انجمن ايران رمان



رمان شقایق | مهدیه عشرتی
زمان کنونی: ۰۶-۰۲-۹۷، ۱۰:۱۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: taranomi
آخرین ارسال: taranomi
پاسخ 54
بازدید 301

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شقایق | مهدیه عشرتی
#51
توپ کوچکی جلوی پایم افتاد. آن را برداشتم و به رو به رویم نگاه کردم. در آن طرف محل بازی بچه ها، دختر بچه ای را دیدم که به من نگاه می کند. دانستم که توپ باید برای او باشد.
به طرفش رفتم. دختر بچه ی بسیار زیبایی بود. چشم های به رنگ شب و موهای مشکی او را همچون عروسک زیبا کرده بود. توپ را به طرفش گرفتم و لبخندی زدم . ولی او یک دفعه شروع به گریه کرد. نمی دانستم چکار کنم در ساکت کردن بچه ها تجربه ای نداشتم. در این هنگام مادرش رسید و در حالی که او را در آغـ ـوش می گرفت، گفت:
ـ با بچه ام چه کار داری؟
نگاهش کردم و گفتم:
ـ توپ دختر شما را برداشتم تا ...
ناگهان با دقت در چهره ی مادر آن بچه بر جا خشکم زد. با خوشحالی گفتم:
ـ ریحانه خودت هستی؟
او هم با دقت نگاهم کرد و گفت:
ـ بله و شما؟
گفتم:
ـ منم، هدیه، نشناختی؟
با خوشحالی گفت:
ـ هدیه، چقدر عوض شده ای نشناختمت.
بچه اش را روی زمین گذاشت و با خوشحالی یکدیگر را در آغـ ـوش گرفتیم.
ریحانه گفت:
ـ هدیه ازدواج کرده ای مگر نه؟
گفتم:
ـ بله چند ماه بعد از عروسی خواهرم من هم ازدواج کردم.
گفت:
ـ بچه هم داری؟
گفتم:
ـ پیر شده ام؟ گفت:
ـ نه فقط خیلی لاغر و رنگ پریده شده ای. به نظر خیلی ضعیف می آیی.
خنده ای کردم و هیچ نگفتم. در حالی که به دخترش که با خاک ها بازی می کرد نگاه می کردم، گفتم:
ـ دختر زیبایی داری؟ چند سال دارد؟
ریحانه گفت:
ـ توی دو سال است.
سپس افزود:
ـ راستی از موثقی چه خبر؟
گفتم:
ـ او هم یک سال است که ازدواج کرده است.
ریحانه گفت:
ـ مید دانی با چه کسی ازدواج کرده است؟
گفتم:
ـ بله با برادر من ازدواج کرده است؟
خنده ای کرد و گفت:
ـ پس دیگر خیلی به هم نزدیک شده اید.
سری تکان دادم و گفتم:
ـ البته خیلی.
من و ریحانه به طرف نیمکتی رفتیم و روی آن نشستیم. ریحانه با حرارت گفت:
ـ روز عروسی برادرت خیلی خوشحال بودی، نه؟
گفتم:
ـ البته، بسیار زیاد.
او با تأسف گفت:
ـ خوشا به حالت. عروسی برادرت را دیدی. برادر من الان نزدیک سی سالش است اما ازدواج نمی کند. دختر خاله ی خوبی دارم. مادرم چند بار به او گفت که برای خواستگاری از دخترخاله ام برویم. ولی او خیلی آرام گفت:
ـ نه مادر.
مادرم به خیال این که او خجالت می کشد، موضوع را به پدرم گفت، چون او با پدرم راحت تر است. اما وقتی پدر هم به او گفت، او باز هم سر باز زد.
بار آخری که مادرم به او گفت:
«برای خواستگاری برویم».
او با فریاد بلندی گفت:
ـ چرا دست از سرم برنمی دارید، من از آن دختره، که به نظر شما فرشته است، بدم می آید. اصلاً می دانید من هیچ وقت ازدواج نمی کنم. حالا راحتم می گذارید؟
مادر بیچاره ام نشست. و ساعت ها گریه کرد. برادرم هم از خانه بیرون رفت. وقتی که شب برگشت، چشمانش متورم و قرمز شده بودند. فهمیدیم که خیلی گریه کرده است. یکراست به سراغ مادر رفت و خیلی آرام به او گفت:
ـ مادر جان اگر تندی کردم مرا ببخش. ببین مادر شما هیچوقت عروسی من را نخواهید دید. پس دیگر اصرار نکنید.
او بعد از گفتن این حرف به اتاقش رفت . البته مادر هم از آن به بعد دیگر چیزی نگفت. ولی خیلی نگرانش است.
سری تکان دادم و گفتم:
ـ آخر چرا؟
ریحانه گفت:
ـ نمی دانم ما که دیگه خسته شده ایم. او را به حال خودش گذاشته ایم. او بعد از این حرف بلند شد و گفت:
ـ هدیه جان، من دیگر باید برویم.
هنگام خداحافظی آدرس منزلم را به او دادم و گفتم:
ـ من بیشتر اوقات تنها هستم . سری به من بزن.
او با گفتن حتماً از من جدا شد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#52
حالا یک هفته از آن موضوع می گذرد. مشغول بستن چمدان هستم. قرار است پیام برای مدت یک هفته به مأموریت برود. بدون او به شدت احساس تنهایی خواهم کرد. پیام در حالی که یک دسته لباس روی دستش بود، نگاهی به من کرد و گفت:
ـ زود تمام می شود.
گفتم:
ـ ولی یک هفته خیلی دیر می گذرد.
گفت:
ـ هر روز برایت تلفن می کنم. هر روز سه بار.
سپس با خنده گفت:
ـ قبول؟
گفتم:
ـ قبول.
او سپس موضوع صحبت را عوض کرد و گفت:
ـ نگفتی موضوع آن نامه که برایت آمد چه بود؟
گفتم:
ـ آن از طرف ریحانه بود.
گفت:
ـ ریحانه کیست؟
گفتم:
ـ دوست دوران دبیرستان از من دعوت کرده که به ویلایشان بروم. نوشته که او با دخترش آنجا تنهاست. و برای یک هفته آنجا تنها هستند.
پیام گفت:
ـ خوب تو چه جوابی دادی؟
در حالی که سرم پایین بود گفتم:
ـ هیچی، چون تصمیم ندارم که بروم.
پیام دستش را به زیر چانه ام برد و سرم را بالا آورد و گفت:
ـ اگر بروی احساس تنهایی نمی کنی. در ضمن من هم خیالم راحت خواهد بود که سرت گرم است و هر روز به تو خوش خواهد گذشت. می روی مگر نه؟
گفتم:
ـ تو می خواهی که بروم؟
گفت:
ـ بله. خنده ای کردم و گفتم:
ـ پس به خاطر تو.
او خندید و گفت:
ـ پس چمدان خودت را هم ببند. برای ریحانه خبر فرستادم که دعوت او را قبول کرده ام و قرار شد که به همراه پیام به شمال بروم و سپس او به مأموریت برود.
پیام چمدان ها را داخل اتومبیل گذاشت و به راه افتادیم. آفتاب غروب کرده بود که به آنجا رسیدیم.
ریحانه با دیدن من فریاد کوتاهی از خوشحالی کشید و گفت:
ـ خیلی وقت است که منتظرت هستم. زودتر از اینها باید می آمدی. چرا زودتر نیامدی؟...
او یکریز حرف می زد و من در جوابش فقط می خندیدم و تعارف می کردم . او آنگاه مثل این که متوجه پیام شده باشد به طرف او رفت و بعد از سلام و احوالپرسی او را به داخل دعوت کرد. ولی پیام نپذیرفت و گفت که عجله دارد و باید برود. ریحانه گفت:
ـ امیدوارم موفق باشید.
پیام با گفتن متشکرم نگاهی به من کرد. به طرفش رفتم و رو به روی او ایستادم. دستش را در دست گرفتم و گفتم:
ـ مواظب خودت باش در حالی که بغض راه گلویم را بسته بود.
گفتم:
ـ دلم برایت تنگ می شود.
او گفت:
ـ من هم همینطور عزیزم، تو هم مواظب خودت باش. سعی کن حتماً خوش بگذرد وقتی برگشتم همه را برایم تعریف کن.
سپس خداحافظی کرد و سوار اتومبیل شد . همانجا ایستادم و به دور شدنش نگریستم. ریحانه به طرفم آمد و در حالی که مرا به دنبال خود می کشید.
گفت:
ـ او به زودی برمی گردد و به همراه او داخل خانه شدم.
ریحانه گفت:
ـ من الان دو روز است که اینجا هستم.
گفتم:
ـ آنوقت شب ها از این که اینجا تنها بودی، نمی ترسیدی؟
ریحانه خنده ای کرد و گفت:
ـ نه، شب ها برادرم به اینجا می آید.
گفتم:
مگر برادرت اینجا زندگی می کند.
بیشتر مواقع اینجاست.
بعد از خوردن شام ریحانه مرا به طبقه ی بالا برد. دو اتاق در کنار یکدیگر و یک اتاق دیگر رو به روی آنها قرار داشت. از آن دو اتاق یکی را به من نشان داد و گفت:
ـ تا وقتی اینجا هستی این اتاق مال تو است.
تشکر کردم و خواستم به همراه ریحانه پایین بروم که او گفت:
ـ نمی خواهد بیایی. می دانم خسته ای. همینجا استراحت کن. ظرف ها را می شویم بعد من هم می آیم.
خواستم چیزی بگویم که خنده ای کرد و گفت:
ـ شب به خیر. خوب استراحت کن.
داخل اتاق شدم و در را پشت سرم بستم. روی تخـ ـت نشستم و نگاهی به اطراف انداختم. دراز کشیدم. خوابم نمی برد. از اطاق بیرون رفتم. در اتاق رو به رویی نیمه باز بود. کنجکاو شده و وارد اتاق شدم. داخل اتاق کتابخانه ای وجود داشت به طرف آن رفتم و کتابی را برداشتم. صفحه ی اول را باز کردم نوشته شده بود. علی صبوری. از تعجب چشمانم گرد شده بود. کتاب را چند بار ورق زدم. درست مثل همان کتابی بود که من هم داشتم. به فکر فرو رفتم. پس استاد برادر ریحانه است. بله، علی صبوری و ریحانه صبوری. چطور تا به حال نفهمیدم. کتاب را در جایش گذاشتم و خواستم بیرون بروم که توجهم به دفتر کوچکی جلب شد که روی میز قرار داشت. روی تخـ ـت نشستم تخـ ـت کنار پنجره قرار داشت و پنجره باز بود باد می وزید. موهایم را که پریشان روی شانه هایم ریخته بود به دست باد سپردم. به خود جرأت داده و دفتر را برداشتم و سطر به سطر آن را خواندم. «تازه معنای زندگی را فهمیده ام، فهمیده ام که زندگی بی عشق پوچ است. بی معنا و بی هدف است. او مرا متوجه زیبایی زندگی کرد. او معنی زندگی را به من آموخت و مرا با آن آشتی داد. حالا بوی نسیم را می فهمم. صدای پرندگان عاشق را می شنوم. سرخی شقایق را می بینم و همه را در دل تحسین می کنم. و این به خاطر اوست. اویی که حالا با هر نگاهش زندگی را برایم معنا می کند. اویی که هر وقت به صورت مهتاب گونه اش نگاه می کنم گونه هایش از شرم به سرخی می گراید و من آن را دوست دارم. حالا دیگر هر روز با هزار امید تصویر او را بر برم هستی ام نقش می بندم. و آن شب شبی طوفانی بود. به دنبالش رفتم تا او را بیابم. آن شب بهترین لحظات زندگی من بود. او با من حرف می زد. برایم دل می سوزاند. به رویم می خندید و این همان چیزی بود که همیشه در رویا می دیدم. دوست داشتم هنگامی که او را می بینم وجود مهربان و شیرینش را در آغـ ـوش بکشم...»
در جایی دیگر نوشته بود:
ـ همیشه از پدر می شنیدم که می گفت زندگی همانند دریایی است که گاه آرام و صبور و زیباست و گاهی خشمگین می شود. انسان را با امواجش به ضعیف ترین جا می رساند و یک دفعه آنچنان بر زمینش می زند که انسان کمـ ـرش می شکند. حالا می فهممم که که پدر درست می گوید. زندگی درست همین کار را با من کرد. در حالی که در رویا به سر می بردم و از حقیقت زندگی به دور بودم، ناگاه زندگی با موجی سهمگین مرا به طرف ساحل حقیقت هُل داد تا چشمانم را باز کنم و حقیقت را ببینم. در آن شب آری در آن شب توفانی فهمیدم که حقیقت چیز دیگری است او با پایی برهـ ـنه وارد باغ شد. دیگر نتواستم ساکت بمانم. پس به او گفتم می خواهم همسرت باشم ولی او...
شقایق های قلـ ـبم پژمردند، دلم شکست. ولی او تمام زندگی من بود. هدیه ی من بود. من انتقام دل شکسته ام را از او نمی گیرم. بارها از خود پرسیده ام چرا او را فراموش نمی کنی؟ و خود نیز جواب خودم را داده ام که آن صورت و آن چشم های معصوم را که به هر کجا می روم رو به رویم هستند، چگونه می توانم فراموش کنم؟ در چشم های او چیزی بود که مرا به سوی خود می کشید. نمی دانم شاید یک جور معصومیت که از همان روز اول مرا مجذوب کرد. حالا هر جا که می روم آن صورت، آن چشم ها نگاهم می کنند. آنوقت است که با تمام وجود می خوانمش. ولی...در آن هنگام تنها اشک هایم تسکین دهنده ی روح خسته ی من هستند.»
در حین خواندن دفتر احساس سرمای شدیدی می کردم و ناچار دست هایم را روی بازوهایم می فشردم. ناگهان با صدای استاد که می گفت: «اگر سرد است می توانید پنجره را ببندید.» به خود آمدم. استاد را که دیدم، دفتر را روی تخـ ـت رها کردم و فوراً از اطاق خارج شدم و به اتاقم رفتم.

***

نیمه شب بود. هنوز باد به شدت می وزید. بیرون اتاق صدای پایی را شنیدم. کسی از پله ها پایین می رفت. روسری ام را به سر انداختم و از اتاق خارج شدم. هیچکس نبود. دوباره به اتاق برگشتم.
و چون پنجره ی اتاقم باز بود صدای دری را که به باغ باز می شد، شنیدم و دیگر هیچ. با سرعت از اتاق بیرون رفتم. پله ها را به حالت دو طی کردم و وارد باغ شدم. هیچکس نبود. ناگهان متوجه کسی شدم که از باغ بیرون می رود. آرام و بی صدا به دنبالش رفتم، او استاد بود ولی این موقع شب کجا می رفت؟
او را دنبال کردم و مقداری که رفت به خانه ای رسید که درست رو به روی دریا بود. در را باز کرد و داخل شد اما آن را نبست. من هم بی صدا پشت سرش داخل شدم. از چند پله بالا رفت و من هم به دنبالش. وارد اتاقی شد که نور ضعیفی داشت. از پشت پنجره در نظاره گر او شدم. به طرف پنجره رفت و آن را باز کرد. پنجره رو به روی دریا باز می شد. از داخل اتاق به راحتی
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#53
می توانستی امواج را که به ساحل می آیند ببینی. اینجا مثل همان خانه ای بود که من روز مسابقه کشیده بودم. با همان پنجره ی رو به دریا، چقدر زیب بود استاد همانطور که پشتش به من بود گفت:
خیلی دیر آمدی هدیه درست زمانی که از من جز جسمی بی روح چیزی باقی نمانده است.
بر جا خشکم زد. چیزی برای گفتن نداشتم. استاد به ناگاه برگشت و خنده ای سرداد و گفت:
داخل شو، داخل شو و زندگی مرا ببین. زندگی زیبایی دارم با کسی که دوستش دارم.
او در حالی که چشمان بی فروغش را به من دوخته بود گفت:
چرا داخل نمی شوی؟ بیا زندگیم را تماشا کن
داخل شدم و نگاهی به اطاف انداختم. دسته گلی که روز جشن به عنوان تشکر به او داده بودم، خشکیده و پژمرده گوشه ای از اتاق بود پرتره ای که از من کشیده بود روی دیوار خودنمایی می کرد. روی دیوار مرا با لباسی سپید و چشمانی گریان در میان ابرها و خودش در حالی که جلوی پای من زانو زده و دستش را به طرف من دراز کرده ، کشیده بود در حالی که اطراف من و او را مه گرفته و دست هایی که مرا از او جدا می کرد دیگر در اتاق چیزی نبود.
استاد آن دسته گل را برداشت و گفت:
این را ببین درست مثل من پژمرده است مثل روحم و مثل همه ی زندگیم.
او اینها را خیلی آرام گفت.
ادامه داد:
می بینی، زندگیم زیباست. شاید تو زیبایی آن را درک نکنس اما من در اینجا با خاطرات خوش گذشته، زندگی شیرینی دارم. با اویی که با هر نگاهش زندگی ام را به جانم می ریخت، به یکباره ساکت شد و مدتی بعد گویی که با خود حرف می زند گفت:
ولی او ازدواج کرد آن هم با بهترین دوستم. با کسی که مثل برادرم بود. وتی که پیام گفت قرار است ازدواج کند خیلی خوشحال شدم وقتی از او درباره ی همسرش پرسیدم و او از هدیه ام حرف زد . با هر کلامش ذره ای از قلـ ـبم فرو می ریخت. آه خدایا او درباره ی هدیه ی من حرف می زد.
استاد مدتی ساکت شد وسپس ادامه داد:
البته او حالا خوشبخت است و همین برایم کافی است.
دوباره ساکت شد و مدتی بعد به من که مبهوت ایستاده و نگاهش می کردم رو کردو گفت:
از اینجا برو، برو به جایی که به تو تعلق دارد.
آرام از اتاق بیرون آمدم و از باغ گذشتم هوا سرد بود ومن به شدت سرفه می کردم. احساس خفگی به من دست داده بود با هر سرفه فکر می کردم قلـ ـبم از سیـ ـنه بیرون خواهد پرید.
کنار دریا روی شن ها نشستم دیگر نمی توانستم راه بروم همانجا از حال رفتم.

22

هنگامی که چشمانم را گشودم پیام کنارم بود. لباس سیاهی به تن داشت و چشمانش قرمز و متورم شده بود. نمی دانستم چه شده است. مادرم اشک ریزان کنارم بود و پدر آنطرفتر نشسته بود. یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ چرا پیام لباس عزا به تن دارد؟ من که هنوز نمرده ام . او که در مسافرت بود؟ او حالا؟
برای سوالات خود جوابی نیافته ام. به اطرافم نگریستم. روی تخـ ـت بیمارستان کم کم همه چیز جلوی چشمانم مجسم شد. پیام دستم را دست داشت. نگاهش کردم و با صدایی گرفته گفتم:
چه شده پیام؟ چرا سیاه پوشیده اید؟
و او بی جواب فقط نگاهم می کرد دوباره سوال خود را تکرار کردم ولی او فقط گفت:
بخواب هدیه
و سکوت کرد. پرستاری بالای سرم آمد، آمپولی به من تزریق کرد و دقایقی بعد دیگر هیچ نفهمیدم. هنگامی که دوباره چشمانم را باز کردم هیچکس در اتاق نبود. در خانه ی خودم بودم. ولی هنوز نمی فهمیدم چه شده است. پاهایم توان راه رفتن نداشتند. با هر زحمتی بود از تخـ ـت به زیر آمدم و وارد هال شدم. هیچکس نبود همانجا ایستادم و به دوروبرم نگاه کردم در همین هنگام پیام در را باز کرد وداخل شد مرا که دید به طرفم آمد وگفت:
هدیه تو نباید راه بروی عزیزم
لبخند بی روحی زدم و گفتم:
چه اتفاقی افتاده ؟ چرا لباس سیاه به تن داری؟
دستم را گرفت ودر حالی که به زور می خندید گفت:
خوشحالم که حالت بهتر شد. خیلی نگران بودم.
به ظاهر خوشحال بود به چشمانش نگاه کردم غمزده بود و خبر از غم بزرگی می داد و تلاش او را برای خوشحالی خنثی می کرد. باز هم سوال خود را تکرار کردم. او گفت:
می خواهی بدانی؟
گفتم: آری
روی زمین نشستم و او هم در کنارم نشست و گفت:
در شمال حال تو بد شده بود. تو را به بیمارستان بردند و مرا هم خبر کردند. فقط همین.
گفتم:
نه پیام، موضوع چیز دیگریست مگر نه؟
نگاهم نمی کرد. سرش را پایین انداخته بود. با ملایمت گفت:
او مرد.
گفتم: چه کسی؟
گفت:
علی من و استاد صبوری تو
ناگاه چشمانم از وحشت از هم گشوده شد.
ناباورانه گفتم:
چه گفتی؟ دروغ است
گفت:
او را در بیمارستان دیدم. او خودش همه چیز را به من گفت.
او از من عذرخواهی کرد و خواست که ببخشمش و پیش از آنکه من بتوانم چیزی بگویم جان داد. در بغـ ـل خودم جان داد.
سپس پیام نگاهم کردو گفت:
چرا به من نگفتی او تو را دوست داشته؟
چرا نگفتی بی تو می میرد؟
او حرف می زد من اما هیچ نمی شنیدم فقط زیر لب تکرار می کردم تقصیر من بود. تقصیر من بود. اصلا گریه نکردم. حتی یک قطره ولی همچنان مات و متحیر از مرگ او بودم. بهت زده به جایی خیره شدم.

حالا فهمیده ام که یک هفته از مرگ او می گذرد ولی چرا او مرد؟ این سوال را از هرکس می پرسم فقط می گوید، مرگ حق است هر کس می میرد. اما این پاسخ من نبود. هنوز از مرگ او متحیر هستم و می دانم که مسبب مرگ او جز من کسی نیست. پیام همه اش دوروبر من است و مرا با صحبت های گوناگون سرگرم می کند. تا مرگ استاد را فراموش کنم بیماریم تا حدودی بهبود یافته است البته این را دکتر می گوید ولی هنوز هم درد زیادی دارم این را نیز می دانم که چند صباحی از عمرم باقی نیست پیام تصمیم گرفته روز تولدم را جشن بگیرد. خودش تمام کارها را انجام داده است وقتی نگاهم می کند اشک در چشمانش جمع می شود هر وقت برایم حرف می زند گریه می کند. همه سعی دارند مرا امیدوار کنند هر کس مرا می بیند با این حرف که دیگر خوب شده ای به رویم لبخند می زند. من هم سعی می کنم خود را سرحال نشان بدهم چون طاقت دیدن ناراحتی هیچ کدامشان را ندارم...
فصلی دیگر از زندگیم رو به پایان است. فصل پاییز و می دانم که پاییز با رفتنش مرا هم با خود خواهد برد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#54
23

دفتر- را که دیگر تمام شده بود- بستم و روی تخـ ـت گذاشتم. هنوز صدای گریه مادر هدیه را می شنیدم. حالا یک هفته از مرگ هدیه می گذرد. از مرگ بهترین دوستم. بهترین خواهر وبهترین یاورم. من هرگز خواهری نداشتم. هدیه را هم به عنوان یک خواهر و یک دوست خوب می دانستم. حالا به یک باره او را از دست داده بود...
دوباره آن شب مقابل دیدگانم جان گرفت. هدیه را با خود بردند. همه ی ما به دنبال آمبولانس به بیمارستان رفتیم. هدیه را به اتاقی بردند پرستارها و پزشکان با عجله از اتاق بیرون می آمدند و دوباره داخل می شدند. ساعتی بعد دکتر از اتاق بیرون آمد. همه به طرف او دویدیم ابتدا نگاهی به ما انداخت و خیلی آرام و بی مقدمه گفت:
بر اساس اضطراب شدید، یا فکر کردن زیاد در باره ی موضوع رنج آوری یک شوک شدید بر او وارد شده است. حالا او به شدت ضعیف و ناتوان است. البته ما هم تمام سعی خود را می کنیم. به هر حال مرگ و زندگی انسان با خداوند است.
سارا با عجله گفت:
چه کاری از دست ما برمی آید؟
دکتر گفت:
شما هم فقط دعا کنید
و همه ما دست به دعا برداشتیم تا مگر معجزه ای شود و هدیه دوباره نزد ما باز گردد اما فایده نداشت هدیه بای همیشه از پیش ما رفته بود. این تقدیر الهی بود در این میان وضع پیام از همه بدتر بود. هیچ حرف نمی زد. گاهی هم به نقطه ای خیره می شد و ناگهان با صدای بلند گریه می کرد.

با صدای بازو بسته شدن در ورودی به خود آمدم نگاهی به عکس هدیه انداختم خواستم از اتاق بیرون بروم مه پیام داخل اتاق شد و بدون مقدمه گفت:
فاطمه خانم شما می دانید هدیه چه گلی را بیش از همه دوست داشت؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:
شقایق را
پیام با گفتن متشکرم از اتاق خارج شد واز خانه بیرون رفت. بر خلاف این چند روزه چهره اش خیلی آرام بود از اتاق خارج شدم دیگر همه ساکت و مبهوت بودند چیزی نمانده بود که خانه از غم منفجر شود کنار سارا روی زمین نشستم و به فکر فرو رفتم.
شب دیروقت بود که پدر هدیه و سعید آمدند. هر دو غمگین و دل شکسته بودند.
آقای صداقت در این چند وقت خیلی پیر شده بود. پدر به محض این که رسید، سراغ پیام را گرفت ولی هیچکس از پیام اطلاعی نداشت دقایقی بعد خانم شکیبا به همراه همسرش آمدند. ولی در این میان پیام کجا بود. همگی دلشوره داشتیم. با پیشنهاد پدر هدیه، به اتفاق بلند شدیم تا پیام را بیابیم. اولین جایی که ممکن بود او آنجا باشد، قبرستان بود.
قبرستان تاریم بود و نور فانوس هایی کوچک تنها روشنایی آنجا بود. دل تو دلمان نبود. پدر و آقای شکیبا می دویدند تا خود را به مزار هدیه برسانند.
همه از آنچه می دیدیم بر جای میخکوب شدیم. پیام در میان دوقبر آرام خفته بود. خوابی که بیداری به دنبال نداشت. جالا نگاهمان دوخته شده بود به دوقبر و شقایق هایی سرخ که زینت آن دو قبر بودند.








پایان
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان وقتی آسمان گریست | زهرا رحمانپور taranomi 148 1,070 8 ساعت قبل
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تولد دوباره یک عشق |عفت قنبری taranomi 93 1,052 ۲۷-۰۱-۹۷، ۱۰:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بازی آخر بانو | بلقیس سلیمانی taranomi 78 456 ۲۶-۰۱-۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان عشق و هـ ـوس | ثریا منصور بیگی taranomi 101 1,334 ۱۸-۰۱-۹۷، ۱۲:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان اشک مهتاب | شهلا ابراهیمی taranomi 115 1,627 ۱۶-۰۱-۹۷، ۱۲:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان رِز کبود | فهیمه رحیمی taranomi 106 875 ۱۳-۰۱-۹۷، ۰۲:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان درد من و تو | زهره قوی بال taranomi 82 843 ۱۱-۰۱-۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان مروارید | رکسانا حسینی taranomi 111 791 ۰۹-۰۱-۹۷، ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بی پناهان | عفت قنبری taranomi 93 795 ۰۶-۰۱-۹۷، ۰۴:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سالومه | زهره درانی taranomi 77 430 ۰۶-۰۱-۹۷، ۱۱:۱۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
10 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
اسمانی ها (۲۹-۰۱-۹۷, ۰۹:۳۲ ب.ظ)، Juli (۲۸-۰۱-۹۷, ۰۲:۴۸ ب.ظ)، taranomi (امروز, ۰۱:۳۴ ق.ظ)، سیب سرخ (۰۴-۰۲-۹۷, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، دختر ستاره (۰۴-۰۲-۹۷, ۰۱:۳۰ ب.ظ)، rp5072451 (۲۹-۰۱-۹۷, ۰۳:۴۵ ب.ظ)، f.zamanii78 (۰۴-۰۲-۹۷, ۱۰:۵۶ ق.ظ)، alma331360 (۲۹-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۱ ب.ظ)، nooria (۲۹-۰۱-۹۷, ۰۱:۰۰ ب.ظ)، hf919177 (۰۲-۰۲-۹۷, ۱۲:۵۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان