امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عشق اجازه نمی گیرد | سهیلا
#1
یه دختریه به اسم نفس،جسور،لجباز،مغرور،شیطون وبلا...ماجرا از اونجایی شروع میشه که نفس مشغول به کار تو شرکتی میشه که ....

مقدمه
چه زیباست کسی را دوست داشتن
با او عشق را ساختن
چه زیباست برای کسی سرودن
او را بعد از خدا ستودن
او را در قصه ها شاه کردن
او را در دل خویش جا کردن
چه زیباست با عشق زندگی را ساختن
عشق را یافتن و تا ابد با او ماندن...

**
برای صدمین بار به ساعت مچیم نگاه کردم،سه ونیم بود.دقیقا یک ساعت وربع بود که من روی صندلی نشسته بودم.به منشی نگاه کردم ... نخیر!انگار نه انگار که یه موجود زنده روبروش نشسته! استرس داشتم... قلبم تندتند میزد... دستهامو توی همدیگه قفل میکردم بعد دوباره بازشون میکردم!
به نمونه کارهایی که باخودم اورده بودم نگاهی انداختم.یعنی میشه؟سرمو گرفتم بالا و زل زدم به سقف!بدون اینکه لبهامو تکون بدم با حرکت چشم وابرو توی دلم گفتم:
-خدایا یعنی میشه؟خدایا نوکرتم،کاری کن که من همینجا استخدام بشم.اصلا،اصلا دو هزارتا صلوات،نه نه زیاده!اوممم هزارتا ... اره
هزارتا صلوات نذر میکنم. باشه؟فدات شم ...
سرمو گرفتم پایین و دیدم منشی با تعجب زل زده بهم! حتما پیش خودش میگه دختره عقلش کمه که زل زده به سقف و برای ابزار و رنگش چشم و ابرو میاد و در اخر ته دلش شفاعت منو از خدا طلب خواهد کرد!
چشمهامو دوختم به نوک کفشهام، سکوت مطلق حکمفرما بود که یکدفعه با صدای زنگ تلفن چسبیدم به طاق!!!خواستم دهنمو باز کنم چیزی بگم که منشی با لبخند بهم گفت:
-میتونید تشریف ببرید اتاق رئیس!
خودمو جمع وجور کردم.کارهامو برداشتم و رفتم سمت اتاق رئیس!
چند ضربه به در زدم و داخل شدم.واااو چه ترکیب بندی ای پسر!!!چه هارمونی رنگی!!!به به! ماشاالله هزااارماشاالله!!! نه خوشم اومد!  همینجور مثل ندید بدیدا همه جارو نگاه میکردم که با سرفه شخص داخل اتاق به خودم اومدم....
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
-بفرمایید بنشینید...
یعنی خاک تو گورت نفس! فقط مونده بود پیش رئیس شرکت ضایع بازی دربیاری! برو گمشو بکپ رو مبل تا بیشتر از این گند نزدی! لبخند شرمگینی زدم و روی مبل روبروییش کپیدم! از اتاقش خوشم اومد ... محو دکوراسیونش بودم که ...
-خب!خانوم ...کیوانمهر،درسته؟
صاف و صوف نشستم و جدی جواب دادم
-بله!
چشمهاشو تنگ کرد و یه نگاه دقیق به فرم استخدامم انداخت. بعد چند ثانیه ارنجهاشو روی میز گذاشت ... دستهاشو تو هم قفل کرد وجلوی دهانش نگه داشت و گفت:
-بسیار خب! خانوم کیوانمهر...
مثل انالیزور زل زد بهم و ادامه داد:
-23ساله...لیسانس گرافیگ... از دانشگاه تهران! عالیه! امیدوارم نمونه کارهاتون این عناوینو تآیید کنه...
شیطونه میگه بزنم لهش کنم ها! همچین با غرور صحبت میکنه که انگار بهتر از خودش وجود نداره! نه مثل اینکه باید برم تو قالب نفس واقعی! مظلومیت بسه!
درنهایت خونسردی کارهامو برداشتم و رفتم سمتش ... گذاشتمشون روی میزش و برگشتم نشستم سرجام.
شروع کرد به بررسی کارهام، رفتم تو نخش! میخواستم عکس العملش رو ببینم. بعد از گذشت چنددقیقه که من با تلاش فراوانی که کردم و درنهایت هیچی از حالت صورتش دستگیرم نشد ، سرشو بلند کرد وگفت:
-اممم .. .عالی نیست! اما خوبه! جای پیشرفت دارید...
ایششش! حالا از خداشه منو استخدام کنه ها ... از روی میزش بلند شد و کارهامو گرفت سمتمو گفت:
-باهاتون تماس میگیریم...
دوست داشتم جفت پا برم تو حلقش! آدم ازخود راضی!!! که چی مثلا؟ اقا این میزو مقام به کسی وفا نکرده ... خشممو پنهان کردم و خیلی ریلکس بلند شدم و رفتم سمتش ... کارهامو از دستش گرفتم و بدون هیچ حرفی رفتم سمت در! دستمو گذاشتم رود دستگیره که صداشو شنیدم ... خوبه!منتظر بودم!
-یکی از کارهاتون جا موند...
بلبخندمو قورت دادم و برگشتم سمتش ... ابروهامو دادم بالا و خونسرد گفتم:
-واقعآ...؟ باشه یادگاری!!!
دیگه صبر نکردم و از اتاقش زدم بیرون و سریع السیر ازشرکتش خارج شدم! الکی خوشحال بودم. نیشم تا بناگوش باز بود. یه حسی تو وجودم میگفت فردا باهام تماس میگیرن!!! یعنی حق نداشتن که باهام تماس نگیرن!!! چون من نفس بودم! نفس کیوانمهر! لبخندی زدم و برای اولین تاکسی دست بلند کردم ...
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
مثل همیشه دستمو گذاشتم روی زنگ خونه و پشت سرهم زدم! میتونستم چهره غضبناک مامان رو تصور کنم! در باصدای تیک باز شد و وارد خونه شدم ... حیاط کوچولو موچولومونو رد کردم و از پله ها بالا رفتم. خم شدم و بندهای کتونیمو باز کردم. وقتی بلند شدم همون چهره غضبناکی رو که حدس زده بودمو دیدم! اوه! اوه! حسابی شاکیه! خودمو زدم به بی خیالی ... کُرنش خفنی کردم و گفتم:
-سلام بر ملکه زیبایی ها
تا کمر خم شده بودم یعنی ... مادرم رحم کن ، کمر نابود شد! بالاخره بعد هفت هشت ثانیه صدای خنده ارومش رو شنیدم ... کمرمو راست کردم و دیدم گره های ابروش باز شده و مهربون نگاهم میکنه، دوباره گفتم:
-اجازه ورود هست؟
کارهامو از دستم گرفت و گفت:
-اولا سلام ... دوما تا خوش اخلاقم بیا برو تو خونه!
یه بوس روی گونه ش کاشتم و رفتم داخل. اوممم چه بوی قیمه ای میاد.اشتهام رو تحریک میکرد. سریع رفتم سمت اتاقم و لباسهامو عوض کردم بعد هم یه ابی به دست و صورتم زدم و تروتمیز رفتم سر میز ناهار...
-به به! چه کردی ناهید خانوم جون؟! دستت طلا! نمی دونی چقدر گشنمه؟!
-نوش جونت عزیزم، ناهارتو بخور بعد برام تعریف کن که چی شد چی نشد؟
غذامو قورت دادم و گفتم:
-چشم!
بعد از ناهار لذیذ مامانکم میزو جمع کردیم. ظرفهارو که شستم رفتم پیش مامان توی پذیرایی نشستم و همه چیزو براش تعریف کردم که در پایان صحبتهام گفت:
-حالا مطمئنی فردا تماس میگیرن؟
یه پر پرتقال چپوندم توی دهنم و گفتم:
-پس چی؟! مگه میشه کسی نمونه کارهای منو ببینه و بعد قبولم نکنه؟
مامان شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
-چی بگم والا؟ حالا تو هم بیخودی دلتو صابون نزن مادر. اومدو زنگ نزدن.
با لحن خبیثانه ای گفتم:
-زنگ میزنن، حالا ببین!
مامان سری به نشونه تاسف تکون داد و دیگه چیزی نگفت. شاید زیادی از خودم مطمئن بودم ولی خب خداییش کم دختری نبودم! توی دانشگاه جز بهترینها بودم.چند تا از پسرهای کلاسمون له له میزدن که یه گوشه چشمی بهشون نشون بدم اما من عین خیالم نبود و اگه هم میومدن سمتم جوری حالشونو میگرفتم که تا یه هفته حتی از کنارم هم رد نمیشدن! دست خودم نبود؛انگار یه جور عادت شده بود برام که پاچه پسرها رو بگیرم! مامانم همیشه به خاطر این رفتارم منو سرزنش میکرد و میگفت:
-نفس غرور و جسارت خوبه اما به اندازه اش! افراط توی هرچیزی عواقب خوشی نداره ها، از من گفتن..
اما من به این حرفهاش اهمیت نمیدادم و نخواهم داد! من همینی ام که هستم...
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
صبح با غرغرهای مامان یکی از چشمهامو به زور باز کردم و دیدم که تلفن به دست اومد توی اتاقم و بهم اشاره کرد که بلند شم. با رخوت از تختم پایین اومدم ... یه ابی به دست و صورتمو زدم و رفتم سر میز صبحانه نشستم.چاییمو شیرین کردم و شروع کردم به نشخوار کردن!مامان هنوز گرم صحبت با تلفن بود. میدونستم تنها کسی که ساعت 9صبح زنگ میزنه خونه ما مامانیه(مادر مامانم). بالاخره بعد بوقی مامان از تلفن که فکر کنم دیگه جزغاله شده بود،دل کند و اومد کنارم نشست. لقمه مو با چایی قورت دادم و رو به مامان گفتم:
-قلمبه چی میگفت؟
مامان اخم دلنشینی کرد و گفت:
-نفس! به مامان من نگو قلمبه!
-چشممم! حالا چی میگفت؟
-مثل همیشه... راستی برای اخر هفته دعوتشون کردم، به مهساو مانی هم میخوام بگم که بیان.
از جام بلند شدم و گفتم:
-خوبه!
نزدیکای انفجار معده م از پشت میز بلند شدم و راهمو به سمت اتاقم کج کردم که صدای نستبا بلند مامانو شنیدم:
-نفس ... تربخدا اتاقت رو مرتب کن! مثل میدون جنگ میمونه!
باشه ای گفتم و وارد اتاقم شدم. یه نگاه به دورتادورش انداختم. مامان راست میگفت، به بازار شام گفته بود زکی!!! نمیدونم با ایندفعه چندمین بار میشد که مامان بهم می گفت که یه دست نوازش ی به اتاقم بکشم؟! صدمین بار؟ هزارمین بار؟ تصمیم گرفتم یه ایندفعه رو به حرفش گوش بدم. عین بختک افتادم به جون اتاق ... نزدیک دوساعت کلفتی کردم و درنهایت با جمع اوری کوهی از کاغذهای باطله و تعدادی چند از سی دی های غیراخلاقی کارم رو به اتمام رسوندم!!! البته خب میدونید چیه؟ کاغذ باطله هارو انداختم دور ولی سی دی هارو خب حیفم اومد!!! به مامانم نگید ها! خلاصه دیگه داشتم جون میدادم که عینهو جنازه ولو شدم روتخت و در کثری از ثانیه بیهوش شدم ...

با صدای زنگ موبایلم چشمهامو باز کردم. من کی خوابم برد؟؟؟ کله مو خاروندم و گوشیمو از روی عسلی برداشتم ... بدون اینکه به شماره نگاه کنم چسبوند مش به گوشم...
-بله؟
-سلام. خانوم کیوانمهر؟
چقدر صداش اشناس! فامیلی منو از کجا میدونه؟ عجیبا قریبا!
-سلام. بله خودم هستم. بفرمایید...
-از شرکت نوین تماس میگیرم!
شرکت نوین؟ چشمهامو روی هم فشار دادم و انگشت اشاره و شصتم رو گذاشت روی پیـ ـشونیم و فشار دادم ... نوین ... نوین ... نوین...!!! چی؟؟؟ ن
وین؟؟؟ یادم اومد! یکدفعه چشمهامو باز کردم و مثل فنر نشستم روی تخت
-الو ... خانوم کیوانمهر؟ هنوز پشت خط هستید؟ الو...
یعنی قیافه م دیدن داشت ... موها سیخ تو هوا ... بدن عرق کرده ... دست و بالم کَرو کثیف ... اوف! بالاخره زبونم به کار افتاد و گفتم:
-ب...ب...بله؟!
-باهاتون تماس گرفتم که بگم خوشبختانه با استخدامتون در شرکت موافقت شده، فردا صبح ساعت 8اینجا باشید لطفا!
یه لبخند به اندازه اقیانوس رو لبهام اومد و گفتم:
-واقعا؟؟؟ چشم!!! حتما میام، قطعا میام، صددرصد میام، سر ساعت میام، ف..
-خانوم کیوانمهر!!!
لال شدم و اروم گفتم:
-بله، ببخشید ...
-خواهش میکنم، به امید دیدار
صدای بوق ممتد پیچید توی گوشم. گوشی رو گرفتم جلوی صورتم ... چند ثانیه بهش زل زدم و بعد با یه حرکت کانگورویی پریدم بالا ...
-یوهووو...استخدام شدم...! خدااا...! نوکرتم...! هورااا...
بدون فوت وقت سریع رفتم سمت دی وی دی و روشنش کردم و دکمه PLAY رو زدم ... از شانس من یه اهنگ قنبری وشاد که فکرکنم برای عهد سوق بود شروع کرد به خوندن! اگه هرزمان دیگه ای بود قطعا این سی دی رو تیکه تیکه میکردم ... ولی اون لحظه فقط میخواستم خوشحالیمو یه جوری تخلیه کنم، پس
شروع کردم به قر دادن ... خودم هم همراه خواننده میخوندم...
کفتر کاکل به سر های های
این خبر ازمن ببر وای وای
بگو به یارم، نکن ازارم، بگو برگرده
چشم به راشم من
خاطرخواشم من
چشم به راشم من
خاطرخواشم من ...
یعنی دقیقا تیپ و قیافه م عِند این اهنگ بودا ... یه دور زدم ودیدم مامان با دهن باز توی چهارچوب در ایستاده منو نگاه میکنه ... رفتم سمتش و دستشو کشیدم و با خودم همراهش کردم! بیچاره هنوز تو شوک بود! یه لحظه به خودش اومد و رفت اهنگ رو قطع کرد ... همونطور که نفس نفس میزدم گفتم:
-إ...مامان چیکارمیکنی؟؟؟
مامان یه دستشو زد به کمرش و گفت:
-معلوم هست چته؟ صدای این وامونده تا سر کوچه میومد ... هیچ قیافه تو دیدی؟
مگه مامان رفته بود بیرون؟؟؟ چه جالب من اصلا نفمیدم! یه دفعه یادم افتاد که خبر مهمه رو به مامان نگفتم. مثل بچه ها با ذوق گفتم:
-مامانی استخدام شدم! استخدام!
حالت صورت مامان کم کم اروم شد و یه لبخند اومد روی لبهاش ...
-تو...تو...راست میگی؟ اره نفسم؟
دستهامو دور گردن ش انداختم و پوست لطیفش رو بوسیدم، بوی گل میداد
-اره...اره مامانکم، اره ناهید جونم، دیدی گفتم زنگ میزنن...دیدی؟!
محکم بغلم کرد و گفت:
-قربون دختر خودم برم من. خدایا شکرت...
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
به خودم توی ایینه نگاه کردم ... راضی بودم، ارایشم که در حد معمول بود ... تیپم رو هم با یه مانتوی خاکستری تا روی زانو ... شلوار مشکی لوله تفنگی ... شال مشکی و کیف و کفش طوسی اسپرت تکمیل کرده بودم. دوست داشتم به عنوان اولین روز کاری تمیز و مرتب باشم!   بالاخره از ایینه دل کندم و بعد از خداحافظی از مامانکم با کوهی از انرژی به سمت شرکت نوین راه افتادم...
کرایه تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم و با نهایت ارامش و خونسردی وارد ساختمان شدم ... با توقف اسانسور در طبقه هشتم یه بار دیگه به خودم توی ایینه نگاهی اندختم ... همه چیز خوب بود، خب بزن بریم نفس خانوم!
وارد شرکت شدم. منشی نبود! تعجب کردم ... به ساعت نگاه کردم 7و45 دقیقه! یعنی هنوز هیچ کس نیومده؟ پس چرا در باز بود؟ اصلا به من چه! روی یکی از صندلی ها نشستم. احساس کردم یه صداهایی میاد. فوضولیم گل کرد و گوشهامو تیز کردم. صدا از اتاقی میومد که کنارش تابلوی کوچک معاونت رو نصب کرده بودن ... انگاری دو نفر داشتن جروبحث میکردن! چیز زیادی دستگیرم نشد، چون اروم حرف میزدن ... یکدفعه صداها اوج گرفت! صدای بغض دار یه زن بود که گفت:
-خسته شدم سروش! اگه تا اخر این ماه خواهرت رو راضی کردی که هیچ وگرنه..
صدای یه مرد که معلوم بود خیلی عصبانیه حرف زن رو قطع کرد و گفت:
-وگرنه چی؟ ها؟ بگو دیگه...
زن با صدایی لرزونی گفت:
-وگرنه مجبورم به حرف بابام گوش بدم!
از دادِ مردِ تو جام تکون خوردم ...
تو غلط میکنی! به خدا اگه بفهمم اون پسرۀ عوضی اومده خونتون میکشمت سارا ! فهمیدی؟! میکشمت!
تو همین لحظه در اتاق باز شد و یه دختر اومد بیرون. إ ... این که منشی شرکته! بدون توجه به من دویید به سمت دستشویی. در اتاق معاونت هم محکم بسته شد! بعد از 5دقیقه منشی که فهمیدم اسمش سارا ست از دستشویی بیرون اومد و به سمت میزش رفت و روی صندلی نشست ... سرشو گذاشت روی میز ... اصلا منو ندید! یه خورده که گذشت سرشو بلند کرد و چشمش بهم افتاد ... تعجب کرد! با بهت نگاهم میکرد، کم کم به حالت عادی برگشت و خودشو جمع و جور کرد ... با دستپاچگی گفت:
-ببخشید! اصلا متوجه حضورتون نشدم!
نمیخواستم ناراحتش کنم، با لبخند گفتم:
-اشکالی نداره.
لبخند شرمگینی زد و گفت:
-راستش ... رئیس هنوز نیومده، باید منتظر بنشینید.
-باشه، مشکلی نیست.
کم کم کارمندها رسیدن و هرکسی به سمت قسمت خودش رفت. از سارا خوشم اومده بود، دختر سربه زیر و ارومی بود. دلم میخواست بیشتر باهاش اشنا بشم، برای همین گفتم:
-اسمت سارا ست ... درسته؟
سرشو بلند کرد و خیره نگاهم کرد. سرمو کج کردم وبا لحن مظلومانه ای گفتم:
-ببخشید. اخه صدای اون مردی که اسمت رو گفت اینقدر بلند بود که من شنیدم.
لبخند مهربونی زد و گفت:
-اشکالی نداره. اسمم هم درست گفتی ... سارا هستم، سارافرهمند.
-اسم من هم که میدونی دیگه؟
تک خنده ای کرد و گفت:
-اره، نفس کیوانمهر.
چشمکی زدم و گفتم:
-افرین دختر خوب!
میخواستم از اون حال و هوا دربیاد ... برای همین گفتم:
-ولی خودمونیم خیلی خشگلی ها شیطون!
لُپاش گل انداخت ... دستی به روسریش کشید و اروم گفت:
-ممنون، تو هم زیبایی ... مخصوصا ابروهات،من عاشق این مدل ابروهام.
دستم رو گذاشتم روی ابروم و گفتم:
-قابلی نداره...
لبخندی زد و گفت:
-نه، روی صورت خودت خوشگلن!
گرم صحبت شده بودیم که شاه دوماد وارد شد ... سارا به احترامش بلند شد و سلام کرد ولی این پسرۀ مغرور فقط کله گنده اش رو تکون داد و بدون توجه به من رفت سمت دفترش ... نکبت!
بعد چند لحظه تلفن سارا زنگ زد و اجازه ورود من صادر شد! بلند شدم و راه افتادم ... چند ضربه به در اتاقش زدم و بعد از کسب اجازه وارد شدم ... با نهایت ادب سلام کردم و خیلی شیک و مرتب روی یکی از مبلها نشستم و پای راستمو روی پای چپم انداختم ... با جدیت زل زدم بهش...
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
جدی نگاهش کردم و تاحدی با غرور! پروندۀ تو دستش رو روی میز گداشت و خیلی سرد و یخی زل زد بهم و گفت:
-خیلی سریع میرم سر اصل مطلب چون زیاد وفت ندارم! ببینید خانوم روش استخدام دائم من در شرکت به این شکله که به شما یک ماه فرصت میدم تا بتونید خودتون رو به من ثابت کنید! نحوۀ فعالیت شما در این یک ماه به خودتون بستگی داره. اگر بتونید پیشرفت چشمگیری داشته باشید، من سر ماه باهاتون قرارداد میبندم. درغیر اینصورت عذرتون رو میخوام و باید از این شرکت تشریقتونو ببیرید!ا ین رو هم مطمئن باشید که تمام کارمندان این شرکت به این روش استخدام شدند، متوجه شدید؟
قاطع گفتم:
-بله!
یه ابروش رو بالا داد و گفت:
-خوبه! حالا میریم سراغ قوانین شرکت! اول اینکه من
به نظم خیلی اهمیت میدم! سرساعت 8 باید در شرکت حضور داشته باشید چه من باشم چه نباشم! سرساعت5 هم میتونید برید! دوم، اگر مشکلی براتون پیش اومد که نتونستید سرساعت بیایید یا اصلا نمیتونید بیایید با من تماس میگیرید و اطلاع میدید ... تاکید میکنم که فقط باید با من تماس بگیرید! مورد اخر هم اینکه هیچ کس حق سرکشی کردن در برابر من رو نداره!
اوهوو! انگار سربازیه!!! مثل اینکه جو ریاست بدجور خفه ش کرده. بدبخت بیچاره دوباره دارم بهت تاکید میکنم که این پست و مقام به گنده تر از تو وفا نکرده چه برسه به تو جوجه امروزی! سری از روی تاسف تکون دادم و... ای وای! چه اخمی کرده! چه ترسناک شدیهو ! زشت! اصلا به روی خودم نیاوردم و با پررویی تمام گفتم:
-نکتـهٔ دیگه ای مونده که نگفته باشید؟
با همون اخم غلیظ روی صورتش گفت:
-خیر!!! در مورد وظایفتون هم اقای انوری توضیحات مربوطه رو میدن! حالا هم میتونید تشریف ببرید!!!
از روی مبل بلند شدم و گفتم:
-خیلی هم نیکو! بااجازه!
رفتم سمت در که صداشو شنیدم ... برنگشتم ولی صدای قدمهاش رو شنیدم که بهم نزدیک میشد. کنارم ایستاد، دست به جیب کمی به طرفم خم شد و اروم گفت:
-من استادم تو کوتاه کردن دُمِ ادمهای زبون دراز و گستاخ! گفتم بهتون بگم تا بدونید ...
پس جنگ شروع شد! بسیار خب اقای رئیس! اولیش رو داشته باش..
دست به سینه زل زدم بهش. جاخورد اما طاهرشو حفظ کرد ... فقط یه کلمه گفتم:
-باشه!
بیشتر جاخورد، حتتما توقع داشت که جواب برنده تری بهش بدم ... اما نه! حالا بهت نشون میدم کی زبون کیو کوتاه میکنه ... زیر لب (با اجازه ای) گفتم و از اتاقش زدم بیرون ... میدونستم با همین یه کلمه چقدر حرصش دادم! حالا دارم برات رئیس جون ...
خنده بر لب میزنم تا کَــس نداند رازِ من
ورنه این دنیا که مـــا دیدیم ، خندیدن نداشت ...! 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید

ادامه رمان را در لینک زیر دنبال کنید

http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%B1...9%84%D8%A7
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
2 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۰-۱۰-۹۹, ۰۴:۵۸ ب.ظ)، B.gh@neh (۲۴-۱۰-۹۹, ۰۲:۱۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان