انجمن ايران رمان



رمان عصر پاییزی | شیوا امیرپور
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۶:۴۲ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: ملکه برفی
پاسخ 97
بازدید 7074

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عصر پاییزی | شیوا امیرپور
#91
صبح که بلند شدم خونه برعکس روز قبل خیلی آروم بود عمو که دیگه بازنشسته بود و راحت واسه خودش میگرفت تا لنگ ظهر میخوابید خاله هم تو بغـ ـل عمو یه جای

امن و گرم پیدا میکرد و تا ساعت 11 حداقل خواب بود رفتم تو آشپزخونه که گوشیم زنگ خورد با همون صدای خواب آلودم جواب دادم

من-بله!؟

-صبح بخیر خرس خوابالو

من-خرس خوابالو....استغفرالله دهنمو باز نکنا

خندید و با همون صدای نکرش که توش هنوزم خنده بود گفت

سپهر-صبحانه خوردی؟

من-نچ تازه میخوام میل کنم

سپهر-اوه مای گاد باشه پس من تا ربع ساعت دیگه میام دنبالت آماده باش

من-مگه چه خبره؟ربع ساعته چند تا کار رو انجام بدم؟

سپهر-ونوسک امروز خیلی کار داریما عجله کن به نسیمم زنگ بزن بگو آماده باشه

شوهر مارو نگاه یعنی هم میخواد با محبت صحبت کنه هم بگه رو حرف من حرف نزن

من-باش بابا

سریع یه لیوان شیر خوردم و رفتم اماده شدم یه تونیک کوتاه صورتی خیلی ملایم با شلوار سفید دمپا تنگ و شال سفید و یه روژه صورتی ملایم و کیف سفیدم واقعا

تو ربع ساعت اماده شدم مرسی وقت شناسی !

داشتم کفشای بندی سفیدم رو میپوشیدم که آیفون زنگ خورد سریع خودم پرت کردم تو ماشین و بدون سلام و هیچی با صدای بچه گونه و جیغی به جلو اشاره

کردم و گفتم

من-پیش به سوی خستگی

سپهر همونطوری با تعجب نگام میکرد بلند خندید و لپم و کشید و راه افتاد

سپهر-مثل بچه راهنمایی ها اومدی بیرون دختر یه کرمی چیزی میزدی

کاملا مشخص بود میخواد حرص منو در بیاره چون اصولا از آرایش زیاد بدش میاد همیشه به یه رژ قانعه مثل خودم مرسی تفاهم

-همینه که هست

سپهر-باش بابا حالا نزنمون

نسیمو که سوار کردیم تصمیم بر این شد که اول بریم سراغه تخـ ـت و مبل و میز آرایشی سپهر اصرار داشت که ما فقط نصف جهزیه رو بگیریم ولی عمو میگفت من

فقط همین یه دخترو دارم میخوام براش سنگ تموم بزارم قربونش بشم هیچوقت هیچی از پدری برام کم نذاشت که هیچی همیشه فراتر از یه پدر برام وقت و انرژی

گذاشت تو این سه هفته همش یه پامون تو بازار بود یه پامون تو دانشگاه و بیمارستان واقعا خسته شدیم و انرژیمون صفر بوداین یه هفته ی آخر هم بخاطر یه رسم

مزخرف نمیتونستم سپهر رو ببینم سپهرینا تو خانوادشون رسم دارن که عروس و داماد از یه هفته قبل از عروسی نباید هم دیگه رو نه ببینن نه با هم حرف بزنن دلم

واسه سپهر و مهربونیاش تنگ شده بود....
سپاس شده توسط:
#92
سپهر

دیگه داشتم کلافه میشدم الان پنج روزه که عروسکمو ندیدم دلم برای خنده هاش و شیطنتای بچه گانش پر میکشه وای که چقدر حرص دادنش لذت بخشه وقتی

کم میاره و نمیتونه جواب بده و به جلز و ولز میفته دلم میخواد یه لقمه ی چپش کنم فقط دو روز تا عروسی مونده خدا کنه تا دوروز دیگه دلم طاقت بیاره و نرم

سراغش تو این پنج روز که غزل کلافم کرده از بس راه میره بهم تیکه میپرونه از بچگی خیلی با غزل صمیمی بودم و همه چیزمو بهش میگفتم وقتی بهش گفتم که

بین من و ونوس تا بحال هیچ چیزی اتفاق نیوفتاده اول به گوشهای خودش شک کرد و بعدم به عقل من هی میگفت مگه خر گیر آوردی؟! ولی خب چکار کنم حقیقت

واقعا اینه که من تا بحال به خودم اجازه ی بـ ـوسیدن گونشم ندادم البته اگه بخوایم حرکت ناگهانیه ونوس رو وقتی خونه رو دید فاکتور بگیریم خیلی سخته که جلوی

خودمو بگیرم و در برابر لبای وسوسه کنندش مقاومت کنم و غرق چشمای به رنگ شبش نشم

ونوس

با حس ترس و اضطراب از خواب بیدار شدم دیشب تا صبح خوابم نبرد و فقط سه ساعت خوابیدم رفتم توی روشویی و دست و صورتم رو شستم حوله رو که آوردم

پایین از چیزی که دیدم وحشت کردم چشمام پف کرده بود و قیافم مثل دراکولا شده بود یه وای بلند گفتم که باعث شد صدای نسیم از پشت در بلند بشه

نسیم-چت شد ونوس؟

با شتاب در روشویی و باز کردم نسیم تا منو دید پقی زد زیره خنده خودم اعصابم خورد بود با خنده ی نسیم حرصی تر از قبل شدم گوشه ی آستینمو گرفت و کشون

کشون بردم تو آشپزخونه و نشوندم پشت میز نسیم-یالا بشین بلومبون که داره دیر میشه این مهشاد(آرایشگر) سر منو میکنه ها

وقتی دید نشستم و چرت میزنم خودش تند تند لقمه گرفت و چپوند تو دهنم انقدر پشت سرهم اینکارو انجام داد که بعد از پنج لقمه دیگه داشتم میترکیدم چشم که

روی هم گذاشتم زیر دست مهشاد بودم موهام چون لخـ ـت بود به زور هزار نوع تافت و گیره نگهشون داشته بود انقدر این موهای من بدبخت رو کشید که سرم داشت

میترکید بعدشم بعد از کلی با نسیم سر و کله زدن به خواست خودم یه ارایش ملایم برام کرد مهشاد رفت تا با یکی از شاگرداش دعوا کنه که برام پیام اومد از طرف

سپهر بود خندم گرفته بود آخرشم دلش طاقت نیاورد پیامو باز کردم ....
سپاس شده توسط:
#93
لبخند روی لـ ـبم عمیق تر شد کارخونه ی قند سازی یهو تو دلم آب شد

سپهر-حق نداری موهاتو رنگ کنیا رژتم بگو قرمز باشه

خوبه که بهشون گفتم موهامو رنگ نکنن وگرنه الآن نمیدونستم جواب سپهر رو چی بدم آرایشمم چون ملایم بود یه روژ قرمز واسش خوب بود مهشاد اومد و به کارش

ادامه داد پوشیدن لباسم زیاد سخت نبود و با کمک نسیم و یکی از شاگردهای مهشاد لباسمو تنم کردم لباسم مدله دکلتـ ـه ای بود و بالاش سنگای ریز خیلی قشنگ

کار شده بود و دامنش از پشت بلند بود و اخریه تیکه تور هویه کاری شده بود و دکلتـ ـه کیپ تنم بود و لباسم در عین سادگی خیلی شیک و توی چشم بود آرایشمم

طلایی و فیروزه ای بود که واقعا قشنگ بود سایه ی پشت چشمم فیروزه ای و روش با طرح های اکلیدی طلایی شده بود و طرحشم ستاره بود عاشق سایم شدم و

رژ قرمز توی صورتم خود نمایی میکرد از بقیه ی چیزام که بگذریم میرسیم به موهام موهام رو بالا بسته بود و چون زیاد بود خیلی خوب ازش استفاده کرده بود دسته

دسته پیچونده بودشون مثل یه مار بلند که کلی دور خودش چرخیده و جلوشو یه تل پر نگین گذاشته بود خیلی قشنگ شده بود و پشتشم تور مخصوص لباسم و

گذاشته بود که خیلی بلند بود باید اعتراف کنم سرم واقعا خیلی سنگین شده بود ناهار نتونسته بودم بخورم خیلی گرسنم بود ساعت حدودا هفت بود که صدای بوق

ماشین اومد نسیم رفت لب پنجره همچین با هیجان این جمله رو گفت که یه لحظه فکر کردم خودش عروسه

نسیم-سپهر اومد با کمک مهشاد شنلم رو سرم کردم و رفتیم سوار آسانسور شدیم همش استرس داشتم ولی لحظه شماری میکردم برای دیدن سپهر آسانسور

ایستاد و بیرون اومدیم نسیم دامنمو از پشت گرفته بود دردسری بود خلاصه بعد از کلی دردسر رسیدیم به در سپهر توی اون کت و شلوار مشکی فوقالعاده شده بود

میلاد و غزل و شوهرش و عمو رضا و خانومش و خاله هم بودن فکر کنم همه ی مراسم رو سپردن به محمد و عموی بیچاره قربونش برم سپهر چه جیگری شده بود با

یه لبخند بزرگ اومد طرفم و و دسته گل قرمز رز رو داد دستم

سپهر- دلم خیلی برات تنگ شده بود فرشته ی من

فیلم بردار نمیذاشت درست همو نگاه کنیم و از دلتنگیمون کم بشه هی راه میرفت میگفت اینکار کنید اونکار کنید با یه بدبختی رفتیم سوار ماشین جدیدمون شدیم

یه لکسوزسفید که واسه عروسی با گل رز قرمز تزئینش کرده بودم تو ماشین که نشستیم سپهر برگشت و زل زد بهم منم چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم با بهت

گفت

سپهر-محشر شدی

خندم گرفته بود انگار ادم فضایی دیده

من-ممنون

از حالت بهت در اومد و با خنده گفت

سپهر-نه جدا فکر نمیکردم با یه ارایش حسابی انقدر تغییر کنی البته خودت خوشگلتری تا پشت اینهمه تزئینات دلم برات خیلی تنگ شده بود

من-منم همینطور خیلی

بالاخره بعد از یک دقیقه سپهر چشم ازم برداشت و ماشینو روشن کرد و دستمو گرفت تو دستش یه دستش به فرمون بود و با اون یکی دستش دست منو گرفته بود

دستمو آورد بالا و به لبش نزدیک کرد و یه بـ ـوسه ی طولانی بهش زد روی ابرا بودم احساس میکردم همش خوابه بهش نگاه کردم و خیره شدم تو چشماشو لبخندم

نشونه ی علاقم بود ....
سپاس شده توسط:
#94
از آتلیه و عکس گرفتنا نگم بهتره چون عکاسه دیوونمون کرده بود هی میگفت اینکارو بکن اونکارو نکن تالاری که توش مراسم داشتیم باغ خیلی بزرگی داشت که

تصمیم گرفته بودیم مراسم رو توی باغ بگیریم و بیخیاله سالن بشیم وقتی وارد شدیم همه دورمون جمع شدن و روی سرمون نقل میریختن و سانازم اسفند رو دوره

سرمون میچرخوند یکی یکی بزرگترا اومدن و باهامون روبـ ـوسی کردن و برامون آرزوی خوشبختی کردن عمو که اومد یه حالی غریبی داشت بغض توی گلوشو راحت

احساس کردم دستمو که بخاطر روبـ ـوسی کردن با بزرگترا از دست سپهر جدا کره بودم رو توی دست سپهر گذاشت و روبه سپهر گفت

عمو-پسرم این دختر تا حالا دست من امانت بوده از بچه های خودم برام عزیزتره از الانم دست تو امانته امانت داره خوبی باش

بغض به گلوم چنگ انداخت سپهر یه لبخند رضایت بخش زد و دستشو روی چشمش گذاشت و چشماش و باز و بسته کرد که یعنی به روی چشمم بعدم میلاد اومد و

بعد رو بـ ـوسی با من و دست دادن با سپهر روبه سپهر گفت

میلاد-سپهر خودت خوب میدونی که از جونم برام عزیزتره یه قطره اشک بریزه خونت پای خودت حساب کن

محمدم اومد و به سپهر سفارشات لازم و کرد و گفت میدونم خوشبختش میکنی

بعدشم منو کشید تو بغـ ـلشو یه بـ ـوسه روی پیـ ـشونیم زد عاشق خانوادم بودم عاشق میلاد عاشق محمد عاشق خاله و عمو عاشق مامان و بابایی که دیگه نیستن ولی

مطمئنم الان دارن منو میبینن مامان منو میبینی مگه نه؟مطمئنم که میبینی بابا نگاه کن دخترت لباس عروس تنشه میبینی؟ بغض داشت خفم میکرد محتاج یه

شونه بودم تا سرمو بزارم روش و زار زار گریه کنم سپهرم انگار متوجه شده بود به دستم یه فشار کوچیک آورد و اونم همین حسو داشت عروسی دو تا بچه یتیم بود

که بخاطر یتیم بودنشون محبت دیگران بیشتر نصیبشون شده بود به جایگاهمون رسیدیم و نشستیم بقیه که از اطرافمون پراکنده شدن برگشتم طرف نگاه پر

محبتش رو بهم دوخت

سپهر- من کنارتم به کمبود ها فکر نکن

همین یه جمله کلی حرف پشتش بود دلم آروم گرفته بود همه اون وسط میزدن و میرقصیدن تا زمانی که عاقد اومد اون خطبه رو میخوند و من قرآن دفعه ی اول

عروس رفته گل بچینه دفعه ی دوم عروس رفته گلاب بیاره

دفعه ی سوم.....

عاقد-عروس خانوم بنده وکیلم ؟...
سپاس شده توسط:
#95
قرآن رو بـ ـوسیدم و سرمو زیر نگه داشتم با این بله من ماله سپهر میشدم و زندیگم رنگ شادی میگرفت به امید شادی زندگیم

من- با اجازه ی همه ی عزیزانم با اجازه ی پدر و مادرم که تو جمعمون نیستن ولی خیلی وقته پیش اجازشونو صادر کردن بله

مجلس با حرف من ساکت مونده بود بعد از بله گفتن سپهر مجلس رفت رو هوا و صدای کل کشیدن مادره ساناز مجلس رو شاد تر کرد بعد از اینکه همه رفتن وسط

برای رقص و هواس کسی نبود سپهر نتونست تحمل کنه و سوالشو پرسید

- پدر و مادرت کی اجازشونو صادر کردن؟

من-ای فضول

سپهر- خب بگو دیگه

من- اومدن تو خوابم گفتن انتخابت درسته

یاده اون شب افتادم با مامانینا داشتیم میرفتیم لباس عروس بگیریم تشویقم میکردن و میگفتن انتخابت درسته ولش کن بابا بهش فکر نکنم بهتر شبم خراب میشه

من-وای سپهر

سپهر- چی شده؟

من- سرم داره میترکه

اومد یه چیزی بگه که غزل اومد بالای سرمون و دست دوتامونو کشید و اروم آروم برد وسط جمع تا حالا موقع رقصیدن اینهمه چشم دنبالم نبوده خیلی استرس داشتم

خوب میرقصیدم اما نه جلوی اینهمه چشم وقتی شروع کردیم به رقصیدن تازه فهمیدم سپهرم بلد بوده و رو نمیکرده ها چنان میرقصید که منم خیلی راحت باهاش

همراه شدم اول یکم رقص ایرانی که من خیلی خوب بلد بودم و بعدشم با عوض شدن موزیک رقص تانگو صورتامون به فاصله ی دو سانتی از هم قرار داشت غرق

عسل چشماش بودم

ماشینا پشت سرمون بوق میزدن دسته گلمو از شیشه ی ماشین داده بودم بیرون و با اون یکی دستمم دست سپهر و گرفته بودم صدای آهنگ خیلی بلند بود و هر

دومون باهاش میخوندیم

یه صبح دیگه یه صدایی توی گوشم میگه

ثانیه های تو داره میره امروزو زندگی کن

فردا دیگه دیره نم نم بارون میزنه به کوچه و خیابون

یکی میخنده یکی غمگینه زندگی اینه

همه ی قشنگیش همینه خورشید و نور و

ابرای دور و هر چی که تو زمین و آسمونه

بهم انگیزه میده رها کن دیروز و

زندگی کن امروزو هر روز یه زندگیه دوبارس

یه شروع جدیده دوست دارم زندگی رو ....
سپاس شده توسط:
#96
امیدوارم زندگیمونم مثل این آهنگ با نشاط و امید شروع بشه به خونه که رسیدیم بعد از کلی ابغوره گرفتن که البته اجازه ندادم اشکام بریزه رفتیم

داخل خونه

دستامون هنوز تو دست هم بود و ما بودیم و خوشبختی ما بودیم یه زندگی که داشت بهمون لبخند میزد ما بودیم و یه آینده ی روشن تو حال و هوای

خودم بودم که از

زمین کنده شدم سپهر رو دو تا دستش بلندم کرد

سپهر- دیگه ماله خودمی

سرشو آورد نزدیک صورتم و نزدیک و نزدیک تر شد چشمام به طور خودکار بسته شد و داغی لبـ ـاش رو روی لبـ ـام حس کردم به طعم خوشبختی با ولع لبـ ـام و میبـ ـوسیید

و به طرف در حرکت میکرد به پله ها که رسیدیم داشتم نفس کم میاوردم دو تامون سرمون و کشیدیم عقب سرمو گذاشتم رو شونش و اون از پله ها بالا میرفت

من- دوستت دارم

سپهر-هیچوقت به پای عشق من نمیرسه

رفت داخل اتاق و در رو با پاش بست و منو گذاشت روی تخـ ـت و لبخند زد

سپهر-لباسات رو عوض کن و استراحت کن

بعدم از اتاق رفت بیرون اولین بـ ـوسمون اولین شب شروع زندگیمون لباسام رو در آوردم که سپهر هم اومد داخل اونم لباساشو عوض کرد و کمکم کرد که موهامو باز

کنم و رفت که دوش بگیره و منم ارایشم رو پاک کردم و توی حمـ ـام طبقه ی پایین دوش گرفتم و وارد اتاقمون شدم اتاق من و سپهر اتاق ما حالا من و سپهر ما بودیم

روی تخـ ـت دراز کشیدم و اونم کنارم دراز کشید و منو کشید تو بغـ ـلش انقدر سفت فشارم میداد که داشتم باهاش یکی میشدم بی تابی رو از توی تک تک حرکاتش

حس میکردم منو برگردوند طرف خودش با موهای جلوم بازی میکرد

سپهر-ونوس دیگه طاقت ندارم اجازه میدی؟

نمیدونم شاید عاشق همین اقا بودنش شدم اجازه گرفتنش خوشحالم میکرد چشمام رو باز و بسته کردم و با یه لبخند رضایت خودم رو اعلام کردم خارج شدن از

دنیای دخترونم به دست سپهر خوشبختی بود عاشق زندگیم بودم ناخودآگاه همه ی خاطراتم از جلوی چشمم رد میشد ....
سپاس شده توسط: sadaf
#97
اولین باری که توی دانشگاه دیدمش برخورد اولمون توی کافه پیش پا کردنم وقتی شربتا رو جا به جا میکردم خونه ی توی شمال آغـ ـوش گرمش غش

کردنم توی فروشگاه گیتار زدنش و ابراز علاقش و بعدش ملاقاتهای پنهونیمون مادر آرمان قهر کردنمون و بعد تولدش و جدایی و بعد بارها رنج و

خودخوری تا اون عصر پاییزی عصری به شیرینی نگاه عسلیش عصری به شیرینی زندگی که حالا مال ما بود .

بهت پیله کردم نمیمونی پیشم

نه میمیرم اینجا نه پروانه میشم

از عشق زیادی توروخسته کردم

تو دورم زدی خواستی دورت نگردم

بازم شوریه اشکو لب های سردم

من این بازیو صد دفعه دوره کردم

دنه راهی نداره گمونم قراره

یکی دیگه دستامو تنها بزاره

دیگه توی دنیا به چی اعتباره

کسی که براش مردی دوست نداره

من و بغض و بارون سکوت خیابون

دوباره شکستم چه ساده چه آسون

به پاتم بسوزم تو شمعم نمیشی

توحوای دنیای آدم نمیشی

غرورت گلومو به هق هق کشیده

آدم که قسم خوردشو دق نمیده

منو تو یه عمره دو تا خط صافیم

شده عادت ماکه رویا ببافیم

بشینیمو عشقو به بازی بگیریم

واسه زندگی کردنامون بمیریم

چه سخته تو تنهایی شرمنده میشی

ماها قهرمانیمو بازنده میشیم

مثل عصر پاییزی رنگ ورومون

واسه خیلی ها خاطرست آرزومون

دیگه توی دنیا به چی اعتباره ؟؟

کسی که براش مردی دوست نداره

منو بغض و بارون سکوت خیابون

دوباره شکستم چه ساده چه آسون

به پاتم بسوزم تو شمعم نمیشی

تو حوای دنیای آدم نمیشی

غرورت گلومو به هق هق کشیده

آدم که قسم خوردشو دق نمیده

مثل عصر پاییزی ...مثل عصر پاییزی ...مثل عصر پاییزی

(عصر پاییزی از مرتضی پاشایی)

نویسنده :شیوا امیرپور

10/08/1393

18:47
سپاس شده توسط: sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 107 44,728 ۲۰-۱۰-۹۶، ۰۵:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: N.a.f.a.s
  رمان ویلای پر دردسر | ayanz.m و Elena.A ملکه برفی 117 15,468 ۳۰-۰۹-۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: author
  رمان دیدار تلخ | mahsa84 ملکه برفی 149 6,808 ۱۹-۰۹-۹۶، ۰۷:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 115 49,837 ۰۸-۰۷-۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من يك مطلقه ام | ياسمن ملکه برفی 74 76,066 ۳۰-۰۶-۹۶، ۰۱:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Foruzan
  رمان ضربان | mahtab26 sadaf 152 40,308 ۲۵-۰۶-۹۶، ۰۹:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: Behnaz.ph
  رمان استایل | هما پور اصفهانی و Doni.M sadaf 56 28,432 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 26,152 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۷:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: حدیث79
  رمان مـ ـستأصل... | yegane☻ sadaf 25 4,648 ۲۹-۰۵-۹۶، ۱۱:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: rezaie
  رمان دزد خودتی | روژانو محمدی ~ MoOn ~ 109 24,452 ۱۸-۰۵-۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: SHIRINSH

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
18 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
Lisa (۰۵-۰۹-۹۴, ۱۲:۴۲ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۵-۰۴-۹۴, ۰۲:۲۸ ب.ظ)، fatameh (۲۰-۰۹-۹۴, ۰۲:۳۴ ب.ظ)، هرچی (۲۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۳۳ ب.ظ)، برف سیاه (۲۶-۱۱-۹۵, ۱۰:۲۹ ب.ظ)، زهرا 145 (۲۰-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۹ ق.ظ)، حوال (۲۱-۰۳-۹۶, ۱۲:۳۷ ق.ظ)، mehrad (۰۶-۰۹-۹۵, ۰۱:۰۳ ب.ظ)، گلمن (۲۳-۰۸-۹۵, ۰۹:۰۱ ق.ظ)، mansoureh.80xz (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، 1351 (۰۸-۱۲-۹۵, ۰۲:۰۸ ب.ظ)، طلادخت (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۲:۲۱ ب.ظ)، bmbm (۰۲-۰۹-۹۵, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، 0067256074 (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، Mariam33 (۰۲-۰۹-۹۵, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، ava1485 (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۳:۱۷ ب.ظ)، azeeeee (۱۴-۰۹-۹۵, ۱۰:۴۲ ب.ظ)، زهر73 (۱۲-۰۶-۹۶, ۰۸:۵۳ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان