اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان شیرینی شیدایی | بهارک
زمان کنونی: ۲۴-۰۶-۹۸، ۱۰:۵۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 49
بازدید 31

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شیرینی شیدایی | بهارک
#1
بریم سراغ این رمانم.که قراره کلی درموردش توضیح بدم.[عکس: bokmal.gif]
نام: شیرینی شیدایی[عکس: hallcandysmile.gif]نام نویسنده :  بهارک-مقدم( بهارک 1375)[عکس: springsmile.gif] ژانر: عاشقانه[عکس: feeldaluvsmiley.gif]روایت چندین عشق متفاوت.کل کل.هم باهاش می خنیدید هم آرامش می گیرید
زاویه دید :  اول شخص مفرد(غالبا مونث وگاهی مذکر)از زبون چندین شخصیت اما بیشتر شخصیت اصلی!
خلاصه:[عکس: coffeebath.gif]
 
 
 
ساورینا به خاطر عشقی که به بچه ی درون وجودش داره قبول می کنه که بچه اش رو نگه داره و تنهایی بزرگش کنه.
اما خودش بهتر از هر کسی می دونه که بزرگ کردن یه بچه بدون پدر چقدر سخته!در این حین دکتر ارمیا سعادت،به عنوان رییس جدید بخش وارد بیمارستان می شه.شخصیتی جالب و قابل احترام که طی برخورد هایی که باساورینا داره متوجه مشکلش می شه و سعی می کنه هر طوری که شده به ساورینا کمک کنه..
دراین میان دوست های ساورینا به هر طریقی سعی می کنن تنهاش نذارن...و این دوستای شیطون می تونن کلی داستان رو رقم بزنن که سرنوشت هاشون به هم گره می خوره و در ایم میان به زندگی اون ها هم رداخته می شه...
رمانی عاشقانه پر از فراز و نشیب و تنش های احساسی!رمانی پر ازآرامش تو ام با کل کل های دلچسب!
 
!
 
 
 
ارمیا:یه مرد واقعی!یه کسی که مثلش دور و برمون نه کمه نه زیاد!پسر مغروری نیست.یه آدم مهربون با دلی به وسعت آسمون.کسی که به همه آرامش میده و همه دوستش دارن.یه کسی که تکیه گاهه واسه خیلی ها اما تنها تکیه خودش خداست.کسی که خودش دریای مشکله اما مشکل بقیه رو می خواد حل کنه
روشنا:یه دوست واقعی!یه دختر مهربون و سرزنده که هیچوقت دوستش رو تنها نمی ذاره.اهل کل کل و حاضرجوابی!همیشه جواب تو آستینش داره...یکم زودرنجه و دوست داشتنی!
 
آرین:یه سرگرد مغرور و پرجذبه!کسی که خیلی کم می خنده و از دخترها خوشش نمیاد.اما دوست خوبیه!کسی که اهل کل کل و سر به سر گذاشتن دخترهاست...فکر می کنه هیچوقت عاشق نمی شه اما...
 




 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، لیلی ، عسل6
#2
بــــسم الــــلٌه الرحمــــن الرحـــــیم

مقدمه

چقدر شکستن غرور برای تو ساده بود!

وشکستن دل از آن هم ساده تر...!

نه اشتباه نکن! من نمی شکنم...

من اگر "من" باشم نمی شکنم.

ترک می خورم،دلگیر می شوم اما نمی گذارم که بشکنم...

من شکست را باور ندارم.

مـــن شکســـتنم را بـــاور نـــدارم

آری!"تو"شکستی و آن کسی که بازی را باخت

تنها و تنها "تو" بودی

من تو را ازدست دادم.

تویی که خودخواه و مغرور بودی را

تویی که از زنده بودن تنها عیش ونوشش را حس کرده بودی را

و تو"منی" را که برایت بزرگ بودم.تو لقمه ی بزرگتر از دهانت برداشتی

با تمام بدی هایت کنار آمدم و صبر پیشه کردم.

اما اشتباه نکن دیگر نمی مانم.

غرورم و دلم در دستانت ترک بر می دارند

این بار ساکت نمی نشینم...می روم تا نفس بکشم

می روم تا دنیا را با تک تک سلول های بدنم حس کنم،عطر طبیعت را ببلعم

و عشق را درآغوش بگیرم.

حس ما به هم عشق نبود.هوس هم نبود...شاید...عادت بود!

اما می روم تا عاشق شوم....تا طعم تلخ عادت از یادم برود

و شیرینی شراب عشقرا مزه مزه کنم.

آری می روم به دنبال یک شیرینی ناب که در دنیایم گمشده

می روم به دنبال "شیرینی شیدایی"که تو از من دریغ کردی

می روم با یک وجود دیگر در وجودم...
[CENTER]یا یک نفسی دیگر که به نفسم گره خورده است!!!




 
پاسخ
سپاس شده توسط: v.a.y ، لیلی
#3
آخ خدایا سرم.از صبح این سرما خوردگی دست از دست سرم برنداشته.آخه نمی دونم اول تابستونی سرما خوردن من چیه؟فکر کنم از ستایش دختر بچه ی کوچولویی که تو بخش بستریه گرفته باشم.طفلکی خیلی بد سرما خورده بود.
سرم رو گذاشتم روی میز.حسابی تب داشتم.ساعت 1 شب بود و تا ساعت 6 صبح شیفتم ادامه داشت.خدایا کی می خواد تا صبح بیدار بمونه.
-دکتر توسلی به بخش اورژانس....دکتر توسلی به اورژانس...
وای خدایا همین رو کم داشتم.چقدرم که صدا می کنه.خیلی خب بابا فهمیدم نکش خودت رو.
بی حال تن کرختم رو از روی صندلی بلند کردم.دستم رو به لبه ی میز گرفته بودم.ته گلوم بد جور می سوخت.
روشنا:وا؟ ساورینا دو ساعته دارن صدات می کنن.کجایی تو دختر؟
با صدای گرفته گفتم:باشه...باشه دارم می رم.
روشنا:حالت خوب نیست؟
-:نه!بدجوری سرما خوردم مثل این که...
روشنا:خیلی خب تو برو مرخصی بگیر برو خونه.من می رم اورژانس
-:خودم می رم
روشنا نگاه چپ چپی بهم کرد و گفت:لازم نکرده اون بنده خدا که جونش رو از سر راه نیاورده تو با این حالت بدترش کنی.تو خودت اورژانس لازمی.بمون بیام معاینه ات کنم
دوباره خودم رو پرت کردم رو صندلی و سرم رو بین دستام گرفتم و گفتم:نمی خواد.می دونم چمه.از داروخونه دارو می گیرم می رم.برو اورژانس.
روشنا سری تکون داد و در حالی که به سمت در پاویون می رفت زیر لب گفت:واقعا که لجبازی بیچاره بچه ات.می مونی تا بیام فهمیدی؟
بی رمق سری تکون دادم و تایید کردم.
بچه؟راست می گفت بچه!اصلا حواسم به اون طفل معصوم نبود.سعی می کنم کم تر دارو بخورم مامان.باشه؟
دو ماهی بود که عقب انداخته بودم.اوایلش زیاد شک نکردم.گفتم شاید به خاطر فشار امتحانای ترم قبلیم بوده باشه اما دیدم نخیر.به پوی پیاز داغ و خیلی غذاهای دیگه هم حساس شدم.بالاخره رفتم پیش دکتر مرادی و گفت احتمالا حامله ام.بعدش هم آزمایش دادم و امروز هم جواب آزمایشم رو گرفتم.
دارم مادر می شم.چه احساس جالبی!نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت.زندگی من اونقدرها هم خوب نبود که دلم بخواد یه موجود دیگه رو واردش کنم.سه سال بود که با امیر ازدواج کرده بودم.پسر خاله ام بود.پسر بدی نبود.تازه از آلمان برگشته بود.مهندسی ساختمان خونده بود.تا برگشت مادرش یعنی همون خاله ام براش جشن گرفت و همه ی فامیل رو دعوت کرد.می خواست شازده پسرش یه دختر انتخاب کنه.
خاله از اول نظرش رو من بود.از همون بچگی هم این دوتا خواهر برای من و امیر نقشه کشیده بودند.امیر رو ده سالی ندیده بودم.یعنی از وقتی که 12 سالم بود.از همون اول با پول پدرش رفت آلمان و درس خوند.حالا برگشته بود.
یه پسر با چشمای سبز و صورت سفیدو موهای کمی بلند.امیر مرد جذابی بود.تو جمع که می رفت توجه همه ی دخترها رو به خودش جلب می کرد و تقریبا با همه گرم می گرفت.من زیاد حسود نبودم اما همیشه حالم گرفته می شد.
همون اول که خاله من و به امیر نشون داد زیاد از این که زنش بشم بدم نیومد.خب پسری بود که هم تحصیلات از خارج کشور داشت هم پول و هم قیافه.فقط مشکلش این بود که 10 سال از من بزرگتر بود.اما به نظر مامان این اصلا مشکل بزرگی نبود.بلاخره اینقدر مامان در گوشم خونه که پسر خوبیه اله بله که آخر سر قبول کردم و شدم عروس خاله خانم.
زندگیم تعریفی نداره.این چند مدته اخیر هم که همش دعواست تو خونه.دیگه خسته شدم شاید این بچه بتونه زندگیم رو عوض کنه.
روشنا در اتاق رو باز کرد.بیحال نگاهش کردم که گفت:وا تو هنوز زنده ای؟گفتم الان یه حلوا افتادیم.
- زبونت رو گاز بگیر دیوونه بیا دارم می میرم جدی جدی
روشنا وسایلش رو برداشت و اومد سمتم.بعد از یه معاینه مختصر رفت سمت دارو خونه و با یه کیسه دارو اومد سمتم.
روشنا:بگیر اینارو دیگه خودت دکتری می دونی سر وقت نخوری می میری.
-دور از جونم
روشنا:دور از جونت.نمی ری خونه؟برات مرخصی هم گرفتم از صدر.گیری بود که مگه مرخصی می داد!گفتم رو به موته به زور برگه رو امضا کرد.پاشو برو تا پشیمون نشده.ماشین آوردی؟
اروم بلند شدم و لباسم رو عوض کردم.کیفم رو از توی کمدم برداشتم و انداختم روی شونه ام.حتی جون نگه داشتن کیفم رو هم نداشتم.
-آره آوردم.ممنون بابت زحمات بی دریغتون.جبران می کنم
روشنا:توکه با این وضعت نمی تونی رانندگی کنی دختر!خواهش می کنم از این جبرانی ها خیلی داری پیش ما نمی دونم کی می خوای جبراشون کنی...
-حیف که حالم بده مگرنه حالت و می گرفتم شب خوش
روشنا:شب خوش مراقب خودت و عزیز دل خاله باش.یه مو از سر کچلش کم شه می کشمت ها




 
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی
#4
آروم از پاویون زدم بیرون.تو راهرو با چندتا از پرستارها و دکتر ها سلام علیک کردم.چشم هام بسته بود و دستم رو به دیوار گرفتم و آروم آروم راه می رفتم.سوار آسانسور شدم.تکیه دادم به گوشه دیوار آسانسور.با صدای بوق و باز شدن در از آسانسور اومدم بیرون.رفتم سمت زانتیای سفیدم.دوستش داشتم چون با پول خودم خریده بودمش و کلی برام ارزش داشت.
نشستم تو ماشین.نفس عمیقی کشیدم و ماشین رو روشن کردم.محل کارم با خونه خیلی فاصله نداشت ساعت بیست دقیقه به دوی نیمه شب بود.خدا رو شکر خیابون خلوت بود و با سرعت لاک پشتی من مشکلی پیش نیومد.
بالاخره رسیدم دم خونه.اه باز این کنترل در،دسته امیر بود.به ناچار پیاده شدم و با کلید در پارکینگ رو باز کردم و دوباره نشستم توی ماشین و رفتم تو پارکینگ
تو یه آپارتمان 3 واحده زندگی می کردیم که هر واحدش حدودا 180 متر می شد.ما طبقه دوم بودیم.
دکمه ی آسانسور رو چند بار پشت سر هم فشردم.اما پایین نیومد.وای یادم رفته بود آقای موسوی مدیر ساختمون قرار بود تعمیر کار بیاره دوباره.هر یه ماه درمیون این آسانسوره بازی در میاره.کیفم رو گرفتم دستم و کشون کشون پله ها رو رفتم بالا.بدجوری نفسم گرفته بود.ته گلومم می سوخت و نمی تونستم آب دهنم رو قورت بدم.همیشه وقتی سرما می خوردم همه دور و بری هام دیوونه می شدن.از بس که بد سرما می خوردم.کلیدم رو از جیبم در آوردم و در و باز کردم.مطمئنا امیر خواب بود.
رفتم تو آشپزخونه و برقش رو روشن کردم.با چشم های نیمه باز رفتم سمت یخچال و یه لیوان آب برداشتم.یه قرص از توی کیفم در آوردم.نگاه کن تو رو خدا!خب اینا رم که خودم می دوم باید بخورم دختره از بس مریض نداشته ما رو گیر آورده.روشناست دیگه!کاریش نمی شه کرد...
لیوان رو گذاشتم توی ظرف شویی.نگاهم خورد به دوتا جعبه پیتزا که تو آشغالی افتاده بود.یعنی امیر مهمون داشته؟شونه ای بالا انداختم.سر دردم بیشتر شد.نفسی کشیدم و سعی کردم به چیزهای بد فکر نکنم.
رفتم سمت اتاق خوابم الان واقعا به تخت گرم و نرمم احتیاج داشتم.کوچولوی مامان هم حتما حسابی خسته شده.رو شکمم دست کشیدم و لبخند بی جونی زدم.نمی خواستم به اون جعبه پیتزاها فکر کنم.الان واقعا حوصله اش رو ندارم.در اتاق رو آروم باز کردم.
از چیزی که رو به روم می دیدم واقعا شوکه شدم.




 
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی
#5
پوزخندی زدم و سرم رو تکون دادم.
-منتظر دادخواست طلاق باش امیر جان.خوشبخت بشی
امیر اومد سمتم.اما رفتم سمت در.دستم رو کشید.هنوز حالم بد بود.شاید هم بد تر!تعادلم رو از دست دادم و افتادم.کیفم از روی دوشم پرت شد و همه کاغذها و لوازم آرایشم پخش زمین شد.چمدونمم افتاد رو سرامیک ها.
-چی از جونم می خوای لعنتی؟برو عشق و حالت رو بکن
امیر:من طلاقت نمی دم...اومد جلوتر...با چشم های سبزش بهم خیره شد و بلند تر گفت:فهمیدی؟من هنوز دوست دارم ساورینا
اروم اروم نشسته رفتم عقب تر.
-آهان پس اون کیه؟نکنه عروسکه چند روزته پسرخاله؟
دختره داشت آتیش می گرفت اومد جلوتر وگفت:نه خیر.زن شرعیشم.مثل این که نتونستی شوهرت رو خوب حفظ کنی.
-امیر همچین مالی نبود مگرنه به من خیانت نمی کرد که تو رو بگیره.مواظبش باش وقتی قدر من به این خوبی رو ندونست با تو که...نگاه خریدارانه ای بهش کردم و ادامه دادم:هیچ تعریفی نداری زیاد نمی مونه.امیر زیادی تنوع طلبه
امیر انگار تو بهر حرف های ما نبود.نشست کنارم.همونجایی که مدارکم ریخته بود.وای شد نور علی نور!
جواب آزمایشم رو گرفت تو دستاش.چشم هام رو بستم.سر درد امونم رو بریده بود.
امیر با لکنت گفت:ای..این چیه؟ت..تو بار ..داری ساورینا؟
به سقف خیره شدم.بغضم شدیدتر شد.با این بچه چی کار کنم؟
-می خواستم فردا بهت بگم.امروز جوابش رو گرفتم.
امیر با التماس تو چشم هام نگاه کرد.یه برقی تو چشم هاش بود که درکش نمی کردم.
-ساورینا؟
صدای ارومش و اون نگاهش دیگه دلم رو نمی لرزوند.
بلند شدم و سریع وسایلم رو جمع کردم و ریختم تو کیفم.جواب آزمایش رو از دستش کشیدم.
-حیف!حیف که این بچه قرار نیس زنده بمونه
امیر:من اجازه نمی دم.نه طلاقت می دم نه اجازه می دم سقطش کنی
پوزخندی زدم و گفتم:شما کی باشی؟شما برو به عشق بازیت برس.تو اگر پدر بودی تو اگر مرد زندگی بودی خیانت نمی کردی.نمی خوامت امیر.من طلاق می گیرم.داغ این بچه رو هم به دلت می ذارم.
سریع از خونه زدم بیرون.وای خدا کی حالا می تونه از پله ها بره.امیر دنبالم اومد.چمدون رو از روی پله ها کشیدم. سریع رفتم تو پارکینگ و سوار ماشین شدم.امیر تا دم در دنبالم دوید.




 
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی
#6
اما سریع ماشین رو روشن کردم و با سرعت دور شدم.خدا آخه اول تابستونی موقع بارون باریدنه؟
نم نم بارون روی شیشه می نشست.خیابون خلوت و خیس از قطره های بارون تن خشکش رو به آسمون سپرده بود تا ترش کنه...
و گونه های من خودشون رو سپرده بودن به چشم های خیسم!به اندازه ی هر دونه ی بارون که روی شیشه می نشست،یه قطره اشک هم روی گونه ی من می نشست.
بارون شدت گرفت.اینم از عجایب خداست دیگه.اول تابستون بارون میاد.چراغ قرمز سر چهار راه از دور دیده می شد.دعا دعا می کردم وقتی رسیدم نزدیکش سبز شه.اما نشد.بدون توجه به چراغ به راهم ادامه دادم نزدیک بود با یه ماشین تصادف کنم.بیا اینم از شانس ما!ساعت نزدیک 2و نیمه تا من یه چراغ رد می کنم باید ماشین جلوم سبز بشه.
بدجوری هر دو ترمز کرده بودیم.سرم رو گذاشتم روی فرمون و نفس عمیق کشیدم.
راننده هه که یه پسر جوون 20 ساله بود دستش رو گذاشت روی بوق.دوسه تا پسر دیگه هم تو ماشینش بودن.صدای ضبطشون سرسام آور بود.
-دِ برو دیگه خانوم استخاره می کنی این وقت شب؟چیه نکنه دوست نداری تنها بری.
سری از روی تاسف تکون دادم و دوباره راه افتادم.قلبم درد می کرد.انگار یه وزنه سنگین گذاشته باشن روش و جلوی نفس کشیدنت رو بگیرن.
هر چقدر هم که عاشق نبودم.اما زندگیم رو دوست داشتم.نمی خواستم زندگیم بهم بخوره.مخصوصا با وجود این بچه.همیشه از این که اسم مطلقه رو یدک بکشم وحشت داشتم و حالا خودم داشتم پا توی این مسیر می ذاشتم.
از یه طرف دلم نمی خواست این بچه رو از بین ببرم یا پدرش رو ازش بگیرم.از یه طرف هم دلم نمی خواست مطلقه بشم.از یه طرف هم دیگه نمی تونستم با امیر زندگی کنم
خدایا خودت من و نجات بده.خودت کمکم کن خدایا...
به جلوی در خونه ی پدریم رسیدم.لبخند تلخی زدم.یه خونه ی ویلایی نسبتا بزرگ با معماری جدید و تلفیقی از دو رنگ سفید و مشکی.
مامان همیشه توی مد بود.شاید با این کارش پدر رو تا مرز ورشکستگی برد و برگردوند.بابا یه کارخونه ی کوچیک صنایع غذایی داشت.وضعمون بد نبود.اما مامان همیشه سعی در چشم رو هم چشمی با خواهراش داشت و این خانوادمون رو اذیت می کرد.
پیاده شدم.چتر که نداشتم آسمون مرحمت کرد و من رو هم خیس نمود.زنگ آیفون رو فشار دادم.یبار دوبار و بعد هم پیاپی.
صدای خوابالود و عصبی ساورا تو آیفون پیچید.
ساورا:ای بر مردم آزار لعنت.بابا آخه این وقت شب چی می خواید از جون ما الله اکبر...




 
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی
#7
با صدای گرفته زمزمه کردم:ساورا...
ساورا:وا؟ تویی ساورینا؟این وقت شب این جا چی کار می کنی؟
-نمی خوای در و باز کنی؟خیس شدم بابا داره بارون میاد میام تو تعریف می کنم
ساورا:بیا بیا تو آبجی
سوار ماشین شدم.در پارکینگ باز شد.ماشین رو توی پارکینگ گذاشتم.گل ها حسابی بارون خورده و با طراوت شده بودن.از بچگی عاشق بوی خاک بودم.چشم هام رو بستم.نفس عمیق کشیدم.نفسی پر از غصه...
ساورا جلوی در ورودی با نگاهی منتظر و پرسشگر من رو نظاره می کرد.به طرفش رفتم اول اروم و خسته اما بعد طاغت نیاوردم و دویدم و خودم رو تو آغوشش پرت کردم.
ساورا دست هاش رو دورم حلقه کرد و با اضطراب گفت:چی شده ساورینا؟امیر کاری کرده؟تو چرا گریه می کنی آبجی؟نگاش کن تو رو خدا بیا تو خیس شدی سرما می خوری ها
دستم رو گرفت و من رو برد تو.روی مبل نشستم.هر چند ثانیه یبار بینیم رو می کشیدم بالا و با دستمال اشکام رو پاک می کردم.
ساورا رفت تو آشپزخونه و چایی دم کرد.رفت تو اتاق و یه پتوی مسافرتی برام آورد.
ساورا:بنداز روت سردت می شه.
ازش گرفتم و دور خودم پیچیدم.پاها م و آوردم بالا و تو شکمم جمع کردم.
ساورا رو به روم نشست خم شده بود و با نگاه مضطربش بهم زل زده بود.لبام می لرزید.
ساورا:چی شده ساورینا؟تو رو خدا بگو آبجی
اشکم رو پاک کردم.سعی کردم صدام نلرزه اما انگار زیاد موفق نشدم.
-همه چی تموم شد ساورا...همه چی.
ساورا:چی می گی توآخه؟با امیر دعوات شده؟باز این پسره چی کار کرده
-نه دعوام نشده
ساورا:پس چی؟
-امیر...امیر زن گرفته ساورا
ساورا:چـــــــی؟
از صدای بلند ساورا تنم لرزید.بدون شک دیگه مامان و بابا بیدار شده بودن.




 
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی
#8
ساورا پاشد و جلوم قدم زد عصبی نفسش رو فوت کرد و نشست کنارم و دستم رو گرفت.
ساورا:یعنی چی؟چی داری می گی تو؟مگه ممکنه...شاید اشتباه کرده باشی ساورینا
-نه...امروز سرما خورده بودم.شیفت بودم.نتونستم بیمارستان بمونم برگشتم خونه.وقتی برگشتم...
ساورا:وقتی برگشتی چی؟
بینیم رو کشیدم بالا و گفتم:وقتی برگشتم و رفتم تو اتاق خوابم امیر رو با یه زن دیگه دیدم.اولش فکر کردم باز هوس بازی هاش شروع شده ولی بعد دیدم که زن صیغه ایشه.
باز هق هقم شروع شد.ساورا بغلم کرد و سرم رو چسبوند به سینش.
ساورا:می کشمش.به خدا قسم کاری می کنم روزی صد دفعه به غلط کردن بیافته.
بابا با ربدو شام بالای پله ها ایستاده بود.چشم هاش خوابالو اما کنجکاو بود.اومد سمتمون.
بابا:ساورینا بابا تو اینجا چی کار می کنی؟
اشکام رو پاک کردم.نمی خواستم بابا رو بیش از این اذیت کنم.اون به اندازه کافی سر این ازدواج ناراضی بود و با مامان که مصر بود این ازدواج سر بگیره جنگ و دعوا داشتن.
ایستادم.سعی کردم لبخندی زورکی بزنم.بابا درست مقابلم ایستاد.دست هاش رو گرفتم و گفتم:ببخشید بد خوابتون کردم بابا
بابا با نگاه نگرانش بهم نگاه کرد و گفت:چی شده دخترم.چرا چشمات بارونیه؟ساورا قبل از من گفت:داماد عزیز مامان خانوم گل کاشته.آقا رفته زن گرفته
بابا عصبی نگاهش کرد گفت:چی می گی ساورا؟بعد به من خیره شد و گفت:آره بابا
اروم سرم رو تکون دادم.
بابا بلند داد زد:ترلان ترلان...
بعد ازدو دقیقه مامان با یه لباس خواب راحتی مشکی بلند بالای پله ها ایستاد.
مامان:چته چرا داد می زنی سیاوش.
بابا:بیا دسته گلی رو که آب دادی تحویل بگیر خانوم
مامان که تازه چشمش به من افتاده بود با تعجب نگاهم کرد و گفت:وا مامان ساورینا تو اینجا چی کار می کنی؟
بابا:بفرما خانوم.اون پسری که اونقدر از خوبیش دم می زدی و ازش طرفداری می کردی رفته سر دخترت هوو آورده.اگر طلاق این دختر رو ازش نگیرم سیاوش نیستم
بابا قلبش رو گرفت و نشست رو صندلی.
ساورا دوید و یه قرص زیر زبونی واسه بابا آورد.نگران بابا بودم خواستم برم طرفش که گفت:چیزی نیست
به مامان خیره شدم خوب اون روز ها رو یادم میاد




 
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی
#9
-مامان من نمی خوام بابا این پسره اصلا اون امیری که من می شناختم نیست.سال ها ازم دور بوده خب اخلاقاش فرق کرده یه جوریه
مامان:خوبه خوبه.کولی بازی درنیار.رو بچه ی خواهرم عیب می ذاره.چه جوریه؟مهندس نیست که هست پول و خونه نداره که داره تیپ و قیافه هم که خاله قربونش بره خداشه.ندیدی تو مهمونی همه دخترها داشتن درسته قورتش می دادن؟از سرتم زیادیه...
-مامان مثل این که من بچتونم نه اون امیر خان
مامان:والا راست می گم دیگه.تو تازه یه دانشجوی زپرتی ای ولی اون دکترا خونده هم سابقه کاری درخشان داره
-خوبه حالا دانشجوی پزشکی شده زپرتی.شما که همین رشته ی من و خار کرده بودید تو چشم خاله تهمینه و پانیذ و باهاش فخر فروشی می کردید.حالا شد زپرتی؟
مامان:با من یکی بدو نکن حرف رو هم عوض نکن یا زن امیر می شی یا هر خواستگاری برات بیاد سنگ می اندازم جلو پاش.فقط امیر و لا غیر!
حالا همون مادر جلوم ایستاده بود.با چشمانی متعجب.
پوزخند تلخی زدم و گفتم:مامان خانوم به آرزوت رسیدی نه؟همین رو می خواستی؟آره؟دلت خنک شد؟
مامان:متوجه منظورت نمی شم؟
-امیر جونتون.مهندس عزیز و دوست داشتنی تون.خواهر زاده ی دسته گلتون سرم هوو آورد به همین آسونی.این بود اون آش دهن سوزتون؟این بود اون تحفه نطنزتون؟این بود همون پسری که حاضر بودید من رو، دخترتون رو کوچیک کنید اما از اون تعریف و تمجید کنید؟ممنون مثل اینکه بنده لیاقت این اَبَر ستاره تون رو نداشتم ازش طلاق می گیرم.
مامان هنوز تو بهت بود.پوزخند دیگه ای زدم و سرم رو تکون دادم برگشتم سمت ساورا.
-داداش چمدونم تو ماشینه می شه برام بیاری؟
ساورا سری تکون داد و بعد ازاین که یه نگاه پر از خشم به مامان انداخت رفت بیرون.راه افتادم سمت پله ها.
-بابا اگر می شه برام وکیل بگیرید
بابا با صدای پر از غصه گفت:باشه دخترم باشه
اما انگار موتور مامان تازه روشن شد و متوجه موقعیت شد.
مامان:چی؟دیگه چی؟همینم مونده تو طلاق بگیری بشینی ور دل من.تو از کجا مطمئنی زن گرفته؟
دیگه داشتم جوش می آوردم.تو تموم این سه سالی که با امیر زندگی کردم هر بار اومدیم خونشون با من عین یه موجود اضافه برخورد می کرد و امیر رو می ذاشت رو سرش دیگه خسته شدم.رو پله ها بودم.برگشتم طرفش.
-از اونجایی مطمئنم که اون زن رو روی تخت خوابم دیدم.بهم گفت زنشه.امیر انکار نکرد.تو چشم هام زل زد و معذرت هم نخواست.من دیگه نمی خوام با اون دسته گل عزیز تر از جونتون زندگی کنم.طلاقم رو ازش می گیرم.نترسید نمیام ور دلتون.می رم واسه خودم خونه می گیرم.زیر منت شما یکی هم نمی رم.
مامان:یعنی می خوای به این زودی از میدون به در بشی؟بمون و اون دختر رو از زندگیت بیرون کن زندگیت رو ازش پس بگیر جای این که بکشی کنار خودت رو
-نمی خوام.من تازه دارم خلاص می شم.بهونه خوبی داد دستم.امیر لیاقت جنگیدن به خاطرش رو نداره.لیاقت این که کنار من هم باشه نداره.مفت چنگ همون دختره ی چشم سفید
مامان:خب پسره حق داره دیگه.سه ساله ازدواج کردی یه بچه نتونستی بهش بدی.فکر می کنی تو فامیل نپیچیده که ساورینا نازاست.
دیگه داشتم آتیش می گرفتم.بلند داد زدم.
-غلط کرده هر کی همچین حرفی رو زده.غلط کرده با هفت جد و آبادش.
عصبی نفس می کشیدم.برگه آزمایش رو پرت کردم طرفش.
-غلط کرده هر کی رو من عیب گذاشته.من باردارم.من دو ماهه باردارم.درست از همون روزی که امیر خانتون هوس جدید به سرش زد.من طلاق می گیرم.به خاطر این بچه هم نمی مونم.زندگی با امیر تا الانش برام جهنم بوده بعد از این هم بدتر می شه خیالتون راحت.من از امیر جدا می شم.
مامان:من اجازه نمی دم
-شما چی کاره اید؟یبار زندگیم رو به هم زدید بسه.اختیار زندگیم دست خودمه.بابا هم اگر کمکم کنه ممنون می شم
بابا سرس تکون داد.درسته راضی به ازدواجم نبود.ولی هر چی باشه راضی به طلاقم هم نیست.کدوم پدری دوست داره دختر 25 سالش طعم طلاق رو بچشه؟
بدون توجه به غر غرای مامان رفتم توی اتاقم.هنوز هم دست نخورده بود.خودم رو پرت کردم روی تخت.
چشم هام رو بستم داغ داغ بودم.یاد اون شب مهمونی افتادم همون شبی که شد آغاز بدبختی های من!




 
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی
#10
مامان:ای وای توکه هنوز نشستی.پاشو آماده شو دیگه...
بعد رفت سمت کمد لباس هام.لباس مشکی سنگ دوزی شده ای رو که بلندیش تا روی مچ پام بود و بالاش هم دک لتـ ـه بود رو گرفتم سمتم.
-من این رو نمی پوشم.این خیلی بازه
مامان:خوبه خوبه حرف نباشه می خوای اون پانیذ دخترخالت قاب امیر و بدزده؟
-من با نشون دادن بدنم دل کسی رو نمی برم.
این و گفتم و دوباره برگشتم رو به آینه.رژگونه آجریم رو کشیدم رو گونه های برجسته ام.تو خوشگلی چیزی کم نداشتم.پوست برنزه با چشم های قهوه ای روشن کشیده که هر کسی رو جذب می کرد.گونه هام برجسته بود و لب های خوش فرمی داشتم.به زور مامان 3 سال پیش بینیم رو عمل کردم.اما دلم نمی خواست زیادی غیر طبیعی باشه و دست دکتر هم درد نکنه خوشگل و جمع و جور برام درش آورد که البته چند تومنی هم این دماغ ناقابل آب خورد.
پاشدم همون لباسی رو که مامان گفته بود رو پوشیدم.البته یه کت هم روش پوشیدم.از جنس حریر بود آستینش سه ربع بود و زیر سینه ام گره می خورد.تو آینه نگاهی به خودم انداختم.عادت نداشتم روسری سرم کنم.موهای قهوه ایم رو که تا گودی کمرم میومد رو روی شونه هام آزاد گذاشتم.مانتو کوتاه مشکیم رو پوشیدم و صندل های پاشنه 10 سانتی مشکیم رو پام کردم و یه شال مشکی هم سرم کردم و کیفم رو دستم گرفتم و از اتاقم زدم بیرون.
مامان خانوم طبق معمول خودش رو طاووس درست کرده بود.رفته بود آرایشگاه و باز موهاش رو رنگ کرده بود و کلی هم میکاپ و شینیون.از صدقه سر جیب بابای بیچاره ام آرایشگر مامان میلیاردر شده بود.
با رسیدن به ویلای لواسون خاله تانیا ازماشین پیاده شدیم.حسابی چراغونی کرده بودن و خیابون پر از ماشین بود.شوهر خاله هام رو دم در دیدم.با همه سلام و علیک کردیم و رفتیم تو.
مامان هی دم گوشم حرف می زد که فلان کار و بکن فلان کار و نکن.دیگه داشت دیوونه ام می کرد.مگه من آدم پستی ام که بخوام خودم رو به زور به پسر مردم قالب کنم.خوشش اومد که اومد خوششم نیومد خاک بر سر بی سلیقه اش کنم.به من چه والا...
با دیدن افروز دختر خاله ام به سمتش رفتم و باهاش رو بوسی کردم.افروز تنها دخترخاله ام بود که باهاش صمیمی بودم.
افروز:خانوم دل کی رو قراره ببری اینقدر خوشگل کردی؟
-تو که خوشگل تر از من شدی دختر.چشمت روشن خان داداشت اومد.
-مرسی گلم.سلام خاله جون
بعد رفتم سمت مامان و باهاش رو بوسی کرد و دعوتمون کرد بریم تو
وای خدایا انگار عروسی گرفتن.مردم نون ندارن بخورن اینا واسه برگشتن پسرشون مهمونی گرفتن در حد لالیگا.همه خانوم ها لباس شب های زیبا و آقایون هم کت و شلوار.سالن با میز و صندلی های طلایی پوشیده شده بود و لوستر های طلایی سالن رو حسابی روشن می کرد.سرامیک ها برق می زدن و طرف های سفید دور طلایی حسابی تو چشم بودن.
پوزخندی زدم و سری از روی تاسف تکون دادم.همیشه چشم رو هم چشمی.
خاله اومدسمتم لبخندی زورکی زدم.من و سفت گرفت تو بغلش.
تانیا:خاله قربونت برم خوش اومدی عروسکم.
از بغل خاله اومدم بیرون و گفتم:ممنون خاله جون.چشمتون روشن آقا امیر برگشتن
خاله چشمکی زد و گفت:خدا رو شکر مثل این که دارم دیگه به آرزوم می رسم و عروسم می شی
-خالـــــه
خاله خندید وگفت:چیه خب راست می گم دیگه.برو بالا لباست رو عوض کن گلم.
افروز اومد پیشم و رفتیم بالا و مانتوم و شالم رو در آوردم.




 
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان ناگفته ها | b.hassani sadaf 4 146 ۱۴-۰۶-۹۸، ۰۷:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  [برش] رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 24 86 ۱۰-۰۶-۹۸، ۱۰:۱۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زنانه یا مادرانه | mona30 sadaf 10 496 ۲۴-۰۵-۹۸، ۱۱:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: samira1717
  رمان منی که سخت می گیرم ! | .Arghavan A .ShahrzaD. 14 172 ۱۴-۰۵-۹۸، ۱۲:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: پري٤٠
  رمان فکر هدیه | نازنین 87 sadaf 12 152 ۰۵-۰۵-۹۸، ۱۲:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: fatemeh71
  رمان نقش نگار | beste sadaf 14 223 ۲۲-۰۴-۹۸، ۰۳:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زیتون | beste sadaf 3 482 ۱۷-۰۳-۹۸، ۰۸:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 5 858 ۰۶-۰۲-۹۸، ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: nafasi
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 1,112 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 6,383 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
2 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۰-۰۴-۹۸, ۰۹:۱۱ ق.ظ)، سارا1339 (۱۹-۰۴-۹۸, ۰۹:۵۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان