امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان طنز در همسایگی گودزیلا | آنیلا
#1
Tongue 
یکی تویی و یکی من...
با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند...
همین سه تا بس است..
حتی اگر ماه هم نبود...
من قانعم...
به یک تو و یک من..
مگر میان تو و ماه فرقی هم هست؟!
ای کاش بود..
آن وقت شاید همه چیز جز تو معنایی داشت..
اما...حاال که ندارد..
حاال همه چیز تویی..
تمام شعرهایی که با عشق می خوانم..
تمام روزهای خوب..
تمام لبخندهای من..
تمام گناه های با لذت..
تمام زندگی..
همه چیز تویی..
چیز دیگری هم اگر جز تو بود..
فدای یک تبسمت
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، sadaf ، sadaf ، _RaHa_ ، _RaHa_
#2
به نام یگانه بهانه هستی
-پاشو رها... بلند شو ببینم...چقدر می خوابی دختر؟!پاشو!!...دیرشده!
این دیگه کیه کله ی صبحی؟؟؟...
انگار فکرم و بلند گفتم چون یارو بایه صدای مسخره ودرحالیکه ادای دخترای لوس و درمیاورد گفت: ارغوان
هستم...از آشناییتون خوش بختم وشما؟؟!!)وبعدش دوباره صداش جدی شدو عصبی گفت:( پاشو ببینم...تومن و
نمیشناسی؟!!!!!!جلسه معارفه راه انداخته واسه من...پاشو...دیرشده!
دهه...یه امروز و میخواستیم کالسارو بپیچونیم و نریما...این خانوم اومده مارو باخودش ببره...چشمام و بازکردم و
روی تخت نشستم کالفه گفتم:
-اه...اری...من حوصله دانشگاه ندارم!بیخیال شو.
- یعنی چی حوصله دانشگاه نداری؟!
- یعنی اینکه حسش نیست!بیخیال شو دیگه ارغوان.
- امروز باحسینی کالس داریما!
- خب داشته باشیم.
- خب داشته باشیم؟!تومی فهمی داری چی میگی؟دلت میخواد سرمون و ببره بذاره رو سینم ون؟
پتورو کشیدم روی سرم وبا لحن خواب آلودی گفتم:اون هیچ کاری ازدستش برنمیاد.
وچشمام و بستم.
- رها!!!اذیت نکن دیگه.پاشو!
- بیخیال شو!دیشب دیر خوابیدم،خوابم میاد.االنم سرم درد میکنه!
- چه غلطی می کردی که دیر خوابیدی؟!
همون طور که چشمام بسته بود و سعی می کردم بخوابم،باشیطنت گفتم:داشتم باآقامون اس بازی می کردم،نفهمیدم
زمان چجوری گذشت!عشقه دیگه!
ارغوان خندید وبه سمتم اومد.پتو رو از روی سرم کنار کشیدوگفت:پاشو ببینم!خرخودتی...خدا پسِ کله هیچکی
نمیزنه که بیاد بشه آقای تو!
چشمام و بازکردم و باشیطنت گفتم:خیلی دلشم بخواد!دختر به این ماهی!مثه پنجه آفتاب می مونم.
ارغوان باخنده گفت:توازخودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!
خندیدم وگفتم:عزیزم من چه از خودم تعریف کنم،چه نکنم،تعریفی هستم!
- اوهو!اعتماد به سقفتون تو طحالم خانوم!
بعداز گفتن این حرف،درحالیکه داشت پتو رو جمع می کرد،گفت:پاشو ببینم!مرده شوره ریختت و ببرن!میدونی
ساعت چنده؟!7::5!پاشو!پاشو بریم که امروز دخلمون اومده!
دهن بازکردم تا چیزی بگم که باچشم غره عصبی ارغوان روبرو شدم.واسه همینم،سریع ازروی تخت بلند شدم و
بعداز شستن دست و صورتم در عرض ایکی ثانیه حاضروآماده بودم!!
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، _RaHa_ ، _RaHa_
#3
یه مانتوی قهوه ای پوشیدم بایه شلوار جین قهوه ای سوخته.مقنعه کرم رنگمم سرکردم و چهارتا شیویدو ریختم
بیرون.اهل آرایش نبودم و درضمن وقتشم نداشتم...پس بیخیالش شدم و روبه ارغوان گفتم:بریم؟؟!!
ارغوان سری تکون دادوگفت:بریم که دیر شد!
باهم ازاتاق خارج شدیم.خونه ماجوری بودکه برای بیرون رفت ازخونه باید از روبروی هال می گذشتی و به این شکل
آشپزخونه کامال به هال دید داشت.
مامان و باباو اشکان درحال صبحونه خوردن بودن.مامان تامن و ارغوان و از پشت اپن دید،بایه لبخندمهربون روی
لبش روبه ارغوان گفت:باالخره تونستی بیدارش کنی عزیزم؟!بیاین یه چیزی بخورین بعدبرید!
ارغوان لبخندی زدوگفت:نه دیگه خاله مریم!دیرمون شده.
اشکان درحالی که داشت چاییش و سر می کشید،روبه من گفت:رها،امروز عصر بیام دنبالت یا باارغوان میای؟!
نگاهی بهش انداختم وگفت:بااری میام...
مامان چشم غره توپی بهم رفت وگفت:اری چیه دختر؟!ارغوان اسم به این قشنگی داره،اون وخ توبهش میگی اری؟!
روبه مامان گفتم:مامان بیخی! کله صبحی دوباره غلط تلفظی نگیر!خانوم بودن باشه برای بعد!خداحافظ.
وبعداز گفتن این حرف،خیلی سریع ازدرخونه خارج شدم و به حیاط رفتم تامامان مهلت جیغ و داد کردن پیدا نکنه!
ارغوانم خداحافظی کردو باهم ازخونه خارج شدیم.
وقتی رسیدیم دانشگاه،یه ربع از کالس گذشته بود...
ارغوان باجیغ وداد گفت:خاک توسرت کنن!فاتحه مون خونده اس!میمردی یه ذره زودتر پاشی؟!
بابی قیدی شونه ای باال انداختم وگفتم:بیخی بابا!مثال میخواد چیکارکنه؟!
بی خیال به سمت در کالس رفتم و در زدم...بااجازه حسینی وارد شدیم.
استاد بادیدن ما عینکش وروی بینیش جابه جا کرد ومعترض گفت:می دونید ساعت چنده خانوما؟؟!
با پررویی ساعتم و نگاه کردمو گفتم :بله استاد... 8 وهیفده دقیقه صبح به وقت تهران.
کالس یهو رفت رو هوا...
استاد باعصبانیت گفت:دیر اومدی تازه زبونتم درازه؟؟!!
با این حرفش ازکوره دررفتم...
استاد بداخالق همیشگی..مثل این که یادش رفته خودش سه چهارتا جلسه رو نیم ساعت تاخیر داشته...بیخیال بابا!با
اینکه دلم ازش پره ولی می دونم اگه چیزی بهش بگم قاطی می کنه پدرم ودرمیاره...
کامال از جواب دادن به حسینی منصرف شده بودم اما...لحن تمسخرآمیزش که روبه بچه ها می گفت:"می
بینین؟؟!!!دانشجوهایی مثه این خانوم فقط بلدن مسخره بازی دربیارن و بس." بدجور آتیشیم کرد...
از اون بدتر وقتی بود که رادوین)یه هم کالسی فوق العاده مزخرف ودیوونه که بامنم سره جنگ داره( در تایید حرف
حسینی،با لحن خاص ومعناداری گفت: بله استاد...متاسفانه همینان که وجهه ی مارم خراب کردن.
وبه سمتم برگشت وپوزخندی بهم زد...دیگه نفهمیدم چیکار میکنم.رو کردم به استادوگفتم:آقای حسینی فکر نمی
کنید که نیم ساعت تاخیرشما از 75 دیقه تاخیر من بیشتربوده؟؟!!
این ارغوان دیوونه هی نیشگونم می گرفت وازم می خواست که تمومش کنم.
حسینی که انتظار این حرف وازمن نداشت گفت: من برای تاخیرم دلیل داشتم.
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#4
_منم برای تاخیرم دلیل دارم.
حسینی که دیگه نمیخواست بحث و ادامه بده،گفت:خانوم شمااسمتون چی بود؟؟!!
من چیزی نگفتم...سکوتم و که دید روی کرد به بچه هاوگفت:اسم این خانوم چیه؟؟!!
هیچ کس هیچی نگفت...حسابی خر کیف شدم...اصال یه لحظه یه حس غرور بهم دست دادکه چقدهم کالسیام دوسم
دارن...
همین جوری داشتم بایه لبخند از سر رضایت به تک تک بچه ها نگاه می کردم که چشمم خورد به رادوین...پشت
چشمی براش نازک کردم...اونم اخمی تحویلم داد وپوزخند زد.
درجواب استاد که گفت:هیچ کس هیچی نمیگه؟؟
جواب داد:
- چرا استاد!!!!خانوم شایان هستن ایشون...خانوم رها شایان.
ورو کرد سمت من و دوراز چشم استاد چشمکی بهم زد وباحرکات لبش گفت: 0 -7 به نفع من...
چشم غره ای بهش رفتم.
استاد گفت:می تونید بشنید خانوما اما شما خانوم شایان انتظار نمره نداشته باشین از من آخرترم.
پوزخندی زدم گفتم:ازاولشم ازشما انتظاری نمی رفت!
کالس دوباره ترکید وحسینی باگفتن ساکت یه سکوت مطلق ایجاد کرد وباسر اشاره داد تا من و ارغوان بریم بشینیم
وشروع کرد به درس دادن.
سرم به شدت دردمی کرد.طوری که چندباری سرم و روی میز گذاشتم و چشمام و بستم.هرچی فحش بلد بودم تو
دلم باره رادوین کردم.پسره ی نفهم!خودشیرین لوس!حاال مثال این اسم من و نمی گفت،سرش و با گیوتین می
زدن؟!
تو طول کالس حتی یه نگاهم بهش ننداختم... اما اون همش به من نگاه میکردو پوزخند می زد...
حالیت میکنم چلغوز...صبر کن...چنان آشی برات می پزم که یه وجب روش روغن داشته باشه آقای رستگار!!!!! حاال
ببین کی گفتم.
بعداز تموم شدن کالس ورفتن حسینی،عصبانی و دیونه وار به سمت رادوین رفتم که کنار چندتا از رفقاش)امیروبابک
(نشسته بود...
اخم غلیظی کردم و گفتم: کسی از تو نظر خواست که نطق کردی جناب رستگار؟؟!!
امیر و بابک باتعجب من و نگاه می کردن ولی رادوین سعی داشت خودش و مشغول صحبت با بابک نشون بده!!!!
آخه احمق اون که داره من و نگاه میکنه!!!! پسره روانی...
باعصبانیتی که توصدام موج میزد گفتم:من دارم باتو حرف میزنما...
چیزی نگفت.
- هوی باتوام...
... -
- خدا رو شکر...کر شدی؟
_...
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#5
_همون نیمچه شنواییم که داشتی به باد فنا رفت؟!...
این بار دستش و نزدیک گوشش برد.بدون اینکه به من نگاه کنه،بالحن مسخره ای به بابک گفت:بابک صدای وزوز
میاد!میشنوی توام؟؟!!
دیگه داشتم آتیش می گرفتم... پسره عوضی...
خواستم یه چیزی بگم که ارغوان به سمتم اومدو بالحن ملتمسی گفت:رها تورو خدا... بس کن...بیابریم.
ودستم و کشید که از کالس بریم بیرون...منم بدون اینکه مقاومتی کنم دنبالش رفتم. به در کالس که رسیدیم،به
سمت رادوین برگشتم و تمام نفرتی و که نسبت بهش داشتم توی چشمام ریختم.جوری که صدام و بشنوه گفتم: این
دفعه 0-7 به نفع تو ولی آقای رستگار خوب مواظب باش که من مهارت زیادی تو بردن بازیای باخته دارم!!!
وبه همراه ارغوان از کالس خارج شدیم.
***********
- ارغوان همش تقصیر توئه...اگه توی دیوونه اصرار نمی کردی منم نمیومدم.باحسینی هم دعوام نمیشد.اون پسره
بیشعووورم اونجوری نمیزد تو برجکم!!!
خیلی اعصابم خورد بود...دلم می خواست برم رادوین و له کنم.پسره احمق...چطور به خودش اجازه داد اونجوری
بامن حرف بزنه؟؟!!بیشـــــــــــــــ ــــعور.
میکشمت...نه اصال چرا یه دفعه ای بکشمت؟!! زجرکشت می کنم.آره...اینجوری بهتره.تمام موهات و دونه دونه می
کنم...ازسقف آویزونت می کنم.ناخنات و باانبر میکشم....جوری شکنجه ات کنم که شکنجه ساواک در برابرش
نوازش باشه!..فقط صبرکن...
همون طور حرص می خوردم و واسه خودم نقشه می کشیدم و به رادوین فحش می دادم وپوست لبم و می کندم که
ارغوان مانعم شد ودستم وگرفت...
- چیکار به این بیچاره داری؟دلت از یه جای دیگه پره سر این خالی می کنی؟
اخمی روی پیـ ـشونیم نشست...بیخیال کندن پوست لبم شدم و از جابلند شدم.روبه ارغوان گفتم:بزن بریم...
متعجب وگیج گفت:کجا؟
- خونه پسرشجاع.خونه دیگه...
اخم ریزی روی پیـ ـشونیش نشوند وگفت:من میخوام دانشگاه بمونم.خودت پاشو برو.به سالمت!
اینم دوسته من دارم؟ کله صبحی جیغ جیغ راه انداخته من و آورده تو این جهنم دَره حاال میگه بروبه سالمت!
باکدوم ماشین؟!اشکانم که االن سرکاره.بهش زنگ بزنم میکشتم!ای توروحت ارغوان.الاقل میگفتی میخوای من و قال
بذاری ونبری،ازاولش یه فکری به حال خودم می کردم.
همون طورکه ازش فاصله می گرفتم گفتم: باشه اری جون.دارم برات منگل.
ارغوان خنده بلندی کردوچیزی نگفت!
آره دیگه،اون نخنده کی بخنده؟!
حتی برنگشتم نگاهش کنم...با قدمای بی هدف و سردرگم به راهم ادامه می دادم...
نمیدونستم به اشکان زنگ بزنم یانه!اشکان تویه شرکت سخت افزارکامپیوتر کار می کرد.مهندس کامپیوتر بود.
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#6
نگاهی به ساعتم انداختم.70 بود. ساعت اوجِ مشغله کاری اشکان!شانسه من دارم؟!خره توی شرک شانسش ازمن
بیشتربود واال.الاقل اون یکی و پیداکرد خودش وبچسبونه بهش!من چی که 32 سالمه اماهنوزم ول معطلم؟
همین جوری یه ریز، زیر لبی به خودم فحش می دادم.سردردمم که دیوونم کرده بود.سرم داشت ازدرد می
ترکید...برای اینکه اعصابم آروم بشه رفتم روی یکی از صندلی های نزدیک به در ورودی دانشگاه نشستم ومشغول
جمع کردن افکارم شدم.
خب من که پیاده نمی تونم برم.یعنی هیچ رقمه راه نداره.پام درد می گیره بیخیال بابا. خب تاکسی می
گیرم؟!نه...خوشم نمیاد هی وایسه این و اون و پیاده کنه...حال وحوصله در دسرای تاکسی رو ندارم.از طرفی اگه
باتاکسی برم مجبورم یه مسافتی وپیاده طی کنم!!همون گزینه زنگ زدن به اشکان ازهمه مناسب تره!!!میدونم باید
کلی التماس کنم اما راهی جزاین برام نمونده.
گوشیم و ازتوی کیفم درآوردم وشماره اشکان و گرفتم.نفس عمیقی کشیدم وسعی کردم لحن آدمای مریض و
بگیرم بَلکَم دلش به حالم بسوزه.
دیگه داشتم ناامید می شدم که سرِ هشتمین بوق برداشت:
- چیه؟چیکارداری؟
- علیک سالم.
- سالم.چیه رها؟کاردارم زودبگو.
بالحن لوسی که خودمم تعجب کرده بودم گفتم:اشـــــکاااان!!!!!!
اشکان درحالیکه سعی می کردجلوی خندش و بگیره وبا لحنی شبیه من گفت:بَعلــــِـــه؟؟!
- هیچ میدونستی که من چقدر تورو دوس دارم؟
خندیدوگفت: چی ازم میخوای؟
لبخندی زدم.آفرین اشی الحق که دادش خودمی. زود حق مطلب و گرفتی.باریک ا... به تو!
خیلی سریع وتند گفتم:بیا دنبالم.
- امرِ دیگه؟!
- نه فقط همین!
خندید وبعداز یه سکوت کوتاه گفت:
- خب دیگه کاری نداری قطع کن، من کاردارم.
- چیه هی میگی کاردارم کاردارم؟!داری که داری داشته باش.خوش به حالت.به جای این که پز کارداشتنت و بهم
بدی پاشو بیادنبالم.
- رها زبون آدمیزاد حالیته؟!کار دارم!!
- اشکان اذیت نکن دیگه.
- وایسا بببینم مگه تو قرارنبود باارغوان بیای؟
- چرا ولی یه مشکلی پیش اومد.
- چه مشکلی؟
- بعدامیگم بهت.تو جای این حرفا بیا دنبالم.
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، sadaf ، _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#7
_رها میگم کاردارم.فارسی حرف میزنما!!
درحالیکه سعی میکردم صدام و مظلوم کنم گفتم: اشکانی...قربونت برم...الهی من فدات شم...اشکانی بیادیگه. جونه
رهاحالم بده.سرم داره میترکه.حالم اصال خوب نیست.دستام یخ کردن.رنگم پریده.چشمام...
اشکان باخنده پریدوسط چاخانام: باشه بابا.بذارم همین جوری پیش بری یه طاعونی چیزی به خودت می چسبونی و
به دیارباقی می شتافی.
- اشکان میای؟؟
- آره.دارم میام یه ربع دیگه دم دردانشگاتونم.
درحالیکه سعی میکردم لبخندگشادم و خفه کنم،جیغ خفیفی کشیدم و ازپست گوشی اشکان و بوس کردم.
- وای اشکان عاشقتم!
اشکان باخنده گفت: مابیشتر.دارم میام بای.
- بای.
گوشی وکه قطع کردم یه لبخند اومدروی لبم.قربون دادشم برم که انقدگله.چه دروغاییم گفته بودم!من فقط سرم
دردمیکنه.نه صورتم یخ کرده نه رنگم پریده...چه چاخانایی سرهم کردم!
پاشدم برم دم در که یه صدایی سرجام میخکوبم کرد:
-چه تحویلم می گیری اشکان جون و!!!
صداش بدجور برام آشنا بود...هم آشنا وهم روی مخ وآزار دهنده!!
اِی بر خرمگس معرکه لعنت!انقداعصابم خورد بودکه اگه یه ذره دیگه زر زر می کردباخاک یکسانش می کردم.
بدون اینکه بهش محل بدم ازجام بلند شدم و به سمت در رفتم.اونم دنبالم میومد.
اَه...چرا داره دنبالم میاد؟!!چی می خواد از جونم؟...
سعی کردم به اعصابم مسلط بشم.چندتا نفس عمیق کشیدم تاخودم و برای نبردپیش روم آماده کنم!رادوین الکی
دنبال من راه نمیفتاد.حتمادوباره می خوادیه کل کل جدید راه بندازه...دلم نمی خواست بهش محل بدم...اگه من بهش
توجه نکنم اونم خیط میشه ومیره پیِ کارش!!بااین اعصاب داغون من غیرممکن بودکه بتونم دربرابر رادوین وتیکه
هاش ساکت باشم اما اعصابم غلط کرده باهفت جدش!
باخنده به من نگاه کردوگفت:چرا خودت وسبک می کنی انقدر ناز یه پسرو می کشی؟!
هیچی نگفتم...فقط داشتم تودلم بهش میخندیدم که چقدراحمقه.خودش شونصدتا دوسـ ـت دختر داره فکرکرده منم
از اوناشم!!!!!هه...
ازاین فکرپوزخندی روی لبام نشست.
رادوین وقتی دیدهیچی نمیگم نگاه خریدارانه ای بهم کردوگفت:اِی...بدم نیستی...ازاین اخالق گندت بگذریم...سره
جمع خوبی...فقط یه خورده همچین نافرمی...میدونی چی میگم؟!راستش...باهیکلت حال نمیکنم!
این و که گفت آتیش گرفتم.توخره کی باشی که بخوای حال کنی یانه؟؟!پسره ی پررو دیگه شورش
ودرآورده...روی پاشنه پام چرخیدم و روم و کردم طرفش. قدش 37-30 سانتی ازمن بلندتربود.برای همینم
مجبورشدم یه ذره خودم و بکشم بالا.بانفرت به چشماش خیره شدم وگفتم:توکی باشی که بخوای باهیکل من حال
کنی یانه؟!!مثل اینکه خیلی خودت ودستِ بالاگرفتی آقای رادوین خان!!
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#8
رادوین که به چشمام خیره شده بود سرش و آوردنزدیک صورتم.فاصلمون خیلی کم بود درحد 7 تا انگشت.نفس
هاش به صورتم میخورد.اخمی کردوگفت:اونی که باید حال کنه منتظرته خانوم!سخنرانی باشه برای بعد.
اولش متوجه نشدم چی میگه.گنگ وگیج بهش نگاه کردم که باچشمش به جایی اشاره کرد.رد نگاهش و گرفتم
ورسیدم به اشکان که توی ماشینش نشته بودوزل زده بودبه من ورادوین....
اوخی داداشیم....چه زود رسید!شایدم من زیادی بااین گودزیلا حرف زدم ونفهمیدم زمان کی گذشت!
لبخندی اومد روی لبم...
روم و کردم طرف اشکان و براش دست تکون دادم واونم برام بوق زد. به سمتش رفتم. خیلی سریع سوار ماشین
اشکان شدم.
- سلام برداداشی مهندس خودم!
اشکان مشکوک نگام کردوگفت:این پسره کی بود؟چی می گفت؟
- هیچی بابا...این همون رادوینه که بهت گفتم.دیوونه باز داشت چرت می گفت.
اشکان که از رگ گردن ش معلوم بودغیرتی شده گفت:اذیتت می کنه رها؟؟
یه فکری جرقه زد توذهنم.اگه بهش بگم آره وبره حالش وجابیاره خیلی توپ میشه ها نه؟؟
نه بابا بیخیال...من اینجوری بیشتر حال می کنم که فکرکنه اشکان دوست پسـ ـرمه...آره بابا اگه اشکان بره مزه ی
قضیه می پره!!!!!
لبخندی زدم و به رادوین نگاه کردم.هنوزم سرجاش وایساده بودوباحرص نگام می کرد. از لجش به سمته اشکان
برگشتم و رفتم جلوی صورتش.
یکی نمی دونست فکر می کرد داریم صحنه +78 ایجاد می کنیم.منم همین و می خواستم تا لج رادوین و در بیارم!
گونه اشکان و بوس کردم و بعداز یه مدت کوتاه رفتم کپیدم سرجام.
اشکان که پاک گیج شده بود لبخندی زدو دستش و گذاشت روی جایی که بوسش کرده بودم. متعجب گفت: این
الان برای چی بود؟!
- واسه اینکه انقدر خوبی وبه خاطر من از کارت زدی واومدی دنبالم.آخ اشکانی نمی دونی چقدر حالم بده.سرم...
اشکان باخنده پرید وسط حرفم:
- خوبه خوبه. حالا نمیخواد دیگه فیلم بازی کنی.خرت از پل گذشت رهاخانوم!
خندیدم.اونم خندید.اشکان استارت زدوماشین یه دفعه از جا پرید.
باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدارشدم.زودی خفه اش کردم.یه خمیازه کش دار کشیدم وچشمام ومالیدم...وای
چقدمن خوابم میاد!ولی...
هیچ دلم نمیخواست قضایای دیروز تکراربشه.واسه همینم یه تشربه خودم زدم و سریع رفتم دستشویی.دست
وصورتم و که شستم یه خورده خوابم پرید.
ازاونجایی که یه اری خانوم نامردی کرده بود و مثلا باهم قهر بودیم،قراربود که امروز اشکان راننده ام باشه.البته که
قهر معنایی نداره...اری با همین دیوونه بازیاش رفیق جون جونی من شده!
خمیازه کشان وسلانه سلانه به اتاق اشکان رفتم.
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#9
اوخی داداشیم.نگاش کن چه ناز خوابیده.یه دادش دارم تو دنیا تکه...به همراه یه زن دادش گل...سارایی که عین
خواهرم می مونه.
سارا نامزد اشکانه.دوماهی میشد که نامزد کردن.قراره چندماه دیگه برن سر خونه زندگیشون.قراره یه وروجک نیم
وجبی بهم بگه عمه.اوخی عمه قربون قدوبالات بره!
وا!رها توام خلیا!! بچه کجابود؟!باباکله ی اینارومیکنه اگه توی دوران نامزدی بی ناموسی کنن!
ازاین فکرخنده ام گرفت.به سمت اشکان رفتم و بیدارش کردم.
به اتاقم که برگشتم ساعت 5 بود.خوبه پس وقت دارم. امروز میخوام حسابی خوشگل کنم.جوونیه دیگه!!یه موقع
آدم حال می کنه تیپ بزنه وآرایش کنه!...اما فقط یه موقعایی نه همیشه.
نه اینکه از آرایش کردن بدم بیاد ولی اهلش نیستم چون وقت گیره ومنم بی اعصاب وبی حوصله ولی اگه گاهی حال
داشته باشم دستی به صورت مبارک می کشم!
به سمت کمدم رفتم.یه شلوارجبن یخی پوشیدم بایه مانتوی مشکی کوتاه.
مقنعه مشکیم و سرم کردم وروی صندلی میز آرایشم نشستم.نگاهی به قیافه ام توی آینه انداختم...
صورتی گرد،چشمای تقریبادرشت قهوه ای روشن،ابروهای کوتاه وکلفت،بینی که تقریبابه صورتم میومد...خیلی قلمی
ونازنبودولی خب به صورتم میومد...ولبی متناسب بابقیه اجزای صورتم...باپوست سبزه...درکل قیافم بدنیس...خیلی
نازوخوشگل نیستم ولی خب خدایی زشتم نیستم که ملت بادیدن قیافه ام بگرخن!!من خودم عاشق چشمامم!عاشق
رنگشونم...یه رنگ خاصه...خیلی نازه!!خودشیفتگیم توحلقم...زیرلب واسه خودم این آهنگ وزمزمه می کردم:
- توکه چشمات خیلی قشنگه...رنگ چشمات خیلی عجیبه..و...
بعله دیگه...ازاونجایی که ماکسی ونداریم عاشق چشمامون باشه وهی واسمون شعربخونه وقربون صدقه چش وچاله
مون بره خودم مجبورم بخونم!!!همون طورکه واسه خودم آهنگ می خوندم،دست بردم ومداد چشمم وبه دست
گرفت.اول خط چشم کشیدم و تهش و یه ذره کشیدم تا چشمام کشیده تر نشون بدن.ریملم زدم رفتم سراغ
رژگونه.یه رژ لب مالیمم زدم.نگاه گذاریی به چهره ام انداختم...لبخندی از سررضایت روی لبم نشست.همه چی
خوبه!
کیفم و برداشتم و ازاتاقم اومدم بیرون.هم زمان بامن اشکانم از اتاقش خارج شد.یه شلوار جین قهوه ای سوخته
پوشیده بود بایه بلوز مردونه با چهارخونه های قهوه ای وکرم.آستیناشم سه ربع زده بود بالا.موهاشم صاف بانیترو
برده بود بالا.خیلی جذاب شده بود!
لبخندی بهش دم.اونم لبخندی زدو همون طورکه نزدیک میشد سوتی زد.
- اُالالا... مادمازل شما این رها بی ریخته ی مارو ندیدین کجاس؟
اخمی کردم و گفتم: رها خانوم شما که انقدر خوشگل و باکمالاتن.
اشکان لبخندی زدوگفت:اون که صدالبته.
بعدش دستش و گذاشت پشتم ودرحالیکه به جلو هدایتم می کردگفت:یه خواهر دارم تو دنیاتکه.
بهش نگاه کردم و لبخند زدم.اونم یه چشمک برام زد.
بااشکان وارد آشپزخونه شدیم.مامان داشت چای می ریخت و باباهم مشغول لقمه گرقتن بود. اشکان باخنده
ومسخره بازی گفت:درودبر مامان و بابای گرام.
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#10
ومنم به تبعیت ازاون با لبخندی روی لبم گفتم:درود!
بابا که عین همیشه پایه بود لبخندمهربونی زدوگفت:درودبر خل وچلای بابا!
اشکان بالحن لاتی گفت: خاک زیرپاتیم آقاجون!
منم باخنده ودرحالیکه سعی می کردم لاتی ترین لحن ممکن رو داشته باشم گفتم: خیلی کرتیم باو!
مامان چشم غره ای به هردو نفرمون رفت وبه طرف میز اومد. همون طورکه چاییارو روی میز میذاشت گفت: این چه
وضع حرف زدنه؟ صدبار بهتون گفتم درست صحبت کنین. رو دهنتون میمونه ها!مگه شما لاتین اینجوری صحبت می
کنین؟!حاالاین اشکان هیچی پسره.توچی رها؟!صدبارگفتم خانوم باش.
بیخی مامان، خانوم مانوم چیه اعصاب ندارم!
مامان نشست روی صندلی روبروی بابا.من و اشکانم روبروی هم نشستیم.یهو بابا بی هوا گفت:مریم توروخدا ضد
حال نباش دیگه!
من واشکان و مامان چشمامون شده بود قده سکه 70 تومنی.بابای مام راه افتاده بودا!!
بعداز چندثانیه ای که همه توی شوک بودیم.من واشکان وبابا پقی زدیم زیره خنده.اما مامان یه چشم غره توپ به
بابارفت وگفت: چشمم روشن مسعود خان.تو هم آره؟!من یه عمره دارم جون میکَنم حرف زدن این بچه هارو
درست کنم.درست که نشدن هیچ تو هم شدی لنگه اینا!
بابا خنده ای کردومشغول خوردن شد. من واشکانم شروع کردیم.
مامان زیرلبی داشت باخودش حرف میزد.همیشه حرص میخوره وخودش و اذیت میکنه.تهشم من نفهمیدم که مامان
بااین حرص خوردن کجارو میخواد بگیره؟
اشکان بعداز خوردن چندتا لقمه.از روی صندلی بلندشدو رو به من گفت:بریم رها؟
من که هنوزهیچی نخورده بودم!مامان گفت:کجااشکان؟!توکه هیچی نخوردی.
اشکان درحالیکه ایستاده چاییش و سرمی کشید گفت: مامان دیرم شده...بایدزودتربرم.
مامان- خب الاقل یه ذره صبرکن بذار این بچه یه چیزی بخوره.
اشکان نگاهی به من کردوگفت: رها تموم نشد؟!
یه لقمه بزرگ برای خودم گرفتم وازجام بلندشدم.چاییم و سرکشیدم گفتم: چرا.بریم.
وبعداز خداحافظی از مامان وبابا ،لقمه به دست به همراه اشکان از خونه خارج شدم.
رسیدیم دم در دانشگاه.
اشکان یه نگاه بهم کردوگفت: خب دیگه بریز پایین که باس برم.
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.خودشم میخندید.
ازماشین پیاده شدم.سرم و ازپنجره کردم توماشین وگفتم: اشکان بعداز ظهر میای دنبالم؟
اشکان سری تکون دادوگفت:آره...ساعت 7 همین جا باش.
لبخندی زدم و گفتم:باشه پس خداحافظ!
- خداحافظ. مواظب خودت باش آبجی کوچیکه.
لبخندی زدم و اشکانم راه افتاد. داشتم می رفتم توی دانشگاه که یه ماشین جلوپام ترمز کرد.این دیگه کی بود روانم
و اول صبحی مخشوش کرد؟؟
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پرستش | سحربانو ۶۹ minaa 48 112 5 ساعت قبل
آخرین ارسال: minaa
  رمان سربه‌سر دردِسر | روشنک.ا و fateme078 کاربران انجمن نیـایــش 62 696 5 ساعت قبل
آخرین ارسال: minaa
  رمان همکلاسی دوست داشتنی | نیلوفرناز minaa 67 631 ۱۴-۱۲-۹۹، ۱۰:۲۲ ق.ظ
آخرین ارسال: minaa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
7 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
nafas (۰۵-۱۲-۹۹, ۰۶:۴۰ ب.ظ)، sadaf (۰۵-۱۲-۹۹, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، minaa (۱۳-۱۲-۹۹, ۰۹:۱۴ ق.ظ)، محمودی (۰۷-۱۲-۹۹, ۰۹:۱۳ ب.ظ)، _RaHa_ (۱۲-۱۲-۹۹, ۰۴:۰۹ ق.ظ)، negar1380 (۰۵-۱۲-۹۹, ۰۸:۴۴ ب.ظ)، miss setayesh (۱۱-۱۲-۹۹, ۱۱:۲۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان