اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان عشق با اعمال شاقه | ایکسا
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۶ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 39

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عشق با اعمال شاقه | ایکسا
#1
داستان تو سه فصل بخش بندی شده:

فصل اول خاطرات نارگل
فصل دوم گمشده
فصل سوم تلافی

خلاصه رمان:

داستان دختری به اسم نارگل هستش که با یه تصادف زندگیش 180 درجه تغییر میکنه و مسائلی پیش میاد که با همه چی غریبه میشه .بعد از سالها که خودشو فراموش کرده ......

ژانرش احساسی-هیجانی--اجتماعی


 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin
#2
بسم الله الرحمن الرحیم[عکس: -2-40-.gif]

به صحنه ی مقابلم زل زده بودم، از بین شکستگی های شیشه ی جلوی ماشین تنها چیزی که چشمم میدید تاریکی و خلوتیه خیابون و سکوتی که صدای خواننده مورد علاقم که با هیجان قسمتی از ترانه رو فریاد میکشید و سکوت خیابان را میشکست بود. تمام ذهنم ده ثانیه آخر و مرور میکرد : کسی داشت از خیابون رد میشد زدم زیرش ... دستام هنوز رو فرمون بود با وحشت اطرافمو نگاه کردم هیشکی نبود با ضعف دست بردم به دستگیره ی در و بازش کردم سوز سردی که ناشی از هوای پاییزی اون شب بود تو ماشین پیچید باعث شد بلرزم پامو بیرون گذاشتم و با گرفتن در از ترس افتادن سعی کردم به شخصی که جلو ماشین رو زمین افتاده بود نگاه کنم زانوهام میلرزیدن با ترس و لرز نزدیکش شدم حس سرگیجه گرفتم ،رو زمین کنارش نشستم یه مرد بود که رو دست چپش افتاده بود و جز خونی که اطراف ریخته شده بود و لحظه به لحظه به لحظه بیشتر میشد چیزی ازش نمی دیدم.دستمو بردم جلو و همونجور آروم صدا زدم:
آق ...آقـا ...شم... شما حا...لتون خوب...ه؟!
یهو شخص برگشت و با صورت غرق به خون و چشمای از حدقه در اومده و دهنی که خون ازش بیرون می ریخت داد زد:قــــــاتــــــل!!!

**********************************

- نـــــــــــــــــــــــه !!! نــــــــــــــــــه ....نــــــــــــــــــــه

صدای جیغم تو گوشم پیچید .تو جام نشستم هنوز نفس نفس میزدم به اطرافم نگاه کردم تو اتاق خودم بودم .دستام ناخودآگاه یقه ی لباس خواب عروسکیمو پایین میکشد تا هوائی رد و بدل بشه .اشک تو چشمام جمع شده بود حس خفگی داشتم بغض تو گلوم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.در با صدا باز شد تاریکی مطلق اتاق و نوری که از بیرون میومد شکوند.لیلا آروم نزدیک شد و لبه تخت نشست و لیوان آب و نزدیکم کرد دستشو پس زدم ملافه رو کنار زدم و پاها مو از تخت آویزون کردم خواستم بلند شم که بازومو گرفت و مجبورم کرد بشینم و با تحکم ادامه داد:
-آب بخور آروم بشی.با لجبازی هیچی درست نمیشه!
دستمو از دستش دراوردم و آرنج هامو رو زانوم گذاشتم و صورتمو تو دستام گرفتم و سعی کردم کابوس همیشگی لعنتی رو فراموش کنم .
لیلابا لحن آروم و تسلی دهنده یی ادامه داد:عزیز دلم درک میکنم چی میکشی اما با خودخوری چیزی درست نمیشه .کاریه که شده.امید فردا قرار دادگاه داره.فردا همه چی معلوم میشه قربونت برم تو باید..
وسط حرفش پریدم و سعی کردم صدائی که میلرزید و مخفی کنم :چی میشه هان ؟؟؟! شک نکن رضایت نمیده منو هم می برن زندان...
بغض سمج توی صدام شکست و اشک هام دونه به دونه رو گونه م میریختن نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم سرمو تو بغلش گرفت و آروم آروم دلداریم میداد.دلداری که خودش بهتر میدونست با شرایط پیش اومده و شاکی پرونده ی تصادف لعنتی م زیاد آرامش بخش نخواهد بود.

****************

لیلا:آماده ای؟
-نمیدونم چرا انقدر دلشوره دارم !!!
عمه:عمه قربونت برم دلشوره واسه چی حالا که اون آقا راضی شده شکایتشو پس بگیره تو چرا دلشوره داری مادر
لاله:منم با نارگل موافقم.منم ته دلم یه جوریه.اصلا اینکه تا دیروز میخواست نارگل و بفرسته زندان چجور یهو شکایتشو پس گرفته هان؟؟؟
لیلا با تشر و چشم و ابرو جوری که لاله متوجه بشه داره بیشتر اوضاع روحی منو خراب میکنه رو به لاله:
-حالا که راضی شده ... تو خونه نشستی چی میدونی امید چقدر رفت و اومد تا بتونه چارکلام حرف باهاش بزنه راضیش کنه.مثل اینکه یادتون رفته نامزدم وکیله ها
لاله:بابا نـــــــامزد!!! ..کشتی مارو ...یکی بیاد اینو بگیره حالا تا عصر می خواد تعریف نامزد کچلشو بکنه
عمه تکیه شو از دیوار برداشت و با کمک دیوار هیکل سنگین و گوشتی شو از رو زمین بلند کرد و خطاب به دخترا تشر رفت:
بسه دیگه!!ببین چه بساطی داریم ها.این بچه رنگ به روش نمونده شما ها دارین حرص چی رو میزنید.پاشین برین به امان خدا.
باقدم های سنگینش به من که به اپن تکیه داده بودم نزدیک شد و دستامو تو دستاش گرفت و آروم جوری که دخترا نشنون گفت:عمه قربونت برم نگران هیچی نباش نذر کردم امام رضا مادر خودش ضامنت میشه از این مشکل رها میشی من دلم روشنه چیزی نمیشه.غصه نخور چشمون سیاه من!!

با صدای عمه بازم بغض تو گلوم سنگین تر شد و قبل از اینکه بترکه صدای مذخرف پلنگ صورتی زنگ خوری لیلا بلند شد و باعث شد یادم بیاد که علاقه زیادش به رنگ صورتی چقدر سوژه خنده ی همه مون بود.سعی کردم به عمه که با چشمای غمگین و به اشک نشسته اش بهم زل زده بود لبخند بزنم.صدای لیلا بلند شد:باشه باشه باشه خو چقدر تاکید میکنی زنگ میزنم آژانس ..قول دادم دیگه چقدر میگی امید!؟صداش موقع خداحافظی چند درجه آرومتر شدو بعد از قطع گوشیش سمت لاله چرخید و گفت:
- لاله امید نمیتونه بیاد دنبالمون باید بره دنبال پسره زنگ بزن به آزانس
لاله با گیجی جواب داد:آژانس چرا ماشین تو حیاطه که؟!
لیلا که دیگه از دست خنگ بازی های لاله به ستوه اومده بود داد زد :
-میبینی مامان؟؟هی چی میگم هی یه چی جواب داره بهم بده ؟؟به دل ما موند یه بار این دختر یه چشم به خواهر بزرگترش بگه!

عمه از صدای لیلا تکونی خورد برگشت سمت لاله و جوری که شر و بخوابونه از لاله خواست هرکاری خواهرش میخواد براش انجام بده و خودش به سمت آشپزخونه رفت.لاله هم رفت تا با تلفن زنگ بزنه.فقط من موندم و لیلا که به سختی سعی داشت تو چشمام نگاه نکنه.سرمو زیر انداختم و تو دلم گفتم:از اول هم امید با گواهینامه گرفتن من مشکل داشت که این جریان هم باعث شد دیگه با خیال راحت نذاره لیلا هم پشت فرمون بشینه.

دستی رو شونه م زد و لاله با چشمهایی که از عمه به ارث بده بود و صورت گرد و سبزه وبا نمکی که آدم ناخودآگاه دلش میخواست لپاشو بکشه و بینی گوشتی کوچولوئی که شاید تنها عیب صورتش بود استفهامی بهم نگاه میکرد.

-چیه ؟؟چرا زل زدی به من؟؟
لاله:واقعا نمیشنوی؟؟؟حالت خوبه ؟دستات هم که یخه نترس بابا امید کارشو بلده .حالا هم پاشو آژانس اومده لیلا تو حیاطه داره صدات میکنه..

***************

-اینجاست؟؟
لیلا:آره آدرسش که مال اینجاست.بعد برگشت سمت راننده ممنون آقا چقدر شد؟

در و باز کردم و پیاده شدم نگاهم به ساختمون جلوی روم بود به نظر ساختمون مسکونی ده طبقه بود که نمای بیرونیش گچکاری های سفید و رنگی بود که ناخودآگاه ادمو یاد کیک مینداخت.همونجور که به ساختمون مقابلم خیره شده بودم.لیلا دستمو گرفت :وای چرا انقدر دستات یخ شدن نارگل؟؟
-چیزیم نیست.چرااینجا قرار گذاشتن ؟مطمئنی امید هم اینجاست؟
لیلا همونجور که دستمو میکشید و به نگهبانی نزدیک میشد جواب منم داد:
-آره صبح از بیمارستان مرخصش کرده اوردش اینجا .از صبح هم همینجاست .
-ببخشید آقا !!مهمونای آقای کیان هستیم میشه درو باز کنید.

نگهبان با احترام دروباز کرد و داخل محوطه شدیم .تموم طول مدت مسیر دست لیلا رو گرفته بودم و دنبالش مسیر سنگی محوطه رو تا در اصلی ساختمون گرفته بودم و داشتم اولین برخوردم و با کسی که تا لب مرز مرگ برده بودمش و پیش خودم ترسیم میکردم.

آخرین باری که دیدمش زیر اون همه دستگاه و تجهیزات پزشکی دیدنش سخت بود اما حول و حوش 30 سال به بالا میزد رنگ پوستش روشن بود موهای قهوه ای تیره و قد کشیده ای داشت فقط اینارو تا قبل از بیهوش شدنم یادم مونده بود.

تمام مسیر راه هردومون سکوت کرده بودیم.تنها صدای موزیک اسانسور سکوت و میشکست طبقه 5 م آسانسور از حرکت ایستاد و از آسانسور خارج شدیم دو تا در سمت چپ و راست مون بودن سرگردون بین در واحدها ننگاه میکردم که لیلا دستمو کشید و روبروی خودش قرارم داد و با اینکه قدش از من کوتاه تر بود ولی به لطف کفشای پاشنه بلندش زل زد تو چشمام :
-نارگل خوب گوش کن ببین من چی میگم این آخرین شانس توهه که داری!! امید خیلی اصرار کرد تا طرف قبول کرد.خواهش میکنم هرچی شنیدی محکم برخورد کن.نمیخوام ازت ضعف ببینم.ببین یه اتفاقی افتاده کم یا زیاد مقصر بودی ازت میخوام با عقل و منطق باهاش برخورد کنی.باشه گلم؟؟؟
-م..م..ن متاسفم لیلا اگ ... اگه اذیتتون کردم ..م..ن ..ف..فقط...باورکن کسی هولش داد قسم میخورم به خاک مام..
لیلاانگشت اشارشو گذاشت رو لبم:هیششش میدونم میدونم .نمیخواستم ناراحتت کنم. تو مارو اذیت نکردی اتفاقی ه که افتاده .خودت خوب میدونی نارگل تورو اگه بیشتر از لاله دوست نداشته باشم کمتر دوست ندارم پس حرف دیگه ای نباشه . سخته برام ببینمت تو زندان یا اینجور جاها باشی.سخته برام اینجوری ببینمت .فقط میخوام بهم اعتماد کنی باشه؟؟
- ...
لیلا:باشه خواهری؟؟؟گوش میدی به من؟؟
با آروم ترین ترین صدائی که تونستم جواب دادم:
-باشه
چشماشو بست و سعی کرد به خودش مسلط بشه چرخید سمت راستش و زنگ واحد و فشرد .علاوه بر استرس و اضطرابی که هر لحظه شدت میگرفت کنجکاو بودم بدونم این چه تصمیمی ه که لیلا گرفته و ازم میخواد بهش اعتماد کنم.


یا علی گفتیم و عشق آغاز شد[عکس: -118-.gif]


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، zarfa (۰۴-۰۷-۹۷, ۰۵:۱۵ ب.ظ)، maryam@b (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۷:۴۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان