اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان شیدای من | soratyrooz
زمان کنونی: ۲۷-۰۳-۹۸، ۰۳:۵۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 86

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شیدای من | soratyrooz
#1
خلاصه نویسیم خوب نیست ولی راجع به خوانواده ای هست که دختری رو به فرزندی قبول میکنن و همون خوانواده یک پسر داره به اسم شاهرخ که وجود دختره(شیدا) براش عذاب اوره...حالا هم داره بر میگرده ایران...
ماجراهایی که ممکنه پیش بیاد....
 
پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، admin
#2
خسته و کوفته دستگیره ی در رو چرخوندم و وارد خونه شدم....این جا چقدر شلوغه...چه خبره؟.....
با هیجان خودمو رسوندم به ساراجون که داشت به یکی از خانم های اونجا یک چیزی رو میگفت
-سلام ساراجون..این جا چه خبره؟
برگشت و بهم لبخند زد
-سلام عزیزم کی اومدی؟
-همین الان..نگفتین
-اگه گفتی کی داره میاد؟
یکم فکر کردم وقتی به نتیجه ای نرسیدم شونه هامو به علامت ندونستن انداختم بالا
-نمیدونم..بگید دیگه
-شاهرخ داره برمیگرده ایران
تمام تنم یخ کرد..شاهرخ؟شوکه شدم و فکر کنم ساراجون اینو فهمید
-حالت خوبه شیدا؟
-با گیجی سرمو تکون دادم
-ها..اره اره...خوبم...بعد لبخندی کم جون زدم:به سلامتی..حتما خیلی خوشحالین
-اره پس چی...پسرم داره بعد از این همه سال برمیگرده ایران که بمون پیشمون
-خیلی خوبه ساراجون...امم..من میرم تو اتاقم لباسامو عوض کنم
-باشه عزیزم برو برای نهار صدات میکنم
-باشه
کیفمو گرفتم تو دستم و با تنی خسته و فکری مشغول از پله ها رفتم بالا...در رو باز کردم و خودمو انداختم تو اتاقم..کیفو پرت کردم یک گوشه و دگمه های مانتومو یکی یکی باز کردم..نشستم رو تختم و ناخداگاه ذهنم پر کشید به گذشته:

شبنم این عروسک ماله منه بدش به من
-نمیدم.... ساراجون اینو برای من اورده
-نخیرم برای من اورده
با صدای خانم توانا که داشت صدامون میکرد دست از دعوا کردن برداشتیم
خانم توانا:باز که شما دوتا دارین دعوا میکنین
-خانم تقصیر خودشه
خانم توانا:اره شیدا؟
-اممم..نه بخدا خانم خودش شروع کرد
خانم توانا:خیله خوب بسه دیگه..الان ساراجون داره میاد اینجا..نبینم باز دعوا کنید ها
خیلی خوشحال شدم..بازم ساراجون داشت میومد..
من و شبنم به نشونه فهمیدن سرمونو تکون دادیم و رفتیم تو حیاط
ساراجون رو دیدیم که از دور بازم مثل همیشه با چند تا پلاستیک پر اسباب بازی داشت میومد...از خوشحالی دستامو زدم به هم و پریدم هوا...
-اخ جون اخ جون...
سلام دخترای گلم..
شبنم پیش دستی کرد
-سلام سارا جون..برام چی اوردی؟
سارا یکی از پلاستیک هارو باز کرد
-هر چی دوست داری بر دار
-سلام
سارا بهم نگاهی انداخت
-سلام به روی ماهت دخترم
اون بهم گفت دخترم؟با قیافه ای متعجب داشتم نگاهش میکردم
-بیا عزیزم...اینم برای تو
عروسکی رو گرفت سمتم
-ممنون ساراجون
-خواهش میکنم عزیزم
عمو علی(شوهر سارا) اومد پیشمون
-حال شیدا خانم چطوره؟
-خوبم عمو
رو کرد به زنش
بریم خانم..کلی کار داری ها
با لبخند هردوشون ازم دور شدن...
مشغول بازی کردن با چندتا از بچه ها بودم که خانم توانا صدام کرد
-شیدا..شیدا بیا این جا
با عجله خودمو رسوندم بهش
-بله خانم
-خوب گوش کن ببین چی بهت میگم...خانم و اقای فرهمند تصمیم گرفتن تو رو به فرزندی قبول کنن..
بعد یک نگاه دقیق به صورتم کرد تا تاثیر حرفاشو ببینه...مات و مبهوت شدم..
-دوست داری بری پیششون؟
قادر به حرف زدن نبودم...پنج سالم بیشتر نبود..نمیدونستم چی بگم.. ساراجون و عمو علی رو خیلی دوست داشتم..یعنی واسه همیشه میرفتم پیش اونا؟
پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی
#3
با صدای خانم توانا به خودم اومدم
-نگفتی شیدا...دوست داری بری؟
با خجالت سرمو انداختم پایین..کمی بعد گرمی دستی رو روی دستام احساس کردم...سرمو گرفتم بالا..ساراجون بود
-عزیزم...دوست داری بیای پیش ما؟من قول میدم هیچی برات کم نزارم دخترم...
اشک تو چشمام حلقه زد و پریدم بغلش
-دوست دارم بیام پیشتون
-عزیزم...همین امروز میریم
منو از خودش جدا کرد و این دفعه عمو علی بود که اومد دستمو گرفت و بغلم کرد...
از پشت شیشه ماشین به بچه ها نگاه کردم که داشتن برام دست تکون میدادن..دلم خیلی براشون تنگ میشد..مخصوصا شبنم که همیشه با هم دعوا داشتیم....
توی ماشین ساکت بودم..تا اینکه رسیدیم...به کمک ساراجون پیاده شدم...خونه بزرگی بود..پر از درخت...یک استخر هم گوشه حیاط بود....
-این جا چقدر قشنگه
-چشات قشنگ میبینه عزیزم..حالا بریم داخل رو نگاه کن
داخل خونه صد برابر قشنگ تر بود..با ذوق کودکانه ام داشتم اطراف رو نگاه میکردم و عمو علی و سارا داشتن همه جا رو نشونم میدادن...
محو تماشای اطراف بودم که صدای یک پسر جوون اومد
-بابا..بابا...
این کی بود؟با تعجب به سارا نگاه کردم
پسر جوونه هرچی بهمون نزدیک تر میشد اخماش بیشتر تو هم میرفت
عمو علی:چی شده پسرم؟
-وسیله هامو جمع کردم...فقط چند تا چیز لازم دارم که باید بریم بگیریم
اصلا به من نگاه هم نمیکرد...کنجکاو شده بودم بدونم کیه
سارا:شیدا جون ایشون پسر منه...شاهرخ...
برگشتم سمتش...پس اینا خودشون بچه داشتن...دیگه چرا منو اوردن؟
-سلام..من شیدا هستم
یک نگاه گذرا بهم کرد و بدون اینکه محل بزاره رفت سمت اتاقش
خیلی ناراحت شدم...
عمو علی جلوی پاها م زانو زد
ناراحت نشو شیدا خانم..اخلاق شاهرخ اینطوریه...اون میخواد بره سفر بخاطر همین ناراحته..
-اشکال نداره
اون روز دیگه شاهرخ رو ندیدم حتی موقع شام....شب رفتم تو اتاقی که دیگه الان متعلق به من بود...اون قدر ذوق داشتم و هیجان که دوست نداشتم بخوابم...سارا اومد و کمکم کرد لباسامو عوض کنم..دراز کشید م..بوسه ای روی گونه ام زد و رفت....
چند روز بعد از پشت در شنیدم که شاهرخ داشت به مادرش میگفت برای اینکه قیافه نحس منو نبینه داره میره........اینکه چرا منو اوردن اینجا و.......
اون روز من خیلی گریه کردم...ساراجون دلیلشو فهمیده بود و سعی میکرد ارومم کنه....ولی من دلم شکست و ناخداگاه از شاهرخ کینه به دل گرفتم....

درست یادم نیست..ولی اون موقع ها شاهرخ هفده هجده سالش بود...منم پنج ساله...بزرگتر که شدم ساراجون بهم گفت یک سال قبل از اینکه منو بیاره اینجا باردار شده ولی بچه اش که دختر م بوده سقط شده برای همین دکتر دیگه بهش اجازه نداده بوده که باردار بشه...حالا شاهرخ دوباره داره برمیگرده.....یعنی چی پیش میاد؟قیافه اش خیلی تغییر کرده بود...چند دفعه عکسایی که فرستاده بود رو دیده بودم...یک پسر قد بلند..با پوست برنزه..چشم و ابروی مشکی و بینی قلمی....
بلند شدم رفتم سمت اینه...چشمام خاکستریه...پوستم سفیده...قدم حدود 160...امسال هم پیش دانشگاهی ام
با صدای سارا به خودم اومدم
-شیدا...بیا نهار حاظره...
صدامو یکم بلند کردم
-اومدم.....
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان زیتون | beste sadaf 3 314 ۱۷-۰۳-۹۸، ۰۸:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 5 649 ۰۶-۰۲-۹۸، ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: nafasi
  رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان alirezaa_shah 53 1,094 ۲۵-۰۱-۹۸، ۱۰:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: alirezaa_shah
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 808 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 4,081 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 12,123 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 372 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 377 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 451 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 489 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
7 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۵:۰۹ ب.ظ)، سمیرا (۰۷-۰۸-۹۷, ۰۹:۰۷ ق.ظ)، فروغی (۰۵-۱۲-۹۷, ۱۱:۵۷ ب.ظ)، سارا-سمیرا (۰۲-۰۷-۹۷, ۱۱:۱۸ ق.ظ)، مهیار (۳۱-۰۶-۹۷, ۱۱:۵۰ ب.ظ)، nzh1 (۱۰-۰۸-۹۷, ۱۱:۵۶ ق.ظ)، Anahed.mo (۰۴-۰۱-۹۸, ۱۰:۰۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان