امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عشق و یک غرور | زینب جباری
#1
‌مشخصات کتاب:
عشق و یک غرور
نویسنده: زینب جباری
ناشر: پرسمان
نوبت چاپ: اول 1388
334 صفحه
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
فصل اول

باجه ی روزنامه فروشی پر بود از متقاضیانی که صف بسته و منتظر ایستاده بودند، تا نوبت آنها فرا رسد. پس از طی صف طویل مدت نوبت به من رسید، روزنامه ای از لیست قبول شدگان خریداری کرده و گوشه ای دنج گیر آوردم و به خواندن سرگرم شدم. صفحات قبول شدگان را تند تند ورق زدم، به نام فامیل نون که رسیدم به دقت اسامی را از نظر گذراندم آن چنان شور و التهاب داشتم که نامم را در لیست نیافتم و از این رو بار دیگر با دقت نام ها را خواندم، این بار از شادی فریادی کشیدم و با هورا کشیدن هیجان فرو نشسته را از سینه بیرون دادم. چند نفر در اطرافم با تعجب و کنجکاوی مرا نگریستند و چند عابر رهگذر سری تکان دادند اما من آن چنان در حرارت قبول شدن غرق بودم که متوجه حالت اطرافیان نبودم. دور اسمم را با خودکار قرمز علامت زدم و به سرعت به طرف خانه حرکت کردم.
آن روز خانواده ی خاله فرزانه میهمان ما بودند؛ وقتی نزدیک درب منزلمان رسیدم کلید انداختم ووارد حیاط بزرگ و با صفای منزلمان شدم.
پله ها را طی کردم و با فریاد شوق قبول شدنم را در رشته ی مهندسی معماری به همه اعلام کردم. مادرم با شوق مرا در آغوش فشردو خاله فرزانه به همراه حوری جون، دخترش، هر کدام موفقتیم را به من تبریک گفتند. عزیز جون هم دستانش را رو به بالا برد و خدا را شکر کرد. با نشاط به طرفش دویدم و او را در آغوشم فشردم و گونه ی چروکیده اش را غرق بوسه کردم؛ او با همان لحن گرم و صمیمی موهای مواجم را نواز کرد و گفت:
- امیدوارم در تمام مراحل زندگیت همینطور شاهد خوشحالیت باشیم.
خواهرم، نسیما، با شادی گفت:
- حالا تو خونه یه خانم مهندس هم داریم.
و لحنش را به شوخی آمیخت و گفت:
- مادر جون! دیگر نگران خرابی خونه نباش. خود مهندس شیوا اونو برامون رو به راه می کنه مگه نه؟!
با لبخند رو به جمع گفتم:
- حالا کو تا اون موقع! تازه اول راه هستم، بایستی چهار سال دانشگاه رو بگذرونم تا بعد ببینم چی پیش میاد.
خاله با اخمی تصنعی گونه ام رو نیشگون گرفت و گفت:
- آ، آ! قرار نشد از همین حالا انرژی منفی بدی، باید با انرژی مضاعف این دوران رو بگذرونی.
عزیز جون از روی مبل برخاست و در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت و گفت:
- بلند شم برای دختر گلم یه اسپند پر و پینمون دود کنم که چشم خودم عزیزم رو گرفتار نکنه.
بلافاصله مادر پیش دوید و مانع او شد و گفت:
_ لطفاً، زحمت نکشید خودم الساعه ترتیبش رو می دم.
عزیز ناچار مجدد روی مبل جای گرفت و با لبخند به چهره ام نگریست. با احترام رو به جمع گفتم:
_ اگر ناراحت نمی شید با اجازه تون به اتاقم برم کمی استراحت کنم. خودتون مطلعید که از دیروز وقتی شنیدم خبر قبول شدگان اومده یه ریز استرس و هیجان نذاشته چشم روی هم بذارم.
خاله فرزانه با لحنی دلسوزانه گفت:
_ آخه، الهی برات بمیرم عزیزم! بهتره بری یکی دو ساعتی به خودت استراحت بدی.
با تکان دادن سر از آنان جدا شدم، در همان لحظه مادر اسپند به دست وارد سالن شد و با احتیاط جا اسپندی را روی سر همه چرخاند و در نهایت نزدیکم آمد و به دور سرم گرداند، سپس به گونه ام بوسه ای نواخت و گفت:
_ آره عزیزم، برو استراحت کن البته اگه از هیجان خوابت ببره.
وقتی وارد سالن شدم با تانی مانتو را از تنم خارج نمودم و داخل کمد لباس ها آویران کردم. با یک لباس راحتی به رختخوابم خزیدم. آن چنان فکرم خسته و جسمم کوفته بود که خیلی زود خواب چشمانم را ربود. نمی دانم چند ساعت در خواب بودم که با تکان های آرام بیدار شدم، وقتی چشمانم را گشودم با لبخند گرم نسیما رو به رو شدم در حالی که ریز می خندید گفت:
_ آی تنبل! قراره تا کی تو رختخواب بمونی؟ بلند شد پدر اومده می خواد با خانم مهندس گپی بزنه.
هنوز هوشیاریم را به دست نیاورده بودم، مجددا! چشمانم را بستم این بار با تکان شدیدتری رو به رو شدم با اعتراض رو به نسیما گفتم:
_ اِ ، چه خبرته یه کم آروم تر؟!
_ نه دیگه خواهر جون، قرار نشد از همین حالا به ما دستور بدی. زود بیدار شو که شام خیلی وقته حاضره.
با نگرانی جستی زدم و روی تخت خوابم نشستم.
_ راست می گی نسیما! پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟ قرار بود یکی دو ساعت بخوابم نه این قدر طولانی.
با عجله از تخت به زیر آمدم، تی شرت راحتی سفید و شلوار جین برمودا را به پا کردم و به اتفاق خواهر کوچکم به سالن رفتیم. پدر با دیدنم لبخندی دلنشین بر لب آورد و گفت:
_ به به شیوا خانم! ساعت خواب. بابا! شنیدم گل کاشتی عزیزم!
با شرمندگی گفتم:
_ قرار بود یکی دو ساعت بخوابم. ( و با لبخندی زیرکانه افزودم ) پدر جون این، لطف شما بوده که امروز من موفق شدم.
پدر با تکان دادن سر حرفم را تایید کرد و گفت:
_ البته بهتر شد، کمی استراحت برات مفید بوده ولی در مورد جمله ی آخر باید بگم کوشش و پشتکار خودت بود، عزیزم. ( سپس رو به مادر کرد ) خب خانم، لطفاً شام رو بکش تا این روده برزگه روده کوچیکه رو
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
نخورده.
باخنده و شادي همگي دور ميز جمع شديم.با حيرت رو به مادر گفتم:
-اِ،مادر جون!پس خاله فرزانه اينا كجا هستن؟!
-اون قدر خسته بودي كه دلم نيومد بيدارت كنم اون هم نخواستن مزاحم تو بشن،با حوري جون برگشتن خونهْ خودشون،با اصرار عزيزجون رو هم با خودشون بردن(چشمكي زد)البته قراره براي فردا شب همگي مهمون ما باشن به مناسبت قبولي ات قصد دارم يه سور كوچيك راه بندازم.
پدر در حالي كه با چنگال سالاد كاهو را به دهان نزديك كرده بود گفت:
-اوه،چه عالي!پس از مدت ها يه مهموني افتاديم.در واقع هر كاري براي شيوا انجام بديم ارزشش رو داره.اون گل سر سبد فاميله و باعث افتخار ماست.
نسيما كه دو سالي از من كوچك تو بود رو به من گفت:
-شيوا براي تعيين رشته قراره چه شهري رو انتخاب كني؟
بعد از كمي مكث با تعلل گفتم:
-هنوز در مورد شهر انتخابي استان خودمونه.ابتدا شيراز بعد تهران و چند شهر نزديك مد نظرمه.
پدر در حالي كه لنگه ابروهايش را بالا داده بود گفت:
-اگه مايل باشي بهتره مشاوري تو اين زمينه كمكت كنه.
با تكان دادن سر نظر پدر را پسنديدم و به فكر فرو رفتم.
***
شب ميهماني خانوادهْ عمو مرتضي و عمه كبري و خاله فرزانه و عزيزجون محفل ما رو رونق دادند و هر كدام با آوردن هدايايي ارزشمند موجب شرم و خجالتم شدند و از يك يكشان تشكر كردم.عمو مرتضي با هيجان گفت:
-شيوا جان،تو باعث افتخار فاميل نيكنام هستي البته تو پيشرو و راهنماي دخترعموها و پسرعموها شدي اون ها بايد از تو بياموزند و دنباله رو تو باشن.
با شرم گفتم:
-عموجون،ديگه چوب كاري نفرماييد،ماشالله مرسده و مرواريد از شاگردان ممتاز هستند.
عمه كبري با هيجان رو به همگي گفت:
-براي برادرزادهْ عزيزم،يه كف قشنگ بزنيد.خانم مهندس افتخار كل فاميل شده.
بعد از لحظاتي مادر با چيدن ميز همگي را به صرف شام دعوت كرد.
آن شب برايم يكي از خاطره انگيزترين لحظات عمرم شد.پس از ررفتن افراد فاميل از پدر و مادر به خاطر پذيرايي شان تشكر كردم و گفتم:
-از حالا سعي ام را مي كنم تا افتخارات بيشتري به دست بيارم و موجب سربلندي شما در جمع فاميل باشم البته با دعاهاي خير شما.
***
درنهايت در يكي از دانشگاههاي معتبر تهران قبول شدم و آن طور كه مي خواستم ادامهْ تحصيلم در شهر زيباي خودمان ميسر نشد.خيلي داشتم كه در شهر شيراز مدركم را اخذ كنم ولي خوب گويي قسمت نبود.از آن جايي كه من دختر شهرستاني بودم مي بايست اين چهارسال را در تهران مي گذراندم.پدر و مادر هر دو متفق القول بودند كه در خوابگاه باشم ولي زير بار عقيدهْ آن ها نرفتم و دوست داشتم در اتاق خودم و خانه اي مستقل،از آن خود داشته باشم.از آن جايي كه پدرم افراد متمول شهر شيراز بود و از لحاظ دارايي كمبود نداشت تهيهْ خانه اي مستقل برايش امري پيش پا افتاده بود ولي نمي دانم چرا راضي به خريد خانه نبودند.بالاخره با كلي اما و اگر زير بار خواسته ام رفتند و مكاني را براي زندگي ام در نظر گرفتند.پس از خريد خانه پدر بالحني نگران گفت:
-خوب،اين هم منزل مستقل،حالا خانم مهندس تنها تو اين خونه چه طوري مي خوان سر كنن؟!
با دودلي گفتم:
-پدرجان،من از تنهايي نمي ترسم،بچه كه نيستم!
پدر ياهمان لحن ادامه داد:
-درسته تو خيلي شجاعي ولي فكر مارو هم بكن.خونه رو برات تهيه كردم كه يه وقت پيش خودت نگي پدرم در حقم كوتاهي كرده ولي تو يه دختر جووني چه طوري مي خواي تو طول اين چند سال تنها زندگي كني؟
سرم را به زير انداختم و سكوت كردم.اين بار مادر به كمكم آمد و گفت:
-خوب محمد آقا اگه راضي باشي با عزيز صحبت كنم شايد اون قبول كنه اين چند وقت كنار شيوا بمونه.
باسخنان مادر بارقه اي اميد در دلم تابيدن گرفت و با شوق به چهرهْ هردويشان نگريستم.پدر پس از مكثي كوتاه گفت:
-بد فكري هم نيست اگه مادرت بتونه كنار شيوا بمونه خيال ما هم راحته.
مادر در حالي كه سمت تلفن مي رفت گفت:
-بذار يه زنگ بزنم شايد عزيزجون راضي بشه.
پس از پايان تماس مادر بالبخند گفت:
-قراره فردا صبح عزيزجون اين جا بياد،حتما در مورد اين موضوع با اون صحبت مي كنم.
آن شب دور ميز شام بحث سر دانشگاه و مكاني كه برايم توسط پدر خريداري شده بود نقل محفل ما شد.نسيما با لحني شوخ گفت:
-تا به حال آشناي تهروني نداشتيم كه با رفتن شيواخانم برامون ميسر شد،ديگه واسه سفر به تهرون دغدغهْ خاطر نداريم.اون جا هم مكاني براي زندگي پيدا كرديم.
رو به او بالبخند گفتم:
حالا چرا تهرون برات مهم شده؟اوه!اوه!با اون دود و دم و هواي آلوده نوبره والله.
-اِ،اِ چه طور شد؟اگه تهرون اِخه پس خانم،چرا اون جارو براي ادامه تحصيل انتخاب كردي؟!
بالحني مطمئن افزودم:
-به خاطر مدركش دخترجون،اگه نمي دوني بهتره متوجه باشي كه اخذ مدرك تو پايتخت يه امتياز براي آينده كاري.
نسيما باشكلك ادامه داد:
-حرفات همه درست ولي خواستم بگم با رفتنت به تهرون براي ما بهونه اي به وجود مياد تا گه گداري به تهرون بزرگ قدم رنجه كنيم.
مادر و پدر در سكوت مشغول صرف شام بودند و بعضي اوقات با مشاجرهْ ما دوتا سري براي هم تكان مي دادند.
هنگام خواب به اتفاق نسيما به اتاق مشتركمان رفتيم.
لباس خواب نازك صورتي را انتخاب كردم و پس از شانه زدن موهاي بلندم به آهستگي زير پتو خزيدم.در افكار خودم غرق بودم كه با صداي نسيما متوجه او شدم:
-هيچ مي دونستي پس از رفتنت اين اتاق فقط متعلق به من خواهد شد؟
دستم را ستون سرم قرار دادم و با بهت گفتم:
-آي،آي،نداشتيم!قرار نيست كه من براي هميشه از شما جدا شم بهتره به عوض سر كار عليه برسونم براي تعطيلات تابستوني و عيد نوروز در خدمت جنابعالي هستم.درثاني تعطيلات ميان ترم هم گاهي اوقات به ما مي دن پس بي خود دلتو صابون نزن.
-اون كه مي دونم خواهرجون،ولي روي هم رفته استفاده كردنم از اتاق بيشتر از توئه،غير از اينه؟!
درحالي كه سرم را روي بالشت نرم مي گذاشتم به شوخي گفت:
-نه عزيزم،ما كه بخيل نيستيم خيرش رو ببر.
-اتاقم از اسباب بازي و كتاب هاي گوناگون خالي ميشه و جاي بازتري برام مي مونه.واي خداجون چه قدر لذت بخشه!
اين بار بالحني ناراحت و مغموم گفتم:
-يعني تو از نبونم غمگين نيستي؟(به او چشم غره رفتم)مارو باش كه فكر مي كرديم خواهر كوچولوي ما واسمون دلتنگي مي كنه.
نسيما از روي تختخوابش به سمتم آمد و گفت:
-چرا شيواجون،اتفاقا از فكر دوري تو همين الان هم غصه دارمولي متاسفانه ناچارم اين چند سال رو تحمل كنم البته با هم ديگه.در مورد اتاق هم شوخي كردم با بودن تو،اين خونه صفاي ديگه اي داره(در اين لحظه قيافه اش را تغيير داد)كسي چه مي دونه شايد اين نوع تمرينه واسه همهْ ما كه خودمون رو براي آينده آماده كنيم.
باتعجب به او خيره شدم و گفتم:
-مگه آينده قراره چه اتفاقي بيفته؟!تو منو مي ترسوني!
نسيما باخنده اي گرم گفت:
-يعني تو نمي دوني؟بابا ازدواج و همسر و اينا ديگه...
با دست او را به عقب هل دادم و گفتم:
-پس همهْ اين روضه خوني ها واسه گفتن اين حرف بود!برو بگير بخواب خاطرت آسوده من حالا حالاها بيخ ريشتون هستم و خيال ازدواج هم ندارم.
-خواهيم ديد شيوا خانم،از اين شعارها زياده اما وقتي شاهزادهْ روياهات بياد تو هم از پيش ما مي ري،حالا ببين كي گفتم.
آن شب با كُركُري خواندن ها و شوخي هاي گوناگون عاقبت به خواب رفتيم.صبح زود بعد از تابيدن انوار طلايي خورشيد از درز پنجره چشمانم را گشودم.به خاطر اين كه نور آفتاب اذيتم نكند پتو را روي صورتم كشيدم و براي برخاستن از رختخواب تعلل كردم.
صداي مادر از آشپزخانه بلند شد كه به هردوي ما ندا مي داد براي صرف صبحانه خودمان را آماده كنيم.با نگاهي گذرا به تخت نسيما او را هم چنان خفته يافتم.با تاني از تخت به زير آمدم و باخميازه اي كشدار به سمت كمد لباس هايم رفتم.پس از پوشيدن تي شرت و شلوارك قرمز رنگ به سوي ميز آرايش رفتم و موهايم را با احتياط برس كشيدم.پتوي نسيما را از روي سرش كنار زدم و درحالي كه او را مخاطب قرار مي دادم گفتم:
-پاشو،صبح شده مادر منتظر من و توئه تا سر سفره حاضر شيم.
او غلتي زد و در حالي كه دستانش را در برابر نور خورشيد سايبان چشمانش قرار مي داد گفت:
-ولم كن شيوا،بذار يه ساعتي رو بخوابم به خدا خيلي خسته ام.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
و دوباره پتو را روی خودش کشید، گفتم:
ـ آره دیگه وقتی شب تا دیر وقت بیداری و صحبت می کنی حالا هم بایست کسل باشی دخترجون. با نگاهی دوباره به او گفتم:
ـ من دارم می رم. تو واسه صبحونه نمیای؟
سکوت کرد و جوابم را نداد من هم به تنهایی سر میز صبحانه حاضر شدم. مادر با کنجکاوی گفت:
ـ پس نسیما کو؟ اون که همیشه زودتر از تو سر میز حاضر می شد!
در حالی که شانه هایم را با بی قیدی بالا می انداختم گفتم:
ـ والله چی بگم مادر جون، دیشب تا دیر وقت بیدار بود و یه ریز در مورد رفتنم صحبت کرد حالا هم هرچی بهش اصرار کردم نیومد می گه کمبود خواب داره.
پس از ساعاتی با صدای درب منزل به سمت آیفون رفتم، دکمه اش را فشردم و به سمت پنجره ی رو به حیاط رفتم و با دیدن عزیز جون با شادی رو به مادر گفتم:
ـ عزیز جون اومده (درحالی که به سمت مادر می رفتم) مامان، تو که یادت نرفته، باهاش صحبت کن بلکه راضی بشه چند وقتی رو با من بیاد. وای خدا جون! اگه راضی بشه دیگه هیچی نمی خوام.
عزیز جون با نفس های بریده بریده روی نزدیک ترین مبل سالن نشست و در حالی که گره ی روسریش را باز می کرد گفت:
ـ مادر، شیواجون؛ یه لیوان آب خنک برام بیار که دهنم خشک شد. از خود میدون تا خونتون رو پیاده اومدم.
مادرم با تعجب گفت:
ـ چرا مادرجون؟ یعنی ماشین نبود که شما رو برسونه؟! اصلا چرا با محمود آقا نیومدی؟
ـ اون طفلکی می خواست من و برسونه ولی گفتم مزاحمش نشم، فاصله ی خونشون تا محل کارش اون قدرها نیست در ثانی دیر هم شده بود گفتم بچه ام به کارش برسه. من هم با یه اژانس می رم ولی از شانس بدم هرچی فرزانه تماس گرفت ماشین نبود و مجبور شدم تاکسی بگیرم. خودت می دونی که راننده تاکسی ها تو میدون پیاده می کنند و بقیه راه رو پیاده اومدم. حسابی زانو هام درد گرفته تو این فاصله هم هیچ ماشینی رفت و آمد نکرد خوب لابد شانسم بوده مادر.
به سمت آشپزخانه رفتم و از یخچالل چند تایی میوه ی تازه و خنک خارج نموده و در دیس میوه با دقت چیدم و روبه روی عزیز قرار دادم. همین طور که او مشغول خوردن بود رو به مادر گفت:
ـ خوب لیلا، تعریف کن چی شده که ازم خواستی صبح به دیدنتون بیام، می دونم اتفاق تازه ای رخ داده که خواستی به این سرعت من و ببینی، انشالله که خیره.
مادرم با تعلل روبه او گفت:
ـ خیرش که خیره مادرجون.
عزیز دستانش را بالا برد و گفت:
ـ خدا رو شکر، خوب بگو گوشم با توست.
ـ والله، واسه شما یه زحمتی داشتیم مادرجون، البته زحمت که چه عرض کنم یه خواسته ی خیلی بزرگ، راستش به اصرار شیوا براش خونه ای تو نزدیکی دانشگاهش خریدیم.
عزیز که همچنان با دقت به دهان مادر چشم دوخته بود گفت:
ـ مبارک باشه دخترم!
مادر دنباله ی سخنش را گرفت و گفت:
ـ ممنون مادرجون ولی محمد آقا همین طور خودم از این که شیوا مجبوره این چهار سال و تنها زندگی کنه نگران و ناراحتیم از این جهت اگه واسه ی شما مشکلی نباشه می خوام این چند سال کنار شیوا باشی تا درسش تموم بشه البته این تقاضای ما همیشگی و ثابت نیست شما هر وقت خواستی می تونی بیای و هیچ اصراری نیست که خودت رو پایبند اون کنی. همون قدر که اون یه مدتی رو کنار شما باشه و غریبی و تحمل کنه موضوع حل شده. الان هم از شما توقع نداریم بدون فکر و سریع تصمیم بگیرید اگه هم به ما نه بگید هیچ وقت دلخور نمی شیم این حرف رو زدم که تو معذورات نباشید و خدای نکرده تو رو دربایستی قبول نکنید.
عزیز با لبخندی دلنشین در حالی که خوشه ی انگور را به دهان نزدیک کرده بود گفت:
ـ لیلا جون، عزیز مادر تو جون بخواه، من که یه پیرزن تنها بیش نیستم همون طوری که می دونی از وقتی پدرت به رحمت خدا رفته من تنها بودم. خیلی کم تو خونه ی خودم هستم بیشتر وقت ها تو خونه ی خواهر و برادرت زندگی می کنم از طرفی زمان جوانی اصلا دنبال دوست و رفیق بازی آن چنانی نبودم و دنبال برنامه های خاله زنکی و این جور بازی ها هم نبودم. پس حالا که قراره تنها تو خونه ی شماها زندگی کنم این چند صبای باقی مونده ی عمرم و به نماز و قرآن خوندن بگذرونم خوب چه بهتر در کنار شیوا جون خودم باشم، اصلا نیاز به فکر کردن نمی بینم از همین حالا پیش شما اعلام می کنم رو من حساب کنید.
با خوشحالی به سمت عزیز خم شدم و گونه ی نرمش را بوسیدم و از او تشکر کردم. عزیز با لبخند شادش گفت:
ـ موفقیت تو برام مهمه عزیزم ( و چشمکی زد) از حالا بهت بگم بایستی خودت رو برای دستپخت های یه پیرزن آماده کنی.
با سرور و شعف گفتم:
ـ باعث افتخارمه که غذاهای خوشمزه ی شما رو بخورم، ولی نه عزیز جون شما می بایست فقط استراحت کنی و این کار را به خودم بسپاری.
نسیما با شیطنت میان حرفم دوید:
ـ خانم رو باش! چه تعارفی تیکه پاره می کنه، معلومه که بایستی به عزیز جون تو کارهای خونه کمک کنی. اون زمان رو آب برد که مادر همه چیز رو حاضر آماده می کرد و تو نوش جون می کردی.
با تغیر به او گفتم:
ـ شما بهتره ساکت باشی نسیما خانم! نوبت ما هم می رسه.
عزیز جون رو به هر دوی ما گفت:
ـ خوب حالا با هم بحث نکنید لازمه همتون بدونید از خدامه که تو کارها کمک حال شیوا باشم. اگه همین تحریک گاه و بی گاه نباشه زود زمین گیر می شم.
مادر با ناراحتی گفت:
ـ خدا نکنه مادر جون، این چه حرفیه؟!
عزیز با لبخند افزود:
ـ لیلا جون، ناراحتی نداره مادر، پیری و هزار درد بی درمون.
پس از گذشت ساعاتی با ورود پدر با روی گشاده به استقبالش شتافتم و در حالی که او را در بیرون آوردن کت کمک می کردم با شعف گفتم:
ـ پدر جون، عزیز رضایت داده با من به تهرون بیاد. وای پدرجون باورت می شه؟
پدر با حیرت به دهانم خیره شد و گفت:
ـ کی موافقتش و جلب کردید؟ واقعا عجیبه که به این سرعت اون راضی شده باشه!
همین طور که با هم به سمت سالن پذیرایی می رفتیم با دیدن عزیز جون روی مبل راحتی، تعظیمی کرد و سلامی گفت و با بالا انداختن لنگه ابرویش رو به عزیز گفت:
ـ مادرجون راستش و بگو چه طور این وروجک تونسته شمارو متقاعد کنه؟
ـ پسرم، این درخواست شیوا کوچکترین کاریه که من لیاقت انجامش رو دارم شما هم باید خوشحال باشی که تو این مدت دخترت تنها نیست.
پدر در حالی که روی مبل مقابل عزیز می نشست گفت:
ـ البته فرمایش شما صحیح، ولی این حرف رو خیلی رک و صریح می گم اگه تو رودربایستی قبول کردین از همین حالا تغییر عقیده بدین و بدونید جون دو تا بچه هام به هیچ وجه دلخور نمی شم.
در همان لحظه مادر از آشپزخانه بیرون امد و با دهانی باز منتظر جواب عزیز ماند که با محبت همیشگی گفت:
ـ به شما فرزندان خوبم اطمینان می دم خواسته ی قلبی منه و هیچ اجبار و زوری در کار نیست.
پدر با نگاهی قدرشناسانه او را مخاطب قرار داد:
ـ عزیزجون، باری رو از دوشم برداشتید تا آخر عمرم مدیون شما هستم.
پدر از روی مبل برخواست و به سمت دستشویی گام برداشت. عزیز با نگاهی مهربان او را تعقیب نمود و سری تکان داد.
*
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
پس از گذشت یک ماه یا کمتر به اتفاق پدر به دانشگاه تهران رفتیم و با نام نویسی و کارهای مربوط به ثبت نام به تماشای محیطی که قرار بود آن جا مشغول به تحصیل شوم پرداختیم. پدر با رویی گشاده گفت:
ـ فضای بسیار باز و دلگشاییه، خوشحالم که قراره تو این محیط با صفا درست رو ادامه بدی. راستی! دخترم، دوست داری با هم به خونه ی جدید بریم؟
ـ دیرت نشه پدرجون، از صبح تا حالا معطلم شدی. می دونم حسابی خسته شدی تازه از این جا هم بریم قراره چند ساعتی رانندگی کنی، اگه نظرم رو بخواید دیدن خونه باشه برای یه فرصت دیگه.
پدر دستم را کشید و مرا به سمت اتومبیل شیک و مجللش هدایت کرد و گفت:
ـ بیا بریم دخترم، من که خسته نیستم تازه با ثبت نامت از هیجان و شادی آروم و قرار ندارم، در ثانی فاصله ی خونه تا اینجا هم طولانی نیست بهتره ببرمت اون جا رو با چشم خودت ببینی. مطمئنم از اون جا خوشت میاد.
با شوق با او همراه شدم و با کمال حیرت خیلی زود به مکان مورد نظر رسیدیم، ابتدا فکر کردم پدر آپارتمانی را برایم خریده ولی با دیدن خانه ای دربست با حیاط نسبتا بزرگ و گل کاری شده به هیجان آمدم. در ابتدای ورودم با طی کردن چند پله یک ایوان زیبا خودنمایی می کرد، سپس با وارد شدن به داخل منزل متوجه دو اتاق خواب و سالن پذیرایی و آشپزخانه اپن شیک شدم. از سلیقه ی عالی پدر لبخندی بر لب آوردم و با لذت همه جا را با دقت نگریستم واقعا جای با صفا و دلبازی بود. در ابتدای ورودم به منزل مورد نظر کوچه ای پهن و ساختمان های لوکس در اطرافش هر بیننده ای را به وجد می اورد. به طرف پدر رفتم و دستان مردانه اش را در دست گرفتم و با شادی از ته قلبم بابت تهیه ی چنین خانه ی زیبایی از او تشکر کردم و گفتم:
ـ امیدوارم شایسته ی چنین موهبتی از جانب شما باشم.
پدر شانه هایم را فشرد و گفت:
ـ تو با قبول شدنت این شایستگی رو ثابت کردی دخترم، تو در واقع پیشرو نسیما در تحصیل خواهی بود. من به شماها افتخار می کنم، تازه با خرید این خونه می تونیم هر وقت و هر زمان که بخوایم تو تهرون برای خودمون جا و مکانی مناسب داشته باشیم.
بار دیگر روی ایوان خانه که به سبک زیبایی معماری شده بود ایستادم و با ولع حیاط کاشی کاری شده تمیز را از نظر گذراندم پدر با خوشحالی به عکس العملم چشم دوخته بود، گفتم:
ـ اینجا می تونه بهترین مکان برای عزیزجون باشه، اون عاشق خونه های حیاط دار و گل کاری شده اس، دیگه بابت اون نگران نیستم، می دونم ساعات ساعات بی کاریش با باغچه ی با طراوت این جا سرگرم می شه.
با فشردن کف دستانم به هم گفتم:« وای خدای بزرگ! چه قدر مهربونی، هزار بار تشکر به درگاهت.»
آن چنان شیفته ی آن مکان شدم که دل کندن برایم سخت و دشوار شد. با صدای پدر متوجه او شدم:
ـ بهتره هرچه سریع تر به سمت شیراز حرکت کنیم قبل از این که برای زندگی کردن به این جا بیایی می بایست اوستا قدرت رو بسیج کنم تا سر و سامونی به خونه بده، این خونه کلی وسایل نیاز داره از فرش گرفته تا یخچال و مبل و غیره...بعدشم یه میز کامپیوتر و دستگاه مربوط به اون رو باید سفارش بدم. قبل از خرید این وسایل باید این جا کاملا نظافت بشه، تازه فکر می کنم نیاز به نقاشی هم داشته باشه. خلاصه سرکار شیوا خانم کلی کار داریم.
وقتی با هم روی صندلی ماشین قرار گرفتیم صدای زنگ تلفن همراه پدر بلند شد، او گوشی را باز کرد و جواب داد، متوجه شدم مخاطبش مادر است چون گفت:
ـ آره خانم، الان حرکت کردیم سمت شیراز...نه، فقط خواستم خونه ی جدید رو ببینه از این جهت کمی معطل شدیم. خوب امری نداری خانم؟...پس تا بعد، خداحافظ.
پدر گوشی را بست و گفت:
ـ مادرت حسابی نگران شده بود، بهم گفته چرا دیر کردیم. خوب دیگه امری طبیعیه، مادرت دل مشغولی های مربوط به خودش رو داره. خوب شیوا خانم! از حالا دل نگرانی های مادرت بیشتر می شه ولی نه، فکر کنم با بودن عزیزت یه کمی از اضطراب اون کم بشه البته امیدوارم چنین باشه.
جاده طوانی تهران به شیراز را خیلی سریع طی کردیم و به منزل رسیدیم اما با تنی خسته و کوفته. تا وارد خانه شدیم مستقیم به اتاقم رفتم. نسیما را نشسته پشت میز کامپیوتر دیدم. با روی باز سلام کرد و با ذوق به سمتم آمد و گفت:
ـ خوب، تعریف کن خانم مهندس، ثبت نام کردی؟ دانشگاهت رو دیدی؟ اون جا چه طوری بود؟
با لحنی کلافه گفتم:
ـاَ، دختر! یه لحظه زبون به دهن می گیری یا نه!
زیر لب غر زد و با اخم گفت:
ـ خوب حالا من مگه چی گفتم به خانم برخورده؟
در حالی که سعی می کردم کمی لحنم را صمیمانه تر کنم گفتم:
ـ هیچی، نسیما! عذر می خوام، فقط کمی خسته ام به خدا از صبح زود که حرکت کردیم تا خود الان یه ریز در حال اینور و اون ور رفتن بودیم. بیچاره پدر هم حسابی خسته شده.
ـپس بهتره بری حموم. مطمئنم یه دوش آب گرم حالت رو جا میاره.
با لبخندی گرم جواب دادم:
ـ حتما، بذار لباسم رو عوض کنم بعد. راستی! لطفا اگه سوالی تو ذهنت داری یکی یکی بپرس نه پشت سر هم.
با بالا بردن دو دستش همراه با تبسم گفت:
ـ باشه، نمی دونستم که از حالا بایستی مواظب حرف زدنمون هم باشیم. تو که با یه بار رفتن این طور وارفتی چه طور می خوای چهار سال یا شایدم بیشتر رو تحمل کنی، خانم مهندس!
ـ آخه خواهر عزیزم، قرار نیست که من مدام در حال رفت و آمد باشم. وقتی به تهرون رفتم...
میان حرفم دوید و گفت:
ـ تو رو خدا این قد آسمون و ریسمون به هم نباف، فهمیدم بابا. در طول سال قراره شیوا خانم ما دو بار به اینجا بیاد حالا هرچه زودتر لباسات و بکَن و برو داخل وان حموم و حسابی ریلکس شو. بدو برو...
با نگاهی مات و متحیر عکس العمل او را نگریستم. به راستی که نسیما مغز متفکر منزلمان بود. با تانی به سمت حمام رفتم و وان را پر از آب کردم و به آرامی درون آن دراز کشید م. بار دیگر با یادآوری خانه ی تازه و جدید ذوق کردم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
فصل 2
نسیما با شادی وارد اتاق شد و گفت:
_ شیوا جون، ببین پدر برات چه کرده!
با بهت گفتم:
_ چی شده دوباره خونه رو پر از سر و صدا کردی؟! آخه دختر نمی تونی یه کم آهسته تر و آروم خبرت رو برسونی؟
نسیما با چهره ای دمغ گفت:
_ منو باش که خواستم با خبرهای دبش و دست اول خانم رو خوشحال کنم.
در حالی که سرم را به زیر انداخته و مجدداً به ورق زدن کتاب ریاضیات سرگرم می شدم گفتم:
_ خوب بگو این خبرداغت چیه؟
صدایش بار دیگر با هیجان به گوشم رسید:
_ همین الان پدر با مادر در مورد وسایل خریداری شده صحبت می کرد. نه، از قرار معلوم جهیزیه ی جناب عالی رو پیشاپیش تدارک دیدند.
به سرعت به چهره اش چشم دوختم و با لحنی خشک گفتم:
_ قرارمون این نبود، پدر از قبل بهم گفته بود که وسای اولیه ی مورد نیازم رو فراهم می کنه نه وسایل کل یه زندگی رو.
در حالی که او را از سر راهم پس می زدم به سمت سالن پذیرایی حرکت کردم. این بار نسیما سد راهم شد:
_ تو شوخی سرت نمی شه؟ خواستم بگم یخچال، لباسشویی و کلی خرت و پرت دیگه توسط شاگردش به خونه ی جدیدت برده شد و گردگیری خونه ات رو به پایان رسوندن. خوب همه ی این ها یه نیم جهاز که هست، دروغ می گم؟
با عصبانیت چشم غره ای رفتم و مجدداً پشت میز تحریرم نشستم و گفتم:
_ از دست تو دختر! وقتی قراره منو عزیز چند سالی رو اون جا زندگی کنیم این طبیعیه که یه سری لوازم اولیه رو داشته باشیم مگه نه؟ حالا تو هم نمی خواد به این زودی تو بوق و کَرنا کنی.
نسیما با شوق ادامه داد:
_ آی شیوا، خوشا به اون حالت تو اون جا برای خودت سروری خواهی کرد! منو بگو که با تصاحب این اتاف کلی ذوق کردم نگو که خانم قراره یه خونه ی مستقل برای خودش داشته باشه.
با لحنی عادی گفتم:
_ حالا حرف حسابت چیه؟ ناراحتی؟
_ نه، به هیچ وجه، در واقع برات خوشحالم از همین بابت هم اومدم تا خبر نو و نوار شدن منزل جدیدت رو به اطلاع جناب عالی برسونم. خوشت باشه خواهر جون!
پس از صرف شام، پدر در حالی که مخاطبم قرار داده بود گفت:
_ دخترم، بهتره خودت رو برای روز شنبه آماده ی حرکت کنی. تمامی وسایلی که مورد نیازته جمع و جور کن و بردار. البته من هم با شما میام.
و رو به مادر با تعجب گفت:
_ پس عزیز مجاست؟
_ اون رفته خونه ی فرزام و داداشام تا از اونا خداحافظی کنه امرورز بهم گفت وسایل مورد نیازش رو جمع کرده. هر وقت که شما آماده ی حرکت باشید اون هم حاضره.
_ راستی لیلا یادت نره به مادرت یادآوری کن قرص هاشو با خودش بیاره.
_ مطمئن باش اولین چیزی که برداشته قرص هاشه، چون اون بدون قرص های قلب نفس کشیدن براش مشکله.
پدر با تکان دادن سر زیر لب زمزمه کرد:
_ بسیار عالی ( و رو به من کرد ) البته شیوا جون، تو هم بیشتر مراقب عزیز جون باش و از حال اون غفلت نکن. هر شب داروهاشون یادآوری کن و توی کارای خونه هم کمکش کن. ما نباید این موضوع رو نادیده بگیریم که عزیز با همراه شدن تو کلی به ما کمک کرده. انشاالله خدا حفظش کنه و سلامتی بهش بده.
روز حرکت به همراه پدر و عزیز با بدرقه ی مادر و نسیما راهی شدیم.
چهره ی نسیما دیدنی بود. پَکَر و مغموم رو به او گفتم:
_ تو که از رفتن من خوشنود بودی حالا چی شده این قدر سگرمه هات تو همه؟
_ لوس نشو شیوا! حالم خرابه خودت هم می دنی اون حرفا همش واسه ی شوخی بود.
او را در آغوش فشردم و گونه های زیبایش را بوسیدم. پس از چند ساعت طی کردن جاده ی خسته کننده ی شیراز بالاخره به پایتخت رسیدیم. وقتی پیاده شدیم در بزرگ پارکینگ را گشودم تا پدر بتواند اتومبیل را داخل پارکینگ پارک کند. عزیز از منزل جدید حسابی استقبال کرد و با شوق و ذوق حیاط را زیر نظر گرفت. به کمک پدر تمامی لوازم را از اتومبیل خارج و به اتاقم منتقل کردیم. وقتی جا به جایی تمام شد با اشتیاق به محیط اطرافم نگریستم به راستی که پدر سنگ تمام گذاشته بود، فرش های زیبا و شیک کف سالن را پوشانده بود و در این فاصله ی اندک با رنگ آمیزی داخل خانه، آن مکان رویایی و دلنشین شده بود.
پدر روی مبل راحتی شکیل جای گرفت و رو به عزیز گفت:
_ مادر جون، لطفاً وسایل شخصی تون رو تو اتاق بغلی بذارید. از حالا اون اتاق متعلق به شماست البته این خونه قابل شمارو نداره قصدم راهنمایی شماست.
عزیز با تکان دادن سر و لبخندی گرم گفت:
_ می فهمم پسرم، شماها زنده و پاینده باشید وَ اِلا منِ پیرزن که جای زیادی واسه زندگی نمی خوام.
_ این چه فرمایشیه مادر جون؟! همه ی زندگی ما متعلق به شماست. در ثانی فعلاً که ما اسباب زحمت شما شدیم.
عزیز با اخمی ساختگی گفت:
_ مگه شیوا جون فرزند خودم نیست؟ وقتی اون نوه ی گُل منه دیگه این حرف ها باد هواست. دخترم برامون افتخار کسب کرده و باعث خوشحالی منه که در کنارش باشم.
_ من هم خوشنودم که با شما هم خونه خواهم شد. ( به او چشمکی زدم ) هر وقت از درس های مختلف خسته شدم رو به روی شما می شینم و با قصه های شیرینتون رفع گرفتگی و کوفتگی می کنم.
با سخنانم پدر و عزیز جون یک صدا خنده را سر دادند و پدر با همان لحن شادش گفت:
_ مواظب باش عزیز رو فراری ندی چون تعریف کردن قصه حوصله می خواد عزیزم.
ناگاه با نگرانی گفتم:
_ آی دیدی فراموش کردم شام امشب رو درست کنم.
پدر با تکان دادن سر با لحنی شوخ گفت:
_ برای امشب عیبی نداره مواظب باش شب های عزیزت رو بی شام نذاری. حالا هم عجله نکن تو یخچال یه ماه پُره فقط کافیه درش رو باز کنی و مواد مورد نیازی رو برداری.
به سمت آشپزخانه رفتم و با دیدن اجاق گاز نو و تمیز و تابه ی دو نفره ی کوچک به نشاط امدم. با گشودن یخچال، کنسرو ماهی و چند تخم مرغ برداشتم و بلافاصله شام را آماده کردم و روی میز آشپزخانه چیدم. عزیز گفت:
_ به به! دست پخت خانم مهندس خوردن داره.
پدر به شوخی گفت:
_ البته اگه بشه اولین آشپزی شیوا خانم رو خورد.
با لحنی شوخ جواب دادم:
_ هر چند به دست پخت مادر نمی رسه ولی فکر کنم برای پُر کردن این شکم گُشنه فعلاً کافی باشه.
پس از خوردن چند لقمه هر دو با نگاهی مطمئن سری تکان دادند و عزیز گفت:
_ نه خوبه، این قدرها هم بچه ام ناوارد نیست، مثل این که آشپزیت هم مثل درس خوندنت عالیه عزیزم.
آن شب پدر با ما به سر بُرد و صبح زود با سفارش های مجدد ما را ترک و به سمت شیراز حرکت کرد. آن روز پس از صرف صبحانه با بوسیدن عزیز جون راهی دانشگاه شدم. چون اولین روز ورودم به این محیط بود بیشتر جنبه ی آشنایی با دانشجویان هم کلاس و استادان را به همراه داشت. در کلاس یک ردیف دختران جوان و ردیف دیگر پسرها نشسته بودند. ابتدا در جمع پسرها معذب بودم چون تاکنون با جنس مذکر هم کلاس نبودم از این رو برایم ناآشنا و ثقیل آمد ولی وقتی دختران دیگر را بی تفادوت دیدم کمی از استرس موجود کاسته شد. استاد خودش را معرفی کرد و از تک تک دانشجویان خواست که خودشان را معرفی کنند. در میان دختران یکی از همه شلوغ تر به نظر می رسید و مرا به یاد خواهرم انداخت. با یادآوری او لبخند بر لبانم نشست پس از گذشت زمانی کوتاه استاد کلاس را ترک کرد و من با بچه ها تنها شدم. ردیف دخترها و پسرها کم کم خلوت شد و جز چند تن همگی رفتند. همان دختری که در ابتدا از او خوشم آمده بود. نزدم آمد و گفت:
_ سال چندمی؟
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
با تعجب گفتم:
_ خوب اول، مگه شما سال اول نیستی؟
خیلی خودمانی به شانه ام ضربه ای نواخت و گفت:
_ نه بابا، من این درس رو نتونستم پاس کنم از این جهت با شما افتادم وگرنه سال دوم هستم. تازه تو این کلاس بعضی ها سال سوم هم هستند.
با خوشحالی دستانش را فشردم و گفتم:
_ از آشنایی با شما خوشنودم. تو درس ریاضیات توی دبیرستان مشکلی نداشتم خدا کنه این جا هم همینطور باشه.
در میان صحبتم دختری از پشت، دوست تازه ام را هُل داد و گفت:
_ برو کنار دیگه سد معبر کردی!
_ راستی تا یادم نرفته بگم من نیوشا هستم، هر وقت به کمک نیاز داشتی روی من حساب کن.
و رو به دختری که طرف صحبتش شده بود گفت:
_ این هم نازنین، دختر خوبیه فقط یه کمی عجوله. تو به دل نگیر.
با بالا انداختن شانه هایم مبهوت گفتم:
_ چرا بایستی ناراحت بشم اون که با من کاری نکرد ... من هم شیوا نیکنام هستم.
نازنین با چهره ای مغموم گفت:
_ تورو خدا عذرم رو بپذیر، قراره با خانم جایی بریم ولی تا به حال سر قرار حاضر نشدیم و کلی دیر کردیم. نیوشا عوض این که عجله کنه داره با ما دل می ده و قلوه می گیره.
مجدداً دستش را کشید و او را بهبیرون از کلاس هدایت کرد. نیوشا دستانش را به بالا تکان داد و گفت:
_ فردا می بینمت.
با لبخند سری تکان دادم. پس از رفتن آن دو به جمع کردن دفترچه و کتاب پرداختم وقتی مطمئن شدم چیزی جا نگذاشته ام از کلاس خارج شدم. کنار بوفه ی محوطه ی دانشگاه رفتم و رانی و کیک خریدم و روی صندلی نزدیک فضای ### نشستم. کلاس بعدی با استاد فیزیک بود، او هم به همه معرفی شد و به نظر می رسید خیلی جدی تر از استاد قبلی است. به هر حال در جلسه ی اول مقداری از فرمول ها را توضیح داد و همگی از آن یادداشت برداشتیم. جای خالی نیوشا و نازنین دلم را فشرد دوست داشتم آن ها هم با من هم ترم بودند ولی متاسفانه نشد بار دیگر به اطرافم نگریستم و لبخند گرم یکی از دانشجویان پسر بدرقه ی نگاهم شد، سریع چشمانم را به زیر انداختم و کتابم را ورق زدم. با خود اندیشیدم : « این جا مثل دبیرستان نیست بایست مراقب نگاه هام باشم. »
در حال و هوای خود غرق بودم که دستی به پهلویم زده شد، ناگاه به سمت آن چرخیدم و با لبخند دوستانه ای مواجه شدم:
_ به نظرم شما تنهایید، اگه دوستی ام رو بپذیرید خوشحال می شم. اسم من نرگسه، سال اول هستم.
با شوق دستانم را پیش بردم و دستانش را فشردم و گفتم:
_ من هم سال اولم، راستش خیلی ناراحت شدم که تا به حال نتونستم کسی رو پیدا کنم البته ...
میان حرفم آمد و گفت:
_ می دونم، دو نفر دیگه هم با تو ساعت قبل آشنا شدن. راستش من روم نشد، بالاخره با کلی کلنجار رفتن خودم رو راضی کردم.
_ خوب کاری کردی، ساعت قبل متوجه شما نشدم الان هم بسیار خوشنودم.
پس از پایان ساعات دانشگاه با خداحافظی از نرگس به سمت خانه حرکت کردم. ساعت از ظهر هم گذشته بود لابد عزیز جون نگران شده بود. وقتی به محله ی جدید نزدیک شدم. اتومبیل لوکس و گران قیمتی که دختری جوان آن را هدایت می کرد از کنارم رد شد و در کمال تعجب درست نزدیک در منزلمان توقف کرد. با برداشتن عینک آفتابی چهره ی زیبایش در برابر دیدگانم خودنمایی کرد. با زدن ریموت، درب شیک و زیبایی را گشود و اتومبیل را به داخل راند. با خود فکر کردم : « چه طور صبح متوجه این خونه نشدم؟ » درست رو به روی خانه ی ما قرار داشت. قفل در را انداختم و وارد شدم، عزیز روی ایوان خانه منتظرم بود و نگران گفت:
_ وای عزیزم، خیلی نگرانت شدم.
_ چرا عزیز جون؟ الهی فدات بشم تو که شماره ی همراهم رو داشتی، می خواستی زنگ بزنی.
_ هر چه شماره ات رو گرفتم می گفت در دسترس نمی باشد.
_ وای عزیز جون، معذرت می خوام از این به بعد سعی می کنم اگر دیر کردم تماس بگیرم، الهی بمیرم برای دل نازکت!
عزیز با لحنی دلسوزانه گفت:
_ آخه دخترم تو این جا غریبی از طرفی یه دختر جوون و زیبا خوب، من دلم هزار راه می ره.
بار دیگر گونه اش را بوسیدم و گفتم:
_ از این به بعد کوتاهی نمی شه، حتماً هر چند ساعت یک بار با شما تماس می گیرم.
وقتی وارد سالن شده بوی خوش خورش قیمه فضا را پُر کرده بود به سمت آشپزخانه رفتم و در قابلمه را برداشتم با هیجان رو به عزیز گفتم:
_ وای امروز چه قدر به زحمت افتادی عزیز جون! لابد خیلی خسته شدی.
_ نه به هیچ وجه، خسته نیستم تازه اگه بیکار بمونم حوصله ام سر می ره قرار نیست که من یه جا بشینم و کاری نکنم.
دستانم را با احتیاط شستم و با حوله تمیز کردم و گفتم:
_ عزیز گلم، حالا نوبت منه، شما بشینید چیدن سفره ی غذا با من البته کار بزرگی نمی کنم.
عزیز با لبخند روی فرش نشست. با تعجب گفتم:
_ چرا روی فرش نشستین؟ لطفاً بیایید دور میز با هم باشیم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
ــ نه دخترم، من همین جا راحتم بذار یه لقمه غذا بهم مزه بده.
ــ چشم، هر طور شما راحتی؟
ــ می دونی چیه عزیزم، روی میز که می شینم پاها م درد می گیره و احساس می کنم دو تا پاها م گزگز می کنه خوب این حالت برام عذاب آوره.
با لحنی موشکافانه گفتم:
ــ پس چرا خونه ی ما همیشه سر میز غذا حاضر می شدین؟
ــ آخه اونجا پدرت بود شما همه دور یه میز جمع می شدید درست نبود من از شما جدا بمونم و باعث زحمت مادرت بشم.
با لحنی دلسوزانه گفتم.
ــ آخه شما چه قدر با گذشتی عزیز جون! فدای اون لطف و مهربونی تون بشم... اصلا می دونی چیه من هم امروز پیش شما کنار سفره می شینم و غذا می خورم.
عزیز با مهربانی گفت:
ــ نه مادر، نمی خواد به خاطر من خودت رو دچار زحمت کنی تو هر طور که راحتی غذات رو بخور.
ــ من خیلی هم احساس راحتی می کنم که کنار شما ناهارم رو بخورم، دیگه حرفی نباشه.
پس از خوردن و شستن ظرف ها عزیز به اتاقش رفت تا چرتی نیم روزی بزند. من موقعیت را مناسب دیدم تا با خطری آسوده به حیاط باصفایمان سری بزنم. از این رو پس از شانه کشیدن موهای مواج و بلندم با پوشیدن یک بلوز ساده ی سفید و شلوار جین مشکی برمودا از پله ها سرازیر شدم.
باغچه پر بود از گل های رنگارنگ زیبای شمعدانی، اطلسی و گل کاغذی صورتی و... با نگاه به هر کدام از آن ها مست شادی و شور می شدم. ناگاه پنجره ی روبه روی حیاطمان گشوده شد و همان دختری را که سر ظهر داخل کوچه دیده بودم لبه ی پنجره ظاهر شد. تا به حال متوجه ی چنین خانه ای بزرگ و اشرافی نشده بودم. از همان جایی که ایستاده بودم به خوبی متوجه شدم که خانه ی مورد نظر تری بلکس می باشد از آن خانه های شیک و با معماری جدید. پیش خود اندیشیدم لابد این مکان متعلق به شخصی بسیار متمول می باشد. در تفکرات خودم غرق بودم که متوجه تکسان دست هایی شدم. با دقت چشمانم را مالیدم و مجددا نگریستم بله اشتباه نکرده بودم دختر جوان با لبخندی دلنشین از راه دور برایم دست تکان می داد. در مقابل من هم با سر به او سلام دادم و عکس العملش را پاسخ گفتم.
از آن فاصله صدای گوش نوازش رسید:
ــ این خونه مال خودتونه؟!
جواب دادم:
ــ بله، این جا با عزیزم زندگی می کنم، دیروز به این جا نقل مکان کردیم.
ــ این خونه چند سالی میشه که غیر مسکونی مونده بود حالا با دیدن شما متعجب شدم ( و لبخندی زد) لطفش به اینه که ما صاحب یه همسایه ی جدید شذیم.
مجددا دستی برایم تکان داد و گفت:
ــ خاله مونس صدام می زنه فعلا از شما خداحافظی می کنم.
وقبل از این که پنجره ی اتاقش را ببندد با لبخند ادامه داد:
ــ از آشنا شدن با شما بسیار خرسندم.
با تکان دادن سر سخنانش را تایید کردم و با خود اندیشیدم: « امروز چه روز اسرار آمیزی بود با چند نفر آشنا شدم.»
من هم با پیدا کردن دوستی چون او شاد شدم و پس از گذشت ساعتی استراحت به اتاقم رفتم. ابتدا جزوه ی مربوط به آن روز که فیزیک بود را گشودم و دوباره مرور کردم پس از مطالعه شدیدا احساس تشنگی کردم از این جهت به سمت آشپزخانه رفتم و کتری را روی اجاق گاز قرار دادم و آن را روشن نمودم. پا ورچین سمت اتاق عزیز جون رفتم تا سر و صدایم باعث بر هم خوردن خواب بعدازظهرش نشود ولی با حیرت مشاهده کردم که او نشسته و مشغول خواندن قرآن است. وقتی متوجه ورودم شد عینک پنسی را با احتیاط برداشت و عینک معمولی را به چشم زد و با لبخند گفت:
ــ شیوا جون، گویی امروز نتونستی بخوابی، درسته؟
ــ عزیز جون شما کی بیدار شدی؟ منو بگو که فکر کردم هم چنان در حال استراحتی.
ــ نه عزیزم، خواب بعدازظهر یه ساعت بیشترش فایده نداره چون باعث بی خوابی شب می شه؛ نخواستم مزاحم تو بشم تا به درسات برسی.
ــ قربونت که این همه به فکر منی چون امروز اولین روز دانشگاه بوده از این جهت هنوز درسای سنگین داده نشده. تا چند روزی اوضاع همین طور تق و لقه.
عزیز با تکان دادن سر سخنم را تایید نمود و سپس قرآن مجید را با احتیاط بست و کنار طاقچه ی کوچک قرار داد. با شوق گفتم:
ــ چه طاقچه ی کوچیکی! جون می ده تا جای مناسبی برای قرآن باشه.
ــ البته، من هم همین طور فکر کردم و همیشه هم در دسترسمه.
با لبخند گفتم:
ــ عزیز جون با یه چای عصرانه ی لب سوز چه طوری؟ همراه با بیسکویت فرد اعلی.
با لبخندی دلنشین که گرمی را به وجودم می نشاند گفت:
ــ بسیار عالیه عزیزم، از همین حالا کدبانو گریت رو ثابت کردی، آفرین دخترم.
به سمت آشپزخانه رفتم و پس از کم کردن شعله ی گاز چای را دم کرده و پس از لحظاتی کوتاه به همراه عزیز مشغول نوشیدن شدیم. عزیز سکوت بینمان را شکست و گفت:
ــ شیوا جون، روز اول دانشگاه چه طور بود؟! وقتی اومدی اون قدر از دیر کردنت دلواپس شده بودم که فراموش کردم از تو در این مورد سوال کنم، خوب بگو دخترم گوش می کنم.
ــ مثل دبیرستان بود منتها بزرگتر، به طور کل بگم از اون محیط خوشم اومد با دوتن از استادان آشنا شدیم ( و با شوق به چهره اش چشم دوختم.) با دو سه نفری هم صحبت شدم.
عزیز متفکرانه به دهانم چشم دوخت و گفت:
ــ خوشحالم که تو رو راضی می بینم ولی مواظب باش دست دوستی هر کسی که به طرفت دراز می شه رو قبول نکنی اول باید مطمئن شی طرفت آدم درستی هست یا نه.
با لبخند سرم را زیر انداختم و گفتم:
ــ باشه تا از اخلاق مثبنشون اطلاع پیدا نکردم با اونا قاطی نمی شم شما خیالتون راحت، نگران نباشید.
ــ آره عزیزم، این جا شهر غریبه بایست حواست جمع باشه و خدای ناکرده گول نخوری.
صبح زود با صدای زنگ ساعت کوکی بالای سرم بیدار شدم. عزیز را ایستاده به نماز دیدم. به آشپزخانه سرکی کشیدم و با مشاهده ی میز چیده شده ی صبحانه با قدر شناسی عزیز را از نظر گذراندم. شیر آب را باز کردم و وضو گرفته و به نماز ایستادم. بعد از پایان راز و نیاز با معبود جاودان چادرم را تا کردم و گوشه ای قرار دادم و به اتفاق عزیز مشغول خوردن صبحانه شدیم. با نگاهی قدر شناسانه رو به عزیز گفتم:
ــ اصلا توقع نداشتم شما زحمت آماده کردن بساط صبحونه رو بکشی.
از فردا سعی می کنم زودتر بیدار شم تا شما به زحمت نیفتی.
ــ نمی خواد خودت رو معذب کنی عزیزم، من به بیدار شدن صبح زود عادت دارم. در واقع از این کار لذت می برم. نبینم به خاطر این موضوع پیش پا افتاده خودت رو سرزنش کنی. تا قوت دارم تو کارها کمکت هستم. من این جا نیومدم که سربارت باشم قبلا هم بهت گفتم. دیگه بلند شو که دیرت شده.
با عجله میان حرفش آمدم و گفتم:
ــ نه عزیز جون، این طور قضاوت نکنید اگه سخنم رو این طور تعبیر کرده اید معذرت می خوام فقط می خوام تا وقتی این جا با هم هستیم شما تو زحمت نباشید با این وجود اگه خودتون مایلید من هم حرفی ندارم.
عزیز با لبخندی پیروزمندانه گفت:
ــ این شد یه چیزی که به دلم نشست. آره عزیزم، بهتره تو امور مربوط به منزل تقسیم کار داشته باشیم نه این که همه ی زحمات رو تو تقبل کنی.
دستان چروکیده اش را به دست گرفتم و با لبخندی گرم از او تشکر کردم. به ساعت نگریستم و با اضطراب، سریع صندلی را به عقب هل دادم و با برداشتن کیف دیپلمات رو به عزیز گفتم:
ــ وای عزیز جون، دیرم شد می بخشی اون قدر گرم گفتگو شدیم که گذر زمان رو متوجه نشدیم با اجازه.
وبا عجله از پله ها سرازیر شدم و از جاکفشی کتانی هایم را به پا کردم. وقتی از خانه بیرون آمدم اتومبیل مدل بالای همسایه ی بغلی هم از حیاطشان در حال خارج شدن بود. ایستادم تا از کنارم رد شود و با احتیاط به راهم ادامه دادم نمی دانم چرا احساس دلشوره داشتم. با شنیدن صدای بوق سرم را به عقب چرخاندم و با لبخند گرم دختر جوان همسایه روبه رو شدم. در ابتدا از این که او را نادیده گرفته بودم احساس شرمندگی کردم. با دو دلی پیش رفتم و به او سلام کردم با لبخندی جذاب گفت:
ــ سلام عزیزم، کجا می ری؟ سوار شو برسونمت.
با چشمانی بی قرار او را نگریستم و گفتم:
ــ نه ممنون، مزاحم نمی شم مقصدم هین نزدیکیه خودم می رم.
با اصرار در اتومبیل را گشود و گفت:
ــ تو رو خدا تعارف نکن، سوار شو می رسونمت.
به ناچار روی صندلی جلو قرار گرفتم و با کم رویی گفتم:
ــ مقصدم دانشگاه علوم و فنون فلکه ی دومه.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
با بالا انداختن ابروان نازکش سری تکان داد و با عوض کردن دنده، ماشین را به حرکت در آورد.
ــ پس شما دانشجو هستین!
ــ بله، سال اول رشته ی مهندسی معماری.
ــ وای چه قدر عالیه! همسایه ی خانم مهندس هم به تورمون خورد!
با حیرت به رفتار صمیمی اش چشم دوختم که ناگاه به سمتم چرخید و نگاهش در دیدگانم ثابت شد و گفت:
ــ شما ساختمون پشتیمون رو خریده اید یا فعلا اجاره کرده اید؟
ــ این خونه رو به تازگی خونواده ام خریده اند تا زمان دانشجویی مکان مستقل داشته و خیالم آسوده باشه.
ــ به نظرم سوگولی خونواده هستی که یه هم چین کاری برات کرده اند ولی حیف شد که شما همیشگی این جا نیستید ( و با چشمکی افزود) البته هر چند با این زیبایی که من می بینم شک دارم پسرای دانشگاه بزارند شما تا پایان مدرک مهندسی تو خونه ی جدید ساکن باشید.
با سخنانش گونه هایم سرخ شد و سکوت کردم. بار دیگر صدای کنجکاوش به گوشم خورد:
ــ دوست خوبم خودتون رو معرفی نکردی اسمت چیه و مال کدوم شهر هستی؟
ــ شیوا نیکنام، اهل شهر شعر و شاعری ،شیراز.
نزدیک دانشگاه رسیده بودیم با عجله گفتم:
ــ مرسی لطفا همین جا نگه دارید.
با صدای ترمز، اتومبیلش متوقف شد و با لبخند گفت:
ــ زودتر نگفتی به این جهت صدای ترمز چرخ ها در اومد اگه ترسیدی معذرت می خوام.
با لحنی صمیمینه گفتم:
ــ از این که زحمت رسیدنم رو متحمل شدین متشکرم.
قبل از این که از ماشین فاصله بگیرم صدای نازک و ظریفش مرا متوقف ساخت.
ــ راستی شیوا جون اسم من مانداناست. خواستم خودم رو معرفی کرده باشم( کارتی از داشبورد خارج کرد و به دستم داد.) این هم آدرس محل کارم اگه نیاز به هم صحبتی داشتی با این شماره تماس بگیر خوشحال می شم کمکت کنم.
با تکان دادن سر از او خداحافظی کردم و به سمت دانشگاه گام برداشتم. از برخورد ناگهانی با ماندانا هیجان زده و خوشحال بودم. افکارم در مورد او مثبت بود.
به سرعت به سمت کلاس مورد نظر رفتم. با آهی از سینه ناراحت با در بسته مواجه شدم. با کمی مکث چند ضربه به در نواختم و وارد کلاس شدم.
استاد با رویی گشاده گفت:
ــ لطفا بفرمایید، البته امروز چون اولین روز آشناییمون بود از دیر اومدن شما و دانشجویان دیگه ایراد نمی گیرم اما اگه تکرار بشه بنده رفتار دیگه ای پیش می گیرم.
با گونه هایی بر افروخته و شرمگین کنار نرگس نشستم. او با لحنی دلسوزانه گفت:
ــ چرا دیر کردی؟ دلگیر نشو امروز چند نفر دیگه هم مثل تو دیرتر از استاد اومدند.
با صدای تذکر استاد به سمتش نگریستیم و سکوت کردیم. آن ساعت استاد معارف تقریبا یک فصل از کتاب را توضیح داد و کلاس را ترک کرد. رو به نرگس با نگرانی گفتم:
ــ خیلی بد شد روز اول آشنایی با استاد معارفمون این طور آغاز شد. از این به بعد باید سعی کنم زودتر حرکت کنم.
ــ راستی تو رو، توی خوابگاه دانشجویان ندیدم به نظرم تهرونی نیستی!
چرا تو هم مثل دیگران تو خوابگاه نیستی؟
ــ قبل از شروع دانشگاه پدرم خونه ای تو همین حوالی برام خرید تا راحت باشم، البته مادربزرگم با من زندگی می کنه.
ــ چه خوب، پس تو تهرون تنها نیستی خوش به حالت.
ــ با لحنی کنجکاوانه رو به او گفتم:
ــ تو مال کدوم شهری نرگس جون؟
ــ اهل مشهدم.
ــ وای خدا جون شهر مقدس آقا امام رضا! دختر، تو چه سعادتی داری!
نرگس با لبخند گفت:
ــ اگه دوست داشته باشی می تونی تو تعطیلات عید نوروز با مادربزرگت به شهرمون بیای از مهمونایی چون شما خونواده ام خوشحال می شن.
ــ البته به شرط این که جنابعالی هم با قدومت شیراز رو مزین فرمایی.
ــ تا ببینم خدا چی می خواد، من که از خدامه به شهر شما بیام.
صحبت های من و نرگس آن قدر گل انداخت که نفهمیدیم چه وقت کلاس بعدی شروع شد. با ورود استاد همگی سر جایشان قرار گرفتند و فضای کلاس یک پارچه سکوت گشت. پس از آشنایی و سخنان متعارف، استاد تدریس آن ساعت را انجام داد و کلاس را ترک کرد. ساعت بعد وقت بیکاریمان بود و یک ساعت آخر ریاضیات داشتیم. با یادآوری نازنین و نیوشا لبخند بر لب آوردم. نرگس سقلمه ای به دستم زد و گفت:
ــ چی شده؟! الکی خوش!
با لبخند به چهره اش نگریستم و گفتم:
ــ به یاد دوستان دیروز افتادم، اگه یادت باشه قبل از آشنایی با تو با اونا برخورد کردم.
نرگس سرش را به تایید سخنم تکان داد و گفت:
ــ حالا یادم اومد، اون دو تا شیطون اسمشون چی بود؟
ــ نیوشا و نازنین، به نظرم می تونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.
نرگس با لحنی فکورانه جواب داد:
ــ ببینم چی پیش میاد، دوستی با اون دو نفر نیاز به تامل داره
ــ ( ) نفهمیدم تو به راحتی با من هم صحبت شدی حالا چه طور در مورد
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
اون دو تا اینطوری نظر می دی؟!
نرگس با تعلل گفت:
- شیوا جون ، به عنوان هم کلاسی لازمه باهات ارتباط برقرار کنم در مورد اونا هم فعلا نظری ندارم . تا بعد خودت که میدونی اونا از دانشجویان سال گذشته هستن هنوز به خوبی رو اونا شناخت نداریم.
به همراه هم بوفه ی دانشگاه رفتیم و هر کدام با تهیه ی تنقلاتی روی میز نشستیم و سرگرم خوردن شدیم. گرم صحبت بودیم که ناگهان با فرود آمدن دستی بر شانه هایم از ترس پریدم. شیلک خنده ی نیوشا بلند شد و با ناراحتی و چهره ای گرفته شانه هایم را مالیدم و گفتم:
- اصلا خوشم نیومد اگه قراره باهام شوخی کنی بهتره فقط صحبت باشه نه برخورد فیزیکی.
با حیرت به دهانم چشم دوخت و گفت:
- اِ، چه قدر نازک نارنجی هستی! طاقت یه شوخی ساده رو نداری. منو بگو گفتم چه قدر دختر با ظرفیتی هستی.
نرگس رو به نیوشا گفت:
- نیوشا خانم، اگه به دل نگیری این رفتار شایسته ی یه دختر تحصیل کرده نیست. در ثانی ما تو حال و هوای خودمون بودیم طفلکی شیوا جون ترسید. و هول کرد.
نیوشا با لحنی تمسخر امیز گفت:
- نفهمیدم جنابعالی وکیل اون هستی؟
از برخورد نابجای او نسبت به نرگس جا خوردم و به ناچار گفتم:
- ایشون از دوستان بنده هستن و مقل خودم دانشجوی سال اوله.
نیوشا ابروان کمانی و کشیده اش را بالا انداخت و گفت:
- هان، حالا دوزاریم افتاد شیوا خانم رفیق تازه پیدا کرده و ما هم اَخ شدیم.
- نیوشا ، اشتباه می کنی. من اصلا حواسم به تو نبود و یهویی هم چین عکس العملی از خودت نشون دادی طبیعتا منم ترسیدم.
نازنین هِن هِن کنان به نزد ما آمدو برایمان سری تکان داد و رو به نیوشا گفت:
- دختر کجایی؟زودتر بیا کلاسمون شروع شد.
نیوشا با چهره ای اخمو سری به علامت مثبت به او تکان دااد و گفت:
- مثل این که معارفه ی امروز ما خوشایند نبود، فعلا با اجازه تون.
با تعجب از رفتار خشک و عاری از ادب نیوشا به سمت نرگش چشم دوختم. او هم مات و متحیر شانه هایش را بالا انداخت و سکوت کرد. ساعت ریاضیات استاد تند و تند روی وایت برد اعداد و ارقام را می نوشت و در مورد درس جدید توضیح می داد. پس از پایان یافتن ساعتو یادداشت برداشتن جزوه ی مربوط به درس، استاد کلاس را ترک کرد. به اتفاق نرگس وسایل روی میز را جمع کردیم و قبل از اینکه از کلاس خارج شویم یکی از دانشجویان پسر سمت ما آمد و با لحنی شرمگین گفت:
- ببخشید خانما این ساعت حالم خوب نبود و نتونستم از مطلبی که استاد درس داد یادداشت بردارم اگه براتون مشکلی نباشه ازتون تقاضا می کنم نوشته تون رو در اختیارم بذارید. قول می دم فردا براتون بیارم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
19 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۱-۰۵-۹۷, ۰۸:۴۳ ق.ظ)، rmina (۱۱-۰۴-۹۹, ۱۲:۰۷ ب.ظ)، R a n A (۲۴-۰۳-۹۷, ۰۵:۰۷ ق.ظ)، طوبی (۲۷-۰۳-۹۹, ۰۳:۴۷ ب.ظ)، Juli (۱۰-۰۶-۹۷, ۱۰:۲۸ ق.ظ)، سارا1339 (۰۱-۰۳-۹۸, ۱۱:۳۷ ب.ظ)، taranomi (۲۳-۰۳-۹۷, ۰۹:۴۸ ب.ظ)، Ehsani (۲۹-۰۳-۹۷, ۰۶:۳۵ ق.ظ)، محمد پورعلی (۲۸-۰۳-۹۷, ۰۲:۵۷ ق.ظ)، hajarkhanloghi (۲۸-۰۳-۹۷, ۰۹:۴۱ ب.ظ)، ریحانه سادات (۳۰-۰۳-۹۷, ۰۴:۳۴ ب.ظ)، بهار شیراز (۰۱-۰۶-۹۷, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، ایلمان سایمان (۱۶-۰۸-۹۷, ۱۲:۲۴ ق.ظ)، shfaty (۱۳-۱۲-۹۷, ۰۳:۳۴ ب.ظ)، rahel mohammadi (۰۹-۰۸-۹۷, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، دکی جوووون (۲۰-۰۱-۹۸, ۰۷:۳۸ ب.ظ)، Cara76 (۳۰-۰۸-۹۸, ۰۹:۱۴ ق.ظ)، طیبه دایان (۰۷-۱۱-۹۸, ۰۶:۱۴ ق.ظ)، sarvenazb (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۶:۱۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان