انجمن ايران رمان



رمان عشق ممنوعه | نگین
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۱۲:۲۸ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ADASH
آخرین ارسال: ADASH
پاسخ 101
بازدید 16202

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عشق ممنوعه | نگین
#1
عشق ممنوعه
نویسنده نگین
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط: ملکه برفی
#2
تو سالن انتظار فرودگاه مهر آباد، عين آدم هاي گيج و مسخ شده چمدان به دست ايستاده بودم و به مردمي كه همه با شور و شوق به كارهايشان براي پرواز رسيدگي مي كردند نگاه مي كردم كه مامان گل پري با دست به شانه ام نواخت و مرا از عالم هپروت بيرون كشيد. با نگاهي گيج نگاهش كردم كه گفت: چيه ژينا؟ تا كي مي خواي اين جا وايستي زود باش دير مي شه.
مامان بهنوش به جاي جواب داد: كه اي بابا مامان گل پري بچه ام، طفلكي هنوزم گيجه، نمي دونه چي به سرش اومده، حق داره ، تو پاريس هم دست شما سپرده، جون جون ژينا. تورو به خدا نذاريد بهش سخت بگذره. بچه ام تا حالا از ما جدا نبوده. اين مسئله هم شوك بزرگي بهش وارد كرده. شما را به خدا مواظبش باشيد. دچار افسرگي نشه.
بابا وسط حرف مامان پريد و گفت: بهنوش. ما كه تمام اين سفارش ها را تو خونه به مامان كرديم ديگه نگران نباش. ژينا هم براي خودش بزرگ شده. توي ذهن من مشغولم پيدايش كردم. درست بود. من دچار شوك بودم. نمي دونستم دارم چي كار مي كنم و كجا مي رم. دلم مي خواست داد بزنم و بگم: من اينجا چي كار مي كنم و كجا مي رم. اين اون چيزي نبود كه من مي خواستم.
كه مامان گل پري متوجه حال خرابم بود دستم را محكم فشار داد و گفت: بسه ديگه. حالا ببينم مي توانيد اين دم آخري اشك و آه همه را در بياوريد يا نه. سفر قندهار كه نمي ريم. يك سال مي ريم پاريس. آرزوي همه است مگه نه ژينا؟
دلم مي خواست مي توانستم جوابي بدم ولي وقتي چشمم به اشك هاي روي صورت مامان و حـ ـلقه ي اشك توي چشم بابا افتاد بغض بسته شده ي گلويم تركيد و خودم را در آغـ ـوششان انداختم و هاي هاي گريه كردم. مامان بهنوش منو به خودش فشرد و گفت: ژينا جان مامان هنوزم اگه راضي نيستي به اين سفر نرو. تو مجبور نيستي به خاطر بقيه قرباني بشي. همين فردا بابات ترتيب همه چيز را ميده مگه نه پرويز؟ بابا سختر از مامان بغـ ـلم كرد و گفت: بابا قربون چشم هاي آبي ات بره. گريه نكن. تو اگه قبول نمي كردي هيچ كس تو را مجبور نمي كرد حالا هم دير نشده است. من يك تار موهاي زيتوني ات را با دنيا عوض نمي كنم. هرچي بخواد پيش بياد من فقط پشت توام. بغضم را فرو دادم و توي چشم هاي سياهش نگاه كردم و گفتم: نه بابا، گريه من از دلتنگي شماهاست ولي با حرف هاي شما و مامان آرام شدم و حالا فكر كردم هر جاي دنيا هم كه باشم شما مثل شير پشتم هستيد.
مامان گل پري گفت: پس اين پير زن بادي گارد به چه دردي مي خوره؟
اشك هايم را پاك و گفتم : شما همه دلخوشي من هستيد ماماني.
مامان دوباره بغـ ـلم كرد و بـ ـوسيد و سفارش هاي لازم را دوباره چند باره تكرار كرد و گفت: هر وقت احساس كردي كه با ما نياز داري فورأ تلفن كن تا ما پيش تو بيائيم يا تو به ايران برگردي.
گفتم چشم و دوباره هر دويشان را بـ ـوسيدم و خداحافظي كردم و چمدان را برداشتم و به سمت در شيشه اي حركت كردم.
از لحظه ي تحويل بليط و پاسپورت تا سوار شدن به پله برقي تمام مدت نگاهم به پشت سر بود و به مامان و بابا كه از پشت شيشه دست تكان مي دادند نگاه می كردم و آخر سر بالاي پله برق نگاهم را با تمام وجود بهشان دوختم و دستم را تكان دادم و دست مامان گل پري را گرفتم و به سمت سرنوشت نامعلوم حركت كردم. داخل هواپيما وقتي كمربند ها را بستيم و با اعلام مهماندار مبني بر شروع پرواز پس از تكان هاي بسته شدن چرخ هاي هواپيما و بلند شدنش از زمين از پنجره به پايين نگاه كردم و تهران را با چراغ هاي خاموش و روشنش در اين شب تابستاني نظاره گر شدم. مامان گل پري به بازويم زد و گفت: ژينا جان ، نوشيدني چي ميخوري دست خانوم مهماندار خسته شد.
با شرمندگي به مهماندار نگاه كردم و گفتم : ببخشيد من فقط شير كاكائو مي خورم.
وقتي ليوان شير را نوشيدم به مامان گل پري گفتم: دلم مي خواد تا پاريس بخوابم.
مامان گل پري هم روي دستم زد و گفت: بخواب عزيزم كه روزهاي سختي در پيش داريم.
چشم هايم را روي هم گذاشتم تا مامان گل پري فكر كند كه خوابيده ام ولي در اصل فقط مي خواستم قبل از رسيدن به پاريس حوادث اين چند وقت را از روزهاي آخر خرداد مرور كنم كه ببينم كجاي كارم.

همه چي از آن روزي شروع شد كه كامران پس از پنج سال كه از آخرين سفرش به ايران مي گذشت از پاريس به ايران برگشت. آن روز خانه ي ويلايي ما تو فرمانيه پر از جنب و جوش بود. مشت رجب تمام حياط رو كه به نوعي باغچه محسوب مي شد تميز و مرتب كرده بود و فوارهاي استخر و حوضچه ها را باز كرده بود.
تو خونه كه برو بيايي بود. هر يك از خدمتكار ها كاري مي كردند. خاتون، زن مشت رجب كه به نوعي، از بچگي وردست مامان گل پري بود به همه دستور مي داد و به ميز سلف سرويس شام سرك مي كشيد كه همه ي وسايل آن مرتب باشد.
مامان گل پري كه لباس آبي زيبايي پوشيده بود با صلابت هميشگي اش از پله هاي سمت راست طبقه بالا پائين مي آمد كه چشمش به من افتاد كه پشت پيانو نشسته بودم و با نت هاي پائيز طلايي، فريبرز لاچيني، درگير بودم و يادش آمد كه من مثل هميشه، براي مهماني آماده نيستم و مرا صدا زد و گفت: ژينا، دختر مگر تو نمي خواهي حاضر شوي، الان است كه عمو پدرام و كامران سر برسند.
بابات زنگ زد و گفت: كه نزديك خانه هستند. آن وقت تو اين جا نشستي و تمرين پيانو مي كني؟
من كه مي دانستم همه ي اين مهماني و سر صداها و مهماني هاي امشب به خاطر ورود عمو به خصوص كامران است و مامان گل پري دل تو دلش نيست قيافه ام را مظلومانه كردم و سرم رو به سمت راست كج كردم و گفتم: آخه ماماني، خودت كه مي دوني، امسال سال آخر مدرسه است و من با اين همه نقاشي و درس و كتاب، به تمرين پيانو نمي رسم. خب الان حاضر مي شم ديگه.
خاتون كه نظاره گر ما بود، گفت: عوضش بيا ببين تينا و مريم و مهوش كه دارند وارد خانه مي شوند چه جوري به خودشان رسيدند كه قاپ كامران خان را بدزدند مطمئنم كه امشب از دوروبر كامران خان تكان نمي خورند.
مامان گل پري اخمي به خاتون كردو گفت:خب، آن ها مي خواهد شانسشان را امتحان كنند ولي ژينا مطمئن است كه هيچ وقت با كامران عروسي نمي كند برايش مهم نيست ولي اين دليل نمي شه كه براي مهماني مرتب نباشه. زود باش دختر كه دير شد. چشم بلندي گفتم و دست ها را به علامت تسليم بالا بردم و از پله ها بالا رفتم. وارد اتاقم شدم. نگاهي به خودم در آيينه انداختم و با خود فكر كردم كه موهايم را پشت سرم جمع كنم يا روي شانه هايم بريزم كه صداي خنده ي عده اي از مهمان ها را كه بعد از خانواده ي عمه پريوش و عمه پرستو وارد شده بودند را شنيدم وبا خودم فكر كردم كه از دو سال پيش كه پدر بزرگ فوت كرده بود، مهماني با اين بزرگي تو ويلا برگزار نشده بود.
مامان كه هميشه سرش به دانشگاه و دانشجوهاي تاريخش بود و سمينارهاي تاريخ گرم بوده و بابا هم كه يا مرتب تو مطب چشم پزشكي اش و يا در بيمارستان و در حال جراحي بوده است.
اين وسط ها هر فرصت خالي اي هم كه پيدا مي شده، ازش براي با هم بودن استفاده مي شده است. تا اين خانواده ي سه نفري ما به اضافه ي مامان گل پري ساعت ها يي را با هم به سر ببرند و مهماني هاي خانوادگي هم در اين بين گنجانده مي شد.
در حين فكر كردن، كمد لباس هايم را باز كردم و لباس هايم را بررسي كردم. اول لباس زيتوني ام را در آوردم و جلوام نگه داشتم و تو آيينه خودم را نگاه كردم. نه، اين لباس بالايش خيلي باز بود و من راحت نبودم.
رفتم سراغ لباس آبي هندي ام كه بازار وكيل شيراز خريده بودم و سر بند حرير آبي پولك دوزي شده اش را برداشتم. با اين لباس هم راحت بودم و هم مي توانستم موهايم را بدون درست كردن روي شانه هايم بريزم و با سربند حرير تزئينش كنم. وقتي كه لباس را پوشيدم و حرير را به سرم بستم به خودم توي آيينه نگاه كردم و به خالق خوشگلي ام احسنت گفتم و خدا را به خاطر تك تك زيبايي و سلامتي ام شكر كردم.
خودم مي دانستم كه چشمان آبي ام امشب با اين لباس بيشتر از هميشه جلوه گر خواهد شد. آرايش ملايمي كردم و روي تخـ ـتم نشستم و با خودم گفتم ، اگه پايين بروم دوباره مهوش و مريم شروع به زدن حرف هاي تكراري مي كنند كه اره، ژينا درست عين مامان گل پري است.
چشماشو ببين، بيني اش را موهايش را مهوش طبق عادت هميشگي اش نيشخندي هم اضافه خواهد كرد و خواهد گفت: حالا چون شبيه مامان گل پري است مثل او هم لباس مي پوشد و مي خواد مثل مامان گل پري هم رفتار كند.
بابا بسه اين كارها، با اين چيزها ديگه مي خواهي چه قدر عزيز شوي. همه كه مي دونند تو و كامران نور چشمي هستيد احتياجي به اين كارها نداري. و من هم طبق معمول شانه اي بالا مي اندازم و بايد با تينا سر به سرشان بگذارم.
صداي خاتون مرا از افكار بيرون آورد كه با صداي بلند مي گفت كه اسپند را حاضر كنيد كه الان مي رسند. نگاهي به اينه انداختم و بعد از اتاق خاج شدم.
نمي خواستم دوباره به بي توجهي متهمم كنند. وارد سالن كه شدم ديدم همه براي استقبال به حياط رفتنه اند. با مالش رفتن دلم يادم افتاد كه خيلي وقته چيزي نخوردم. با خودم گفتم بهتره تا قبل از ورود بقيه سري به آشپز خانه بزنم و ناخنكي به سالاد الويه بزنم. وقتي وارد آشپزخانه شدم چشمم به ليلا خواهر زاده ي مشت رجب كه براي كمك به خاتون و كار آمده بود افتاد كه بي حال روي زمين افتاده بود رنگ به چهره نداشت. با ديدن او فريادي كشيدم و خاتون را صدا زدم و بالاي سرش نشستم و به صورتش زدم و صدايش كردم ناله ي ضعيفي كرد و خواست كه چشم هايش را باز كند ولي نتوانست. بلند شدم و سريع ليواني پر از قند كردمو هم زدم و سرم را از پنجره بيرون كردم و داد زدم خاتون تو را خدا كمك كنيد. ليلا بيهوش شده و سريع برگشتم و ليوان آب قند را به دهان ليلا نزديك كردم.
قلـ ـبم تو سـ ـينه مي تپيد و دست و پايم مي لرزيد. وقتي كه چند بار ليلا را صدا زدم و جواب نداد اشكم بي اختيار سرازير شد. صداي خاتون و بعد بابا رو شنيدم كه مي پرسيدند چي شده و من در جواب با بغضي كه از ترس مردن ليلا بود با لكنت گفتم كه... ليلا... داره... مي ميره.
كه بابا من را كناري هل داد و خاتون به سرش كوبيد و داد زد اي خدا بدبخت شديم. مشت رجب بدو بيا كه بيچاره شديم.
بابا كه نبض ليلا را گرفته بود گفت: فشارش احتمالأ خيلي پايين است و نبضش كند مي زند. سريع بايد به بيمارستان برسانيمش عجله كنيد. من كه دست و پايم را گم كرده بودم با بغض گفتم: بابايي منم بيام.
بابا با كمك خاتون ليلارو از زمين بلند كردند و منهم جلو راه افتادم كه ناگهان سـ ـينه به سـ ـينه كامران شدم.
براي لحظه اي بوي ادكلن پورانوم فرانسوي اش كه با بوي سيـ ـگار مخلوط شده بود گيجم كرد و براي ثانيه اي در جا خشكم زد و تازه يادم افتاد كه عمو و كامران آمده اند.
با صداي كامران كه پرسيد: عمو چي شده.
سرم را بالا كردم و به او كه يك سر و گردن از من بلندتر بود چشم هاي اشكي ام را دوختم. نمي دانم ثانيه ها تبديل به دقيقه شد يا زمان براي من ايستاده بود. تپش قلـ ـبم تند شده بود. براي لحظه اي گيج نگاه سوزانش را كه به روي صورتم خيره مانده بود تحمل كردم و بعد سعي كردم با نهيبي خودم را جمع و جور كنم. نمي دانم چند ثانيه بود ولي هر چه بود كم بود چون بابا فقط با اعتراض به من و كامران گفت: بچه ها چرا خشكتان زده؟ مگه دفعه اول است كه همديگر را مي بينيد زود باشيد بريد كنار مگه نمي بينيد حال ليلا خوب نيست؟ با صداي بابا تازه به خودم آمدم و با صداي كه انگار از ته چاه در مي آمد سلامي كردم و خواستم به سرعت از كنارش رد شوم كه گفت : عليك سلام. عمو چي شده؟ بابا گفت: نمي دانم بريد كنار كه حال اين دختر خوب نيست.
من مانتو روسري ام را برداشتم و سريع به حياط رفتم و در برابر سوءال اطرافيان و مهمان ها كه مي پرسيدند چي شده، مي گفتم كه حال خواهر زاده مشت رجب بهم خورده.
نمي دانم چه طور از ان همه هياهو خارج شد و سوار ماشين شدم. پدر پشت فرمان نشست مشت رجب هم جلو در كنار او و من خاتون هم ليلا را در وسطمان قرار داديم و سعي كرديم با ماليدن شانه هايش او را به حال بياوريم
ليلا براي لحظه اي چشمش را باز كرد و ناله كرد: بچم و دوباره از حال رفت من كه شوكه شده بودم به خاتون نگاه كردم و گفتم: خاتون مگه ليلا حامله است؟
خاتون گفت: بايد سه يا چهار ماهش باشه.
گفتم: پس با اين وضع چرا آمده كار كنه؟ كه خاتون گفت: دست رو دلم نزار مادر.
بابا با شنيدن حرف هاي ما گفت: پس با اين حساب اوضاعش حسابي خراب است. هر چه سريع تر بايد بستري شود تا علت ازحال رفتنش معلوم شود.
مدام دلم شور مي زد و بابا از كوچه پس كوچه ها هر چه سريع تر خودش را به بيمارستان رساند و چون خودش در آن جا كار مي كرد سريع پذيرش گرفت و ليلا رو بستري كرد. سرمي به دستش وصل كردند و آزمايش هاي مربوطه را دكتر امنيتي دوست بابا نوشت و پرسيد: كه همسرش كجاست؟ كه با نگاه پرسشگر بابا به مشت رجب و خاتون، خاتون با بغض گفت: دست رو دلم نزار پسرم. همسر كجا بود. بدبخت دو ماه و نيم پيش شب
که از سر کارش توی ساختمانی که کار می کرده ، می خواسته برگرده خانه، یک راننده ی از همه جا بی خبر ، با ماشینش بهش می زنه و فرار می کند. اون بدبخت هم از سر خون ریزی تلف می شود و این دختر بیچاره بیوه و بچه ی تو شکمش هم یتیم می شود »
با شنیدن این حرف ها و دیدن حال و روز لیلا ، من که همیشه فشارم پایین بود . پایین تر افتاد و چشم هایم سیاهی رفت. دستم را به تخـ ـت گرفتم که نیفتم که بابا متوجه حالم شد و سریع زیر بغـ ـلم را گرفت و من را روی صندلی نشاند و لیوان آب قندی برایم تهیه کرد .
بعد از خوردن آب قند کمی حالم بهتر شد و بابا رو به خاتون و مشت رجب کرد و گفت : « من تمام سفارشات را کردم خاتون شما بهتر است همین جا بالای سرش مراقب باشید و مشت رجب هم پایین در سالن انتظار بنشیند که اگر احیانا کاری بود با ما تملاس بگیرید.
من و ژینا هم بهتر است هر چه سریع تر به ویلا برگردیم که همه منتظرند . مهمانی با این مسئله تقریبا بهم ریخت . ژینا هنوز نتوانسته عمویش و کامران را ببیند .»
مشت رجب با ناراحتی گفت : « آقا ، تو رو خدا ببخشید به خانم بزرگ هم بگید ما را ببخشد که باعث بهم خوردن مراسمشان شدیم »
بابا گفت: « این حرفا چیه ؟ بیماری که خبر نمی کنه . خوبه ما پزشکیم و با این چیزها زیاد سر و کار داریم.»
فصل 3
همراه بابا به سمت خانه به راه افتادیم . توی ماشین از بابا سؤال کردم که بابا چرا لیلا این طوری شده؟
بابا گفت :« به خاطر حاملگی ضعف کرده و فشارش خیلی پایین آمده، احتیاج به مراقبت و استراحت بیشتری دارد. راستی تو عمو را ندیدی، نه؟»
گفتم :« نه بابا با این وضعی که پیش آمده فرصت نکردم »
بابا گفت :« ولی کامران را که دم در آشپزخانه دیدی. خیلی عوض شده . صورتش مردانه تر شده و کمی هم چاق تر از چند سال قبل شده . فکر کنم از دیدن تو و بزرگ شدنت تعجب کرده بود آخه اون وقتی که دفعه ی پیش رفت تو تازه سیزده سالت بود و هنوز قدت بلند نشده بود ، احتمالا فکر می کرده تو هنوز یک دختر کوچولویی»
با شنیدن حرف های بابا و با یادآوری اون لحظه ی برخوردمان دوباره حسی داغ تو رگ های بدنم ریخت و گر گرفتم.
حس کردم با یادآوری اش صورتم گل انداخته . شیشه ماشین را پایین دادم تا بابا متوجه سرخی اش نشود و رویم را به طرف خیابان کردم . با رسیدن به ویلا ، مورد هجوم سؤال های مختلف قرار گرفتیم .
تینا دختر عمه پرستو تنها دوست صمیمی من در فامیل ، راه خودش رو از میان مهمان ها باز کرد و خودش رو به من رساند و پرسید:« ژینا چی شده ؟»
همان طور که مانتو و روسری ام را به جالباسی آویزان می کردم گفتم:« فعلا همین قدر می دانم که لیلا حامله است و شوهرش هم دو ماه پیش مرده است .»
تینا با وحشت پرسید:« راست می گی؟» گفتم:« دروغم چیه؟»
تینا:« بیچاره، مگه چند سالشه؟» گفتم:« فکر کنم دو سالی از من کوچکتر است .» تینا:« یعنی فقط شانزده سال؟» گفتم :« خب آره.»
تینا سرش را با افسوس تکان داد و گفت :« حالا فعلا از این بحث بیرون بیاییم که باید بهت بگم وقتی روسری ات را روی سربندت بستی و دویدی قیافه ات با این پولک ها و روسری رویش خیلی جالب شده بود .
کامران که همین طور با تعجب تو رو نگاه می کرد . راستی راستی که امشب خیلی خوشگل شدی.
مهوش و مریم مطمئنا از حسادت می ترکند . چه برسه به دخترهای دیگر . نمی دانی ژینا چه خبر است . تو این فاصله ای که شما نبودید هر کدام از دخترها سعی می کنند یک جوری خودشان را به کامران برسانند و خوش نماگیری کنند.»
یکهو دستی روی چشمانم قرار گرفت و با خنده گفت :« این دو تا دختر خوشگل ، پشت سر کی حرف می زنند؟»
با شندین صدای عمو پدرام دست هایش را از روی چشم هایم برداشتم و به طرفش برگشتم و خودم را در آغـ ـوشش انداختم و گفتم :« سلام عمو جون دلم براتون خیلی تنگ شده بود .»
عمو صورتم را بـ ـوسید و گفت :« معلومه ، الان نزدیک دو ساعت است که ما رسیدیم و خانوم خوشگله را ندیدیم.»
خودم را لوس کردم و گفتم :« عمو جون ، شما که می دونید من چه قدر دوستتان دارم . خب یکدفعه پیش آمد . منم دست و پایم را گم کرده بودم.»
عمو خندید و گفت :« باز جای شکرش باقی است که مثل پدرت رشته ی پزشکی را انتخاب نکردی و رفتی سراغ هنر وگرنه معلوم نبود هر مریضی را که می دیدی چند وقت خانواده ی بیچاره ات را فراموش می کردی؟»
با حالت قهر سرم را برگرداندم و گفتم :« بازم شروع کردید عمو جون.»
خنده ای کرد و با دستش بر بازویم زد و گفت :؟« شوخی کردم عمو ، راستی تینا تو چرا از کامران دوری می کنی؟ ژینا که محلش نگذاشت و رفت تو هم که خودت رو قایم می کنی؟» تینا گفت :« دایی جان مگه لولو است که خودم را قایم کنم . راستش آن قدر دخترهای بزرگتر از من دورش رو گرفتند و سؤال پیچش کردند که نوبت به من و ژینا نمی رسد.»
عمو خندید و گفت :« خب این رسمه که مهمون از راه رسیده را که چند سالی هم نبوده دور و برش را بگیرند . شماها کمـ ـرویی می کنید ، البته تقصیر هم ندارید ، سالی که کامران رفت شما هنوز خیلی کم سن و سال بودید و مثل حالا خانمی نشده بودید.» کامران با دیدن هردوتایتان تعجب کرده بود و گفت:« من اصلا فکر نمی کردم ژینا و تینا این قدر بزرگ شده باشند ، فکر کنم براتون سوغاتی عروسک آورده .» و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد من هم خندیدم و گفتم :« خیلی خب پس من هم بهش تفنگ زوروام را هدیه می دهم که فکر نکنه خیلی بزرگ شده و ما رو بچه ببینه .» چشمم به ابروهای تینا افتاد که بالا می انداخت به این معنا که حرف نزن . تا آمدم دلیل کار تینا را بفهمم صدای کامران را از پشت سرم شنیدم که گفت :« کی شما را بچه دیده خانم بزرگ ها؟»
سریع به طرفش برگشتم و از دیدنش سرخ شدم و گفتم :« هیچی » خندید و گفت :« هیچی یا هیچ کس دختر عموی قشنگم .»
عمو که دید من بدجوری ضایع شده ام وسط حرف را گرفت و گفت :« داشتم به بچه ها می گفتم ، که تو از بزرگ شدنشان تعجب کردی ، همین.»
در همین حین مامان گل پری عمو را صدا کرد و عمو ما را تنها گذاشت و رفت . با تمام این که تینا در کنارم بود از نگاه کردن دوباره به چشم های کامران وحشت داشتم . می ترسیدم دوباره اون داغی رو تو بدنم حس کنم .
که کامران با خنده گفت :« تو که خجالتی نبودی وقتی من می رفتم حالا چی شده سرت را پائین انداختی ؟» با ناراحتی رو به تینا کردم و گفتم :« بیا بریم تینا . یک خورده دیگه وایستیم معلوم نیست دیگه چه نسبتی به ما می دهد.»
کامران گفت :« من که نگفتم شما گفتم تو . چون تینا که سرش را پائین نینداخته . در هر صورت ادب حکم می کند اگر من باعث ناراحتی ام ، رفع زحمت کنم . ولی قبل از رفتن منو نگاه کن.»
نگاهش کردم و او با لبخندی گفت :« خواستم بهت بگم که تو با این لباس زیبای آبی و چشم های آبی تر از آن خوشگل ترین دختر این مهمانی هستی.»
وقتی این حرف را می زد آن چنان به صورتم خیره شده بود که احساس کردم الان است که زیر این نگاه چشم های وحشی اش ذوب شم.
به خاطر همین برای اینکه پی به احساسم نبرد با سرتقی تمام سرم را بالا گرفتم و گفتم :« اگه تو هم نمی گفتی ، خودم می دونستم که تو این جمع فقط خوشگل تر از من ، مامان گل پریست.»
تینا که از جوابم حسابی کیف کرده بود بلافاصله رو به کامران گفت :« چیه ، کامران خان از خودت پرروتر ، ندیه بودی؟»
کامران دستی به موهای پر پشت مشکی اش کشید و گفت :« والله چه عرض کنم ، بچه که بودید که خیلی پرروتر بودید ولی گفتم شاید بزرگتر که شدید خانم تر شده باشید .»
با حالت تدافعی دستم را به کمـ ـر زدم و گفتم :« منظورت چی بود؟ نه به تعریف دو ثانیه قبلت نه ، به متلک حالات!»
با لبخند قشنگی سرش را پائین تر آورد و دم گوشم زمزمه کرد شوخی کردم خانوم خوشگله ، عصبانی نشو ، که خواستنی تر می شی و با نگاهی که برق شیطنت ازش می بارید ، گفت:« حالا با اجازتون من به بقیه هم سری بزنم .» و روی یک پا گردش کرد و با لبخند از ما دور شد .
تینا که حال و روزم را دیده بود پرسید :« مگه چی بهت گفت که این طوری شدی ؟هان ؟»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :« هیچی »
و هر دو خندیدم و به سمت بقیه مهمان ها رفتیم و سلام و احوالپرسی و خوش و بش کردیم .
مانی پسر بزرگ عمه پریوش به سمت ما آمد و گفت :« دو قلوها ، شما خسته نمی شید که این قدر به هم می چسبید؟»
تینا زبانش را درآورد و شکلکی هم نثارش کرد و گفت :« شما هم خسته نمی شید از بس فضولی می کنید؟»
مانی خندید و دستم را کشید به طرف خودش و گفت :« خب من چند دقیقه با این دختر دائی ام کار دارم ولی تو دختر خاله ی فضول همیشه عینه کنه بهش چسبیدی.»
تینا هم دست دیگرم را کشید و گفت :« یک کنه ای نشانت دهم که حظ کنی آقا پسر.»
با خنده گفتم :« شماها که منو شقه کردید ولم کنید دیگه .»
که هر دو یک دفعه با هم دستانم را ول کردند و من که یکهو تعادلم را از دست داده بودم به عقب رفتم و از سه پله ی کناری سالن پایم لیز خورد و پیچید و با تمام هیکل نقش زمین شدم .
درد شدیدی در مچ پایم احساس کردم و با ناله گفتم :«آخ پام »
تینا و مانی خواستند کمک کنند تا از جایم بلند شم که با تیر شدید پایم ناله ام به هوا رفت بابا و مامان خودشان را سریع بالای سرم رساندند و با اضطراب دوتایی با هم پرسیدند که:« باز چی شده ژینا؟ چی کار کردی؟»
که تینا با لحن حق به جانبی گفت :« هیچی نشده فقط مانی ، ژینا را هل داده و پای ژینا هم فکر کنم شکسته .»
مامان ای وای کنان روی زمین نشست و پایم را که مالش می دادم توی دستش گرفت و گفت :« دست نزن دختر ، صبر کن ببینم چی شده.»
اومدم بگم که چیزی نیست و پیچ خورده که کامران که پشت بابا ایستاده بود با خنده گفت :« هیچی زن عمو ، مطمئن باش سالمه سالمه ، فقط امشب با این کارها می خواد که بهانه ای داشته باشد و امشب رقص هنرمندانه ای به افتخار پسر عموی از راه رسیده اش نکنه.»
حرصم گرفته بود و از درد هم به خودم می پیچیدم ولی اگر جوابش را نمی دادم خفه می شدم.
برای همین سرم را بالا گرفتم و در حالی که از درد اشک توی چشمام جمع شده بود ، گفتم :« کی گفته که من به افتخار شما قراره برقصم ، فکر کردی منم از اون شازده های دوروبریت هستم که به افتخارت برقصم.»
مامان با گفتن بسه ژینا خجالت بکش . این چه طرز حرف زدنه مرا به سکوت دعوت کرد و تا من خواستم اعتراضی کنم گفت:« کافیه، من نمی دونم تو امشب چته ؟ پرویز بهتر است به ژینا کمک کنی تا به اتاقش برود و پایش را پماد بزن و ببند که فکر کنم فقط پیچ خوردگی است . منم بهتر است که بگم شام را آماده کنند.»
مانی سرش را پائین آورد و پرسید :« خیلی درد می کنه ؟» گفتم :« ای همچین.» مانی:« متأسفم نمی خواستم این طوری بشه . » گفتم :« می دونم تقصیر شماها که نیست یکهو تعادلم را از دست دادم . حالا هم برو به مهمان ها برس و یک موزیک شاد بگذار . که حادثه برای امشب دیگه بسه.»
بابا زیر بغـ ـلم را گرفت و کمک کرد که از پله ها بالا بروم . وقتی داخل اتاق شدیم بابا پایم را کمی با آب گرم ماساژ داد و پماد مالید و پایم را با باند بست صدای موزیک از طبقه ی پائین می آمد و فهمیدم که مانی همه را سرگرم کرده . با حسرت به پایم نگاه کردم که بابا گفت :« بهتره از این به بعد بیشتر مواظب خودت باشی ...» دستی به پایم کشیدم و گفتم :« بابایی خیلی درد می کنه ، نکنه شکسته باشه .»
بابا خندید و گفت :« دختر لوس من ، خودتم خوب می دونی که فقط یک ضربدیدگی ساده است که با استراحت خوب می شه . حالا هم بهتره که زودتر بریم پائین تا به شام برسیم .»
در همین حین در اتاقم زده شد و با گفتن بفرمایید بابا عمو و کامران داخل شدند و پشت سرشان هم تینا و مانی.
عمو پرسید :« بهتر شدی عمو جان؟»
گفتم :« نه عمو جان ، پایم ذق ذق می کنه .»
کامران دست در جیبش کرد و بسته ای قرص درآورد و به طرفم گرفت و گفت :« بخور این مسکن فرانسویست سریع دردت را خوب می کند. »
مخصوصا دستش را پس زدم و گفتم :« نمی خورم من از کجا بدانم که قرص اکس یا چیز دیگه ای نیست.»
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط: admin ، ملکه برفی
#3
که صورتش ناگهان قرمز شد و گفت :« دستت درد نکنه حالا ما دیگه اکسی شدیم.»
بابا قرص را باز کرد و به دستم داد و گفت :« ژینا این قدر اذیت نکن . تو دیگه بزرگ شدی، بچه نیستی که مثل گذشته ها با کامران جر و بحث کنی.»
با گفتن حرف بابا قرص را خوردم و به یاد بچگی ام و یکی به دوهایم با کامران و بقیه افتادم و لبخند زدم . کامران هم خندید و گفت :« چیه قرص به همین زودی اثر کرد»
خندید و گفتم :« نه یاد بلاهایی که به سر بقیه آوردم افتادم » و بعد با کمک تینا و بابا برای شام به پائین رفتیم .
مهمانی آن شب بدون حادثه ی خاص دیگری رو به اتمام بود که من رو به تینا گفتم :« که می خوام برم بخوابم ، فکر کنم این قرصه خواب آور است .»
تینا گفت :« شاید ولی تو از عصری تا حالا همش درگیر بودی و درد پایت هم که اضافه شده بهتر است بری استراحت کنی . منم تمام اتفاقات را برایت فردا تعریف می کنم.»
گفتم :« راستی فردا باید یک سری به لیلا هم بزنم .» تینا:« باشه برو بخواب.» آروم بدون اینکه از کسی خداحافظی کنم از پله ها بالا رفتم و بعد از تعویض لباسم روی تخـ ـت ولو شدم . از زور خستکی با تمام سر و صدایی که از پائین می آمد خوابم برد

صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم و خواستم مثل همیشه با سرعت از جایم بلند شوم و به مدرسه بروم که درد پایم یاد آور وقایع شب قبل شد و یادم آمد که امروز جمعه است و به احتمال قوی مهمان هایی که مانده اند و اهالی خانه همه خوابند.آروم پا شدم و به حمـ ـام داخل اتاقم رفتم و با آب گرم بدنم را نیرویی تازه دادم و بعد از ماساژ پایام، دوباره بستمش. بلوز زیتونی و شلوار جین آبی ام را پوشیدم و موهایم را بدون این که خشک کنم وری شانه هایم ریختم و آروم و بی صدا به پایین و بعد به حیاط رفتم. درد پایم کمتر شده بود ولی همچنان آزار خودش را می رساند. خودم را به تاب رساندم و رویش نشستم و شروع به تاب خوردن کردم.هوای خرداد ماه لطیف و دل انگیز بود. با یک نفس عمیق هوا را بلعیدم و توی ریه هایم حبس کردم. با تکان خوردن آرام تاب یواش یواش غرق رویا شدم و به یاد حرف های دیشب کامران افتادم.از یادآوری نفس هایش دوباره تنم داغ شد و با خودم گفتم: " هی دختر چرا این طوری شدی؟ مگه تا حالا پسر دوروبرت کم بوده که با یک نگاه و حرف این طوری بهم ریختی. خوبه که تو نه جواب مانی، نه آرش (پسر خاله بهناز) نه جواب کیارش پسر عمو حمید دوست بابا را نمی دی.همه می دونند که این ها خاطر خواهتند ولی تو برای هیچ کدامشان اهمیتی قائل نیستی، حالا با حرف ها و نگاه کسی که می دانی هیچ وقت نمی توانی عاشقش باشی این طور بهم ریختی وقلبت مثل قلب گنجشک داخل سیـ ـنه ات با یاد آوری حرف و نگاهش می تپید. خجالت بکش دختر. تو باز عین ماهی آزاد شروع به سربالایی رفتن داخل رودخانه کردی.مواظب باش اگه تا حالا عاشق نشدی تا حالا ولی تو کتاب ها زیاد خوندی که همه ی عشق ها با همین تپش های قلب ها شروع شد. پس بهتره تا اتفاق دیگه ای برای قلبت نیفتاده درش را محکم قفل کنی و فقط به فکر امتحانات و کنکور باشی."همه ی این حرف ها را عقلم می زد ولی دلم در جوابش می گفت: " خب پس من با این حال خوبی که تو روحم ایجاد شده چه کنم."عقلم می گفت: "هیچی همین جا همه چیز را زیر پای درخت نارون چال کن و برو مثل بچه آدم به زندگیت برس. این کار مثل بازی کردن بچه ی نادان با کبریت است.آخرش تمام وجودت را به آتش می کشد عشق و عاشقی یعنی همین چه برسد به عشقی که تو می خواهی تو قلبت بگذاری جوانه بزنه یک عشق ممنوعه."با یادآوری این حرف عقل، به یاد مامان گل پری افتادم که بارها گفته بود به دلیل عقاید بابا و عمو که به خاطر مخالفت با حرف های پدر بزرگ بوده، ازدواج دختر عمو و پسر عمو یک اشتباه بزرگ است و به همین خاطر با دختر عموهایشان ازدواج نکرده اند و همیشه حتی دیشب هم یادآوری کرد که من هیچ وقت نمی توانم با کامران عروسی کنم، پس چرا خودم را در گیر عشقی کنم که سر انجام ندارد."نمی دانم کی خوابم برده بود که با تکان شدید تاب، یکهو از خواب پریدم و بابک برادر بزرگ تینا را دیدم که به قیافه ی وحشت زده ی من می خندید.با عصبانیت گفتم: " هی، آقای دکتر بعد از این، مگه مرض داری."خندید و گفت: " نمی دونستی دکترا مرض تمام مریض هایشان را می گیرند."پایم را به زمین کشیدم تا تاب را نگه دارم که یکهو درد پایم بر اثر برخورد با زمین زیاد شد و ناله ام به هوا رفت.بابک سریع تاب را نگه داشت و پرسید: " چی شد دختر؟"با ناله گفتم:" هیچی دیشب پایم پیچ خورد و درد می کنه."بابک: " چرا؟"گفتم: " مانی و تینا دستم را کشیدند و بعد هم تعادلم را از دست دادم و به زمین خوردم."بابک: " این مانی هم فکر می کنه هنوز بچه است. خب راستی، دیشب چه خبر بود؟ این پسر دایی تازه رسیده ی ما چند تا کشته و مرده به جا گذاشت؟"گفتم: " مگه تحفه است که کسی برایش بمیره."بابک: " تحفه که نه، یک چیزی تو همین مایه ها."خندیدم و گفتم: " تو چرا دیشب نیامده بودی؟"بابک: " کشیک داشتم. مگه تینا نگفت؟"گفتم: " والله دیشب این قدر اتفاقات پشت سرهم پیش آمد که نشد در این باره صحبت کنیم. تازه غیبتت همچین محسوس نبود."خودش را روی تاپ ولو کرد و گفت: " دست شما درد نکنه از اظهار لطفتان ممنون. حالا تعریف کن ببینم چه خبر بوده؟" اتفاقات دیشب را برایش به استثناء اتفاقات دلم برایش تعریف کردم که با آمدن تینا به حیاط جمع سه نفرمان برای غیبت کردن کامل شد.تینا با خنده گفت:" به به. بابک خان، صبح به این زودی تشریف آوردید."بابک هم گفت: " کلید خانه را همراهم نبرده بودم. مجبور شدم بیایم این جا. آخه می دونی که، ما مثل ژینا خانوم اینا، پول دار نیستیم که خدمتکار داشته باشیم و پشت در نمانیم."گفتم:" دوباره شروع کردی بابک؟"بابک: " مگه دروغ می گم. خانه چند هزار متری تو فرمانیه، ویلای شخصی، ماشین های رنگ و وارنگ، کارخانه نساجی تو پاریس ... ."با ناراحتی از جایم بلند شدم و گفتم: " بسه دیگه، هر کی ندونه فکر می کنه بابای من اوناسیس است و شما هم گدا. خوبه این ثروت همش مال بابا بزرگه و مامان گل پری. چیزهای دیگه هم دست رنج کار پزشکی بابا و زحمت های مامان تو دانشگاه است.خوبه که شماها از عمه ی تنی من هستید. حالا عمه پریوش اینا هرچی بگن آدم می گه بالاخره ناتنی اند و احساس می کند که در حقشان ظلم شده. اون هم خودت می دونی که این طوری نیست و بابابزرگ تو زنده داریش تا می تونسته به دخترهایش کمک کرده و سهمشان را داده. حالا بابای تو، یا بابای مانی پول ها را حیف و میل کردند که نباید متلکش را من بشنوم."تینا دستش را دور گردنم حـ ـلقه کرد و صورتم را بـ ـوسید و گفت: " ژینا ناراحت نشو، بابک شوخی می کرد. مگه نه بابک؟"بابک سرش را تکان داد و گفت: " آره بابا، تو چرا جوش میاری دختر؟ من خواستم ادای بابا و عمو مسعود (شوهر عمه پریوش)، را در آورم."بادلخوری گفتم: " تو که می دونی من، تو و تینا را مثل خواهر و برادرم دوست دارم ولی طاقت این شوخی ها را ندارم. خسته شدم از بس هی مهوش و مریم بهم می گن که خودم را لوس می کنم تا مامان گل پری هوایم را داشته باشد یا همین چند روز پیش عمو مسعود می گفت: تو نمی خوای هجده ساله شوی تا وصیت شاهرخ خان، خوانده شود و ما از این بلاتکلیفی در بیائیم."بابک دستی به شانه ام زد وگفت: " خودت را ناراحت نکن. این چیزها توی فامیل طبیعی است. منتها من هم نمی دانم چرا بابا بزرگ، خواندن وصیتش را موکول به بعد از هجده سالگی تو کرده. حکمت این کارها را فقط مامان گل پری می دونه که او هم چیزی به کسی نمی گوید."تینا گفت: " شاید هم به خاطر این که ژینا تو همه نوه ها حتی از من هم چند ماهی کوچک تر است و خواسته همه به سن قانونی رسیده باشیم."شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: " مگه قراره ارث و میراث به ما نوه ها برسد نه این طوری هم نباید باشد."بابک گفت: " راستی خاله پریوش هم بعد از شکست تو ازدواج اولش، به این عمو مسعود خیلی پر و بال داده، برای همین این جور ولخرجی می کنه و هر کاری دلش می خواهد با اموال خاله پریوش می کند."تینا گفت: " برای همینه که دائی پرویز و دایی پدرام با ازدواج دختر عمو و پسر عمو مخالفند دیگه، مامان می گه بعد از این که خاله پریوش با پسر عمویش ازدواج می کنه او هم با نامردی تمام یواشکی با یک دختر رقاصه ازدواج می کنه، خاله پریوش هم دست به خودکشی می زنه و بعد از این که نجاتش می دهند بابابزرگ به برادر زاده اش می گوید که طلاق خاله پریوش را بدهد او هم در ازای گرفتن پول زیادی حاضر به طلاق می شود. برای همین وقتی عمو مسعود که خواهر زاده اش بوده را برای همسری خاله، انتخاب می کند، بهش می گوید هر کاری می کنی بکن، ولی به دخترم بی توجهی و خیانت نکن. عمو مسعود هم برای بچه هایش و زنش مرد خوبی بوده ولی پول نگهدار نیست."بابک با خنده گفت: " نه که حالا بابا فوق لیسانس ریاضی ما، پول جمع کن است، اونم سرش همیشه فقط تو فرمول های ریاضی است و اگه مامان نبود که معلوم نبود زندگی ما چی می شد؟"دست هایم را در هم قلاب کردم و کشاله ای آمدم و گفتم:" ولی من از این موضوع زندگی عمه پریوش خبر نداشتم. هر وقت هم از مامان گل پری پرسیدم که چرا بابا و عمو این قدر به ازدواج دختر عمو و پسر عمو حساسند منو از سرش وا می کرد و جوابم را نمی داد."تینا خندید و گفت:" خب اگر می پرسیدی من برایت می گفتم ولی چیزی را که هیچ کدام نمی دانیم جریان ازدواج گل پری و بابابزرگ با بیست سال اختلاف سنی است و این که بابا بزرگی که همه از غدُی و یکدنگی اش صحبت می کنند چطور بره ی مطیع همسر دوم بیست سال از خودش کوچکتر شده بود."خواستم جوابی بدهم که یکهو دست مامان گل پری روی شانه ی من و تینا فرود آمد و با خنده گفت: " باید برای دانستن هر چیزی صبر داشت. این جریان را هم یک روزی می فهمید."با شرمندگی سرهایمان را پائین انداختیم و گفتیم: " ببخشید مامان گل پری ..."مامان گل پری: "چیزی نشده که بخوام شما را ببخشم عزیزان دلم این که شما بخواهید گذشته ی خونوادتون را بدانید هیچ عیبی نداره ولی یک روزی به وقتش برایتان تعریف می کنم."سه تایی همزمان گفتیم:" راست می گید؟"مامان گل پری: " چرا باید دروغ بگم. حالا هم بهتره برید تو تا صبحانتان را بخورید که همه بیدار شده اند."چهارتایی با هم به داخل سالن رفتیم و به همگی سلام و صبح بخیر گفتیم.بابک هم به سمت کامران رفت و همدیگر را در آغـ ـوش گرفتند و روبـ ـوسی کردند.سر میز صبحانه فقط ما سه تا بودیم و بقیه قبلا صبحانه خورده بودند.بعد از صبحانه به داخل آشپزخانه رفتم و یک فنجان بزرگ چای برای خودم ریختم.که صدای کامران پشت سرم آمد که: " مگه خدمتکارها نیستند که تو با پای لنگت چایی می ریزی؟"به طرفش برگشتم و گفتم:" اولا لنگ خودتی، ثانیا من عادت دارم بیشتر کارهای شخصی ام را خودم بکنم."با تعجب ابروهایش را بالا داد و پرسید: " چرا؟"گفتم: " برای این که مامانم می گه آدم باید رو پاهای خودش وایسته تا اگر روزی کسی دور و برش نبود لنگ نماند."خندید و گفت: " آهان از این جهت! حالا می شه لطف کنی یک کبریت به من بدهی چون فندکم را نمی دونم دیشب کجا گذاشته ام."کبریت را به طرفش گرفتم که دستش را جلو آورد و همزمان با گرفتن کبریت دستم را فشار داد.یکهو حالم بد شد و حس کردم رنگ از رویم رفته است.با نگرانی چشمش را به صورتم و گفت: " چرا رنگت پریده؟ حالت خوب نیست؟"احساس کردم دستانم یخ زده و قادر به کنترل فنجان چای نیستم. خدایا این چه حال بدی است که من در هر موقع حساسی فشارم پائین می آید.صندلی میز ناهار خوری را سریع عقب کشید و کمک کرد که روی آن بنشینم و پرسید: " تو حالت خوبه؟ چرا یکدفعه این طوری شدی؟ نکنه از مسکن ها زیادی استفاده کردی؟"با سر به علامت نه اشاره کردم و گفتم: " فشارم پائین اومده."دستی داخل موهایش کشید و گفت: " الان برایت قند می آورم داخل چایی بریز و بخور."وقتی قندها را داخل چایی ریختم لیوان را از دستم گرفت و با قاشق شروع به هم زدن کرد و در همین حین به صورتم زل زده بود و با لبخند نگاهم می کرد.دلم می خواست سریع خودم را از دست نگاه هایش خلاص کنم و فرار کنم ولی قدرت راه رفتن نداشتم. لیوان را به طرفم گرفت و گفت: " بخور، حالت بهتر می شه."زیر نگاه نافذش لیوان را تا ته سرکشیدم که با آمدن مهوش به آشپزخانه و گفتن شماها این جائید نگاهش را از من گرفت و به مهوش چرخید و گفت: " آره بابا، آمدم آشپزخانه چایی بخورم که دیدم رنگ از روی ژینا رفته و فشارش افتاده."مهوش گفت: " دیشب تا حالا چه قدر بلا به سر تو میاد ژینا."گفتم: «از قدم کامران خان است دیگه. »کامران خواست چیزی بگه که مهوش گفت:« خوبه حالا نگفتی به خاطر روی ماه کامران است که حالم بد شده.»چای شیرین به گلویم پرید و به سرفه افتادم و با سرفه گفتم: «به هم می رسیم حالا.»کامران هم با شیطنت خندید و گفت: «حالام از کجا معلومه که حرف مهوش درست نباشه.»آمدم جوابش را بدهم که مهوش قری به سر و گردنش داد و گفت: «نه بابا، شوخی کردم. همه می دونند که ژینا مثل برادرش می تونه تو رو دوست داشته باشه.»کامران چینی به پیشانی اش انداخت و پرسید: «چرا؟»مهوش هم با قیافه ی حق به جانبی گفت: «به خاطره اون عهدنامه ی امضا نشده ی بین دایی پرویز و پدرام. »نگاه پرسش گرش را به من کرد و من در جواب گفتم: منظورش ممنوع بودن ازدواج دختر عمو، پسر عمو از نظر بابا اینهاست و به سرعت از سر جایم بلند شدم و لنگان به سمت سالن به راه افتادم نمی خواستم بیشتر از این ، انجا بمانم و در این باره بحث کنم.با گیر کردن گوشه ی لباسم به صندلی، مهوش گفت:« چه خبره بابا ، یواش تر.»لباسم را از صندلی جدا کردم و با عجله به سمت پله ها رفتم و تینا هم که داخل سالن بود با عجله به دنبالم آمد. به اتاقم که رسیدم در را محکم به هم کوبیدم و تمام حرصم را برسر دربیچاره خالی کردم.تینا پشت سرم در را باز کرد و گفت:« چیه ژینا چرا این طوری از آشپزخانه آمدی؟ چیزی شده؟» با حرص روی تخـ ـت ولو شدم و حرف های مهوش را برایش تعریف کردم.تینا گفت: «چرا ناراحت می شی خب درسته که مهوش اخلاق های بدی داره ولی در این مورد حرف بدی نزده. حالا نمی دانم چطور کامران خودش را به آن راه زده و اظهار بی اطلاعی کرده. ولی همه نظر دایی ها را درمورد این مسئله می دانند.»با ناراحتی سر جایم نشستم و گفتم:« چرا؟»تینا گفت: «چی رو چرا؟»بدون این که فکر کنم چی دارم می گم با حرص گفتم: «این که من باید چه کسی رو دوست داشته باشم یا نداشته باشم. این که به دیگران چه مربوطه؟»با دیدن قیافه ی تعجب کرده ی تینا ، فهمیدم که حرفی را که نباید می زدم زدم .ولی دیگر برای درست کردن خراب کاری ام کمی دیر شده بود. تینا کنارم نشست و موهایم را نـ ـوازش کرد و گفت: «بگذار ببینمت نکنه، ژینای مغرور و لجباز ما، در دام این سیاه چشم گرفتار شده؟ هان راستشو بگو.»دستش را پس زدم و گفتم:« نه بابا توهم، فقط از این که این مسئله را هی مثل درس برایم تکرار کنند عصبانی شدم.یک بار گفتند من هم شنیدم.چشم من تمام در های قلـ ـبم رو به روی جناب اقای کامران کیانی بسته ام و تمام کلید هایش را هم محض احتیاط برداشته ام.»تینا بغـ ـلم کرد و گفت:«به خواهرت که نمی تونی دروغ بگی. من تو را می شناسم. تویی که برای هیچ پسری هم تره خرد نمی کنی. دیشب با حرف های کامران حالت عوض شده بود؟ دروغ می گم ژینا.»بی اختیار بغض گلویم شکست با گریه گفتم:«خودم هم نمی دونم چم شده تینا. یک حال عجیبی دارم. یه حال بد. نمی دونم. چرا این طوری شدم.»
تینا با خنده گفت:«بازم که می گی حال بدی شدم.نه دختر خوب. این حال بد نیست. یه حاله خوبه که اسمش هم عشقه.»

دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم:«نگو، که من از همینش می ترسم».
دستم را برداشت و گفت:« آخه چرا؟ همه دوست دارند عاشق بشوند.»
گفتم: «شاید ولی از کجا معلوم که این حالت اسمش عشق باشه. منو تو که قبلا عاشق نشدیم. تازه من وقتی که کامران از ایران می رفت هیچ وقت همچین حسی بهش نداشتم.فقط مثل یک برادر بزرگ تر برایم بود که تمام خواسته های من و تو را براورده می کرد وما هم دوستش داشتیم.»
تینا نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: «خوبه خودت می گی وقتی که رفت یک نگاه تو اینه به خودت بکن. قد وقواره ات راببین. با پنج سال پیش چقدر فرق کردی.
اون زمان کامران هم مثل بچه ها به ما نگاه می کرد.تازه خودش هم بیست و سه سال داشت. ولی حالا اون یک مرده بیست و هشت ساله جا افتاده شده که تو این پنج سال با خانم های پاریسی حشر و نشر داشته و من و توهم خانم های هجده ساله ای شدیم که خواستگار هم برایمان می اید.»
با یادآوری ده سال بزرگ تر بودن کامران آه از نهادم در امد و گفتم:«بیا، همین یک مشکل دیگر.اولا: من یک بچه ام در برابرش و او مثل دختر بچه ها به من نگاه می کند.
ثانیا: خودت خوب می دونی که ازدواج ما تقریبا غیرممکنه. چون بابا و عمو پدرام به این مسئله راضی نمی شن چه برسد با این تفاوت سنی بین ما.
ثالثا: از کجا معلوم که اون هم از من خوشش آمده باشد؟ من که می دونم این عشق اخر و عاقبت نداره باید همین جا پیش پای خودم و خودت خاکش کنم.»
تینا خندید و گفت:« من که اینجا خاکی نمی بینم که تو بخوای این نهال تازه روییده ی عشق را در اون مدفون کنی. بعدش یواش برو با هم بریم اون از خداشه که دختری به قشنگی و ملاحت تو را به دست بیاره.اگه این طور نبود دیشب آن حرف ها را بهت نمی زد.»
وسط حرفش پریدم و گفتم:«این که چیز تازه ای نیست. همه ی پسرها حتی دخترها به خاطر زیبایی خدادادی ام از من تعریف می کنند.»
تینا گفت: «پسرهایی که تو ازشون حرف می زنی نهایتا 22 سال دارند نه یک مرد بیست و هشت ساله که حداقل پنج سال است که یکی از بزرگترین کارخانجات فرانسه را می چرخاند ودم دستش صد تا دختر اروپایی ریخته است. در ضمن دیشب تو، توی تمام مهمانی نبودی وسطش آمدی و رفتی. ولی من از اول مهمانی بر حسب کنجکاوی که می خواستم بدانم تور کدام یک از دختران مهمانی کامران را به دام می اندازد مرتب حواسم بهش بود.»
تمام دختر ها همه ی قر وقمیش هایی را که می توانستند آمدند و حتی موقع رقص سعی کردند هر کدام به نحوی خودشان را بهش نزدیک کنند ولی او با همه یک برخورد معمولی داشت. فقط به تو یک نگاه دیگه داشت و در مورد رقص هم آن حرف ها را بهت زد.
تو که از پله بالا رفتی، بخوابی، به ستون تکیه داده بودو سیـ ـگارمی کشید و تمام حواسش به تو بود. طوری که وقتی مامانم صدایش کرد نشنید و مامان با زدن به شانه اش گفت:«حواست کجاست پسر؟»
و او هم گفت:« هیج جا ،داشتم فکر می کردم الان تو کارخانه چه خبر است.» ولی من نگاهش را دیده بودم فهمیدم منظورش کارخانه ی قلبش است.
صبح هم آمدم حیاط که همین چیزها را بهت بگویم وبگم خدا آخر و عاقبت این عشق را به خیر کنه که حالا فهمیدم انگار تو هم گرفتاری.»
موهایش را کشیدم و گفتم: «خوب واسه خودت می بری و می دوزی ها»
خندید و گفت:«حالا خیاط خوبی بودم؟»
با ناراحتی گفتم: «ولی من می ترسم تینا. هم از شروع این احساس هم ازاخرش. باید سعی کنم این حس را از خودم دور کنم.»
تینا گفت:«اگه تو نستی این کارو بکن. ولی در ضمن مواظب مهوش هم باش که بدجوری تو نخ کامرانه.»
خندیدم و گفتم:«اتفاقا خوب به هم می آیند.»
تینا شکلکی در آورد و گفت:« خدا از دلت بشنوه. راستی کی می ری پیش لیلا.»
گفتم:« آخ دیدی یادم رفت. پاشو زود حاضر شیم و بریم که برایش ناهار هم بگیریم.»
تینا:« آخه ، اجازه می دهند ما پیشش برویم و بمانیم؟»
گفتم:« باید با بابا برویم. شاید هم مرخصش کردند وآمدیم خانه. نمی دونی دیشب تا حالا دل تو دلم نیست که بدونم چی به سر لیلا اومده.»
تینا:« من هم همین طور. زود باش دیگه.»
حاضر شدیم و به سراغ بابا رفتیم و گفتیم:« که می خواهیم پیش لیلا برویم.» بابا هم مارا به بیمارستان رساند و پیش دکتر امینی رفت و حالش را جویا شد.
دکتر گفت:« که به خاطر کم غذایی و کار زیاد و استرس دچار کم خونی شده.»و بهش خون تزریق کرده اند.
وحالا هم باید تحت مراقبت قرار بگیرد و تقویت شود. بعد از آن که سراغ لیلا و خاتون رفتیم و بهش گفتیم که مرخص شده است . با شرمندگی گفت:«چقدر توی دردسر افتادید. تورو به خدا ببخشید.»
صورتش را بـ ـوسیدم و گفتم:«این چه حرفیه. آخه چرا ناراحتی تو از ما پنهان کردی؟ حالاهم پاشو که باید بریم خانه و با هم صحبت کنیم تا ببینیم این چند وقته چی به سر تو آمده.»
با کمک خاتون لباس هایش را پوشید و بعد از گرفتن دستورهای لازم از پرستار راهی خانه شدیم. مشت رجب مرتب از بابا تشکر می کرد و خاتون می پرسید که آیا واقعا اشکالی نداره که تو این مدت لیلا پیش آنها بماند و بابا هم مطمئنشان کرد که هیچ موردی ندارد.
وقتی به ویلا رسیدیم با لیلا به خانه ی کوچک مشت رجب که گوشه ی حیاط قرار داشت رفتیم. خاتون رختخوابی پهن کردو به لیلا گفت:« که اینجا استراحت کند.»
لیلا هم گفت:« که احتیاجی به استراحت ندارد و حالش خوب است.»
من و تینا وادارش کردیم که بخوابد او هم گفت:« که ای وای خانوم جان من خجالت می کشم که بخوابم شما ها نشسته باشید.»
خندیدم و گفتم:« خب ما که حامله نیستیم. در ضمن هی به ما نگو خانوم جان. می تونی اسم مارا صدا کنی. من و تینا 2 سال از تو بزرگ تریم. ولی تو انگار تو زندگی از ما عجول تر بودی.»
اشک توی چشمهای قهوه ایش جمع شد و گفت:«شما ها خیلی مهربونید ژینا خانم، من هیچ وقت فکر نمی کردم آدمهای پولداری مثل شما اهمیتی به آدم های زیر دستشان بدهند. حتی آن روز که دایی رجب و زن دایی گفتند چند روزی را اینجا بمانم و به عنوان کمک زندایی کار کنم فکر می کردم اگر خانوم بزرگ بفهمند حامله هستم مرا بیرون می کنند.
دستش را توی دستم گرفتم و گفتم:«اولا آدم خوب و بد توی هر قشری پیدا می شه. ثانیا مگه حاملگی جرمه. برعکس یک نعمت الهی است که با ورود هر بچه ای به آن خانه روشنی و برکت میاره. بچه ی تو حتما صدای شادی را با خودش به این خانه میاره. حالا بگو برای ناهار چی دوست داری تا بگم برایت بیاورند که بعد از ناهار می خواهیم بدانیم چرا زندگیت به اینجا کشیده.
البته خاتون یک چیزهایی گفته ولی دلم می خواهد که خودت برامون بگی.»
صورت گندمی اش سرخ شد و گفت:« خانم منو چه به این حرفا. من اگه یک نون پنیر هم گیرم بیاد که سیر شم و مجبور نباشم توی خیابان ها بمانم خدا را شکر میکنم.»
تینا گفت:« این چه حرفیه. مگه می شه ما بگذاریم تو توی خیابان بمانی.»
صورتش را بـ ـوسیدم و گفتم:« دیگه دوست ندارم این حرف ها را بزنی. تو هم مثل دوست و خواهر من می مانی. این کوچولو هم که توی شکمت داره رشد می کنه، من می خوام که خاله اش باشم. پس هر چی که من می گم باید گوش کنی و بخوری. ولی چون می گن زن حامله یک چیزهایی رو دوست نداره خودت باید بگی که چی می خوری.»
صورتش گل انداخت و گفت:«خدا هر چی که می خواهید انشاالله بهتان بدهد.»
تینا گفت:« بگو دیگه دختر چی می خوری که ما هم گشنه ایم.» با خنده گفت:« راستش خیلی وقته دلم قرمه سبزی می خواهد.» گوشی ام را برداشتم و اول به مامان زنگ زدم و پرسیدم که ناهار چی دارند؟ که با جواب مامان مطمئن شدم که ناهار را از خانه نمی توانیم تهیه کنیم. به مامانم گفتم: « که ما پیش لیلا هستیم و نگران ما نباشید.»
مامان گفت: « باشد فقط به خاتون بگو استراحت که کرد بیاید که کارها را نظم وترتیبی بدهند.»
پیغام مامان را رساندم وبعد به رستوران سر کوچه زنگ زدم چند پرس قرمه سبزی سفارش دادم.
خاتون برایمان چای ریخت و تینا یواشکی به من گفت:« خانه شان همین یک اتاق و حمـ ـام دستشوئی است. پس آشپزخانه شان چی؟ فقط همین یک گاز و کابینت و سماور است.»
گفتم:« آره ولی خب اونا فقط شب ها اینجا هستند. از صبح تا شب برای غذا و همه چی توی ساختمان با ما هستند. ولی با بودن لیلا و بچه اش این جا برایشان سخت می شود. باید فکر یک جایی برایشان باشم.»
5
بعد از خوردن غذا که فکر می کنم به لیلاخیلی چسبید چون با اشتها می خورد به خاتون گفتم:«اگه می شه به آشپزخانه بروید و برایمان میوه و شیرینی بیاورید.»
بعد از امدن خاتون رو به لیلا کردم وگفتم:« اگه خسته نیستی و خوابت نمیاد دلمون می خواد که سرگذشتت را بشنویم. از بچگی ات خیلی دوست دارم بدانم کجا بودی و چه کارها می کردی.»
با یاد آوری گذشته هاله ای اندوه برصورتش نشست وآهی کشید و گفت:« نمیدونم می دونید که من بچه ی زلزله زده هستم یا نه؟ سرمان را به علامت تایید تکان دادیم چون از خاتون شنیده بودیم.»
لیلا چینی به پیشانی اش انداخت و با حسرت گفت:« اگه اون زلزله ی لعنتی نمی امد منم الان سرنوشتم این نبود. درسته که ما توی ده کوچکی در رودبار زندگی می کردیم ولی پدر و مادرم با همان در امد کم کشاورزی سعی می کردند که زندگی خوبی را برای من و برادرم درست کنند.حامد برادرم سه سال از من بزرگتره والان هم سربازه. چه روزگار خوب داشتیم آن روزها از صبح تا شب توی حیاط سر سبزمان دنبال همدیگر می کردیم و پشت پرچین های حیاط قایم موشک بازی می کردیم.
هر وقتم که گرسنه مان می شد به سراغ مادرم می رفتیم و او هم نان های خوشمزه ای را که درست کرده بود با پنیر و خیار و گوجه بهمان می داد. سر سفره ی غذا مادرم همیشه اول برای ما غذا می کشید و بعد برای پدرم و خودش.»
پدرم می گفت:« هر چی امروز سختی می کشم به خاطر این است که یک روزی شماها برای خودتان کسی شوید.» وحامد می گفت:« بابا من اگه چه کاره شوم شما خوشحال می شوید.»
پدرم هم لبخندی میزد و دستی به سر هردویمان می کشید و می گفت:« فرقی نمی کنه . فقط دلم می خواهد برای خودتان سری توی سرها درآرورید.»
شب های زمـ ـستان زیر کرسی می نشستیم و مادر برایمان قصه هایی را که از مادربزرگش شنیده بود برایمان تعریف می کرد. مادر فقط یک برادر داشت که همین دایی رجب است و سالیان سال است که با خانواده ی شما زندگی می کند.
آن روزها شاید دو دفعه به دیدن ما امده بود وکلی هم از تهران برای ما سوغاتی آورده بود. زن دایی هم با تمام این که خودشان بچه دار نمی شدند ما را خیلی دوست داشت. هر وقت یاد ان روزها می افتم غم روی دلم سنگینی می کنه و به خدا می گم خب تو که آن روز پدر و مادر ما را از ما گرفتی چرا مارا زنده گذاشتی که این همه در به در شدیم.
با یاد آوری مرگ پدر و مادرش اشک هایش روی صورتش سرازیر شدند. سریع از جایم بلند شدم و لیوانی اب برایش آوردم و گفتم:«لیلا ما نمی خواستیم ناراحتت کنیم. اصلا دیگه نمی خواد چیزی برای ما بگی...»
کمی آب خورد و اشک هایش را پاک کرد و گفت:«من خودم دلم میخواد حرف بزنم و بایکی درد و دل کنم تا کمی سبک شوم.تمام این سال ها مثل کوه غمی توی دلم مونده حالا که این زخم چرکی سرباز کرده بگذار بیرون بریزه.»
گفتم:«اگه ناراحت نمیشی ما میشنویم»
آهی کشید و گفت:«وقتی که من و حامد را از زیر آوار ها بیرون کشیدند حسابی زخمی شده بودیم ولی پدر و مادرم هردو مرده بودند.ما که با واژه غم بیگانه بودیم.چه شیون و زاری هی که نکردیم ،از طرف هلال احمر مارو به تهران منتقل کردند و ما حتی نفهمیدیم که پدر و مادرمان راکجا به خاک سپردند.
یک پسر هفت ساله و یک دختر چهار ساله.برای چند ماهی در شیرخوارگاه آمنه زندگی کردیم آن جا غیر از ما کلی بچه ی زلزله زده ی دیگر هم بود که به بچه های خود شیرخوارگاه اضافه شده بودیم.ولی با تمام این ها تنها روزهای خوب بعد از مرگ عزیزمان همان چند ماه بود.
دایی رجب که به دنبال ما میگشت مارو پیدا کرده بود و ما هم از خوشحالی پردرآورده بودیم.اگر یادتان باشد برای مدت کمی ما به این جا آمدیم اون موقع شما تازه به مدرسه میرفتید و بعضی روز ها برای بازی کردن به پیش من می آمدید.
خاتون میگفت:«این دختر مثل بچه های هم طبقه ی خودش نیست و دل خیلی مهربونی داره.بچه های پریوش خانوم آن چنان دستور میدهند که انگار شاهزاده اند.ولی ژینا با تمام این که یکی یدونست و عزیز دردونه ی شاهرخ خان و خانم بزرگه،هرچیزی که میخواد اول خواهش میکنه و هیچ وقت مثل بچه های لوس نمیمونه.
یادمه یک روز که من و حامد تو انتهای حیاط برای خودمان با توپی که شما به ما داده بودید بازی میکردیم که یهو سرو کله ی بچه های پریوش خانوم پیدا شد و به بهانه ی این که ما توپ را دزدیده ایم سه تایی شروع به کتک زدن ما کردند.
همان موقع شما و شاهرخ خان که از بیرون آمده بودید و سر و صدای مارا شنیده بودید به سمت ما دویدید.با تمام این که حامد سعی کرده بود خودش را سپر من کند یکی از دختر ها که نمیدونم اسمش چیه صورتم را خراشیده بود و خون می آمد.
با صدای شاهرخ خان که سر بچه ها داد میکشید و میگفت:«معلومه شما این جا چه غلطی می کنید.»
خودشان را جمع و جور کردند و هر سه باهم گفتند که:«بابابزرگ این بچه گداها توپ ژینا را دزدیدند.ما هم زدیمشان و شما هم به سمت آن ها حمله کردید و موهای دخترارو کشیدید و با مشت توی دماغ پسره زدید.»
و گفتید:«بدجنس های بی شعور . من خودم توپ را بهشان دادم و وقتی صورت خونی مرا دیدید دستمالی از جیبتان درآوردید و صورتم را پاک کردید و با بغض گفتید غصه نخور خوب میشی.الان برات عروسک میارم تا این فضول های بدجنس از غصه بترکند.»
و بعد با گریه به سمت شاهرخ خان دویدید و گفتید:«بابا بزرگ، میبینی این ها چه بچه های بدی اند و دوست های منو اذیت کردند .منم میخوام عروسک و ماشین به دوستام بدم تا غصه نخورند.»
شاهرخ خان هم شمارا بغـ ـل کرد و بـ ـوسید و گفت:«خوب کاری میکنی دخترم برای همین دل مهربونته که من تورو این همه دوست دارم.بعد از اون هم،آن هارا دعوا کرد و به همراه خودش برد و تاکید کرد که حق ندارند به این قسمت حیاط بیایند.»
وقتی زن دایی صورت مرا دید زیر لب بر بخت آدم های فقیر لعنت می فرستاد و صورتم را چرب می کرد .وقتی شما در را باز کردید و با یک عروسک موطلایی چشم آبی و یک ماشین قرمز وارد شدید خاتون گفت:«ژینا جان برای چی این جا آمدی؟»
و شما جواب دادید:«آمدم عروسک و ماشینم را به لیلا و حامد کادو بدهم تا کمتر غصه بخورند.»
ما که از خوشحالی پر درآورده بودیم و به سمت شما دویدیم که خاتون مانع شد و گفت:«این کار درستی نیست اگه خانوم بفهمند دعوایتان می کنند.میدونید چه قدر پول بابت این وسایل دادند؟»
و شما با خوشحالی گفتید:«نه دعوایم نمی کنند خود بابا بزرگ میدونه و گفته اشکال نداره به دوستات کادو بدهی .گفته آدم باید به دوست های مهربونش کمک کنه ولی با دوست های بدش بازی نکند و دوستشون نداشته باشه.»آخ که نمیدونید ژینا خانوم حال اون روز من و حامد را بفهمید .بعد از رفتن شما عروسک را در بغـ ـلم فشار میدادم و حامد روی زمین ماشینش را می چرخاند و هردو از خوشحالی بال درآورده بودیم و دایی رجب با دیدن حال ما میگفت:«خدایا بنازم حکمتت رو .یکی با این همه دل مهربون و یکی هم اینقدر سنگدل.»
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط: admin
#4
خلاصه روزهای قشنگ ما اینجا ادامه داشت تا این که ابر سیاه غم دوباره روی دل ما نشست.
اون روز داشتیم نهار میخوردیم که آقام یعنی پدر پدرم همراه دایی وارد شد شدند.آقام اخلاق خوبی نداشت برای همین هم وقتی پدر و مادرم زنده بودند سعی می کردند کمتر به خانشان که در بندر انزلی بود بروند در عرض چند ساعت دوباره زندگی ما زیر و رو شده بود .دایی که میخواست آقام را از حال و احوال ما با خبر سازد و اورا از نگرانی دربیاورد با او تماس گرفته بود و گفته بود که ما زنده ایم و پیش او زندگی میکنیم.
حالا بعد از چند وقت تصمیم گرفته بود که به تهران بیاید و مارو به همراه خودش ببرد.
دایی رجب هرچه قدر التماسش کرد فایده ای نداشت و گفت:«طبق قانون سرپرستی بچه های پسرش به او که پدرش است میرسد.» و بعد از کلی مشاجره در میان اشک و آه ما را از دایی و زن دایی جدا کرد و به همراه خودش به بندر انزلی برد.
خاتون چند دست لباس های شمارا که مال سال ها قبل بود و خانوم بهش داده بود همراه من کرده بود و برای حامد هم دو سه دست لباسی که خریده بودند را گذاشته بود.
توی راه خیلی گریه کردم ولی حامد گفت:«اشکالی ندارد.عوضش پیش مادربزرگ و عمو و عمه ها میرویم.حتما آن جا هم خوش میگذرد.»
و چه خوشی گذشت این سال ها به ما،از لحظه ای که آواره شدیم انگار آدم های طاعون زده بودیم و همه از ما دوری میکردند وقتی به سمت مادربزرگ رفتیم تا از طرف او محبتی ببینیم همین طور که دستان بزرگش را با پیش بندش خشک میکرد.
در جواب ما که با ذوق و شوق به سمتش دویده بودیم و مادربزرگ صدایش کرده بودیم با تندی گفت:«همهن جا سر جایتان بایستید.اولا من مادربزرگ شمانیستم چون پدرتان پسر من نبود .دوما بهتره با اکرم به اتاقتان بروید و خودتان را آماده کنید که فردا خیلی کار داریم.»
ما که خشکمان زده بود به سمت آقام نگاه کردیم که در جواب گفت:«مگه پدرتون نگفته بود که فتنه خانم ،مادرش نیست و همسر دوم من است؟»
سرمان را به علامت نه تکان دادیم.اقام خیلی جدی و با لحن خشکی گفت«حمید و اکرم بچه های زن اول من بودند و بعد از مادرشان من با فتنه ازدواج کردم .آرزو و امید و سعید هم بچه های فتنه هستند.
پس فتنه مادربزرگ شما نیست و باید از این به بعد او را فتنه خانم صدا کنید و هرچی گفت و هر دستوری داد میگید چشم و اطاعت میکنید.دوست ندارم آسایش زندگیم را بهم بزنید.»
حالا هم زود همراه اکرم بالا بروید و وسایلتان را توی اتاق اکرم بگذارید ما که با همه بچگی فهمیده بودیم که کسی در این خانه مارو دوست نداره با یه دنیا غم در زیر نگاه عمه و عموها به همراه عمه اکرم به بالا رفتیم.خانه ی آقام وسط حیاط بزرگی بود و خانه ای قدیمی محسوب میشد با آجر های قرمز و شیروانی.سالن و آشپزخانه و دو اتاق در طبقه ی اول و دو اتاق و حمـ ـام و راهرو در طبقه دوم بود.ولی ما به همراه عمه اکرم به طبقه سوم که یک اتاق زیر شیروانی بود و در اکثر این جور خانه ها به عنوان انباری استفاده میشد رفتیم.
عمه مارو به داخل اتاق برد و بعد از بستن در ناگهان هردوی مار رو در آغـ ـوش گرفت و شروع به گریه کرد و مرتب صورتمان را می بـ ـوسید ما که از برخورد اولیه و حالا این رفتار مهربان هاج و واج مونده بودیم همین طور فقط نگاه می***دیم.
بعد از چند لحظه روی زمین ولو شد و ما رو هم کنارش نشاند و گفت«نمیدونید از فکر این که شماهارو از دست دادم چقدر ناراحت بودم و غصه خوردم.تا اینکه مشت رجب با آقام تماس گرفت و گفت که شماها رو پیدا کرده .از خوشحالی گریه میکردم ولی بعد از این که اقام گفت:«می خواد شماهارو به اینجا بیاره ، تا مردم پشت سرش حرف نزنند. که بچه های پسرش توی خانه ی مردم زندگی می کنند.انگار آواری روی سرم خراب شد.»
حامد پرسید:«آخه چرا؟مگه شماهم مارو دوست ندارید؟»
عمه گفت:«چرا عزیز دلم.ولی تو این خونه هیچ وقت منو حمید رو دوست نداشتند و با ما مثل دشمن رفتار میکردند چه برسد به شماها . چه روز هاییکه من از دست فتنه کتک نخوردم و آقام به روی خودش که نیاورد هیچ اگر هم من شکایت میکردم خودش هم با من دعوا میکرد که از بس که سر به هوایی و دست و پا چلفتی هستی.»
زمانی که حمید با مادرتان ازدواج کرد و از این جا رفت خیلی سعی کرد که مرا هم همراه خودش ببرد و به آقام گفت:«شما که علاقه به ما ندارید پس بگذارید من اکرم را با خودم ببرم.ولی فتنه که میدونست اگر من بروم دیگه کسی نیست که کارهای خانه اش را انجام دهد و تازه دق و دلی هایش را هم سرش در بیاره نگذاشت که من همراه حمید و مادرتان زندگی کنم.»
روزی هم که اقام گفت میخواد شما رو به این جا بیاره،فتنه غوغایی به پا کرد و گفت:«ای کاش اون وروجک ها همراه پدر و مادرشان مرده بودند.مگر من یتیم خونه دارم که اول بابا و عمه شون رو بزرگ کنم و حالا این دوتا بچه ی مزاحم رو.»
ولی اقام میگفت:«اگه یه روزی مردم بفهمند که بچه های حمید زنده و تو خونه ی مردم زندگی میکنند دیگه ابرویی برای من نمیمونه و میگن جمال صیاد نتونست نون دوتا بچه یتیم رو بده.»
فتنه هم با اقام شرط کرد که من فقط سر صدقه بچه هام اونا رو نگه می دارم و هرجور دلم بخواد باهاشون رفتار می کنم و تو هم حق هیچ اعتراضی رو نداری و آقام هم قبول کرد.
حالا میفهمید برای چی وقتی فهمیدم شماهاهم قراره توی این خونه که نه توی این زندون زندگی کنید آواری روی سرم خراب شد.حامد سرش رو با ناراحتی تکان دادو من هم با همه ی بچگی ام فهمیدم که روزهای سخت زندگی تازه شروع شده است.
خلاصه دردسرتان ندهم که اگر بخوام از غم و غصه های زندگی ما تواون خونه حرف بزنم مثنوی هفتاد من میشه.فقط همینو بگم که تو اون خونه فتنه با ما عین دوتا برده ی زرخرید رفتار میکرد و ساعت ها مارو مجبور میکرد که لب دریا منتظر آقام و عموهام بمونیم و وقتی از ماهیگیری بر میگشتند باید ماهی هارو تمیز میکردیم و از هم سوا میکردیم و داخل زنبیل ها میریختیم.
تو زمانی که همه ی بچه ها به مدرسه میرفتند و درس میخواندند ما یا لب دریا مشغول کار بودیم و یا در خانه و حیاط و کارخانه در حال سبزی خرد کردن بودیم.عمه اکرم که بنده ی خدا تمام مدت توی آشپزخانه میپخت و می شست و و به کار های خانه رسیدگی میکرد و فتنه هم با آرزو مرتب به نیش زدن به ما و عمه مشغول بودند و در مواقع دیگر هم یا خواب بودند و یا به مهمانی میرفتند و مهمانی میدادند.
عمو امید و سعید هم سرشان به کار خودشان گرم بود انگار نه انگار ما بچه ب برادرشان هستیم.آقام که ماهی یکبار یادش می آمد و حال مارو میپرسید.
موقع صبحانه که میشد بعد از خوردن صبحانه بقیه،من و حامد به آشپزخانه میرفتیم و عمه یواشکی کمی از مربا و کره ای که از صبحانه ی آن ها قایم کرده بود به ما میداد چون فتنه یکدفعه که دیده بود عمه صبحانه ای را که آنها میخوردن به ما داده آن چنان بلوایی به پا کرده بود و چند تا سیلی به صورت عمه زده بود که مگه من این جا پول مفت دارم که به این وروجک ها کره مربا میدهی و از آن به بعدعمه را هم از خوردن غذا همراه خودشان منع کرده بود و میگفت:«وقتی شما هارو میبینم اشتهایم کور میشود.»
حساب و کتاب همه چیز را داشت تا مبادا عمه غذای زیادی برای ما و خودش کنار بگذارد ولی خب عمه هم در زمان نبودش هر طوری میتونست یه چیزی زیر پیشبندش قایم میکرد و برای ما می آورد تنها دلخوشی ما شب ها بود که سه تایی تو اتاق زیر شیروانی که تابستان ها گرم بود و زمـ ـستان ها از سرما توش میلرزیدیم باهم جمع شویم و ما سرمان را روی پاهای خسته عمه بگذاریم و او موهایمان را نـ ـوازش کند و به ما بگوید غصه نخوریم که دنیا همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد و ما هم روزی بزرگ میشویم و برای خودمان کسی میشویم.
یک شب بعد از حرف های عمه حامد گفت:«آخه عمه وقتی ما حتی مدرسه نمیریم و سواد نداریم چطور می تونیم که روزی به جایی برسیم؟»
عمه که خودش هم زیر ستم ها ی فتنه بود و حتی فتنه تمام خواستگار هایش را رد میکرد تا در ان خانه برایش کار کند به خاطر ما دلش را به دریا زد و باعمو سعید که دل رحم تر بود صحبت کرده بود و ازش خواسته بود که حالا که آقام مارو به مدرسه نمی فرستاد حداقل او برای ما دفتر و مداد تهیه کند تا عمه شب ها خودش به ما خواندن و نوشتن را یاد دهد و او هم به شرط این که فتنه چیزی نفهمد قبول کرده بود.
عمه خودش تا سوم راهنمایی درس خوانده بودو بعد از آن دیگر نگذاشته بودند به مدرسه برود ولی حالا یک معلم خوب برای ما بود روزهای سخت رو به امید شبها سر میکردیم و وقتی با تن خسته از کار به اتاقمان میرفتیم تازه شروع به یادگیری میکردیم.
عمو سعید ماهی یکبار یواشکی برایمان دفتر و مداد میآورد وعمه شب ها دفتر های نوشته را یواشکی با زباله ها خارج میکرد که مبادا چشم فتنه بهشان بیفتد و شر به پا شود.
من تقریبا ده ساله بودم که یه روز فتنه مارو صدا کرد و گفت:«که یه خانواده تهرانی که به خاطر کار شوهر خانواده که مهندس شیلات بود به محلشان آمدند و خانم خانه هم که معلم است و غیر از دختر و پسر دبستانیش صاحب دو پسر دوقلو شده احتیاج به یک خدمتکار برای خانه شان دارد و حقوق خوبی هم میدهند و تو از فردا باید به آن جا بروی و کار کنی.حامد هم از این به بعد باید همراه عمو ها به دریا برود و ماهی بگیرد و این را اضافه کرد که من دیگه نون مفت ندارم که به شما مفت خور ها بدهم.»
اقام که اصلا به روی خودش نیاورد و عمه هم که تا خواست اعتراضی کند و بگوید من سنم برای این کارکم است فتنه محکم با پشت دست تو دهنش زد و گفت:«خفه شو دختره ی پرو.همین تو یکی نون خور اضافه بسی دیگه نمیخواد سنگ این ورپریده ها رو به سیـ ـنه بزنی.»
شب عمه که لبش ورم کرده بود با خنده به من گفت:لاقل آنجا گرسنگی نمیکشی و فقط شب ها مجبوری گرسنه بمونی.»
حامد هم میگفت:مگه حالا هم این جا با خدمتکار فرقی داریم؟!»
فردای آن روز به خانه ی آقای مجد رفتم و عمه مرا به خانم مجد سپرد و جریان زندگی ما رو براش تعریف کرد و خانم مجد با مهربانی گفت:«من خدمتکار نمی خوام فقط میخوام بچه هام رو به دست آدم مطمئنی بسپرم.ولی این دختر هنوز خودش یه بچه است.چطور میخواد از بچه های من نگهداری کنه؟»عمه گفت:«منم میدونم این کار سختی است ولی نامادریم این طور گفته که با شما صحبت کرده.»
خانم مجد گفت:«درسته به من گفتند که لیلا میتونه از بچه ها نگه داری کند ولی این دختر با این سن کم چطور میخواد از پس دوقلو ها بربیاد؟»
بعد از کمی صحبت به خانه برگشتیم و عمه گفت که خانم مجد گفته که به دردشان نمیخورم.
چشمان فتنه را انگار خون گرفته بود و به خاطر پولی که قرار بود به دستش بیاد و از دست داده بود مثل ببر خشمگین به طرف ما حمله کرد وبه عمه گفت:«آخر کار خودتو کردی و رفتی گفتی این بچه بدرد نمیخوره تا این تن پرور مبادا کار کند؟آره حالا یه درسی به هردوتان بدهم که حظ کنید.»
و بعد با یک چوب بزرک که مال دسته ی طی آشپزخانه بود به جون من و عمه افتاد و تا میتوانست مارو کتک زد.
وقتی ضربات چوب به سر و بدنم فرود می آمد در حال گریه میگفتم«فتنه خانم به خدا این جوری نبود»
و اوهم میگفت:«پس چطوری بود؟حالا که خدا شماهارو نکشته خودم می کشمتان تا راحت شوم»
دیگه جون و رمقی برایم نمانده بود و به عمه نگاه میکردم که خون تمام صورتش را پوشانده به روی زمین افتاده بود و ناله می زد و گفت:«بی رحم ولش کن کشتیش»
با صدای جیغ و داد ما آرزو که از اتاقش بیرون آمده بود و این صحنه را دیده بود به زور چوب را از دست فتنه بیرون کشید و گفت:«چی کار میکنی مامان؟تو که اینارو کشتی» و وقتی آقام و عمو ها و حامد به خانه آمدند ما رو به درمانگاه بردند
فصل 6
يازده سالم تمام شده بود و وارد دوازده سالگي شده بودم و جون قد و هيكلم درشت بود مثل دخترهاي چهارده ساله مي ماندم كه همين باعث شد يك روز كه در خانه اي كار مي كردم كه داخل آن را تعميرات انجام مي دادند يكي از كارگرها كه كاشي كار بود از من خوشش بيايد و دنبالم راه بيفتد.
وقتي كه من وارد خانه شده بودم خانه را يادگرفته بود و بعد از چند روز به در خانه آمده بود و با فتنه درباره من صحبت كرده بود و گفته بود كارگر ساختماني است و با خانواده اش زندگي مي كند و بيست سال دارد و اگر اجازه بدهند به خواستگاري ام بيايد.فتنه اول قبول نكرده بود بخاطر اينكه باعث مي شد اون پولي رو كه من ماهيانه برايش كار مي كردم از دست بدهد.ولي بعد از اينكه محسن يعني همان كارگر با آقام صحبت مي كند آقام هم به عمه اكرم مي گه، فكر مي كنم اين روزها حالم زياد خوب نيست و منم ديگه آفتاب لب بومم بايد هرچه زودتر هم تو و هم اين ليلا رو شوهر بدم تا بعد از مرگم اين فتنه شماها رو نكشه.
اين اولين باري بود كه به قول عمه مي ديديم كه سرنوشت ما براي آقام مهم شده.مثل اينكه بهش الهام شده بود كه زياد زنده نمي مونه.چون بعد از يك هفته يك روز با يكي از ماهيگيرها به خانه آمد.
مردي تقريباً سي و پنج ساله و گفت كه قراره اين علي آقا،همسر عمه ليلا شود.هرچي فتنه مخالفت كرد فايده اي نداشت و بعد از آن هم به سراغ محسن رفته بود و گفته بود كه اگه منو مي خواد بايد خيلي سريع با خانواده اش در همين هفته كار رو تمام كند و او هم از خدا خواسته با پدر و مادرش به خانه ي آقام آمدند.آقام گفت:«كه من دوازده سال بيشتر ندارم و فقط به خاطر اينكه احساس مي كند حالش خوب نيست و ممكن است من بعد از مرگش آوراه شوم مرا شوهر مي دهد تا خيالش راحت باشد و از محسن قول گرفت كه مراقب باشد و گفت كه اين بچه كه پدر و مادر به خودش نديده در خانه من هم جز سختي چيزي نكشيده.خودم مي دونم كه مقصرش هم من بودم و حالا هم مي خوام كه منو ببخشد ولي من حريف فتنه نبودم خودم هم يك عمر عذاب كشيدم ولي از تو مي خوام كه ازش خوب نگهداري كني.»او هم قول داد.
همان روز بين ما صيغه محرميت خواندند و قرار شد همزمان با روز جمعه كه مراسم عروسي عمه اكرم بود ماهم عروسي كنيم.حامد به دست و پاي آقام افتاد كه ليلا بچه است.ولي آقام گفت:«من تو چشم هاي محسن عشق رو ديدم.او خوشبختش مي كند ولي بعد از من تو اين خونه بدبخت تر از ايني كه هست ميشه.بگذار راحت بميرم.»
خريد عروسي ما يك حـ ـلقه و چادر سفيد و يك جفت النگو بود.وقتي كه محسن نگاهم مي كرد و دستم را مي گرفت،غرق شادي مي شدم و مي گفتم:«خدايا شكرت كه باز در خوشبختي را به رويم باز كردي.»محسن پسر خيلي خوبي بود فقط روز عروسي كه شد محضردار گفت:«به خاطر سن كم من قانونً نمي توانند در شناسنامه ام عقد را ثبت كنند و بايد تا پانزده سالگي ام صبر كنند.»
آقام گفت:«اشكالي نداره فقط شما يك صيغه محضري برايشان بنويسيد تا اون موقع خودشان سند رسمي بگيرند.»اون روز اين كار موكول به پانزده سالگي ام شد و امروز باعث آوارگي ام.
از جايم بلند شد و چايي براي هر سه نفرمان ريختم و گفتم:«ليلا اگه خسته شدي بگذار براي يه روز ديگه!»چايي اش را سركشيد و گفت:« اين منم كه شما را خسته كردم.» تينا گفت:« نه بابا تازه داشتي به جاهاي خوب خوبش مي رسيدي.پس اين آقا محسن مرد خوبي بود؟راستي حامد چي شد؟»گفتم:«تينا بگذار بنده خدا يه نفسي تازه كنه.»تينا سرش را نزديك گوشم آورد و گفت:«عجله دارم زودتر داستان رو بدونم چون مي خوام برم تو ويلا تا ببينم دلسپرده ي شما چي برامون سوغاتي آورده.از صبح تا حالا خبري ازش نداريم.» موهايش را كشيدم و گفتم:«بسه ديگه تو هم.مگه قرار نشد بهش فكر نكنم پس منو هوايي نكن وگرنه...» شكلكي درآورد و گفت:«وگرنه چي؟منو مي خوري؟» ليلا ببخشيدي گفت و كمي دراز كشيد و گفت:«مثل اينكه كار داريد و من مزاحمتان هستم.» گفتم:«نه ليلا من مي خوام تا آخر ماجرا رو بدونم وگرنه امشب خوابم نمي بره.پس زودباش بقيه اش رو بگو.»
براي اولين بار برق شادي در نگاهش نشست و گفت:«بعد از عروسي به اتاق محسن كه داخل خانه پدرش بود رفتم و با وسائل كمي كه داشتيم زندگيمان را شروع كرديم.من سعي مي كردم كه خانواده محسن ازم راضي باشند.تمام كارهاي خانه را مي كردم و آشپزي هم مي كردم.يك خواهر محسن ازدواج كرده بود و يك خواهر و برادر ديگرش هم درس مي خواندند.من هم شده بودم كمك دست مادرشوهرم. پدرشوهرم كه در اثر كار زياد كمرش ناراحت بود و خانه نشين تمام خرج خانه به دوش محسن بود ولي او هم پسر زرنگي بود و با كار زيادي مي توانست شكم همه را سير كند. شب ها وقتي خسته پاهايش را دراز مي كرد پاهايش را مي ماليدم ومي گفتم:خسته نمي شي از اين همه كار.صورتم را مي بـ ـوسيد و موهايم را نـ ـوازش مي كرد و مي گفت:«نه، عشق تو به من قدرت كاركردن بيشتر رو داده.همين كه تو رو دارم خيلي خوشبختم.
وقتي سرم را روي شانه اش مي گذاشتم تمام سختي هايي رو كه كشيده بودم از ياد مي بردم و فقط مي دونستم كه محسن باعث شد من از اون زندگي لعنتي بيرو بيام. حامد بعضي شب ها به ما سر مي زد و از اينكه از زندگيم راضي بودم خوشحال بود و مي گفت كه حال آقام روز به روز بدتر مي شه و فتنه هم تمام وقتش صرف پرستاري از آقام مي شه و ديگه فرصتي براي اذيت و آزار من ندارد.
يه روز صبح زود حامد به در خانمان آمد و گفت كه سريع همراهش برم چون آقام مي خواد من و عمه اكرم را ببيند.سريع حاضر شدم و همراهش رفتم.وقتي به بالاي سر آقام رسيدم ديدم كه تمام صورتش زرد شده و چشمانش به گودي نشسته.گفتم:آخه ، آقا چرا اين جوري شديد؟ دستم را در دستش گرفت و گفت: هركسي يه روزي بايد از اين دنيا بره و من هم ديگه رفتني هستم.خواستم اينجا بياي تا ازت حلاليت بخوام.من به شماها بد كردم.هم به حميد و اكرم،هم به تو و حامد.خدا از سر تقصيراتم بگذره.ولي مي دونم تا شماها منو نبخشيد خدا هم منو نمي بخشه.من نبايد شماها رو از خونه دائي تون به اينجا مي آوردم.حالا تو ديگه شوهر داري و شكر خدا محسن هم پسر خوبي است ولي با همه اينها من آدرس دائي ات را به حامد داده ام كه اگر روزي خواستيد پيشش بريد سرگردان نباشيد.اين برگه محضري را هم بگيريد كه صيغه نامه تو و محسن است.پيش خودت باشه بهتره.حالا فقط مي خوام كه منو ببخشي و حلالم كني.
خم شدم و صورت زرد و نحيفش را بـ ـوسيدم و گفتم:من از شما ناراحت نيستم و دلخوري هم ندارم.حالا من با محسن زندگي مي كنم خوشبختم و باعث آن هم شما شديد.دستم را فشار داد و گفت:حلالم كردي. گفتم:حلال كردم آقاجون. گفت:منم دعاي خيرم را بدرقه راهتان مي كنم.حامد بهتره زودتر خواهرت را ببري و عمه ات را بياوري.
با تمام اينكه در اين سالها محبتي از آقام نديده بودم ولي با فكر اينكه قرار به زودي از اين دنيا بره اشك هايم سرازير شد و در ميان اشك و آه،از اينكه دنيا بار ديگر يكي از نزديكانم را از من جدا خواهد كرد از اتاق بيرون آمدم.
فتنه دم در ايستاده بود و با خشم به ما نگاه مي كرد.بدون اين كه نگاهش كنم به همراه حامد بيرون آمدم.چند روز بعد آقام هم راهي دنياي ديگر شد و حامد هم براي هميشه از آن خانه بيرون آمد.محسن، حامد را همراه خودش به سركار مي برد.كاشي كاري مي كردند و اتاقي هم اجاره كرده بود و در آن زندگي مي كرد.بعضي شب ها هم به خانه ما مي آمد و گاهي هم هرسه پيش عمه اكرم مي رفتيم.عمه تازه صاحب پسري شده بود و اسمش را حميد گذاشته بود.توي يكي از همين شبها عمه گفت كه به خاطر كاري كه دوست علي آقا برايش در بوشهر پيدا كرده قراره كه به زودي از پيش ما بروند.زير پايم انگار خالي شد.انگارداشتم يكي يكي، اطرافيانم را به نوعي از دست مي دادم.عمه دستي به سرم كشيد و گفت:ناراحت نباش.ما براي هميشه كه نمي رويم.هروقت هم كه علي آقا مرخصي داشت به ديدنتان مي آئيم.شماها هم هروقت توانستيد با حامد پيش ما مي آئيد.
چند وقت عمه هم رفت و من و حامد تنها شديم.سال پيش بود كه حامد گفت مي خواد به سربازي بره و بعد هم اگه بشه شبانه درس بخواند تا بعد از آن دنبال كار بگردد. محسن هم موافق بود و مي گفت:من به خاطر اينكه زود به سربازي رفتم توانستم با ليلا ازدواج كنم و حالا صاحب زندگي باشم.
حامد هم بعد از گذراندن دوره آموزشي در موقع تقسيم شدم نيروها به پادگان نيروي هوايي تهران منتقل شد.
يه شب محسن بعد از شام موهايم را نـ ـوازش كرد و گفت:ليلا تا حالا سنت خيلي كم بود ولي فكر كنم حالا ديگه ميشه كه ما هم بچه دار بشيم و يه كوچولوي خوشگل تپل مپل داشته باشيم.
من كه عاشق بچه بودم گفتم:راست مي گي.خودم هم تو اين فكر بودم كه دكتر برم و ببينم داروي لازم دارم يا نه؟
فرداي آن روز به دكتر رفتيم و چند ويتامين به من داد و گفت: تو اين سن ، ما باروري را تجويز نمي كنيم.بايد خيلي مراقب باشيد.
توي دلم خنديدم و گفتم: من چه كارم شبيه ديگران بوده ، كه اين يكي باشه.
دوماه بعد بود كه حس كردم حال و روزم فرق كرده و صبح كه از خواب پا شدم با حال تهوع به دستشويي دويدم.وقتي بي حال به اتاق برگشتم محسن پرسيد: چي شده؟ گفتم:نمي دونم.شايد غذاي ديشب بهم نساخته. ولي ته دلم احساس مي كردم كه مسافري دارم .بعد از رفتم محسن به آزمايشگاه رفتم و همان جا ماندم تا بعدازظهر جواب مثبت حاملگي ام را گرفتم. سر راه شيريني خريدم و به خانه رفتم.محسن زودتر از من آمده بود و با ديدن من پرسيد: كه كجا بودی؟ شيريني را جلويش گذاشتم و جواب آزمايش را به دستش دادم و با خوشحالي گفتم:نوش جان كنيد پدرجان. نگاهي به آزمايش كرد و پريد و صورتم را بـ ـوسيد و خواست كه بغـ ـلم كند و فشارم دهد كه گفتم:آهاي مواظب كوچولوم باش. كه خودش را عقب كشيد و بـ ـوسه اي به شكمم زد و گفت:من فداي اين كوچولو و مادرش بشم.بعد با خوشحالي به پيش خانواده اش رفت و خبر حاملگي ام را جار زد.
روزهاي خوب زندگي لبخند مي زد و يك روز محسن با خوشحالي به خانه آمد و گفت:باورت نميشه ليلا از پاقدم اين بچه، توي قرعه كشي بانك صاحب يك پرايد شده ايم.
از خوشحالي پر درآوردم و گفتم:راست ميگي.حالا مي خواي چكار كني تو كه گواهينامه نداري. گفت:مي خوام تحويل دادند بفروشمش و يك خانه ي سوا براي خودمان بگيرم تا هم تو راحت باشي و هم اين كوچولو اتاق سوا داشته باشد.
آن شب هزار تا رويا براي خودمان بافتيم.محسن مي گفت:بچمون اگه دختر بود اسمش را هستي و اگه پسر بود سينا مي گذاريم.و گفت: ترجيح مي دهم بچمون دختر باشه و شيرين زبان.
پدر و مادرش از تصميم محسن براي جدايي ما راضي نبودند و مي گفتند بهتره ماشين را به مرتضي برادر كوچكتر محسن بدهد تا هم پولي به محسن بدهد و هم كمك خرج خانه باشد. محسن هم مي گفت: الان چندسال است كه من زندگيم را وقف اينا كردم.حالا مي خوام كمي هم به زن و بچه ام برسم.جدا شدن ما دليل اين نيست كه ديگر خرجشان را نمي دهم.
من هم دخالتي نمي كردم.دو روز مانده به تحويل ماشين بود كه شب،ساعت از 9 شب گذشت و محسن نيامد. وقتي مرتضي به دنبالش مي رود نزديك ساختماني كه كار مي كرده جسد محسن را مي بيند كه ماشيني بهش زده و فرار كرده بود و مردمي هم كه درآنجا بودند به پليس زنگ زده بودند و منتظر آمبولانس بودند.
چه شبی بود آن شب . وقتی این خبر رو به من دادند از حال رفتم و باور کردنش غیر ممکن بود . ما تا رسیدن به آرزوهایمان دو روز فاصله داشتیم و حالابه من می گفتند محسن مرده و دیگه بر نمی گرده . کسی که تو این سه سال روح وجان من شده بود .
همش به خودم می گفتم این یه کابـ ـوسه ، صبح که از خواب پاشی همه چی تموم می شه . ولی متأسفانه این هم مثل اون زلزله لعنتی و مرگ پدرو مادرم کابـ ـوس نبود . بلکه یه روز زلزله همه چیزم را گرفته بود و حالا یه ماشین که معلوم نبود راننده اش زن بوده یا مرد .
وقتی محسن را به خاک سپردند از خانواده ی من هیچ کس نبود و من و طفل تو شکمم به تنهایی سوگواری کردیم .
خانواده ی شوهرم یکهو اخلاقشان زیر و رو شده بود و به من اهمیتی نمی دادند . انگار نه انگار که اون کسی که مرده شوهر من و پدر بچه ام بوده . حتی از یه دلداری دادن خشک و خالی هم دریغ کردند . من که تو غم و غصه ی خودم غرق شده بودم ولی دلیل رفتار آن ها را نمی فهمیدم .
تا این که بعد از روز سوم پدر شوهر و مادر شوهرم به اتاقم آمدند و خیلی صریح به من گفتند که باید از آن خانه بروم .
اول شوکه نگاهشان کردم و بعد از آن پرسیدم : « چرا ؟ مگه من عروسشان نیستم و این بچه نوه شان نیست . چرا باید بروم . کجا برم . » خیلی خونسرد جواب دادند : « که من قانوناً همسر پسرشان نیستم و هیچ مدرکی ندارم . بچه ی صیغه ای هم هیچ چیزی بهش تعلق نداره که تو این جا باشی . »
آه از نهادم در آمد . تازه فهمیدم علت رفتار سه روزشان چی بود . آن ها به خاطر ماشینی که محسن برده بود و می خواستند برای خودشان بردارند و مقدار کمی که پس انداز کرده بودیم منکر وجود من وبچه ام شده بودند . چون اگر قبول می کردند که من همسر محسن هستم پول زیادی گیرشان نمی آمد . با یاد آوری کمک هایی که تو این سال ها محسن به خانواده اش کرده بود و دیدن نگاه های سنگ دلانه ی آن ها از تو شکستم و به آن ها گفتم : « ولی شما خودتان می دانید که امسال قرار بود سند ازدواج ما رسمی شود . آخه من با این بچه ی بی پدر بدون شناسنامه و سند ازدواج کجا برم . به خاطر محسن هم که شده رحم داشته باشید . من که جایی را ندارم برم . »
پدر شوهرم گفت : « این ها که می گی به ما ربطی نداره . فقط فردا صبح نمی خوام دیگه تو این خانه باشی . فقط می تونی لباسها وطلاهایت را ببری » و از در خارج شدند . دنیا رو سرم خراب شده بود . از این همه ظلم حالم بهم می خورد ولی چاره ای نداشتم . این هم قسمت من از زندگی بود که همیشه در به در باشم و کسی هم منو نخواد . حالا به من این طفل معصوم هم اضافه شده بود .
یک لحظه تصمیم گرفتم به خیابان برم و خودم را جلوی یک کامیون بیاندازم و خودم را بکشم تا راحت بشم . ولی با نگاه کردن به عکس محسن که رو به رویم لبخندی می زد و یادآوری حرف هایش که چه قدر دلش می خواست بچه اش را ببیند و بزرگ کند با خودم گفتم : « به خاطر محسن هم که شده باید بچه ام را به دنیا بیاورم و بزرگ کنم . »
فردا صبح عکس محسن و خودم و یکی از لباسهای محسن را که هنوز بوی تنش را می داد برداشتم و نگاهم به خرس پشمالویی که محسن برای بچه خریده بود افتاد و آن را هم در ساک قرار دادم . مقدار کمی پول توی کیفم بود به دستانم نگاه کردم و حـ ـلقه و دو تا النگو و یک گردنبند یادگاری محسن بود . شناسنامه وصیغه نامه ام را با خودم برداشتم شناسنامه محسن هم که دست پدر ومادرش بود و مطمئن بودم که به من نمی دهند . وقتی از در خانه بیرون آمدم هیچ سری حتی از داخل اتاق ها بیرون نیامد . تا شاهد رفتن من وبچه ام باشند .
هر چی فکر کردم دیدم با این حالم پیش عمه که نمی تونم برم . راه دوری بود . گفتم به تهران می آیم و بالاخره پادگان حامد را پیدا می کنم و با آدرسی که دارم خودم را به دائی می رسانم .
بلیط اتوبـ ـوسی تهیه کردم وبعد از ظهر به تهران رسیدم . با دیدن میدان آزادی و تاریک شدن هوا نمی دانستم کجا برم . هاج و واج نگاه می کردم که یه مردی بهم نزدیک شد و گفت : « کجا می ری خانم و به ماشین اشاره کرد که مسافرکش است . »
من ساده هم گفتم : « می خوام به یه مسافرخانه برم . این جا غریبم . »
دستی به سبیلش کشید وگفت : « بفرما خودم می رسونمت . » من هم ساکم را داخل ماشین گذاشتم ونشستم .
وقتی شروع به حرکت کرد هوا تاریک بود . من که جایی رو بلد نبودم ولی کم کم احساس می کردم که مسیرها خلوت تر می شه .
یکهو ترس برم داشت و گفتم : « آقا پس چرا نمی رسیم . خیلی دوره . »
خنده ی چندش آوری کرد و گفت : « عجله نکن دختر . فراری هستی یا تازه کاری . »
با عصبانیت گفتم : « این حرف ها چیه آقا . همین جا نگه دار من پیاده می شم . »
قهقه ای سر داد و گفت : « نترس دختر . ما هم این کاره ایم . الان می برمت جایی که دست مأمورها بهت نرسه . خیالت جمع . »
گفتم : « بتو گفتم نگه دار » و خواستم در را باز کنم دیدم که باز نمی شه . شروع به جیغ زدن کردم که ناگهان با دیدن یک ماشین گشت پلیس ، فکری در ذهنم جرقه زد .
بلا فاصله روسری ام را در آوردم و شروع به کوبیدن به شیشه در کردم که دستگیره نداشت و جیغ می کشیدم . راننده هم سعی می کرد یک جوری مرا نگه دارد با یک دست رانندگی می کرد که مأمورها چشمشان به ما افتاد و ماشین را متوقف کردند .
یکی از مأمورها سریع در را باز کرد و به من گفت : « این چه وضعیه . چرا روسری نداری » که خودم را از ماشین به پائین پرت کردم و چکمه هایش را گرفتم و گفتم : « سرکار تو رو خدا کمکم کنید . این مرد می خواست منو بدزده . منم روسریم را در آوردم تا شما ببینید . » بلندم کرد و روسری ام را از تو ماشین به دستم داد .
وقتی دستبند به دست راننده می زدند مرتب می گفت : « جناب سروان دروغ می گه . این زن دیوانه است . به من گفته مـ ـستقیم و من سوارش کردم و یکهو توی ماشین دیوونه شد و روسری اش را در آورد . » هر دویمان را به کلانتری بردند و بعد از صحبت با من و علت آن جا بودنم یک خانم که در کلانتری مشاور بود پیشم آمد و بعد از کمی صحبت به من گفت : « که بهتره شب را در بهزیستی به سر ببرم تا فردا با مددکاران آن جا به دنبال برادرم بگردم . چون در این شهر غریب نمی توانم به تنهایی با وضعیتی که دارم به سر کنم . »
با کمک اون خانم به بهزیستی رفتم و با کمک مددکار توانستم پادگان حامد را پیدا کنم . وبعد به اتفاق حامد که یکبار قبلاً به دائی سر زده بود به این جا آمدیم و دائی و خاتون با روی باز از ما استقبال کردند و از خانم بزرگ اجازه گرفتند که من این جا بمانم .
این چند روزه را برای مهمانی به خاتون کمک می کردم که دیروز یکهو حالم بد شد و بقیه اتفاقات رو هم که خودتان می دانید . نفس عمیقی کشید و گفت : « می بخشید که ناراحتتان کردم . »
یه نگاهی به تینا که غنبرک زده بود انداختم و سعی کردم غمی رو که از سرگذشت لیلا تو دلم نشسته بود دور کنم و محیط را کمی شاد کنم .
برای همین رو به تینا کردم وگفتم : « خب ، حالا شما بگید خانم مارپل ؟ چه خبر از سیستم جاسوسی شما ؟ » تینا با اخم رو به من کرد و گفت : « تو هم حوصله داری ها . یه موقع به خاطر خون روی صورت لیلا کتک کاری راه می اندازی و گریه می کنی و حالا با این همه قصه ی غم ناراحت نشدی . »
از جایم بلند شدم و کنار لیلا نشستم و دستی به شکمش کشیدم و گفتم : « می دونی منم خیلی ناراحت شدم ولی به قول بابابزرگ آدم باید به دوست هایش کمک کند . تو این شرایط هم برای روزهایی که گذشته کاری نمی شه کرد ولی برای آینده چرا. حالا هم ما باید به فکر این کوچولو باشیم که سختی هائی رو که لیلا کشیده اون نکشه . باید خوب فکر کنیم و ببینیم چه کاری می شه کرد . تو هم لیلا سعی کن بهتر غذا بخوری و استراحت کنی و به چیزهای خوب فکر کنی . حالا تو دیگه یه مادری . مطمئن باش همیشه می تونی روی دوستی من حساب کنی . در ضمن ، من می خوام خاله ی این کوچولو باشم . »
لیلا خندید وگفت : « پس حتماً بچه ی خوشبختی است که خاله ای مثل شما داره . » شیرینی رو جلوی لیلا گرفتم و گفتم : « بردار و بخور . ما هم باید بریم تو ویلا تا ببینیم چه خبره . تو هم خوب استراحت کن . می گم خاتون شامت رو بیاره این جا . »
لیلا گفت : « نمی دونم چه جوری از شما ها تشکر کنم . » گفتم : « حرفش را هم نزن . فعلاً خدا حافظ »

7

به همراه تینا از اتاق مش رجب بیرون آمدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم . وقتی به کنار استخر رسیدیم ، روی سنگ کنار استخر نشستم و شلوارم را کمی بالا زدم و پایم را در آب استخر فرو بردم . خنکی آب حس خوبی بهم داد ولی با تمام این ها از داغی مغزم چیزی کم نکرد و تازه بغضی که در گلویم لانه کرده بود سرباز کرد و با صدای بلند شروع به هق هق کردم .
تینا که از کار من سر در نمی آورد و شانه هایم را تکان داد و گفت : « معلومه چته ؟ چرا گریه می کنی ؟ »
گفتم : « آخه تمام مدت تو اون اتاق خودم را کنترل می کردم که مبادا با گریه ام این زن حامله حالش بدتر بشه ولی دلم از این همه بدبختی و ظلم داره می ترکه . »
تینا گفت : « ولی به قول خودت ما که نمی تونستیم کاری بکنیم و... »
حرف تینا تموم نشده بود که یکهو فریادش بلند شد و تعادلش را از دست داد و با سر به داخل استخر پرتاب شد . با دهان باز و چشمان اشکی به پشت سرم نگاه کردم دیدم کامران و بابک و مانی در حال خندیدن هستند و تینا در حال داد زدن و فحش دادن بود که با عصبانیت از جایم بلند شدم و چون مانی نزدیک تر ایستاده بود فکر کردم مانی تینا را هل داده ، برای همین با یک هل محکم مانی را داخل آب پرت کردم و گفتم : « پسره ی بی شعور ، شورش رو در آورده . »
تینا که داشت از آب خودش را بالا می کشید گفت : « مانی نبود ، که ، بابک بود . »
با خشم گفتم : « سگ زرد برادر شغاله . »
با این حرف بابک و کامران با خنده به عقب می رفتند که دست تینا را گرفتم و گفتم : « بیا بریم »
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط: admin
#5
وقتی وارد خانه شدیم مامان با دیدن تینا که آب از لباس هایش می چکید گفت : « ای وای تینا تو خیسی ؟ مگه پیش لیلا نبودید ؟ » با حرص به جای تینا که به سمت اتاق من می رفت گفتم : « چرا بودیم ولی وقتی کنار استخر بودیم سه کله پوک احمق ، هـ ـوس خندیدن کردند و تینا را داخل آب انداختند . »
همان موقع مانی هم که خیس آب بود با کامران و بابک وارد شدند و کامران هم خندید و گفت : « و بگو که شما هم یکی را در آب انداختید و یکی را سگ زرد برادر شغاله خطاب کردید فقط معلوم نشد من چی بودم . »
با حرص به قیافه خندانش نگاه کردم و گفتم : « تو یکی هم لابد روباه مکاری شایدم گرگ باشی در لباس بره » مامان با عصبانیت گفت : « این چه طرز حرف زدنه با بزرگتر ، ژینا اصلاً معلوم هست تو چرا این قدر عوض شدی ؟ تو که بی ادب نبودی ؟ »
رو به مامان گفتم : « حالا هم بی ادب نیستم . فقط دوست ندارم وقتی آدم تو غم کس دیگه ای ناراحت است دیگران هر کاری دلشان می خواد بکنند و به آدم هم بخندند. »
دیدم که مامان رو به بابا کرده و بابا هم شانه هایش را بالا انداخت یعنی که من هم نمی دونم چی می گه .
نمی دونم احساسی که به کامران پیدا کرده بودم یا حس غم زندگی لیلا اعصابم را تحریک کرده بود که این طور شده بودم .
در هر صورت به اتاقم رفتم و به تینا از لباس هایم دادم تا بپوشد و بعد روی تخـ ـت خوابیدم . تینا هم کنارم دراز کشید و هر دو در سکوت به فکر فرو رفتیم .
با ضربه ای که به در خورد هر دو نیم خیز شدیم گفتم : « بفرمایید. » عمو پدرام بود که سرش را از لای در تو آورد و گفت : « انگار شام حاضر است . خاتون صداتون می کنه ولی شما ها حواستون نیست . » گفتم : « آره ، نشنیدیم . الان می آئیم . » یه نگاهی تو آئینه به خودم انداختم و دیدم رنگ ورویم پریده . توی سرم هم احساس سنگینی داشتم که شروع یک سردرد میگرنی بود هر وقت ناراحت یا عصبی می شدم این سردرد لعنتی به سراغم می آمد . با این حال به سراغ کمد لباس ها رفتم و شلوار جین آبی با تی شرت زرشکی یقه هفت پوشیدم و سریع آرایش کمی کردم و به همراه تینا که جلوی آئینه موهایش را می بست به پائین رفتیم .
بزرگترها سر یک میز و جوان ها هم سر میز دیگه نشسته بودند و مشغول شده بودند .
نگاهی به غذاها کردم و به خاتون گفتم : « خاتون از همه ی غذاها برای لیلا ببر ، تا از هر کدام که دلش خواست بخورد » و سر میز نشستم .
تو افکار خودم غرق بودم که با صدای دعوای مهوش و بابک که طبق معمول به جون هم افتاده بودند سرم را بالا گرفتم که یکهو چشمم به کامران افتاد که دستش را زیر چانه در هم قلاب کرده بود و با لبخند و نگاهی شوخ به من زل زده بود .
قاشق وچنگالم را روی میز گذاشتم و گفتم : « میشه بگی من شاخ دارم یا دم که این طوری به من نگاه می کنی .»
با این حرف من بابک ومهوش ساکت شدند و به ما نگاه کردند .
خیلی خونسرد وبا لبخند جواب داد : « نه شاخ ، نه دم ، فقط اگه بتونی افکار درهم اون مغز کوچولویت را جمع وجور کنی و در حین فکر کردن این قدر ابروهایت در هم نرود و باز شود و رنگ صورتت تغییر نکند برای منم جالب نمیشه که بدونم تو چه مشکلی داری که این طوری بهم ریختی . »
از اینکه افکارم روی صورتم منعکس شده بود خجالت کشیدم و برای این که کم نیاورم با عصبانیت از جایم بلند شدم و بشقابم را روی میز کوبیدم و گفتم : « مگه جنابعالی فضول تشریف دارید . جناب پوآرو؟ »
با عصبانیت صندلی را کنار زدم و خواستم به اتاقم پناه ببرم که دیدم تمام اهل خانه ساکت شدند و به من نگاه می کنند.
خواستم چیز دیگری بگویم که بابا به طرفم آمد و با انگشت اشاره اش رو روی لـ ـبم گذاشت وگفت : « هیچی نگو بابا . می دونم دیشب تا حالا ، به خاطر لیلا ، فشار روحی زیادی رو تحمل کردی . »
خودم را در بغـ ـل بابا انداختم و با گریه گفتم : « آخه بابایی ، شما نمی دونید که لیلا چه بدبختی هایی که کشیده . همش تقصیر شماهاست. نباید اجازه می دادید پدر بزرگش اون ها رو با خودش ببره . » بابا محکم فشارم داد و گفت : « دخترک نازک دل من . قانون به ما اجازه ی همچین کاری رو نمی داد . در ضمن امثال لیلا تو این جامعه کم نیستند . بالاخره هر کسی زندگی خاص خودش رو داره و کس دیگری مقصر نیست . حالا تو هم به جای پریدن به این وآن بهتره کمکش کنی و هر چی هم که خواستی به من بگو . باشه بابا؟... »
گفتم : « باشه . »
مانی با خنده گفت : « حالا اگه این فیلم هندی پدر و دختر تموم شده . اجازه بدید ما هم سوغاتی هایمان را از دائی جان و پسر دائی جانمان بگیریم و رفع زحمت کنیم که فردا کلی کار داریم . »
با این حرف در حالی که از خجالت قرمز شده بودم از بغـ ـل بابا بیرون آمدم و اشک هایم را پاک کردم و دیدم عمو با سه تا چمدان جلوی رویش روی مبل نشسته و منتظر ماست و گفت : « خب ، حالا بهتره اون چمدان مرا باز کنیم . »
عمو برای هر کدام از اعضای خانواده ، به اقتضای سن وسالشان لباس یا کیف وکفش آورده بود . برای من و تینا هم دو تا لباس شب مشکی حریر ، و کیف های مشکی یک شکل آورده بود .
نو بت به سوغاتی های کامران که رسید تینا گفت : « سوغاتی من و ژینا که عروسک است . »
کامران پرسید : « کی گفته ؟ »
تینا گفت : « دائی جون »
کامران سری تکان داد وبابک گفت : « زود باش دیگه پسر . » کامران هم کادوی همه را داد و گفت : « حالا می رسیم به کوچولوهای خانواده و از داخل چمدان دو تا عطر کریستند یور یاس در آورد و رو به ما گرفت و گفت این هم عطر مورد علاقه خانم های پاریسی برای شماها. »
از دیدن عطر از خوشحالی قند ، توی دلم آب شد ولی برای این که متوجه نشود گفتم : « لازم نبود برای این که بگی یادت بوده ما بزرگ شدیم
عطرهایی رو که برای دوسـ ـت دخترهات گرفتی به ما بدی. ما به همان عروسک ها قانع بودیم.»
به طرف جلو خم شد و با نگاه سرزنش باری گفت: « الحق، که پررویی»
و بعد دو تا جعبه ی بزرگ به دست تینا داد و گفت: « این هم مال شماهاست. برای این که بدونید من حتی رشته درسی شما دوتا فسقلی رو می دونم. خانم های گرافیک دان تینا در جعبه رو باز کرد و با دیدن ست کامل رنگ روغن های وینزور و قلموهایش و پاستل و مداد رنگی های رامبراند، هر دو از خوشحالی بالا پریدیم»
و عمه پرستو با دیدن این کار ما گفت: « همچین ذوق می کنید که انگار سالی چند تا از این ها رو نمی خرید و ما رو خونه خراب نکردید.»
خندیدم و گفتم: «نه عمه جون ، به خاطر این ذوق کردیم که یک نفر بالاخره تو این خانواده به رشته ی ما علاقه نشان داده و بدون این که ازش چیزی خواسته باشیم وسائل مورد علاقه ی ما رو گرفته وگرنه از نظر شماها، رشته فقط، دکتری و مهندسی است و نقاشی و گرافیک بچه بازیست.»
عمه با اخم سر تکون داد و گفت: «مگه نیست. ببینم کامران تو دیگه چرا قاطی بچه بازی این ها شدی. والله یه دختر داشتیم دلمون خوش بود واسه خودش خانم دکتری می شه مثل بابک، اما چی بگم، اونم دنبال ژینا راه افتاده و رفته گرافیک می خونه.»
کامران گفت: «عمه جون اینا که شکر خدا نیاز مالی هم ندارند. پس بگذارید هر کاری دوست دارند بکنند.»
از طرفداری اش این قدر خوشحال شدم که دلم می خواست بپرم و صورتش را ببـ ـوسم ولی جلوی خودم را گرفتم و فقط گفتم: «خیلی ممنون که طرفداری ما رو کردی.»
ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «خواهش می کنم. اگه شما همیشه خوش اخلاق باشید ما همیشه طرفداریتان رو می کنیم.»
به تینا نگاه کردم و از نگاه معنی دار تینا که سرش رو تکان می داد هر دو خندیدیم. شب بدون حادثه ی خاص دیگری با حرف ها و تعریف ها گذشت.
صبح که با صدای زنگ ساعت از خواب پا شدم، سرم رو از شدت درد نمی تونستم بلند کنم. نگاهی به ساعت کردم شش صبح بود. آن روز امتحان طراحی داشتیم و فردایش هم کامپیوتر و دیگه خلاص و خداحافظ مدرسه.
ولی مسئله این بود که با این سردرد چطور می خواستم به مدرسه بروم و امتحان دهم. با زور از جایم بلند شدم و دوش گرفتم و مانتو و مقنعه مدرسه ام را که سرمه ای بود پوشیدم و وسائل نقاشی ام را برداشتم و به پایین رفتم.خانه ساکت و آروم بود فقط صدای جیرجیرکها و گنجشک ها از حیاط می آمد. بابا که دیشب گفته بود صبح با عمو می روند دنبال یه سری از کارهایشان. مامان هم که ساعت ده کلاس داشت و حتماً خـ ـوابیده بود. ای کاش بابا یه راننده استخدام می کرد و در این مواقع که خودشان نمی توانستند مرا ببرند، مرا می رساند.

با یادآوری زندگی لیلا و بقیه آدم ها، از فکرم خنده ام گرفت و به خودم گفتم تنبل خانم چند ماه دیگر گواهینامه ات را می گیری و راحت می شی. حالا هم بهتره یک قهوه برای خودت دم کنی و یک صبحانه مشتی بخوری تا سرحال بیایی و امتحانت را خوب بدی.
با این فکر به آشپزخانه رفتم و قهوه را دم کردم و برای خودم میز صبحانه مفصلی چیدم و خواستم شروع به خوردن کنم که چشمم به کامران افتاد که آرنج هایش را روی سنگ اُپن آشپزخانه قرار داده و به جلو خم شده و مرا نگاه می کند.
وقتی دید با تعجب نگاهش می کنم گفت: «علیک سلام. این همه صبحانه را تنهایی می خواهی بخوری؟»
گفتم: «سلام. می شه بگی صبح به این زودی حاضر و آماده این جا چه کار می کنی؟»
سنگ را دور زد و وارد آشپزخانه شد و گفت: «اگه یه قهوه به منم بدی بهت می گم.»
از جایم بلند شدم تا برایش قهوه بریزم که رفت روی صندلی من نشست قهوه را جلویش گذاشتم و صندلی دیگری را عقب کشیدم و گفتم: «قهوه می خواستی یا جای منو؟»
در حالی که کره و مربا را روی نان می مالید با خنده گفت: «هر دو رو، آخه نمی دونی چه کیفی داره آدم جای یه دختر خوشگل و سرتق بشینه...»
خیلی پررو بود. باید خیلی تمرین می کردم تا ازش کم نیارم. بچه که بودم همیشه لوسم می کرد و هرچی که می خواستم انجام می داد. ولی حالا نمی دونستم چطوری باید باهاش برخورد کنم.
کامران گفت: «هی حواست کجاست؟ مگه تا حالا کسی از خوشگلیت تعریف نکرده بود که ماتت برده؟»
واقعاً دیگه نمی دونستم چی بگم برای همین با عصبانیت گفتم: «گمشو، پسره ی پررو. صبح اول صبح پا شدی منو اذیت کنی. اصلاً کی گفته که تو این جا بیایی و آرامش منو بهم بزنی؟»
خنده ی بلندی کرد و گفت: «اگه منظورت از این جا، این خانه است که باید به عرضتون برسونم که این جا خونه مادربزرگ من است و برای آمدن احتیاجی به اجازه ی یه دختر کوچولو ندارم و اگه منظورت توی آشپزخانه و حالا است باید بگم که دیشب، وقتی رفتی بخوابی عمو گفت، که صبح امتحان داری و حالت هم انگار خوب نیست و چون قرار بود که با، بابا صبح بیرون بروند سوئیچ ماشین را به من داد و گفت، که صبح ساعت 7 تو رو به مدرسه ات برسونم و برگردونم.»
با یادآوری این که بابا حواسش به همه چیز هست لبخندی روی لـ ـبم نقش بست که کامران قهوه ام را جلوی صورتم گرفت و گفت: «بخور سرد شد.»
قهوه را یک جا سر کشیدم و دیدم لقمه ای برایم گرفت و به طرفم دراز کرده.
خواستم دستش را پس بزنم که با خنده گفت: « بخور دیگه، الان دیرت می شه.» بعد از خوردن صبحانه، به حیاط رفتیم و سوار ماشین شدیم و به سمت مدرسه راه افتادیم.
در حال تنظیم آئینه گفت: «کجا باید بریم؟»
- برو خیابان مژده.
- تا اون جایی که من خبر دارم آن جا هنرستانی نبود درسته؟
- درسته فقط می خواستم از نانوایی تافتونی نون بگیرم و همان نزدیکی هم حلیم فروشی خوبی داره بگیرم و ببرم مدرسه به تینا و چند تا از بچه ها قول دادم.
همین طور که دنده را عوض می کرد، خندید و گفت: «من نمی دونم شما با این پرخوری هایتان چطور چاق نمی شید؟»
گفتم: « برای این که مرتب ورزش می کنیم.»
-هنوزم شنا می ری؟
- نه، دیگه چون تو تابستان ها از استخر خودمون استفاده می کنم، بیشتر مواقع هم اسکیت و دوچرخه سواری می کنم.
- خوبه. همه ی این ها در حیاط خانه قابل انجامه و خرجی هم نداره.
- شاید ولی بیشتر به خاطر اینه که به کارهای مدرسه ام باید برسم و پیانو و نقاشی هم وقت زیادی ازم می گیره. ترجیحاً بقیه وقتم رو هم یا با مامان اینا یا با دوستام می گذرونم.
وقتی به نانوایی رسیدیم کامران نان رو گرفت و بعد هم حلیم رو حساب کرد و بعد مرا به مدرسه رساند. سارا و مهتاب و گیتا و مژده جلو درایستاده بودند.
از ماشین که پیاده شدم کامران هم پیاده شد و کمک کرد تا وسایل و نون و حلیم رو به دم در ببرم. بچه ها که با نگاه های تحسین آمیز به کامران نگاه می کردند با خنده گفتند: «دیر کردی گفتیم یادت رفته صبحانه بگیری.»
گفتم: «نه، یک کمی طول کشید.» و در حالی که بچه ها وسائل را برمی داشتند پرسیدم: «تینا هنوز نیومده.»
سارا: «نه. اونم دیر کرده.»
سرم را تکان دادم و همین طور وارد مدرسه شدم که با صدای کامران که می گفت: «ژینا»، یادم افتاد که با کامران خداحافظی نکردم و برگشتم و گفتم: «ببخشید یادم رفت خداحافظی کنم. در ضمن ممنونم.» سرش را تکان داد و گفت: «خوبه چه راحت آدمو یادت می ره؟ خواستم ببینم کی باید دنبالت بیام.»
اول می خواستم بگم خودم با تینا می آئیم که بعد با یاد درد پام که هنوز کامل خوب نشده بود گفتم: «معلوم نیست شاید، نه و نیم، شایدم ده. بستگی به طرحم داره که چه قدر کار داشته باشد.»
گفت: «پس تا ساعت ده و رفت.»
تا از جلوی در دور شد بچه ها روی سرم ریختند و گفتند: «ژینا، تو هم به؟ داشتیم از ما قایمش کنی؟»
خودم را از وسطشان نجات دادم و گفتم: «کی رو قایم کنم؟»
مژده گفت: «همون آقا، خوشتیپ رو، داشتیم؟»
مقنعه ام رو درست کردم و گفتم: «چیه، فکر کردید روزهای آخر این قدر پررو شدم که با دوست پسـ ـرم بیام مدرسه و از خانم ناظم هم نترسم. ایشون رو که دیدید پسر عموی بنده هستند که گفته بودم فرانسه است و کارخانه ی بابابزرگم رو اداره می کنه. پریشب برگشته.»
گیتا گفت: «آخ که من قربونش برم. چه پسرعموی نازی.»
گفتم: «حلیم سرد شد. تینا هم که نیامد. الان امتحان شروع می شه.» که سروکله ی تینا از دور پیدا شد. گفتم: «بدو بیا که تموم شد.»
با عجله حلیم رو خوردیم و به سر جلسه امتحان رفتیم. موقع طراحی کردن تمام مدت حواسم یا پیش لیلا بود یا کامران ولی خب بازم طراحی خوب شد.
وقتی از سر جلسه بیرون آمدم تینا را دیدم که داشت با آب و تاب جریان های مهمانی و لیلا را تعریف می کرد.
با دیدن من گفتند: «باز که شاگرد اول بازی درآوردی و تا آخر جلسه نشستی.»
مقنعه تینا رو کشیدم و گفتم: «تو حرف توی دلت نمی مونه باید همه چی رو، همه جا، جار بزنی.»
چشمکی زد و گفت: «چیزهای خوب خوبشه نگفتم. تو ناراحت نباش راستی چرا نگفتی صبح با کامران اومدی.»
گفتم: «فرصت نشد. فکر کنم الان جلو در ایستاده است. بیا بریم.»
مهتاب گفت: «شما هم این روزهای آخری، زود میرین که چی بشه.»
تینا گفت: «مگه قراره دیگه همدیگر رو نبینیم. آخه می دونید الان آژانس جلو در منتظرمونه. کرایه اش زیاد می شه.» سارا گفت: «مگه چه قدر می شه. صبر کنید دیگه.»
تینا گفت: «بگذار حساب کنم. چون اتومرسی ، حساب می شه، فکر کنم ژینا به ازای هر دقیقه تأخیر باید دو بـ ـوسه به طرف بده.»
گفتم: «تینا خفه می شی یا خفه ات کنم. الان اینا چی فکر می کنند.»
شانه اش را بالا انداخت و در حالی که به سمت در مدرسه می رفت گفت: «مهم نیست اینا چی فکر می کنند. مهم اینه که اونی که بیرونه چی فکر می کند.» و برگشت و گفت: «بای بای بچه ها. تا فردا» و از در بیرون رفت.
رو به بچه ها کردم و گفتم: «می دونید که تینا چرت و پرت زیادی می گه. فعلاً خداحافظ» و از بچه ها جدا شدم و بیرون آمدم. تینا را دیدم که در عقب ماشین رو باز کرد و نشست. منم در جلو را باز کردم و نشستم و گفتم: «سلام.»
کامران گفت: «سلام خسته نباشید. امتحان خوب برگزار شد.»
گفتم: «آره خوب بود.» تینا هم گفت: «ای بد نبود.»
کامران پرسید: «حالا کجا بریم.»
تینا گفت: «من که مامانم گفته برم خونه ی خاله پریوش، بابک که بیمارستان است و مامان هم از امروز رفته خونه ی خاله تا با هم ترتیب مهمانی فردا شب را بدهند. منم کتابم رو آوردم تا برم همانجا درس بخونم.»
کامران گفت: «مگه قرار مامانت آشپزی کنه؟»
تینا: «نه، ولی با خاله پریوش می خواستند بروند خرید لباس و شاید تا دیروقت طول بکشد. برای همین گفته منم برم آن جا.»
گفتم: «خب چرا نمیای بریم خونه ی ما.» گفت: «برای این که خاله می گه تو همیشه با ژینایی و پیش ما نمیای.»
وقتی تینا رو در خونه ی عمه پریوش پیاده کردیم
کامران گفت: «کجا بریم؟»
گفتم: «خونه سرم درد می کنه» و چشمهایم را بستم و سرم را به عقب تکیه دادم به خانه که رسیدیم خاتون گفت: «که بابا و عمو ناهار نمی آیند و مامان گل پری هم به خانه عمه پریوش رفته است.»
مامان هم که دانشگاه بود و می موندیم من و کامران.
خاتون گفت: «غذا از شب قبل توی یخچال است، همان را می خورید یا درست کنم؟» گفتم: «نه، هرچی باشه می خوریم.»
گفت: «اگه کاری ندارید، من برم پیش لیلا.»
گفتم: «پس غذا هم ببرید که احتمالاً لیلا کم کم گرسنه اش می شه و به ساعت اشاره کردم که یازده و ربع بود.»
خاتون به آشپزخانه رفت و من هم به اتاقم رفتم. لباسم رو عوض کردم و شلوار کرم و بلوز زیتونی پوشیدم و موهایم رو پشت سرم جمع کردم و با گل سر بستم.
وقتی به پائین رفتم دیدم کامران تی شرت سرمه ای چسبانی پوشیده، که بازو و سر و سیـ ـنه اش را کاملاً برجسته نشان می دهد و در آشپزخانه به دنبال چیزی می گردد.
بابا راست می گفت که کامران از زمان رفتنش چاق تر شده بود ولی این جوری خوش هیکل تر شده بود. وارد آشپزخانه شدم و پرسیدم: «چیزی می خواستی؟»
- دنبال قهوه می گشتم. می دونی بدجوری بهش عادت کردم.
- دیگه به چی عادت کردی؟ مشـ ـروب، حشیش یا....
دستش را تکان داد و گفت: «به هیچ کدام. نمی گم لب به مشـ ـروب نزدم ولی شاید چند باری تو مهمانی های خاص، می دونم که می خوای بگی همین هم خیلی بد، قبول دارم و معذرت می خوام. حالا می شه ازت خواهش کنم یه فنجان قهوه مهمانم کنی؟»
- آره که می شه. چیز دیگه ای نمی خوای؟
با نگاهی خندان گفت: «نمی دونم؟!»
از نگاهش و حرفش خجالت کشیدم و پشتم رو بهش کردم وشروع کردم به درست کردن قهوه و این طور وانمود کردم که منظورش رو نفهمیدم.
در یخچال رو باز کرد و نگاهی کرد و گفت: «چرا گفتی خاتون غذا درست نکنه، من عادت به غذای مونده ندارم.»
در حالی که فنجان را روی میز می گذاشتم گفتم: «خب چی دوست داری برایت درست کنم؟»
پشت میز نشست و گفت: «تو می خوای درست کنی؟ مگه بلدی؟»
گفتم: «هرچی که دلت بخواد.»
همین طور که با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود گفت: «من فسنجون دوست دارم. این یکی دیگه کار هر آشپز تازه کاری نیست.»
گفتم: «جلوی خودت درست می کنم تا دیگه حرف بی خود نزنی»
- و اگه خوب نشد؟
- ناهار بیرون مهمون من و اگه خوب شد چی؟
- خب شام هرجا که تو بگی مهمون من.
- باشه قبوله.
سریع گردو و مرغ و رب انار را حاضر کردم و زیر ذره بین نگاهش شروع به کار کردم برای این که کمتر نگاهم کنه گفتم: «می شه بری یک اهنگی بگذاری گوش کنیم. من به سکوت عادت ندارم.»
چَشم گفت و رفت. وقتی صدای موزیک بلند شد به آشپزخانه برگشت و گفت: «برنج نمی گذاری.»
گفتم: «چرا اول خورشت رو می گذارم چون باید جا بیفته. بعد برنج هم دم می کنم.»
پاهایش را روی صندلی جلویی گذاشت و پرسید: «می شه بگی جریان لیلا چی بود که این طور دیروز بهم ریخته بودی؟»
پرسیدم: «می خوای بدونی؟»
سرش را تکان داد. گفتم: «ناراحت نمی شی.» گفت: «اگه چیز ناراحت کننده ای باشد، که حتماً هست چون تورو ناراحت کرده ، منم می شم ولی می خوام بدونم.»
در حالی که غذا رو درست می کردم جریان زندگی لیلا رو اون طور که خودش تعریف کرده بود، برایش گفتم.
در موقع تعریف بعضی از قسمت ها، اشکم سرازیر شدند که کامران لیوان آبی برایم ریخت و به دستم داد. تمام مدتی که من حرف می زدم ساکت و با چهره ای ناراحت نگاهم می کرد وقتی از مرگ محسن و بلای که به سر لیلا آمد گفتم، دیدم که چشم های سیاهش پر از اشک شده وقتی همه ی ماجرا رو گفتم آه عمیقی از سیـ ـنه کشید و گفت: «پس حق داشتی که این طور ناراحت بشی. حالا می خواهی چکار برایش بکنی.»
گفتم: «هنوز نمی دونم. ولی اولین کاری که باید بکنم اینه که به بابا بگم کنار اتاق مشت رجب یک سوئیت کامل برای لیلا و بچه اش بسازد که به اتاق خاتون اینا هم راه داشته باشد.»
- خب بعدش چی؟ حتماً همین جا کار کنه؟
- این جا که می تونه کار کنه، کارم نکنه مطمئنم بابا خرجشان را می دهد ولی دلم می خواهد کمکش کنم به مدرسه ی شبانه بره و درسش رو

ادامه بده. اگه بشه حامد هم بعد از سربازی اش همین جا بیاید و کنار لیلا و بچه اش باشد . در ضمن اگه بتونه یک حرفه ای هم یاد بگیره خیلی خوبه .یادمه چند ساله پیش همراه بابابزرگ تو ماه رمضان به کمیته امداد رفتیم و بابابزرگ که سالانه مبلغی رو برای بچه های یتیم به ان جا می برد به من گفت یادت باشه ، که این ثروت و دارایی موقعی خوشبختی میاره که در کنارش به فکر مـ ـستمندان هم باشی.
تو رو من امروز با خودم این جا اوردم تا ببینی و یاد بگیری تا بعد از من و مامان گل پری هم کسی تو این خونواده به فکر بچه های یتیم باشه . تو رو اوردم چون تو از همه ی نوه های من دلرحم تر هستی . من شاید تو جوانی ام خطاهایی کردم که پیش خدا توبه کردم ولی مامان گل پری ات با مهربونی اش به من خیلی چیز ها یاد داد . تو هم اخلاقت بیشتر شبیه اونه .
دلم میخواد وقتی به اون دنیا میریم تو روح ما رو شاد کنی . ولی یادت باشه که همیشه ماهی دادن و سیر کردن شکم ها ، کمک نیست بلکه اگه بتونی ماهیگیری یاد کسی بدی برای همیشه از گرسنگی نجاتش دادی . برای همینه که این جا بعد از یه سنی به بچه های تحت پوشش حرفه ای یاد می دهند تا دیگر محتاج نباشند . بعد از ان روز همیشه سعی کردم تا جایی که میشه به دیگران کمک کنم .
نمی دونی وقتی بابابزرگ فوت کرد چه قدر بچه از بهزیستی به ختمش امدند که بابابزرگ حامی شان بود . حالا هم این کارو مامان گل پری می کند . منم اگه بشه همین طوری به لیلا کمک می کنم.
خنده ای کرد و گفت : (( نه بابا ، پس تو این چند سالی که ندیدمت حسابی بزرگ شدی و دیگه اون دختر کوچولوی ناز نازی نیستی .)) در حالی که به غذا سرک می کشیدم تا ببینم حاضر است یا نه ، گفتم (چرا هنوزم نازنازی هستم . ولی به قول مامان خوبه ادم در عین نازنازی بودن ، واقع گرا هم باشد که اگه زندگی رو یک پاشنه نچرخید بتونه گلیم خودش رو از اب بیرون بکشد . برای همینم منو مرتب به کلاس های زبان انگلیسی و فرانسه و المانی فرستاده و حالا دیپلم هر سه شان را گرفتم .))
_ خوبه خیلی خوبه دیگه چه کارهایی یادت دادند ؟
_ تابلو فرش هم بلدم ببافم .اون تابلویی هم که به دیوار پذیرایی پشتی است و عکس یک دختر محلی است هم طرحش مال خودمه هم کار بافتش .
سوتی کشید و گفت : (( باورم نمیشه . اصلا بهت نمیاد اهل این کار ها باشی .))
گفتم ( من کارهای هنری رو خیلی دوست دارم .))
مامان همیشه میگه من عاشق درس دادن بودم و به کارهای هنری جز اشپزی علاقه ای نداشتم حالا که تو روح هنری داری هر کاری که دلت میخواد انجام بده به شرطی که تا اخرش بروی . راستی تو از زندگی تو فرانسه راضی هستی؟
چانه ای بالا انداخت و گفت ( نه زیاد . ولی به خاطر کارخانه مجبور شدم بمونم . این جا که مهندسی نساجی ام را گرفتم و راهی شدم توی کارخانه احساس کردم به غیر از اون باید مدیریت بهتری هم داشته باشم برای همین رشته ی مدیریت رو شروع به خواندن کردم و حالا هم احساس می کنم با این مدرکم بهتر از پس اداره ی کارخانه بر می ایم اخه نحوه ی مدیریت بابابزرگ و بابا یواش یواش قدیمی شدند و جوابدهی لازم را برای سود بیشتر نداشتند. بابا میگه با تغییراتی که من به وجود اوردم اوضاع خیلی بهتر شده ولی از سودی که به این جا می رسه خبری ندارم .))
در حالیکه غذا را توی ظرف ها می کشیدم و روی میز می گذاشتم گفتم (اقای کریمی وکیل بابابزرگ با مامان گل پری همه ی سود ها را صرف خرید زمین و ساختمان می کنند . این طور که من شنیدم مامان گل پری به سهم دختر و پسری این کارو می کنه ولی دقیق اش نمی دونم .))
پشت میز نشستم و گفتم ( اگه نمی ترسی مسموم بشی بهتره تا غذا سرد نشده و از دهن نیفتاده بخوری .))
نگاهی به غذا کرد و گفت (ظاهرش که خیلی خوبه و بشقابش رو پر از غذا کرد .))
قبل از این که قاشق ام رو به دهان ببرم منتظر شدم تا عکس العملش رو ببینم . خیلی جدی شروع به خوردن کرد و بعد از چند قاشق نگاهی به من که منتظر ، نگاهش می کردم کرد و گفت ( پس چرا نمی خوری ؟))
گفتم ( می خواستم ببینم خوشت امده یا نه ؟))
قاشق اش را روی میز گذاشت و گفت ( خوشم اومده ؟ این چه حرفیه . این عالیه حرف نداره .))
پرسیدم ( پس چرا خوردی و هیچی نگفتی .))
با خنده گفت ( برای اینکه ترسیدم اگه زود تعریفت رو بکنم زود تر از من خودت غذاهارو بخوری و من گرسنه بمونم . مگه ندیدی بشقابم رو از ترس گشنگی پر کردم ؟)) نمکدون رو به طرفش پرت کردم که جا خالی داد و به دیوار خورد و گفتم ( خیلی بی مزه ای . یعنی من اینقدر شکمو ام.))
خندید و گفت ( من تا یه دل سیر از این غذا نخوردم وارد هیچ بحث دیگری نمی شم . بخور که منم خیلی گرسنه ام.))
بعد از تمام شدن غذا گفت ( می شه بگی این غذا رو از کی یاد گرفتی ؟))
گفتم (مامان گل پری . در ضمن رب انارش هم مخصوص است و برایمان خاله بهناز هر وقت که به شیراز می رود می اورد و طعمش فرق می کند .))
_ بقیه غذا ها رو هم این جوری درست می کنی یا نه ؟
_ چه جوری ؟
_ این طور خوشمزه .
_ نمی دونم . ولی مامان گل پری می گه شاگرد خوبی برای مامان گل پری بوده ام .
_ راستی ، بقیه دختر های فامیل هم ، مثل تو اشپزی می کنند ؟
_ اگه منظورت تینا است کمی تا قسمتی بله ولی مهوش و مریم در حدنیمرو و املت .
_ چرا؟
_ برای این که می گویند تا ادم اشپز داره نباید به خودش زحمت بده .
_ و تو چرا این طوری فکر نمی کنی ؟
به خاطر این که مامانم می گه شاید یه روزی بیاد که ادم اشپز نداشته باشه و خدمتکاری در کاری نباشه . مثل همین حوادث طبیعی ، زلزله ، سیل ، یا هر چیزی که حساب و کتابش دست ما نیست وقتی که رفاه نبود ادم هایی توان زندگی کردن رو دارند که بتوانند روی پاهای خودشان بایستند با این حرف محکم پاهایم را روی زمین کوبیدم .
کامران از جایش بلند شد و گفت ( اجازه می دی ظرف ها رو من بشورم .))
گفتم ( نه ، احتیاجی نیست . تو بهتره چایی بریزی و من هم ظرف ها رو در ماشین ظرف شویی می گذارم .))
_ راستی دو تا خدمتکارا کجا هستند ؟
_ مامان گل پری فرستادشان خونه ی عمه پریوش برای کمک . _ چه قدر خوبه که امروز من و تو تنهاییم.
_ چرا ؟
_ برای این که این طوری می تونیم بهتر و راحت تر صحبت کنیم . اخه می دونی وقتی من رفتم تو یه دختر کوچولوی سیزده ساله بودی و من فقط بچگی ها و شیطنت هایت را می دیدم ولی حالا می تونم روی تو به عنوان یک دختر عموی بزرگ و خانم حساب کنم . دلم میخواد بهتر بشناسمت .
_ تو بزرگ بودی که رفتی ولی برای من خیلی فرق کردی . اون موقع برام خیلی مهربون بودی و هر کاری می خواستم برام می کردی ولی حالا عوض شدی .
_ چطور ، بد شدم ؟
_ نه ، ولی نمی دونم چرا دیگه خوب نمی شناسمت .
_ خب طبیعیه . وقتی چند وقت بمونم با هم اشنا تر میشیم و راحت تر مثل گذشته ها .
_ شاید.
_ چایی رو کجا بخوریم .
نگاهی به ساعت کردم که سه بعد از ظهر را نشان می داد و گفتم ( تو حیاط احتمالا روی صندلی ها سایه افتاده بریم ان جا.))
از قهوه جوش ، دو تا قهوه هم ریخت و به دنبال من به حیاط امد وقتی قهوه را روی میز گذاشت گفت ( بخور ، این قدر حواست پرت شد که یادت رفت سرت درد می کنه اینو بخور بعد نیت کن برایت فال بگیرم .))
خندیدم و گفتم ( سرم بهتر شده . تو از کی فالگیر شدی ؟))
گفت ( نمی دونم می دونی یا نه ؟ فرانسوی ها ادم های خرافاتی زیاد دارند و به این چیز ها هم زیاد اعتقاد دارند . منم در کنار دوست هایم یه چیز هایی یاد گرفتم .))
در حالی که ته دلم احساس حسادت می کردم پرسیدم ( دوست های دخترت یا پسرت ؟))
خنده ی معنی داری کرد و گفت : ((چیه حسود خانم . ان جا روابط دوستی بین دختر و پسر ها عادی است ولی برای این که خیالت را راحت کنم می گم که این دوست من پسر است و معاون کارخانه هم هست.))
با قیافه ی درهمی گفتم : (( به من چه که حسودی کنم . مگه من دوسـ ـت دخترتم یا نامزدت فقط از روی کنجکاوی پرسیدم .))
دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت : (( می دونی بینی ات عین پینوکیو داره دراز می شه .))
نفسم از این همه اعتماد به نفسش تو سیـ ـنه حبس شده بود و خواستم هر چی دلم می خواد بهش بگم که خندید و گفت : (( اگه باور نمی کنی ائینه بهت بدم .))
گفتم : (( خیلی بی شعوری کامی . ))
بلند شدم وبا عصبانیت خواستم برم که گفت : (( از پریشب تا حالا که برگشتم دیگه منو مثل قدیم ها کامی صدا نکرده بودی .))
خیلی پر رو بود . پوزخندی زدم و گفتم : (( خب که چی ؟ کامی دوست بچگی های من بود ولی حالا کامران انگار پدر کشتگی با من داره .))
از جایش بلند شد و با فشار دستهایش وادارم کرد که روی صندلی بنشینم و گفت : (( دختر جون ، جنایی اش دیگه نکن و با قهرم روز خوبی رو که دو تایی شروع کردیم خراب نکن . من اگه چیزی می گم فقط قصدم شوخی است و میخوام مثل قدیم ها دوباره با هم صمیمی بشیم . از پریشب تا حالا همش احساس می کنم با من راحت نیستی و دیگه ژینا کوچولوی من نیستی .
همش سعی می کنی خودتو از من دور کنی . انگار که من غریبه ام و دیگه برایت کامی نیستم .))
اخمی کردم و گفتم : (( خب معلومه که نیستی .))
پرسید : (( چرا ؟ ))
گفتم : (( برای این که بدی.))
با خنده گفت : (( چرا بدم ؟))
گفتم : (( برای این که حالا هم داری زورت رو به رخم می کشی ؟))
خندید و سر جایش نشست و گفت : (( زور همه ی مرد ها زیاده . تا حالا باهاشون در نیفتادی . حالا هم اگه لطف کنی و یه چایی بریزی ممنون می شم .))
گفتم : (( باشه . تو هم تا من چایی می ریزم و قهوه ام را برمی گردونم از تو یخچال کیک شکلاتی بیار تا بخوریم که فکر کنم دوباره داره قند خونم پائین میاد .))
وقتی به داخل خونه رفت خواستم از حس دوست داشتنش فرار کنم که ته قلـ ـبم یه کسی گفت : (( خودت رو گول نزن تو داری قلبت رو از دست می دی . اگه یه کم دیگه کوتاه بیایی ، صدای شکستن قلبت رو می شنوی و باید با جارو و خاک انداز جمعش کنی . تو که می دونی بابا هیچ وقت اجازه نمی ده تو با کامران ازدواج کنی برای چی خودت رو می خوای پای بندش کنی .))
تو همین افکار بودم که کامران گفت : (( تو که هنوز نه چایی ریختی ، نه قهوه ات رو خوردی !))
به دروغ گفتم : (( حواسم پیش لیلا بود . کیک اوردی .))
گفت : (( اره )) و تکه ای از کیک را که به سر چنگال زده بود به طرفم گرفت و گفت : (( بخور تا حالت بد نشه . ))
از دستش گرفتم و قهوه را هم خوردم و روی نعلبکی برگرداندم و جلویش گذاشتم و شروع به خوردن کیک و چایی کردم .
در حالی که کیک را می خورد داخل فنجانم را نگاه کرد و گفت : (( لباس عروسی برایت افتاده .))
با تعجب نگاهش کردم که گفت : (( این می گه صاحب فال به زودی ، سفر خارج از کشور میره . دختر دل نازکیه و دوست داره به دیگران کمک کنه . خاطر خاهم زیاد داره ولی به تازگی دل یه پسری رو تو راه دور برده که خیلی زمین خورده اش شده . قراره به زودی هم یه کادوی خوب بگیره و پول زیادی هم به دستش می رسه . می گه اگه قلب اون پسری رو که دوسش داره قبول کنه ، حتما خوشبخت میشه . صاحب دو تا دختر و یک پسر قشنگ و ناز هم می شه ...
فنجان رو از دستش گرفتم و گفتم : (( بسه کامران . این قدر چرت و پرت نگو منم باید برم یه نگاهی به کتابم بیندازم که فردا امتحان دارم و از جایم بلند شدم .))
بلافاصله از صندلی اش بلند شد و گفت : (( پس قرار شام امشب چی می شه ؟ ))
گفتم : (( حالا کی شکمو است من یا تو . که هنوز چیزی از وقت ناهار نگذشته فکر شامی . در ضمن شام مامان و بابااینا می ایند . ))
شانه اش را بالا انداخت و گفت : (( خب بیایند من به دختر عمویم یه شام باختم باختم و باید بدهی ام را بدهم . فکر نکنم از نظر کسی ایرادی داشته باشه .))
گفتم : (( این پسر عمو باید صبر کند تا من اول سری به لیلا بزنم و بعد هم کمی کتابم را دوره کنم و بعد برای ساعت هفت و نیم شاید وقتم ازاد باشه . ))
گفت : (( پس من منتظرم و به داخل رفت .))
منم پیش لیلا رفتم و حالش را پرسیدم و چیزهایی را که توی فکرم بود رو بهش گفتم خیلی خوشحال شد و گفت اگه اشکالی نداشته باشه دلش میخواد خیاطی یاد بگیره و کار کند . چون با این کار می تونه همیشه کنار بچه اش باشد.
گفتم : (( فکر خوبیه می تونی همین جا کار کنی و دوست ها و اشنایان ما هم مشتری ات می شوند .)) از خوشحالی لیلا شاد شدم و به خانه برگشتم و با خودم گفتم : (( در اولین فرصت با مامان اینا در این باره صحبت می کنم . ))
وارد سالن که شدم تلفن زنگ زد و گوشی را برداشتم . مامان گل پری بود پرسید : (( که کامران خانه است یا نه ؟ )) و من گفتم : (( که بله .))
گفت : (( بهش بگو اگه می تونه سری به خونه ی عمه پریوش بزنه .))
گفتم : (( چرا به موبایلش زنگ نمی زنید .)) که گفت خاموش کرده .
گفتم : (( بهش می گم که باهاتون تماس بگیره و خداحافظی کردم .))
به در اتاقش رفتم و در زدم گفت : (( بفرمایید .))
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط: admin
#6
وارد شدم و دیدم کنار تخـ ـت با یک بلوز چسبان مشکی نشسته و سیـ ـگار می کشد . بوی اتکلن و سیـ ـگارش اتاق را پر کرده بود . از جایش بلند شد و به سمتم امد و گفت : (( چیزی شده ؟ ))من که حواسم پرت شده بود که چی می خواستم بگم ، گفتم : (( نه ))گفت : (( پس چرا این طوری منو نگاه می کنی ؟ ))_ اخه نمی دونستم زیبایی اندام کار می کنی و بدنت رو ورزشکاری کردی . و بعد پیغام مامان گل پری را بهش رساندم و خواستم از در بیرون برم که دستش را روی در گذاشت و گفت : (( یه دقیقه صبر کن . ))و به سمت کمدش رفت و جعبه ی کوچکی را در اورد و به سمتم گرفت و گفت : (( این یه هدیه مخصوصه وقتی به ایتالیا رفته بودم برایت گرفتم . نمی خواستم جلوی بقیه بچه ها بهت بدم گفتم شاید حسودی کنند.))در جعبه را باز کردم و از دیدن سرویس جواهر زمرد نشان داخلش که کار ظریف و زیبای جواهر سازان ایتالیا بود چشم هایم برقی زد و بلافاصله به طرفش گرفتم و گفتم : (( من اینو نمی تونم قبول کنم .))در حالی که گردنبند رو در می اورد گفت : (( اینو از طرف مامان گل پری برایت گرفتم . ))همان روزهایی که عکس و فیلم هایت را برایم می فرستاد گفت : ((که عاشق زمردی و اگه به ایتالیا رفتم برایت سرویس قشنگی بگیرم . ))با تعجب گفتم : (( برای چی مامان گل پری عکس هایم را می فرستاد ؟ ))گردنبند را نزدیک گردنم را گرفت و در حالی که چفت ان را پشت گردنم محکم می کرد با لحن خاصی گفت : ((نمی دونم شاید برای این که دل و دین منو ببره ))نگاه تحسین بر انگیزی بهم کرد و گفت : (( واقعا که دختر های فامیل حق دارن بهت حسادت کنند ، تو روز به روز بیشتر شبیه مامان گل پری میشی و خوشگل تر ، حتی رنگ و مدل موهایت . ))سریع از اتاق بیرون رفتم . مرتب به خودم فحش دادم تا به اتاقم رسیدم ، نمی دونم چرا عین عروسک وایستاده بودم و گذاشته بودم هر جور که دلش می خواست منو نگاه کنه و بهم بگه که موهایم چه جوری بهتره . چرا بهش همچین اجازه ای رو می دادم .دوباره قلـ ـبم گفت : (( برای این که خودت دوست داری که این نگاه ها رو ببینی و نظرش رو جلب کنی . ))بعد از کمی که سعی کردم افکارم را متمرکز کنم کتابم را برداشتم و شروع به مرور کردن کردم . خوشبختانه چون همیشه بچه زرنگ کلاس بودم و درس هایم را حفظ بودم زود تمام شد و با امتحان عملی هم که مشکلی نداشتم .بعد از بستن کتاب به ساعت نگاهی کردم و دیدم از هفت و نیم هم گذشته.تو آينه نگاهي به خودم کردم و ديدم صورتم حسابي خسته نشان مي دهد.از اتاق که بيرون آمدم صداي عمو و مامان بابا رو شنيدم که مشغول صحبت و خنديدن بودند.از پله ها آروم پايين رفتم ومي خواستم که نفهمه من پائين اومدم و بترسونمش که سريع برگشت و گفت:«اومدي ژينا؟»نقشم نگرفته بود و با ناراحتي گفتم:«اِ خيلي بدي!»سرش رو به عقب برگردوند و با نگاه قشنگي گفت:«چرا؟چون چند ساعته اين جا منتظرم تا سرکار خانم تشريف بياريد و اين غم تنهايي رو از بين ببريد.»با خونسردي بهش نگاه کردم و پرسيدم:«مگه بيرون نرفته بودي؟»پوزخندي زد و گفت:«اگه رفته بودم که الان اينجا نبودم.يعني نمي گذاشتند که برگردم.»نگاهي به مامان اينا کردم که مشغول خوردن ميوه بودند و جلو رفتم و گفتم:«سلام بر ماماني و بابايي و عمويي،که يادي از ما نمي کنند.»جواب سلامم را دادند و مامان گفت:«چرا اين قدر صورتت درهم و خسته است .»با خنده گفتم:«براي اينکه امروز اين پسرعموي بد ما از من بيگاري کشيده و مجبورم کرده تا کلي از ظهر رفته برايش غذا بپزم و چايي و قهوه دم کنم.بعد هم که درس خواندم خب از خستگي مُردم.»عمو رو به کامران گفت:«آره بابا. نگفتي ژينا امتحان داره؟»کامران که از جايش بلند شده و از روي ميز سيبي برداشته و در حال گاز زدن بود .گفت:«مگه عيبي داره،خواستم بدونم دخترعمو کوچولوم،چه قدر مهمانداري اش خوب است و آشپزي اش چطوره.از قراره معلوم بقيه دختراي خانواده ي کياني رو که بايد ترشي بيندازيد چون از هنر خانه داري چيزي بلد نيستند ولي حالا شايد بشه براي اين يکي يه شوهري ،نوکري،چيزي ،پيدا کنيم و رو دستمون نمونه و قاه قاه شروع به خنديدن کرد.»جيغم به آسمون رفت و گفتم:«خيلي مزخرفي.کوفتت بشه فسنجوني که خوردي.»خنديد و گفت:«بابا تو چه قدر کم ظرفيتي دختر.شوخي کردم .آخه بابا نمي دوني که ظهر چه قدر هـ ـوس فسنجون کرده بودم وقتي ژينا گفت هر چي بخوام درست مي کنه منم تعارف نکردم ديگه.جاتون خالي که چه قدر هم چسبيد.باورم نمي شد که بتونه همچين غذايي رو درست کنه.»مامانم خنديد و گفت:«دختر مارو دست کم گرفتي کامران ،دختر من با نازک نارنجي هاي ديگه،فرق هايي هم داره.يه پا هنرمنده.تو هر کاري که بگي.»بابا و عمو گفتند:«پس شام هم که داريم.»کامران گفت:«شما بله.چون ظهر کلي اضافه آمده ولي من چون با ژينا شرط بسته بوديم که اگه غذا خوب بشه من شام مهمون کنم و اگه بد بشه برعکس.حالا بايد در خدمت خانم خانوما باشم و هر کجا که دستور دادند مهمانش کنم.»که عمو خنديد و گفت:«که اين طور.پس برايخودتان برنامه چيديد و لابد ما پير و پاتال ها هم مزاحميم.»سريع گفتم:«اين چه حرفيه عمو جون .خب با هم مي ريم .»که بابا گفت:«نه بابا جان،ما هم حسابي خسته ايم.شماها بريد و خوش باشيد.راستي تو فردا امتحانات تمام مي شه.»گفتم:«آره.ديگه از دست مدرسه خلاص مي شم.»مامان گفت:«همچين حرف مي زنه ،انگار شاگرد تنبلي بوده که حالا داره راحت مي شه.»گفتم:«حالا ديگه همين که آدم از مدرسه بيرون مياد حس مي کنه قاطي بزرگترها شده و خودش کيفي داره.راستي مامان يادم رفت بگم کامران از طرف مامان گل پري برايم سرويس زمرد آورده که معرکه است.»مامان:«راستي؟خب کو؟»_بالاست.ميارم ببينيش.کامران گفت:«ژينا من که حاضرم تو نمي خواي حاضر بشي بريم.»_چرا الان حاضر مي شم.و به اتاقم رفتم کمي آرايش کردم و مانتوي سفيد و شال زيتوني پوشيدم و سرويس جواهر را هم با خودم پائين بردم و به مامان اينا نشان دادم که کلي تعريف کردند و بعد کيف زيتوني ام را برداشتم و کتاني سفيد پوشيدم و گفتم:«من حاضرم و از بقيه خداحافظي کردم و همراه کامران سوار ماشين شدم و به راه افتاديم.»***کامران پرسيد:«کجا بريم؟»_دربند_چشم.و به سمت دربند بالا رفتيم.هواي مطبوع و خنک را در ريه هايم فرو دادم و گفتم:«نمي دونم چرا اين قدر اينجا رو دوست دارم.»نگاهي به صورتم کرد و گفت:«شايدخاطره ي خوشي از کسي اينجا داري.»_خاطره که اين جا زياد دارم.چه با مامان چه با دوستانم.ولي بيشتر به خاطر صداي رودخانه و آب است که لذت مي برم.در حالي که ماشين رو سربند پارک مي کرد گفت:«خوبه شنبه بود و شلوغ نبود وگرنه مجبور بودي کلي پياده بيايي.»اشاره به کتاني هايم کردم و گفتم:«من مجهز آمده ام و ترسي از راه رفتن هم ندارم،از دختر هايي هم که اين جور جاها با کفش هاي هفت سانتي می آیند و آخ و واخ می کنند بدم میاد.چون هر چیزی جایی داره.کوه هم کفش ورزشی می خواد.خندید و گفت:خوبه،فکر همه جاش رو کردی.پس بزن بریم.وقتی به رستوران همیشگی رسیدیم روی تخـ ـتی که نزدیک آب بود نشستیم و کامران گفت:خب چی سفارش بدیم؟-من که کباب می خورم.-خب منم جوجه می خورم و با هم شریک میشیم چطوره؟-موافقم.غذا را سفارش دادیم که خیلی زود اوردند و مشغول خوردن شدیم که تلفنش زنگ زد و نگاهی کرد و جواب نداد.پرسیدم:کی بود؟-عمه پریوش-چرا جواب ندادی؟-برای اینکه دلم نمی خواد اون لحظات خوب رو با سوال و جوابهاش خراب کنه وتکه ای از جوجه را به طرفم گرفت که گفتم:من با استخوانش رو می خورم.و از توی بشقابش برداشتم و به دندان کشیدم و گفتم:این جوری بهترهخنده ی بلندی کرد و گفت:خیلی باحالی دختر.خوشم میاد که با تمام باکلاسی بی خیال هر چی کلاس گذاشتنی.-هر کاری در حد خودش خوبه.راستی اگه تینا فردا بفهمه که ما امشب بدون اون اومدیم اینجا ناراحت میشه-تقصیر خودشه می خواست نره تو لونه زنبور تا بتونیم خبرش کنیم.از مثالی که درباره ی خانه ی عمه زد خنده ام گرفت و به تلفنش اشاره کردم که زنگ میزد.خاموشش کرد و گفت:«امشب مي خوام براي همه به جز تو ،در دسترس نباشم.»از اين حرفش حس خوبي بهم دست داد و بعد از خوردن شام گفتم:«خب ،حالا که شام خورديم بهتره برگرديم خونه.»سرش رو تکان داد و گفت:«مگه ديوونه ام که بعد از کلي انتظار کشيدن ،حالا که يه خانوم خوشگله تو اين هوا و شب خوب کنارمه ،برگردم خونه.»خودم رو لوس کردم و گفتم:«آخه فردا امتحان دارم.»پوزخندي زد و گفت:«داشته باش،منو نمي توني با اين بهونه ها از سرت وا کني تازه مي خوام سفارش چاي و قليـ ـان بدهم .همين جا باش تا برگردم.»به پشتي تکيه دادم و آهي کشيدم و با خودم گفتم:«اي خداي مهربون،يا اين عشق رو از دلم بيرون کن ،يا خودت کاري کن که اون مال من باشه.»بعد به خودم نهيب زدم و گفتم:«بدبخت مگه پسرنديده اي که اين طور دلتو باختي؟»وقتي نگاهم بهش افتاد که با يک ظرف پر از آلو جنگلي به سمتم مي آمد با خودم گفتم:«آخه اون مهربوني هايش مردونه است .نه مثل اين جوون ژيگولوها که فقط فکر مد و اينجور چيزها هستند.وقتي موقع اومدن ديد که به آلو جنگلي ها نگاه ميکنم رفته برام گرفته مثل باباهاي مهربون.»وقتي نشست و ظرف آلو رو جلوم گذاشت و گفت:«بخور.تا چاي و قليـ ـان را هم بيارند.»گفتم:«چطور يکهو رفتي آلو گرفتي؟»در حالي که يکي در دهانش مي گذاشتگفت:«براي اين که موقع اومدن ديدم چشمت دنبالش بود.»خنديدم و گفتم:«شايد من چشمم دنبال خيلي چيزها باشه.»سرش رو جلو آورد و گفت:«هر چي باشه برات جور ميکنم.»براي اينکه حس واقعي اش رو بدونم گفتم:«حتي اگه ازت بخوام که واسطه بشي تا من با يکي از اون پسرهاي خوش تيپ که روي تخـ ـت اولي نشستند دوست بشم.»اخم شيريني کرد و آروم پشت دستم زد و گفت:«ميشه خواهش کنم ازت که محبتم رو پاي حماقتم نگذاري؟»پشت چشمي نازک کردم و گفتم:«همين طوري مي خواستي برام شوهرجور کني که ترشيده نشم.»قليـ ـان و چايي رو آورده بودند که پک محکمي زد و گفت:«هنوزم رو حرفم هستم شوهري برات جور ميکنم که دهن تمام فاميل وا بمونه.حالا تو يه چايي بريز و کمي قليـ ـان بکش.فقطکم بکش که فشارت نيفته و خرما هم بخور.»چند تا پک که به قليـ ـان زدم گفت:«راستي ،مي خواستم بپرسم که واقعا توي زندگيت پاي پسري در ميون نيست؟»خنديدم و گفتم:«چيه،فکر کردي با يه قليـ ـان مي توني حواسم رو پرت کني و زير زبانم رو بکشي.»با چشمان سياهش عميق نگاهم کرد و گفت:«نه ،مي پرسم چون مي خوام تکليف خودم رو بدونم.»_که چی بشه؟_این که بدونم کارم آسونه یا سخت و باید کسی رو هم از قلبت بیرون کنم.خودم رو به نفهمی زدم و گفتم:«برای چی باید کسی رو از قلـ ـبم بیرون کنی.»نگاهی بهم کرد که تا ته قلـ ـبم را آتش زد و آهی کشید و گفت:«یعنی می خوای بگی نمی دونی که چطوری دل و دینم رو بردی؟با این که چه طوری بی قرارت شدم و جلوی خودم رو می گیرمکه داد نزنم و از این عشق با همه وجودم فریاد نکشم.نگو که نمی دونی که باور نمی کنم .شما دخترها تیزتر از اونی هستید که نفهمید با دل بیچاره ی پسرها چه کردید.»و با این حرف دست هایش رو در موهایش فرو برد و گفت:«ژینا ،نگو که نمی دونی دیوونه ام کردی.»از این اعتراف صریح قلـ ـبم توی گلویم شروع به تپیدن کرد و فشارم سقوط آزاد.زبانم سنگین شده بود و نمی دونستم چی باید بگم.فکر نمی کردم با توجه به مسئله ی مخالفت پدرهایمان با ازدواج دختر عمو و پسرعمو با این صراحت و به این زودی بخواد سدی بین خودش و من درست کنه.چون اگر چیزی نمی گفت شاید می تونستیم علاقمون رو توی دل هامون مخفی کنیم ولی نمی دونستم با این اعتراف چرا می خواست همه چیز رو خراب کنه؟وقتی سکوتم را دید پرسید:«تو حالت خوبه؟»با سر اشاره کردم که نه.با اخم شیرینی گفت :«گفتم که زیاد نکش ،زود باش این قند و خرما را بخور وگرنه یه میت روی دستم می مونه.»به زور قند و خرما رو خوردم و گفتم:«فعلا یخچال فریزرم.اگه افتادم میت می شم.»خنده ای کرد و گفت:« خیلی پررویی.»نگاه سرزنش باری بهش کردم و گفتم:«من پررویم یا تو که یه شام بهم دادی و این چرت و پرت ها رو می گی .فکر کردی من بچه ام و میخوای با این حرف ها تو بغـ ـلت غش کنم.نه پسرعمو جان من از این دخترها نیستم که به خاطر پول و تیپ و یک کمی حرف های عاشقانه،گول کسی رو بخورم و دلم رو از دست بدم .تازه ،انگار یادت رفته که حتی اگه به قول قدیمی ها عقد پسرعمو ،دخترعمو تو آسمون ها بسته شده باشه،ولی برای من و تو این مسئله صدق نمی کنه و همیشه گفتند که ازدواج ما هیچ وقت امکان پذیر نیست .یادت رفته همین دیروز مهوش بهت گوشزد کرد.»مشتش رو محکم روی تخـ ـت کوبید و گفت:«گور بابای مهوش و هر کسی رو که بخواد این حرف رو بزنه .مهم اینه که من دوستت دارم ژینا ،می فهمی.توی همه ی این سالها که توی ایران بودم و بدش تو فرانسه با این همه دخترای جورواجور که هر کدام می خواستند یه جوری خودشان رو تو دلم جا کنند هیچ وقت دلم به تپش نیفتاد و لرزشی تو قلـ ـبم حس نکردم .ولی پریشب تو دختر کوچولوی چشم آبی وقتی دم آشپزخونه سیـ ـنه و سیـ ـنه ام شدی و چشم های آبی ات رو که اشک آلود بود به صورتم دوختی قلـ ـبم داشت تو سیـ ـنه ام از کار می افتاد.هر چی خواستم خودمو کنترل کنم و حرفی نزنم نشد .من آدمی نبودم که دلم رو به این راحتی ها از دست بدم.حتی وقتی مامان گل پری عکس های تو و بقیه رو می فرستاد این حال رو نداشتم ولی نمی دونم چی به سرم اومد.فقط می دونم که با داشتن تو آروم می گیرم.حالا اگه قرار باشه بخاطرش با هر کس هم بجنگم برام مهم نیست فهمیدی؟»در حالی که از حرف هایش پر در آورده بودم و می خواستم داد بزنم و بگم که به خدا حال منم از تو بدتر است و همان موقع تا حالا رنگ چشم هاو بوی تنت نفس های گرمت منو دیوونه کرده و منم تو رو دوست دارم،ولی با فکر این که من بابا و عمو رو خیلی دوست دارم و نمی خوام با این اعتراف رو در روی اونا قرار بگیرم و اونا رو از خودم ناامید کنم و شاید هم واقعا دلیل اونا برای این مخالفت منطقی باشه سعی کردم تلاطم درونم رو پنهان کنم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«حتی اگه اون شخص من باشم و باهات مخالفت کنم؟»سرش رو با ناباوری تکان داد و گفت:«نه ،این غیر ممکنه .نگو که چشمات به من دروغ گفته و من اشتباه کردم که تو هم به درد من مبتلا شدی.»در حالی که از ناراحتی بغض کرده بودم و مثل یه غده توی گلویم گیر کرده بود به خدا می گفتم:«خدایا عاشق نشدیم ،نشدیم،حالا هم که شدیم و طرف مقابل هم همه جور،خوبه و عاشق،ولی باید به خاطر خانواده ام پا روی دلم بگذارم.آخه این دیگه چه جورشه .همه ی خانواده ها از خداشونه که بچه هاشون با فامیل و آدم شناخته شده ازدواج کنند اون وقت به ما که می رسه ،دنیا چپکی می شه .ولی با همه ی این ها نباید آتش به این خرمن بزنم کهدودش تو چشم جفتمون می ره.»وقتی که با دست هایش شانه ام را تکان داد و گفت:«ژینا ،با توام،به من دروغ نگو.من پسر هیجده ساله نیستم که بتوانی رنگم کنی تو چشم های من نگاه کن و بگو که دوستم نداری.»نگاهم رو ازش دزدیدم که مـ ـستقیم به چشمانم نگاه نکنم و گفت:«منو نگاه کن.»وقتی به چشم هایش نگاه کردم اشک هایی که حاصل شکستن بغض گلویم بود سرازیر شدند و گفتم:«اروپا رفتن بهت یاد داده که به این سرعت عاشق بشی و به همین سرعت هم اعتراف کنی و انتظار جواب مثبت هم داشته باشی .من هیچ شناختی از تو ندارم .نمی خوام که رو در روی خانواده ام قرار بگیرم به خاطر تویی که حتی نمی دونم چند تا زن توی زندگی ات بوده.»انگشتش را با تهدید تکان داد و گفت:«هیچی نگو ،من نمی گم که با هیچ دختری دوست نبودم ولی فقط دوستی عادی که بین دختر پسرهای آنجا وجود داره و هیچ رابطه ی عاشقانه ای با هیچ کدامشان نداشتم.به خاطره اینکه همیشه با یاد آوری دعواهای مامان و بابام قبل از مردن مامان و دادهایی که سر هم میکشیدند و همدیگرو متهم میکردند، با یاد لحظه هایی که مامان پای میز قمار با دوستهایش مینشست و مواد مصرف میکرد و یادش میرفت که پسر بچه ای هم وجود داره که که اون مامان میگه و ازش طلب محبت میکنه، با یاد لحظه هایی که با بابا دنبالش میگشتیم و مـ ـستو خراب، تو گوشهٔ سالنهای قمار پیدایش میکردیم، و یا شبهایی که مادر داشتم و بابا منو در آغـ ـوش میگرفت و برام لالایی میخوند تا خوابم ببره و یا روزهای آخری که با، بابا دعوا میکرد و میگفت، اگه اون پیر سگ، یعنی بابا بزرگ خدا بیامرز، خسیسی در نیاره و پول مهرش را یک جا بهش بدهد میره و برای همیشه از زندگی ما خارج میشه.چون از اولش هم بخاطر پول بابا بزرگ، زن بابام شده و هیچکس برایش مهم نیست و فقط پولش را میخواد و منو بابا هم بریم به جهنم. چه اشکها اون روزها نریختیم.بچه بودم و هر چه که بود مادرم بود و دوستش داشتم. بابا هم دوستش داشت ولی دیگه شکسته بود. روزی که خبر تصادفش رو بهم دادند و گفتند حتی جسدش هم پیدا نشد ساعتها ساکت نشستم و با خودم گفتم، اگه نمی مرد هم، باز هم از پیش ما میرفت و میگفت که ما هم به جهنم بریم. برای همین اگر در تنهایی هم گریه کردم ولی به خاطره این که بابا بیشتر ناراحت نشه سعی کردم برای همیشه فراموشش کنم.برای همین هم تا حالا به هیچ دختری دل نبستم و خواستم با کسی ازدواج کنم که مثل مادرم غریبه نباشه و بخاطر پول باهم ازدواج نکنه ولی هیچ وقت هم فکر نمیکردم که عاشق بشم اونم عاشق تو وروجک. ولی انگار اختیار دل آدم دست خودش نیست.حالا هم هرچی دلت میخواد بگو ولی من باز هم میگم دوستت دارم، دیوونتم، عاشقتم و پای همه چی هم ایستادم.اگه هم فکر میکنی با این حرفها و چرندیات هم میتونی منو از سر خودت وا کنی کور خندی.تمام عمرم دنبال یه حس قشنگ توی وجودم بودم که خلع، زندگیم رو پر کنه حالا با درس منطق تو فسقلی از میدون به در نمیرم.حالم بد بود و کامران پرسید(میخوای یه چای دیگه سفارش بدم؟))که گفتم(نه کامی، حالم خوب نیست و فردا هم امتحان دارم، خواهش میکنم زودتر بریم.))با فشار پایین و استرس زیادی که که به خاطره اعترافات بهم دست داده بود به سمت ماشین رفتم.وقتی به ماشین رسیدیم در رو برام باز کرد تا سوار شوم. بعد خودش هم سوار شد و روی به من گفت(خوبی؟))نگاهش کردم چه قدر داغون بود.با لبخند زورکی گفتم: ((هیچ میدونستی شب قشنگی رو که میتونستیم داشته باشیم با گفتن این چرندیات خرابش کردی و نگذاشتی از شام و صدای آب لذت ببرم. اگه میدونستم این کار رو میکنی نه بهت ناهار میدادم نه باهات بیرون میومدم.))صورتش را نزدیک صورتم آورد و نفس داغش به صورتم خورد. فکر کردم که صورتم را میخواد ببـ ـوسه و از ترس سرم رو عقب کشیدم که محکم به شیشهٔ پنجره خوردم و اخم در اومد.در حالی که قاه قاه میخندید گفت(چیه کوچولو ترسیدی. نترس کاریت ندارم. فقط میخواستم وقتی دروغ میگی خوب چشمهاتو نگاه کنم تا ببینم چه شکلی میشه و بعدها بتونم مچت رو بگیرم.چشمهایم را روی هم گذشتم تا حرکت کند. ماشین رو روشن کرد و سرازیر شدیم. وقتی به میدان ماشینو نگاه داشت و پیاده شد چشمهایم را باز کردم و دیدم بستنی گرفته و داره میاد.دوباره چشمهایم را بستم وقتی سوار ماشین شد آرام صدایم زد و گفت(خواهش میکنم چشمهایت رو باز کن. با من قهر نکن دیگه. نمی خواستم ناراحتت کنم. حالا این بستنی رو بخور تا حالت بهتر بشه که با این رنگ و رو بریم خونه فکر میکنند چه اتفاقی افتاده.))نگاهش کردم و گفتم(مگه نیفتاده؟فقط به شرطی این بستنی رو میخورم که بهم اطمینان بدی تمام حرف هایو که زدی روی شوخی بود یا من فرض میکنم شاید مـ ـست بودی حالت عادی نداشتی و منم نشنیدم و هیچ اتفاقی امشب اینجا نیفتاده.بستنی رو به طرفم گرفت و گفت(خیلی سنگ دلی، با من اینجوری یا با همه؟))در حالی که بستنی میخوردم گفتم(با همه، چون شما پسرا وقتی که موقعش برسه از سنگ هم سنگ ترید. جوابم رو ندادی.))سرش رو روی فرمان گذشت و بعد از چند لحظه به طرفم برگشت و گفت(اگه تو اینطوری راحت تری باشه. ولی با این کارت نمیتونی حتی ذره ای از عشقم نسبت به خودت کم کنی. تو خانم کوچولی خونه خودم میشی آخرش.بیبین اینو چه شب و کجا بهت گفتم.))سرم رو خم کردم(کامی، خواهش میکنم بس کن. با این حرفها اگه من فردا سر امتحان حواسم پرت بشه و امتحانم رو خراب کنم باور کن نمیبخشمت. بریم خونه.))چشم بلندی گفت و حرکت کرد نزدیک خونه که شدیم گفت(حالت بهتر شد؟)) سرم رو تکان دادم.گفت(هنوز، قهری؟نمیخوای باهم حرف بزنی؟))گفتم(فقط خسته ام و خوابم میاد.))وقتی وارد خانه شدیم ساعت از ۱۲ گذشته بود و مامان مشغول تصیح ورقه بود و بابا و عمو هم تخـ ـت بازی میکردند و برای هم رجز میخوندند.مامان بدون اینکه سرش رو از روی ورقه بلند کنه پرسید(خوش گذشت؟))گفتم(بله خیلی خوب بود جای شما خالی.))بابا هم گفت(بابا بیا اینجا ببین چطور عموت رو میبرم.))بدون اینکه به سمتشان برم گفتم(خیلی خستم بابایی، فردا هم باید زود بلند بشم برای امتحان برم. شب همگی بخیر.))
و به اتاقم رفتم. حتی برنگشتم به کامران نگاه کنم چون این همه اتفاق برای این چند روز خیلی زیاد بود و از پا درم آورده بود. وقتی روی تخـ ـت خوابیدم بعد از چند ثانیه از خستگی خوابم برد.
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط: admin
#7
صبح وقتی با تکان دستی نه آشنا چشمانم را باز کردم و حیران، کامران را که بالای سرم بود و میگفت(زود باش دختر، که دیرت شد.))را دیدم یک لحظه به قول بچه ها مغزم هنگ کرده بود و نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده که کامران تو اتاق من است و میگه زود باش.یک هو گفت(ژینا، امتحانت دیر شد خواب موندی))با این حرفش تازه یادم افتاد که دیشب از زور خستگی و پریشانی افکارم یادم رفته که ساعت را کوک کنم و خواب موندم. وقتی نگاهم به ساعت افتاد که ۷:۳۰ را نشان میدهد مثل فنر از جا پریدم و گفتم(وای خدا من دیرم شد چیکار کنم.))-هیچی زود باش حاضر شو و لباسهات رو بپوش و وسایلت رو بردار تا من ماشین رو روشن کنم.با عجله حاضر شدم و پله ها رو دو تا یکی پائین رفتم که منجرب شد دوباره درد پیام شروع شود. وقتی سوار ماشین شدم با عجله حرکت کردو بعد ساندیس و نون و پنیری که روی داشبرت قرار داشت اشاره کرد و گفت(بخر با عجله درست کردم که گرسنه سر جلسه امتحان نری.))در حالی که ساندیس را باز میکردم گفتم(نمیدونم چی شد یادم رفت ساعت رو کوک کنم. اگه بیدارم نکرده بودی بد بخت میشدم ولی تو چطوری فهمیدی که من خواب موندم؟))خنده ای کرد و گفت(از اثرات بی خوابی دیشب بود که هر کاری کردم خوابم نرفت و توی سالن روی مبل دراز کشیده بودم که یک هو با دیدن ساعت متوجه شدم که تو از خواب بلند نشدی، یک هو به یاد حال دیشبت گفتم نکنه حالت بد شده و از امتحان جا بمونی. برای همین به اتاقت آمدم و دیدم که خوابی.))گفتم(ممنون که به موقع بیدارم کردی اگه تو نبودی به خاطر این سهل انگاریام بیچاره میشدم.))گفت(تقصیر من بود که دیشب با حرفم منجرب ناراحتیت شدم. ولی حالا فقط به امتحانت فکر کن.))به مدرسه که رسیدیم خداحافظی کردم و سریع وارد مدرسه شدم که با دیدن تینا که منتظرم بود و گفت(چقدر دیر کردی بدو.))دستش را کشیدم و همراه هم وارد سالن شدیم. وقتی که از سر جلسه بیرون آمدم دیدم تینا زودتر بیرون ایستاده و منتظر من و بقیه است. دستش را کشیدم و گفتم(بیا بریم.))تینا گفت(یعنی چی بریم؟.))گفتم(بیا تا برات تعریف کنم که دیروز چه اتفاقهایی افتاده زود باش.))و در همین موقع گیتا از سالن بیرون آمد و بعد مهتاب و سارا، کمی خوش و بش کردیم و برای چند روز بعد قرار شد با هم قرار بذاریم که همدیگر رو ببینیم.وقتی از مدرسه بیرون آمدیم با دیدن کامران که به ستون برق تکیه داده بود و دست به سیـ ـنه ایستاده بود تعجب کردیم و گفتم(تو خونه نرفتی؟))با سر علامت نه اشاره کرد و گفت( سوار شوید تا بریم خونه.))هر سه سوار شدیم و کامران رو به تینا گفت(کجا میری؟))بجای تینا گفتم(خونه خودمون.))تینا هم حرفی نزد هر سه در راه ساکت بودیم. وقتی رسیدیم ازش تشکر کردیم و همراه تینا بالا رفتم.بعد از تعویض لباس به آشپزخانه رفتیم و صبحانه خوردیم و بعد به لبه استخر رفتیم تا دور از چشم بقیه صحبت کنیم. در حالی که پاهایمان را در آب کرده بودیم تمام اتفاقات دیروز را برای تینا تعریف کردم و منتظر ماندم تا حرفی بزند که خیره خیره نگاهم کرد و گفت(من هیچ دختر خری مثل تو رو توی عمرم ندیدم. آخه آدم ابله، پسر به این قشنگی و راحتی به عشقش اعتراف میکنه اون وقت تو با حرفهای فلسفی و منطقی به قول خودت، بهش میگی فرض میکنی تو مـ ـستی حرف زده.آخه من به تو چی بگم، تمام دخترهای فامیل و آشنا تو حسرت یه نگاه کامران دارند میسوزند و هزار تا آرزو و فکر رو خیال برای خودشان توی ذهنشان درست کردند ولی اون بخت برگشته، زده و دلش پیش تو دختر بی فکر، باخته. اصلا تو چی فکر کردی، فکر کردی دختر چشم آبی مو طلایی تو فرانسه کم دورو برش ریخته، که تو بخوای براش ناز کن. تو که خودت دلت رو باختی، واسه چی این حرفهای احمقانه رو میزنی؟))یک مشت آب برداشتم و به صورتش پاشیدم و گفتم(تو انگار خوابی، هر کس، حتی خودتو، به جز من، میتونه با کامران فکر کنه و ازدواج کنه ولی من که مرتب میشنوم بابا و عمو با این کار مخالفند چطور میتونم خودم رو بیشتر از این اسیر این احساس کنم. به خدا اگه بدونی وقتی اون حرف هارو بهم زد چه حالی بودم.دلم میخواست توی جواب دوستت دارم هاش منم بگم بخدا منم عاشقتم ولی با این موقعیتی که خانواده هامون دارند جز این که مساله منجرب دلخوری بابا و عمو بشه و دستاویزی برای خندیه عمه پریوش و دختراش بشیم هیچ چیز دیگه ای نداره. من باید این عشقم، نمیگم باید فراموشش کنم، چون اگه بگم هم دروغ گفتم و نمیتونم، فقط بآید تو دلم پنهانش کنم و از این عشق فقط من و تو با خبر باشیم. قول میدی که در این باره هیچ حرفی با کامران نزنی. نمیخوام وقتی که با مخالفت بزرگترها روبرو شویم خورد شدن خودم و کامی رو ببینم.))سرش رو تکان داد و گفت(چون تو میخوای باشه. ولی این کار درستی نیست. از من گفتن بود و از تو نشنیدن.))گفتم(امروز قرار لیلا رو ببرم سونگرافی،تو هم میای؟))خندید و گفت(چیه؟قراره خودمونو بزنیم به کوچهٔ علی چپ؟))خندیدم و گفتم(نه بابا، از قبل دکتر امینی گفت بود باید بره تا دقیقا معلوم بش که چند ماهشه آخه، خودش میگه ۴ یا ۵ ماه ولی دکتر میگه باید دقیقا معلوم بشه.))گفت(پس منم میام.))وقتی داخل ساختمان شدیم پیش مامان رفتم و کم و بیش فکرهایی رو که برای لیلا کرده بودم گفتم. مامان هم موافق بود و گفت(فقط برای ساخت سویت باید اجازش رو از مامان گل پری بگیری، چون هرچی باشه مالک واقعی ویلا اونه.))گفتم(مامان گول پری ۱۰۰% اجازه میدهد. حالا هم باید بریم سونگرافی.))تینا هم رو به مامان گفت(وای زن دایی میدونی چه قدر خوب میشه یه بچه کوچولو، اینجا دنیا بیاد و همهٔ ماها خوشحال میشیم.))مامان دستی به سر هر دوی ما کشید و گفت(مخصوصاً شما دوتا. حالا پاشید بروید که برای شب باید بریم خونه پریوش منم میخوام برم آرایشگاه سر راهم شماها رو میرسونم و خودتون با آژانس برگردید.))تینا گفت(راستی کامران کجاست؟))مامان گفت(همین نیم ساعت پیش ماشین رو برداشت و رفت.))خندیدم و گفتم( خوب نیومده صاحب ماشین شده، بذار گواهینامهٔ ام را بگیرم میگم بابا یک ماشین توپ برام بخره.))مامان گفت(انگار یادت رفته، بیشتر سرمایه ای که به این فامیل میرسه بخاطر کامران و عموت که تو غربت مواظب کارخانه هستند و همهٔ کارها رو انجام میدهند وگرنه بابات که اینجا فرصت سر خاراندن هم ندارد چه برسه به سر کشی به کارخانه، عمه ه یت هم که هیچ کدام به هیچ کاری کار ندارند و فقط سهمشان را از مامان گل پری میگیرند. پس انصافا اونا هستند که دارند همهٔ زحمتها رو میکشند و تو هم بهتره، بیشتر احترام کامران رو داشته باشی. حالا زود حاضر بشید که بریم.))مامان منو تینا و لیلا رو دم بیمارستان پیاده کرد و بعد از سفارشات لازم رفت. لیلا که دل تو دلش نبود و مدام میپرسید(یعنی سالمه؟))تینا هم میگفت(هم سالمه، هم یه پسر تپل مپل.)) منم میگفتم(نه دختر.))وقتی دکتر میخواست سونوگرافی رو انجام بده از دکتر امینی اجازه گرفتیم و ما هم کنار لیلا موندیم. وقتی دکتر با خوشحالی گفت که بچه سالم است و یه دختر کوچولو، ولی لیلا ماه حاملگی اش رو اشتباه کرده است، و حدود ۶ ماه و نیم است، کلی ذوق کردیم و خوشحال شدیم و بعد برای دکتر جریان لیلا و این که پدر شوهرش گفت برای بچه شناسنامه نمیگیرند رو تعریف کردم که دکتر گفت بعد از به دنیا آمدن بچه و آزمایش ژنتیک قانون مجبورشان میکنه که به نامه پدرش براش شناسنامه بگیرند، دکتر سفارشات لازم رو به لیلا کرد و خداحافظی کردیم و از بیمارستان بیرون آمدیم. حس خیلی قشنگی داشتیم انگار که واقعا خودم میخواستم خاله بشم. با آژانس به خانه برگشتیم و به خاتون حسابی سفارش لیلا رو کردم و گفتم که دکتر گفت وزنش به اندازهٔ کافی نیست و باید تغذیه بهتری داشته باشد و از شیر و لبنیات هم بیشتر مصرف کند تا بًچش ا وزن طبیعی به دنیا بیاد.خاتون صورتم را بـ ـوسید و گفت(شاهرخ خان، خدا بیامرز همیشه میگفتین بچه با بقیه نوه هام تومانی صنار فرق میکنه و دلش از شیشست. خدا هرچی میخوای بهت بده که دل این دختر بیچار رو شاد میکنی. ما که خودمون بچه نداشتیم حالا انشالله با آمدن بچه لیلا ما هم طعم پدر بزرگ مادر بزرگ شدن رو بچشیم.))گفتم(من که خیلی عجله دارم که زودتر این کوچولو رو که اصلا تا چند روز پیش تو زندگی ما وجود نداشت رو ببینم.))وقتی به ساختمان برگشتیم موقع ناهار بود. فقط من و تینا بودیم عمو هم ناهار خورده بود. تینا بعد از ناهار به خانه یشان برگشت تا برای مهمانی شب آماده شود. من هم که حسابی خسته بودم، خوابیدم. اولین خواب بعد از ظهری که دیگه هیچ وقت فردایش مدرسه وجود نداشت. همیشه فکر میکردم اگه مدرسه تمام بشه و قاطیه بزرگها بشم خوبه ولی با این اتفاقت انگار اصلا بزرگ شدن چیز خوبی نبود. وقتی از خواب بیدار شدم دوش گرفتم و موهام رو خشک کردم. دامن سفید و بلوز سفید مشکی پوشیدم و به پایین رفتم.مامان با دیدن من گفت(خوب خوابیدی؟اومدم اوتاقت دیدم، خواب عمیقی رفتی.))گفتم(آره، این چند وقت، خیلی خسته شدم.))-مگه تو نمیخوای حاضر بشی؟-اگه اجازه بدید امشب من این مهمونی نیام اصلا حال و حوصلش رو ندارم.مامان گفت(مگه میشه؟اون وقت عمّت فکر میکنه خواستی بهشون بی احترامی کنی.))سرم را خم کردم و گفتم(خوب مامانی، من دلم نمیخواد بیام.))مامان که حاضر شده بود با جدیت گفت(بابات ناراحت میشه، عمو و کامران رفته اند منم منتظر تو هستم.))چاره ای نبود باید میرفتم.وقتی در کمد لباسیهایم را باز کردم اول خواستم لباس ساده ای بپوشم ولی بعد با فکر این که امشب مهوش و بقیه همه لباسهای آنچنانی تنشان میکنند، از این که جلوی کامران به چشم نیام لجم گرفت، و خواستم یه لباس شب باز بپوشم.بعد دوباره با فکر این که خودم با این لباسها راحت نیستم، کت و شلوار یشمیم را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و موهایم را با گول سر تور در پشت سرم جمع کردم.خواستم به پایین برم که به یاد سرویس جواهری که کامران آورده افتادم و سریع به گردنم بستم و گوشور و دستبند را هم بستم و خودم روتو آیینه نگاه کردم برق سنگها واقعا با چشم هایم زیباتر میشدند میدونستم که این سرویس یک لباس شب میخواهد ولی من بعضی مواقع متفاوت بودن را ترجیح میدادم دلم میخواست امشب مهوش و بقیه از دیدنش از حسادت بترکند هیچ دلم نمیخواست مهوش یا دیگری توجه کامران را جلب کنند جالب بود من مثل آدم های خودخواه نه خودم میخواستم به کامران توجه کنم نه تحمل این رو داشتم که کس دیگری مورد توجه اش قرار بگیردبا صدای مامان که از پایین میگفت زود باش دیگه ژینا به خودم آمدم و مانتو و روسری ام رو برداشتم و به پایین رفتممامان با دیدنم لبخند زد و گفت خوشگل کردی این جواهرات خیلی بهت میاد ولی با لباس شب بیشتر به چشم می آمدگفتم میدونم ولی امشب حوصله ندارم ولی نتونستم از برق حسادت تو چشم های مهوش و مریم بگذرمدرحالی که از خونه بیرون میرفتیم گفت تو که این طوری اهل رقابت و حسادت نبودیاین یک مورد فرق میکنه و تو دلم گفتم آخه شما نمیدونید حالا شخصی برای رقابت و حسادت بین ماها قرار دارهوقتی به خانه ی عمه در اقدسیه رسیدیم خانه حسابی شلوغ بودوارد که شدیم عمه به استقبالمان آمد و گفت پرویز هم تازه رسیده ولی شماها یکم دیر کردیدمامان هم گفت امروز روز شلوغی برای ژینا بود تا حاضر شه کلی طول کشیدبعد از اینکه مانتوام رو در آوردم عمه نگاهی به کت وشلوارم کرد و خواست حرفی بزند که چشمش به گردنبند افتاد و گفت به به چه سرویسی حتما بابات برای فارغ التحصیلی برات خریده درستهبا خونسردی تمام در حالی که نزدیک مهوش میشدم تا روبـ ـوسی کنم گفتم نه عمه جون کامران از ایتالیا برام کادو آوردهحال عمه و مهوش در آن لحظه دیدنی بود انگار که یه سطل آب یخ رویشان ریخته باشندبدون توجه به سقلمه ای که مامان به پهلویم زد و گفت چرا نگفتی هدیه مامان گل پریستبه سمت بقیه مهمان ها رفتم و خوش وبش کردم نمیدونم چرا میخواستم مورد توجه همه قرار بگیرم از قدیم گفتن اختیار نه دل نه عقل آدم عاشق دست خودش نیستوقتی چشمم به کامران افتاد که با مانی و بابک صحبت میکردند بدون اینکه به طرفشان برم راهم رو کج کردم و به سمت عمه خانوم که عمه بابام میشد رفتم و روبـ ـوسی کردمعمه خانوم رو به فرنگیس نوه اش که بیست و پنج سالی داشت کرد و گفت میبینی فری جان ژینا مثل گل پری روز به روز خوشگل تر میشه بهتره تا خواستگارها از چنگمون درش نیاوردند زودتر برای فرزین خواستگاریش کنیمفرنگیس هم درحالی که تعریف خوشگلی ام و سرویس جواهر زیبایم را میکرد حرف مادربزرگش را تصدیق کرد و گفت باید زودتر فرزین رو پیدا کنمدر حالی که گیر افتاده بودم به عمه خانوم گفتم ولی عمه جان من هنوز بچه ام و قصد ازدواج هم ندارم دخترهای بزرگتر از من تو فامیل ازدواج نکردندعمه هم خندید و گفت آخه اونا خوشگلی تو رو نداشتنددر همین حین کامران از همان لحظه ورود زیر چشمی نگاهم میکرد به طرفمان آمد و دست روی شانه ام گذاشت و گفت ژینا تینا دربه در دنبالت میگردهبه عمه خانم گفتم ببخشید وهمراهش شدم و آروم سلام کردم خندید وگفت خوبه یادت اومد سلام کنی حالا دیگه مارو نمیبینی راهت رو عوض میکنیتمام شیطنتم رو که تو وجودم بود تو چشمهایم ریختم و با لحن طعنه داری گفتم وقتی این همه ماه پری دورت ریخته نخواستم مزاحمت بشم منو که همیشه تو خونه میتونی ببینی گفتم برات تکراری نباشملبخندی زد وگفت هرچی دلت میخواد بگو ولی منم هرکاری دلم بخواد انجام میدم تو اگه نمیخوای جلو چشم من باشی پس واسه چی این سرویس رو انداختی تا رنگ چشم هایت دو برابر خوشگل بشه و منو دیوونه کنهنگاهی به دور و برم کردم و گفتم مگه تو این جمع پسرهای دیگه نیستن که بخوام فقط تو رو دیوونه کنمکه در همین لحظه شاهد از غیب رسید و فرزین به همراه فرنگیس رسیدند و فرنگیس رو به فرزین گفت اینم خانم خوشگله ماسلامی کردم که با لبخند معنا داری جوابم داد و گفت خوش به حال کامران خان که میتونند کنار شما و نزدیک شما زندگی کنندخودم رو به اون راه زدم و گفتم ولی کامران اصلا خوشحال نیست که توی یک خونه با من است واز دست کارهای من دیوونه شدهفرزین خندید و گفت دیوونگی هم عالمی داره مگه نه کامران ؟کامران با حرص سرش رو تکون داد فرنگیس گفت موزیک رو روشن کردند ژینا جون میای بریم یک کمی برقصیم و فرزین هم تاکید کرد که کامران دستم رو کشید وگفت ژینا جون پایش درد میکند و ناراحت است بهتره نرقصه تا دوباره لنگ نزنهاز حسادتش خنده ام گرفته بود حرفش رو تصدیق کردم که فرزین گفت اوه چه بدبه همراه کامران که دستم رو میکشید به کناری رفتیم و دیدم که تینا داره با خنده به طرفمون میادوقتی رسید در حالی که دستش رو روی دلش گذاشته بود گفت خدا خفه ات نکند دختر همه جا صحبت سرویس جواهریست که کامران بهت هدیه داده و هرکس یه نظری میده اگه بدونی مهوش و خاله اینا دارن از حسادت خفه میشوندکامران نگاه پرسشگرانه ای رو به تینا دوخت که تینا با خنده گفتخانوم خانوما رفته به مهوش اینا گفته که سرویسش رو تو براش کادو آوردی نگفته کادوی مامان گل پریستکامران خندید و گفت پس امشب آتیش روشن کردیدر حالی که مامان گل پری به طرفمان می آمد گفتم اونم چه آتیشیو بعد خودم رو تو بغـ ـل مامان گل پری انداختم و گفتم مامانی بابت این سرویس ممنونمدستی به موهایم کشید و خندید وگفت ولی انگار کامران خودش برات کادو گرفتهگفتم مامانی برای این که دل بعضی ها رو بسوزونم گفتم تو رو خدا ناراحت نشیدهانه عزیزم حتما دلیلی داشته که اینو گفتیجوون ها برای خودشان فکرهایی دارند که ما بزرگترها ازش سر در نمیاریم و بعد رو به کامران گفت عمه پریوش کارت دارهکامران هم سری به خنده تکان داد و گفت خدایا خودت رحم کن و رفتبا تینا مشغول صحبت بودیم که مانی و بابک آمدندماني رو به تينا گفت:من مي گم تو باعث مي شي من و ژينا رو از هم دور كني براي همينه ديگهتينا:براي چي؟ماني:همين كه نمي گذاري من دو كلمه با دختر دايي ام حرف بزنم و اون وقت يكي مثل كامران پيدا مي شه و براش سرويس چند ميليوني ميگيره حالا تو بگو من فقير بيچاره چه كار كنم كه خودمو تو چشم بيارم؟تينا: آخه بدبخت تو اگه سرويس چند ميليوني هم بگيري به چشم من هم نمياي چه برسد به چشم ژيناماني كه از اين حرف عصباني شده بود به سمت تينا حركت كرد و گفت:الان همچين حالي ازت بگيرم كه ديگه از اين حرفا نزني و خواست تينا رو بگيره كه يه پشت پا برايش گرفتم كه با تمام هيكل روي زمين ولو شد و با چشماني از حدقه درآمده برگشت منو نگاه كرد كه گفتم :يادت نره اگه با تينا كار داشته باشي بايد اول با من طرف بشيچند نفري از اطرافيان به ماني كه زمين خورده بود نگاه كردند كه سريع از زمين پا شد و ماني هم خنده اش گرفت و گفت:راست مي گن هر چي عوض داره گله ندارهبابك هم سرش رو نزديك آورد و گفت:اين جناب فرزين خان هم بدجوري امشب بهت نگاه مي كنهتينا گفت:غلط كرده پسره ي پرروبابك :چيه تينا تو همچين رفتار مي كني انگار كه شوهر يا نامزد ژينايي آخه تو چرا هركي مي خواد به ژينا توجه كنه جبهه مي گيري نكنه داري حسودي مي كني خواهر كوچولوبه جاي تينا جواب دادم : اين چه حرفيه بابك براي اينكه تينا اين قدر به من نزديكه كه احساس منو نسبت به تمام اطرافيانم مي دونهبابك شانه اي بالا انداخت و گفت: عجب پس خواهر كوچولو مي شه بگي نظر ژينا نسبت به من چيه ؟تينا:هيچي همون حسي كه من به تو دارم حس يه خواهر به برادرش كافيهبابك دستهايش را به علامت تسليم بالا برد و گفت :بله بله كافيهمامان و عمه پرستو در حال صحبت بودند و هر از گاهي به كامران كه در محاصره ي حـ ـلقه ي عمه پريوش و مهوش و آقا و خانوم حيدري دوست خانوادگي عمو اينا قرار داشت نگاه مي كردند كه تينا به پهلويم سقلمه اي زد و گفت: نگاه كن عشوه هاي مهوش و مريم كم بود كه حالا گيسو دختر حيدري هم داره به جمعشون اضافه مي شهگفتم :بسه پاشو بريم تو حياط كمي هوا بخوريمتو حياط نفس عميقي كشيدم و گفتم : چرا امشب اين قدر طول كشيده دلم مي خواد زودتر بريم خونهتينا آروم زمزمه كرد كه :كجايي اي همخونه كه باهم بريم خونهگفتم : لوس نشو ديگه قرار نشد من هر حرفي بزنم تو يه چيزي بارم كنيدستم رو گرفت و گفت: من قصد اذيت كردنت رو ندارم فقط دارم همدردي مي كنم گفتم :اگه همدرديت اينه خدا رحم كنه كه دشمنيت چيهروي صندلي نشستم و گفتم :خيلي دلم مي خواد بريم شمال- منم همينطور ولي تا كنكور اسيريم- كو تا كنكور- بله خانوم بچه زرنگ تشريف دارند براشون مهم نيست- نه جدي ميگم كنكور دانشگاه آزاد براي هنر هفته ي اول مرداد ماه است كلي وقت داريم من كه اگه تو هم نخوايي بيايي تنهايي مي رم شمالكامران كه به آخر حمن رسيده بود با خنده گفت: چرا تنهايي خودم دربست در خدمتتمدوتايي به سمتش چرخيديم و ديديم كه تنهاستگفتم :اگه از تنهايي هم دق كنم با تو يكي همسفر نمي شمسرش رو پايين آورد و گفت: ميشه بپرسم چرا؟ با تبسمي گفتم: همون ديروز كه باهات همسفر شدم براي هفت پشتم كافيهابروهايش رو بالا كشيد و گفت: واقعا ؟پشتم رو به طرفش كردم و گفتم : معلومه همين امروز نزديك بود از امتحانم محروم بشم راستي جنابعالي اينجا چيكار مي كني؟ مگه مهموني به افتخار حضرت آقا نيست؟ دختر خانوماي محترم تو سالن منتظرتون هستندبا طعنه جوابم رو داد و گفت: اقا پسرها هم منتظر شماها هستندگفتم :پسرا وظيفشونه منتظر بمونند ولي خانوم ها گناه دارندخواست چيزي بگويد كه تينا گفت: بس كنيد شما دو تا خوب چرا اومدي بيرون كامران ؟- براي اينكه ديدم شما دو تا غيبتون زده اومدم ببينم عليه كي توطئه مي كنيد ؟تا خواستم اعتراض كنم گفت: شوخي كردم راستش از دست عمه و دخترا فرار كردمتينا گفت:راستي گيسو هم دختر خوبي است فكر كنم يك سالي با هم تفاوت سن بيشتر نداشته باشيد خوب مي تونه شركت كنهآهي كشيد و گفت: تينا داشتيم تو هم كه رفتي تو جبهه ي ژينا خودت خوب مي دوني يكي مي تونه منو درك كنه كه نمي خوادتينا شانه اي بالا انداخت و گفت:من كه چيزي نمي دونمخنديدم و گفتم:خوشم اومد تينا جون پاشو بريم تو كه حالا منو متهم مي كنند كه اين جا هم دست از سر كامران بر نمي دارم دستش رو كشيدم و به داخل ساختمان رفتيمموقع شام بود عمه دنبال كامران مي گشت كه تينا گفت :تو حياطهوقتي كه شام كشيديم مامان گل پري كنارمون اومد و گفت: ژينا جان عمه خانوم براي فرزين تو را از من خواستگاري كرده خواستم بپرسم نظرت چيه؟بدون اينكه حتي فكر كنم سريع گفتم :اصلا ازش خوشم نمي يادمامان گل پري گفت :پس بگم نه ؟گفتم :آره ماماني بگو نه گفت: حتي نمي خواي فكر كني؟گفتم :نهگفت:خيلي خب مي گم ژينا فعلا قصد ازدواج نداره- باشه هر طور شما صلاح بدانيد شام رو كه خورديم ديديم مهوش عين سيريش چسبيده به كامران و مرتب براش عشوه مي ريزه كامران نگاهش به من افتاد از دست مهوش خودش را نجات داد و به سمتم آمد و گفت: چيه چرا تو فكري؟گفتم :داشتم در مورد خواستگارم فكر مي كردمبا تعجب نگاهم كرد و گفت:چطور تصميم گرفتي در مورد حرفهايم فكر كني؟خنديدم و گفتم :زياد خودتو تحويل نگير منظورم فرزين بود كه عمه خانوم به مامان گل پري گفته كه نظر من رو درباره اش بپرسدبا نگاه بي قراري پرسيد: خب- خب كه چي؟- منظورم نظرته؟با موذيگري جواب دادم:دارم درباره اش فكر مي كنماخم هايش درهم رفت و گفت:باشه خوب فكر هايت را بكن وچرخي زد ورفتبابا كه همراه عمو بود پيشم آمد وگفت: چرا تنها نشستي بابا . گفتم: خسته شدم، اين جا نشستم تا خستگيم در بره.عمو دستم را گرفت و گفت: پاشو مگه پيرزني كه مي گي خستگي ام در بره و منو همراه خودش به سمت جمعي كه دختر ها و پسر ها تشكيل داده بودند برد.ماني با ديدن ما گفت: عجب مارو قابل دونستيد خانوم.عمو گفت: مواظب حرف زدنت باش كه ميدوني اين عزيز دردونه ي من يدونه برادر زاده است.بابك خنديد وگفت: يعني ما خواهرزاده ها بريم غاز بچرونيم ديگه.
عمو گفت: نه دايي جون،ولي بالاخره شماها چند تا هستيد ولي اين يدونست و خيلي عزيزه.
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط: admin
#8
نازي دختر،دختر عموي بابا. نسرين انوم كه به تازگي تو بيست وشش سالگي ليسانس زبان گرفته بود وعادت داشت تو حرف هايش كلمه هاي انگليسي بپراند با ناز و عشوء گفت: پدرام خان ،با اين حساب لابد، عروستون هم هستند.
عمو گفت: اين ها چه ربطي به هم دارند. بي خود براي ژينا حرف درست نكنيد. به كامران نگاه كردم كه رنگ و رويش رفته بود با لبخندي بهش فهماندم كه ديدي من راست مي گم.
كامران از جايش بلند شد و دستم را گرفت بجايش نشاند و گفت:تو اين جا بشين تا من هم بگم كه اگه من مردم بدونيد وارث و جانشين من دختر عمومه
با اين حرف من و همگي به سمتش برگشتيم و گفتم:واي خدا نگنه كامي اين چه حرفيه
با خونسردي گفت :خب آدميزاده منم كه وارث مـ ـستقيم ندارم براي همين تصميم گرفتم وصيت كنم كه ثروتم به تو برسه
فرنگيس بدون فكر يكهو گفت:خوش به حالت ژينا جون
با عصبانيت به سمتش برگشتم و گفتم :يعني چي خوش به حالم مگه من لاشخورم كه بخوام ارث پسر عموم رو بخورم
فرنگيس كه خودش متوجه شده بود كه حرف بدي زده به تته پته افتاد و گفت:ببخشيد ژينا جون من منظورم اين نبود
مريم كه نزديك كامران ایستاده بود دست كامران رو گرفت و گفت:همش تقصير كامرانه كه اين حرفا رو مي زنه چرا مي خوايي با اين حرفا شبمون رو خراب كني؟
كامران دستش رو بيرون كشيد و گفت :خوب بگذريم از اين حرفا بابك تو از دكتري و بيمارستان بگو
بابك خنديد و گفت:به قول بعضي ها ما دكتر بعد از اينيم ولي با همه ي اينها كلي دختر ترشيده هستند كه دنبالمون باشند و بخوان خونه و ماشين به ناممون كنند
با اين حرف جيغ تمام دخترا به آسمون رفت و هر چي دلشون خواست به بابك گفتند كه به علامت تسليم دستهايش رو بالا برد و خنديد و گفت:باشه ترورم نكنيد من حرفم رو پس مي گيرم
تينا گفت: داداش جونم انگار، خيلي باورت شده كسي هستي چيزي كه تو خيابونا و پشت تاكسي ها و آژانس ريخته همين دكتر مهندس هاي بيكاره
كامران با تاسف سرش را تكان داد و گفت:براي اينه كه همه به يك سري رشته ها رو ميارن و كلي تخصصي كه جامعه نياز داره ناديده مي گيرند
گفتم:حالا با اين هنرستانها بچه ها دارند رشته هاي مختلف رو مي خوانند ولي هنوزم بعضي ها مي گويند كه رشته هاي فني به درد نمي خورند
تينا گفت: همين مامان من مي گه بابك دكتر ميشه ولي تو چي؟
نازي گفت:آخه تو كشور ما رشته هاي هنري رو زياد جدي نمي گيرند
كامران هم گفت: خوب اين نظر شماست
فرنگيس گفت:ولي خوش به حال شما كامران خان كه تو اروپا زندگي مي كنيد من خيلي دوست دارم برم اونور آب ولي بابا ميگه تا ازدواج نكنم نمي گذارد بروم
كامران هم خيلي جدي گفت: خب مي تونم براتون يك شوهر آنجايي پيدا كنم تا عقدتان كند و برويد
فرنگيس با ذوق و شوق پرسيد راست ميگيد كامران خان ؟
كامران سرش رو تكون داد و گفت: ولي اينكه بتونيد با هم زندگي كنيد و يا نه رو نمي تونم تضمين كنم
فرنگيس :اوه چه بد
نازي گفت: ولي به نظر من مردهايي كه اروپا يا آمريكا زندگي مي كنند خيلي با شخصيت ترند
ماني:دست شما درد نكنه نازي خانوم
كامران : اگه يه مدت اونجا زندگي كني ديگه اين طور فكر نمي كني همانطور كه به نظر من دختر هاي اروپايي بدرد ما مردهاي ايراني نمي خورند و همه سعي مي كنند كه با يك دختر خوب ايراني ازدواج كنند و با اين حرف نگاهش رو به صورتم دوخت
منم گفتم: از بس كه اين مردا پررو تشريف دارند هر كاري دلش بخواهد تو اروپا مي كنند و بعد هم ميايند ايران و به ماماناشون مي گن يه دختر آفتاب مهتاب نديده كم سن و سال برامون پيدا كنيد كه هر جور دلمون مي خواد رفتار كنه و با همه چي ما هم بسازه
كامران ابروهايش رو در هم كشيد و گفت: منظورت كه من نيستم
شانه اي بالا انداختم و گفتم :منظورم شخص خاصي نبود بلكه كلي مي گم مثلا براي يكي از دوستانم يه خواستگار اومده بود كه مي گفت تو مونيخ رستوران داره و چنين و چنان ولي وقتي دايي دختره كه اتفاقي همون جا درس مي خونده براي تحقيق مي ره مي بينه آقا تو رستوران ظرف شويي مي كند و توي يك اتاق اجاره اي زندگي مي كنه ولي مي خواسته دختر مردم رو ببره اونجا و بعد هم بگه همينه كه هست حالا كه نمي خواي طلاق بگير
كامران : خوب از اين مورد ها كه هست ولي تو همين ايران هم كم نيستند ادم هاي دروغ گو و دغل باز
تينا: درسته ولي اينجا امكانات تحقيق بيشتره مهوش كه تا آن لحظه ساكت گوش مي داد گفت: ولي كامي ما كه همه جوره مهر استاندارد داره
با اين حرف همه خنديدند كه من گفتم :بر منكرش لعنت
با صداي عمه كه مي گفت: كامران جان بيا اينجا عمو مسعود كارت داره كامران از جمع جدا شد و رفت
ماني كنارم نشست و گفت :اين كامران هم انگار خيلي دوستت داره اون از كادوي گرانقيمتش اين هم از ارث و ميراثش كه بهت بخشيدن
گفتم :قضيه رو جدي نگير فقط يه شوخي بود كامران زياد شوخي مي كنه
فرزين هم كه تا اون موقع در جمع ما نبود به ما پيوست و بعد از بلند شدن ماني سريع خودش رو به من رسوند و گفت:مي شه بپرسم چرا به درخواست ازدواجم جواب رد داديد ؟ من شرايط يك مرد ايده آل رو براي زندگي دارم و مي تونم هر طور بخواييد براتون امكانات فراهم كنم در ضمن اين كه به شما علاقمندم
از روي مبل بلند شدم و گفتم :اين كه شما مي تونيد مرد ايده آلي براي دختر ها باشيد شكي نيست ولي من فعلا قصد ازدواج ندارم و فكر هاي ديگه اي دارم
روبه رويم ايستاد و پرسيد :پس اگر زماني قصد ازدوج داشتيد مي تونم اميد وار باشم كه روي پيشنهادم فكر كنيد؟
با بي حوصلگي گفتم:نمي دونم حالا تا چي پيش بياد ببخشيد من بايد برم و بدون اينكه منتظر پاسخش بشم ازش دور شدم و پيش بابا رفتم و گفتم: بابايي نمي خواييم بريم من كه خسته شدم
بابا گفت: نه عزيزم هنوز زوده مهمانها نرفتند اگه خسته اي برو استراحت كن
نگاهم به كامران افتادكه همراه عمو مسعود و چند تا از آقايان مشغول صحبت بود دنبال تينا گشتم كه ديدم روي مبلي نشسته و در حال خميازه كشيدنه پیشش رفتم و گفتم: تينا بيا بريم تو حياط كمي هوا بخوريم
با بي حوصلگي گفت :من خوابم مياد ترجيح ميدم تا مهماني تمام شود همين جا چرت بزنم تو اگه مي خوايي برو
گفتم: باشه و به تنهايي به حياط رفتم كمي قدم زدم و بعد روي صندلي نشستم و به فكر فرو رفتم اين كه رفتارم با كامي درست بود يا نه در حال حلاجي كردن مسائل بودم كه خوابم برد با سنگيني چيزي كه رويم قرار گرفت چشم هايم رو باز كردم و ديدم كامران است كه كتش را رويم انداخته بوي بدنش با ادكلن و بوي سيـ ـگار همه در كتش در آميخته بود نفس عميقي كشيدم و بوي تنش را به خوبي احساس كردم
كامران كه ديد چشم هايم را باز كرده ام به نرمي گفت: نمي خواستم بيدارت كنم دنبالت گشتم ديدم نيستي اين جا پيدايت كردم گفتم سردت نشه
گفتم:تموم نشد؟
- چي؟
- مهموني ديگه
- خسته اي؟
- خيلي
- مهمانها در حال رفتن هستند تا يك كمي چرت بزني رفتيم
چشم هايم رو دوباره بستم و بعد با صداي بابا كه مي گفت: ژينا بابا پاشو مي خواهيم بريم از خواب پا شدم و كت كامران رو به دستم گرفتم و وارد ساختمان شدم اكثر مهمان ها رفته بودند .كت كامران را بهش دادم و گفتم:مرسي
نگاه سنگين عمه پريوش رو وقتي كت كامران رو مي دادم هر دو ديديم
کامران گفت:"ژینا تو حیاط خـ ـوابیده بود دیدم سردش میشه کتم رو رویش انداختم" مهوش با حالتی که حسادت در ش معلوم بود گفت:"ای کاش ما هم خوابمون می برد."عمه گفت:"خوب ژینا جان می رفتی تو اتاق می خوابیدی" عمه پرستو گفت:"امروز ان ها خیلی خسته شدند مگه تینا رو نمی بینی روی مبل خوابش برده"به هر صورت از همگی خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم.من و مامان و بابا با یک ماشین و عمو و کامی و مامان گل پری هم با یک ماشین دیگه آمدند. وقتی به خانه رسیدیم از خستگی سریع خوابیدم.صبح که نور از پنجره تابید چشمام رو باز کردم و با یادآوری اینکه دیگه مدرسه ندارم دوباره به خواب رفتم.با تکان های دست مامان گل پری از خواب بیدار شدم و سلام کردم که گفت:"سلام به روی ماهت,نمی خوای پاشی,ساعت دوازده و نیم است."
لبخندی زدم و گفتم:"خواب بعد از مدرسه خیلی چسبید" موهایم رو نـ ـوازش کرد و گفت:"ولی یه روزی میرسه که آدم حسرت روزای مدرسه رو میخوره و می گه ای کاش بزرگ نمی شدم راستی مامانت درباره ی ساختن سوئیت برای لیلا بهم گفته.خواستم بگم هیچ اشکالی نداره. تمام خرجش هم با خودم.هرجور که می خوای درستش کن.امیدوارم حضور لیلا و بچه اش خیر و برکت بیشتری به زندگیمون بده"
خودم رو لوس کردم و گفتم:"مامانی من میخوام برای هستی ,لباس و وسایل بچه بگیرم بهم پولش رو میدید,نمی خوام از بابا بگیرم" با تعجب پرسید:"هستی".گفتم :"آره دختر لیلاست.باباش قبل از مرگ گفته اگه دختر شه اسمشوهستی بذاریم."سرش رو تکان داد و گفت:باشه,می تونی کارت اعتباری منو ببری و خرید کنی .ولی اول بگو ببینم تو کارت اعتباریت مگه پول نیست؟" چرا ولی خوب خرید وسایل بچه گران میشه نمی خوام کم بیارم. در ضمن میخوام لیلا را به کلاس خیاطی بفرستم که این روزا کمتر فکر کنه. لبخندی زد و گفت:"کار خوبی می کنی .ببین چقدر خرجش میشه که برات چکش را بنویسم.ولی بهتره اول به کامران بگم چند نفر رو پیدا کنند کار بنایی رو شروع کنند وقتی همه چیز آماده شد بعد وسایل رو بخرید. چرا به کامران بگید؟
برای اینکه بابات و عموت کار دارند ولی کامران فعلا کاری جز گشت و گذار نداره در ضمن نمیشه همه ی کارها رو تو انجام بدی بالاخره اونم پسر خانواده ی کیانی است.حالا هم پاشو یه دوش بگیر که حسابی قیافت پف کرده و بیا پایین که کم کم باید نهار بخوریم. چشمی گفتم و رفتم دوش گرفتم.سرحال شدم و دامن زرشکی و بلوز سفید پوشیدم و پایین رفتم وبه مامان گفتم :"صبح بخیر" مامان خندید و گفت:"ظهر شما بخیر خانم خوشخواب,چایی می خوری یا نهار بخوریم"
روی صندلی نشستم و گفتم:"فکر کنم نهار بخوریم بهتره,راستی عمو و کامران خونه نیستن" عمو نه ولی کامران تو اتاقشه,تا زری خانم همراه خاتون غذا رو می کشند تو هم برو کامران رو صدا بزن بیاد نهار بخوره.توی آشپزخانه را نگاه کردم دیدم خاتون ظرف قرمه سبزی رو پر کرده و روی میز گذاشته. گفتم:"آخ جون دستت درد نکنه که هـ ـوس قرمه سبزی کرده بودم.راستی برای لیلا هم بردید."دستش را با پیشبندش خشک کرد و گفت:"نه هنوز ,وقتی غذای شما را کشیدم می برم" گفتم:"پس مش رجب کو" گفت:"توی خونه داره کنار لیلا استراحت می کنه و با این حرف خندید" آهسته و بی صدا به اتاق کامران که پشت سالن نشیمن قرار داشت و رو به حیاط بود رفتم و آروم گوشم رو به در چـ ـسبوندم ببینم صدایی میاد یا نه؟ که هیچی نشنیدم . آهسته به در زدم که گفت :بفرمایید در را باز کردم دیدم روی تخـ ـت دراز کشیده و تی شرت کرمی با شلوارک مشکی پوشیده و مشغول کتاب خواندن است.سلام کردم که از جاش بلند شد و گفت:"سلام به روی ماهت .چی شده؟اینجا اومدی " کتاب رو از دستش گرفتم و گفتم :"ببینم چی می خونی؟دزیره,کتاب خیلی قشنگیه" گفت:"آره من دو سه بار خواندم اما بازم دوست دارم بخونم." گفتم:"مامان گفته بیای نهار,حاضره.ولی می خواستم بگم که دیشب مهوش بدجوری بهت نگاه می کرد" خندید و گفت:"خوب تقصیر توئه,نمی گفتی گردنبند رو من خریدم که اون قدر عمه اینا حساس نمی شدند"
پرسیدم:"ناراحتی؟"
در حالیکه در اتاق را باز می کردیم که خارج شویم گفت:"چرا باید ناراحت باشم.تازه کلی هم کیف کردم" گفتم:"خوشحالم"و بعد به سالن رفتیم که مامان و مامان گل پری پشت میز منتظرمان بودند.وقتی چشمش به غذا افتاد گفت:"آخ جون قرمه سبزی.می دونی زن عمو تو فرانسه با تمام اینکه خدمتکارا وآشپزم ایرانی اند ولی هیچ بوی ایران رو نمی ده حتی طعم غذاهایی که درست می کنند"وبا این حرف بشقاب غذا پر کرد . مامان گفت:"می دونم اون دو سالی رو که به خاطر تخصص پرویز مجبور بودم تو پاریس بمونم خیلی بهم سخت گذشت.حالت رو می فهمم" کامران با خنده گفت:"خوبه دیگه,من باید تو تنهایی غربت بسوزم و بسازم اون وقت شماها اینجا همگی دور هم خوش بگذرانید" مامان گل پری گفت:"الهی بمیرم برات مادر,چقدر به این شاهرخ گفتم که شهرام خان,کارخانه را آنجا بنا کرده دلیلی نداره تو هم ادامه اش بدی,گوش نکرد.وگرنه بابات هم تو غربت زنش رو از دست نمی داد,تو هم الان مادر بالای سرت نبود" کامران با خونسردی تمام گفت:"همون موقع که زنده بود بالای سرم نبود و می خواست از بابا جدا بشه.اون اگه تو ایرانم بود بازم با ما زندگی نمی کرد,اون فقط و فقط پول رو می شناخت" مامان از اینکه کامران به این راحتی درباره مامانش حرف می زد با تعجب نگاهش کردکه گفت:"شما نمی تونید بفهمید چون همیشه و در همه حال برای ژینا مادری کردید.ولی من هیچ وقت طعم مادر داشتن را نچشیدم.حالا هم خودتان را ناراحت نکنید و غذاتون رو بخورید." مامان برای اینکه جو را عوض کنه گفت:"راستی دیشب,نظرت درباره دختر عمه هات و بقیه دخترها چی بود؟" شانه ای بالا انداخت و گفت:"یه مشت دختر لوس و ننر.که عاشق اروپا رفتن هستن و پول براشون عزیزترین چیزه"
خواستم که اعتراض کنم که گفت:"چیه بازم جبهه گرفتی تو رو که نگفتم.نمی دونم این ژینا وقتی این ها رو قبول نداره,چرا ازشون دفاع می کند" گفتم:"برای اینکه هر چقدر هم بد باشند باز هم از شما پسرها بهتر هستند."
مامان گل پری گفت:"ژینا فرزین آخر شب چی بهت می گفت" گفتم:"هیچی یه مشت چرندیات" کامران گفت:"هنوز داری درباره اش فکر می کنی؟" مامان گل پری گفت:"چه فکری ,این که همون دیشب,بلافاصله جواب رد داد و لحظه ای هم مکث نکرد." کامران نگاه پیروزمندانه ای بهم کرد و گفت:"که اینطور" به مامان گل پری گفتم:"نمی خواهید به کامران دستور کارهایش را بدهید تا انقدر فضولی نکند" مامان گل پری هم به کامران جریان ساخت سوئیت رو توضیح داد و گفت:"که به دنبال کارش باشد" در حالی که لیوان آبش را سر می کشید گفت:"چشم ,همین الان بعد از اینکه یه چایی بخورم میرم دنبالش "گفتم:"دستت درد نکنه منم الان برات چایی میریزم"وبه سمت آشپزخانه رفتم. زری خانم پرسید:"چیزی لازم دارید؟" گفتم:"نه می خواستم یه چایی بریزم" خواست برایم بریزد که گفتم:"خودم میریزم" چون مامان اینا عادت به چایی نداشتند دو فنجان چای ریختم و به سالن برگشتم.روی مبل نشسته بود.کنارش نشستم و چای را روی میز گذاشتم و گفتم:"بخور که زودتر بری" خندید و گفت:"چقدر هم عجله داره.ای کاش برای با من بودن هم عجله داشتی"
گفتم:"خواهشا لوس نشو.یه کاری حالا ازت خواستم." در حالیکه چایش را می خورد گفت:"تو جون بخواه ,کیه که دریغ کنه." گفتم:"جون پیشکش.این یه کارو بکن تا بعد"گفت:"باشه تا بعدش رو هم ببینیم"و گفت:"فعلا خداحافظ" بعد از رفتنش تلفن زنگ زد تینا بود و کلی درباره مهمانی دیشب حرف زدیم و خندیدیم.از تینا پرسیدم برای این چند روزه برنامه ای نداره که گفت :نه چطور مگه؟ گفتم:"چند روزی میخوام برم خانه خاله بهناز و آنجا باشم.اگه کاری داشتی به موبایلم زنگ بزن"خندید و گفت:"چیه,داری از دست سوژه مورد نظر فرار می کنی و میخوای در دسترس نباشی" گفتم :"نه بابا,تو که می دونی من همیشه بعد از امتحانا یه چند روزی میرم خونه خاله اینا"
گفت:"خوش به حالت که با خاله ات صمیمی هستی و با پسر خاله هاتم رفیق" گفتم:"آخه خاله چون دختر نداره و سه پسر به قول خودش زلزله داره,هم خودش و هم عمو بهرام منو خیلی دوست دارند." با حسرت آهی کشید و گفت:"خوش بگذره اگه مهتاب اینا زنگ زدند حتما خبرت می کنم که با هم بریم بیرون" خداحافظی کردم و پیش مامان رفتم و گفتم:"مامان,من میخوام چند روزی برم خونه خاله اینا"در حالیکه تلویزیون تماشا می کرد گفت:"مگه خاله اینا از شیراز آمدند؟"گفتم :"آره,آرش گفته بود دیروز برمی گردند". –خوب به بهناز زنگ بزن ببین خانه هستند یا نه؟ -باشه به خاله تلفن کردم و گفتم:"امشب میرم خانه شان که گفت:قدمت روی چشم عزیزم,می گم آرش سر راه دانشگاه بیاد دنبالت"سیاوش که یک سال از من کوچکتر بود سفارش چند تا کتاب داد که گفت برایش ببرم.به اتاقم رفتم و چند دست لباس و وسایل شخصی ام را برداشتم و بعد از برداشتن سفارشات سیاوش برای کیارش هم که امسال راهنمایی را تمام می کرد چند تا از کتاب های پلیسی ام را برداشتم و شلوار جین و بلوز مشکی پوشیدم و مانتو روسری ام رو برداشتم و وسایل رو توی حیاط روی صندلی گذاشتم. مامان گفت:"داری میری"با سر اشاره کردم آره .گفت :"به آژانس زنگ زدی" گفتم:"نه آرش میاد دنبالم" گفت:"با سیاوش و کیارش آتیش نسوزونید و خاله ات را اذیت نکنید" خندیدم و گفتم:"من اگه خونه خاله رو به آتش هم بکشم خاله و عمو بهرام هیچ اعتراضی ندارند,مگه نشنیدی میگن خونه خالته که هر کاری که دلت می خواد می کنی" مامان گل پری که پشت سر مامان به حیاط آمده بود با شنیدن حرف هایم خندید و گفت:"بچه ام راست میگه دیگه,فقط قبل از رفتنت به کامران که پایین داره دستورات کار را می دهد هر سفارشی داری بکن" گفتم:"مگه کامران اومده؟" گفت:"آره با چند تا کارگر و یکی از مهندسایی که دوست بابات هستند پایین دارن صحبت می کنند" به پایین حیاط رفتم و کامران را صدا زدم.از بقیه جدا شد و به سمتم آمد.سلام کردم و گفتم:"من دارم میرم خونه خاله ام,خواستم بگم حالا که داری زحمت می کشی بگو یه واحد دو خوابه اش کنند که بچه بزرگتر میشه مزاحم کار کردن لیلا نباشه.در ضمن یه جوری باشه که از داخل به اتاق مش رجب اینا هم ارتباط داشته باشد که بچه رو تو سرما بیرون نیارند و از داخل رفت و آمد کنند" خندید و گفت:"امر دیگه ای ندارید سرکار خانم,تا کجاهاش رو فکر کرده" گفتم:"راستی نورگیر خانه هم خوب باشد.خلاصه همه چیز رو به خودت سپردم.کی کار رو شروع می کنند" گفت:"مهندس داره گچ نقشه رو میریزه.از فردا شروع به کار می کنند.الان سفارشات جنابعالی رو به مهندس میگم.ولی خودمونیم خوب همه ی کارها رو داری میندازی روی دوش من و در میری ها" خودم را لوس کردم گفتم:"آخه می دونی من سلیقه ات را قبول دارم.برای همینه که خیالم جمع است که من نباشم همه چیز رو مرتب می کنی" با خنده نگاهم کرد و گفت:"خوب بلدی آدم خر خودت کنی.راستی چرا برای شب مهمانی بهناز خانم اینا نیومدند؟" -برای چند روزی رفته بودند شیراز,پیش فامیل های عمو بهرام اینا,دیروز آمدند. –که اینطور,حالا چند روزی میری؟ - نمی دونم,بستگی داره,شاید دو سه روز شایدم بیشتر در همین موقع مامان صدایم کرد که بیا آرش آمده,کامران که همراهم به سمت خانه می آمد با دیدن آرش بهم گفت:"آرش هم برای خودش مردی شده,چقدر شبیه بهرام خان شده" گفتم:"آمده شبیه شیرازی ها شده,دل و دین دخترا رو می بره"و با این حرف نگاهش کردم که عکس العملش رو ببینم و به خاطر اینکه قدش یه سر و گردن از من بلنتر بود مجبور بودم سرم را بالاتر بگیرم که با خنده گفت:"یادت باشه اگه دل و دینت را پیش این پسر شیرازی از دست بدی خودم مجبورت می کنم که پس بگیریش.من هر چیزی رو که بخوام به دستش میارم" از پررویی اش خنده ام گرفت و با سرتقی گفتم:"منم اگه چیزی یا کسی را نخوام هیچ کس نمی تونه کاری بکنه"
سرش را نزدیک گوشم آورد و با نفس داغش زمزمه کرد خدا از ته دلت بشنوه که کی رو دوست داری.من بعد از یه عمر گدایی شب جمعه ها رو خوب بلدم .تو داری برایم می میری بعد سرش رو عقب برد و خنده بلندی سر داد. نمی دونستم با اینهمه اعتماد به نفسش باید چه کار کنم ولی برای اینکه کم نیارم پاهایم را به زمین کوبیدم و گفتم:"خیلی از خود راضی و بی شعوری.اصلا میرم و تا تو اینجا باشی برنمی گردم.نمی خوام قیافه ات را ببینم" و به حالت دو به سمت آرش دویدم. وقتی رسیدم سلام کردم و گفتم :"بریم من حاضرم "و مانتو و روسری ام را برداشتم. آرش گفت:"علیک سلام,صبر کن من با کامران سلام و علیکی کنم بعد بریم"با حرص مانتویم را پوشیدم و شاهد احوالپرسی کامران و آرش شدم. کامران تعارف کرد و گفت:"چرا به این زودی می خواهید بروید" آرش گفت:"فردا امتحان دارم و می خوام کمی درس بخوانم" کامران پرسید:"چی می خونی؟" آرش:"سال آخر الکترونیک هستم اگه خدا بخواد ترم بهمن درسم تموم میشه" من که عجله داشتم زودتر بریم به آرش گفتم:"آرش بریم دیگه ,خاله منتظره و از بیرون بلند با مامان اینا خداحافظی کردم"و بدون اینکه نگاهی به کامران بیندازم به سمت در حیاط راه افتادم و گفتم:"آرش چرا ماشین را تو نیاوردی؟نمی دونی چقدر باید تو این حیاط بزرگ راه رفت؟" خندید و گفت:"خوب پولداری هم دردسرهای خودش را داره دیگه" و به دنبالم راه افتاد.
توی راه به سمت خانه خاله که در قلهک قرار داشت، کلی خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم.
آرش می گفت که روز به روز به تعداد شاگردهای قالی بافی خاله اضافه می شد و دخترهایی که رفتوآمد می کنند هر کدام بیشتر می خوان دل خاله رو ببرند تا عروسش بشن و منم گفتم:«زیادی خودت رو تحویل می گیری.» وقتی رسیدیم جلوی در خانه چند تا دختر را دیدیم که از خانه بیرون می آمدند.
خانه ی خاله اینا دوبلکس ویلایی بود که شاید حدوداً یک پنجم خانه ی ما می شد ولی من خیلی آن جا را دوست داشتم. بارها قصه ی عاشقی خاله و عمو بهرام را از مامان شنیده بودم.
خاله که از بچگی علاقه ی زیادی به بافتن فرش داشته توی این کار خبره می شه و هر چند وقت یکبار با دوستانش نمایشگاه تابلو فرش برپا می کردند که عمو بهرام هم که یکی از تاجرهای فرش شیراز بوده در یکی از مسافرت هایش به تهران که برای کار بوده و پیش دوستش فرزاد تیموری آمده بوده است به پیشنهاد او برای دیدن تابلو فرش ها به نمایشگاهی که خاله اینا برپا کرده بودند می رود و در همان دید اول یه دل نه، صد دل عاشق خاله می شود و همان جا به خاله پیشنهاد ازدواج می دهد و بعد به همراه فرزاد خان به خواستگاری خاله می رود که با مخالفت پدربزرگ و مادر بزرگم مواجه می شود که دلیلشان هم این بود که دختر بزرگشان را نمی توانند به شهر دور بدهند و اختلاف قومی و طرز تفکرها را بهانه می کنند ولی عمو بهرام دفعه بعد موقعی به خواستگاری به همراه خانواده اش می آید که تمام زندگی و فرش فروشی اش را به تهران منتقل کرده بود و آن قدر به همراه خانواده اش اصرار و پافشاری می کند تا خاله هم به کمکش می آید و به پدر و مادرش می گوید که بهرام را دوست دارد و عاشقش است و بلاخره بعد از کلی کشمکش با هم عروسی می کنند و آرش هم اولین نوه ی خانواده می شود و بعد از یک سال و نیم هم که مامان و بابای من با هم ازدواج می کنند و من دومین نوه می شم.
دائی بهروز هم که سالیان سال است که پس از گرفتن مدرک جراحی عمومی اش به نوشهر رفته و آن جا کار می کنه و دلیلش هم این بوده که در شهرهای بزرگ، پر از جراح و دکتر است ولی در شهرهای کوچک مخصوصاً شهرهای شمالی که، روستاها نزدیک به هم و جمعیت زیاد است مردم دسترسی کمتری به دکتر دارند.
بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ هم که به فاصله دو سال اتفاق افتاد، مامان و خاله هر چی اصرار کردند که ازدواج کند، حریفش نشدند و همیشه گفته هر وقت جفت مناسبم رو پیدا کردم، خبرتان می کنم.
خاله هم در این سال ها قسمتی از حیاط رو به صورت کلاس آموزشی درست کرده و به دخترهای جوون بافتن تابلو فرش را آموزش می دهد. من هم یکی از شاگردهایش بودم که حالا به تنهایی هم می تونم کار کنم.
وقتی وارد خانه شدیم کیارش و سیاوش به استقبالم آمدند و طبق معمول شروع کردیم به تو سر و کله ی همدیگه زدن.
سیاوش می گفت:«مردم دیگه درسشون تموم شده، واسه ما کلاس می گذارن و تحویل نمی گیرن. کیارش هم که قد و قواره اش هنوز کوچک بود و به قد من نمی رسید، مدام روی پنجه ی پاهایش بلند می شد و می گفت:«دیگه چیزی نمونده، هم قدت بشم و منم می گفتم به همین خیال باش.» با آمدن خاله به سمتش رفتم و بغـ ـلش کردم و بـ ـوسیدمش.
خاله بعد از بـ ـوسیدنم نگاهی بهم کرد و گفت:«ماشاالله، روز به روز خوشگل تر می شی، خاله جان.»
خندیدم و گفتم:«خاله دو هفته نیست که منو دیدی، باز هم هندونه زیر بغـ ـلم بگذار.» گفت:«جدی می گم. خوش به حال کسی که تو زنش بشی.»
سیاوش گفت:«وای به حالش، که این دختر خاله ی ما خونش رو توی شیشه
می کند.»
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط: admin
#9
خاله گفت:«وا، خیلی هم دلش بخواد.» گفتم:«حالا که این طور شد سیاوش خان روزی که بخوای بری خواستگاری، من هم به دختره می گم که تو چه جانوری هستی تا حساب کار دستش بیاد.»
دست هایش را بهم وصل کرد و گفت:«نه، تو رو به خدا، این کار رو با من نکن که من تحمل بی همسر بودن را ندارم. همون دائی مون بدون سر و همسر زندگی می کنه بسه.»
خندیدم و گفتم:«پس مواظب حرف زدنت باش.»
آرش بعد از چند دقیقه از اتاقش بیرون امد و گفت:«منو برای چند ساعتی ببخشید که نمی تونم در جمع عزیزان باشم که باید امتحان فردا را حاضر کنم.»
گفتم:«مسئله ای نیست تو راحت باش.»
من و سیاوش و کیارش هم مشغول صحبت و خنده بودیم که عمو بهرام از راه رسیده و از دیدنم کلی خوشحال شد و گفت:«عجب، یاد ما کردی ژینا.»
گفتم:«عمو بهرام می دونی، که تعارف اومد نیومد داره یکهو دیدید اومدم هفت روز هفته، همین جا موندگار شدم.»
گفت:«کی رو از مهمان می ترسانی، بهرام شیرازی رو؟ همه می دونن که شیرازی ها چه قدر مهمان نوازند. قدم تو برای همیشه روی چشمهایم جا داره. می دونی که، تو جای دختر نداشته ام رو همیشه برای ما پر کردی.»
خاله به سالن امد و گفت:«بچه ها بهتره بیائید چای و کیک بخوریدکه حاضر کرده ام.» خاله آشپز ماهری بود و همیشه خودش آشپزی می کرد،به جز در مهمانی های بزرگ.
بعد از شام اتفاقات این چند روزه و ماجراهای لیلا رو برای خاله اینا تعریف کردم. همه از شنیدنش ناراحت شدند و خاله پیشنهاد داد که اگه کمکی در رابطه با خرید وسائل برای لیلا ازش برمیاد، انجام بده.
عمو بهرام سراغ کامران رو گرفت و گفت:«مدت هاست که ندیدمش، حتماً یه شب باید دعوتش کنیم.»
خندیدم و گفتم:«فعلاً که مشغول کارگری است و اگه هم وقتی داشته باشد، مرتب برایش مهمانی می گیرند تا دختری رو به همسری اش در بیاورند.»
عمو بهرام گفت:«خیلی ها با امتیازاتی که کامران داره، آرزو دارند که دامادشان شود.»
گفتم:«اولین کاندیدها هم، دخترهای عمه پریوش هستند.»
خاله پرسید:«خب نظر کامران چیه؟» گفتم:«می گه همشون لوس و ننر هستند.»
آرش که تا آن لحظه ساکت بود پرسید:«خودش کسی رو در نظر نداره؟»
شانه ام را بالا انداختم و گفتم»«من چه می دونم.» و تو دلم به حرف خودم خندیدم.
کیارش رو به من گفت:«ژینا، پاشو بیا بریم یک کمی بیلیارد بازی کنیم.
بابا یک میز کوچک برایمان خریده که گوشه ی سالن بالا گذاشتیم.» گفتم:«باشه میام.»
بعد از کلی بازی، خاله به سراغمون آمد و گفت:«دیروقته، نمی خواهید بخوابید.»
آرش که گفت:«من که چرا، چون صبح زود باید پاشم. ولی بچه ها رو نمی دونم.» کیارش و سیاوش هنوز می خواستند بازی کنند ولی من احساس خستگی
می کردم و گفتم که خوابم میادو خاله اتاق مهمان را برایم حاضر کرده بود و بعد از شب به خیر گفتن، توی تخـ ـت دراز کشیدم. ولی خوابم نمی برد، ته دلم برای کامران تنگ شده بود. خودم می دونستم که با آمدن به خانه ی خاله می خواستم احساس خودم و او را بیشتر محک بزنم.
نگاهی به ساعت کردم و دیدم از دوازده گذشته، تلفنم که زنگ زد با عجله برداشتم و بله گفتم. صدای گرم کامران رو شنیدم احساس آرامش خاصی کردم. با گرمی و آرام پرسید:«خواب که نبودی؟»
گفتم:«نه، می خواستم بخوابم.» گفت:«زنگ زدم بگم که خیلی بی معرفتی، حالا دیگه خداحافظی نکرده می زاری و می ری.»
گفتم:«تا تو باشی که هی برای من قلدر بازی در نیاری.»
با لحنی که بوی التماس می داد گفت:«ژینا، می شه این قدر منو اذیت نکنی. باور کن از عصر تا حالا که از خانه رفتی، دلم آروم و قرار نداره. حالا هم هر کاری کردم خوابم نبرد، می خواستم ببینم تو خوابیدی یا نه؟»
گفتم:«منم خوابم نبرده»، با هیجان پرسید:«راست می گی؟»
گفتم:«آره، آخه من هر وقت جایم عوض می شود خوابم نمی بره.»
با حرص گفت:«من احمقو باش که چی فکر می کردم. الحق که سرتقی.»
با عشوه گفتم:«بدت میاد عشقت سرتق باشه.»
با خنده گفت:«چرا بدم بیاد. من فدای اون عشقم بشم. خوب بخوابی عزیز دلم.»
به آرامی گفتم:«تو هم همین طور و خداحافظی کردم.» با حرف زدن باهاش آروم گرفته بودم و چشمهایم را راحت رو ی هم گذاشتم و خوابیدم.
صبح با صدای کیارش که می گفت:«ژینا پاشو، صبحانه بخوریم.» از خواب بیدار شدم و بعد از صبحانه همراه خاله به بیرون رفتیم. خاله می خواست کمی لباس بخرد که منم همراهی اش کردم. آن روز بعدازظهر با پسرها به سیـ ـنما رفتیم و کلی خوش گذشت. شب هم با داستان های عمو بهرام که از ماجراهای جوانی اش تعریف می کرد گذشت. شب قبل از این که بخوابم به مامان تلفن زدم و حال همگی رو پرسیدم و بعد تلفنم را خاموش کردم تا دوباره کامران تماس نگیرد. دلم می خواست بی قرارش کنم. از این حس که در انتظارم بی قرار است خوشحال می شدم. دو روز بعد را هم به گشت و گذار گذراندم و تلفنم را همچنان خاموش کرده بودم. آرش هم سرش به امتحان ها گرم بود ولی حواسش به ما سه تا هم بود و با ما همپایه می شد. مامان به خاله تلفن کرده بود و گفته بود. مگه ژینا نمی خواد به خانه بیاد که خاله هم گفته بود چکارش داری؟ با بچه ها راحت است.
مامان گفته بود:«مگه نمی خواد برای کنکورش درس بخواند؟» که خاله گفته بود:«ژینا هم مثل آرش است. مطمئن باش این قدر تو این سال ها درس خونده که شب کنکور نخواد درس یخواند.» عصر همان روز با آرش بیرون رفتم و با هم سری به نمایشگاه نقاشی زدیم.
تو راه برگشت، خیلی رک و صریح ازم پرسید که:«آیا کامران به تو علاقه داره؟»
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:«برای چی اینو می پرسی؟» ماشین رو کنار خیابان زد و زیر درختی پارک کردو گفت:«برای این که چند روز پیش که دنبالت آمدم دیدم کامران جور خاصی نگاهت می کند، تو هم از زیر نگاهش در رفتی.»
گفتم:«خب منظورت از این حرف ها چیه؟»
گفت:«تو خودت خوب می دونی که من به کی علاقه دارم.»
خواستم حرف بزنم که گفت:«نه، صبر کن، بگذار اول من حرف بزنم. می دونم می خوای بگی تو هم به من علاقه داری ولی علاقه ی دختر خاله، به پسر خاله. ولی من شاید به قلـ ـبم اجازه داده ام که بیشتر از اون حس به تو علاقه داشته باشم.
می دونم که باید علاقه دو طرفه باشه، برای همین همیشه سعی کرده ام با این موضوع منطقی برخورد کنم. ولی حرف الان من در رابطه با خودم نیست. من چیزی رو توی چشم های کامران دیدم که اسمش علاقه نیسست بلکه بهش میشه گفت، عشق. و این برق عشق رو تو نگاه تو هم دیدم. نمی دونم چطور خاله اینا تا حالا متوجه این موضوع نشدند. شاید هم من چون به خاطر علاقه ی زیادم به تو، خیلی به تو و اطرافت توجه می کنم، متوجه شده ام.»
حرفش رو قطع کردم و گفتم:«ببین آرش، من نمی دونم چه منظوری داری؟ ولی خوب اینو می دونم که من و کامران به خاطر عقاید پدرانمان نمی توانیم با هم ازدواج کنیم. اینو تو و دیگران هم می دونید. حالا نمی دونم چی می خوای بگی؟»
دستش رو روی فرمان گذاشت و به سمت من چرخید و گفت:«من هم به خاطر همین می گم. که اگه بخوای دلت رو درگیر احساسی کنی که سرانجام نداره خودت ضربه اش رو می خوری. من خودم تو رو بیشتر از یه دختر خاله دوست دارم ولی با توجه به این که فهمیدم تو حس منو نداری، با خودم کنار آمدم و نخواستم با بیان کردن احساسم به بزرگترها ناراحتی و دلخوری پیش بیاد. حالا هم به عنوان، یه برادر بزرگتر می خوام بهت بگم یا باید پای تمام مخالفت ها و ناراحتی هایش بایستی یا از همین حالا پا روی دلت بذاری و تا دیگران مثل من متوجه این قضیه نشده اند و به قول خودت دختر عمه هایت که دوست دارند سوژه ای داشته باشند تا خرد شدنت را ببینند از این موضوع با اطلاع نشده اند،کاری کنی که رفتارتان تابلو نشود.»
آه عمیقی کشیدم و گفتم:«آرش، تو همیشه به من محبت داشتی، من همیشه به تو، به چشم یه برادر نگاه کرده ام برای همینه که نمی تونم حس عاشقانه نسبت بهت داشته باشم. ولی نمی دونم این عشق یکهو سر و کله اش از کجا توی زندگی من پیدا شده. اول هم تینا به این قضیه اشاره کرد و خواست منو متوجه کند که عاشق شده ام. خیلی با خودم جنگیدم ولی فایده ای نداره. حتی آمدن به خانه ی شما را بهانه کردم تا شاید با دور شدن ازش دلم بگیره ولی نشد.»
آرش پرسید:«بهت گفته که دوست داره؟»
با سر اشاره کردم که آره
پرسید:«و تو چی؟» گفتم:«نه، برای این که از عاقبتش می ترسم. نمی خوام به قول تو جلوی فامیل خرد شوم و برایم دست بگیرند.»
سری تکان داد و گفت:«نمی دونم. اگه مخالفت پدرانتان نبود این بهترین موقعیت بود. چون کامران شناخته شده بود و همدیگر رو دوست داشتید. ولی علت مخالفت آن ها را نمی فهمم.»
شانه ام را بالا انداختم و گفتم:«فقط می دونم مربوط به قضیه ازدواج اول عمه پریوش با پسر عمویش است. برای همین هم، عمو و بابا حاضر نشدند با دختر عموهایشان ازدواج کنند.
در هر صورت ازت خواهش می کنم از این موضوع با کسی حرف نزنی و پیش خودت بمونه.»
گفت:«باشه. خیالت راحت باشه. حالا منم می خوام یه اعترافی بکنم.»
گفتم:«چه اعترافی؟»
سرش رو پائین انداخت و گفت:«اگه بگم ناراحت نمی شی؟»
گفتم:«برای چی ناراحت بشم؟» آروم گفت:«من مدتیه احساس می کنم به تینا علاقه پیدا کرده ام.»
با خوشحالی دست هایم رو بهم کوبیدم و گفتم:«این که خیلی عالیه. به خودش هم گفتی.»
سرش رو تکان داد و گفت:«نه اگه گفته بودم که حتماً به تو می گفت. تازه من می خواستم اول به تو بگم.گفتم شاید ناراحت بشی و احساس کنی من تو رفتارم با تو صادق نبودم.»
گفتم:« این چه حرفیه. من همیشه می دونستم تو منو دوست داری ولی منم بهت گفته بودم که تو رو مثل برادرم دوست دارم. در ضمن تینا هم مثل خواهرم می مونه. من از همه بیشتر خوشحال می شم که شما دو تا با هم ازدواج کنید چون این جوری به خاطر یه آدم غریبه که نمی دونم از من خوشش میاد یا نه مجبور نیستم هیچ کدامتان را از دست بدم.»
خندید و گفت:«ای بلا، پس بگو فکر خودت هستی.»
گفتم:«نه، برای شما ها هم خوشحالم. حالا خودت می خوای بهش بگی یا من باید بگم.»
گفت:«تو چی می گی؟» فکری کردم و گفتم:«خب اگه، خودت بهش بگی، خیلی بهتره. ولی مامان، بابات چی؟»
گفت:«اونا، من هر کسی رو انتخاب کنم اگه دختر خوبی باشه حرفی ندارند. فقط نمی دونم تینا هم قبول می کنه یا نه؟» گفتم:«باید یه قراری بگذاریم تا بتونی به تنهائی باهاش صحبت کنی و حرف هایت رو بزنی. خودم جورش می کنم.»
با لبخندی ازم تشکر کرد و گفت:«ای کاش منم بتونم برای تو کاری بکنم.»
گفتم:«برای من، فقط خدا است، که می تونه کاری بکند و منم مثل همیشه امیدم به خداست.» و بعد از این حرف به سمت خانه ی خاله برگشتیم.
تمام شب من و آرش راجع به تینا پچ پچ می کردیم که عمو گفت:«چیه، شما دو تا، این قدر پچ پچ می کنید؟»
خندیدم و گفتم:«تا اطلاع ثانوی، از پخش اخبار معذوریم.»
و عمو گفت:«باشه حالا با ما هم بله؟»
آرش گفت:«هیچی نیست بابا. داشتیم یاد گذشته ها رو زنده می کردیم.»
از جایم بلند شدم و به طبقه ی بالا رفتم و موبایلم رو روشن کردم و بعد از چند روز با تینا تماس گرفتم. تا گوشی را برداشت، هر چی از دهنش
درآمد، گفت و بعد هم با دلخوری گفت: خوب واسه خودت رفتی خوش می گذرونی و یاد منم نمی کنی. تلفنت را خاموش کردی این پسر عموی احمقت رو بچزونی. قبول، چرا به من زنگ نمی زنی خسته شدم اینقدر شنیدم تلفنت خاموش است.
خندیدم و گفتم: من تسلیمم، حق با توئه. ولی اگر کاری داشتی می تونستی با خونه خاله ام تماس بگیری. من اگر تماس نگرفتم می خواستم از هر چیزی که منو یاد کامران می اندازه، خودم رو چند روزی دور کنم تا ببینم بازم احساسم همان طوری است یا نه؟
خندید و گفت: دختره ی احمق. حالا به چه نتیجه ای رسیدی؟
گفتم: هیچی، همان طوری که بود.
صدای خنده اش بلند شد و گفت: انصافا که هر دوتون دیوانه اید. این یکی که منو کچل کرده از بس که زنگ زده و خواسته که به تو بگم به خونه برگردی. هی میگه دلم داره می ترکه. طاقت دوری اش رو ندارم.
منم بهش گفتم: چطور پنج سال تو پاریس بودی دلت تنگ نمی شد؟
که گفت: آخه، دختر، اون موقع که من عاشق نشده بودم.
به تینا گفتم: نکنه تو بهش گفتی منم می خوامش؟
گفت: بچه شدی. خودش به من گفت که دلش پیش تو رفته و به خودتم گفته و مطمئنه که منم توی جریانم. چون ما دو تا چیزی رو از هم قائم نمی کنیم. منم بهش گفتم که تو از روزی که به خونه خاله ات رفتی با من تماس نگرفتی.
باور نکرد و گفت: بهت بگم اندازه تمام ستاره های شب دلش برات تنگ شده. و منم گفتم: اگه تونستم باهاش حرف بزنم بهش می گم. حالا که می خوای بیای خونه؟
گفتم: خاله برای فردا شب مامان اینا و کامران اینا رو دعوت کرده، تو هم بیا.
گفت: باشه. پس من میام خونه شما و از اونجا با دایی اینا میام.
گفتم: دلم برات تنگ شده.
گفت: منم همین طور و خداحافظی کردیم. به پایین رفتم و یواشکی به آرش گفتم، که فردا شب تینا هم میاد. گفت: چیزی بهش نگفتی؟
گفتم: نه، این کار دست خودت رو می بـ ـوسه.
سیاوش گفت: شماها یواشکی چی می گید؟
گفتم: هیچی بابا، برای فردا شب تینا رو هم گفتم که بیاد این جا. من بین شما پسرها که کامران هم بهتان اضافه می شه تنها نمونم.
سیاوش خندید و گفت: بمیرم که تو چه قدر هم تنهایی.
خاله که حرف هایم را شنیده بود گفت: خوب کاری کردی خاله، می خواستی به خاله ات هم بگی همگی بیایند.
گفتم: من خودم مهمونم. حالا یه نفر دعوت کردم زیادیه، چه برسه همگی رو.
خاله با گفتن این چه حرفیه، به سمت تلفن رفت و با عمه تماس گرفت و همگی را دعوت کرد . بعد هم با گفتن این که، حالا که اینطور شد پس به پریوش هم زنگ بزنم، عمه پریوش اینا رو هم دعوت کنم. به آرش گفتم: کارمان درآمد. حالا باید فردا، بشینیم و ناز و عشوه های مهوش رو که برای کامران غش می کند، ببینم.
خندید و گفت: تو که می دونی، اون تو رو دوست داره، پس چرا حرص می خوری؟
گفتم: شنیدی حسادت زنانه یعنی چی؟

خندید و گفت: هم شنیدم و هم از آتشی که روشن می کنه، کتابها خونده ام.
گفتم: پس دیگه چیزی نگو.
آن شب و فردا شب هم، همگی به خاله کمک کردیم.
قرار شد شام را از بیرون بیاوردند و دوتا خدمتکار هم که هفته ای یکبار برای تمیز کردن خانه خاله می آمدند، برای پذیرایی آمدند. ساعت پنج که شد دوش گرفتم و سارافون مشکی با بلوز بنفش آستین کوتاهه پوشیدم و تل بنفشی هم به موهایم زدم و آرایش کردم و از اتاق بیرون آمدم که دیدم آرش با کت و شلوار سفید و بلوز آجری روشن جلوی ایینه موهایش را مرتب می کرد.
نزدیکش رفتم و گفتم: تیپ زدی.
- می خوام امشب تو چشم تینا بهتر جلوه کنم. تو هم خوشگل شدی. هرچند ساده پوشیدی.
- آخه، من که از خانه نیامدم. دیگه بهتر از این همراهم نبود.
- خب می گفتی خاله برات بیاره.
- مهم نیست، من که خودمو تو دل طرف جا کردم. تو برو به فکر خودت باش.
و با خنده از پله ها پایین آمدم. نزدیکی های ساعت هفت بود که مهمان ها یواش یواش آمدند و با دیدن مامان و مامان گل پری خودم را توی بغـ ـلشان انداختم و بـ ـوسیدمشان. دلم خیلی براشون تنگ شده بود. پرسیدم: پس بابا و عمو چرا نیامدند؟
مامان گفت: کامران بالا سر کارگرها بود و داشتند کار می کردند، تازه رفته بود حمـ ـام، برای همین ما زودتر آمدیم تا انها با هم بیایند.
خاله جلو آمد و مامان اینا رو تعارف کرد که به سالن بروند و خانواده عمه پرستو و پریوش هر دو با هم وارد شدند و بعد از سلام و احوالپرسی همگی در سالن جمع شدیم. مهوش و مریم هر دو لباس باز و کوتاه پوشیده بودند. تینا هم کت و دامن سرمه ای پوشیده بود.
همه مشغول صحبت بودند که تینا به طرفم آمد و گفت: نمی دونم کامران با این همه دلتنگی اش چطور دیر کرده.
گفتم: مردها فقط لاف عاشقی می زنند.
بعد با دیدن آرش که گوشه ای ایستاده بود و با چشم و ابرو از من می خواست که موقعیتی رو برای حرف زدن با تینا برایش جور کنم، حرفم را عوض کردم و گفتم: البته همه مردها که نه، ولی به همشون نمی شه اعتماد کرد. راستی، به نظر تو، آرش امشب خوش تیپ تر نشده؟
تینا نگاهی به آرش کرد و گفت:
چرا، انگار به خودش رسیده، نکنه خبریه هان؟ لبخند موذیانه ای زدم و گفتم: چه جورم، خبر پشت خبر.
تینا با هیجان گفت: راست می گی؟ خب طرف کی هست؟ خوشگله، چند سالشه؟
متفکرانه نگاهش کردم و گفتم: طرف چشم و ابرو مشکی داره، خوشگله، پوست مهتابی داره، بینی و دهان کوچک و خوش فرم، موهای مشکی حالت دار بلند، قد و بالای کشیده، خلاصه اش کنم، یه دختر هیجده ساله ی قشنگ.
خندید و گفت: پس حسابی خوش بحالش شده نه؟
گفتم: اون که آره. ولی آرش هم پسر خوشگل و خوش تیپی است. یه پسر شیرازی به تمام معناست. همین حالا هم کلی کشته و مرده داره.
تینا گفت: جای کامران خالیه، ببینه چه تعریفی داری از پسر خاله ات می کنی، تا رگ حسادتش گل کنه.
گفتمک هیس، یواش تر حرف بزن. مگه نمی دونی دیوار موش داره، موشم گوش داره.
و به مریم که به سمتمان می آمد، اشاره کردم و از جا بلند شدم و به سمت آرش رفتم و بهش گفتم: من یه کم مقدمه چینی کردم ولی بقیه اش رو خودت باید جور کنی.
با اضطراب گفت: یعنی بهش گفتی که من می خوامش؟
گفتم: نه بابا، گفتم تو یه دختری رو با این مشخصات پسندیدی و کلی هم براش کلاس گذاشتم.
آرش سرش را پایین انداخت و گفت: جبران می کنم.
در همین حین نگاهم به کامران که با سبد گلی در استانه در با خاله و عمو احوالپرسی می کرد، افتاد و دوباره با دیدنش قلـ ـبم به تپش افتاد. تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود و منتظر دیدارش بودم.
همین طور که به همراه بابا و عمو با بقیه احوالپرسی می کرد و به سمتم آمد و آروم گفت:
باشه، تا بعد به خدمتت برسم . و از کنارم دور شد.
منم با عمو اینا احوالپرسی کردم که عمو گفت: قدم ما سنگین بود که گذاشتی از خونه رفتی یا از ما بدی دیدی؟
خندیدم و گفتم: نه عمو جون. من هر سال بعد از امتحانها برای یه مدت پیش خاله و بچه ها میام تا روحیه ام عوض بشه.
گونه ام را بـ ـوسید و گفت: انشالله که همیشه روحیه ات شاد باشه.
بابک رو به آرش گفت: فکر نمی کنی موزیک خیلی غمگین است. یه کمی شادش کن.
آرش موزیک رو عوض کرد و رو به من گفت: ژینا میایی بریم حیاط یه کمی قدم بزنیم.
نگاهی به کامران کردم که مهوش و مریم کنارش روی مبل نشسته بودند و مشغول صحبت بودند.
به تینا گفتم: تینا پاشو بریم تو حیاط.
و همراه هم وارد حیاط شدیم. کمی از این در و آن در صحبت کردیم و درباره دانشگاه و رشته ها و بعد یکدفعه از آرش پرسیدم: راستی به نظرت، همسر آینده ات یه کم شبیه تینا نیست؟
تینا که جا خورده بود: جدی، شبیه منه؟
آرش که منظورم رو فهمیده بود. گفت: آره خیلی هم شبیه.
و نگاهی خریدارانه به تینا کرد که صورتش سرخ شد پس خوش سلیقه هستید.
آرش گفت: من که سلیقه ام خیلی خوبه؟ فقط نمی دونم اونم می پسنده یا نه؟
تینا گفت: خب تو هم پسر خوبی هستی. اگه دلش جایی نباشه، حتما باید ازت خوشش بیاد.
آرش گفت: خب، می تونم بپرسم تو دلت جایی بند هست یا نه؟
تینا که منظور آرش رو فهمیده بود، گفت: می شه بپرسم به جنابعالی چه مربوطه؟
آرش گفت: برای اینکه می خوام بدونم اگه دلت جایی بند نیست، می تونی منو دوست داشته باشی یا نه؟
تینا که تا حالا منظور من و آرش را فهمیده بود، با عصبانیت رو به من کرد و گفت: تو می دونستی ژینا و اون وقت منو آوردی اینجا؟
گفتم: من فقط دیشب فهمیدم که آرش به تو علاقه داره، حالاهم اینجا تنهاتون می ذارم. تا با هم حرفهایتان را بزنید. بقیه اش به من ارتباطی نداره. با اجازه تون.
و دور زدم و برگشتم. تینا خواست به دنبالم بیاد که آرش دستش را گرفت و گفت: تینا ، فقط چند دقیقه به حرف هایم گوش کن، خواهش می کنم.
من دیگه صبر نکردم و وارد ساختمان شدم. همه سرشان به خنده گرم بود. عمو برزو بابای تینا، با عمو بهرام در حال شطرنج بازی می کردند و برای هم خط و نشان می کشیدند. عمو مسعود و بابا و عمو پدرام هم با همدیگه مشغول بودند و خانم ها در یک سمت مشغول صحبت وقایع اتفاق افتاده در فامیل بودند. از دیدن مهوش و مریم که همچنان به کامران چسبیده بودند لجم گرفت و به سمت بابک که به همراه سیاوش و کیارش مشغول دیدن فوتبال بودند رفتم.
کیارش ظرف تخمه را بهم تعارف کرد و گفت: دیر اومدی، نبودی ببینی پرسپولیس چه گلی به استقلال زد. حال کردم.
گفتم: خب تیم مورد علاقه من همیشه باحاله.
بابک و سیاوش که استقلالی بودند گفتند: حالا هنوز یک ربع مونده، دقیقه نود معلوم می شه.
کامران که آرام آمده بود و پشت سر ما ایستاده بود گفت: ولی دقیقه نود هم پرسپولیس می بره.
به طرفش برگشتم و گفتم: تو هم قرمزی؟
سرش را پایین آورد و دم گوشم گفت: من به خاطر تو رنگین کمان هم می شم چه برسد به قرمز.
با خنده نگاهش کردم و به سمت تلویزیون برگشتم و مسابقه را تماشا کردم. آهسته کنارم نشست و گفت: دلم برات یه ذره شده بود، بی معرفت چرا تلفنت را خاموش کردی؟
گفتم: چون دلم نمی خواست یکی هی مزاحمم بشه.
گفت: حالا من شدم مزاحم دیگه.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: از اولش هم بودی، خودت خبر نداشتی.
با سوت پایان بازی من و کیارش به هوا پریدیم و دست هایمان را به هم کوبیدیم و شروع به شکلک درآوردن به بابک و سیاوش کردیم.
کامران هم که به رفتار ما خنده اش گرفته بود گفت: یعنی حالا باید من هم مثل بچه ها بالا و پایین بپرم.
خندیدم و گفتم: اختیار دارید، شما نوه بزرگ خاندان کیانی هستید، چه ربطی داره به نوه ی کوچک خانواده. این کیارش رو هم که می بینی نوه آخر خانواده مهرورزی است.
در همین حین مهوش و مریم هم که از سر و صدای ما به طرف ما آمده بودند با لحن خاصی هر دو گفتند: وای بازم فوتبال. تو دیگه چرا ژینا؟!
گفتم: خوب منم فوتبال دوست دارم.
کامران که از جایش بلند می شد زیر لب گفت: ای کاش چیزهای دیگه رو هم دوست داشتی.
بابک که تازه متوجه شده بود آرش در بین ما نیست. پرسید: پس این مهندس کجاست؟
گفتم: فکر کنم یکی از دوستاش دم در آمده بود و داشتند حرف می زدند.
بابک سری تکان داد و به جمع بزرگترها پیوست.
از مهوش پرسیدم: مانی کجاست؟ چرا نیامد؟
مهوش گفت: با دوستاش رفته شمال.
گفتم: خوش بحالش. چقدر دلم می خواست الان شمال بودیم و کنار دریا روی سنگ های ساحل می خوابیدیم.
مهوش گفت: ولی من که اصلا حوصله رطوبت شمال رو ندارم. و قری به سر و گردنش داد و رفت.
کامران به کنارم آمد و گفت: فکر نکن منم مثل بابک هالو تشریف دارم.
با تعجب نگاهش کردم که گفت: منظورم دوست آرش است. از کی تا حالا تینا با آرش دوست شده؟
گفتم: هیس. به تو چه، الان همه شهر رو خبر می کنی.
با خنده گفت: مگه خبریه؟
با درماندگی به آن طرف که بابک سراغ تینا رو می گرفت نگاه کردم و گفتم: میشه، با من به حیاط بیایی؟
با پوزخندی گفت: چیه؟ کارت گیر کرده؟
گفتم: نمی دونم. چرا اینقدر طولش داده. حالا بیا بریم.
و دوتایی وارد حیاط شدیم. پشت ساختمان که رسیدیم دیدیم آرش و تینا روی سکویی نشسته اند و آن چنان غرق صحبت هستند که حتی متوجه حضور ما نشدند. به نزدیکشان که رسیدیم کامران یکهو گفت: معلومه شما دو تا اینجا چی کار می کنید؟
تینا و آرش که هر دو از جایشان پریده بودند دستپاچه گفتند: هیچی. همین جا نشسته بودیم.
کامران گفت: آره. من بچه ام که باور کنم.
تینا رو به من کرد و گفت ژینا تو چیزی گفتی؟
کامران به جای من جواب داد: نه بابا، این بنده خدا، منو دنبال خودش اورده، که کسی نفهمه شما دو تا با هم غیب شدید. مخصوصا عمو برزو و بابک.
تینا مثل مجرم ها و پشت سر من ایستاد و گفت: همه اش تقصیر توئه. حالا خودت درستش کن. ما که کاری نکردیم. فقط با همدیگه حرف زدیم.
کامران صدای خنده اش بلند شد و گفت: حالا چرا ترسیدی. از تو زبون دراز بعیده. من که چیزی نگفتم تو هول کردی، فقط بابک داشت سراغ آرش رو می گرفت ژینا هم برای اینکه کسی چیزی نفهمد مرا همراه خودش آورد تا قضیه ماست مالی کنه.
گفتم: حالا ببینم آرش خان شیری یا روباه؟
آرش لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: شیر شیرم.
نگاهی به تینا که چشمهایش برق می زد انداختم و گفتم: پس بالاخره، خیاط تو کوزه افتاد، داشتی برای من می بریدی و می دوختی. حالا دیدی من زودتر لباس رو برایت پرو کردم.
خنده هر سه شان بلند شد و کامران رو به ارش گفت: خوش به حالت، که با یه بار حرف زدن به مراد دلت رسیدی. ولی یار ما از سنگ خارا هم دلش سنگ تره و به رحم نمیاد.
آرش دستی به پشت کامران زد و گفت: منم دعات می کنم تو هم به یارت برسی هر چند که مشکلاتت زیاده. و رو به من سرش را تکان داد.
گفتم: بهتره برگردیم داخل که حتما موقع شام است. فقط بگید ببینم می خواهید با خانوده تان صحبت کنید یا بعدا این کار رو می کنید.
آرش گفت: نمی دونم.
تینا گفت: وای نه. زوده.
کامران گفت: به نظر من بهتره تینا بیاد خونه ما و ارش هم بیاد با هم چند باری بیرون بریم تا این دوتا سنگ هایشان را با هم وا بکنند و بعد به خانواده ها بگویند.
سرم را تکان دادم و گفتم: نه، شازده پسر، این جا ایرانه، به نظر من اگه هر دویشان با این ازدواج موافقند بهتره، خانواده ها بدونند و بعدا تو فامیل حرف و حدیثی پیش نیاد. عمه اینا رو که می شناسی. فردا فکر می کنند ما توطئه کردیم.
آرش خندید و گفت : نه که، نکردیم. ولی تو راست میگی. نمی خوام فردا فکر کنند از اعتمادشون سواستفاده کردم.
تینا گفت: من هم موافقم. ولی چطور بگیم.
گفتم: یعنی تو هم کاملا ارش رو دوست داری؟
خندید و گفت: حالا شاید بعدا دوستش داشته باشم.
آرش با لحن شوخی گفت: "باشه، داشتیم؟"
گفتم: "خوب، پس همه چیز رو می سپریم دست بزرگ خانواده، جناب کامران خان."
کامران با اعتراض گفت: "چرا من؟" خودم را لوس کردم و گفتم: " تو که میگفتی به خاطر من رنگین کمان هم میشی پس چی شد؟"
ابروهایش را بالا انداخت و با خنده گفت: "در عوض چی گیر من مییاد؟"
فکری کردم و گفتم: "خوب، یه شام با همدیگه میریم بیرون. خوبه؟"
سرش را تکان داد و گفت: "نه، بهتره که همگی با هم بریم شمال و کنار دریا، چطوره؟" با خوشحالی دستهایم را به هم کوبیدم و گفتم: "من که خیلی هوای شمال به سرم زده، تو چطور تینا؟"
تینا هم گفت: "من هم همینطور."
آرش گفت: "شما دو تا هم که بی خیال کنکور شدید."
گفتم: "اگه ما قبول نشدیم اون وقت حرف بزن."
گفت: "باشه."
کامران گفت: "پس امشب خودتان را برای بعد شام آماده کنید." و به راه افتاد.
ما هم به دنبالش وارد ساختمان شدیم که دیدیم میز غذا آماده است و خاله میگه پس این بچه ها کجان؟ که با دیدن ما گفت: "زود باشید شام یخ کرد."
شام رو که در کمال آرامش خوردیم و بعد از اینکه همگی در حال صرف چای بودند کامران به ما اشاره کرد که الان وقتش است و در کنار من و تینا نشست. آرش هم در دو قدمی ما صندلی اش را گذاشت همه مشغول صحبت بودند که کامران با گفتن از همگی معذرت میخوام که صحبتتان را قطع میکنم، همه را متوجه خودش کرد.
کامران ادامه داد و گفت: "می دونم چیزی که میخوام بگم درست نیست از طرف من عنوان بشه ولی من به رسم اروپائیها خیلی بی مقدمه میخوام برم سر اصل مطلب و با اجازه بهناز خانوم و بهرام خان، از طرف آرش، تینا رو از عمه پرستو و عمو برزو خواستگاری کنم. حالا میمونه جواب عمه و عمو." بعد اش هم خیلی راحت به مبل تکیه زد و به جمعی که از حرف بی مقدمه اش مبهوت و ساکت نشسته بودند نگاه کرد و گفت: "چیه، چرا ماتتان برده، حتما باید برای خواستگاری گل و شیرینی گرفت و از قبل وقت تعیین کرد؟"
بابا که زودتر از همه به خودش آمده بود گفت: "به به چه وصلت خوبی پرستو، برزو، نظر شما چیه؟"
عمه پرستو سرش رو تکان داد و گفت: "والله چی بگم. من که غافلگیر شدم. اخه تینا هنوز بچه است. در ضمن نظر خود تینا هم مهمه، نه برزو؟"
عمو برزو خندهای سر داد و گفت: "تو چه ساده ای خانوم. اگه نظر تینا مثبت نبود که کامران بغـ ـلش نمینشست و داد سخن نمیداد، نه تینا؟"
تینا که از حرف باباش سرخ شده بود گفت: "اون طوری هم که شما میگید نیست بابا، من نظر شماها برام خیلی مهمه."
عمو رو به عمه کرد و گفت: "به نظر من که آرش پسر خیلی خوبیه، خانواده اش رو هم که خیلی خوب میشناسیم من که حرفی ندارم، تو چطور خانوم؟"
عمه گفت: "اگه خود تینا راضی باشه منم حرفی ندارم."
بابا گفت: "پس مبارکه." و شروع به دست زدن کرد و بقیه هم به دنبالش دست زدند و خاله از جایش پا شد و با خوشرویی انگشترش رو از دستش در آورده و به دست تینا کرد و صورتش را بـ ـوسید و گفت: "راستش من هم غافلگیر شدم. آرش چیزی در این مورد به من نگفته بود. ما باید رسما خواستگاری میآمدیم ولی حالا این انگشتر از طرف من به دستت باشه تا حـ ـلقه نامزدی برایتان بگیریم."
بعد رو به من کرد و گفت: "پس پچ پچهای تو و آرش واسه همین بود درسته؟"
خندیدم و گفتم: "درسته خاله جون، حالا از دستم ناراحتید؟"
خاله صورتم رو بـ ـوسید و گفت: "چرا باید ناراحت باشم؟ عروس به این خوبی از کجا میتونستم گیر بیارم. همه اش نگران آینده آرش بودم. میترسیدم خدای نکرده یک موقع تصمیم غلطی بگیره و بعد صورت آرش رو هم بـ ـوسید."
همگی به آرش و تینا تبریک گفتند و مامان گل پری گفت: "حالا که این طور شده بهتره یک مراسم نامزدی مفصل هم برایشان بگیریم و رسما به فامیل معرفی کنیم."
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:
#10
عمو بهرام گفت: "خوب مراسم رو خانه ما بگیریم یا خانه برزو خان؟"
بابا گفت: "خانه ما از همه جا بهتره. چون به اندازه کافی بزرگ است و همه مهمانها را میتوانید دعوت کنید." با توافق همگی قرار شد که برای سه روز دیگه که جمعه بود مراسم رو برگزار کنیم و در این دو روزه هم من و تینا و آرش خریدهای لازم رو انجام بدیم. همگی خوشحال و خندان بودند. به جز مهوش و مریم که هر چقدر هم سعی میکردند لبخند مصنوعی را روی صورتشان بگذارند ولی مشخص بود که از این که تینا زودتر از آنها ازدواج میکند ناراحت هستند.
آخر شب همگی خداحافظی کردیم و مامان گل پری با ماشین ما آمد و عمو و کامران هم به تنهائی آمدند. توی ماشین مامان گفت: "ژینا کار خوبی نکردی که موضوع به این مهمی رو از خاله ت پنهان کردی."
گفتم: "من خودم دیشب تازه فهمیدم و امشب هم آرش به تینا گفت و کامران هم قرار شد ماجرا رو درست کنه."
بابا با خنده گفت: "خیلی هم خوب شد، آرش پسر خوبی و به درد تینا میخوره ما هم که فامیل در فامیل میشیم."
به در خانه که رسیدیم ساکم رو به اتاقم بردم و روی تخـ ـت دراز کشیدم. هیچ کجا خانه آدم به خصوص اتاق آدم نمیشه. از خستگی با همان لباسها خوابم برد.

فصل ۱۱

صبح مامان صدایم زد و گفت: "آرش گفته مییاد دنبالت که برین دنبال تینا برای خرید." خواب آلود بودم، دوشی گرفتم و سر حال شدم و حاضر شدم. سر و صدای کارگرها از انتهای حیاط به صورت نامفهوم میآمد.
در ترانس رو باز کردم و روی ترانس رفتم و به بیرون نگاه کردم. کامران را دیدم که از انتهای باغ به سمت خانه میآمد. برایم دستی تکان داد که سرم را تکان دادم. به داخل رفتم و پائین رفتم. کامران مشغول صبحانه خوردن بود. سلامی کردم و نشستم.
با لبخند گفت: "سلام خانوم خانوما، حال و احوالتان کوک هست یا نه؟"
گفتم: "مگه فرقی میکنه؟"
"چرا فرقی نمیکنه. اگه خوب باشی شاید امیدوار بشم امروز به من هم لطفی داشته باشی وگرنه فقط بی مهری ت نصیبم میشه."
چائی ام را داغ سر کشیدم و سوختم و گفتم: "آخ سوختم."
گفت: "مگه هولی که اینطور چائی رو داغ میخوری."
گفتم: "اخه قراره آرش بیاد دنبالم بریم دنبال تینا و خرید کنیم."
گفت: "کار دیگه ای نداری؟" گفتم: "چرا، قبلش هم باید یک سری به لیلا بزنم و در ضمن ببینم ساخت خونه اش در چه حالی است؟" و از جایم بلند شدم و به اطراف نگاه کردم و گفتم: "مامان اینا کجا هستند؟"
"توی حیاط دارند چائی میخورند." به سمت حیاط رفتم و بعد از حال و احوال با مامان اینا به پیش لیلا رفتم. به نظر شکمش برجسته تر میآمد. سرم را روی شکمش گذاشتم و گفتم: "هستی کوچولو، منم خاله، خوبی؟"
لیلا خندید و گفت: "وای ژینا خانوم شما رو که توی زحمت انداختم. حالا کامران خان هم اسیر شده و مرتب سر ساختمان است."
گفتم: "انگار سقفش را هم زده اند. دیگه کاری نداره." با لیلا بیرون آمدیم و به کارگرهای مشغول کار که تعدادشان زیاد بود نگاه کردیم.
کامران گفت: "به خاتون بگید اثاثیه اتاق را جمع کنند که دیوار را کمی خراب کنیم و در مابین را کار بگزاریم."
پرسیدم: "خیلی دیگه کار داره؟"
گفت: "نه، داخل را هم سفید کرده ام. در و پنجره ها هم دو سه روزی فکر کنم کار داشته باشه. راستی کف را سرامیک میکنید؟"
گفتم: "نه، برای بچه موکت بهتره که جای خالی هم نباشه که از روی فرش به زمین بیفتد. چقدر کارگر اینجاست، اگه تا جمعه کار تمام نشود بد میشود."
خندید و گفت: "اگه اینهمه کارگر نبودند که کار به این زودی تمام نمیشد. حداقل سه برابر کار شده، خیالتم جمع باشه، اگه تا نیمه شب هم نگهشان دارم و حقوق دو برابر بدم، کارت پنجشنبه تمام میشود."
گفتم: "خیلی ممنون. دستت هم درد نکنه." گفت: "خواهش میکنم. اگه هر کاری که تو رو خوشحال کند به من بگی، من با کمال میل انجام میدهم." لیلا گفت: "پس من برم به خاتون خبر بدم."
گفتم: "امروز به ویلا برو تا کارگرها کارهاشان را تمام کنند." و رو به کامران کردم و گفتم: "من دیگه باید برم الان است که آرش سر برسد. تو با ما نمیای؟"
دستی به صورتش کشید و گفت: "اگه من بیام کی این کارها رو انجام بده، برید خوش باشید. فقط به یاد این کارگر بیچاره هم باش."
گفتم: "هیچ میدونی کارگر خوشگلی هستی؟"
تمام صورتش پر از خنده شد و گفت: "پس معلومه امروز حالت خوبه، خوش به حال آن دو که همراهت هستند."
جوابش رو ندادم و به سمت خانه رفتم و حاضر شدم. بعد از آمدن آرش به دنبال تینا رفتیم و مرتب به مراکز خرید مختلف سر زدیم. تمام مدت با تینا سر به سر آرش گذاشتیم و کلی خرید کردیم.
آرش میگفت: "ژینا تو خیلی ماهی، باورم نمیشه که به این سرعت کارها درست شده باشه."
تینا هم مراتب ورد زبانش کامران بود و میگفت: "این بدبخت داره از غصه دق میکنه، یک فکری بکن." و من که همچنان میدانستم عمو و بابا راضی نمیشوند میگفتم: "وقتی کاری نمیشه، چرا خودم رو تو دهان مهوش و مریم اینا بیندازم که تا آخر عمر سوژهٔ مسخره کردن منو داشته باشند. ماجرای شما که به این خوبی و سرعت انجام شد، دیشب داشتند از حسادت میترکیدند. اگه میتوانستند دیشب کله کامران و تو را با هم از جا میکندند. شماها فکر میکنید آسونه آدم چشماش رو به روی این همه محبت ببندد. من نمیخوام اذیت اش کنم فقط راه چاره ای ندارم. این هم شانس من بدبخت است که عاشق نشدم، نشدم، عاشق کسی شدم که هم پدرش هم پدرم با این موضوع مخالف هستند. دیشب وقتی بابا اون طوری برای شما دو تا ذوق میکرد، مجسم کردم که اگه همین حرف رو کامران درباره من میزد چه ول وله ای به پا میشد."
تینا دستهایم را که از ناراحتی یخ کرده بود در دستهایش گرفت و گفت: "خدا را چه دیدی؟ شاید آنها هم راضی شدند، حالا غصه نخور که من هم غصه دار میشم."
به هر صورت دیر وقت بود که به خانه برگشتم، وقتی وارد شدم همه در سالن جلوی مشغول تلویزیون نگاه کردن بودند، سلام کردم و نشستم. از خستگی پایم ذوق ذوق میکرد.
مامان گل پری پرسید چه کارها کرده ایم و من هم توضیح دادم، کامران هم گفت: "بهتره بری پاهایت را در آب گرم مالش دهی که فردا پس فردا هم مرتب به این پاها احتیاج داری."
عمو گفت: "من و پرویز هم وسایل جشن را سفارش داده ایم صبح جمعه بیارند ولی کیک را باید فردا شماها سفارش بدید."
به کامران گفتم: "خونه لیلا چی شد؟"
لبخندی زد و گفت: "نگران نباش، فردا خرده ریزهایش هم درست میشود."
پرسیدم: "تو هم فردا با ما میائی؟"
گفت: "نه، باید بالا سر کارگرها باشم."
عمو گفت: "نه بابا، من میمونم و کارها رو درست میکنم. تو هم این چند وقت خسته شدی و جائی هم نرفتی، با بچه ها برو." خوشحال از آمدن کامران به اتاقم رفتم و خوابیدم. صبح با صدای کامران که بالای سرم ایستاده بود و میگفت: "پاشو تنبل خانوم، از خواب بلند شدم."
وقتی چشمهایم را باز کردم دیدم شلوار کرم با بلوز آستین کوتاه لیموی پوشیده است و اصلاح کرده و ادکلن زده، بالای سر من ایستاده.
خمیازهای کشیدم و گفتم: "کی گفته صبح به این زودی، در نزده وارد اتاق من بشی."
خندید و گفت: "اولا ساعت ۹ صبح است و تینا و آرش هم پائین منتظر تو هستند. دوما، تینا هر چقدر صدایت کرد پا نشدی من رو جلو انداخت گفت شاید با صدای تو پاشه."
گفتم: "تینا غلط کرد."
لب تخـ ـت نشست و گفت: "چیه، ملوسک من خیلی خسته شده؟ میخوای بگم نمییای."
از روی تخـ ـت با عجله بلند شدم و گفتم: "نه، نه، الان یه دوش سریع میگیرم و سر حال میشم. تو هم برو بگو الان مییام."
نگاهی حسرت بار به اتاق انداخت و آروم گفت: "کی میشه هر روز صبح خودم این دختر ناز نازی رو از خواب بیدار کنم و اون چشمها قبل از این که به چیز دیگه ای نگاه کند به صورت من نگاه کند."
با خنده به طرف در هلش دادم و گفتم: "هیچ وقت، زود باش برو پایین تا حاضر بشم."
نیم ساعتی طول کشید و تینا مرتب نق میزد و میگفت: "زود باش."
پایین که آمدم کامران لیوان شیر کاکائو را با یه تکه کیک به دستم داد و خواستیم حرکت کنیم که بابک به همراه عمه اینها سر رسیدند. عمه اینها هم برای کمک به مامان گل پری آمده بودند تا مقدمات جشن فردا را آماده کنند.
مامان هم که برای ردّ کردن نمرهها به دانشگاه رفته بود و خدا را شکر تابستانها کلاس نمیگرفت.
به بابک گفتم: "تو همراه ما نمیای؟"
بابک دو دل بود که عمه گفت: "کلی کار هست که باید راست و ریستش کند. الان بهناز و بهرام خان هم میآیند. اگه سرش خلوت بود باهاتون تماس میگیره و میاد." قرار شد با ماشین آرش بریم. من و کامران هم عقب نشستیم. موقع خرید لباس آرش کت و شلوار کرم برداشت و تینا هم لباس سفید ساتن که تماماً روش کار شده بود. نیم تاج قشنگی هم برداشت که با لباسش هماهنگ بود.
کامران گفت: "تو نمیخوای لباس بخری؟"
گفتم: "من اینقدر لباس نپوشیده دارم که لازم ندارم."
گفت: "ولی امروز دلم میخواد با من لباس بخری و خودم لباست رو انتخاب کنم."
وقتی نگاه مشتاقش رو دیدم قبول کردم و پشت ویترینها رو نگاه کردم. بعد از نشان دادن چند لباس، بالاخره لباس زرشکی بلندی رو که روی سیـ ـنه و پشتش و بازوها گیپور کار شده بود را انتخاب کردیم. وقتی تو اتاق پرو پوشیدم دیدم خیلی بهم میاد. کمـ ـرم رو حسابی باریک نشان میداد و قدم را بلندتر. صدایش زدم و وقتی مرا در لباس دید سوتی زد و گفت: "خیلی ماه شدی، همین رو میخریم." بعد از خرید لباس به سراغ حـ ـلقه ها رفتیم. مشغول انتخاب بودند که بابک تماس گرفت و گفت نزدیک ما شده و آدرس گرفت. با رسیدن بابک، شوخی ها و خنده ها شروع شد.
بابک به آرش میگفت: "سرت کلاه رفت. نمیدونی خواهر زبون دراز من با این ژینا چه بلأیی به سرت مییارن."
و آرش هم میگفت: "خودت سرت بی کلاه مونده، ناراحتی؟"
پشت ویترین جواهر فروشی ها، کامران زیر گوشم گفت: "نمی خوای تو هم یک انگشتر انتخاب کنی."
نگاهش کردم و خندیدم و گفتم :« چیه ، مگه قراره من نامزد کنم » با حسرت گفت:« نه ، اگه قرار بود تو نامزد کنی که ، بهترین حـ ـلقه رو برایت می گرفتم که گران تر از اون وجود نداشته باشه.»
اینجاشو ننویس خدا میدونه دلتنگشم
دست خودم نیست خدا میدونه دلتنگشم
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 107 44,732 ۲۰-۱۰-۹۶، ۰۵:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: N.a.f.a.s
  رمان ویلای پر دردسر | ayanz.m و Elena.A ملکه برفی 117 15,473 ۳۰-۰۹-۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: author
  رمان دیدار تلخ | mahsa84 ملکه برفی 149 6,813 ۱۹-۰۹-۹۶، ۰۷:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 115 49,847 ۰۸-۰۷-۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من يك مطلقه ام | ياسمن ملکه برفی 74 76,095 ۳۰-۰۶-۹۶، ۰۱:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Foruzan
  رمان ضربان | mahtab26 sadaf 152 40,320 ۲۵-۰۶-۹۶، ۰۹:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: Behnaz.ph
  رمان استایل | هما پور اصفهانی و Doni.M sadaf 56 28,433 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 26,169 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۷:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: حدیث79
  رمان مـ ـستأصل... | yegane☻ sadaf 25 4,648 ۲۹-۰۵-۹۶، ۱۱:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: rezaie
  رمان دزد خودتی | روژانو محمدی ~ MoOn ~ 109 24,456 ۱۸-۰۵-۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: SHIRINSH

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
47 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۸-۱۱-۹۵, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۵:۵۰ ب.ظ)، hadis hpf (۱۶-۱۱-۹۵, ۰۴:۲۳ ق.ظ)، "MJ" (۱۰-۰۸-۹۴, ۱۰:۴۶ ق.ظ)، شمیم (۰۲-۰۷-۹۴, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، الهه ی شب (۲۷-۰۶-۹۴, ۱۱:۰۰ ق.ظ)، saida (۲۳-۰۴-۹۴, ۱۱:۲۸ ب.ظ)، asma123 (۱۶-۰۵-۹۴, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، heliia (۱۶-۱۱-۹۴, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، asali_74 (۱۵-۰۶-۹۴, ۰۳:۱۸ ق.ظ)، Shahrzad127 (۱۱-۰۹-۹۴, ۰۸:۴۴ ق.ظ)، Saffa (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۳:۴۷ ق.ظ)، Meli (۱۱-۱۰-۹۴, ۰۶:۵۰ ق.ظ)، azar (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۶:۴۱ ب.ظ)، shadon (۲۰-۰۹-۹۴, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، shadi Ras (۰۷-۰۹-۹۴, ۰۱:۱۴ ق.ظ)، candy (۱۶-۱۱-۹۴, ۰۹:۴۵ ب.ظ)، بهار۶۰ (۰۶-۱۰-۹۴, ۰۹:۳۸ ب.ظ)، baharh (۰۶-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، mermaid (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۵:۱۷ ب.ظ)، حبیب (۰۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۶ ب.ظ)، baran00 (۱۶-۰۹-۹۴, ۰۳:۵۰ ق.ظ)، lamborgini (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۲ ق.ظ)، زهرا 145 (۲۱-۰۷-۹۵, ۰۹:۰۹ ق.ظ)، Makan (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۱:۰۵ ب.ظ)، حوال (۱۸-۰۷-۹۵, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۲ ب.ظ)، شهر آشوب (۰۷-۰۱-۹۶, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، noshin jojoo (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۹:۳۴ ب.ظ)، K.T.M (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۳:۳۶ ب.ظ)، romina.bbh (۰۷-۰۱-۹۶, ۰۶:۳۰ ب.ظ)، roghaeh (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۹:۱۱ ب.ظ)، گلمن (۰۳-۰۲-۹۶, ۱۰:۴۲ ق.ظ)، 9305201346 (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۴:۱۷ ق.ظ)، کاسپین (۱۵-۱۲-۹۵, ۱۲:۵۵ ب.ظ)، باران گیلکی (۰۲-۰۹-۹۵, ۰۲:۳۵ ق.ظ)، Mariam33 (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، مه گل (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۱:۴۸ ق.ظ)، الهه مهدی (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۹:۳۶ ب.ظ)، Arghavan 80 (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۰:۵۴ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۱۸-۱۲-۹۵, ۱۱:۵۲ ب.ظ)، Nara (۰۹-۰۷-۹۶, ۰۱:۰۶ ب.ظ)، AviS_sAッ (۲۶-۱۱-۹۵, ۰۴:۲۴ ب.ظ)، LielaRP (۲۸-۰۴-۹۶, ۰۲:۳۳ ق.ظ)، taranomi (۱۶-۰۷-۹۶, ۰۳:۳۲ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۳-۰۴-۹۶, ۰۴:۳۰ ق.ظ)، دختر ستاره (۲۹-۰۸-۹۶, ۰۷:۳۶ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان