انجمن ايران رمان



رمان عاشقم کن
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۱۱:۰۶ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 138
بازدید 28287

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عاشقم کن
#1
با شتاب پله ها رویکی دوتا به سمت بالا طی می کردم صدای مادر که از داخل واحد خاله دیبا با فریاد اسمم و صدا می زد به گوشم رسید بغض کردم ولی اجازه بارش یک قطره رو هم به چشمان آبدارم ندادم سوزش سیلی که با بی رحمی تمام به گوشم نواخته بود آزارم می داد پاهام و عصبی روی پله ها می کوبیدم شاید از عصبانیتم کاسته می شد ولی خیلی ناگهانی تعادلم و از دست دادم زمانی به خودم اومدم که پایین راه پله نقش زمین شده بودم روی زمین نیم خیز شدم ولی توان بلند شدن و نداشتم حتی توان ناله کردن رو هم نداشتم با احساس خیسی رو صورتم دستی بهش کشیدم با دیدن خون غلیظ روی دستم وادادم ! !
دست خونیم و به بینیم نزدیک کردم بوی خون مثل همیشه حالم و زیر و رو می کرد به اجبار همونجا روی زمین دراز کشیدم سرم تیر می کشید چشمام سیاهی می رفت این بار صدای مهراد در گوشم پیچید به نظر خیلی گنگ و دور بود فقط هاله ای از مرد بلند قامتی و دیدم که با شتاب به سمتم می یومد !


باز این کابـ ـوس لعنتی همیشگی مادر مقابلم آغـ ـوشش و برام باز کرده و لبخند می زنه ولی هرچی به پیش می رم بهش نمی رسم پشت سرم و نگاه می کنم بهرام با یه لبخند کثیف دنبالم می کنه زمین می خورم مثل همیشه توان بلند شدن ندارم مادر فریاد می کشه و بهرام نزدیک تر می شه فریاد مادر بلندتر و بهرام نزدیک تر گلوم فشرده می شه و فریاد مادر بلند و بلندتر تا جایی که مثل همیشه سنگین و سنگین تر می شم !
برای یک لحظه نفس کشیدم چشم بازکردم نفس راحتی کشیدم و زیر لب خدا رو شکر کردم و پلکهامو دوباره روی هم گذاشتم با نـ ـوازش دستی به یکباره جاخوردم دستم و عقب کشیدم به لبه تخـ ـت خورد آه از نهادم بلند شد چند لحظه مات نگاهش کردم باصدای گرم و همیشگیش با بهت صدام زد : نوا ؟


مطمئن بودم حافظه مو از دست ندادم ولی چرا گیتا رو به یاد نداشتم گیتایی که در تمام این سالها بعد از مهراد تنها مونس و همدمم بود همه چیز و که نمی شد با مهراد درمیون گذاشت بعضی از مسائل دخترونه بود !
نگاه سرسری به اتاق انداختم گیج بودم گیج تر هم شدم اصلا مکانم و به یاد نداشتم با حالت گیجی رو به گیتا گفتم : گیتا اینجا کجاست ؟ چند لحظه مات نگاهم کرد عصبی سرم رو داخل بالشت فرو کردم عطر آشنایی تا عمق جانم رسوخ کرد کنارم روی تخـ ـت نشست و دستش رو روی کمـ ـرم گذاشت و گفت :
البته تقصیری هم نداری من خودمم 2.3باری بیشتر پام و اینجا نذاشتم تو که جای خود داری دختر خاله ولی خوب من روشنت می کنم دردونه اقا بزرگ .صداشو صاف کرد و گفت : اینجا ایران است –تهران –اوایل مهرماه –ساعت به وقت ایران 21:20 و مکان دقیق دردونه اقا بزرگ ...
با شنیدن ساعت با یک خیز بلند شدم و مقابلش نشستم با تعجب گفتم :
یعنی 6 ساعته من خوابیدم ؟
گیتا : نه خیر بیهوش بودی عزیزم یادت نیست چقدر آه و ناله کردی دایی عادل مجبور شد چندتا از اون مسکنایی که فیل و از پا در می یاره بهت تزریق کنه ولی تاثیر چندانی نداشت !
مشتی نثار بازوش کردم و گفتم : حرف دهنت و بفهم هر چی نباشه من دردونه اقا بزرگم !
گیتا : بله درودونه خانم پریدی وسط حرفم رشته کلام از دستم خارج شد داشتم عرض می کردم اینجا ...میون کلامش پریدم و گفتم : اینجا ایران است-تهران-محله هفت تیر-خیابان..-کوچه-پلاک..-واحد شخصی خانواده پاکزاد –منزل شاخصی خانم دیبا پاکزاد –اتاق شخصی فرنام شیرزاد !


گیتا : تو که تا چند دقیقه پیش داشتی خوت و خفه می کردی حالا چطور تشخیص دادی اینجا اتاقه برادرمه ؟
-اولا از اون مسکنای فیل افکن بهم تزریق کردی توقع داری گیج نشم ثانیا همه آدمای این خونه عطر مخصوص به خودشون و دارن برادر تو هم از این قائده مـ ـستثنی نیست منم حساس !
گیتا : وای مامانم اینا ....
در همین حین در بی هوا باز شد و مهراد و خواهرش روجا تشریف فرما شدند روجا زیر لب سلامی داد و کنار من و گیتا روی تخـ ـت نشست !


مهراد : محله استقرارت چطوره نایب السلطنه ؟


-گرم ونرمه عجیب !


مهراد : هنوز اقا بزرگش زبونم لال روم به دیوار سرپاست دردونه اش جاش نشسته !


-اووی لال شی !


که همه نگاها به طرفم برگشت ! !

مهراد ابروهاشو بالا داد و گفت : نکنه مارو فیلم کردید ؟


آهی کشیدم و گفتم : ای کاش این طوری بود که تو می گی !
مهراد : ولی نوا تازگیا خیلی سنگین شدی بیچاره اقا بزرگ وقتی تنه لشتو بغـ ـل کرده بود رگای گردنش متورم شده بود چشماش داشت از حدقه می زد بیرون !


خندیدم و گفتم : خفه شی مهراد یه کلمه درست و حسابی نمی تونی بگی !


مهراد با لحن لوسی گفت : هـ ـوس کردم برم خودم و از بالای پله ها پرت کنم پایین بلکه اقا بزرگ بغـ ـلم کنه باید یه فکری به حال خودم بکنم کم کم دارم دچار فقدان محبت می شم !


روجا : تو نره قول خودت و با این نوای مردنی مقایسه می کنی باید واست جرثقیل بیاریم اقا بزرگ جواب نمی ده!


-تعارف نکن روجا هر چی دوس داشتی بارم کن و بعد با لحن آرومی گفتم : بقیه که هر کاری خواستن کردن تو هم روش !

روجا محکم تکونم داد و گفت : نوا تو که این قدر بی ظرفیت نبودی ؟


-ظرفیتم دیگه تکمیله دارم سرریز می شم !


مهراد : نوا دقیقا چه حسی داری ؟


-شاید شیر زخم خورده توصیف قشنگی باشه !


روجا بی هوا پرسید : زخم خورده از مادرت یا اقا بزرگ ؟

روجا که در اون لحظه تاریخی اینجا نبود مهرادم که در این مواقع دهنش چفت و بست نداشت باحرص مهراد و برانداز کردم و گفتم : خبرا زود می رسه کاره باده یا کلاغا ؟


روجا با اشاره دست به مهراد خندید و گفت : بلا نسبته کلاغا !


مهراد همونطور که ایستاده بود تعظیمی کرد و سپس چرخی زد و و بعد در حالی که مثلا عرق پیشانیش و می گرفت گفت : خواهرا من متعلق به همتونم فقط خواهشا نوبتی کنید که به همتون برسم !


گیتا بالشت فرنام رو به سمتش نشانه رفت و با غیض گفت : می بندی یا ببندم ؟


مهراد بالشت رو توی هوا گرفت وبا لب و لوچه آویزون گفت : گفتم حق و ناحق نشه !


گیتا : ارزونی دوسـ ـت دخترای از همه رنگت !

مهراد ساکت به سمت در رفت و قبل از خروج بالشت رو به طرز وحشتناکی به سمت گیتا پرت کرد و بعد با صدای دخترانه ای گفت : آخ فیگورش خراب شد !
گیتا با حرص موهاشو از روی صورتش کنار زد و با چهره برافروخته ای دنبالش کرد روجا در و پشت سرشون بست و تکیه اشو بهش داد و گفت : نوا دقیقا چند سالته ؟


-22سال ...منظور ؟
روجا :به سلامتی کی دست از بچه بازی برمی داری ؟


روی تخـ ـت دراز کشیدم و آروم گفتم : تا وقتی کسی نخواد چیزی و بهم تحمیل کنه !


روجا : نوا بس کن !

روی تخـ ـت نیم خیز شدم و گفتم : تو که جای من نیستی ؟ به جای اینکه به راه رفتن آدمها ایراد بگیری ببین می تونی یک ساعت با کفشاشون راه بری !


روجا : مشکل فقط کفشاته ؟ نکنه پاتو می زنه ؟
-نه خیر مشکلم نفس توئه که از جای گرم بلند می شه !
روجا : من فقط می گم با اقا بزرگ درنیفت حریفت خیلی قدره !


-اگه یه روز پاییزی عزیزترین کست بیاد و بهت بگه باید باید باکسی که من تعیین کردم ازدواج کنی چی کار می کنی !

روجا : روی هوا می زنمش !

-بله خوب واسه دخترای مثل تو کلی هم حسن داره !


روجا سرش و تکون داد و گفت : کدوم دخترا ؟


-همونایی که فکر می کردم نسلشون مثل دایناسورا منقرض شده !
روجا : شما از کدوم دسته دخترایی ؟
-یک.قصد ازدواج ندارن !! دو از همه مردا بیزارن!! سه حرف زور تو کتشون نمی ره !!


روجا : مورده اول و دوم و که باهات موافقم همه دخترا قبل از ازدواج از این شعارا می دن ولی پاش که برسه پاک یادشون می ره ولی در مورد .مورده سوم باید بگم طرفت اقابزرگه حرفی و نمی زنه مگه اینکه عملش کنه !


از حرف روجا مطمئن بودم آقا بزرگ از من یک دنده تر بود ولی من نه مثل مادر مصمم بودم نه مثل گیتا ثبات اخلاقیداشتم نه به اندازه روجا یک دنده بودم در عوض دم دمی مزاج و به قول مهراد کمپانی احساس بودم و به قول شاعر آنچه را خوبان دارند همه را با هم داشتم!
روجا از داخل قفسه شیری رنگ فرنام کتاب شعری در آورد و همونطور که کتاب و ورق می زد گفت : شرط می بیندم این فرنامه غد عاشق شده !


-حتما اینا را از کتاب شعری که دستته فهمیدی؟


روجا: اخه آدمه عاقل که سراغه شر و ور نمی ره نوا خانوم !


سریع کتابو از دستش قاپیدم و گفتم : شرط می بندم در تمام عمرت دو بیت شعرم نخوندی ؟


روجا : تو که خوندی به کجا رسیدی ؟


-روجا شعر روح آدم و پر و بال می ده !


روجا : مگه قصد پرواز داری حالا به کجا کره ماه ؟


-شعر برای من مثل پنجره ایست که هر وقت به طرفش می روم خود به خود باز می شود من آنجا می نشینم نگاه می کنم...آواز می خوانم...داد می زنم...گریه می کنم...با عکس درختها قاطی می شوم...و می دانم که آن طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر می شنود :فروغ ! !


روجا که زیر چشمی نگاهم می کرد خندید و گفت : حالا از اینا که بگذریم من واسه عروسی تو لباس چی بپوشم ؟


بالشت فرنام و که روی زمین افتاده بود برداشتم و با شتاب به طرفش هجوم بردم حرص تحمیل اقا بزرگ..سیلی مادر..نبود بهرام و کسی که هنوز نمی دونستم کیه ..با بالشت روی سر و صورت روجا فرود می آوردم روجا همونطور که عقب عقب می رفت از جعبه دستمال روی دراور دستمالی درآورد و روی هوا تکون داد ( نشونه تسلیم ) بالشت و همونجا روی زمین انداختم و خودم و بی هوا روی تخـ ـت رها کردم اونقدر که صدای تخـ ـت هم دراومد !


روجا کنار تخـ ـت روی زمین چهار زانو نشسته بود و در حالی که نفس نفس می زد صورتش خیس عرق بود خودم هم دست کمی از روجا نداشتم با این تفاوت که سرم هم تیر می کشید دستی به سرم کشیدم باند ضخیمی دور تا دورش رو احاطه کرده بود به طور کل از یاد برده بودم خطاب به روجا که به روبه روش خیره شده بود گفتم : خستم می خوام استراحت کنم !


روجا : یعنی شرتو کم کن ؟


-قربون دختر دایی همه چی دونم خدا یک خواستگار کور و کچل نصیبت کنه !


روجا : اول به دعای گربه کوره بارون نمی یاد در ثانی مطمئننا کسی قبل از تو این دع رو کرده که از شانس خوشگلم مـ ـستجاب الدعوه هم بود !
با غیض گفتم : گربه کوره خوابش می یاد !
روجا در و باز کرد ولی قبل از خارج شدن انگار که چیزی یادش اومده باشه ایستاد و گفت : نوا ؟
-هان ؟
روجا : من لباس چی بپوشم !
-کفن من و .وبالشت و به سمتش نشانه رفتم که از شانس بدم با در بسته برخورد کرد !
حرفهای اقا بزرگ توی سرم می پیچید حرف که نه فرمان .همیشه لحن کلام برام از معنی و مفهومش مهمتر بود اقا بزرگ هم به تنها چیزی که فکر نمی کرد همین لحن کلام بود همیشه دستوری بود و تو موظف به اجرا بودی همیشه اقا بزرگ بود که فرمان می داد گاهی اوقات فرمانده صداش می زدم حقی که روحیه فرماندهی عجیبی داشت !
تمام جهات اتاق فرنام و از نظر گذروندم اتاق معمولی بود مثل اتاق همه پسرهای دنیا ولی هیچ وقت هیچ کس نفهمید چرا جز خودش هیچ کس اجازه ورود به اتاقش رو نداشت حتی خاله دیبا که مادش بود برای نظافت هم پاشو اینجا نمی ذاشت وقتی نوجون بودم همیشه با مهراد نقشه می کشیدیم چطور وارد اتاقش بشیم برامون جالب شده بود که چرا در این اتاق همیشه قفله در حضور خودش هم کسی جرات ورود نداشت اونقدر غد و غیر منطقی بود که هیچ کس همچین ریسکی و نمی کرد ! !
نگاهم روی آینه قدی اتاقش خشک شد بی اختیار به طرفش کشیده شدم خودم رو مثل غریبه ها برانداز می کردم دختر مقابلم دختری بود با موهای براق و پرکلاغی که آزادانه روی شانه های ظریفش رها شده بود ابروهای باریک و صافش که سایبان چشمهای سبزش بود صورت بیضی و لبـ ـهای نسبتا باریک و بینی قلمی قدش مسلما چند سانتی از گیتا و روجا کوتاه تر بود ولی اندام باریک و ظریفتری داشت ! !
این من بودم نوا بودم زیبا بودم ولی زیبا ترین نبودم گیتا و روجا زیباتر بودند روجا زیباترین دختر خانواده بود موهای خرمایی اش با چشمان آبی و ابروان کمانش بیش از هر چیزی در صورتش زیبایی ایجاد می کرد ولی من همیشه چهره دخترانه خودم و به چهره فوق العاده زیبا و زنانه روجا ترجیح می دادم ولی چه فایده حالا که قرار بود ندیده و نشناخته مثل مادربزرگهامون سر سفره عقد همدیگرو ببینیم و از هم بیزار یا یهم علاقه مند بشیم در هر صورت حق انتخابی نداشتیم حداقل من یکی نداشتم افسارم مثل برده های افریقایی دست اربابم بود اقا بزرگ ...بزرگ خانواده پاکزاد ...مشکات پاکزاد ...عزیزترین کسم یک جورایی عنوان پدرم رو داشت پدر نداشته ام !
پدر ؟ چه واژه ی غریبی سالها بود که این واژه رو به زبون نیاورده بودم حتی در ضمیر ناخودآگاهم هم بهرام صداش می کردم نمی تونستم پدر صداش کنم یعنی نبود که صداش کنم سالها بود رفته بود هسر و دختر دردانه اش رو بیخ ریش اقا بزرگ گذاشته و با بی مسئولیتی تمام فرار کرده بود اصلا به همین منظور هم پیش اومده بود ازدواج با دختردردانه عموی بزرگش مشکات و بعد با آوردن یک موجود بی گناهی مثل من به زندگی پایبندش کرده بود و وقتی به تمام معنا اقابزرگ رو خرد کرد برای همیشه با رفتنش عذاب یدک کشیدنه اسم نحسش و برای من به ارمغان گذاشته بود! !
از تو بیزارم بهرام از تو و امثال تو.بهرام بی شک منفورترین اسم زندگیم بود لعنت به تو بهرام لعنت به تو که هنوز بعد از سالها عذاب کشیدن هنوز هم این عذاب خاتمه پیدا نکرده هنوز هم اقا بزرگ به جرم خیانتی که در حق من و مادر کردی تصمیم داره این ازدواج و بهم تحمیل کنه مثل تو که این زندگی و بهم تحمیل کردی خستم خیلی خسته از این زندگی تحمیلی از این ازدواج تحمیلی که اگه شل بجنبم اقا بزرگ کار و تموم کرده ولی مهراد راست می گفت من هم یکی بودم مثل خودش نمی ذارم به این راحتی حقم و ازم بگیره بهش اجازه نمی دم به خاطر حق پدری که برام به جا آورده بزرگترین انتخاب زندگیم و بهم تحمیل کنه اجازه نمی دم ولی چطور ؟
دایی عادل که مسلما اقا بزرگ رو تایید می کنه و روی حرف پدرش حرفی نمی زنه...مادر که بعد از ماجرای بهرام چشمش ترسیده و تمام افسارش رو داده دست فرمانده ...مهراد که حرفش چندان پیش اقا بزرگ برو نداره فرنام هم که اصلا حرفش رو نزن مطمئنم حاظر نیست برای یک لحظه به حرفام گوش بده البته من هم حاظر نیستم غرورم و زیر پا بذارم و ازش بخوام که این لطف و در حقم بکنه... روجا و گیتا یکی مثل خودم ای کاش آقا هاتف ( پدر فرنام و گیتا ) زنده بود همیشه از دایی عادل بیشتر دوسش داشتم مثل اقا بزرگ در حقم پدری کرد مثل پدری که در حق فرنام و گیتا کرده بود ولی حیف و صد حیف که 8سالی می شد که فوت کرده بود ولی برای لحظه ای جرقه ای در ذهنم زده شد ..بهراد ؟ پسر بزرگ دایی عادل !
بهراد هم حرفش پیش اقا بزرگ برو داشت و نه مثل فرنام غد و مغرور بود در عوض منطقی و خونگرم باهاش مثل مهراد راحت بودم با این فکر حسابی شارژ شدم موهامو مرتب کردم و با احتیاط از اتاق خارج شدم مثل همیشه مهراد جلوم سبز شد !
مهراد : خوشگلی و هزار دردسر !
قیافه حق به جانبی گرفتم و نگاهش کردم که سرش و تکون داد و گفت : به خودت نگیری دختر عمه ؟ منظورم خودمه ببین هنوز چند ساعتی نمی شه که من از اون کلبه وحشت زدم بیرون همشون لشکرکشی کردن دنبالم !
-مشکل چیه ؟
مهراد : مهره ماره خودمه !
-خودشیفتگی هم حدی داره اقا مهراد !
مهراد با دستش سالن و نشون داد و گفت : تو را خدا خودت نگاه کن اصلا شنیدن کی بود مانند دیدن !
نگاهم به سمت سالن کشیده شد طفلک مهراد است می گفت همه لشکر کشی کرده بودن طفلک خاله دیبا که همیشه با روی خوش پذیرای همه بود ! !
ایی عادل و هنگامه جون رو مبل دونفره ای نشسته بودند و هنگامه جن در حال پوس کندن میوه برای شوهر وفادارش بود !
خاله دیبا و مادر هم که مثل سرآشپزها مشغول پخت و پز بودن خدا به داد شام امشب برسه ! !
گیتا و بهراد گوشه سالن ایستاده بودند گیتا حرف می زد و بهراد ریز می خندید نگاهم رو به هر گوشه سالن انداختم اقا بزرگ نبود فرنام هم نبود صدایی از پشت سرم منو متوجه خودم کرد فرنام بود برخلاف همیشه آروم ولی گرفته ! !
فرنام : بهتری نوا ؟
منم برخلاف همیشه که جواب سربالا می دادم اینبار تواضع به خرج دادم با لبخند کمـ ـرنگی به علامت مثبت سرم و تکون دادم !
مهراد : نوا چی شد از دخمه فرنام زدی بیرون دلت اومد یادت نیست بچگیامون چه قدر خودمون و به آب و آتیش می زدیم واسه یه نیم نگاه !
فرنام جلو اومد و گفت : صدقه سر نوا بود وگرنه سعادت پیدا نمی کردی پاتو بذاری توی اون دخمه !
دیگه رسما نزدیک بود دوشاخ روی سرم سبز بشه فرنام وتواضع ؟ فرنام و از این تعارفها ؟
مهراد : منم فقط به خاطر نوا افتخار دادم و پام و گذاشتم توی اون دخمه !
-اینقدر پای من و وسط نکشید که باهاتون برخورد جدی می کنم !
مهراد : حتما از اون بابا بزرگ گردن کلفتت کمک بگیر !
-بهراد کجاست ؟
مهراد : ببین نوا من روی بهراد تعصب دارم پس اینقدر به پروپاش نپیچ می دونی که گردن شکسته نگفتن بلد نیست و بعد دستشو جلو آورد و با صدای آرومی گفت : توی رودربایستی ممکنه دست به هر کاری بزنه !
دستش و پس زدم و به سمت بهراد و گیتا رفتم زیر لب سلامی هم به دایی عادل و هنگامه جون دادم که مثل همیشه با خوش رویی تمام جوابم رو دادند انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده !
آروم سلامی هم به بهراد دادم و سرم رو پایین انداختم !
گیتا : این قدر ادای دخترای لپ گلی و خجالتی و در نیار که باور نمی شه !
خندیدم و خطاب به بهراد گفتم : می شه باهات صحبت کنم ؟
بهراد : البته !
گیتا : پس من برم سراغ پخت و پز نخود سیا !
-به سلامت !
بهراد خندید وبا نگاهش بدرقه اش کرد نگاهی به بهراد و نگاهی به گیتا که کنار دایی عادل جا گرفت کردم چه قدر این دو نفر بهم می یومدند واقعا که نیمه های گمشده شبیه یکدیگرند !
بهراد : نوا ؟
-بله ؟
ساکت نگاهم کرد که با پرویی تمام گفتم : کاری داری ؟
بهراد : مثل اینکه شما کار داشتید گیتا رو فرستادید دنبال نخود سیا !
-اهان پس مسئله اینه ناراحت شدی پرش دادم ؟
بهراد : امان از دست شما ؟
بهراد برخلاف برادرش مهراد که با هیچ کس رودربایستی نداشت و برخلاف خواهر رکش روجا کمی خجالتی و تودار بود !
-بهراد کمکم می کنی ؟
بهراد : من چه کمکی می تونم بکنم ؟
دستام و داخل هم قلاب کردم و دنبال جمله مناسبی می گشتم تا سر حرف رو باز کنم که خودش به حرف اومد و گفت : مربوط به قضیه امروزه ؟
-بهراد اقا بزرگ و منصرف کن این فقط تویی که این کار از دستت برمی یاد !
بهراد : بهش چی بگم !
با بغض گفتم :بگو نوا هم یه موجوده زندست مثل همه آدمای این خونه حق انتخاب داره !
بهراد : اون تصمیم خودش و گرفته نوا ! !
-پس نظر من مهم نیست !
بهراد : شاید این پسری که اقا بزرگ در نظر گرفته خیلی پسر موجه و خوبی باشه شاید اصلا...
میون کلامش پریدم و گفتم : هر کی که می خواد باشه مبارک خودش و خانوادش !
بهراد : یعنی هر کسه دیگه ای هم ازت این درخواست و بکنه تو ردش می کنی ؟
-بدون معطلی !
بهراد : این فقط یک دلیل داره !
-چه دلیلی ؟
بهراد : ای یک نفر در میون باشه !
ناهم روی صورتش خشک شد به هدف زده بود سکوت کردم به دلم رجوع کردم دوسش داشتم یعنی گمون می کنم که دوسش داشتم نه مثل مهراد و بهراد مثل...مثل...جوابی نداشتم !
بهراد : نوا جواب بده من اگه بخوام اقا بزرگو منصرف کنم باید دلیل قانع کننده ای داشته باشم ؟
-این قانعش می کنه ؟
بهراد : پس جدا پای کسی در میونه !
-فکر می کنم !
بهراد : شاید اقا بزرگ یکی از نوه هاشو واست در نظر گرفته اقا بزرگ و که می شناسی به هر کسی اعتماد نداره !
موذیانه نگاهش کردم و گفتم : تو هم یکی از نوه های اقا بزرگی ؟
از حرفم حسابی جا خورد با چشمهای گشاد شده نگاهم کرد پقی زدم زیر خنده و گفتم : اونقدر چشمات و گشاد نکن از حدقه می زنه بیرون تازشم مگه پسر قحطه همه می دونن دل جنابعالی کجا گیره !
در حالی که سرخ شده بود نفس صدا داری کشید و گفت : چه رویی داری تو دختر!
و بعد هر دو زدیم زیر خنده ! !
مهراد با کنجکاوی به طرفمون اومد و گفت : نوا بهراد و حسابی به حرف گرفتیا در تمام عمرش اینقدر پشت سر هم فک نزده بود تخم کفتر که بهش ندادی ؟
-داشتم با پسر داییم گپ می زدم که سر و کله یه خرمگس پیدا شد !
مهراد : نکاتی رو که گفتم در نظر گرفتی ؟
-اونکه بله !
مهراد : حالا در چه مورد با هم گپ می زدید ؟
-مسائل روز !
مهراد چشمکی زد و گفت : خودتی ؟
-چی خودمم ؟
مهراد :همون که من و تصور کردی ؟
-خوشم میاد با خودت تعارف نداری !
مهراد: اونم خودتی ؟
-تازگیا خودتو توی آینه ندیدی ؟
مهراد : چطور ؟
-گوشات ...گوشات رشد طولی عجیبی کردن !
مهراد خواست حرفی بزنه که صدای محکم اقا بزرگ هممون و میخ زمین زیر پامون کرد !
اقا بزرگ : باید باهات صحبت کنم !
جرات برگشت نداشتم بقیه حق داشتن در مقابلش مثل یک برده مطیع باشند ! !
برگشتم همه سوکت کرده بودند انگار که صحنه تئاتره و همه منتظر بازی من و اقا بزرگن ! ! با خودم گفتم اولش که اکشن بود خدا به داد اخرش برسه !
دنبالش به طرف تراس رفتم بهراد هم همراهیم کرد اقا بزرگ خطاب به بهراد گفت : باید با نوا صحبت کنم که یعنی شرتو کم کن !
بهراد کنارم ایستاد و گفت : می دونم ولی اول حرفای من و بشنوید !
اقابزرگ : می شنوم !
بهراد : من می دونم شما چقدر نگران اینده نوا هستید ولی ای کاش قبل از مطرح کردن پیشنهادتون ازش می پرسیدید که به شخص خاصی علاقه داره یا نه ؟
اقا بزرگ : حالا می پرسم ! ! علاقه داری ؟
نگاهم و به زمین دوختم و با صدای ضعیفی گفتم : فکر می کنم !
لحظه ای مکث کرد و خیلی خونسرد گفت : فراموشش کن ! !
با بهراد نگاهی از روی تعجب به هم انداختیم ولی حیرتم خیلی زود به بغض سنگین و همیشگی که حالا بخش از وجودم بود تبدیل شد بدون هیچ حرفی از مقابلشون گذشتم گیتا صدام کرد ولی حتی طاقت نگاه کردنشونم نداشتم هر لحظه احتمال داشت این چشمهای همیشه بارانیم ببارند پله ها رو به سمت بالا طی کرد لحظه ای برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم جایی که امروز بعد از ظهر نقش زمین شده بودم با تصور زمین خونی حالت تهوع بهم دست داد عق زدم ولی بالا نیاوردم نفهمیدم چطور خودم و به اتاقم رسوندم کنار پنجره کوتاه اتاقم نشستم و اجازه دادم سیل اشکهام رها بشن !
مثل همیشه می باریدم پر صدا و طوفانی هق هق های بلندی که دل خودم رو هم خون می کرد چرا کسی واسه مرمت دله این بیچاره کاری نمی کرد ؟مادر چرا حرکتی نمی کرد ؟مگه می شد مادری از دل بچه اش بی خبر باشه سرم و از پنجره بیرون بردم و با فریادی که با گریه همگام شده بود داد زدم : مادر چرا اینقدر ازم دوری ؟ فریادم به ناله خفه ای ختم شد !

دلم برای خودم می سوخت قربانی سرنوشت مادر بودم برای لحظه ای از مادر بیزار شدم اما فقط برای لحظه ای با یاداوری چهره مهربانش از خودم بیزار شدم سالها بود که همین حس را داشتم از خودم بیزار بودم چون همیشه مورد ترحم این واون بودم شاید هم محبت بود ولی من هیچ وقت فرق بین ترحم و محبت را نفهمیدم !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#2
مدام از این پهلو به اون پهلو می شدم به زور چشمام و روی هم فشار می دادم ولی خواب از چشمام پر کشیده بود از پنجره به هوای گرگ و میش شهر چشم دوختم دیشب موقع خواب پنجره رو بسته بودم با اینکه اوایل مهر بود ولی هوا خنک شده بود آروم پنجره رو بازکردم نسیم خنکی می وزید که روحم و نـ ـوازش می داد انگار جون تازه ای بهم داد تا می تونستم هوای مطبوع و خنک سپده صبح رو به مشامم کشیدم با صدای زمزمه چند نفر به طرف در خروجی کشیده شدم می دونستم که کار رنگ آمیزی واحد دایی عادل تموم شده احتمال می دادم که اونا باشن ولی نه صبح به این زودی با باز شدن در با مهراد روبه رو شدم ! !
مهراد : صبح عالی به خیر !
-کله پزیا هم که این موقع صبح بستن ؟
مهراد : بله افراد پادگان ما زودتر از کارکنای کله پزی دست به کار می شن !
-کار رنگ آمیزی تموم شد ؟
مهراد : بگو به سلامتی و دل خوش !
زندایی حین بالا اومدن همونطور که به مهراد غر می زد جواب سلامم و به گرمی داد !
-من برم صبحانه رو حاضر کنم !
مهراد : قربونه دستت ؟
هنگامه جون : نه نوا جان ما هگی صبحانه خوردیم !
مهراد : منظورشون از همگی خودشون –جناب اقای پاکزاده صغیر و من فلک زدست !
هنگامه جون : بهراد که دیشب تا صبح نخوابید بچم این کارای سنگینم که از روجا بر نمی یاد نکنه توقع داری صداشون می کردیم ؟
مهراد با حرص گفت : نه خیر کار کردن پیش کششون حداقل بیدارشون می کردید که من اینقدر اونجام نسوزه یا نه اونجا که کباب شده مرحمی باشه واسش !
هنگامنه جون دستش رو روی بینیش گذاشت و با صدای آرومی گفت : داد و قال نکن این موقعه صبح بقیه خوابن!
مهراد : اونجام دیگه داره آتیش می گیره !
زندایی لبشو به دندون گرفت و گفت : خجالت بکش مهراد هی اونجام اونجام می کنه !
دایی عادل بی خبر از همه جا داشت از پله ها بالا می یومد با کنجکاوی روبه زندایی پرسید :کجات ؟
ما هم به طرز وحشتناکی زدیم زیر خنده که با چشم غره وحشتناک تر زندایی روبه رو شدم !
مهراد : مامی این قدر وحشتناک چشم غره نرو یه کاری دست خودم می دما ؟
-یه چایی و که رد نمی کنید ؟
مهراد :والا ما میز صبحانه رو هم رد نمی کنیم !
دایی عادل به اعتراض گفت : مهراد تو شکم زاپاس داری پسر الآن صبحانه خوردیم !
مهراد : بله دیگه اینقدر که شما از آدم کار می کشید خربارکشیم هم اگه بود واداده بود !
با زندایی به طرف واحدشون حرکت کردیم دایی عادل و مهراد هم پشت سرمون وسایل سنگین و می آوردن چندتا تابلو روی دستای زندایی سنگینی می کرد و متقبل شدم تابلو اول نقاشی با آبرنگ خودم بود دوتا تابلو دیگه از نقاشی من هم عالی تر بود همونطور که با زندایی وارد می شدیم گفتم : این دوتا تابلو هنرمندانه کارکیه ؟
زندایی خندید و گفت : همونی که جلوت ایستاده !
چند بار چشمام و باز و بسته کردم ولی فقط مهراد و مقابلم دیدم با تته پته گفتم : این ؟
مهراد : کشمیشم دُم داره این یعنی چی ؟ اقا مهراد ...مهراد جان...این ؟
-کار توئه ؟
مهراد : تا کور شود هر آنکه نتوان دید !
زندایی با دل جویی به سراغم اومد و گفت : حرفاشو جدی نگیر می دونی که ؟
-بله خود بزرگ بینی حاد داره !
مهراد : حسودیت شد ؟
-به قول معروف تازه دوزار روت افتاد !
نگاهم روی زندایی خشکید خیلی آروم و بی صدا اشک می ریخت همون نوع گریه ای که هیچ وقت نتونستم یاد بگیرم به قول مهراد تمام کارام طوفانی بود !
-چی شده هنگامه جون ؟
در حالی که اشکاش و پاک می کرد لبخندی زد و مشغول بردن خرده ریزها شد نگاه متعجبم و به مهراد دوختم ولی هر دو از نگاه هم غافلگیر شدیم من از نگاه خیره و غریب مهراد نگاهی که تا به حال ازش ندیده بودم و شاید هم برادشت اشتباه مغز ناقصم بود و مهراد هم از نگاهم که مچش نگاهش رو گرفته بود کلافه به سمت در رفتم ولی یک لحظه مکث کردم رو به مهراد گفتم : مهراد ؟
مثل همیشه با لودگی گفت : هان ؟
-مهراد ؟
مهراد : جونم !
-تو بعد از بهراد بهترین داداشه دنیایی !
مهراد : دکی تازه بعد از بهراد ؟
-همینم از سرت زیاده تازه داشتم می رفتم تو حس !
مهراد چشمکی زد و گفت اما تو جیغ جیغو ترین خواهر دنیایی ؟
کلافه روی پله ها نشستم و سرم رو به نرده ها تکیه دادم اقا بزرگ خدا سایه ات رو از سرم کم نکنه این دیگه چه بدبختی بود من و گرفتارش کردی کم مشکل داشتم ؟ کارم به جایی رسیده که باید به برادرم هم شک کنم ؟
از خودم خجالت کشیدم مهراد مثل برادرم بود در تمام این سالها فقط به چشم برادری نگاهش کردم تا چند دقیقه پیش فکر می کردم اونم من و به چشم خواهرش نگاه می کنم ولی حالا با رفتار عجیب هنگامه جون و نگاه غریب مهراد مردد شدم ! !
سرم رو روی زانوهام گذاشتم از تصور خودم بالباس عروس کنار مهراد با لباس دامادی خنده ام گرفت ولی خیلی زود به گریه تلخی تبدیل شد با صدای سلامی سرم رو بلند کردم گیتا بود پایین پله ها ایستاده بود و با خوش رویی منتظر جواب سلامش بود ولی وقتی متوجه صورت خیسم شد یکی دوتا پله ها رو طی کرد و کنارم نشست دوباره سرم رو روی زانوم گذاشتم گیتا بلندم و کرد و با نگرانی نگاهم کرد :
-توی این جهنم مرگ برام بهشته گیتا !
گیتا غرید و گفت : زبونتو گاز بگیر ! ! !
-گیتا من نمی خوام با مهره انتخابی اقا بزرگ ازدواج کنم بابا دوس دارم خودم انتخاب کنم این خواسته زیادیه ؟
گیتا : حالا کی هست این دادماده بدبخت ؟
-نمی دونم !
گیتا خندید و مشتی نثار بازوم کرد و گفت : دیوانه ای به جان خودم آخه ندیده می گی نمی خوام تو اصلا نمی دونی طرف چه شکلیه چه خلقیاتی داره ؟
-خدا واسه مامان بابا نگهش داره !
گیتا : نوا نکنه عاشق شدی ما بی خبریم ؟
-اسم عشق و خراب نکن !
گیتا : نوا نکنه گلوت جایی گیره ؟
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم : مزخرف نگو !
گیتا : به چشمام نگاه کن و بگو دروغ می گم !
-اگه هم چیزی باشه که تو می گی مهم نیست برای اقا بزرگ فقط به کرسی نشوندنه حرف خودش مهمه نه چیز دیگه ای !
گیتا : پس واقعا گیره !
-نمی دونم !
گیتا : نوا تکلیف ما و روشن کن یا اره یا نه ؟
-وای گیتا این قدر جدیش نکن !
گیتا : فکر کردی اقا بزرگ باهات شوخی کره ؟
جوابی ندادم سرشو تکون داد و گفت : پس دست روی دست بذار تا همه چی شوخی شوخی جدی بشه !
-باید چی کار کنم ؟
گیتا : اول بگو طرف کیه ؟
-سوال بعدی !
گیتا : اصل مطلب و ماست مالی نکن !
-گیتا من نمی تونم جواب این سوالت و بدم باشه به وقتش ! !
گیتا : خیله خوب میل خودته ولی به اقا بزرگ بگو تا دیر نشده !
پوزخندی زدم که دوباره ادامه داد : نوا این حقه توئه کسی نمی تونه این حق و ازت بگیره ؟
-اقا بزرگ این کار و می کنه !
گیتا : اون که نمی دونه نوه دردونه اش گلوش گیره !
-بهراد سربسته یه چیزایی بهش گفت !
گیتا : خوب ؟
-هیچی گفت فراموشش کن !
با چشمهای گشاد شده نگاهم کرد به این راحتی ؟
-از اینم راحت تر دختر خاله !
گیتا : معلومه طرف حسابی چشمش و گرفته ! !
بعد موزیانه خندید و گفت ک می خوای از چشمش بندازیمش ؟
-نه !
گیتا : در عوض به مراد دلت می رسی !
-به چه قیمتی ؟
گیتا :یعنی نیستی ؟
-نه !
گیتا شونه هاشو بالا انداخت و گفت : پس مثل یک دختر خوب حرف بابا بزرگت و گوش کن تا قبل از اینکه کار به جاهای باریک کشیده شه !
-اونوقت تا اخر عمر عذاب وجدان دارم !
گیتا : در عوض به حقت می رسی کنار اونی که دوس داری تا اخر عمر با خوشی خرمی زندگی می کنی!
-فکر نکنم طرف خیلی غده !
گیتا : کشتی ما رو با این مرادت !
-حالا باید چی کار کنیم ؟
گیتا : اول باید بدونیم طرف کیه تا بتونیم زیرابشو بزنیم اصلا شاید با طرف صحبت کنیم خودشو کنار بکشه اصلا شاید اونم مجبورش کردن ؟
حق به جانب گفتم : خیلی دلشم بخواد !
گیتا : اوو چه خودشیفته هم هست راه بیفت !
-کجا ؟
گیتا :خونه اقا شجاع ! علم غیب که نداریم باید از زیر زبون اقا بزرگ بکشیم طرف کیه ؟
-ما ؟
گیتا : نوا خواهشا این قدر گیج بازی درنیار من و تو که عرضه این کار رو نداریم باید ازکس دیگه ای کمک بخواییم ؟
-مهراد؟
گیتا بشکنی زد و گفت :حله !

********

مهراد تقه ای به در اتاق اقا بزرگ زد و با یک با اجازه وارد شد ما هم با برنامه ریزی پشت در اتاقش فالگوش ایستادیم ! !
مهراد : سلام فرمانده !
اقا بزرگ : باز کارت کجا گیره !
مهراد: نزنید این حرفها رو اقا بزرگ اومدم ببینم این فرنام گردن شکسته کجاست ؟
اقا بزرگ : توی اتاق من که نمی تونی پیداش کنی ؟
مهراد: راستش اومدم یکم باهاتون درد دل کنم !
اقا بزرگ : می شنوم !
مهراد : می خواستم این نوا رو یه کم نصیحت کنید دختره ی سرتق خواب و خورک و از هممون گرفته ! !
اقا بزرگ :حرفی بزن که باروم بشه !
مهراد : خودم و که نمی گم فرمانده منظورم بهراده طفلک دیشب تا صبح بیدار بود !
اقابزرگ : من خودم مدت هاست که خواب ندارم !
مهراد : اخه این دیگه چه صیغه ای بود اقا بزرگ رو کردید !
اقا بزرگ : دلم می خواد نوا این شانسو از دست نداه ؟
مهراد : کدوم شانس ؟
اقابزرگ : نوا و اون می تونن زوج خوبی باشن من این پیشنهاد و دادم چون بهش ایمان دارم حتی اگه زورکی باشه !
مهراد : اون که صد البته ولی اون کیه ؟
اقابزرگ : اول صبحی اومدی اینجا بازجویی ؟
مهراد : نه به جان خودم ولی همه مشتاق شدن ببینن کیه این کسی که اقا بزرگ سنگش و به سیـ ـنه می زنه و حاظر شده خیلی چیزا رو زیر پا بذاره ؟
اقا بزرگ : چه چیزایی؟
مهراد :دل شکسته نوه دردونه اشو !
اقابزرگ بعد از چند لحظه سکوت گفت :دلم نمی خواد دلشو بشکونم ولی مجبورم !
تمام تلاش گیتا برای مهار کردنم بی نتیجه موند بدون در زدن وارد اتاق اقابزرگ شدم مقابلم ایستاد و نگاهی به مهراد کرد مهراد دستی به پیـ ـشونیش زد و نگاهش رو به پایین دوخت !
-کدوم اجبار بابا بزرگ ؟
آقا بزرگ : نوا این همه سال عذاب کشیدن کافی نبود ؟ طاقتش و داری ؟ بخدا من دیگه طاقت ندارم نوا !
-کی گفته قراره منم مثل مادرم اشتباه کنم ؟کی گفته قراره سرنوشتمون مثل هم باشه ؟ به خدا منم طاقت این تحمیل و ندارم !
اقا بزرگ :چقدر من و قبول داری ؟
شرمزده گفتم : به اندازه پدر نداشته ام !
اقا بزرگ : پس قبول داری در حقت پدری کردم ؟
فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم !
اقا بزرگ : منتی نیست ولی به پدرت اعتماد کن !
بازهم داشت از پنجره احساسم وارد می شد برای اینکه بیش از این در گیر احساسم نشم زدم زیر گریه و با جراتی که به ندرت در خودم سراغ داشتم داد زدم :
من از ترحم بیزرام دلم نمی خواد برای خوشبختی من به آب و اتیش بزنید خوشبختی رو که نمی شه پیدا کرد اگه دوس دارید خوشبخت بشم مثل بردها با هم رفتار نکنید منم آدمم دلم می خواد خودم انتخاب کنم دلم می خواد با اونی که فکر می کنم دوسش دارم ازدواج کنم !
اقا بزرگ : یادته دیشب ازت پرسیدم دوسش داری ؟ چه جوابی دادی ؟
وقتی سکوتم و دید دوباره سوالش و تکرار کرد با صدای آرومی گفتم : دوسش دارم !
با صدای فریاد مانندی گفت بلند تر نمی شنوم با صدای بلندی که بیشتر شبیه فریاد بود گفتم : دوسش دارم! !
اقا بزرگ : نه دقیقا چی گفتی ؟
درمونده و با تردید گفتم : دوسش دارم !
اقا بزرگ : نه نوا این و نگفتی وگرنه من هیچ وقت بهت نمی گفتم فراموشش کن حتی لحن مرددت و یادمه گفتی فکر می کنم دوسش دارم !
مردد بودی مثل حالا که هستی نوا اجازه نده زندگیت قربانی تردیدت بشه !
-پس چه امیدی دارید به کسی که حتی این نیمچه علاقه رو بهش ندارم ؟
اقا بزرگ : نوا همیشه لازم نیست عاشق باشی می تونی عاشق بشی این فرصت و از دست نده !
دیگه موندن و جایز ندونستم بدون هیچ حرفی برگشتم خونه مادر رفته بود خونه در سکوت عمیقی فرورفته بود خودم و روی کاناپه رها کردم !
اقا بزرگ دو دلم کرده بود حرفش صحیح بود هنوز از خودم مطمئن نبودم از خودم بیزارم بیزار از اینکه توی همچین تصمیمیم توانایی تصمیم گیری ندارم ! !
در به شدت باز شدم برگشتم مهراد و با چشمهای به خون نشسته براندازم کرد با بغض جوابش را دادم !
مهراد : جمعش کن !
-چی دستگیرت شد ؟
مهراد : خوشم می یاد از رو نمی ری !
-شاگردی کردم پیشتون !
مهراد : اختیار دارید شما که خودتون شیطون و هم درس می دید من و جلو کردید که هیچ برای چی مثل خروس بی محل سر و کله ات پیدا شد ؟
-خروس خودتی !
مهراد خندید و گفت : مرغ بی محل نداریم که ؟
-دعا می کنم خدا یکی مثل روجا رو نصیبت کنه !
مهراد : این دعا بود یا نفرین ؟
-از سرتم زیاده !
مهراد : زمان همه چیز و مشخص می کنه !
-باشه هر چی تو بگی حالا به کجا رسیدید ؟
در همین حین گیتا با هیجان وارد شد و مهراد و مشتاق نگاه کرد !
مهراد : گیتا تو کجا خزیده بودی دختر ؟
رفته بودم توی اتقم در و هم بستم گفتم الآنه که خون راه بیفته !
مهراد : نوا داستان جناییه مگه ؟
-من و باش با کی داشتم می رفتم سیزده بدر خدا رو شکر وسط راه پنچر کردیم !
گیتا خندید و گفت : خوب حالا به کجا رسیدید ؟
مهراد سرشو پایین انداخت و تکونی بهش داد ! !
گیتا نگاهم کرد عمل مهراد و تکرار کردم !
گیتا : بچه خودتونید !
-گیتا جان اگه تونستی از زیر زبونه این مارموز حرف بکشی پیشم جایزه داری ؟
گیتا : مهراد بنال دیگه !
مهراد نچی کرد... و گیتا عصبی داد زد !
مهراد : چی فکر کردید دل من صندوقچه اصراره کلیدشم توی جیب زیر شلواری اقا بزرگه جرات دارید از خودش بگیرید !
گیتا با بی خیالی گفت : اندکی صبر سحر نزدیک است !
مهراد : باشه خودتون خواستید شاید اگه یه کم گریه می کردید دلم به رحم می یومد ولی خوب خودتون خواستید ! !
ولی خوب برای جلوگیری از مصرف بی روسیه فسفرتون باید بگم طرف فامیله درجه یکه !
و بعد با یه لبخند گوشه لبش از اتاق خارج شد !
گیتا با تعجب نگاهم کرد : نوا شما که جز ما و دایی عادل فامیله درجه یک ندارید ؟نکنه همین مهراده شاسکوله ؟
و بعد شروع به خندیدن کرد ولی میون خنده جیغ کوتاهی کشید و گفت : خاله سوزی ؟
-همون که شیراز زندگی می کنه ؟
گیتا : آره شهیاد و یادته ؟
-من فقط اون خواهر دست و پا چلفتیش و یادمه !
گیتا : تارا رو می گید طفلک و چه قدر تو مهراد اذیت کردید فکر کن بشه خواهر شوهرت دمار از روزگارت در میاره !
-اقا بزرگ که با خاله سوزی قهره !
گیتا : خوب این می شه یه بهونه برای آشتی !
-بله دیگه قربانی بهتر از نوا هم که پیدا نشده !
گیتا : چه نازیم می کنه توی این قحطی شوهر !
گیتا با سربلندی از اتاق خارج شد منم همراهیش کردم کنار مهراد که مقابل اینه قدی سالن ایستاده بود و موهاش و مرتب می کرد ایستاد و گفت : دست آقا بزرگ طلا دست گذاشت روی چه جواهری !
مهراد: این کلکا قدیمی شده دختر عمه جواب نمی ده ! !
ابروهاشو بالا داد و به سمت در خروجی رفت گیتا یقه تیشرتش و چسبید و عصبی گفت : خاله سوزی و از قلم انداخته بودیم !
مهراد سری تکون داد و در حالی که ادای گیتا رو در می آورد گفت : اندکی صبر سحر نزدیک است ! !
یقه اش رو صاف کرد و مثل همیشه بی خداحافظی رفت !
نگاهی به گیتا کردم و گفتم : خوبه نمی خوان تو رو شوهر بدن وگرنه مهراد و گردن می زدی نه ؟
گیتا با اخم نگاهم کرد و گفت : نوا من اگه نفهمم کیه دیگه تا وقتی مشخص بشه خواب ندارم که ؟
-دست نذار روی ناموسه من گیتا !
گیتا خندید و گفت : با دست پس می زنی با پا پیش می کشی ؟ کو تا شوهر ؟
-اگه به اقا بزرگ باشه من هفته بعد این موقعه سر خونه و زندگیم و دارم با یکی دیونه تر از خودم توی سر و کله هم می زنیم !
گیتا : مگه قراره بری میدون جنگ بابا بدبخترین عروسا هم 40 روز اول و خوشبختن تو که جای خود داری !
-عروس و خوب اومدی عروس اجباری ...عروس زورکی ...اصلا کدوم عروس ؟
گیتا : خودت هی شوهر شوهر می کنی !
-من شکر خوردم تو چی ؟
گیتا : تو جای منم بخور !
-نمی شه اونوقت قندم می زنه بالا روی دستتون می مونم در نهایت یکی از ما سه نفر خواهد ترشید
گیتا : فکر کن روجا با اون همه ابهت بترشه !
-طفلی دایی عادل !
گیتا : ولی نه روجا هر هفته یک جین خواستگار و رد می کنه مثل ما نیست هر صد سال یک بار یه دری به تخـ ـته بخوره و یه نفر به سرش بزنه بیاد خواستگاریمون بزن به تخـ ـته به چشمای تو اعتماد ندارم ! !
-از خواستگار تو چه خبر ؟
گیتا :فرستادم دنبال بختش !
-حیف نبود ؟
گیتا : نوا پسره نه قیافه داشت ...نه شغل درست و حسابی ...نه اخلاق قشنگی فقط یه مدرک دکتری که قاب کرده بود به دیوار اتاقش من دلمو به چی خوش کنم ؟
لااقل می تونی حسابی پزشو بدی شوهرم در استانه پروفسوریه ! !
گیتا : مدرکش بخوره تو سرم قیافه اشم خیلی زار بود نمی دونم چه فکری کرده بود اومده بود خواستگاری من ؟
-این شکلی در موردش حرف نزن گیتا گناه داره ؟
گیتا : یعنی زیبایی برات ملاک نیست نگو نه که باورم نمی شه ! !
مهم هست ولی ملاک نیست بیشتر ترجیح میدم با کسی که از تمامی لحاظ چه زیبایی چه خانواده و اخلاق در حد خودم باشه ازدواج کنم ؟
گیتا با عصبانیت گفت : یعنی اون پسره ی شاسکول با اون قیافه زارش در حد منه ؟
-من که همچین حرفی نزدم ولی گیتا گفتم این شکلی در موردش صحبت نکن !
گیتا : نوا باز معلم اخلاق شدیا ؟
-من مطمئنم دل روجا یه جایی گیره !
گیتا : با این حساب دل همه اهالی این خونه جاهای مختلفی گیره ! روجا اون طور..جنابعالی این طور اونم از فرنام ما !
با تته پته گفتم : ف فرناام کجا ؟
گیتا : می شناسیش که خیلی تو داره تازگیا یه کم بیش از مواقع عادی توخودشه یه نمه هم مهربون شده باورت می شه ؟
-دل تو کجا گیره خونه دایی عادل ؟
با صدای ضعیفی گفت : فکر کنم !
بهراد خیلی پسر خوبیه ! !
خوش به حالت گیتا هیچ کسی برای تو تعیین تکلیف نمی کنه ولی من هزارتا اقا بالاسر دارم می دونم همه دلشون می خوان کمک کنن ولی هزار دست کار یک دستو نکرد من هنوز همون دختر بی اراده و مغرورم درست مثل بهرام می بینی حتی نمی تونم پدر صداش کنم ! اصلا به چه حقی باید پدر صداش کنم اون که در حقم پدری نکرد می دونی چرا همیشه برخلاف همه به اقا بزرگ نگفتم اقا بزرگ می گفتم پدر بزرگ چون به معنای واقعی در حقم پدری کرد طفلک تمام زحمتشم به هدر رفت اونی که می خواست نشدم نه درسم و ادامه دادم و نه دختر عقل و بالغی شدم حیفه اون همه زحمت به پای یه نهالم ریخته بود تا به حال براش میوه داده بود !
گیتا :تو که اینقدر روی قضاوت آدما حساسی در مورد خودت خیلی بی انصافی !
مهراد گفت بهراد دیشب تا صبح نخوابیده طفلک درگیراین موضوع بوده ؟ تو هم همه رو اسیر کردی با این شوهر کردنت !
-پسر داییمه حق آب و گل دارما مشکلم و که نمی تونه حل کنه بذار حداقل واسم حرص بخوره !
گیتا : چی چیو حرص بخوره من از شوهر درگیر خوشم نمی یاد !
ادای خودش و در آوردم گفتم : حالا کو تا شوهر بذار بیاد خواستگاریت بعد ادای این عروسای ورپریده رو در بیار !
گیتا : وای نوا فکر کن روجاا بشه خواهر شوهرم ؟
-دخترم دخترای قدیم سنگین و رنگین اسم شوهر میومد لپاشون مثل چراغ خاموش روشن می شد و فرار می کردن تو دخمه اونوقت این دختر خاله ما هنوز هیچی نشده نشسته و عذای فامیل شوهرشو گرفته !
گیتا : آخ مهراد و از قلم انداختم ؟
-اگه بهراد بکارتت چه فیلمی بشی ؟ تراژدی ؟
گیتا : خیلی دلشم بخواد ! !توی هفتا آسمون گیرش نمی یاد دختر به ماهی من !
-بر منکرش لعنت !
گیتا : مهدیس و این چند وقته ندیدم افتابی نمی شه !
-ازم دلخوره باید برم از دلش درآرم !
گیتا :اره یه جعبه شیرینی هم بخر ببر !
-شیرینی به چه مناسبت ؟
گیتا :خسیس خانم داری شوهر می کنی بابا در کیسه رو شل کن دیگه ؟ تار عنکبوت زد مرگ خودم ؟
دستامو مشت کردم و لبـ ـامو روی هم فشار دادم و گفتم : تک تک گیساتو می کشم گیس بریده ! !
گیتا : اگه دستت به هم رسید حتما این کار و بکن !
و بلافاصله پا به فرار گذاشت با تمام توانم دنبالش دویدم دایی عادل همیشه معتقد بود هچکس فرز تر از من نیست ولی اگه حالا اینجا بود مسلما نظرش تغییر می کرد همونطور که نفس نفس می زدم پشت در بسته واحد خاله دیبا موندم خم شدم و دستامو روی زانوهام گذاشتم تازگی ها خیلی زود نفس کم می آواردم با خودمزمزمه کردم تو بازی با اقا بزرگ نفس کم نیاری نوا خانم !
با صدای باز شدن در خروجی به خودم اومدم ماد ربود چند تا نایلون میوه توی توی دستاش سنگینی می کرد مثل همیشه سلامش کردم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مادر اما به زور جواب سلامم را داد نایلون ها رو از دستش گرفتم به دنبالش وارد واحدمون شدم به محض ورود با یک حرکت مقنعه شو در آورد هنوز هم زیبا بود هنوز هم جون تر از سن و سالش بود هنوز هم فرصت ازدواج داشت ولی من مثل یک بختک روی زندگیش افتاده بود ولی همیشه می گفت که دوس نداره بچه اش زیر سایه ی ناپدری قد بکشه پدرش که از خون و جونش بود چه کرده بود که ناپدریش بخواد کاری کنه ولی اقا بزرگ بارها بهش گفته بود که حاظره هنوز هم جور من و بکشه کاری که وظیفه بهرام بود نه اقا بزرگ ولی اقا بزرگ مرد و مردونه پای دخترش و نوه ای که از خون بهرام بود ایستاده بود اقا بزرگ یک مرد به معنای واقعی بود یک پدر شریف به تمام معنا قطعا هیچ دختری رفتاری که من با پدرم کردم و با پدرش نمی کنه اون قدر مقاومت می کنم تا منصرف شه !

--------------------------------------------------------------------------------
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#3
فصل سوم
مقابل خونه باغ مهدیس از آژانس پیاده شدم چنان در ماشین و بهم کوبیدم به این خیال که در زبون بسته اتاق خودمه ولی در ماشین اژانس وکیل وصی داشت راننده با لحن اعتراضی گفت : خانم چه خبرته کندی درو ؟
-شما10 دقیقه تاخیر داشتید درضمن من همیشه این مسیر و یک ربعه می یومدم ولی حالا چی ؟
راننده : خانم هواپیما که نیست بپره بیاد ماشینه لابد مواقعه دیگه با جت تشریف می آوردید !
در حالی که سعی می کردم خندمو کنترل کنم مثل یک پولدار مادر زاد گفتم : حالا خسارتش چه قدر می شه بگید تقدیم کنم !
راننده غد و عصبی اما فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد وشروع به حرکت کرد اون قدر وحشیانه که صدای جیغ لاستیک ها هم بلند شد !
با خودم گفتم عجب لافی زدی نوا کرایه برگشت و هم نداری چه برسه به خسارت قبل از اینکه زنگ و فشار بدم در باز شد و مزاحم همیشگی شهروز مقابلم سبز شد !
شهروز : افتاب از کدوم طرف زده خانم پاکزاد ؟
-از همون طرفی که همیشه می زد و بدون هیچ حرفه دیگه وارد باغ دنج و پاییزیشون شدم مهدیس با اخم به استقبالم اومد خواستم بغـ ـلش کنم که دستش و جلو آورد و با لحن سردی گفت : حد و حدود خودت و رعایت کن !
با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم که زد زیر خنده و گفت : چشمات در حالت عادیم به اندازه کافی قورباغه ای هست !
مشتی نثار بازوش کردم و گفتم : در نبوده من مالیخولیایی شدی ؟ حقم داری با این نامزدی که تو داری !
مهدیس : تو چرا به خاطره ترک دیوارم پای شهروز و می کشی وسط ؟
-چه طرف شوهرش و هم می گیره ؟
مهدیس : حالا کو تا شوهر ما هنوز نامزدم نیستیم تو شوهر شوهر می کنی !
-پس چرا همش اینجا پلاسه !
مهدیس خندید وگفت : بابا مثل اینکه طبقه دوم مال عمه عطیه مادرش! جای دیگه ای و هم نداره !
با مهدیس داخل شدیم عاشق خونشون بودم خونه باغ دوطبقه نسبتا بزرگی داشتن که پر از گل و درخت میوه بود چیزی که همیشه آرزوی من بود از زندگی توی اپارتمان خسته شده بودم دلم می خواست یک خونه ویلایی کوچیک داشته باشم که تمام سلیقه و ذوقم رو خرج باغچه اش بکنم وقتی وارد ساخت می شدی با یک فضای دایره ای روبرو می شدی که با یک راه روی کوچک به سالن مـ ـستطیلی شکلی می رسید و بعد با پایین رفتن از 5.6 پله باز هم یک فضای مـ ـستطیلی شکل که اتاقهای خوابشون در طرف چپ و راست این سالن بود ! دیوارهاشون ترکیبی از رنگ قهوه ای و کرم بود با سرویس قهوه ای همونجا روی کاناپه قهوه ای سوخته نشستم و سرم را بهش تکیه دادم و مهدیس در حال اماده کردن قهوه پرسید :
نکنه باز مهراد رفته مسافرت تو عذا گرفتی ؟ نوا با این قضیه کنار بیا بالاخره یه روزی ازدواج می کنه می خوای بری باهاشون زندگی کنی ؟ بابا خواهر شوهر سرخونه هم صیغییه !
خواستم حرفی بزنم که باز مانع شد و گفت : اصلا این بار که برگشت بگو تو رو به خودش قل و زنجیر کنه ما رو راحت کنه !
-اجازه دفاع می دید مهدیس خانم ؟
مهدیس خندید و گفت : سریع وگرنه شکنجه رو شروع می کنیم !
می گم نوا شاید خودت زودتر از مهرادم ازدواج کنی ؟ اصلا بهترم هست یه روز پر شوهرجان به پرت بگیره آبغوره گرفتن و داداشی یادت می ره!
-زدی تو خال مهدیس خانم همین روزاست که رفیقتم بره قاطی مرغا !
مهدیس : نه چک زدن نه چونه عروس و بردن تو خونه ؟
-ببینمش همچین چکی بزنم تو چونش که زن گرفتن یادش بره !
مهدیس خندید و گفت : حالا کی هست این داماد فلک زده که عروسش با خنجر و نیزه رفته به استقبالش ؟
-نمی دونم هنوز اطلاعی ندارم !
مهدیس متعجب گفت : نمی فهمم نوا نکنه مهاجره .نری مثل این فیلما با عکس طرف عقدت کنن بعد پستت کنن خارج ؟ دیونه بازی درنیاری اخرو عاقبت نداره برگشتت می زنن !
دستم روی پیشانیم گذاشتم و گفتم : وای مهدیس دیوانه ام کردی خودت سوال می کنی خودتم جواب می دی ؟
فنجون قهوه رو روی میز گذاشت و گفت :از اولم دیوانه بودی الکی پای منو نکش وسط !
-این دیونه رو می خوان به زور شوهر بدن !
مهدیس : واه مگه هنوزم مردم از این کار می کنن شما که از اوناش نبودید !
و در حالی که قهوه تلخشو مزه می کرد گفت : حالا کی هست این دیوه سیاه کی می خواد پری کوچولوی ما رو به زور شوهر بده !
قهوه مو از روی میز بداشتم و گفتم : اقا بزرگ !
مهدیس : پس کارت تمومه با این حساب با کل خانواده پاکزاد طرفی !
-مهدیس من نمی خوامش !
مهدیس :کی و ؟
-هرکی برام فرقی نداره من فقط دلم می خواد با کسی که حس می کنم دوسش دارم ازدواج کنم
مهدیس : چه غلطا ؟
-مهدیس !
مهدیس : شوخی کردم بابا خوب عزیز دلم اون که هیچ حرکتی نمی کنه حتی گاردم نمی گیره خودمون بریم راهش بندازیم !
-به درک اصلا با همین مهره ی انتخابی اقا بزرگ ازدواج می کنم و خودم و اون و همه رو راحت می کنم !
مهدیس جدی شد و گفت : نوا سر لج و لجبازی آینده خودت و یکی دیگه رو خراب نکنیا !
-باشه خانم معلم تمام سعیم رو می کنم ولی قولی نمی دم تو که منو می شناسی ؟
مهدیس : بلعه توی کله خری همتا نداری .حالا ازش نپرسیدی طرف کیه چه کاره است ؟
-نپرسیده گذاشتن تو کاسه ام بپرسم که دیگه واویلا !
مهدیس : از خداتم باشه توی این قحطی پسر ! باور کن پسر خوب خیلی کم پیدا می شه !
-بعله مثل نامزده جنابعالی که آسمون چاک خورده وافتاده پایین !
مهدیس : حالا کو تا نامزد !
-ازش مطمئنی مهدیس ! تو که لالایی بلدی خودت بی خواب نشی ؟
مهدیس نگران گفت :تو از شهروز چیزی دیدی که هر دفعه همین سوالو می پرسی ؟
-نه خاله قزی فقط می گم حواست و جمع کن توی دوره و زمان به همون اندازه ای که پسر خوب کم پیدا می شه دختر خوبم کمیابه اینقدر خودت و دست کم نگیر !
مهدیس :هندونه فرقونی چند ؟
-از من گفتن بود !
در حالی که تعظیم می کرد گفت : از منم اطاعت کردنه قربان !
راستی امروز با بچه ها قراره فوتبال داریم پاستوریزه بازی درنیاریا !
-بچه ها ؟
مهدیس : من و شهروز و صهبا و فرزام و فرناز !
-منو چرا از قلم انداختی ؟
مهدیس : قربون رفیق دم دمی مزاج خودم !
-زمین بازی کجاست ؟
مهدیس : همین جا ته باغ !
-صهبا و فرزام و که می شناسم ولی فرناز رو نه ؟
مهدیس :خودم سه سوته سه جلدش و شرح می دم برات !
-لازم نکرده فقط یک مختصر توضیحی !
مهدیس :صهبا رو که می شناسی و نامزدش فرزام و هم همینطور فرنازم خواهر فرزامه از اون خواهرشوهراست و نوا خدا به فریاد صهبا برسه !
-غصه نخور گلم این روزا پسرا بیش از اونی که فکر کنی زن ذلیل شدن !
مهدیس : مفت چنگت تو چرا ناراحتی ؟
-از مرد زن ذلیل خوشم نمی یاد !
مهدیس : بله به همین دلیلم هست که دست گذاشتی رو غدترین و یکدنده ترین پسر دنیا !
-نمی خوام درموردش حرفی بزنم مهدیس عذابم می ده !
مهدیس : می خوای خودت بری خواستگاریش این روزا مد شده ااا ؟
-یه کاره!
مهدیس : همه که مثل شما غرور از سر و روشون بالا نمی ره !
-که چی برم یه دست گل بخرم برم خواستگاریش ؟در حالت عادیم به اندازه کافی غرور داره !
مهدیس : جدا پس در این مورد با هم تفاهم دارید عجیب !
-غرور بعضی مواقع لازمه به آدم شخصیت می ده !
مهدیس : مواظب باش بادت نکنه !
-بعد از این همه سال من و نمی شناسی ؟
مهدیس : فقط یه هشدار بود زنگ خطر !
با بلند شدن صدای زنگ مهدیس سالن و ترک کرد نسبت به شهروز هیچ وقت احساس خوبی نداشتم نگاهش به من نگاه برادرانه ای نبود ولی نمی تونستم این موضوع رو با مهدیس مطرح کنم شاید تشخیص اشتباه داده بودم و مهم تر از اون اینکه مهدیس بهش وابسته شده بود به راحتی حرف من و باور نمی کرد !
شهروز : جواب سلام واجبه خانم پاکزاد مخصوصا برای شما که خانم معتقدی هستید !
لبخند زورکی زدم و گفتم : ببخشید اینجا نبودم !
فرزام با شیطنت گفت : کجا بودید ؟
صهبا : مظلوم گیر آوردید بابا مهدیس تو یه حرکتی بکن !
شهروز خندید و گفت : اونقدرها هم مظلوم نیستن مظلوم نمایی می کنن !
-نه من ظاهر و باطنم یکیه ( وبا اشاره به خودش گفتم ) اهل خودنمایی و مظلوم نمایی این
حرفها نیستم !
ولی از رو نرفت و گفت : بله از شما که این کارا برنمی یاد خانم پاکزاد این کارا مال من و امثاله منه شما نیازی به خود نمایی ندارید !
صهبا : شهروز درست می گه تو به اندازه کافی دوست داشتنی هستی !
مهدیس : یه عمره دارم اینو بهش می گم ولی کو گوش شنوا !
فرزام : خانم پاکزاد یه دونه باشن !
نفس صدا داری کشیدم و گفتم چه هندونه هایی !
که همه شروع کردن به خندیدن حتی فرناز که از لحظه ورود ساکت بود برخلاف برادرش فرزام که زود صمیمی می شد !
مشکلی با فرزام و شیطنتهاش نداشتم پسر چشم و دل سیری بود وقتی صحبت می کرد فکر می کردم مهراده ! چه زود دلم براش تنگ شد بیش از هر کسه دیگه ای از وقتی متوجه اطرافم شدم با مهراد بودم تمام دوران کودکی و نوجوونی ! یک سالی از من کوچیک تر بود همیشه سعی می کرد با شیطنت آزارم بده ولی قصد بدی نداشت به علاوه که در مواقع دلتنگی به طور معجزه آسایی تغییر می کرد و پسر مهربون و متینی می شد که همتا نداشت . در تمام این سالها احساس می کردم بهش مدیونم چون بیش از هر کس دیگه ای به من کمک کرده بود فقط دلداری های اون بود که آرومم می کرد ! مهدیس دستم رو کشید و گفت : بچه ها رفتن بیا بریم که دیر بجنبی از بازی گذاشتنمون کنار !
فرزام و فرناز در حال ساختن دروازه بودند شهروز جلو اومد و گفت : دوتا کاپیتان می خوایم !
صهبا در حالی که به طرف ما می یومد گفت : خودت اولیش !
شهروز : فقط به خاطر ...چند لحظه مکث کرد نگاهی به من کرد و گفت : مهدیس !
مهدیس : اخه من چطور برات جبران کنم ؟
شهروز در حالی که چونه شو می خاروند گفت : شما مار و به غلامی قبول کن جبران پیشکش !
فرزام در حالی که داشت فرناز رو راهنمایی می کرد گفت : کاپیتان بعدی ؟
صهبا بازوم و گرفت و گفت : نواجان تو کاپیتان بعدی باش !
-نه من زیاد علاقه ای به فوتبال ندارم کنار می شینم تشویقتون می کنم !
مهدیس چشم قره ای به من رفت و گفت : همینطوری هم بازیکن کم داریم !
شهروز خندید و گفت : اگه شما نیاید مجبور می شیم مهدیس و هم بندازیم بیرون که دوبه دو بشیم !
-اشکالی نداره دوتایی تشویقتون می کنیم !
مهدیس غرید و گفت : خبرتون نکردم که بشینم بازی کردنه شما رو ببینم و قربون صدقتون برم ! اصلا همتونو بیرون می ریزما ؟
صهبا خندید و گفت : ما چه گناهی داریم ؟ اصلا اگه مهدیس نیاد منم نیستم !
فرزام : بهترفرناز رو هم می ندازیم بیرون و خودمون مرد و مردونه بازی می کنیم !
-مرد و مردونه دیگه چه مدلیه ؟
شهروز به جای فرزام جواب داد : خیلی خشنه مناسب شما نیست ممکنه زیر دست و پا له بشید !
بند کفشهامو محکم کردم و گفتم می خوام مرد و مردونه بازی کنیم تا مرد واقعی و نامرد از هم تشخیص داده بشن !
شهروز که انگار منتظر حساسیت من به این موضوع بود لبخندی زد و گفت : با کمال میل .کاپیتانی و به عهده می گیرید ؟
-صهبا یار من !
شهروز : مهدیس !
بین فرزام و فرناز مونده بودم دلم می خواست فرزام و انتخاب کنم ولی روی اینکه فرناز رو کنار بزنم رو نداشتم که این بار شهروز نجاتم داد و گفت : فرناز هم یار ما این فرزام زن ذلیل بدون زنش بازدهی نداره !
با خودم گفتم توی این هیر و ویر هم دست از هیزبازیاش برنمی داره !
بازی شروع شد گل اول رو خودم نثارفرناز کردم پوزخندی زد. از نگاه اول فهمیدم زیاد از من خوش نیومد از چشمهای سبزش غرور می بارید !
تمام تلاشم رو می کردم تا هیچ برخوردی با شهروز نداشته باشم اگه مسلما مادر اینجا بود می دید با مهدیس و دو پسر غریبه در حال فوتبال بازی کردنم مسلما حلق آویزم می کرد باز با یاد آوری مادر عصبی شدم نزدیک دروازه چنان شوتی زدم که به دل فرناز خورد با صدای فریاد فرناز تازه فهمیدم که چه دسته گلی به آب دادم زودتر از همه خودم رو بهش رسوندم دستش را روی دلش گذاشته بود و چشماشو بسته بود اون دستش رو گرفتم و حالش رو پرسیدم بدون اینکه چشماشو باز کنه دستش رو از داخل دستم بیرون کشید و گفت :من دیگه دروازه بان نمی شم می خوام بیام تو حمله !
شهروز خطاب به مهدیس گفت تو برو توی دروازه !
برای اینکه از دستش راحت بشم گفتم : چرا شما توی دروازه نمی مونید بدم نمی یاد یه گل بهتون بزنم !
موذیانه گفت : من دفاعم . از مهدیس دفاع می کنم تا شما صدمه ای بهش نزنید !
مهدیس بازم اعتنایی نکرد چه دل بزرگی داشت چه راحت به همچین مردی اعتماد می کرد .گیتا همیشه می گفت به خاطر رفتار پدرت بوده که اینقدر نسبت به مردها بی اعتمادی این هم یکی از چیزهایی بود که بهرام برام به ارمغان گذاشته بود !
به قول فرزام نیمه دوم بازی رو هم شروع کردیم باز من حمله موندم صهبا دفاع بود و فرزام دروازه بان .فرناز نه تنها در دروارزه بلکه توی حمله هم لنگ می زد ولی به شدت ناشی بود به راحتی ردش کردم مقابل دروازه شهروز مثل یک بت سنگین بزرگ ایستاده نگاهش کردم لبخند کثیفی زد که دلم رو آشوب کرد می ترسیدم بهش نزدیک بشم از ازش هرکاری برمی یومد مهدیس هم که اهمیتی نمی داد !.
از همونجا شوت مصنوعی زدم که به دروازه نرسید جای خودم رو با صهبا عوض کردم توی دفاع موندم صهبا ازفرناز هم ضعیف تر بود وقتی مقابل هم ایستادن فرزام داد زد : جنگ بین عروس و خواهر شوهر شروع شد الانه که خون راه بیفته !
خنده ام گرفته بود که باز شهروز گند زد بهش خطاب به من گفت : نوا به این می گن بازی مرد و مردونه !
چه زود صمیمی شد هیچ وقت بهش اجازه نداده بودم اسم کوچیکم و صدا کنه جوابی بهش ندادم فرناز خیلی سریع صهبا رو رد کرد وقتی مقابل من که دفاع بودم رسید شهروز بازهم داد زد : مرد و مردونه !
فرنازچندلحظه مکث کرد خواستم حرکتی کنم که سریع بهم رسید قبل از اینکه توپ رو شوت کنه چنان تنه ای بهم زد که نفهمیدم چطور نقش زمین شدم چند لحظه که گیج می زدم ولی وقتی آب سرد رو توی صورتم خالی کردند نزدیک بود جابه جا جون بدم با حالت گیجی روی زمین نشستم لیوان خالی و خیسی رو دست شهروز دیدم دلم می خواست لیوان آب روچنان به فرق سرش بکوبم که هزار تکه بشه !
صهبا نگران پرسید : نوا حالت خوبه ؟
ساکت نگاهش کردم حس می کردم زبونم بند اومده بود فرزام رو به فرنازگفت : تو که این قدر ناشیانه بازی می کنی چرا می یای تو حمله !
فرناز بی خیال گفت : خود نوا خانم تز داد که مرد و مرونه بازی کنیم نکنه همش شعار بود؟
صهبا : مردونه نه ناجون مردونه !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#4
برای اینکه از دعوای بین عروس و خواهر شوهر جلوگیری کنم دستمو بالا بردم و به زور گفتم تقصیر خودم بودم حواسم پرت بود فقط حالت تهوع دارم کمکم کنید بلند شم !
فرناز و صهبا هنوز در حال تیکه انداختن بودن ظاهرا من بهانه ای بودم برای سر بازکردن زخم هاشون مهدیس هم داشت وساطت می کردند فرزامم با صدای زنگ به طرف در خروجی رفت فقط من موندم و شهروز با اون حال زارم به کل از یاد بردم نسبت به شهروز چه حسی دارم نگاهش کردم و در حالی که جلو دهنم رو گرفته بودم گفتم : دارم بالا می یارم بازو مو گرفت و به طرف ساخت رفتیم می لنگیدم زانوم تیر می کشید نگاهی به زانوم کردم زانوی شلوارم به اندازه کف دست قلوه کن شده بود بینیم مثل مواقعی که دچار استرس می شدم خونریزی کرد باز هم خون خواستم همونجا کنار حیاط بشینم که شهروز مانع شد و گفت : دو قدم بیشتر نمونده یه کم دیگه تحمل کن !
وقتی وارد ساخت شدیم سریع خودم و به دستشویی رفتم بدون اینکه در و ببندم هر چیزی که داشتم و نداشتم توی روشویی بالا آوردم نگاهی از اینه به خودم انداختم مثل جنازه هاشده بودم تک تک اجزای صورتم و از نظر گذروندم بینیم و بالا کشیدم متوجه نگاه خیره ی شهروز که به چارچوب در تکیه داده بود شدم این قیافه رنگ پریده و زار که دیگه دیدن نداشت بدون اینکه نگاهش کنم روی زمین نشستم و سرم و به دیوار تکیه دادمو چشمامو بستم با نـ ـوازش دستی مثل برق گرفته ها چشم باز کردم شهروز بود لیوان به دست کنارم نشسته بود بدون هیچ حرفی لیوان و ازش گرفتم یه کم ازش چشیدم نگاه طلبکارانه
مو بهشدوختم و گفتم : مزه زهرمار می ده !
خندید و گفت : بخور وگرنه پشیمون می شی !
-نکنه اینم خالی می کنی توی سرو صورتم ؟
با همون لبخندی که ته مونده خنده ش بود گفت : مجبور شدم بی هوش شده بودی دختر به این نازنازی ندیده بودم !
به طور کل از یاد برده بودم دارم با کی این طور صحبت می کنم بی اختیار اخم کردم !
در حالی که لیوان و به صورتم نزدیک می کرد گفت : اخم زیاد بهت نمی یاد ولی در عوض خوش خنده ای !
وقتی سکوتم و دید لیوان و روی لباهای بی جونم گذاشت و گفت : بخور فکر می کنم فشارت بالا پایین شده !
با خودم فکر کردم اگه مهراد اینجا بود دیگه بهم رحم نمی کرد سریع لیوان و از دستش گرفتم وگفتم : باندم خیس شده ؟
شهروز : نه حواسم بود سرت درد می کنه ؟
-نه فقط احساس می کنم مثل موش آبکشیده شدم !
شهروز : حالا چطور موشی هستی ؟
-تو چی فکر می کنی ؟
شهروز موذیانه گفت : صحرایی که...با غضب نگاهش کردم ..دوباره گفت : از اون خونگیاهم که نه ؟ موش ساحلی دیدی ؟
-اونا که قد و قوارشون فقط به تو می خوره !
بلند خندید و گفت :فکر کنم آزمایشگاهی باشی !
در همین حین صهبا وارد شد خیره نگاهمون کرد نمی دونستم چرا ولی هول شدم نگاهی به خودمون کردم کی شهروز این قدر صمیمی کنارم نشسته بود سریع بلند شدم و مقابل صهبا ایستادم و گفتم : مهدیس کجاست من باید برم !
صهبا بدون اینکه نگاهم کنه گفت : با بچه ها تو حیاطن و با لحن معنی داری اضافه کرد شما اینجا چی کار می کنید ؟
شهروز بلند شد و گفت : حالت تهوع داشت شما هم که مشغول گیس و گیس کشی با خواهرشوهرتون بودید من نبودم از دست رفته بود !
صهبا که انگار کمی خیالش راحت شده بود گفت : حالا بهتره ؟
حتی به خودش زحمت نداد از خودم بپرسه مطمئنا می خواست با این کارش چیزی و بهم بفهمونه چه زود تغییر رنگ داده بود .حتما پیش خودش فکرهایی کرده بود که این قدر سرد صحبت می کرد با این فکر چشمام پر از اشک شدن از وقتی اومده بودم تمام تلاشم رو کرده بودم که شهروز و از سرم باز کنم ولی نمی دونم چرا از همون روز اولی که مهدیس ما رو به هم معرفی کرد مدام سعی می کرد نخ بده .این وسط گناه من چی بود ؟ الان هم ناچارا کنارم بود .من هم آدم بودم یک دختر بودم نیاز به توجه داشتم ولی از وقتی چشم باز کردم کسی اون طور که باید به هم توجه نکرده بود هیچ کس ولی حالا شهروز مدام پاپیچ می شد ولی من که قصد بدی نداشتم صهبا که دیده بود من با فرزام راحت تر ازشهروز رفتار می کنم .شاید دوست خودشون رو می شناخت که این قدر نگران بود .
صهبا با لحن کنایه داری گفت : ما توی الاچیق منتظریم شما هم اگه صلاح دونستید و حالتون بهتره بیاید ! وبلافاصله رفت !
صورتم و برگردوندم تا شهروز چشمهای آماده بارشم و نبینه .
شهروز اما مقابلم ایستاد و گفت : باز چی شده خانوم موشه ؟
با صدایی که سعی در کنترل لرزشش داشتم گفتم : می دونی اون الان در مورد من چی فکری می کنه ؟
صورتشو برگردوند و با صدای بلندی گفت : مهم نیست بذار هر طور که راحته فکر کنه !
از نیم رخ نگاهش کردم موهای خوش حالتش روی پیشانیش ریخته بود ابروهای پری داشت با چشمهای قهوه ای تیره و بینی متناسب و لبـ ـهای باریک که همگی ترکیب بندی خوبی داشت
متوجه نگاهم شد به طرفم برگشت خیلی ناشیانه سرم و زیر انداختم و نگاهم رو به زمین دوختم ولی داغی قطره های اشک و روی صورتم حس کردم یک لحظه صدام زد : نوا ؟
جوابی ندادم چونه امو گرفت و صورتم و بالا آورد سریع دستش و پس زدم حسابی جا خورد بعد با لحن آرومی گفت : معذرت می خوام !
اشکهامو پاک کردم و گفتم بهتره صبر کنید من برم و بعد از چند لحظه شما بیاید که با لجبازی گفت : گفتم که برام مهم نیست بذار هر طور که دوست دارن فکر کنند !
با صدای بلندی گفتم : ولی برای من مهمه .مخصوصا مهدیس نمی خوام اونم مثل صهبا در موردم فکر کنه !
در ساخت را آروم بستم و به طرف آلاچیق لابه لای درختا رفتم هنوز چند ثانیه نگذشته بود که حس کردم صدای قدم کسی از پشت سرم می یاد برگشتم با حرص نگاهش کردم خودش و بهم رسوند و گفت : گفتم که اخم بهت نمی یاد.
جلوتر از اون حرکت کردم به این امید که به تریپ قباش بربخوره و برگرده ولی پر رو تر از این حرفها بود پشت سرم آروم قدم زنی می کرد برگشتم و گفتم : این طوری که بدتره ممکنه جلوی مهدیس خراب بشید !
پوزخندی زد و گفت : حرف من همونیه که گفتم !
به ناچار با فاصله کنارش قدم برداشتم نزدیکیهای آلاچیق مهدیس با سرعت به طرفم اومد یک لحظه ترسیدم وقتی مقابلم ایستاد یک قدم عقب رفتم !
فرزام با خنده گفت : مهدیس آروم ترسوندی بچه مردم و شرط می بندم امروز سالم از این خونه نمی ره بیرون !
مهدیس دستمو گرفت و گفت : الان خوبی ؟
دستشو محکم گرفتم و گفتم : خوبم ولی باید برم !
مهدیس : بعد از یه عمر اومدی می خوای به این زودی بری ؟
مهدیس در حالی که منو با خودش به طرف آلاچیق می کشوند گفت : نمی شه که گشنه و تشنه برگردی تازه با اون دسته گلی که فرناز جون به آب داد !
-مهم نیست مهدیس این قدر کشش نده !
فرناز با بی خیالی روی یکی از کنده ها نشسته بود فرزامم مثل همیشه با خوش رویی کنارش نشسته بود وصهبا هم طرف دیگه اش !
شهروز روبروی فرزام نشست و گفت : نهار همه مهمون من !
فرزام خطاب به من گفت : نوا این قرار بود یه روز مار و همگی دعوت کنه یه رستوران درجه یکا ؟ مهدیس هم تصدیقش کرد که یک دفعه از دهنم پرید و گفتم :
کندن مو از خرس غنیمته !
ولی با خجالت لـ ـبمو گاز گرفتم همگی به خنده افتادند حتی خود شهروز هم خندید ولی صهبا با اخم براندازم کرد به شهروز نگاه کردم لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت : آقا خرسه می ره دنبال نهار !
فرناز : من پیتزا رو ترجیح می دم بقیه چطور ؟
ظاهرا از وقتی تلافی کرده بود حسابی شارژ شده بود آروم گفتم : ای کاش زودتر تلافی می کردی !
ولی حتی زحمت معذرت خواهی رو هم به خودش نداد !
مهدیس : نوا تو چی می خوری ؟
-من اشتها ندارم !
فرناز : تو چرا این قدر ساز مخالف می زنی ؟
خواستم جوابی بدم که شهروز گفت : اقا خرسه خیلی دیر به دیر سر کیسه رو شل می کنه این فرصت استثنایی و از دست نده !
سرمو به نشانه مثبت تکون دادم که مهدیس دوباره سوالش و تکرار کرد : چی می خوری ؟
-من تابع نظر جمعم !
مهدیس : من وفرنازکه پیتزا می خوریم فکر می کنم صهبا وفرزام هم پتزا دوست دارن !
مهدیس روبه صهبا که آروم و بی سر و صدا کنار دست فرزام نشستهبود پرسید : مشکلی پیش اومده ؟
صهبا نگاهی به من کرد وخیلی قاطعانه گفت : نه .اونقدر قاطع که جای هیچ سوالی نذاشت !
مهدیس روبه روی فرناز نشست منم جای شهروز نشستم که با با نگاه خیره صهبا روبه رو شدم یک ربعی به گپ زدن گذشت !
مهدیس : من می رم وسایل نهار و آماده کنم !
-مهدیس صبر کن منم کمکت می کنم !
مهدیس : نه نوا تو استراحت کن من اگه کمک خواستم صهبا وفرنازهستن !
چشمکی زدم و گفتم : اما من می خوام کمک کنم !
وقتی از الاچیق دور شدیم مهدیس خندید و گفت : چرا این قدر چشم و ابرو می یای ؟
-من و گذاشتی پیش یک مشت غریبه و می خوای بری ؟
مهدیس : دردت به دلم تو که تا چند دقیقه پیش می زدی تو سرو کله اون غریبه ها !
-صهبا چشه ؟
مهدیس با بی خیالی شونه هاشو بالا انداخت و گفت : لابد از دست فرناز شاکیه !
بعد در حالی که به طرف آشپزخونه می رفت گفت : کارفرناز زشت بود ولی کار صهبا از اونم زشت تر بود !
-کدوم کار ؟
مهدیس : مگه ندیدی دعواهاشونو آوردن خونه ی ما !
-مهدیس صهبا دوست خیلی خوبیه قدرشو بدون !
مهدیس : تو هو قدر من و بدون !
به طرف اتاق مهدیس رفتم و گتم : من می رم آماده شم !
مهدیس از داخل آشپزخونه متعجب پرسید : آماده برای چی ؟
-برای رفتن !
با سرعت نور وارد اتاق شد و شال و مانتو رو از دستم گرفت و گفت : بمیرم اگه بذارم همچین کاری بکنی !
-مهدیس بهتره که من برم !
مهدیس : چرا ؟
-چون تو بهترین دوستمی !
مهدیس : نوا حالت خوبه ؟
-نه !
مهدیس : کاملا مشخصه و به همین دلیله که نمی ذارم بری !
-مهدیس یه روزی پشیمون می شی !
درحالی که مانتو شالم را روی تخـ ـت می گذاشت گفت : نوا از چی حرف می زنی ؟
-اگه بذاری من برم ازت یه دنیا ممنونم !
مهدیس : من از طرف فرناز ازت معذرت می خوام جون مهراد این قدر ناز نکن !
با بغض گفتم : ناز نمی کنم به خدا برای رفتنم دلیل دارم بذار برم !
مهدیس با صدای بلندی گفت : تا دلیلش رو نگی نمی ذارم بری !
روی تخـ ـت نشستم و گفتم : دلیلش .دلیلش اینه که. شهروز سرشو آورد داخل و گفت : مادمازل نهار حاضره !
مهدیس لبخندی زد و گفت : من که حریف نوا نمی شم تو می تونی یه کاری کنی ؟
شهروز :مگه اتفاقی افتاده ؟
مهدیس : پاشو کرده توی یک کفش که من باید برم !
شهروز : به چه دلیل ؟
مهدیس : داشتم ازش اعتراف می گرفتم که تو سر رسیدی ؟
شهروز خندید و گفت : حرفیم زده ؟
مهدیس : حرف درست و حسابی نه تو ازش حرف بکش کار خودته !
شهروز : خدا کنه کار به شکنجه نرسه !
-دلیلش اینه که مادرم تا حالا حتما نگرانم شده بهش نگفتم که اینجام !
مهدیس : خوب باهاش تماس بگیر !
-همراهم و جا گذاشتم !
مهدیس : همه مشکلت اینه الان زنگ می زنم خودم بهش اطلاع می دم .شهروز موبایلتو بده تلفنه خونه قطعه گوشیمم که ماجرا داره و از اتاق خارج شد خواستم جلوشو بگیرم که شهروز مقابل در ایستاد و گفت :
مطمئنی دلیلش اینه ؟
-تو چی مطمئنی ؟
شهروز : نوا اینقدر به خود سخت نگیر قول می دم بعدا همه چیز و برات بگم !
-چیو باید بگی می خوای کاراتو توجیه کنی ؟
شهروز : تو این طوری فکر کن ولی شاید توجیه موجهی باشه !
-من هیچ توجیهی رو قبول نمی کنم !
شهروز : باشه ولی شاید دیگه عذاب وجدان نداشته باشی !
-برو کنار نباید بذارم مهدیس با مادرم تماس بگیره !
شهروز : قول می دی که باز ساز رفتن سر ندی ؟
-خواهش می کنم برو کنار !
شهروز متعجب گفت : ببین کی داره از من خواهش می کنه خانم نوا پاکزاد؟
-الان باهاش تماس گرفته برو کنار !
شهروز : قول بده !
با بدجنسـ ـی گفتم : ممکنه بعدا بزنم زیرش ؟
شهروز : تو مغرورتر از این حرفایی !
-خیل خوب این یک ساعت و هم تحمل می کنم برو کنار !
شهروز دستشو جلو آورد و گفت : قول مردونه بده !
-حساسیته من و می دونی چرا دوس داری عذابم بدی ؟
شهروز : باور کن من قصد ندارم عذابت بدم فقط می خوام قول واقعی بدی !
-من با مردای غریبه دست نمی دم !
شهروز : منم از جلوی خانمای متعصب کنار نمی رم !
ناچارا بهش دست دادم دستمو داخل دستای مردونه اش فشار داد چندشم شد با اکراه دستمومو از داخل دستاش بیرون کشیدم اونم با لبخندی گوشه لبش راه رو برام باز کرد سریع خودمو به سالن رسوندم مهدیس گوشی بدست روی کاناپه نشسته بود و به زمین خیره شده بودی .
-بهشون گفتی ؟
مهدیس : نه اِشغاله منتظرم خط آزاد بشه و بعد زنگ بزنم !
گوشی رو از دستش قاپیدم و گفتم : لازم نکرده اگه بخوام خودم اطلاع می دم !
مهدیس با تعجب گفت : نوا تو امروز یه چیزیت می شه ها به قول خودت مالیخولیایی شدی !
-بذار مادر یه کم نگران بشه براش خوبه !
مهدیس : تو که اینقدر بی رحم نبودی نوا ؟
-مادر از منم بی رحم تره !
مهدیس : من که پاک گیج شدم هر کاری که دوس داری بکن ولی جون خودت ..وسط حرفش پریدمو گفتم : بعد از نهار می رم !
مهدیس : با مادرت حرفت شده ؟
-اگه بشه اسمشو گذاشت حرف !
مهدیس : منظور ؟
-مادر دختر اقا بزرگه این خاندان کلا لحنشون دستوریه !
شهروز از داخل آشپزخونه داد زد : نهار حاضره دیر برسید فرزام همه رو نشخوار کرده !
مهدیس کنار صهبا نشست و تنها صندلی که باقی مونده بود مقابل شهروز بود حالا تمام حرکاتم و زیر نظر می گرفت روبه صهبا گفتم : می شه من کنار مهدیس بشینم ؟
صهبا لبخند زورکی نثارم کرد و گفت : شما که همیشه کنار همید من بعد از یک ماهه که مهدیس و می بینم می خوام در آخرین لحظات کنارش باشم !
مهدیس : مگه قراره بمیرم !
فرزام : دور از جون صهبا یک دفعه محبتش قلنبه شده !
فرناز که انگار هنوز از دست صهبا دلخور بود با تواضع تمام گفت : حالا که صهبا تو و دوستت و از هم جدا کرده و نمی ذاره کنار هم بشینید می تونی روبه روش بشینی ! خواستم قبول نکنم چون مقابل مهدیس درست بغـ ـل دست شهروز بود ولی ناچارا قبول کردم که با نگاه خیره و توهین امیز صهبا روبه رو شدم باز بغض کردم همیشه همینطور بودم کافی بود کسی چپ نگاهم می کرد اونوقت بود که به قول مهراد شروع می کردم به آبغوره گرفتن اینبار هم صهبا با نگاهش بهم توهین کرده بود که البته از نگاه بقیه دور موند به زور چند تکه ای خوردم که اون هم به خاطر تعارف بیش از حد مهدیس وفرزام بود !
فرزام در حالی که دور لبش رو با دستمال پاک می کرد گفت : دستت درست داداش ولی قرار یک بستنیم هم داشتیما ؟
شهروز : باشه یک روز خودم دعوتتون می کنم نفری یک آلاسکا مهمون من !
فرناز : الاسکا ارزونی خودت خسیس خان !
شهروز : دندون اسب پیش کشی و که نمی شمارن !
فرزام خندید و گفت : به قول نوا کندن مو از خرسم غنیمته ! شما آلاسکا بخر !
بی حوصله روبه مهدیس گفتم : برام یک آژانس بگیر باید زودتر برم !
مهدیس : بذار بره پایین بعد !
فرناز : نوا که چیزی نخورده که بره پایین .
مهدیس : نوا اگه از گرسنگی نمیره از چیزه دیگه ای نمی میره !
فرناز : برای همینه که این قدر لاغره !
مهدیس : آره ولی صورت نسبتا تپل و دوس داشتنی داره !
خجالت زده نگاهم و به ظرف غذا دوختم مهدیس و فرناز خیلی راحت در حضورفرزام و شهروز منو نقد می کردن اونها هم خیلی عادی نشسته بودن انگار که در مورد مسئله روز صحبت می کنن دیگه طاقتم طاق شده بود در حالی که بلند می شدم گفتم : می بخشید ولی باید برم مادرم نگران می شه !
مهدیس : این موقع ظهر با آژانس نری بهتره شهروز مسیرش اونطرفه تو رو می رسونه !
صهبا خیلی ناگهانی انگار که از دهنش پریده باشه گفت : نه !
که همه نگاه ها به طرفش برگشت سعی کرد حرفه نسنجیدشو اصلاح کنه برای همین گفت : ما هم مسیرمون اونطرفه خوشحال می شیم بتونیم نوا جونو برسونیم !
مهدیس : نه شما باید بمونید شهروزم برمی گرده دوس داشتم نوا هم بمونه ولی وقتی خودش نمی خواد زورش نمی کنم !
-من ازت ممنونم ولی خودم با آژانس می رم لازم نیست کسی به زحمت بیفته !
شهروز در حالی که کت زیتونی رنگه کتونش رو می پوشید گفت : زحمتی نیست باید سری هم به مادرم سر بزنم همون حوالی زندگی می کنه !
-بهتره شما هم بمونید نمی خوام جمعتونو به هم بریزم !
شهروز : اگه شما رو هم نرسونم باید به مادرم سر بزنم !
مهدیس : به عمه عطی سلام برسون !
شهروز : عصر می بینمت !
ناچارا برای اینکه مهدیس شک نکنه با خودم گفتم تا دم در باهاش می رم و بعد می زنم زیرش ولی مهدیس و صهبا تا وقتی که من با اکراه سوار ماشین شهروز شدم همراهیمون کردن ولی هنوز چند متری از مهدیس و صهبا دور نشده بودیم که متوجه قفل شدن درهای ماشین شدم ولی به روی خودم نیاوردم نگاهمو به پنجره دوختم.
شهروز : از قفل کردن درماشین که ناراحت نشدی می بخشی که دستت رو خوندم !
-منو سریع برسونید خونه لطفا !
شهروز در حالی که دنده عوض می کرد خیلی جدی گفت : اونم به وقتش !
از حرفش ترسیدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم هر چند که رنگه پریدم گواه این موضوع بود ! شهروز مقابل یک رستواران به قول فرزام درجه یک نگه داشت و گفت : میشه پیاده شی ؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
نه فقط می خوام خیلی سریع برم خونه !
شهروز : می خوام دلیل رفتارم و بهت بگم دوس نداری بدونی ؟
-نه فراموشش می کنم تو هم همین کار و بکن !
شهروز :من نمی تونم فراموشش کنم نمی ذارم تو هم این کار و بکنی وبعد با خنده گفت : بهتره با زبون خوش پیاده شی !
بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و درش رو مثل در ماشین آژانس محکم کوبیدم اما شهروز بر خلاف راننده آژانس اعتراضی نکرد و فقط خندید و سرشو تکون داد و گفت : اگه راضیت می کنه بازم این کار و بکن پیشکش !
محلش ندادم و به تنهایی شروع به رفتن به رستوران کردم شهروز سریع تر از اونی که فکرش رو می کردم خودشو بهم رسوند و گفت : اشکالی نداره بذار مردم فکر کنن من و تو برای آشتی کردن اومدیم اینجا راحت باش !
از رفتارش کلافه شدم هیچ جوره از رو نمی رفت ! صندلی و برام عقب کشید ولی بدون اینکه اعتنایی کنم صندلی مقابل و عقب کشیدم و نشستم !
خندید و گفت : می دونی من و تو در چی مشترکیم ؟
جوابی ندادم که خودش جواب خودش رو داد و گفت : اینکه هیچ کدوم از رو نمی ریم !
-من و شما هیچ اشتراکی با هم نداریم !
شهروز : می دونم چی توی سرت می گذره نوا !
-تو فکر خونی هم بلدی ؟
شهروز : فکر تو رو می تونم بخونم !
-خیل خوب من فکر می کنم تو بخون !
شهروز : من آمادم !
سکوت کردم و بعد از چند لحظه منتظر نگاهش کردم !
شهروز: توی این فکربودی که چطور از دست من راحت بشی !
-نه اشتباه کردید این که چیز جدیدی نبود از وقتی دیدمتون این توی فکرم می گذره ولی الان در مورد اینکه باید زودتر برم خونه تا مادرم بیش از این نگران نشده فکر می کنم
شهروز : دروغ می گی !
-چرا این طور فکر می کنی ؟
شهروز : چون از یاد بردی که حاظر شدی به خاطر مطلع نشدنه مادرت به من قول مردونه بدی !
و بعد آروم گفت : حتی به من دست دادی !
لبهامو روی هم فشار دادم و نگاه عصبیم و بهش دوختم !
شهروز با بی خیالی گفت : حالا چی می خوری ؟
-من ناهار خوردم !
شهروز : اگه ناهار خرده بودی که ما الان اینجا نبودیم منم به خاطر شما مجبورم یک پرس اضافه تر بخورم ولی منتی نیست !
-به خاطر من ؟ شما مردا یک شکم اضافه تر دارید وقتی غذا می خورید اون شکم زاپاستونم تازه مثل حفره بازمی شه !
بلند خندیدو گفت : تا نهار نخوری ازاینجا نمی ریم !
-من اشتها ندارم زورکی که نمی شه !
شهروز :وقتی کنار منی باید زورکیم که شده بخوری !
-ببخشید من شکم زاپاس ندارم !
شهروز : بخور یه پرده چاق بشی خیلی لاغری !
-ترجیح می دم لاغر بمونم !
شهروز : شما هر طور دوس داری ولی اگه ناهار نخوری من زنگ می زنم مادرت و بهش اطلاع می دم می دونی که شمارشو دارم !
چی برات سفارش بدم ؟
-فرقی نداره هرچی دوس داری سفارش بده !
شهروز : هرچی من دوس دارم ؟
-نه . باقالی پلو با ماهیچه !
در حالی که سفارشو به گارسون می داد گفت
:ولی من هرچی تو دوس داری می خورم !
-تو چی نمی خوری ؟
شهروز : نوا این قدر سرتق و لجباز نباش !
خندیدم و گفتم : تو اگه اقا بزرگ و ببینی چی می گی ؟
بشکنی زد و گفت : آفرین یخت داره کم کم اب می شه ! حالا اقا بزرگ کیه ؟
-پدر بزرگم !
شهروز : پس مشکل ارثیه !
-اگه برات مشکلی ایجاد می کنه می تونم برم ؟
شهروز : نازک نارنجی بودنتونم ارثیه ؟
-بهتره غذامونو بخوریم !
شهروز : دختر خوبی باش تا بعد از نهار بریم جایی می خوام باهات صحبت کنم !
-من از اینجا یه آژانس می گیرم و مـ ـستقیم می رم خونه هر حرفی داری همین جا بزن !
شهروز : خیل خوب چی دوس داری بشنوی ؟
-دلیل این ادا و اصولا !
مکثی کرد و گفت : می دونی که مهدیس دختر دایی منه
-منظور ؟
شهروز : دوسش ندارم !
خشکم زد با تته پته گفتم: دوسش نداری ؟ اما مهدیس خیلی دوست داره !
شهروز :مهم نیست من کسه دیگه ای رو دوس دارم !
با تردید پرسیدم کی و ؟
شهروز : این شکلی که نمی شه تو از هر کسی به مهدیس نزدیک تری قول می دی کمکم کنی ؟
-اینو از اول می گفتید چرا اینقدر با مقدمه چینی کردن خودتون و خسته کردید ؟ .خوب من چه کمکی می تونم بکنم ؟
شهروز : باید با مهدیس صحبت کنید که کم کم با این موضوع کنار بیاد مهدیس باید بفهمه من کی و دوس دارم دیگه از نقش بازی کردن خسته شدم !
-تو که دلت باهاش نبود چرا اون و به خودت وابسته کردی ؟
شهروز با عصبانیت گفت : من از اول هم هیچ تمایلی به ازدواج با مهدیس نداشتم این اصرار پدر و عمه بود که باعث شد کار ما به اینجا بکشه ولی دیگه خسته شدم دلم می خواد عشق و علاقه مو نثار کسی کنم که دوسش دارم !
-خب اون کیه ؟
شهروز فکری کرد و سرشو جلو آورد طوری که گرمی نفسشو حس می کردم آروم گفت : درست روبه روم نشسته ؟
مثل برق گرفته ها بلند شدم و چند لحظه مات نگاهش کردم و از رستوران خارج شدم سعی کردم دور بشم ازاون رستوران از شهروز از حرفهاش که مثل پتک به سرم فرود می یومد ولی هنوز چند قدمی نرفته بودم که متوجه صدای بوق ممتد ماشینی شدم توجهی نکردم می دونستم که شهروزه باز کارش را تکرار کرد ولی باز هم اعتنایی نکردم برای چند لحظه صدای بوق ماشین قطع شد متوجه شدم کسی دنبالم می دوید برگشتم شهروز بود سرعتم رو بیشتر کردم مثل بچه ها دنبال هم می دویدیم یاد بچگیهامون افتادم که بامهراد دنبال هم می دویدیم .امروز خیابون چه خلوت بود ؟ البته تعجبی هم نداشت این موقعه ظهر توی این محل و مطمئنا مرغ هم پرنمی زد ایستادم تا نفسی تازه کنم که شهروز سریع خودشو بهم رسوند محکم بازومو گرفت وگفت : کجا راه افتادی خودم می رسونمت !
بازومو از دستش بیرون کشیدم و گفتم : چی شد رگ غیرتت گل کرد ؟ دوره ی این حرفاتموم شده اقا پسر برو دنبال زندگیت من به دوستم خیانت نمی کنم !
شهروز : کدوم خیانت نوا این که من دوستت دارم !
-نه این که نامزده صمیمی ترین دوستم به من ابراز علاقه کنه می شه خیانت می فهمی ؟
شهروز : اگه برنگردی مجبور می شم با مادرت تماس بگیرم
-تو هیچ کاری جز تهدید کردن بلد نیستی .تو یه آدم فرصت طلبی !
با صدای بلند فریاد زد : این فرصت طلب دوستت داره این و بفهم !
-من نیازی به دوست داشتنه تو ندارم !
شهروز : می دونی دلیلش چیه نوا ؟ تو بیش از حد مغروری مغرور !
-وقتتو صرف این دختر مغرور نکن جواب نمی ده راهت و بگیر و برو !
شهروز سرشو پایین انداخت و گفت : غرورت دامن گیرم کرد !
در حالی که نفس نفس می زدم راهمو گرفتم و شروع به رفتن کردم که باز با عصبانیت گفت : نوا مجبورم نکن با مادرت تماس بگیرم !
اگه مادر می فهمید مسلما مثل صهبا فکرهای دیگه ای در موردم می کرد حوصله توبیخ و توضیح نداشتم بی حوصله سوار ماشینش شدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم !
شهروز : نمی خواستم این جوری بفهمی نوا ولی خودت نخواستی !
-شهروز بی خودی خوتو درگیر من نکن اگه منم راضی بشم که نمی شم یه طایفه باید بپسندنت !
شهروز : راضیت می کنم راضیشون می کنم !
-راضی نمی شم راضی نمی شن !
شهروز خندید وگفت : اون دیگه به عهده ی منه !
-پس این قدر زور بزن که اونجات پاره بشه !
شهروز : بی ادب شدیا نوا ؟
-کمال همنشینی با توئه !
شهروز : تو از تک و تا نمی افتی !
-در این مورد عجیب تفاهم داریم !
شهروز : شماره خونتون و بده نیاز می شه حیفه این همه تفاهمه !
-خانواده من پایبند به یک سری از اصولند که شما نیستید این بزرگترین مشکله که همه این تفاهما رو روی هم بذاری از پسش برنمی یاد در ضمن همین جا نگه دار دلم نمی خواد کسی من و با شما ببینه !
شهروز : اما من دوس دارم که همه من و با تو ببینن باعث افتخاره مه !
-دقت کردی از صبح که همدیگرو ملاقات کردیم تو یک بارم به حرف من گوش نکردی ؟
بلند خندید و گفت : اونم به وقتش نوا !
عصبی گفتم : اینجا نگه دار من دلم نمی خواد کسه دیگه ای فکر نابه جایی در موردم بکنه !
شهروز بدون هیچ حرفی به راهش ادامه داد و درست مقابل در سختمان نگه داشت حین پیاده شدن فرنام و دیدم که جلو در ساختمون ایستاده بود بدون نیم نگاهی به شهروز از ماشین پیاده شدم و به طرف فرنام رفتم حتی جرات اینکه برگردم و ببینم شهروز رفته رو نداشتم زیر لب سلامی دادم فرنام با صدای ضعیفی جواب داد نگاهش هنوز به پشت سرم بود حدس می زدم شهروز هنوز نرفته باشه نفسم خیلی سخت بالا می یومد احساس می کردم سرم سنگین شده سعی کردم تا باز شدنه در به دیوار تکیه بدم برگشتم شهروز که انگار منتظر برگشتنه من بود سریع ماشین و روشن کرد و حین رفتن دستی تکون داد و دور شد حرکت اخرش جای هیچ توضیحی رو برام نذاشت فرنام نگاهشو به زمین دوخته بود صورتش سرخ سرخ بود و لبشو می جوید وقتی هم که در باز شد بدون هیچ تعارفی وارد شد من هم پشت سرش بدون هیچ حرکت اضافه ای وارد شدم در و بستم تکیه امو به در دادم و چشمامو بستم زیر لب زمزمه کردم : همه چی تموم شد !
صدای دو رگه فرنام باعث شد به خودم بیام : نه هنوز تموم نشده ولی تمومش می کنم !
معنی حرفش رو نفهمیدم با قدمهای سست پله ها رو بالا رفتم کلید نداشستم درو زدم مادر با چهره برافروخته ای در و باز کرد و بعد از چند لحظه که توی سکوت نگاهم کرد با صدایی که می لرزید گفت : برگرد همون قبرستونی که تا حالابودی !
و محکم در و به هم کوبید مسلما با چیزی که فرنام دیده بود روی رفتن به خونه خاله دیبا رو نداشتم برای همین به پناهگاه بچگیهام خونه دایی عادل پناه بردم هنگامه جون مثل همیشه با روی خوش جواب سلامم رو داد ولی با دیدنه سر وضعم نگران نگاهم کرد و پرسید : اتفاقی افتاده ؟
-نه چطور ؟
هنگامه جون : انگار خیلی به هم ریخته ای !
جوابی ندادم و به طرف اتاق روجا رفتم تقه ای به در زدم صدایی نشنیدم با بازکردنه در روجا رو دیدم که خیلی آروم و آزاد خـ ـوابیده بود پیراهن سرمه ای پوشیده بود که مسلما اگر بیدار بود با رنگ آبی چشماش هماهنگی قشنگی داشت موهای فندقی و نرمش صورت بیضی زیباشو و قاب گرفته بود یک لحظه وجودم سراسر حسرت شدم آزاد از هفت دولت بدون هیچ کمبودی با خیال راحت در حال دیدن خوابهای رنگی بود سنگینی دستی رو روی شونه ام احساس کردم برگشتم دایی عادل بود بدون هیچ حرفی محکم بغـ ـلش کردم دلم برای نـ ـوازشاش یک ذره بود مثل یک پدر موهامو ناز می کرد کلمه پدر باعث شد بغض سنگینم بی اختیار بشکنه و باعث ریزش دانه های درشته اشکم شد اونقدر اشک ریختم که به طور کل از یاد بردم کجاهستم وچه قدر وقته که دارم گریه می کنم نفس عمیقی کشیدم و بینی ام رو بالا کشیدم و در حالی که خودم رو از دایی عادل جدا می کردم ازش عذر خواهی کردم !
دایی عادل بدونه هیچ سوال و پرسشی گفت : مهراد خونه نیست می تونی بری اتاقش استراحت کنی !
مثل یک بچه حرف گوش کن بدون هیچ حرفی به طرف اتاقه مهراد رفتم به محض باز کردن در عطر همیشگیش توی بینیم پیچید آروم روی تخـ ـت دراز کشیدم نگاهی به قفسه کتابش کردم چشمم روی کتاب شعری که به زور از داخل قفسه کتابم کش رفته بود خشکید با یادآوری خاطره اش لبخند ضعیفی زدم و کتابو از روی قفسه برداشتم و روی تخـ ـت دراز کشیدم یکی از شعرهاشو زیر لب تکرار کردم :
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ آرزوهایم یکایک زرد می شد
افتاب دیدگانم سرد می شد : فروغ
کتابو بستم و بغـ ـل گرفتم وپلکهامو روی هم گذاشتم شعرهای فروغ همیشه اندوه زیادی بهم تزریق می کرد ولی دوستشون داشتم فروغ .سپهری .مریم حیدر زاده شعرای محبوبم !
فصل چهارم
احساس کردم چیزی روی صورتم وول می خوره با یک خیز از روی تخـ ـت بلند شدم و در حالی که پتومو بغـ ـل گرفته بودم کنار اینه ایستادم و نگاهی به سرتاسر تخـ ـت کردم چیزی ندیدم در عوض مهراد و دیدم که روی صندلی کنار تخـ ـت نشسته بود !
مهراد جدی گفت : چی کار کردی باز ؟
با ترس و لرز گفتم : چی شده مگه ؟
مهراد : خونه خاله دیبا آشوب شده !
در حالی که آب دهنمو قورت می دادم گفتم : ای دهن لق !
مهراد : با منی ؟
-نه اون فرنامه کله خرو می گم البته فرق خاصی ندارید کپی برابر اصل با هم مو نمی زنید
مهراد : اون که بله ولی قضیه جدی تر از این حرفاست !
با کلافه گی گفتم : به خودم مربوطه !
مهراد : نوا تو وقتی می خوابی هنگ می کنی نه ؟
-چطور ؟
مهراد : اخه بدجور با خودت درگیری من می گم خونه عمه دیبا آشوبه به فرنام فحش می دی می گم قضیه جدیه می گی به تو مربوط نیست !
روبه روش روی تخـ ـت نشستم و در حالی که موهامو از روی صورتم کنار می زدم گفتم :مهراد خواهش می کنم مثل بچه آدم بگو چه اتفاقی افتاده !
مهراد: دلم به حال زارت سوختا ؟
-آقایی !
مهراد جدی گفت: وقتی برگشتم دیدم از خونه عمه دیبا صدای جر و بحث می یاد خودم که جرات نکردم برم به جونه خودم خاله دیبا یه نعره هایی می زد نوا نزدیک بود خودمو خیس کنم !
خندیدم و گفتم : تو به خاله دیبا هم رحم نمی کنی ؟
مهراد : به جونه خودم بابا هزار رفت پشت درشونو و برگشت!
-مهراااد !
در حالی که کنارم روی تخـ ـت می نشت خندید گفت : بالاخره با مامان و روجا رفتیم و بابا رو به زور خنجر و نیزه فرستادیم تو !
-خوب ؟
مهراد : خوب به جمالت بابا هنوز برنگشته واسمون خبر بیاره !
به زور از روی تخـ ـت بلندش کردم و پتو رو روی سرم کشیدم و با عصبانیت گفتم : واسه ی نعره های خاله دیبا منو بیدار کردی ؟
پتو رو از روم کشید و : نه خیر برای اینکه اتاقمو غصب کردی بابا ساعت 10 شبه پاشو برو خونتون !
مثل برق گرفته ها بلند شدم و دنبال ساعت گشتم : ساعت 16 :5 بعد از ظهر و نشون می داد از حرص گفتم : تا اطلاع ثانوی بیخه ریشتونم دایی عادلم اینجا رو به من داد دوس داری برو از خودش پس بگیر !
نگاهی به سرتاپام کرد و گفت : نوا مدل جدیده ؟
با تعجب نگاهش کردم : چی ؟
مهراد : توی محل سگ پیدا شده ؟
گیج نگاهش کردم !
خندید و : سگم سگای قدیم سگای این دوره زمونه هار شدند به جای پاچه زانوشلوارو در می یارن !
نگاهی به شلوارم کردم دستی به پیشانیم زدم به طور کل از یادبرده بودم که زانوی شلوارم موقعه زمین خوردن به طور وحشیانه ای پاره شده بود به فرنام حق دادم که با دیدن این سر و وضعم اونطور رفتار کنه جالب این بود که مهدیس و شهروز هیچ کدوم متوجه نشده بودند !
مهراد : حداقل برو از روجا یه دست لباس بگیر قیافه آدم بگیر !
لب و لوچه امو کج کردم و از اتاق خارج شدم روجا با سرخوشی داشت ناخناشو سوهان می کشید سرش پایین بود متوجه ام نشد بلند سلام دادم نگاهم کرد واقعا لباس سرمه ای بهش می یومد برای همین نتونستم جلو خودم و بگیرم برای اولین بار جلوش اقرار کردم و گفتم : چه خوشگل شدی روجا !
ابروهاشو با تعجب بالا داد و گفت : نوا خودتی ؟
شونه هامو بالا انداختم و : چطور ؟
روجا : از این حرفا نمی زدی که !
-حالا یه بار ازت تعریف کردم ببین جنبه نداری !
روجا : رسما حرفم و پس می گیرم !
-منم همینطور !
خندید و : حرف تو که حقه !
-خودشیفته ؟
مهراد از اتاقش خارج شد و خطاب به روجا : یه دست لباس بده به این صواب داره !
پس گردنی نثارش کردم و : مگه به گدا لباس می دی ؟
مهراد در حالی که گردنشو مالش می داد : نه فقط محض خالی شدنه کمد روجا خانم گفتم داره از لباس منفجر می شه هر لباسی که ملکه انگلیس نداره روجا یه دست توی کمدش داره
روجا دستم و گرفت و : مهراد اغراق می کنه !
مهراد : شنیدن کی بود ماننده دیدن !
روجا: بیا خودت یکیشو انتخاب کن ؟
وقتی در کمدش رو باز کرد نزدیک بود شاخ دربیارم : تو اینا رو کی خریدی دختر؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#6
روجا یکی از لباساشو از کمد درآورد و مقابلش گرفت و : یه جوری می گی هر کی ندونه فکر می کنه تو خونتون با کمبود لباس مواجهی !
-مهراد حق داشت طفلک .
پیراهنه سرمه ای رو مقابلم گرفت و : فیته فیته !
-من اینو می بینم یاد یونیفرم بچه دبیرستانی ها می افتم .
روجا : سنگ دوزیه ؟
-می دونم منظورم رنگه ضایعشه .
روجا : به نظر من که رنگ سنگین و قشنگی !
-برای تو بله به خاطر اینکه هماهنگی خوبی با چشمات داره .
روجا : تو هم امتحانش کن شاید خوشت اومد !
-عمرا .
لباس گلبهی ساده ای رو از داخل کمدش برادشتم و : من از این خوشم اومده !
روجا : مبارکه یکی از شلوار جینا رو هم بردار چندتاشون آکند هنوز !
-می خوام راحت باشم روجا .
روجا : شلوار دامنی دوس داری ؟
-نه !
روجا : همین شلواره خودتو بپوش ما رو راحت کن !
-نه به قول مهراد انگار که سگ بهش چسبید !ه
روجا : شلوارک تقدیمتون کنم ؟
خندیدمو دستی به پیشیونیش زدم و گفتم: نه خیر اون وقته که دایی عادل از واحدش که هیچ ازکهکشان راه شیری پرتم می کنه بیرون!
در حالی که می خندید شلوار کتونه سفیدی و جلوم گرفت و گفت : این چطوره رنگشم با لباست میزونه !
-خدا کنه اندازه هاش برام میزون باشه !
تا به حال خونه دایی عادل دوش نگرفته بودم ولی به اون سختی که فکر می کردم نبود اعضاتی خانواده دایی عادل مثل خانواده خودم رفتار می کردند انگار که عضوی از خونوادشونم !
بلوز روجا برام اندازه بود فقط یه کم توی تنم ول بود که از این بابت راضی بودم ولی شلوارش کمی برام بلند بود و برای همیبن مجبور شدم تا بزنم ! نگاهی به ساعت دیواری انداختم ساعت 7:00 بود ولی هنوز دایی عادل برنگشته بود زندایی هم رفته بود. روجا هم مشغول پخت و پز بود روبه من که در حال طی کردنه عرض سالن بودم گفت : بیا کمکم کن !
در حالی که می نشستم گفتم :از آشپزی متنفرم !
روجا : بد نیست یادبگیری دلت که نمی خواد بهانه طلاقتون دست پخت بدت باشه ؟
-مردی رو که این قدر به شکمش اهمیت بده رو نمی خوام !
روجاا در حالی که ظرف نمک و برمی داشت گفت :یه جمله معرف میگه افسار همه مردا بدونه استثنا دسته شکمشونه !
مهراد در حالی که کوله اشو روی شونه اش می انداخت گفت : یه بلا نسبتم بگی بد نمی شه !
روجا : حرف حق تلخه ؟
بقیه مردا رو نمی دونم ولی من خودم به شخصه وقتی میام خونه اول یه نگاهی به اجاق گاز می کنم اگه چیزی روش باشه اونوقت جواب سلامشونو می دم !
روجا : بفرما نوا خانم !
-باشه بعدا حالا ذهنم درگیره شنیدی که آشپز که دوتا بشه غذا یا شور می شه یا شیرین .
روجا : حالا هی بهانه ردیف کن !
با بلند شدنه صدای زنگ گفت : حداقل اون در و باز کن !
خطاب به مهراد که کنارم ایستاده بود گفتم : تو که گارد رفتن گرفتی بی زحمت اون درو هم باز کن !
مهراد : امری باشه !
-فعلا همین !
گیتا بود گرفته و عصبی داخل مبل دو نفره روبه روم فرو رفت و در حالی که ناخناشو می جوید گفت : پسره زبون نفهم !
روجا : چی شده مگه ؟
گیتا : هیچ اقا پاشو کرده توی یک کفش که زن می خواد !
روجا خندید و گفت : این که این همه داد و قال نداره !
گیتا : اخه کسی و که مادر براش در نظر گرفته رو نمی خواد !
لبـ ـامو تر کردم و گفتم : کی و می خواد ؟
گیتا : این و نمی دونم وقتی من اومدم داشتن دعوا می کردن نمی دونم مادر چرا اینقدر پافشاری می کنه !
روجا : حالا کی زن می ده به این داداشه شاسکوله تو !
گیتا از خنده منفجر شد روجا نگاهی از تعجب به من که شل و وارفته گیتا رو نگاه می کردم کرد و گفت : حرف خنده داری زدم ؟
گیتا در حالی که خودش رو کنترل می کرد گفت : نه من یاد مسئله دیگه ای افتادم !
روجا در حالی که به طرف اشپزخونه می رفت گفت : خوددرگیری داری !
با رفتن روجا گیتا کنارم نشست و سرش و کنار گوشم آورد و گفت : مامان روجا رو می خواد !
و شروع به خندیدن کرد من اما در حال فشار آوردن به مغزم بودم این چه کسی بود که چشم فرنام و گرفته بود ؟ یعنی فرنام ..یعنی..یعنی اون منو دوس نداشت ؟ من که داشتم ! من که به خاطر اون مقابل اقا بزرگ ایستادم ؟ به خاطر اون برای اولین بار از مادر سیلی خوردم ! من که دوستت دارم ! بغض کردم که با سقلمه گیتا شکست دستمو جلوی صورتم گرفتم گیتا نگران مقابلم روی زمین نشست و روجا سراسیمه خودش و بهم رسوند و روبه گیتا گفت : چی کارش کردی ؟
گیتا : نوا چی شده من که حرفی نزدم !
اشکامو پاک کردم و گفتم هیچ منم یاد بدبختیام افتادم داغ دلم تازه شد !
روجا دستی به موهام کشید و گفت : قربونت برم غصه نخور !
آروم زمزمه کردم : حقت بود نوا خودت برای خودت بریدی و دوختی تو دوستش داشتی اون که نداشت اصلا رفتاری نکرده بود که باعث بشه دوسش داشته باشی این قدر پرتوقع نباش نوا !
گیتا : نوا چی می گی با خودت ؟
نفس صدا داری کشیدم و گفتم : هیچی مهم نیست !
گیتا گوشی همراهم و از جیب شلوار جینش درآورد و گفت : دیروز که حال و هوات طوفانی بود این و خونه ما جا گذاشتی !
بدون هیچ حرفی گوشی و از دستش گرفتم 8میس کال از ناشناس داشتم و یک تماس از دست رفته از مهدیس !
گیتا نگاهی به خودش کرد و در حالی که به طرف روجا می رفت گفت : می بینی هنوز فرصت نکردم لباسامو عوض کنم !
با مهدیس تماس گرفتم بلافاصله جواب داد : مردم از نگرانی چرا جواب نمی دادی ؟
-خواب بودم !
مهدیس : دنیا رو خواب ببره تو رو اب می بره !
-به گمونم برعکس گفتی ؟
مهدیس : تو که منظورم و فهمیدی بس !
-بچه ها رفتن ؟
مهدیس : آره یک ساعت بعد از رفتن تو اونا هم رفتن !
خواستم سراغ شهروز و هم بگیرم دوس داشتم بدونم هنوزم داره مهدیس و بازی می ده یا نه !
که خودش پیش دستی کرد وبا خنده گفت : با شهروز که دعواتون نشد ؟
-نه چطور ؟
مهدیس : اخه برنگشت !
-شاید مادرش اصرار کرده بمونه !
مهدیس : جواب تلفنمم نمی داد با عمه عطی تماس گرفتم گفت از وقتی اومده رفته توی اتاقش گفتم شاید باز بحثتون شده اخه تو زشتیت افتاده به شهروز بی چاره !
-اخی بمیرم !
مهدیس : ولی شهروز همیشه می گه : نوا خودساخته ترین دختریه که تا به حال دیدم !
-آدم ندیده !
مهدیس : تو رو مثل خواهرش دوست داره !
با خودم گفتم آره جون عمه اش امروز به خواهرش ابراز علاقه کرد نمی دونم چرا زبونم قفل شده بود چرا با مهدیس در این باره حرفی نمی زدم !
مهدیس : نوا زنده ای ؟
-آره چطور !
خندید و گفت : هیچی اخه 2 ساعته دارم می پرسم از مادرت چه خبر ؟
-چه خبری می خواستی باشه تو خونه رام نداد !
مهدیس : پس الآن کجایی ؟
-مثل اینکه یادت رفته ما قبیله ای زندگی می کنیم !
مهدیس : من عاشق این شیوه زندگیتونم همیشه از بچگی دوس داشتم عمه عطیم می یومد و همین طبقه دوم !
-فقط به خاطر شیوه زندگی ؟
مهدیس : نوا شهروز اون وقتا یه سر داشت و هزار سودا !
-نه نیست الآن نداره ؟
مهدیس : نوا شهروز به پدم قول داده که دست از کارای سابقش برداره !
آروم گفتم : چه قدرم به قولش عمل کرد !
مهدیس : چیزی گفتی ؟
-نه به پدر و مادرت سلام برسون !
مهدیس : این یعنی این که شر و بکن !
-بله منتها به زبون بی زبونی !
مهدیس : با زبون آدمیزادم حرف بزنی من متوجه می شم !
-بعید می دونم !
مهدیس با حرص گفت : حیف که از پشت این گوشی دستم بهت نمی رسه وگرنه !
-وگرنه چی ؟
مهدیس : وگرنه اون لپای هلویتو از جا می کندم !
-منم همینطور می ایستادم و بربر نگاهت می کردم !
مهدیس :عرضه همین کار و هم نداری ؟
-این دفعه که اومدی یه گردگیری حسابی راه می ندازیم !
مهدیس : نوا من عاشق کشتی کجم !
-کاری نداری ؟
مهدیس : قربونت !
-خداحافظ !
گوشیمو روی اوپن گذاشتم و خطاب به گیتا گفتم : دارم می رم یه ابی به دست و صورتم بزنم زنگ خرد جواب بده !
گیتا همونطور که میوه می خورد سرشو تکون داد !
آب بیش از حد سرد باعث شد صورتم مور مور بشه چشمامو باز کردم و نگاهم و به اینه دوختم بی اختیاد به یاده شهروز افتادم که صدای گیتا بلند شد : نوا تلفن ؟
از همون پشت داد زدم : کیه ؟
گیتا صداشو پایین آورد و گفت : شهروز !
با شنیدن اسمش سی و سه بندم به تکون افتاد با عجله بیرون زدم و گوشی و از دستش قاپیدم مشکوک نگاهم کرد عصبی جواب دادم : چرا دست از سرم بر نمی داری ؟
شهروز : نمی دونستم آمپرت این قدر زود جوشه نوا !
-وگرنه دور و برم آفتابی نمی شدی نه ؟
شهروز : اختیار دارید خانم پاکزاد !
با صدای خشداری گفتم : شماره منو از کجا آوردید هان ؟
شهروز : از گوشی مهدیس !
-کار درستی نکردید .
شهروز : می دونم !
-چرا جواب مهدیس و نمی دید ؟
شهروز : ما دیگه کاری با هم نداریم !
-با این رفتارتون بهم ثابت کردید که قابل اعتماد نیستید !
شهروز : از چی حرف می زنی !
-مهدیس می گفت قبلا یه سر داشتید هزار سودا !
-قبلا بله !
-پس لطف کنید و دیگه مزاحم نشید .
شهروز : الآن دیگه قلـ ـبم فقط واسه یه نفر می تپه !
-برام مهم نیست !
شهروز :خواستم شماره خونه رو از دختر خالتون بگیرم ولی گفتم شاید هنوز زود باشه !
-برای چی ؟
شهروز : امر خیر دیگه !
-اقای محترم شما ظاهرا متوجه نمی شید من به شما هیچ حسی ندارم درضمن من دارم ازدواج می کنم ! خودم هم نمی دونم چرا این حرف و زدم ولی ظاهرا به هدف زدم و چون چند لحظه سکوت کرد و بعد با سستی پرسید : با کی ؟
-فکر نمی کنم اونش دیگه به شما ارتباطی داشته باشه !
شهروز : با دروغای به این سادگی نمی تونی من و از سرت باز کنی !
عصبی قطع کردم و بلافاصله همراهم و خاموش کردم !
پوفی کشیدم این بلای آسمانی چی بود دیگه خدایا ؟
گیتا زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : نگفته بودی همچین دوستایی داری ؟
-دوستم نبود مزاحم بود !
گیتا با کنایه گفت : چه مزاحم پر حرفی بود !
روجا خندید و گفت : این و کجا قایم کرده بودی که از چشم ما دور مونده بود ؟
با بغض گفتم : شما اندازه یه ارزنم به من اعتماد ندارید ؟
گیتا دستش و روی شونه ام گذاشت و عذر خواهی کرد مقابله آینه قدی اتاق ایستادم و گفتم : گیتا تو که مهدیس و دیدی دختر قشنگیه نه ؟
گیتا : خیلی !
-از من خیلی بیشتر نه !
گیتا : از روجا هم بیشتر !
-پس چرا نامزدش آویزون من شده ؟

نگاهی بهشون کردم هر دو خشکشون زده بود دوباره نگاهم و به اینه دوختم و گفتم : مهدیس از تمام لحاظ از من بهتره ولی نامزده احمقش این و نمی فهمه !
روجا : شاید می خواد سوء استفاده کنه ؟
-برای یک سوء استفاده ای که احتمالش صفره یک ساله داره جون می کنه !
تمام ماجرا رو براشون تعریف کردم از یکسالی که با شهروز اشنا شده بودم از بی تفاوتی های مهدیس از شک صهبا و از سماجت شهروز !
گیتا دستاشو مشت کرد و گفت : فکر می کنی مهدیس چه واکنشی نشون بده ؟
-هرچی بهم بگه کمه !
گیتا : تقصیر تو چیه ؟
روجا : می خوای به مهراد بگی ؟
-نه خواهش می کنم فعلا با کسی حرفی نزنید !
گیتا : بوی سوختنی می یاد ؟
روجا جیغ کوتاهی کشید و با سرعت وارد اشپزخونه شد و گفت : چرا مامان و بابا نیومدن ؟ گیتا تو هم که از همه جا بی خبر بابا خواهر برادر این قدر غریب ؟
گیتا : من که حوصله موندن نداشتم فرنامو که می شناسید خیلی توداره منم چون حساسیتشو می دونستم دخالتی نکردم !
روجا در حالی که با لیوانهای شربت برمی گشت خندید و گفت : من که گفتم عاشق شده !
گیتا : شاید ولی هر چی هست خیلی جدیه !
-وضعیته غذا چطوره سر آشپز ؟
روجا : سوخت !
-به همین راحتی ؟
روجا : چه ساده ای تو دختر اگه سوخته بود که من اینقدر ریلکس نبودم ؟ من آشپزیم حرف نداره سررشته کارم هیچ وقت از دستم خارج نمی شه !
نگاهی به گیتا کردم و چشمکی زدم اون هم متقابلا همین کار و کرد روجا به اعتراض گفت : توی جمع این کارا ممنوعه !
قبل از اینکه جوابی بدیم دایی عادل وارد شد چند لحظه به من و روجا خیره شد و بعد لبخندی زد و رفت داخل اتاقش !
روجا شونه هاشو بالا انداخت و به سمت اتاقه پدرش رفت و بعد از چند لحظه با دایی عادل برگشت دایی عادل برعکس همیشه یه کم گرفته بود کنارم نشست و گفت : خوبی نوا ؟
-من بله ولی ظاهرا شما خوب نیستید !
دستاشو دور شونه هام حـ ـلقه کرد و گفت : نگران من نباش شماها باید دیگه به فکر خودتون باشید ! !
بعد انگار که با خودش صحبت می کرد گفت : اون قدر ازتون غافل شدیم که کار به اینجا رسید !
گیتا به حرف دایی عادل اعتنایی نکرد و به اعتراض گفت : دایی حداقل جلو ما این قدر نوا رو لوس نکنید بابا ما هم دل داریما عقده ای می شیم !
دایی دست گیتا رو گرفت و طرفه دیگه خودش نشوند و در حالی که موهاشو می بـ ـوسید گفت : توکه عروس خودمی !
روجا خندید و گفت : بهتره کمی هم به فکر دخترتون باشید !
دایی عادل : خودت بی خودی ردشون می کنی اخرم باید یک دبه ترشی بندازیم این طور که پیداست شماها هیچ کدوم قصد شوهر کردن ندارید !
گیتا با پر رویی گفت : اول وضعیته پسربزرگتون و مشخص کنید بعد برید سراغ دختر دردونه تون !
روجا با اشاره دست به گیتا گفت : دیدید این از اون عروساس که خون فامیل شوهرشو توی شیشه می کنه من که می گم تا دیر نشده بزنیم زیرش !
خودم و جمع کردم و گفتم : چی چیو بزنیم زیرش جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود مخصوصا از نوع بنجلش !
دایی عادل خندید وگفت : باید از نوا یاد بگیرید یکی به در می زنه یکی به تخـ ـته !
-درستشم همینه به این می گن سیاست !
دایی عادل : صدالبته ولی قبلش باید یه فکری به حال شکم گرسنه من بکنید ! !
روجا : نوا این مصداق همون جمله معروفی بود که گفتم !
دایی عادل در حالی که سیبی از روی ظرف میوه برمی داشت گفت : کدوم جمله ؟
روجا : خصوصیه پدرجان !
دایی عادل با لحن بامزه ای گفت : فحش دادی ؟ که باعث خنده هر سه مون شد !
دایی عادل سیبی و دست گیتا داد و گفت : عروسه گلم اینو پوس بکن که در تمام زنگیت حامی بزرگتر از پدر شوهرت پیدا نمی کنی !
در حالی که دنبال روجا می رفتم گفتم : دایی ما رو هـ ـوس نندازید ممکنه جوگیر شیم و دیگه واویلا!
گیتا با خودشیرینی گفت : آدم و برق بگیره جو نگیره !
-دایی گوله این چهره مظلومشو نخورید یه ما هفت خطیه دومی نداره ! ! خرمُراد و که سوار بشه دیگه نمی تونید بگیریدش !
روجا : منظورش بهراده ؟
گیتا : بی خودی سنگ لای چرخ ما نذار من قول می دم تا آخره عمرم به دایی وفادار بمونم ! –تو به شوهرت وفا دار بمون !
گیتا خودش و بهم رسوند و در حالی که دستامو محکم از پشت گرفته دایی عادل هم فقط می خندید بود مدام می گفت : حرفتو پس بگیر !
-مگه مجرم گرفتی گیتا ؟ روجا بیا کمک قول می دم در مواقع گیس و گیس کشیتون به تو کمک کنم !
روجا : این دعواها که از مد افتاده نوا !
-حداقل اون گوشیشو بردار از یکی از اون پیامکهای عاشقانه ای که بهراد براش داده رو بخون بابا یه کم خواهر شوهر بازی درآر !
روجا : این شد یه حرفی ...
وبه سمت گوشی گیتا رفت گیتا ازهمون جا محکم داد زد : روجا دستت به گوشیم بخوره یه از اون دعواهای دمده رو راه می ندازم بیا و ببین !
خواست جلوشو بگیره که این بار من گرفتمش بهراد هم همون لحظه رسید از دیدن همچین صحنه ای خندید گیتا با صدای جیغ مانندی که گوش عالم رو کر می کرد گفت : بهراد گوشیمو از اون خواهرهفت خطت بگیر اینا دست به یکی کردن می خوان پیامکهامو بخونن دیشبی رو هنوز پاک نکردم !
بهراد هم وارد بازی شدو سعی کرد گوشی گیتا رو پس بگیره چون بیشتر از گیتا خودش خجالت می کشید ! !
خطاب به دایی عادل گفتم : دایی ما حریفشون نمی شیم بیاید توی گروه ما ؟
دایی عادل : کاپیتان کیه ؟
-خودم دیگه ! !
دایی عادل : من وارد بازی نمی شم مگه این که کاپیتان خودم باشم !
-شما سرورید آقایید ولی کاپیتان منم طرح مال خودم بود !
دایی عادل : حساب حسابه کاکا برادر !
-بله ولی چه ربطی داشت ؟
دایی عادل : ربطش اینه که هندونه گذاشتن دیگه جواب نمی ده به قول روجا از مد افتاده !
در حالی که گیتا رو به زور کنترل می کردم گفتم : می خوامت !
دایی عادل : من بیشتر !
دایی عادل بهراد و که قدش چند سانتی ازخودش بلند تر بود از پشت گرفت و رو به روجا گفت : بخونش !
بهراد : پدر جان این کار درست نیست به خدا !
دایی عدل قدمی عقب رفت و گفت : تشخیصش با منه می خوایم دور هم بخندیم ! !
بهراد : سوژه دیگه ای پیدا نکردید ؟
روجا : نفسا حبس می شه وارد صندوق دریافت شدم !
بهراد که دیگه به التماس افتاده بود خنده ام گرفته بود انگار نه انگارکه تا چند لحظه پیش خونه خاله دیبا دعوا بود و حالا اینجا چه سیرکی را افتاده دایی عادل در لحظات 90 بهراد و به طرفی هل داد و خودش موبایل گیتا رو از دست روجا قاپید!
گیتا هم دست کمی از بهراد نداشت برای همین خطاب به دایی عادل گفت : از شما بعیده دایی جان بابا این کارا سن و سال داره !
دایی عادل : با این حرفا من جوگیر نمی شما در ضمن من که سنی ندارم !
روجا صورتش از خنده سرخ شده بود خودش رو روی کاناپه ول کرد دایی عادل شروع کرد : گیتای عزیزم ...باعث انفجار جمع شد گیتا که همونجا روی زمین نشست و دستش و روی چشماش گذاشت !
دایی عادل : بقیه اشو نمی خونم تا توی خمـ ـاریش بمونید ! !
گوشی و به سمت بهردا پرت کرد بهراد نفسه راحتی کشید و گوشی و به سمته گیتا پرت کرد
-دایی حداقل حفظش می کردید ؟
دایی عادل : اینا رو که من از برم !
روجا : باریکلا پدرجان ؟
-خوب دایی بقیه شو از بر بگید !
دایی عادل : گفتم که توی خمـ ـاریش بمونید !
روجا : بابا جون اونوقت ما هم به خاطر یه پیامکه عاشقانه تحریک می شیم و به اولین شاسکولی که در این خونه رو بزنه جواب مثبت می دیم و خلاص !
دایی عادل در حالی که به طرف آشپزخون می رفت گفت : بهتر !
-دایی گفت شاسکولا؟
دایی عادل : اونم از سرتون زیاده ! !
بهراد : دعا کنید همون شاسکولم درتونو رو بزنه !
روجا : فعلا که یه شاسکول در خونه خاله دیبا رو زده !
بهراد : خیلی دلشم بخواد !
گیتا : اصلانم نمی خواد !
بهراد : پس چرا جواب مثبت دادن ؟
-فشار ترشیدگیه بهراد جان !
گیتا : نوا تو باز توی دعوای خونوادگی ما دخالت کردی ؟
روجا : وا گیتا با دست پس می زنی با پا پیش می کشی ؟
گیتا : من کی پس زدم من که از همون دفعه اول گرفتم سفت چسبیدمش ! !
-من که گفتم فشار ترشیدگیه !
گیتا : شما مواظب باش تحت فشار قرار نگیری ؟
-نه نگران نباش اگه دیدم هوا پسه مثل شما همین مهره ی انتخابی آقا بزرگ می چسبم و خودمو نجات می دم تو برای خواهر شوهرت دل بسوزون !
روجا : من نیازی به دلسوزی ندارم نهایتا آقا بزرگ یکی از این مهره ها واسه منم پیدا می کنه فقط باید یه شرایطی رو داشته باشه اصلا یه لیست می دم دستش می گم عین همونو برام پیدا کنه !
بهراد : چه شرایطی ؟
روجا بدون هیچ خجالتی گفت : اول از همه خوشگل باشه می دونید که خیلی مهمه !
بهراد : بعدی ؟
-دوما خوشتیپم باشه به همون اندازه که خوشگله باید خوشتیپم باشه!
کنار بهراد نشستم و گفتم : یه نویسنده معروف می گه خوشتیپ احمق به هیچ دردی نمی خوره !
روجا : تو زشت عاقلو انتخاب کن !
-فعلا که انتخاب با اقا بزرگه !
برای لحظه ای همه سکوت کردند که روجا سکوتو شکست و گفت : اخلاقشم خوشگل باشه !
دایی عادل : اونم نداشت اشکالی نداره خودتم در این مورد لنگ می زنی !
روجا : پدر جان ؟؟
بهراد : بعدی ؟
روجا : اصالت !
گیتا : سردیت نکنه ؟
روجا : شما نیازی به آب قند پیدا نکردید من که مسلما نه !
گیتا چشم قره ای به بهراد رفت خندیدم و گفتم : شروع شد !
روجا : ترجیحا خواهرم نداشته باشه می دونید که خواهر شوهرم معضلیه واسه خودش !
گیتا سرشو تکون داد و گفت : می فهممت !
روجا سخت نگاهش کرد و گفت : شرط اخر اینکه پولش از پارو بالا بره !
-به پا نچای ؟
روجا کنار دایی عادل نشست و گفت : تموم شد !
مهراد هم به جمعمون اضافه شد و گفت : بحث شیرینه ازدواجه بابا ما روهم دریابید من که رسما دارم می پوسم هیچکسم به فکرم نیست !
دایی عادل : شما اول مهلت بده شر این بهراد و بکنیم بعدا این دختر ترشیدمون و به یکی بندازیم بعدا ببینیم کسی حاضر می شه زنه تو بشه !
خندیدم و گفتم : دایی همه رو به توپ بستیدا !
ادای من و در آورد و گفت : به این می گن سیاست !
مهراد سرشو روی شونه دایی عادل گذاشت و گفت : تا اون موقع دق کردم توی اعلامیه ام می زنن جوون ناکام !
دایی عادل موهاشو به هم ریخت و گفت : باز تو روتون خندیدم سواری می گیرید !
همین حین هنگامه جونم به جمعمون اضافه شد و روبه دایی عادل گفت : عادل اومدی اینجا با بچه ها بازی کنی ؟
دایی عادل : فیلم یاد هندوستان کرده هنگامه !
مهراد به اعتراض گفت : اِ بابا مگه مامان همسن شماست که باهاش شوخی می کنید ! جمع از خنده منفجر شد بعد از شامی که کنار گیتا و خانواده دایی عادل نوش جان کردم روی تخـ ـت روجا دراز کشیدم که دستم و گرفت و گفت :من عمرا روی زمین بخوابم !
-مهمون نوازیت من و کشته روجا !
روجا: به جون نوا بدن درد می گیرم !
در حالی که روی زمین پایین تخـ ـت می خوابیدم گفتم : تو از منم ناز نازی تری دردونه دایی عادل !
روجا : من آرزو دارم دردونه اقا بزرگ باشم !
-من که مثلا بودم این حال و روزمه !
روجا : حال و روزت چشه ؟
-حال روزم زاره نمی بینی داره به زور شوهرم می ده !
روجا دراز کشید و گفت : نوا اینقدر سخت نگیر بالاخره که باید ازدواج می کردی !
-تو که لالایی بلدی چرا خودت بی خواب شدی !
روجاخندید و گفت : من منتظره مرد رویاهامم !
-پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم : باش تا صبح دولتت بدمد !
روجا : ممکنه همین روزا پیداش بشه !
مثل برق گرفته ها پتو رو از روی صورتم کنار زدم و گفتم : جدی ؟
روجا : چی ؟
-جدا منتظری ؟ جدا قراره بیاد !
روجا : پس فکر کردی مغز خر خوردم این همه مورده مناسب رد کنم !
-پس تو هم دلت گیره !
روجا :همونیه که من می خوام !
پلکهامو روی هم گذاشتم و گفتم : خوشا به سعادتت !
حسودیم گل کرد همه حق انتخاب داشتن جز من همه در آستانه خوشبختی بودن جز من همه در تمام طول زندگیشون خط به ابروشون نیومد جز من !
حق داشتم حسادت بکنم خارج از این ساختمون که نبود تا بلکه چشمامو ببندم همه از اهالی این خونه بودن ! ! دوستشون داشتم ولی من هم آدم بودم من هم یک دختر بودم مادر بزرگ همیشه می گفت زن باید حسود باشه !
ای کاش ..ای کاش دوسم داشتی فرنام ..ای کاش من دوستت نداشتم ..ای کاش خاله دیبا من و می خواست ..یعنی این کی بود که خاله دیبا دوست نداشت عروسش بشه ؟ چه توهین بزرگی بود ! !
فصل پنجم
با تکونهای روجا گوشه چشمام و باز کردم و دوباره بستم ! !
روجا همونطور که تکونم می داد با صدای جیغ مانندی گفت : نوا این پسره دیوانه است !
هونطور که چشمامو بسته بودم گفتم : کدومشونو می گی !
روجا : شهروز !
–شهروز شهروز نامزده مهدیسه دیگه ! ! چییییییییییییی ؟
با یک خیز بلند شدم و نگاهش کردم !
روجا : بله عاشق سیـ ـنه چاک جنابعالی !
-اون اینجا چه غلطی می کنه ؟
روجا : بهتره بری پایین و از خودش بپرسی ؟
-تو از کجا فهمیدی اومده ؟
روجا : پسره یه کاره صبح کله سحر زنگ زده می گه منزل خانم پاکزاد ؟ برگشتم می گم کدومشون می گه به نوا خانم بگید شهروز اومده !
-الهی پات قلم شه شهروز !
روجا : حالا شانس آوردی زنگ مارو زده اگه زنگ خاله دیبا یا خودتون و زده بود چی ؟
-من باید چی کار کنم !
دستمو گرفت و کنار پنجره برد پرده رو کنار زد و به بیرون اشاره کرد نفسم بالا نمی یومد کنار ماشینش ایستاده بود نگاهی به ساختمون کرد وقتی متوجهمون شد دستی تکون داد و شاخه گلی از پشتش درآورد و مقابلش گرفت !
روجا : نوا حیفه ها !
نگاهش کردم و گفتم : مفته نامزدش !
با اشاره دست گفت که برم پایین روجا پرده رو پایین آورد و گفت : برو تا کسی متوجه نشده
-نمی شه برم که بدتره فرنام دیروز دیدش حالا اگه ببینتش ممکنه فکرایی بکنه !
روجا : بذار هر فکری دوس داره بکنه اصلا به اون چه ربطی داره ؟
تکیه ام و به دیوار دادم و دستامو پشتم گذاشتم و با اخم نگاهش کردم روجا منو به زور به روشویی رسوند و گفت : سریع برو نوا زود بری اون فرنامه کله خرم نمی فهمه اصلا اون این موقعه صبح کپه ی مرگشو گذاشته !
خندیدم و گفتم : چه تقلایی می کنی تو ؟
روجا : نیم ساعته دیگه اهالی این خونه از خواب نازشون بیدار می شن اونوقت ملتفت می شی !
آروم پله ها رو پایین می یومدم از ترس روی نوک پا راه می رفتم مدام پایین و بالا رو نگاه می کردم ولی تموم تلاشم بی نتیجه بود با بازشدن در واحد خاله دیبا نفسم حبس شد با دیدن فرنام با لباس خونه و ته ریش وادادم آب دهنم و سخت فرودادم و با بغض نگاهش کردم با غیض نگاهم کرد و به طرف در خروجی رفت مسلما پشت پنجره اتاقش بوده و شهروز و دیده ولی به اون چه ارتباطی داشت ؟ اونکه کس دیگه ای و دوس داشت ؟ اونکه منو نمی خواست ؟ با صدای بسته شدن در به خودم اومدم فرنام رفته بود پله ها رو یکی دوتا پایین اومدم ولی در و قفل کرده بود مدام تقلا می کردم ولی قفل بود صدای فریادهاشو می شنیدم چند بار صداش کردم ولی جوابی نشنیدم خواهش کردم حتی التماس کردم ولی هیچ کدوم جواب نداد مشتهای گره کرده ام به در طوسی خروجی فرود می آوردم صداش توی ساختمون می پیچید بهراد و روجا سراسیمه خودشونو رسوندند کلید و از دستای روجا قاپیدم ولی هر چه قدر که داخل قفل می چرخوندمش نمی تونستم بازش کنم دستام می لرزیدند بهراد کنارم زد و خودش سعی کرد در و باز کنه کنار روجا ایستادم و دستهاشو توی دستام گرفتم و انگشتای کشیدشو فشار دادم دستهام عرق کرده بود به دستای بهراد نگاه کردم هیچ لرزشی نداشت انگار که روی حرکته اهسته زده بودند وای خدایا چه قدر این لحظات کند می گذشت ! ! بالاخره در باز شد احساس می کردم چشمام هیچ جا رو نمی بینه چند بار باز و بسته اش کردم چند نفر شهروز و که سر و صورتش خونی بودند رو گرفته بودند دو سه نفری هم فرنام و که در حال شاخ و شونه کشیدن بود و گرفته بودند !
بهراد به طرف فرنام رفت و روجا توی چارچوب در ایستاد آروم به طرف شهروز رفتم فرنام یقه مانتو مو چسبید و گفت : بری دیگه نمی ذارم پاتو توی خونه بذاری ؟
یقه امو از دستش کشیدم بهراد خودشو به فرنام رسوند و به طرف ساختمون بردش کنار شهروز ایستادم ساکت نگاهم کرد از داخل ماشینش دستمالی برداشتم و به طرفش گرفتم روشو برگردوند دل و به دریا زدم و سعی کردم صورت خونیشو پاک کردن دستمو گرفت و گفت : نوا اینا برای من مهم نیست فقط بگو که حرفی که دیروز زدی برای اینکه من و از سرت باز کنی زدی !
-کدوم حرف ؟
خندید و دستمالو از دستم گرفت و گفت : همون جریانه ازدواجت !
-شهروز برگرد پیش مهدیس برگرد ! !
ابروهاشو به نشونه نه بالا برد :
-به چیزی احتیاج نداری ؟
شهروز : چرا شدید !
-چی ؟
شهروز : قول بده نه نگی ؟
-قول می دم !
شهروز آروم زیر لب گفت : به تو !
-من از رفتار فرنام معذرت می خوام خداحافظ و به طرف ساختمون برگشتم !
شهروز از همونجا داد زد : قول دادی !
بی اعتنا داخل شدم و برای آخرین بار نگاهش نکردم ظالمانه در و بهم کوبیدم و به طرف واحد دایی عادل راه افتادم به در بسته واحد خاله دیبا چشم دوختم یعنی همه چی تموم شد ؟ باز غرور ترک خورده ام به کمکم اومد باز مغرور شدم ! !
پله ها رو بالا رفتم نیم نگاهی به در بسته واحد خودمون کردم در واحد دایی عادل باز بود آروم وارد شدم ولی از دیدن صحنه روبه روم دوباره همه چیز روی سرم آوار شد فرنام روی کاناپه شیری رنگ نشسته و بود بهراد با یک لیوانه آب کنارش نشسته بود مهرادم کنار زندایی مقابلشون نشسته بود روجا توی چار چوبه آشپزخونه ایستاده بود سلامی به دایی عادل که مقابل بهراد نشسته بود کردم که مثل همیشه جوابم و داد به طرف روجا رفتم که با صدای دایی عادل سرجام میخکوب شدم ولی نتونستم برگردم یعنی روشو نداشتم ! !
دایی عادل : روجا می گه نامزده مهدیسه ؟
روجا سرشو پایین انداخت چشمام و برای لحظه ای بستم و برگشتم فقط به تکون دادنه سرم اکتفا کردم !
دایی عادل : روجا می گه ازت درخواست ازدواج کرده ؟
با صدای ضعیفی که خودم هم به زور می شنیدم گفتم : بله !
فرنام بدون هیچ حرفی اونجا رو ترک کرد با نگاهم بدرقه اش کردم خسته بودم از خودم از فرنام از شهروز از این زندگی که هیچ وقت بر وفق مراد من یکی نبود بدون هیچ حرفی به اتاق روجا پناه بردم روی تخـ ـت نشستم و سرم و داخل دستام گرفتم انگار که داخل سرم کوره روشن کرده بودند نفسهام داغ بودند داغه داغ !
دایی عادل کنارم نشست و گفت : انتخاب با توئه ولی قبلش باید اقا بزرگو در نظر بگیری !
-خواهش می کنم تنهام بذارید !
دایی عادل حین خارج شدن از در برگشت و نگاهم کرد نگاهی که هزار حرف داشت !
کناره پنجره ایستادم چرا متوجه نشده بودم هوا بارونیه ؟ دستی به شیشه بخار گرفته کشیدم :
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقشه تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران پر مرغان نگاهم راشست !!
روجا سرشو از لای در بیرون آورد و گفت : می تونم بیام تو ؟
-اتاق خودته از من اجازه می گیری ؟
روجا : بابا گفت می خوای تنها باشی !
-اون ماله چند دقیقه پیش بود من در لحظه تصمیم می گیرم !
روجا : تصمیمه الآنت چیه ؟
-روجا فرنام چی می خواد ؟
روجا : اون فقط دوست داره !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#7
برگشتم و با چهره بهت زده نگاهش کردم دهانم خشک شده بود دوباره برگشتم و نگاهم و به خیابون دوختم و به زور گفتم : یعنی اونی که با خاله دیبا به خاطرش بحث می کرد من بودم ؟روجا ساکت سرشو تکون داد !
با بغض گفتم : یعنی خاله دیبا ؟ یعنی من و نمی خواد ؟
اولش خوش حال شدم چون دوستم داشت ولی دلم از پس غرورم بر نیومد غرور ترک خورده ام شکست اونقدر محکم که صدای شکستنش و شنیدم ! !
خاله دیبا منو نخواست ؟ خاله خودم ؟ خواهر مادرم ؟ کسی که همیشه به چشم مادرم بهش نگاه می کردم به اندازه مادر دوستش داشتم ! چرا ؟ چرا ؟ روجا رو با خودم مقایسه کردم خاله دیبا حق داشت روجا گل سرسبد نوه های اقا بزرگ بود !
بی اندازه زیبا بود ! تحصیل کرده بود ! و مهمتر از همه پدرش مثل من یک فراری نبود برادرش بود همخونش بود مشخص بود که بچه برادرش و به دختر یک فراری ترجیح می ده ! ولی نه اینقدر که باعث لگد مال شدن غرورم بشه !
از روجا متنفر شدم فرو ریختم همونجا کناره پنجره روی زمین نشستم روجا نگران مهراد و صدا زد مهراد مقابلم نشست با بغض نگاهش کردم نگاهم مثل نگاه دایی عادل هزار حرف داشت مهراد داشت بلندم می کرد روجا هم در حال مرتب کردن تخـ ـتش بود مهراد و کنار زدم نفهمیدم چطور خودم و به واحد خاله دیبا رسوندم و بدون سلام کنارش زدم به خودم اومدم پشت در اتاق فرنام بودم روی تخـ ـتش دراز کشیده بود با دیدنه من اون هم مثل بقیه اعضای خانوادش متعجب شد در و بستم مقابلش ایستادم با حرکت ناگهانی من روی تخـ ـت نیم خیز شده بود ایستاد و نگاهم کرد هنوز هم عصبی بود با همون صدای خشدارم گفتم : معنی این رفتارات چیه ؟
پوزخندی زد و گفت : معلوم نیست؟ تو که دختره کودنی نبودی !
به عقب پرتش کردم و گفتم : هر چی توهین کردی بسه دیگه همچین اجازه ای بهت نمی دم جواب منو بده !
در حالی که طول اتاق و طی می کرد با صدای بلندی گفت : جواب می خوای ؟ فکر می کردم جواب همه سوالاتت رو خودت می دونی !
در حالی که گریه می کردم پامو روی زمین کوبیدم و داد زدم : ازکجا می فهمیدم از نگاه محبت آمیزت ؟ از حرفهای عاشقانه ات ؟ از رفتار رمانتیکت ؟
فرنام با صدای بلند تری گفت : از همین دیوونه بازیا !
بدون اینکه اشکامو پاک کنم گفتم : راه درستی و انتخاب نکردی !
صداشو پایین آورد و گفت : دیگه چه فرقی می کنه من باید برم توی نوبت بایستم !
-نه لازم نیست چون مادرت یکی بهتر از من و برات در نظر گرفته !
با بغض نگاهم کرد و گفت : نوا ؟
-هر چیزی که بود و نبود و فراموش کن !
در اتاق و با شتاب بازکردم با همون سرعت سعی کردم از اونجا برم خاله دیبا و گیتا منتظر وسط سالن ایستاده بودند گیتا سعی کرد جلوم و بگیره ولی با نیرویی که در خودم سراغ نداشتم به طرفی پرتش کردم !
نگاهی به در واحد دایی عادل کردم حوصله نگاهای ترحم آمیزشون و نداشتم از خاله دیبا متنفر شدم اون باعث و بانیه این ترحم بود اون باعث شد فرنام و پس بزنم ...زیر لب تکرار کردم : فرنام ..فرنام ..گریه ام شدت گرفت درواحد خودمون باز بود بدون اینکه در و ببندم داخل شدم مادر منتظرم ایستاده بود اقا بزرگ بدون اینکه نگاهم کنه پشت پنجره ایستاده بود یک لحظه مغزم فرمان داد که جز آغـ ـوش گرم مادرم پناهگاه دیگه ای در انتظارم نیست بدون معطلی به آغـ ـوشش پناه بردم و دوباره سیل اشکهامو رها کردم تکه تکه حرف می زدم .. از خاله دیبا متنفرم ..از روجا متنفرم ..فرنام و می خواستم ولی دیگه نمی خوام ..دلم می خواد بمیرم...!
بوی مطبوعش رو به مشامم کشیدم سایه ای رو روی سرم احساس کردم خودم ازآغـ ـوش مادر بیرون کشیم برگشتم آقا بزرگ پشت سرم ایستاده بود با بغض من و به آغـ ـوش محکمش دعوت کرد من هم انگار که تشنه محبت بودم به هیچ آغـ ـوش محبت آمیزی نه نمی گفتم !
مادر کمکم کرد که روی تخـ ـتم دراز بکشم دلم برای اتاقم یک ذره شده بود انگار که سالها بود پامو اینجا نگذاشته بودم چه آرامشی داشت دلم می خواست کناره پنجره کوتاهش بشینم و آسمون و نگاه کنم ولی توان بلند شدن و نداشتم از همونجا به آسمون بارونی و خیس شهر و چشم اونقدر نگاهم و به پنجره دوختم که چشمام کم کم سنگین شد !


گیتا اتماسم می کرد ولی غرور زخم خرده ام اجازه رحم نمی داد دلم سنگ شده بود احساسم سرد شده بود! !
خاله دیبا بعد از اون روز کذایی بارها اومده بود و حرفشو پس گرفته و موافقتش و اعلام کرده بود ولی خیلی خوب می دونستم که این موافقت به میل خودش نیست که اگه بود از همون اول مخالفت نمی کرد این تسلیم بود اجبار!
دایی عادل هر شب ساعت ها باهام حرف می زد و می گفت : که گناهه خاله دیبا رو به اسم فرنام ننویسم و یک باره دیگه بدون در نظر گرفتن اتفاقاتی که افتاده تصمیم بگیرم ! !
مادر هر روز صبح که برای نماز بیدار می شدم با نـ ـوازش می گفت : که اگه دلم باهاشه خودم و اونو عذاب ندم !
مهراد مدام سربه سرم می ذاشت و میون حرفهاش می گفت : انصاف نیست با فرنام این کار و کنم !
روجا از همون لحظه ای که قضیه رو فهمیده بود گفته بود که هیچ وقت با فرنام ازدواج نمی کنه نه به خاطرمن به خاطر خودش به این خاطر که به شخصه دیگه ای علاقه داره !
بهراد بارها بهم قول داده بود که اقا بزرگ و راضی می کنه فقط با این قضیه با لجاجت برخورد نکنم ! !
ولی خود فرنام حرفی نمی زد نه التماسم می کرد نه نصیحتم می کرد نه ازم می خواست که دوباره تصمیم بگیرم و نه قولی بهم می داد سکوت کرده بود مثل اقا بزرگ که سکوت کرده بود ولی من بارها و بارها اعلام کرده بودم که از تصمیم برمی گردم منم برگردم غرورم برنمی گرده من همون روز همون جا همون لحظه تصمیم و گرفتم!
با صدای مادر شروع کردم به جمع کردن وسایل نقاشیم !
مادر تقه ای به د زد و گفت :نوا مهمون داریم ؟
با دیدن مهدیس دوباره به یاد شهروز افتادم یک هفته ای می شد که بهش فکر نکرده بودم اونقدر توی خودم بودم که شهروز و از یاد برده بودم تمام سعیم و می کردم تا فرنام و توی وجودم بکشم ولی هنوز داشت نفس می کشید !
بدون معطلی بغـ ـلش کردم ولی همین که به آغـ ـوشم رسید سیل اشکاشو رها کرد چند لحظه مکث کردم و بعد در حالی که خودم و ازش جدا می کردم گفتم : مثلا اومدی دوستتو دلداری بدی ؟
دستی به زیر چشمهام کشید و گفت : چه زود گود شدند !
بعد نگاهی به سرتا پام کرد و دوباره بغـ ـلم کرد زیرگوشم گفت : چه قدر لاغر شدی نوا ؟
-این روزا می گذره مهدیس نگران نباش !
در حالی که بینیشو بالا می کشید گفت : اومدی توی این دخمه یخ زده که چی بشه ؟
-مامان روی بوی آبرنگ حساسه اینجا یه جورایی حکم اتاقه کارم و داره !
مهدیس : دل و دماغه نقاشی و داری ؟
-تنها کار مفیدی که می کنم همینه !
نگاهی به سرتاسراتاق انداخت و با بغض گفت : چرا اینقدر اینجا ساکته ؟ تو چرا این قدر ساکتی نوا همه کرک و پرت ریخته !
-این عوض دلداری دادنته تو که من و پاک ناامید کردی !
مهدیس : ببخش ولی نمی تونم به خودم و تو دروغ بگم نوا خواهش می کنم...وسط حرفش پریدم و گفتم : من تصمیمم و گرفتم مهدیس خواهش می کنم گوشم از پند و اندرز پره تو دیگه شروع نکن !
مهدیس خواست بغـ ـلم کنه که خودم و عقب کشیدم و گفتم : ایش حالم و بهم زدی ولم کن بابا !
مهدیس خندید و : دوباره داری می شی نوای خودم !
-از بچه ها چه خبر ؟
مهدیس : وای نوا صهبا بیچارم کرده هر روز زنگ می زنه و مثل این مامان بزرگا شروع می کنه به پند و اندرز !
-در چه مورد ؟
مهدیس : شهروز !
-درست می گه یه کم روی حرفاش فکر کن !
مهدیس : شهروزم جوابم و نداد امروز باهاش تماس گرفتم دست بر قضا جواب داد گفتم حال تو زیاد روبه راه نیست می خوام ببینمت تازه روشن شد سه سوته اومد و من و آورد اینجا !
-یعنی الآن اینجاست ؟
مهدیس : اره منتظرمه !
مهدیس : نوا جدا نظرت عوض نمی شه اکه یه کم گریه کنم چی ؟
-مهدیس من می تونم فرنام و فراموش کنم من فقط دوستش داشتم که به قول اقا بزرگ در اونم تردید داشتم !
مهدیس : ولی نوا تو به خاطره اون مقابل اقا بزرگ ایستادی !
با صدای بلندی گفتم : مهدیس تمومش کن خواهش می کنم ! !
مهدیس : باشه .باشه عصبی نشو ممکنه یه کاری دسته خودم بدم !
بالشتمو به طرفش پرت کردم و گفتم: مردشور برده توی همچین موقعیتیم دست برنمی داری ؟
مهدیس : کدوم موقعیت ؟ وضعیت که سفیده !
-بله ولی ممکنه هرلحظه این دیوونه ای که کنارته به سرش بزنه و وضعیت قرمز بشه !
مهدیس : از این هنرا داشتی که دلم نمی سوخت !
وقتی مهدیس رفت از پنجره بیرون و نگاه کردم شهروز مثل همیشه تکیه اش و به ماشینش داده بود انگار خیلی وقت بود چشم به پنجره اتاقم دوخته بود چون به محض اینکه کنار پنجره ایستادم دستی برام تکون داد مهدیس کنارش ایستاد و هر دو برام دست تکون دادن و رفتند ! طفلک مهدیس ..طفلک خودم...طفلک همه کسایی که تنها قربانی اند !
هنوز یک ساعت از رفتن مهدیس نگذشته بود که تلفن زنگ خورد مادر از داخل اشپزخونه صدام زدم با شنیدن صدای شهروز باز عصبی شدم ولی به خاطره اینکه مادر شک نکنه خودم و خونسرد جلوه دادم و گفتم : چطوری مهدیس اینقدر زود دلت واسم تنگ شد ؟
شهروز با صدای گرفته ای گفت : دلم که از همون لحظه ای که ندیدمت برات تنگه !
-کاری داری مهدیس جان؟
شهروز : خوش به حال مهدیس که این همه جون خرجش می کنی ! !
-اعتراضی هست ؟
شهروز : نه ولی یه کمم به من رحم کن !
-اگه کاری نداری قطع کنم !
شهروز : می خوام ببینمت ! !
-نمی شه من حوصله بیرون رفتن ندارم !
شهروز : باشه پس می یام در خونتون ؟
وحشت زده گفتم : نه نه !
مادر از داخل آشپزخونه نگاهم کرد لبخند دلگرم کننده ای زدم و گفتم : آدرس و واست اس مس می کنم و بدون معطلی قطع کردم عصبی دستم داخل موهام کردم و دسته ای از اون و روی پیـ ـشونیم ریختم !
********


مثل همیشه شیک و اتو کرده بود ولی هیچ وقت به پای فرنام نمی رسید بازبا فکر فرنام بی اختیار اخم کردم در حالی که لیوان نوشیدنی و دستم می داد گفت : من بارها اومدم این پارک ولی حالا انگار که اولین باره پام و اینا می ذارم !
-اِ ؟ برای قرارهای عاشقانتون بارها اومدید اینجا ؟ با مهدیسم اومدی این جا همین جا فریبش دادی ؟اون بارم همین حرفا رو بهشون زدی ؟
شهروز آبمیوه شو داخل سطل اشغال چند قدمیمون انداخت و با صدای بلندی گفت : نوا این قدر بی رحم نباش ! من با مهدیس تا به حال فقط مسیر خونه شما رو طی کردم اگه باور نمی کنی از خودش بپرس !
-صدات خیلی زود بالا می ره !
شهروز : معذرت می خوام من فقط من فقط ..
-فقط یه کم عصبی نه ؟ چون شرایط بروفق مرادت نیست نه ؟
این بار با لحن آرومی گفت : نوا خواهش می کنم تمومش کن !
-وقتی تمومش می کنم که تو دست از سرم برادری !
شبا صدای کلفتی گفت : به خواب ببینی ...من به خاطره تو خیلی چیزا رو زیر پا گذاشتم نوا اینا رو در نظر نمی گیری فقط مهدیس و در نظر می گیری من حقی ندارم ؟
-حق نداری باهاش بازی کنی !
شهروز : بازی من و اون وقتی تموم می شه که تو راضی بشی !
ادای خودشو درآوردم صدامو کلفت کردم و گفتم : به خواب ببینی !
چند لحظه بلند خندید و سرشو روی تکیه گاه نیمکت گذاشت وهمونطور که به آسمون نگاه می کرد گفت :نوا پیشه تو ساعت ها مثله ثانیه ها می گذره ولی وقتی کنار مهدسیم ثانیه ها مثل ساعت می گذره !
-دوس ندارم این طور در مورد مهدیس حرف بزنی ! !
سرشو نزدیکه گوشم آورد و گفت : نوا مهدیس می تونه کنار بیاد من اون و می شناسم !
-شهروز اون حرفی رو که بهت زدم " ماجرای ازدواجم " دروغ نبود !
ازم فاصله گرفت و : همون پسره که مدعی شده بود ؟
با بغض سرمو به علامت نه تکون دادم !
شهروز :نوا نگام کن ؟ نگاهمو ازش گرفتم باصدای بلندی باز صدام زد : نوااا ؟
متوجه نگاه خیره ی مردم شدم برای جلوگیری از تکرار این مسئله باز به خواسته شهروز تن دادم ساکت نگاهش کردم !
شهروز : وقتی بغض می کنی چهرت زیر و رو می شه !
-شهروز می دونی من از مردی که این قدر راحت ازم تعریف کنه اصلا خوشم نمی یاد !
شهروز خندید و گفت : دوس داری مثل خودت مغرور باشه ؟
-اسمشو هر چی دوس داری بذار !
شهروز : این قلم جنس و شرمنده ام من با غرور بیگانه ام !
-هر طور راحتی !
شهروز : ولی همینطوری هم دلت و بدست می یارم من خسته نمی شم نوا پس هیچ وقت فکر نکن با بی محلی می تونی منو از سرت باز کنی یک سال طول کشید تا منظورم و بهت برسونم برای بقیه اش هم هرچقدر که زمان لازم باشه صرف می کنم !
-ولی نتیجه ای نمی گیری مطمئن باش !
شهروز :اینو هم مثل رضایت خونوادت بذار به عهده ی خودم !
-می دونی درس خوندنه من به دیپلم ختم شد !
شهروز سرشو تکون داد !
-می دونی پدرم سالها پیش ما رو ترک کرده یه جورایی فراریه !
شهروز : به جون می خرم !
-می دونی یه پدر بزرگ دارم که آدما رو از زیر ذره بین نگاه می کنه ؟
شهروز : مهدیس برام گفته !
با عصبانیت گفتم : می دونی از نظر مالی در سطح متوسطیم ؟
شهروز خندید و : نوا چی فکر کردی دارم می گم دوستت دارم می گی وضعیته خونوادم اینه بابا بزرگم اونه من می خوام با تو زندگی کنم کاری هم به این کارا ندارم در ضمن دل که این حرفها حالیش نیست بهش بگم برو اسیر اونی شو که خوشگل تره یا اونی که پولدارتره بگم مهدیس و دوس داشته باش ؟
-دقیقا منم مشکل تو رو دارم چطور به دلم بگم شهروز و دوس داشته باش وقتی فرمانش از دسته من خارجه وقتی این قدر سرکشه ؟
با تعجب گفت : تو به کس دیگه ای علاقه داری ؟
صاف نشستم و گفتم : نه هر چی بود تموم شد !
نفس راحتی کشید و زیر لب خدا رو شکر کرد به با غیض به طرفش برگشتم ! !
شهروز : خودت گفتی تموم شد ؟
-بله ولی نگفتم قراره قصه ی جدیدی شروع بشه ؟
شهروز : شروع شده نوا خبر نداری !
بلند شدم و شروع به رفتن کردم ساکت دوشادوشم قدم برمی داشت به این فکر می کردم فرنام و شهروز چه قدر با هم فرق دارند من هردوشون و به یک شکل پس زدم فرنام کنار رفت چون نمی تونست با غرورش کنار بیاد شهروز اما بیشتر سماجت کرد از رونمی رفت از نظر من هیچ کدومشون راه درستی رو انتخاب نکردند از وقتی فرنام کنار رفته بود انگار که غبار سنگینی هم از جلو چشمام کنار رفته بود چه کورکورانه بهش علاقه مند شده بودم و چه راحت در آستانه فراموش کردنش بودم حاضر نشدم به خاطر اون از حرف خاله دیبا بگذرم اون هم حاظر نشد به خاطر من از غرورش پیاده شه هیچ کدوم برای همدیگه هیچ ایثاری نکردیم پس مسلما عاشق نبودیم فقط یک علاقه کورکورانه !
مسلما شهروز هم عاشق نبود وگرنه اینقدر عذابم نمی داد فقط به فکره تصرف جسمم بود روحم براش هیچ ارزشی نداشت فقط به خودش فکر می کرد به این که من و داشته باشه برای خودش پس من اون میون ارزشی نداشتم ! !
چند قدمی ازش جلو زدم و مقابلش ایستادم و راهش رو سد کردم متعجب نگاهم کرد !
-شهروز برای همیشه از زندگی من برو بیرون بعد هم شروع به دویدن کردم !
فصل ششم
مادر پتو رو از روی صورتم کنار زد و گفت : نوا این موقعه چه وقته خوابیدن !
-نکنه افتاب غروبه شگون نداره ؟
با لحنه اعتراضی گفت : مگه نمی شنوی اقا بزرگ می خواد باهات صحبت کنه !
-مادر من اقا بزرگ نمی خواد صحبت کنه می خواد دستور بده !
مادر : نوا اقا بزرگ حق پدری به گردنت داره این قدر نمک نشناس نباش !
-به خدا قبول دارم ولی این انصاف نیست به خاطر لطفش مجبورم کنه !
مادر کنارم روی تخـ ـت نشست و با بغض گفت : من سالها پیش برای حرف اقا بزرگ پشیزی ارزش قائل نشدم تو اینکار و باهاش نکن !
با یک خیز بلند شدم و گفتم : من فرقی با یک قربانی ندارم محکومم حرف اقا بزرگ و قبول کنم تا جبران کار شما باشه !
نگاهی به صورت خیس مادر کردم بی صدا اشک می ریخت دلم لرزید کنارش زانو زدم و دستاشو گرفتم :
-مرگ نوا گریه نکن !
ولی همونطور بی صدا اشک ریخت !
-گریه نکن دلم ریش می شه !
نگاهشو ازم گرفت همپای خودش اشک می ریختم : دل من و نشکن مادر من که جز تو کسی و ندارم تو همه کسه منی وقتی گریه می کنی غم دنیا رو سرم آوار می شه !
در حالی که اشکامو پاک می کرد لبخند ضعیفی زد و بدون هیچ حرفی رفت خودم و روی تخـ ـت رها کردم به دنبالش سیل اشکامو ...ازش متنفرم از کسی که هنوز نیومده زندگی به کامم زهر کرده ..اشک مادرم رو در آورده ..رفتار اقا بزرگ و زیر و رو کرده ..بیش از این نمی تونم توی این ماتم کده بمونم سرسری لباسی انتخاب کردم و بدون هیچ سر و صدایی راه خروج و در پیش گرفتم !
آروم طول پیاده رو طی می کردم و برگهای پاییزی و زیر پام خرد می کردم که باعث ایجاد صدای دلخراشی می شد از این صدا متنفرم باعث می شه تمام غم دنیا سرازیر بشه تو وجودم کوله امو روی شونه ام جابه جا کردم و نفس عمیقی کشیدم با صدای آشنایی برگشتم شهروز بود برعکس همیشه کیفش کوک نبود صورتش گرفته و مغموم بود کنارم ایستاد وبا لبخند کمـ ـرنگی گفت : توی این عصر پاییزی قدم زنی خیلی شاعرانه است !
همونطور که به راهم ادامه می دادم گفتم : بهت نمی یومد اهل شعر و شاعری باشی ؟
شهروز : درست حدس زدی ؟
-تنها ویژگی مثبتت همین صداقت و روراستیته !
شهروز : پس جای امیدواری هست ؟
-چه امیدی شهروز ؟ خودتو علاف من نکن !
شهروز : همین که اسم کوچیکم و صدا زدی یعنی روزنه امید !
-چه دل خوشی داری تو ؟
پوزخندی زد و کنارم قدم برداشت از گوشه چشم نگاهش کردم حال و هواش مثل خودم بود حوصله کل کل کردن نداشتم ظاهرا اونم بی حوصله بود چون پاپی نمی شد نفس صدا داری کشید و گفت : امروز شاخ و شونه نکشیدی ؟
-حوصله ندارم !
شهروز : منم همین طور !
-شهروز ؟
کاملا به طرفم برگشت : بریم یه جایی بشینیم ؟
شهروز : من و این همه خوشبختی محاله ؟
خندیدمو گفتم : چه ساده خوشبختی !
شهروز : همچنانم ساده نیست کسی که تا یک ماه پیش حاضر نبود نگاهم کنه حالا ازم می خواد که همنشینش باشم !
-فقط برای چند دقیقه !
شهروز : بازمغرور شدی نوا !
-تو که اینقدر با رفتار من مشکل داری چرا اینقدر اصرار می کنی ؟
قدمامو بلند تر کردم و ازش جلو زدم اما اینبار برخلاف دفعات قبل دنبالم نیومد برگشتم و چند لحظه نگاهش کردم همونجا ایستاده بود خندید و با قدمهای تند خودشو بهم رسوند !
شهروز : بد عادت شدی نوا ؟
-خودت باعث و بانیشی !
شهروز :من به جون می خرم !
با دست به نیمکتی خالی روبه روم اشاره کردم با فاصله کنارم نشست !
-از مهدیس چه خبر ؟
شهروز : دوست سرکاره از من می پرسید ؟
-نامزده جنبعالیه !
صداشو کمی بلند کرد و گفت : نامزده اجباریمه !
-دختر داییته ؟
اینبار با صدایی که شبیه فریاد بود گفت : به درک !
با بغض نگاهمو ازش گرفتم و به روبه روم دوختم با لحن آورومی گفت : چرا دست می ذاری روی نقطه ضعفم !
به جای جوابش بغضم و فرو خوردم !
شهروز : نوا باور کن وقتی از مهدیس حرف می زنی نا خودآگاه ضعف اعصاب می گیرم !
-مهدیس از منم بدبخت تره !
شهروز : و من از هر دوی شما !
-شهروز تمومش کن این بازی و ؟
شهروز : نوا این بازی نیست زندگیمونه ؟
-من با تو هیچ زندگی ندارم !
ایستاد و با بغض گفت : نوا این قدر منو تحقیر نکن... و به راهش ادامه داد !
خودمو لعنت کردم من که اهل تحقیر کردن نبودم این من بودم که یک عمر با ترحم این و اون تحقیر شدم مزش و چشیده بودم چه مزه تلخی بود شهروز حق داشت شاکی بشه این بار نوبت من بود ایستادم و صداش کردم ولی اعتنایی نکرد شروع به دویدن کردم خودم و بهش رسوندم همونطور که پا به پاش قدم بر می داشتم گفتم : شهروز من ..من تابه حال کسی و تحقیر نکردم !
جوابی نداد اصلا نگاهم نکرد راهشو سد کردم کنارم زدو رفت !
-شهروز...شهروز..یک لحظه ایستاد با قدمهای تند خودم و بهش رسوندم و گفتم : دوس داری چی بشنوی ؟
بدون اینکه جواب بده باز شروع به رفتن کرد دستشو کشیدم و گفتم : من معذرت خواهی کردن بلد نیستم !
نگاهی به دستش که حالا داخل دستام قلاب شده بود کرد و گفت : بهتره برگردیم !
-کجا ؟
شهروز : خونه !
-دوست داری برگردی برگرد ولی من از کسی دستور نمی گیرم ! !
سعی کردم دستم و از داخل دستاش بیرون بکشم که مانع شد و گفت : چه زودم بهش بر می خوره ؟
-می شه اینقدر اخلاقه منو زیر و رو نکنی ؟
شهروز : می شه بریم همین حوالی یکم بگردیم ؟
-ممکنه کسی ما رو ببینه ؟
شهروز : این وقت روز ؟
کمی فکر کردم این موقع همه خونه بودن مسلما مهراد و گیتا و روجا دانشگاه نبودن بهراد هم شیفت بیمارستان بود دایی عادل و هنگامه جونم که کرج بودن مادر و خاله دیبا و اقا بزرگم که صد سال یکبار از خونه بیرون می زدن سرم و تکون دادم و گفتم : شرط داره ؟
شهروز : چه شرطی ؟
-دستمو ول کن !
شهروز : انفاق نمی کنی ؟
-به قول خودت این قلم جنس و شرمنده ام !
خندید و دستم و محکم فشار داد و گفت : باشه نوبت ما هم می شه !
دستم و از داخل دستش بیرون کشیدم و گفتم : بعید می دونم !


********
در حالی که آب انارم و دستم می داد گفت : نوا مگه کیلومتر به پات بستن من و آوردی مثل این غلامای حـ ـلقه به گوش دنبالت بدوم ؟
قدمامو آروم کردم و گفتم : ممکنه کسی ما رو ببینه !
شهروز : نگرانیت بی مورده !
-تو که خانواده من و نمی شناسی یه ایلن واسه خودشون !
شهروز : بله اون روزم از گردن کلفتای همون ایل یقه من و گرفته بودن ؟
-می شه اون روز و بهم یادآوری نکنی ؟
شهروز : مگه می شه تو چیزی و بخوای من قبول نکنم ؟
-قبلا نظرم و در مورد مردای زن ذلیل گفتم !
شهروز : بذار ما به اون مرحله برسیم بعدا نظر بده !
-حاضری باب میل من باشی ؟
شهروز : تو این و نمی خوای !
موشکافانه نگاهش کردم و گفتم : تو از کجا من و اینقدر خوب می شناسی ؟
شهروز : برای اینکه شما دوسـ ـت دختر عمه بنده هستید !
با یاد مهدیس بی اختیار ایستادم احساس گناه کردم شهروز برگشت و متعجب گفت : چیزی شده ؟
-شهروز بیا برگردیم !
شهروز : تو یه دفعه چت شد ؟ جنی شدی ؟
-شهروز مهدیس...
اجازه نداد حرفم تموم شه و گفت :خواهشا اینقدر مهدیس مهدیس نکن نوا !
-اون خیلی حساسه !
شهروز : من دختر عمه امو بهتر از تو می شناسم بیا یه چیزی چشممو گرفته !
دنبالش را افتادم مقابل یک پاساژ ایستاد و گفت : چطوره ؟
مانتوی قرمز خوشرنگی بود خندیدم و گفتم : مادرم دوس نداره رنگ قرمز بپوشم !
شهروز : چرا ؟
-اینم یکی از اون اصولاییه که گفتم !
شهروز : اما من دوس دارم واست بخرمش !
-من نمی تونم قبولش کنم !
شهروز : نوا باز زدی تو جاده خاکی !
-به مادرم چی بگم ؟
شهروز با بی خیالی گفت : بگو دوستم بهم هدیه داده !
-حتما دوس پسرم ؟
خندید و گفت : خوب ایرادش چیه ؟
-ایرادش همون اصوله خانوادگیه ؟
شهروز : خانوادت مذهبین ؟
-نه ولی یکسری اصول اعتقادات دارن !
شهروز : بگو خودت خرید ی ؟
-مادر می دونه من تنها خرید نمی رم !
شهروز : به هر حال من این و واست می خرم اگه خودتم قبولش نکنی با پیک برات می فرستم !
-حداقل رنگی که زیاد تو چشم نباشه مادر می دونه من قرمز ندارم !
شهروز : همه قشنگیش به رنگشه ؟مثل یک موجوده زنده لباس بپوش نوا !
تحت تاثیر حرفش سرم و تکون دادم !
شهروز : بیا پروش کن ؟
-نه !
شهروز : نوا یک دفعه چت شد ؟
-شهروز اگه می خوای بخریش بخر بریم من باید برم !
چند لحظه بعد با بسته کاد و پیچ شده بر گشت بسته رو مقابلم گرفت و گفت : ناقابله !
با بی میلی بسته رو از دستش گرفتم و راهی خونه شدم تمام تلاشم برای اینکه همراهیم نکنه بی نتیجه موند چند متری ساختمون با لحن عصبی گفتم : شهروز باز داری من و عصبی می کنی برگرد !
شهروز : خیله خوب من همین جا می ایستم تا تو بری !
هنوز چند قدمی نرفته بودم برگشتم و گفتم : شهروز بابته همه چی ممنون خوش گذشت !
سرشو تکون داد و لبخند عمیقی زد مقابل واحد خاله دیبا به گیتا برخوردم رفتارم از اون روز به بعد کمی باهاش سرد شده بود ولی اون همچنان تلاش می کرد تا به حالت سابق برگردیم چشمش به بسته کادو پیچ شده دستم افتاد چشمکی زد و به بسته اشاره کرد !
-هدیه است از یک دوست ..کمی مکث کردم و گفتم : یک دوسته سمج !
گیتا : احتمالا این دوستتون اقا شهروز نیستن با غیض نگاهش کردم و پله ها رو گرفتم و بالا رفتم با صدای نگرانش برگشتم : نوا فقط یک شوخی بود !
-مهم نیست !
با خوش رویی به مادر سلام کردم نگاهی به سرتاپام کرد و گفت : چیه دستته ؟
-حوصله ام سر رفته بود فتم خرید !
مادر : تنها ؟
-اشکالی داره ؟
مادر : حالا چی خریدی ؟
-مانتوئه !
مادر : چرا کادو پیچش کردی ؟
-واسه دل خودم !
روجا تقه ای به در زد و سرش و طبق عادت از لای در بیرون آورد و گفت : اجازه هست ؟
مادر مثل همیشه قربون صدقه اش فت و به اخل دعوتش کرد و خودش به سمت آشپزخونه رفت روجا نگاهی به بسته کرد و گفت : هدیه است ؟
پوفی کشیدم و گفتم : باید هزارتا ایسته بازرسی و رد کنی !
به سمت اتاقم رفتم روجا زودتر از من وارد اتاق شد و منو کشید داخ لو در و محکم بهم کوبید نگاه موذیانه ای به بسته زد و از دستم قاپیدش به طرفش هجوم بردم و سعی کردم بسته رو ازش بگیرم ولی حریفش نشدم نفس زنان روی تخـ ـت نشستم و گفتم : ندید بدید !
روجا بدون توجه به حرف من با ذوق مشغول بازکردنه بسته شد با دهن باز نگاهم کرد و گفت : نوا تو که از این سلیقه ها نداشتی ؟
-هدیه شهروزه ؟
روجا ابروهاشو بالا داد و گفت : مگه بازم همو می بینید ؟
در حالی که مانتومو از تنم در می آوردم گفتم : کاملا اتفاقی !
روجا : یالا بپوشش !
-باورت می شه پروش نکردم !
روجا : اَلا بختگی گرفتید ؟
-بذار ببینم این اقا شهروز تا کجا پیش رفته ! مانتو رو از دستش گرفتم و پوشیدمش مقابلش چرخی زدم و گفتم : فیته فیته ؟
روجا خندید و در حالی که لبشو گاز می گرفت گفت : ای پسره هیز ببین سایزتو هم داشته !
-به اون بدیم که فکر می کردم نبود روجا !
روجا : می خوای چی کار کنی ؟
-فعلا قصد ندارم حرکتی کنم !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#8
روجا : ولی رفتار خلافه اینو می گه !
-روجا من فقط فقط...
روجا : فقط بهش عادت کردی !
-نه فقط عادت نیست ! !
در حالی که کنار تخـ ـت روی زمین می نشستم گفتم : در تمام عمرم تا به حال هیچ وقت حس نکردم این قدر می تونم برای یکی مهم باشم ؟
روجا : با مهدیس می خوای چی کار کنی ؟
- من هنوز تصمیم خاصی نگرفتم !
روجا : بالاخره که چی نوا اقا بزرگو چی کار می کنی ؟
-بله و خیر این کاردسته منه نه اقا بزرگ !
روجا : حق با توئه ولی من اصلا حس خوبی به این ماجرا ندارم !
-خودمم دودلم خسته شدم از بس به همه فکر کردم جز خودم !
روجا : ولی اینجا لازمه که به مهدیس فکر کنی !
-باور کن هزار بار پسش زدم اون خیلی مصممه !
روجا : از خودش بخواه این موضوعو با مهدیس مطرح کنه !
-وای روجا مهدیس ..مهدیس می میره !
روجا : این قدر دوسش داره ؟
-بیش از اون ازش مطمئنه همین طور از من !
روجا : مرگ یه بار شیونم یه بار بذار اگه قراره اتفاقی بیفته الآن بیفته نوا !
بعد از رفتن روجا بدون این که مانتو رو از تنم دربیارم روی تخـ ـت دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم ولی صدای زنگ موبایلم اجازه نداد توی افکارم غرق شم !
-بله ؟
شهروز : نوا می شه بیای پشت پنجره اتاقت ؟
-شهروز قشقرق اون دفعه کافی نبود ؟
شهروز : کسی نمی فهمه فقط چند لحظه !
-خیل خوب فاصله بگیر از ساختمون !
سعی کردم مادر متوجه خروجم نشه که موفق هم شدم ولی زندگی توی یک ساختمون چهار واحدی قایمکی نمی شد هنوز چند پله ای و پایین نرفته بودم که با صدای مهراد برگشتم !
مهراد : کجا این وقته شب ؟
-کار دارم دمه در...انگار از من من کردنم متوجه شد چون با لحن آرومی گفت : مواظب خودت باش !
همونطور که به طرف ماشین شهروز که چند متری ساختمون پارک شده بود می رفتم مدام چشمم روی ساختمون می چرخید مبادا کسی پشت پنجره اتاقش باشه که خوشبختانه این بار و شانس آوردم در حالی که سوار ماشین می شدم گفتم : سریع باید برم !
شهروز : بذار برسی !
-نه شهروز مادرم متوجهم نشد باید سریع برگردم !
نگاهی بهم کرد و با لبخندی گوشه لبش گفت : خیلی بهت می یاد !
نگاهی به خودم کردم همون مانتوی قرمز و جیغ و تنم بود معذب گفتم : ممنونم فقط داشتم امتحانش می کردم !
شهروز : با رنگ پوستت تضاد داره !
-اینجا اومدی که اینا رو بگی ؟
شهروز : نه نوا اومدم تکلیفم و بدونم !
-چه تکلیفی ؟
شهروز : نوا می شه خودتو به کوچه علی چپ نزنی !
-چی می خوای بدونی ؟
شهروز : نوا تو هنوزم ازم متنفری ؟
خندیدم و گفتم : معلومه که نه !
شهروز : پس..میون حرفش پریدم و گفتم : ولی هنوز دوست ندارم فقط از سماجتت خوشم اومده فقط ازت خوشم اومده !
شهروز خندید و گفت : همینطوی پیش بریم عاشقم می شی !
-نه اونقدرا هم امیدوار نباش !
شهروز : ولی تا به حال خوب پیش رفتی !
-ولی قبلش باید تکلیفتو با مهدیس روشن کنی تا اون موقعه به خودم اجازه نمی دم که حتی دوست داشته باشم !
شهروز : ولی نوا...
-شرط من اینه شهروز حق نداری با مهدیس بازی کنی تا اون موقع هیچ قولی بهت نمی دم !
از ماشین شاسی بلندش پیاده شدم و تا خونه رو با حالت دو طی کردم آروم در و بستم ولی هنوز چند قدم مونده به اتاقم مادر از داخل اتاقش خارج شد و با تعجب نگاهم کرد !
-چیزی شده ؟
مادر : اینو خریدی ؟
-قشنگ نیست ؟
مادر : خیلی قشنگه ولی مناسبه یک خانوم جوون نیست !
-مناسبه خانمای مسنه یا بچه های 7.8 ساله ؟
مادر : نوا قرمز یه رنگه تحریک کننده اس من دوس ندارم دخترم همچین لباسی بپوشه !
-پس نظر من بازم اهمیتی نداره در مورده لباسمم شما باید تصمیم بگیرید !
مادر : نوا امشب خیلی سرکش شدی ؟
-دارم شروع می کنم !
مادر : چی و ؟
-این که خودم برای خودم تصمیم بگیرم نه کسه دیگه ای !
همونطور که ب طرف اتاق می رفتم صدای مادر و شنیدم که می گفت : با بقیه تصمیمات فعلا کاری ندارم ولی دوس دارم این لباسو بیرون بپوشی !
برگشتم و گفتم : چطوره توی خونه بپوشم مواقع گردگیری و تمیز کاری لازم می شه !
مادر خندید و گفت : چقدرم که تواهل گردگیری و تمیزکاری !
همونطور که می خندیدم گفتم : به هر حال شما من و مجبور می کنید ! !


اینقدر از این پهلو به اون پهلو شدم که نفهمیدم کی خوابم برد ولی با صدای زنگ همراهم چشم باز کردم اولش فکر کردم زنگ هشداره ولی وقتی شماره شهروز و دیدم خواب از سرم پرید !
-باز چی شده ؟
شهروز : یه سلامی صبح بخیری چیزی نوا بعد برو سراغ بازجویی !
-صبحه ؟ ولی من که هنوز چند دقیقه بیشتر نیست خوابیدم !
شهروز : بهت حق می دم آدم که توی خواب گذر زمان و حس نمی کنه از جمله اینکه هیچ چیز شیرین تر از خواب یک صبح پاییزی نیست !
-منو کله سحر بیدار کردی اینا رو بگی ؟
خندید و گفت : ساعت خواب ! کله سحر کجاست ساعت نه !
کش و قوس به بدنم دادم و گفتم : خوب !
شهروز : تو چقدر عجولی نوا فقط می خوای بری سر اصل مطلب !
-در تمامه عمرم کسی اینقدر من و نقد و بررسی نکرده بود !
شهروز : تو هم من و نقد کن !
-شنبه صبح تشریف بیارید !
شهروز : نوا امروز می خوام برم جایی می شه تو هم باشی ؟
-کجا ؟
شهروز : آماده شو میام دنبالت !
بلافاصله قطع کرد حتی فرصت نداد بهش بگم حوالی خونه افتابی نشه ولی خوب این موقعه صبح که اقا بزرگ از ورزش صبح گاهی برگشته بود بچه ها هر کدوم دانشگاه یا محل کارشون بودم یک مانتوی طوسی و شال طوسی رنگی انتخاب کردم و یک شلوار جین از همون جینای تنگ همیشگیم حوصله آرایش و آرا ویرا کردن و نداشتم زیاد هم اهلش نبودم کفشهای اسپرت مشکیمو ترجیح دادم مادر نگاهی به سرتاپام کرد و گفت : کجا هنوز بیدا ر نشده ؟
-حوصله خونه موندن و ندارم این وقته روزم که کسی خونه نیست دلم پوسید توی این خونه !
مادر : زود برگرد برای شب کلی کار داریم !
کلافه گفتم : باز چه خبره ؟
مادر :خبر خاصی نیست قراره همه جمع شیم اینجا !
-به چه مناسبت ؟
در حالی که از جواب دادن تفره می رفت گفت : مگه مواقعه دیگه مناسبت داشت ؟
بند کفشامو محکم کردم و پله ها رو پایین رفتم مقابل در خروجی با فرنام بهم رسیدیم باز داغ دلم تازه شد بدون این که سلامش کنم زودتر ازش از در خارج شدم با دیدنه شهروز که نزدیک ساختمون منتظرم بود دستی به پیـ ـشونیم زدم کنارش ایستادم و گفتم : نمی تونستی چند متر اون طرف تر منتظر بمونی ؟
اشاره ای به فرنام که هنوز دم در ایستاده بود و خیره نگاهمون می کرد کرد و گفت : به خاطره ایشون ؟
-نه به خاطر حساسیت مادرم باد خبرا رو به گوشش می رسونه !
شهروز : اشکالی نداره چند وقته دیگه خودش متوجه می شه !
-ماشینت کجاست ؟
شهروز : دوس نداری قدم بزنی ؟
-حتما از نوع شاعرانه اش ؟
شهروز : هر طور تو بخوای !
-نه ترجیح می دم با آژانس بریم با وسواس ازش فاصله گرفتم ولی انگار هرچه که من عقب نشینی می کردم اون پیش روی می کرد !
-شهروز جات که میخ نداره احتمالا ؟
خندید و گفت : نه ولی انگار جای تو داره !
-می شه فاصله بگیری نفسم اره می گیره !
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت : این مدلشو دیگه ندیده بودیم !
-با من باشی با انواع و اقسام مدلا آشنا می شی حالا فاصله بگیر !
در حای که می خندید چند وجب فاصله گرفت !
-بیشتر ؟
دو وجب دیگه عقب رفت !
-یه وجه دیگه بری راه تنفسم باز می شه !
شهروز : می خوای کلا از ماشین پیاده شم و بقیه مسیر و دنبالت بدوم ؟
خندیدم و گفتم : فکر بدی نیست !
مقابل یک کافی شاپ وسط شهر نگه داشت کرایه آژانس و حساب کرد و با هم به سمت کافی شاپ راه افتادیم !
-برای چی من و آوردی اینجا ؟
شهروز :می خوام یکی از دوسامو بهت معرفی کنم !
-اگه من تمایلی به دیدنش نداشته باشم چی ؟
عصبی نگاهم کرد بمیری نوا که اون زبونت از نیش مارم گزنده تره لبخندی زدم و گفتم : البته باعثه افتخاره به شرطی که خانم نباشه !
شهروز : چرا ؟
-نکنه خانمه ؟
شهروز موذیانه خدید و گفت : شاید !
-شهروز بذار سنگامو باهات وا بکنم این یکی برام غیر قابله تحمله !
ساکت نگاهم کرد !
-می شه بدونم چیزی به نام تعصب اصلا تو وجوده شما هست ؟
شهروز : شوهر غیرتی دوس اری ؟
-فکر کنم یه کم لازمه !
شهروز : دنبالش نگرد پیداش نمی کنی !
-اگه خانواده من و ببینی نظرت کاملا تغییر می کنه !
شهروز : بله اون اقا خوشتیپه هم هر دفعه من و می بینه رگ غیرتش گل می کنه !
-فرنام ؟
شهروز : ظاهرا بله !
با صدای آشنایی برگشتم نزدیک بود همونجا وابدم فرناز بود به همراه یک پسری که به جا نیاوردمش اینبار بر خلافه دفعه قبل دستشو به طرفم دراز کرد و گفت : خوش حالم دوباره می بینمت !
لبخند زورکی زدم و دستشو فشردم !
پسر همراهش دستشو به سمتم دراز کرد و گفت : منم سورنام دوست فرناز و شهروز! ! شهروز وقتی حرکت من و دید خودش دست سورنا رو به جای من فشرد و گفت : نوا یه کم متعصبه !
سورنا پوزخندی زد و گفت : بله از ظاهرشون مشخصه !
برام جالب بود که فرناز خیلی معمولی با این قضیه برخورد کردنگاهی به فرناز کردم برخلاف چند روز پیش موهاشو مش کرده و بود و کنار صورتش ریخته بود مانتوی سبز و کفش اسپرت سبزش ست بود شلور لوله تفنگی مشکی تنش بود و یک شال مشکی که فقط محض اجبار روی سرش افتاده بود ظاهر خودم و باهاش مقایسه کردم از زمین تا آسمون فرق داشتیم هیچ وقت دختر با حجابی نبودم ولی جلف و جیغ هم نبودم همیشه معمولی لباس می پوشیدم و آرایش سبک می کردم این نه تنها سبک من بلکه سبک همه اعضای خانواده ام بود شهروز دستش رو پشت کمـ ـرم گذاشت و گفت :
باز که چسبیدی به خودت بچه ها رفتن داخل !
نگاهی به دستش کردم خودش هم فهمید دستشو عقب کشید و گفت :
از حرف سورنا که نا راحت نشدی ؟
-نه !
بعد از قهوه و کیکی که با اکره پیش سورنا و فرناز خوردیم مشغول قدم زنی شدیم فرناز به مقابلمون اشاره کرد و گفت :
شرط می بندم همچین منظره زیبایی و هیچ وقت نمی تونم توی امریکا پیدا کنم !
سورنا دوربینشو جلوی فرناز تکون داد و گفت : پس بذار ثبتش کنیم !
-من و فاکتور بگیرید !
فرناز : ما تا دلت بخواد عکس با هم داریم دوس دارم با تو هم داشته باشم !
-من علاقه ای ندارم !
شهروز : فرناز چند وقته دیگه می خواد بره امریکا دلت می یاد ؟
فرناز دوربین و دست عابری داد و کنار سورنا ایستاد شهروز هم طرف دیگه سورنا و ایستاد و من و کنار خودش دعوت کرد ...عابر که دختر جونی بود گفت شروع کردم 1.2.3 با گفتن کلمه 3 شهروزخیلی ناگهانی دستش و دور شونه ام حـ ـلقه کرد و لبخند پهنی زد !
خواستم دستشو پس بزنم ولی دیر شده بود بعد از گرفتنه عکس عصبی دستشو پس زدم اعتنایی نکرد و با فرناز مشغول شوخی کردن بود !
فرناز : شهروز ماشین چند متر جلوتر پارکه بیاید تا اونجا مسابقه بدیم ؟
نگاهی به من و سورنا کرد که هر دوه به نشونه نه سرمونو تکون دادیم شهروز و فرناز مشغول دویدن شدن از حرکت بچه گانشون خندم گرفت این رفتارای شهروز برام غیر قابل هضم بود هیچ وقت فکر نمی کردم به همچین پسری فکر کنم سورنا که دوشادوشم قدم برمی داشت گفت : چند وقته ؟
متعجب نگاهش کردم و : چی ؟
سورنا : شهروز و می شناسی !
-بیش از یک سال !
سورنا :پس حسابی دلتو زده ؟
-چرا اینطور فکر می کنی ؟
سورنا : از رفتارت می شه فهمید !
-اشتباه متوجه شدید من فقط با برخی کاراش مخالفم !
سورنا : به هر حال گفتم که گفته باشم !
-چیو ؟
سورنا : اگه یه وقت احساس کردی دلت و زده به کسه دیگه ای قول نده به من فکر کن ؟
-بله ؟
سورنا : متوجه نمی شی یا خودتو زدی به اون راه ؟
-نه متوجه نشدم !
سورنا : اوه لَه له چه دختر افتاب مهتاب ندیده ای و تور زده این شهروز !
-می شه روشن حرف بزنید ؟
سورنا : روشنت می کنم عزیزم اگه با شهروز بهم زدی من پذیرای خوبیم !
نفهمیدم چی شد فقط متوجه بالا اومدنه دستم و ضربه شلاقیش شدم سریع راهی که اومده بودم برگشتم از لحن عزیزم گفتنش تنم مور مور می شد بدون معطلی دربست گرفتم و عصبی برگشتم خونه مادر که به رفتار لحظه ایم عادت کرده بود طبق عادتش نه سوالی پرسید و نه جوابی شنید عصبی دکمه ها مخانتوم باز می کردم به لرزش دستام توجهی نکردم یکی از دکمه های مانتوم کنده شد عصبی گوشه اتاقم کز کردم !
××××××××××××××××××××××××× ×××××
مادر به اعتراض گفت : نوا تو باز گفتی خوابیدی خوابه این موقع چه ارزشی داره ؟
دوباره چشمامو بستم و سعی کردم خودمو به خواب بزنم بلکه بتونم از زیر کار در برم ولی مادر ول کن نبود !
در حالی چشمامو می مالیدم سراغ موبایلم رفتم یه عالمه میس کال از شهروز داشتم پوزخندی زدم و به سمت روشویی رفتم در حالی که صورتمو با حوله خشک می کردم روبه مادر گفتم : خاله دیبا هم هست ؟
مادر : توقع داری به دیبا بگم نیا ؟
-توقع دارم یه کم واسه دخرتون ارزش قائل بشید !
بدون اینکه منتظر جوابی باشم به اتاقم برگشتم دوباره شهروز بود !
-امرتون ؟
شهروز : نوا این طوری نکن دلم می ریزه !
-گفتم امرتون ؟
شهروز : چرا بی خبر رفتی ؟
-موندن و جایز ندونستم !
شهروز : سورنا حرفی بهت زد ؟
-آره گفت اگه شهروز دلت و زد من هستم !
با دل جویی گفت : این اخلاقش همینه نوا هر دختری رو می بینه همین و می گه !
-بی غیرتیم حدی داره شهروز !
شهروز : برم گردنشو بشکونم ؟
-از این عرضه ها داری ؟
شهروز : نوا باز شروع کردی هزا بار گفتم تحقیر نکن !
-ببخشید مثل اینکه تند رفتم ولی شهروز این اخلاقت برام غیر قابله تحمله نمی تونم کنار بیام !
شهروز : نوا !
-بله ؟
شهروز : می شه یه بار بگی جانم ؟
-تا وقتی تکلیفت با مهدیس مشخص نشه از این خبرا نیست !
شهروز : بد قلقی نکن نوا !
-حرفه دیگه هم داری ؟
شهروز : دارم میرم با مهدیس صحبت کنم !
نمی دونم چرا یک لحظه خوف برم داشت پشیمون شدم ولی راهی بود که شروعش کرده بودم !
-فقط سعی کن جوری بهش بگی که احساس سرشکستگی نکنه !
شهروز : نوا مهدیس به اندازه تو حساس نیست !
-امیدوارم !
شهروز : نوا یه خواهش ؟
-بفرمایید !
شهروز : بگو دوسم داری ؟
خندیدم و گفتم : دروغ بگم ؟
شهروز : تو فکر کن مصلحتیه !
-خودمو نمی تونم گول بزنم !
شهروز : بگو نواااا ؟
-شاید در آینده داشته باشم !
شهروز : تازه شاید ؟
-شهروز از من می شنوی ریسک نکن !
شهروز : ریسک کردن تو خونمه !
مادر دوباره صدام کرد اونقدر بلند که شهروزم شنید با محبته همیشگیش گفت :
بهتره بری بعدا باهات تماس می گیرم !
-حتما این کار و بکن وگرنه از دلشوره می میرم !
شهروز خندید و گفت : می تونی از مهدیس بپرسی ؟
-وای نگو دلم نمی یاد تو روش نگاه کنم !
شهروز : نوا یه حس خاصی دارم !
-شاید تو هم اضطراب داری ؟
شهروز : نه من توی خونسردی همتا ندارم !
-بله توی اون که شکی نیست !
شهروز : حس خاصیه نوا حس می کنم خیلی بهت نزدیکم !
سکوت کردم که ادامه داد : انگار که دلم نمی خواد گوشی و قطع کنم !
صدای مادر مانع جواب شدنم بود شهروز خندید و گفت :مادر فولاد زره صداتون می کنند!
-شهروز من روی خانوادم عجیب حساسم !
شهروز : حرف بدی زدم ؟
-نه ولی اگه تا چند دقیقه دیگه خودم و به مادرم نرسونم حلق آیزم می کنه !
شهروز : به سلامت !
خواستم قطع کنم ولی انگار حس شهروز به منم منتقل شده بود برای همین با صدای آرومی گفتم : شهروز ؟
فکر می کردم نشنوه ولی روی هوا زدش !
شهروز : جانم ؟
-دوست ندارم ولی ازت خوشم می یاد !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#9
خندید و گفت : ولی من هم دوست دارم و هم ازت خوشم می یاد !
-خداحافظ .
شهروز : فعلا !
مادر در اتاق وبا شدت باز کرد گوشی به دست ایستاده بودم تازه محبتای شهروز داشت زیر زبونم مزه می داد !
مادر : من دست تنهام نوا این و می فهمی روجا اومده کمکم اونوقت تو داری تلفن بازی می کنی !
مهمونی از همون مهمونیای همیشگی بود که دور هم جمع می شدیم خاله دیبا و گیتا مثل همیشه رفتار می کردن رفتار مادر و اقا بزرگم با اونا تغییری نکرده بود همین بیشتر عصبیم می کرد فرنام هم ساکت کنار مهراد نشسته بود دل و دماغ هیچ کاری و نداشتم از مهراد فاصله می گرفتم ذهنم بیشتر درگیر مهدیس و شهروز بود دقیقا 4 ساعت از زمانی که تلفنی با شهروز صحبت کرده بودم می گذشت ولی هنوز باهام تماس نگرفته بود مدام ساعت و نگاه می کردم که از دید روجا دور نموند کنارم نشست و گفت : منتظر کسی هستی ؟
اونقدر اضطراب داشتم که حس می کردم اگه با کسی صحبت نکنم خفه می شم به زور براش ماجرا رو تعریف کردم !
روجا : فکر نمی کنی یه کم زود بود ؟
-نباید بیش از این بازیش می داد عذاب وجدان داشتم روجا !
روجا : یعنی دیگه نداری ؟ مشکلت فقط بی اطلاعی مهدیسه ؟
-چرا توی دلم و خالی می کنی روجا ؟
روجا : ای کاش قبلش یه کم فکر می کردی نوا !ً
با حرفهای روجا مردد شدم ای کاش بازم شهروز و پس می زدم ای کاش ازش نمی خواستم با مهدیس صحبت کنه ای کاش می تونستم جلوشو بگیرم ولی حالا خیلی دیر شده بود دلشوره عجیبی داشتم تا به حال تجربه اش نکرده بودم تازه می فهمیدم که وقتی روجا می گفت :
قلـ ـبم اومد توی دهنم یعنی چی !
نگاهم روی ساعت دیواری خشک شده بود ساعت 1نیمه شب و نشون می داد و دایی عادل و بقیه هنوز مشغول بودن چه قدر امشب طولانی بود برای فرار از نگاههای تیز بین فرنام روی پله ها نشستم وجود کسی و کنارم حس کردم عطرش و حس کردم برگشتم حدسم درست بود مهراد بود کنارم نشست و گفت : امشب یه چیزیت می شه آآآ ؟
-چطور ؟
مهراد : 4 ساعته زل زدی به ساعت !
-منتظر تماس کسیم !
مهراد : همونی که همون هدیه خوشگل و واست گرفته بود ؟
با بهت به سمتش برگشم کاملا خونسرد بود خواستم چیزی بپرسم ولی نتونستم انگار که زبونم خشک شده بود خودش پیش دستی کرد و گفت : من حواسم به خواهرم هست !
-لابد می خوای مثل فرنام قشقرق به پا کنی و همه رو خبر دار کنی ؟
مهراد : برای چی باید این کار و کنم وقتی ازت مطمئنم ؟
سرم و به بازوش تکیه دادم و گفتم : دارم از نگرانی می میرم !
مهراد : می خوای بریم یه سر و گوشی آب بدیم ؟
-به بقیه چی بگیم ؟
مهراد : می گم حالت خوب نیست می ریم هوا خوری !
مهراد با آرامش کامل رانندگی می کرد به روبه روم چشم دوخته بودم دوباره لرزش دستام دوباره خونریزی بینی مهراد دستمال به طرفم گرفت و ماشین و نگه داشت !
-ادامه بده مال استرسه !
آب معدنی از داشبورت برداشت و دستم داد و گفت : خنکه بخور !
دوباره به راهمون ادامه دادیم
- چقدر امشب لحظه ها کند می گذرن چه شب طاقت فرساییه !
مهراد لبخندی زد و گفت : غصه نخور پایان شب سیه سپیده !
ولی با دیدن صحنه روبه روم گفتم : امیدوارم سیاه تر از اینی که هست نشه !
در خونه باغشون باز بود مرد بلند قامتی به چارچوب در تکیه داده بود بی اعتنا به صدای مهراد سریع خودم و بهش رسوندم و نگاه نگرانم و بهش دوختم !
با چشمهای خیسش نگاهم کرد چه قدر شبیه شهروز بود با این تفاوت که اندامش کمی ورزیده تر بود از چشمهای خیسش غم بزرگی هویدا بود به یکباره توی دلم خالی شد با صدای جیغ مهدیس بند دلم پاره شد سراسیمه وارد خونه شدم دختر ظریفی مهدیس و گرفته بود مهدیس خودش رو به زمون زمان می زد و فریاد می کشید مادر شهروز مات روی زمین نشسته بود و مادر مهدیس سعی می کرد لیوان آبی که دستش بود و به خوردش بود پدر مهدیسم پشت به بقیه سرشو به دیوار تکیه داده بود در نگاه اول کسی متوجه ام نشد ولی مهدیس یک لحظه نگاهش توی نگاهم قفل شد به سمتم دوید ترسیدم ولی توان دویدن نشدم انگار به زمین میخکوب شده بودم مقابلم ایستاد و چند لحظه با چشمهای بارونیش نگاهم و کرد و یک دفعه خودشو توی بغـ ـلم انداخت هنوز هم گیج بودم مهدیس گریه می کرد و حرفهای بی سروته می زد خودم و ازش جدا کردم و نگاه حیرونم و بهش دوختم !
مهدیس : نوا تموم شد همه چیز تموم شد نوا شهروز ..شهروزم مُرد !
-مُرد ؟
رعشه شدیدی به تنم افتاد دیگه صدای مهدیس و نمی شنیدم یعنی هیچ صدایی و نمی شنیدم فقط صدای شهروز توی گوشم می پیچید : بگو دوست دارم ...بگو دوست دارم ...بگو دوست دارم ..پلکم بال بال زد و فقط مهراد و دیدم که با گامهای بلندی به سمتم می یومد !

فصل هفتم
نگاهم روی لوله ی باریک سرم ثابت مونده بود هنوز بهت زده بودم باورم نمی شد چه ساده جریان زندگی قطع می شه احساس می کردم سرم مثل گوی آهنی سنگین شده و هیچ چاه ای جز دراز کشیدن ندارم نگاهم و به مهراد که کنار تخـ ـت روی صندلی آهنی نشسته بود دوختم وقتی متوجه نگاهم شد لبخند زورکی زد با صدایی که از انگار از عمق چاه بیرون می یومد گفتم : مهراد تو هم شنیدی نکنه اشتباه شنوایی بوده مهراد نکنه همه چیز یک شوخی احمقانه است مهراد تو هم شنیدی ...شنیدی گفتن شهروز..گلوم خشک شده بود به سرفه افتادم مهراد لیوان آبی و به طرفم گرفت نگاهم و ازش گرفتم و توی خیال شهروز غرق شدم انگار که واقعا حس کرده بود قراره بمیره مدام می گفت یه حس خاصی دارم می گفت دلش نمی خواد گوشیو قطع کنه چقدر ازم خواست که بگم دوسش دارم باز صدای هق هقم بلند شد نه برای شهروز هنوز اونقدر بهش وابسته نبودم بیشتر برای خودم برای بی رحمیم با یادآوری خاطراتمون دلم می سوخت چه ساده رفته بود هنوز رفتنش و باور نداشتم انگار نه انگار که همین دیروز بود که با هم توی یک صبح پاییزی قدم می زدیم واقعا جریان زندگی یک لحظه قطع می شه !
هوا گرگ و میش بود مسلما مادر و بقیه شک کرده بودند از دیشب که با مهراد از خونه خارج شده بودیم تا به حال برنگشته بودیم با صدای اذان دلم قرص شد !
درست نمی دونستم مهراد به مادر و بقیه چی گفته بود که بدون هیچ سوال و پرسشی راه و برام باز کردن امروز مراسم ختم شهروز بود مهراد اصرار داشت که استراحت کنم ولی اعتنایی نکردم!
با یک دست لباس ست مشکی با مهراد پشت درختها به انتظارپراکنده شدن جمعیت ایستاده بودیم مهراد اصرار داشت که برگردم ولی دلم راضی نمی شد بارها چند قدم به قصد برگشت برداشتم ولی دوباره منصرف شدم همون دختر لاغر و بلوند بازوی مهدیس و گرفته بود مادر شهروز حالش کمی از دیشب روبه راه تر بود !
مهراد دستی به شونه ام زد و گفت : بهتره سریع بریم و برگردیم تا دوباره سر و کله کسی پیدا نشده .
چند قدمی پیش رفت ولی من همونطور میخ به زمین ایستاده بودم مهراد من و دنبال خودش می کشوند چند قدم مونده به قبرش جلوتر از مهراد حرکت کردم با دیدن پارچه سیاه روی قبر دلم لرزید واقعا شهروز الآن زیر یک خروار خاک بود کنار قبر نشستم و سرم و روی پارچه سیاه گذاشتم و افسار بغضم و رها کردم اینبار فقط برای خود شهروز بود تمام خاطراتمون جلو چشمام رژه می رفتن با یاد بی توجهی و بی رحمی هام گریه ام شدت می گرفت شاید روجا حق داشت !
نمی دونم چقدر گذشته بود فقط اون قدر اشک ریخته بودم که احساس سبکی می کردم سرم و از روی قبر براداشتم کاپشن مهراد و که روی شونه هام سنگینی می کرد و به سمتش گرفتم و به راه افتادیم چشمام سیاهی می رفت مهراد داشت باهام صحبت می کرد صداشو می شنیدم ولی مغزم قادر به درکش نبود چند بار هم نزدیک بود زمین بخورم که مهراد مانع شد به اصرار مهراد کاپشنش و تنم کردم هوا سوز بدی داشت از پاییز متنفر بودم بی شک منفورترین فصلم بود !
مقابل در مهراد ازم جدا شد می گفت می خواد قدم بزنه یاد حرفه شهروز افتادم : شاعرانه !
فرنام و دیدم با دیدن چهره ی زارم نگاه متعجبشو بهم دوخت ولی حتی زحمت یک سوال و هم به خودش نداد و بدون تعارف وارد واحدشون شد همونطور که سنگینی وزنم و به نرده ها تکیه داده بودم پله ها رو بالا می رفتم روجا از واحدشون خارج شد پله ها رو یکی دوتا کرد و خودش و بهم رسوند کمکم کرد پله ها رو بالا برم !
کنار پنجره کوتاه اتاقم چهار زانو نشستم روجا هم روبه روم نشست انگشتای باریک و کشیده اشو روی دستای کوچکم کشید و گفت : نوا من برای شهروز متاسفم !
-من برای خودم متاسفم !
با بغض نگاهم کرد و گفت : حرفیم به مهدیس زده بود ؟
-نه قصد همین کار و داشت ولی به مقصد نرسید !
روجا : پس جای شکرش باقیه !
چه بی رحم بود جون بقیه براش هیچ ارزشی نداشت با غیض نگاهش کردم !
نگاهشو به زمین دوخت و گفت : این طوری نگام نکن قسمت نبود نوا !
در حالی خودمن و کنترل می کردم گفتم : روجا حقش مرگ نبود وبلافاصله زدم زیر گریه روجا بغـ ـلم کرد و همپای من اشک ریخت مهراد لای در و باز کرد و نگاهی به ما کرد خواست برگرده ولی منصرف شد کنارم نشست و سرشو به دیوار تکیه داد خودم و از روجا جدا کردم دیگه متوجه اشکهای داغم که بی دریغ روی گونه هام فرود می امدند نبودم از گوشه چشم نگاهی به مهراد کردم مژه هاش خیس خیس بود نفس صدا داری کشید و گفت : چرا خودتو درگیرش کردی نوا ؟
-همه چیز دست به دست هم داد شاید اگه اقا بزرگ اتون پیشنهاد و مطرح نکرده بود شاید اگه فرنام...بقیه حرفمو خوردم !
روجا : نوا تو واقعا فرنام و فراموش کردی ؟
-کاملا !
مهراد : به این راحتی ؟
-شاید اگه خودش ازم می خواست که برگردم این تصمیم و نمی گرفتم !
روجا : اگه حالا بخواد چی ؟
-نه من تصمیم و گرفتم من عاشق فرنام نبودم فقط یه علاقه کورکورانه بود من می تونم فراموشش کنم !
مهراد : نوا اقا بزرگ هنوز سر حرفشه !
-منم همینطور !
روجا : نوا حالا که فرنام کنار رفته شهروز مرده بازم ...
-روجا خواهش می کنم من اون روزی که با اقا بزرگ مخالفت کردم نه از علاقه فرنام خبر داشتم و نه از تصمیمه شهروز !
مهراد : نوا شاید قسمت همینه !
-من نمی خوام محکوم باشم به قبول سرنوشتی که اقا بزرگ داره پیش روم می ذاره !
روجا : شاید اگه طرف و ببینی تصمیمت عوض شه !
-شاید اگه اقا بزرگ جور دیگه ای مطرحش کرده بود شاید اگه می یومد خواستگاریم قضیه فرق می کرد ولی حالا اون مهره انتخابی و دستوری اقا بزرگه !
مهراد : نوا اینقدر لازم نیست سخت بگیری این قدر خودتو عذاب نده !
-مهراد تو می دونی اون کیه ؟
لبخندی زد و گفت : نه !
-ولی به گیتا گفتی...
مهراد : اقا بزرگ دهنش قرص تر از این حرفاست ولی از اینکه که فامیله درجه یکه شکی نیست !
روجا : فرنام نباشه شاید ..شاید پسر خاله سوزی باشه ؟
-روجا خواهش می کنم بحث و تموم کنید به احترام به شهروز !
مهراد : نمی خوای با مهدیس تماس بگیری ؟
-اون الآن حالش خیلی بده طاقتشو ندارم !
روجا : اون دوستته نوا الآن باید کنارش باشی !
-ولی من طاقت نگاه بی خبرشو ندارم !
مهراد : نوا شهروز مرده همه چی تموم شد !
-نه مهراد به این راحتی تموم نمی شه احساس گناهه من تموم نمی شه شهروز رفت و من و با یک کوله بار عذاب وجدان تنها گذاشت !
روجا : نوا هر دختر دیگه ای هم بود وقتی این همه ابراز علاقه شهروز و می دید هوایی می شد !
-هر وقت آماده پریدن شدم دست و پامو زنجیر کردن !
مهراد : نوا نمی خوام توی این اوضاع عذابت بدم ولی اقا بزرگ نظر تو رو مثبت حساب کرده !
-برای چی باید همچین حساب کتابی بکنه ؟
مهراد : نمی دونم ولی اون به تصمیمه خودش کاملا ایمان داره !
-اما من به پیشنهادش ایمان ندارم لازم باشه هر کاری می کنم حرفه زور تو کت من نمی ره مهراد !
××××××××××××××××××××××××× ××××××××
مقابلش نشستم مات مات بود به نقطه نامعلومی خیره بود فاصله امو باهاش کم کردم سرشو وی شونه ام گذاشت و سیل اشکاشو رها کرد اونقدری که احساس می کردم شونه ام خیس خیسه از خودم بیزار شدم مهدیس اینقدر به شهروز علاقه داشت و من قصد تصاحبش و داشتم مهدیس و از خودم جدا کردم و سعی کردم ازش فرار کنم از اعتمادش از علاقه اش از خودم از خیانتی که در حقش کردم مطمئنا باید تقاص پس بدم مهدیس همونطور که اشک می ریخت دنبالم می دوید دلم زیر و رو شد همونجا وسط باغ روی زمین زانو زدم و بغض سنگینم و شکستم مهدیس دوباره بغـ ـلم کرد سرم و کنار گوشش بردم و گفتم : مهدیس من و ببخش !
صدای هق هق بلندش حس گناه و در من پر رنگ تر کرد دوباره داد زدم : مهدیس من و ببخش ! بگو که می بخشی ! بگو ؟
هق هقش بلند تر شد با فریادی که با گریه همگام بود گفتم : بگووووو ؟
اما جز صدای هق هقش جوابی نشنیدم با لحن آرومی گفتم : بگو ما رو می بخشی ؟
انگار که منتظر همین واژه بود " ما " با صدای آرومی گفت : می بخشمتون !
خودم و از بغـ ـلش بیرون کشیدم و مات نگاهش کردم !
اشکاشو پاک کرد و گفت : هم تو رو هم شهروز !
-مهدیس؟
مهدیس : تعجب نکن مدتهاست می دونم حتی زودتر از خودت فهمیدم اون روز از صهبا خواستم بیاد دنبالتون تا فکر کنه هنوز نمی دونم اون روز ازش خواستم برسونتت تا اعتراف کنه اون روزی که باهات تماس گرفت هنوز از اینجا نرفته بود تعقیبش کردم تا مطمئن شم وقتی کنارت روی اون نیمکت نشسته ... نوا شهروز خیلی دوستت داشت !
با صدای لرزونی گفتم : تو دوسش نداشتی ؟
مهدیس : نه نوا من دوسش نداشتم من عاشقش بودم !
-چرا با من این کار و کردی ؟
مهدیس : ای کاش عاشق بشی تا بدونی حاضری به خاطرش از خودتم بگذری !
-نمی پرسی چرا من باهات این کار و کردم ؟
مهدیس : مگه چی کار کردی ؟
-سعی کردم به نامزده دوستم دل ببندم !
مهدیس : تونستی ؟
-قرار بود بعد از این که تکلیفشو با تو روشن کرد !
مهدیس : گفتم که تو کاری نکردی !
نتونستم هیچ حرکتی بکنم حتی نتونستم حرفی بزنم نتونستم بغـ ـلش کنم کوله امو برداشتم و به طرف در خروجی رفتم با صدای مهدیس برگشتم : نوا من بخشیدمتون !
سعی کردم نگاهش نکنم طاقت نگاه مهربونش و نداشتم به دربسته تکیه دادم شهروز از همچین جواهری گذشتی تا به من برسی !
بدون هیچ سرو صدای اضافه ای وارد اتاقم شدم کلافه روی تخـ ـت نشستم و سرم و روی زانوهام گذاشتم با صدای تقه ای که به در خورد سر بلند کردم اقا بزرگ بود به آرومی سلامش کردم و اون فقط سرشو تکون داد و کنارم نشست !
اقا بزرگ : از من فرار می کنی ؟
-نه این طور نیست !
اقابزرگ : وقتی با من حرف می زنی به چشمام نگاه کن !
به چشماش نگاه کردم و گفتم : باز اومدید برده تونو امر و نهی کنید ؟
اقا بزرگ : نوا من عمرم و واسه تو گذاشتم !
-من ازتون یک عمر ممنونم این کافی نیست ؟
اقا بزرگ : اگه این طور بود این قدر من و سبک نمی کردی !
-به خدا شما روی سر من جا دارید ولی نمی تونم !
اقا بزرگ با بغض نگاهم کرد و گفت : فقط یک بار به من اعتماد کن !
-یعنی خودمو بسپارم به شما ؟
اقا بزرگ : ضرر نمی کنی !
-خیلی برام سخته حاضرم اشتباه ترین انخاب و بکنم ولی انتخاب خودم باشه !
اقا بزرگ : مادرت سالها پیش قلب پدرشو شکست تو این کار و با پدر بزرگت نکن تو نوای من بمون !
اینبار لخنش دستوری نبود شاید اقا بزرگ هم فهمیده بود که با زور راه به جایی نمی بره برای همین لحنی داشت که در تمام این سالها ازش ندیده بودم التماسی بود ! تا به حال اینطوری صدام نکرده بود نوای من ! خسته بودم از خودم از این غرور لعنتی پیش خودم شرمنده بودم پیش اقا بزرگی که در حقم پدری کرده بود و حالا به التماس افتاده بود مسلما این حقش نبود دلم نمی یومد بیش از این خردش کنم

نگاهش کردم در حالی که می لرزید سعی می کرد اشکاشو پنهان کنه کنارش پایین تخـ ـت زانو زدم و دستهای گرم و چروک خرده شو توی دستام گرفتم و سرم و تکون دادم این یعنی تسلیم یعنی قبول تحمیل !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#10
از روی زمین بلندم کرد و کنار خودش نشوند و گفت : خوشبخت می شی این و از من به یاد داشته باش ! خوشبختی چه واژه دوری ... !
بـ ـوسه ای به موهام زد و بلافاصله رفت انگار که می ترسید نظرم تغییر کنه روی تخـ ـت دراز کشیدم و اجازه دادم پلکهام روی هم بیفته صدای دور مادر من و به شام دعوت کرد ولی خواب زودتر من و ربوده بود هیاهوی عجیبی در فضا پیچیده بود سراسر پرده های سفید زده بودند که با وزش باد مدام تکون می خورد روی یک صندلی آهنی زبار دررفته ای نشسته بودم شخصی با لباس دامادی کنارم نشسته بود صورتش مشخص نبود از لابه لای پرده ها اقا بزرگ و دیدم انگار که دنیا رو بهم دادند خواستم به طرفش برم ولی قادر نبودم انگار که به این صندلی آهنی قل و زنجیر شده بودم با صدای اقا بزرگ خطبه عقد جاری شد همه چیز شمرده شمرده پیش می رفت با دادن بله من آقا بزرگ محو شد نگاهی به کسی که کنارم نشسته بود انداختم باورم نبود بهرام بود بهرام ؟ بلند بلند می خندید صدای فریاد روجا توی فضا پیچید هر لحظه بلند و بلند تر شد......انگار مه از دالان طولانی گذشتم چشمام باز باز بود باورم نمی شد که خواب بودم شاید یک رویا بود رویا که نه کابـ ـوس چه کابـ ـوسی بود صدای فریاد روجا و خنده های بهرام یعنی این مهره انتخابی چه کسی بود چرا من بهرام و توی چهره اش دیدم چرا روجا فریاد می زد چرا این قدر آشفته بودم ؟
چراغ اتاقم طبق عادت همیشگیم روشن بود از اتاقم خارج شدم خونه توی سکوت شبانه فرورفته بود دستم و روی دیوار لغزوندم اولین کلید برقی که به دستم اصابت کرد و فشار دادم پاور چین پاور چین به سمت آشپزخونه رفتم با دیدن ظرف قرمه شبزی اشتهام به کلی کور شد مدتها بود به دلیل مسمومیت به این غذا لب نزده بودم سیبی از ظرف میوه برداشتم !
××××××××××××××××××××××××× ××××××××
با قدمهای سستم راهی خونه شدم باورم نمی شد صمیمی ترین دوستم مهدیسم چه راحت تنهام گذاشته بود حرفهای اقا یعقوب سرایدارشون و توی مغزم هلاجی می کردم : خانواده اقای خرمی برای همیشه از ایران رفتن !
من گمان می کردم
دوستی همچو فصلی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگیت
من نمی دانستم
هیبت باد زمـ ـستان هم هست
من نمی دانستم
سبزه یخ می زند ازسردی دی
سبزه پژمرده می شود از بی آبی

سعی می کردم به روی خودم نیارم وگرنه باز چشمه جوشانم جاری می شد سعی کردم پای غرورم و وسط بکشم و بغض سنگینم و با تمام قوا بلعیدم و سرم رو داخل یقه پالتوم فرو کردم و سعی کردم فراموششون کنم مهدیس و شهروز و همه خاطراتی که باهاشون داشتم یعنی چاره ای نداشتم به اقا بزرگ قول داده بودم دیگه برای اینکه زیر قولم بزنم خیلی دیر بود البته توانی هم نداشتم فرنام فراموشم کرده بود شهروز مرده بود مهدیس ترکم کرده بود ! خودم و لعنت کردم ای کاش همون لحظه پیشنهاد اقا بزرگ و قبول کرده بودم ای کاش این قدر سماجت نمی کردم شاید خاطره خوبی ازم توی ذهن فرنام می موند شاید شهروز ..شاید زنده بود ..شاید اگه ازش نخواسته بودم بره پیش مهدیس کشته نمی شد شاید دل مهدیس و نمی شکستم و هزار شاید دیگه ولی دیگه بسه دیگه نمی خوام این قصه قربانی بیشتری داشته باشه یک قربانی کافیه من همیشه یک قربانی بودم بذار این بارم قربانی این قصه من باشم من از همون بدر تولد برای قربانی شدن به دنیا اومدم بهرام من و قربانی کینه اش از اقا بزرگ کرده بود.. قربانی... قربانی !
نگاهم روی روجا و گیتا که در حال بگو و بخند درست نقطه مقابلم به طرف ساختمون می اومدند خشکید بی اختیار اخم کردم انگار نه انگار که من دارم کنارشون توی این منجلاب دست و پا می زنم چه خوش و خرم اند ندایی از درون حسود خطابم کرد مگه می شد کسی حس حسادت نداشته باشه ؟ من حق دارم حسادت کنم !
با صدای ضعیفی جواب سلامشونو دادم و بدون هیچ توجهی بهشون وارد شدم و پله ها رو سریع بالا رفتم گیتا دو پله پایین تر آروم بازومو گرفت و گفت : نوا هنوزم ازم دلخوری ؟
بازومو از دستش کشیدم و بدون جوابی پله ها رو بالا رفتم اینبار روجا راهم و سد کرد و گفت : نوا باور کن ما همه به خاطر شهروز ناراحتیم !
-بله صدای هرکرتون گواه تاثرتونه !
گیتا با بغض گفت : نوا خودتی ؟
آروم روی پله ها نشستم و گفتم : ای کاش دنیا حداقل برای یک روز تعطیل می شد !
گیتا روی پله پایین تر مقابلم نشست و تکیه شو به نرده ها داد و گفت : وقتی دبیرستانی بودیم همیشه این دعای صبح های شنبه مون بود !
روجا کنارم نشست و گفت : این دعای مهراد بود یادتونه ؟
دلم کمی آروم شده بود تکیه مو به روجا دادم و گفتم : چه دردسری داشتیم صبح های شنبه حالا دلم لک زده واسه یکی ازهمون صبحا !
گیتا : نوا فکر نمی کنی اگه بری دانشگاه برات بهتر باشه ؟
پوزخندی زدم و گفتم : تو خونه ی شوهر حتما بهش فکر می کنم !
گیتا و روجا همزمان با صدای جیغ مانندی گفتند : شوهر ؟
تکیه مو از روجا گرفتم و گفتم : آقا بزرگ حرفشو به کرسی نشوند !
گیتا با شوق نگاهم کرد و گفت : یعنی تو..یعنی تو کله خر بالاخره سر عقل اومدی ؟
-بهتره بگید خرم کرد !
روجا : خیلی دلتم بخواد اقا بزرگ از این کارا واسه هیچکس نمی کنه !
گیتا : جز نوه دردونه اش !
روجا دستاشو بهم کوبید و گفت : حالا طرف کیه ؟
-نمی دونم !
باز هردو با هم گفتند : چی ؟
-هنوز اطلاعی ندارم !
گیتا : روی هوا بله دادی ؟
-یه جورایی بله .شانس بیارم کور و کچل نباشه !
روجا خندید و گفت : بهتر در عوض شانس بهتون رو می کنه !
گیتا تاییدش کرد و گفت : شنیدی که کچلا شانس دادن !
-این شانس بخوره تو سرم !
نگاتهی به روجا کردم و گفتم خدا یه شوهر کچل نصیب خودت کنه و روبه گیتا گفتم : ای کاش از این شانسا هم به شما رو کنه ایشاا..بهراد کچل شه !
صدای بهراد از پشت سرم باعث شد هر سه به طرفش برگدیم که با خنده گفت : گناه من چیه بخدا من اوله جونیمه نوا تازه اول چل چلیمه !
گیتا : بهراد اگه کچل شی ظالمانه ترکت می کنم !
بهراد : به به عیارتم مشخص شد گیتا خانم!
روجا کیفشو به سیـ ـنه بهراد زد و گفت : من حواسم بهتون هستا هنوز نه به باره نه به دار !
-این خواهر شوهر بازیش گل کرد !
روجا : انجام وظیفه است عزیزم !
مهراد هم در حالی که در خروج و می بست پله ها رو بالا اومد و گفت بازم بحثه شیرینه ازدواجه ؟
گیتا : این ذهنش فقط حول و هوش همین موضوع می چرخه ها بچه ها !
مهراد کنار گیتا نشست و گفت : تو باز خوشمزه شدی ؟
-دارید دوباره فامیل می شیدا دست بردارید !
مهراد با لحن عاجزانه ای گفت : خدا اون روزا نیاره !
گیتا : بهراد پاشو از زنت دفاع کن !
مهراد چشمهاشو گشاد کرد و گفت : هنوز نه به داره نه به باره این چه زود خودشو آویزون می کنه ؟
گیتا : بهراد اگه همین فردا تکلیفه من و روشن نکنی به اون خواستگار سمجم جواب مثبت و می دم !
-بله دیگه اونوقت اقا بهراد می مونن و یک دنیا عشق و حسرت !
مهراد : شما باز دیشب فیلم دیدید ؟ و بعد با لحن مسخره ای گفت : بهراد می مونه و یه دنیا عشق و حسرت ؟ بهراد می مونه و یه دنیا عشق و حال !
گیتا : خواهیم دید !
مهراد : امتحانش ضرر نداره !
-بی خیال گیتا به عواقبش نمی ارزه !
گیتا فکری کرد و گفت : حق با توئه بهراد من تا ابد به پای تو می شینم حتی اگه موهام رنگه دندونام بشه !
مهراد : لازم نکرده تا ابد منتظر باشی شما چند روز دندون رو جگر بذارید تکلیف این ورپریده رو روشن کنیم بعد !
گیتا : چه تکلیفی ؟
مهراد : اقا بزرگ گفته باید کم کم آب و جارو کنیم !
-بچه ها من هنوز دودلم !
مهراد : شل کن سفت کن راه انداختی نوا ؟
-نه فقط یه کم می ترسم !
مهراد : از چی ؟
-از اونی که هنوز نمی دونم کیه !
گیتا : مردا که ترس ندارن نوا به خدا مرد موجودیست دوپا بی نهایت اسکل خواه کچل باشد خواه نباشد !
مهراد : شما محضه همین موجوده کچل دوپا زنده اید !
روجا خندید و گفت : زدی به هدف گیتا همه سرتا پا یک کرباسـ ـن !
مهراد ایستاد و گفت : خوب دیگه چونتون زیاد گرم شده نمی شه جمعتون کرد !
گیتا : یعنی چی ؟
مهراد دستاشو میونمون تکون داد و گفت : یعنی کیش کیش هر کی رود خانه خویش !
روجا : راه باز جاده هم دراز .و بعد دستشو به طرف مهراد گرفت و گفت : کیش کیش !
بهراد همونطور که دستاشو دور شونه مهراد حـ ـلقه کرده بود با گفتن کله شب خوش مهراد و با خودش به طرف واحدشون برد !
گیتا : نوا جدا چطور راضی شدی ؟
-گیتا بریدم دیگه تاب مقاومت ندارم خودم و سپردم دستش بذار سرنوشت هر طور می خواد واسم رقم بخوره !
و بعد آروم زمزمه کردم : من برای قربانی شده آماده ام !

فصل هشتم

آروم گوشه چشمم و باز کردم صدای خوش و بش چند نفر بدخوابم کرده بود این موقع صبح کی می تونه باشه ؟ صدای قدمهایی که هر لحظه نزدیک تر می شد باعث شد پلکهامو روی هم بذارم گیتا آروم در اتاقو باز کرد و صدام کرد ولی زبونم قفل شده بود با خودم هم لج کرده بودم وقتی جوابی نشنید به کسی که ظاهرا پشت در بود گفت : هنوز خوابه دنیا رو آب ببره نوا رو خواب می بره !
صدای نازک دخترانه ای که گفت : حالا وقت زیاد داریم و بعد خنده ای هم زمینه اش کرد باعث شد دلم فروبریزه صدای آشنایی نبود ولی غریبه هم نبود غریبه آشنا ! با نگرانی روی تخـ ـت نشستم و با دور شدن صدای قدمهاشون به سمت سرویس بهداشتی رفتم و دست و صورتم و شستم و بعد پاورچین پاورچین به سمته کمدم رفتم چشم چرخوندم ولی مانتویی که شهروز واسم خریده بود و ندیدم سرسری لباسی انتخاب کردم و آروم پله ها رو پایین رفتم انگار که از چیزی فرار می کردم بلافاصله بعد از خارج شدن تا چند متری خونه رو دویدم در حالی که نفس نفس می زدم ایستادم اتوموبیل ناآشنایی مقابل ساختمون پارک شده بود ندای درونیم باز زخم زبون زد : خودت خواستی خودت به اقا بزرگ قول دادی نمی تونی فرار کنی !
وای خدای من یعنی حالا وقتش بود ؟ ای کاش می تونستم فرار کنم ! ای کاش همه چیز یک کابـ ـوس بود از همون کابـ ـوسای همیشگی من به کابـ ـوس هم راضی شدم چشم باز کنم و ببینم همه چیز داره روال عادیشو طی می کنه همونطور که قدم می زدم و هزار هزار خیال خام می بافتم با صدای نسبتا آشنایی از خیال بافتن دست کشیدم و مکثی کردم تا جهت صدا رو پیدا کنم که باز همون صدای نسبتا آشنا گفت : من درست روبه روی شما هستم !
هنوز هم مثل دفعه قبل بود ظاهرش هیچ فرقی نکرده نه ته ریش داشت نه لباس سیاه به تن داشت ! با همون صدای دلخراشش گفت : من و به جا آوردی ؟ سورنام !
بهش نزدیک شدم و توی چند قدمیش ایستادم و با کنایه گفتم : تسلیت می گم !
سورنا : منم قصد داشتم همین جمله رو بهتون بگم !
-بین من و شهروز هنوز اتفاق خاصی نیفتاده بود فقط ازم درخواسته ازدواج کرده بود ولی شما با هم دوست بودید درسته ؟
سورنا با بی خیالی گفت : در واقع من دوست فرناز بودم فرناز باعث دوستی بین ما شد !
-از فرناز چه خبر ؟
سورنا : همه کاراشو واسه رفتن کرده !
-امیدوارم دیداره امروزمون اتفاقی باشه !
سورنا : اونقدرها هم اتفاقی نبود آدرس شما رو از فرناز گرفتم ولی توقع نداشتم این موقع صبح شما رو توی خیابون ببینم !
-برای چی آدرس من و از فرناز گرفتید ؟
پاکت سفیدی دستم داد و گفت : شما یه امانتی پیش ما داشتید !
-امانتی ؟
سورنا : یه یادگاری از شهروز !
-من دارم فراموشش می کنم !
یک تای ابروشو بالا داد و گفت : روی پیشنهادم فکر کردی ؟
خیلی قاطعانه گفتم : نه !
سورنا : خیلی دختر سختی هستی !
-در مقابل امثال شما باید از سنگ بود !
سورنا : از این همه محدودیت خسته نمی شید ؟
-این محدودیت و به چیزی که شما اسمش و گذاشتید آزادی ترجیح می دم !
سورنا : از فرناز شنیده بودم که خیلی مغروری !
-فرناز هم از این قائده مـ ـستثنی نیست ؟
سورنا : بله ولی کسی به پای شما نمی رسه !
پاکت و دستش دادم و گفتم : نمی تونم این و قبول کنم !
سورنا : حتی نمی خوای بدونی چیه ؟
پاکت و دستم داد و گفت : اگه دوس نداشتی بندازش دور !
وقتی دور شد پاکت و باز کردم باورم نمی شد به طور کل عکس چهار نفره ای که با هم گرفته بودیم و فراموش کرده بودم مطمئنا با این شرایط فعلی این عکس برام دردسر ساز می شد مخصوصا با ژستی که شهروز گرفته بود !
چشمامو بستم و شروع کردم به ریز ریز کردنش و دوباره به راهم ادامه دادم دیگه مهدیس و نداشتم که بهش پناه ببرم مهدیس تنها دوستم بود دوستای ما خارج از ساختمون چهار واحدیمون نبود فقط توی خیابونا و پارک ها قدم زدم ولی این اواخر چقدر گذر زمان کند شده بود هنوز ظهر نشده بود همراهم بارها زنگ خورده بود ولی حوصله توضیح و توجیه نداشتم شهامت روبه رو شدن با اتفاقی که قرار بود بیفته رو نداشتم !
ولی چاره ای نداشتم تا ابد که نمی تونستم فرار کنم نهایتا با تاریکی هوا باید برمی گشتم پس با اضطراب کلید و داخل قفل چرخوندم هنوز هم همون ماشین جلو ساختمون پارک بود هنوز هم همون خوش و بش ها همونطور که سرم پایین بود پله ها رو بالا می رفتم که به جسم سختی برخورد کردم چند قدم عقب افتادم حس کردم باز هم در حال سقوطم ولی خیلی ناگهانی دستی دور کمـ ـرم حـ ـلقه شد و به دنبالش جعبه کتابی رها شد آب دهنم و به سختی فرو دادم و هر دو بهم خیره شدیم این چهره هم مثل صدای دخترانه ای که صبح شنیده بودم غریبه آشنا بود نگاهم و ازش گرفتم اون هم به خونسردی دستش رو که دور کمـ ـرم حـ ـلقه شده بود کشید و مشغول جمع کردن کتابهاش شد شرمزده گفتم : کمکتون کنم ؟
-با صدای گیرایی گفت : اگه دوست دارید !
مقابلش نشستم و مشغول شدم کتاب آشنایی اون میون دیدم " زنان کوچک " هر دو با هم به سمتش دست بردیم و هر دوباهم دستمون و پس کشیدیم و بهم نگاه کوتاهی کردیم و به دنبالش خنده کوتاهی !
با صدای گیتا هر دو سربلند کردیم که غریبه آشنا با لحن صمیمی گفت : گیتا کلید واحد پایین وبرام میاری ؟
گیتا کلید و به سمتش گرفت و گفت : برای همین اومدم !
جعبه کتابو بغـ ـل گرفت و سری واسم تکون داد و رفت ! همونطور که با گیتا پله ها رو طی می کردم گفتم : برای چی کلید واحد خاله سوزی و دادی به اون غریبه ؟
گیتا خندید گفت : غریبه ؟
-اون کیه ؟
گیتا : حدس بزن !
-جون گیتا حوصله ندارم !
گیتا : زرنگی مفتکی ؟
پنج هزار تومنی دستش دادم و گفتم : بنال ؟
گیتا : مگه به گدا می دی ؟
پنج تومنی دیگه هم روش گذاشتم و گفتم : از اون گداهایی !
گیتا : کدوم ؟
همونایی که سر چهار راه می چسبن بهت می خوان مانتوتو جر بدن !
گیتا خندید و گفت : چربش کن !
تمام ته مونده کیفم و دستش دادم و گفتم : تو از اون گداهای سر چهار راهم گشنه تری !
گیتا : نوا کاری نکن زجرکشت کنما ؟
-گیتااااااااااااا !
گیتا : جوش نیار بابا می گم برات کلید واحد خودشون بود !
-چی ؟
گیتا : نوا برام جالبه تو شهیاد و نشناختی !
-شهیاد ...شهیاد بود...پسر خاله سوزی ؟
گیتا : نوا تارا رو ندیدی خیلی ماهه قیافه اش با بچگیاش مو نمی زنه !
-من از بچگیاش یه دختر دست و پا چلفتی و بی عرضه رو یادمه !
گیتا خندید و گفت : خجالت بکش نوا !
-با اقا بزرگ آشتی کردن ؟
گیتا : اقا بزرگ خودش ازشون خواسته برگردن !
-خدا رو شکر !
گیتا : تارا مدام سراغتو می گیره ؟
-صبح اونو آورده بودی سر وقتم ؟
گیتا : مگه بیدار بودی کوفت گرفته ؟
-بله منتها خودم و به خواب زده بودم !
گیتا : برای چی ؟
-من که نمی دونستم اونه یه فکرای دیگه کردم !
گیتا : شاید بی موردم فکر نکرده باشی ؟
-منظورت چیه ؟
گیتا : فکر می کنی دلیله آشتی آقا بزرگ و خاله سوزی چی باشه ؟
-نمی دونم !
گیتا : می دونی به روی خودت نمی یاری !
-نه !
گیتا خندید و گفت : خجالت بکش پسر به اون ماهی !
گیتا دستم و کشید و گفت : بیا خاله سوزی ازهمون لحظه ورود قبل از همه سراغ تو و مهراد و گرفت !
-خاله سوزی چه شکلی شده ؟
گیتا : فرقی نکرده قیافه اش بیش تر شبیه خاله بهنازه تا مادرم و بعد خندید و گفت : بر خلاف تصور بچگیامون اصلا بداخلاق نیست !
-وقتی بچه بودیم از اسمش وحشت داشتیم " سوزان "
گیتا : بیا همه منتظر عروس خانمن !
-کجا ؟
گیتا : واحده ما !
با لحن سردی گفتم : من اونجا نمی یام !
گیتا : تو گفتی فرنام و فراموش کردی ؟
-بله ولی حرکت خاله دیبا رو فراموش نکردم !
گیتا : نوا مادر..اون فقط...
-فقط من و نخواست !
گیتا : باور کن تو رو به اندازه روجا دوست داره !
-ولی روجا رو به من ترجیح می ده !
گیتا : بعنوان مادر بهش حق بده نگران آینده بچه اش باشه !
دلم نمی خواست بیش از این شاهد خرد شدنم باشم سرم و تکون دادم و گفتم : مهم نیست بریم شاید خاله سوزی مارو دوس داشته باشه !
گیتا : نوا مامان...میون کلامش پریدم و گفتم : کافیه گیتا دیگه نمی خوام چیزی بشنوم
با بازشدنه در همه نگاه ها به سمت ما چرخید زن خوش لباس و قد بلندی با لبخند پهنی به سمتم اومد سلام کوتاهی دادم بدون اینکه جوابمو بده بی معطلی بغـ ـلم کرد و گفت : تو کجایی عزیز خاله ؟
چقدر لحن گیرایی داشت درست مثل شهیاد دل آدم گرم می شد جوابی نداشتم که بدم فقط سکوت کردم همونطور که خاله سوزی بغـ ـل کرده بودم چشمم به دختر قد بلند و ظریفی افتاد که درست روبه روی من ایستاده بود خودم و از بغـ ـل خاله سوزی بیرون کشیدم و سرم و براش تکون دادم اما اون به سمتم اومد و محکم بغـ ـلم کرد چه خانواده پر محبتی بودند بوی عطرش تو بینیم پیچید سرم و به شونه ظریفش تکیه دادم و برای چند لحظه چشمامو بستم یعنی این همون دختر بچه دست و پا چلفتی بود که من و مهراد تمام عروسکهاشو دربه در کرده بودیم بر خلاف تصورم خیلی متین و موقر بود موهای قهوه ای روشنش درست مثل مادرش بود چشمهای طوسیش درست شبیه فرنام و اقا بزرگ بود چه آرامش عجیبی داشت دلم نمی خواست خودم و از بغـ ـلش بیرون بکشم که صدای مهراد من و از خلسه بیرون کشید :
نوا تموم کردی دختر مردم و !
حق با گیتا بود خاله سوزی بر خلاف تصور ما به شدت مهربون و خوش رو بود حتی بیش تر از مادر روجا و گیتا با تارا به شدت صمیمی شده بودند و مهراد مدام سربه سر شهیاد می گذاشت اصلا قبول شهیاد به عنوان همسر آینده ام واسم قابل باور نبود کسی رو که این همه سال بود ندیده بودم به یکباره برگشته بود از آخرین دیداری که داشتیم 15 سال می گذشت من الآن یک دختر 22 ساله و اون یک پسر 25 ساله بود ولی چهره و رفتارش پخته تر از سن و سالش بود برخلاف خواهرش موهای مشکی و چشمهای مشکی و قد نسبتا بلندی داشت شباهت زیادی به مهراد داشت از این تصور بی اختیار لبخند ضعیفی زدم وقتی نگاه خیره شو روی خودم حس کردم تازه به یاد آوردم که درست روبه روش نشستم نگاهم و ازش گرفتم و به روجا و گیتا که حسابی با تارا عیاق شده بودند دوختم و گفتم : من و یادتون رفته دخترا ؟ بله دیگه حکایت نو که اومد به بازارهه !
گیتا به سمتم اومد و در حالی که من و به طرف روجا و تارا می برد گفت : مگه می شه کسی دردونه اقا بزرگ و یادش بره مخصوصا حالا که داره عروس می شه !
تارا با چشمهای گشاد شده نگاهم کرد و گفت : قراره ؟
روجا سرش و کنار گوشم آورد و گفت : خواهر شوهرت بی اطلاعه !
تارا : فکر نمی کنی یکم زوده ؟
مهراد مداخله کرد و گفت : سن بابابزرگه من و داره کجا زوده ؟ در آستانه ترشیدگیه تارا نرم خندید و گفت : مگه حالا چند سالته ؟
گیتا به جای من جواب داد 22 سال به عبارتی یک سال از من و روجا کوچیکتره !
مهراد : یک سالم از من بزرگتره !
تارا : ولی اصلا بهت نمی یاد منم 22 سالمه !
روجا : بله می دونیم تو نوا به اختلاف یک روز به دنیا اومدید نوا 30 اسفند و شما 1 فروردین !
تارا : من و ببخش نوا ولی اصلا به خاطر نداشتم یعنی تو هر 4 سال یکبار تولدت می شه !
مهراد : زیادیش می کنه !
تارا : با این حساب مهراد کوچیکترین نوه اقا بزرگه چرا به نوا می گید دردونه !
هر سه با هم زدند زیر خنده که مهراد با لحن مظلومانه ای گفت : کی ما رو تحویل می گیره و بعد از کمی مکث گفت : فکر کنید من بشم دردونه !
گیتا در حالی که می خندید گفت : به سن و سال نیست که !
-شاید چون بابا بزرگ کنار ما زندگی می کنه بقیه این تصور و دارن !
مهراد : فقط تصوره ؟
روجا : نه گلم عین واقعیته !
گیتا : حقیقت به این تلخی ها هم نسیتا ؟
روجا دستی به بازوی مهراد زد و گفت : جمع زنونه است راهتو بکش و برو !
مهراد تعظیمی کرد و رفت تارا در حالی که با نگاهش بدرقه اش می کرد گفت : مهراد و از همه بیشتر یادم مونده بود !
روجا : نوا رو چی ؟
تارا : خاطره ای که از نوا داشتم کندن سر عروسک محبوبم بود !
گیتا خندید و گفت : بازم خوبه همین و یادت مونده نوا بیش از این در حقت ظلم کرده بود !
سقلمه ای نثار پهلوش کردم و گفتم : شیطنت اقتضای سنمون بود !
تارا : هنوزم اون عروسکتو داری ؟
-نینا منظورته ؟
تارا : فکر می کنم !
روجا : خیلیه که از دست مهراد در امان مونده !
گیتا : مهراد با عروسکای نوا کاری نداشت چون نوا همدستش بود !
تارا : دقیقا تصوری که از تو و مهراد داشتم یک دختر و پسر مومشکی و شیطون بود که مدام زیر میز قایم می شدن !
گیتا : چی کشیدیم ما از دست تو و مهراد نوا !
-من و مظلوم گیر آوردید مهرااااااااااااد !
××××××××××××××××××××
در تمام یک هفته ای که خاله سوزی خانواده اش به استثنای همسرش تهران بودند هیچ حرف خاصی رد و بدل نشد حتی هیچ کدوم رفتار منظور داری نکردند در این یک هفته متوجه شدم هیچ دلیلی برای مخالفت با شهیاد نداشتم پسر خالم بود و مورد اعتماد مادر و اقا بزرگ چهره متناسبی داشت و مهمتر از همه اخلاق گرم و صمیمی خودش که هر کسی و دلگرم می کرد قرار بود فردا صبح زود دوباره به شیراز برگردند تا این بار با اقا روزبه همسر خاله سوزی برای همیشه برگردند !
روجا در حالی که اتاقم رو مرتب می کرد گفت : فکر می کنی در نبود اقا روزبه قضیه رو مطرح کنند ؟
همونطور که روی تخـ ـت دراز کشیده بودم و رمان می خوندم گفتم : کدوم قضیه ؟
روجا : سرخوش بودی سربه هوا هم شدی ؟
-وای روجا کنایه نزن جون خودت !
روجا سرشو زیر تخـ ـت کرد و همونطور که اون زیر و مرتب می کرد گفت : فردا می پرن نباید یه حرکتی بکنن ؟
کتابو ورق زدم و گفتم : برای من دیگه هیچ فرقی نداره !
روجا کنارم رو تخـ ـت نشست و چندتا رمان دستم داد و گفت : شلخـ ـتگیم حدی داره مگه تو قفسه نداری که کتابات این زیر ولووند ؟
خندید م گفتم : من اخر شلخـ ـتگیم این و کیه که ندونه !
روجا : در تمام عمرت دستی به این اتاق کشیدی ؟
دستم و دور گردنش حـ ـلقه کردم و گفتم : تا وقتی دختر دایی گلی مثل تو و دختر خاله حرف گوش کنی مثل گیتا دارم واسه چی به خودم زحمت بدم ؟
روجا : واسه اینکه پس فردا که تشریف بردید خونه شوهر ایشون نه مثل بنده گلن نه مثل گیتا حرف گوش کن !
گونه های برجسته اشو بـ ـوسیدم و گفتم : نهایتا شما دو روز از روزای هفته تون و به من اختصاص می دید !
به طرفی هلم داد و گفت : بگو دوتا نوکر زرخریدم بذارن روی جهیزیه ات؟
-نه بابا دارم دوتاشو ؟
رمان و ازر دستم قاپید و گفت :حیف که روزای آخرته وگرنه حالتو می گرفتم حالا چی می خونی ؟
-رمان مشخص نیست ؟
روجا : موضوش چیه ؟
-رمانتیکه دیگه توقع داری چی باشه جنایی ؟
روجا : اگه یه روز قرار باشه رمان بخونم ترجیح می دم جنایی بخونم !
-نوا ؟
-هوم ؟
روجا : می گم به این فکر کردی خاله سوزی هم خالته ؟
-که چی ؟
روجا : هر کاری کنی آخرش عروس خالتی حالا فرقی نداره خاله دیبا باشه یا خاله سوزی !
همین حین مهراد با عجله وارد شد و گفت : هر چی نقشه کشیده بودیم پشم !
روجا : منظورت چیه ؟
مهراد : اقا داماد شهیاد نیست ؟
با روجا به طور همزما گفتیم : نیست ؟ ؟
مهراد سرشو به نشونه نه تکون داد با روجا نگاهی به هم کردیم و هر دو باز با هم گفتیم : کیه ؟
مهراد : الآن کنار اقا بزرگ بودم داشتیم قبضای آب و برق و زیر و رو می کردیم که گوشیش زنگ خورد کلی با طرف گرم گرفت و گفت منتظرتونیم بعد از اینکه خداحافظی کرد ازش پرسیدم منتظر کی هستیم ؟
گفت : اقای داماد ! داشتم با پدرش صحبت می کردم !
گفتم : اقا روزبه !
فکری کرد و گفت : کی گفته داماد شهیاده ؟ از خودم خجالت می کشیدم حالا باید چطور توی چشمای بقیه نگاه می کردم حالا که متوجه شدم که داماد و اشتباه گرفتم البته من که تنها مقصر نبودم همه این تصور و داشتن اومدن ناگهانی خاله سوزی بعد از این همه سال و آشتی کردنش با اقا بزرگ برگشتنشون به یکی از واحدهای اقا بزرگ اونم در این شرایط

سرم و به سر روجا تکیه دادم و گفتم : یعنی کی می تونه باشه ؟

فصل نهم
گیتا و روجا و بقیه مدام پله ها رو پایین و بالا می کردند مادر و خاله سوزی از صبح تمام واحد خاله سوزی که قرار بود پذیرای مهمونا باشه برق انداخته بودند همونطور که سرم و به میز 6 نفره نهار خوری تکیه داده بودم با احساس نگینی دستی روی شونه ام سر بلند کردم خاله دیبا بود لباس بلند و سرتاسر کرمی و قهوه ای پوشیده بود و دستی به صورتش کشیده بود نگاهم و دوباره به میز دوختم و سکوت کردم هنوز هم ازش دلخور بودم ولی اون تمام سعیش رو می کرد تا دوباره دلم و بدست بیاره صوتم و به طف خودش برگردوند و گفت : نمی خوای توی همچین روزیم من و ببخشی ؟
-همون لحظه بخشیدمتون ولی فراموش نمی کنم !
با صدای مادر هر دو برگشتیم در حالی که نگاهشو به من دوخته بود خطاب به خاله دیبا گفت : دیبا جون شما برو پایین بقیه منتظرن !
خالاه دیبا همونطور که می رفت گفت : منتظریم !
مادر چشم قره ای بهم رفت دوباره نگاهم و به میز دوختم !
مادر : قصد نداری بیای ؟
-نه !
مادر : همه به خاطر تو جمع شدن نوا !
پوزخندی زدم و گفتم : به خاطر من !
مادر : نکنه پشیمون شدی ؟
-اگه راهش بود که حتما این کار و می کردم !
مادر بازومو گرفت و همونطور که به سمت اتاقم می رفت گفت : خدا رو شکر .فعلا آماده شو ممکنه هر لحظه برسن !
در کمدم و باز کرد و در حالی که لباسامو وارسی می کرد گفت : تو چرا این قدر بی فکری نوا !
-باز چی شده ؟
مادر : من سرم شلوغ بود فراموش کردم واست لباس بخرم خودت نباید به فکر باشی !
خودم روبه روی کمدم ایستادم و گفتم : نیازی ندارم مگه لباسای خودم چه اشکالی داره ؟
مادر : گیتا و روجا سر و وضعشون از تو که مثلا عروسی بهتره !
-اونا دلشون سبزه مادره من !
مادر : نوا این قدر کنایه نزن صبر کن ببینم گیتا لباس مناسب نداره !
مقابل در ایستادم و راهشو سد کردم و گفتم : بمیرم اگه بذارم !
مادر : چه ایرادی داره گیتا مثل خواهرته !
عصبی دستم و تکون دادم و گفتم : من لباسای خواهرم و نمی پوشم !
گیتا بدون در زدن وارد شد و در حالی که نفس نفس می زد گفت : خاله بهناز نمی یان !
مادر نگران پرسید یعنی چی ؟
لبخند فاتحانه ای زدم و سرم و تکون دادم که گیتا خطاب به من گفت : منظورم اینه که الآن نمی یان تاخیر دارن شب می رسن !
دوباره دپرس شدم و نفس صدا داری کشیدم !
مادر زیر لب خدا رو شکر کرد و گفت : ای کاش از خدا چز بهتری خواسته بودم خیالم راحت شد حالا وقت داریم !
گیتا : ما که همه کارا رو کردیم ؟
مادر : جز اصل مطلب !
گیتا : چی ؟
مادر : کل کمد نوا رو بتکونی یه دست لباس درست و حسابی پیدا نمی شه حالا یکی نیست بگه اگه من به یادت نیارم خودت نباید حواست جمع باشه ! و به قصد واحد خاله سوزی رفت روی تخـ ـت نشستم با صدای بلندی گفتم : من لباس بخر نیستم دوس دارم زشت ترین دختر جمع باشم !
گیتا خندید و گفت: به خودت زحمت نده چون با این سر و وضع زشت ترین دختر جمع هستی !
با یک خیز بلند شدم در حالی با حالت دو به سمت در خروجی می رفت و موهای بلندش و توی چنگم گرفتم به سمت خودم کشیدمش !

--------------------------------------------------------------------------------
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 115 46,235 ۰۸-۰۷-۹۶، ۰۲:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من يك مطلقه ام | ياسمن ملکه برفی 74 66,217 ۳۰-۰۶-۹۶، ۰۲:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Foruzan
  رمان ضربان | mahtab26 sadaf 152 36,898 ۲۵-۰۶-۹۶، ۱۰:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: Behnaz.ph
  رمان استایل | هما پور اصفهانی و Doni.M sadaf 56 26,214 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۷:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 21,790 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۸:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: حدیث79
  رمان مـ ـستأصل... | yegane☻ sadaf 25 3,754 ۳۰-۰۵-۹۶، ۱۲:۴۸ ق.ظ
آخرین ارسال: rezaie
  رمان دزد خودتی | روژانو محمدی ~ MoOn ~ 109 22,563 ۱۸-۰۵-۹۶، ۰۹:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: SHIRINSH
  رمان ویلای پر دردسر | ayanz.m و Elena.A ملکه برفی 116 13,043 ۱۷-۰۵-۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: minoo_f
  رمان گوردخمه | مریم موسیوند ملکه برفی 44 11,153 ۱۶-۰۵-۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: z.mohebbi6044
  رمان افسانه ی تِرولد ... | Lord of Fear ملکه برفی 23 5,165 ۰۶-۰۵-۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ
آخرین ارسال: Fatemeh369

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
47 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
ملکه برفی (۱۸-۰۵-۹۴, ۰۶:۲۸ ب.ظ)، hadis hpf (۰۳-۱۲-۹۵, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، fatemeh80 (۲۶-۰۶-۹۴, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، elmer2014 (۲۰-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، "MJ" (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، sepeedeh (۰۵-۰۴-۹۴, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، azar (۰۱-۰۵-۹۵, ۱۰:۵۴ ب.ظ)، امیراحسان (۰۱-۰۵-۹۵, ۰۷:۳۹ ق.ظ)، ملاك (۰۲-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، amirreza (۱۳-۰۸-۹۵, ۱۱:۱۹ ب.ظ)، توکا (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۷:۵۵ ب.ظ)، shabi (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، bahar11 (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، هرچی (۲۰-۰۹-۹۴, ۱۱:۱۵ ب.ظ)، Sohey36 (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۲:۳۷ ق.ظ)، مریم74 (۰۴-۰۱-۹۶, ۰۹:۵۲ ب.ظ)، زهرا 145 (۱۴-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، شیشه (۱۴-۱۲-۹۵, ۰۳:۴۸ ب.ظ)، حوال (۲۲-۱۲-۹۵, ۱۱:۵۹ ق.ظ)، صبا1367 (۰۶-۰۵-۹۵, ۰۸:۰۵ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۰۶-۰۵-۹۵, ۰۴:۱۰ ب.ظ)، moonn (۰۲-۰۵-۹۵, ۱۱:۲۷ ق.ظ)، مرادی 2 (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۵:۰۶ ب.ظ)، Atefeh78 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۲:۲۳ ب.ظ)، romina.bbh (۱۱-۰۱-۹۶, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، Marzi-z62 (۲۹-۱۰-۹۵, ۰۹:۵۷ ق.ظ)، roghaeh (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، گلمن (۲۷-۰۱-۹۶, ۱۰:۵۳ ق.ظ)، لیان (۲۲-۰۷-۹۵, ۰۶:۰۷ ب.ظ)، shohreh (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۴:۴۷ ب.ظ)، Shasosa (۰۷-۱۲-۹۵, ۱۰:۳۴ ق.ظ)، بلتي (۰۲-۱۰-۹۵, ۰۲:۲۰ ق.ظ)، fahangar217 (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۹:۳۶ ب.ظ)، باران گیلکی (۰۲-۰۹-۹۵, ۰۴:۰۲ ق.ظ)، koko (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، Mariam33 (۱۰-۱۰-۹۵, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، سارا1339 (۱۵-۱۰-۹۵, ۱۱:۲۷ ب.ظ)، mahshidksh (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۲:۰۲ ب.ظ)، نرگس ۹۰۹۲ (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۱:۱۰ ب.ظ)، m.marjan20 (۱۱-۱۰-۹۵, ۰۱:۵۱ ب.ظ)، shahier (۲۵-۰۴-۹۶, ۰۲:۵۱ ب.ظ)، nafasjon (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، pari daryai (۰۶-۰۸-۹۶, ۱۰:۰۱ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۰۹-۰۲-۹۶, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، مامان فاطمه (۱۸-۰۴-۹۶, ۰۲:۴۵ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۲:۰۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان