انجمن ايران رمان



رمان عملیات مشترک | godness
زمان کنونی: ۳۱-۰۲-۹۷، ۰۹:۲۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: Nasrin1993
پاسخ 139
بازدید 64336

امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عملیات مشترک | godness
کلافگی ام را به مشتم ریختم و موهایم را چنگ زدم.سرم در حال انفجار بود.رایان تنها دارایی من بود.لیسا بی تفاوت چهار زانو روی تخـ ـت نشست و گفت:مدرک چی داری که به درد بخوره و بتونیم از اون شروع کنیم
حواسم پرت بود
-کام آن جسی،با این وضع نمی تونیم چیزی رو حل کنیم
راست می گفت باید خودم را کنترل می کردم.برگه ها و پرونده ها را از زیر تخـ ـت بیرون کشیدم و مقابلش قرار دادم.به سمت روشویی سرویس بهداشتی رفتم و آب گچدارش را به صورتم زدم.باید خودم را جمع و جور می کردم.من این بازی را بهم می زدم
-این عددها چیه؟چقدر شبیه رمز عملیاتیه
-مهم ترین سرنخمون، مردی که به خونه ی رایان حمله کرده بود این رمز رو تو گوشی اش داشت.
لیسا چشم های آبی اش را ریز کرد و گفت:اگه حدس تو درست باشه و اونا خودشون مرد فرستاده باشن که گیر بیفته این رمز چه معنی می تونه داشته باشه؟
-نه نه،من فکر نمی کنم این رمز هم جزیی از نقشه باشه اتفاقاً می تونه مهم ترین بی احتیاطی مرد باشه و بهترین سرنخ واسه ما
-منظورت چیه؟
-ببین خود ما وقتی رمز عملیاتی بهمون می دن چیکار می کنیم؟
-خوب معلومه بعد از این که حفظ کردیم می سوزنیم
-اما این مرد رمزو سیو کرده بدون اینکه از بین ببرتش،این نمی تونه دستور بالا دستی ها باشه مطمئناً بی احتیاطی محض خودشه
-عددهای پیش فرضش با رمزای عملیاتی ما فرق داره
-نکته اش دقیقاً همین جاست یعنی درست با شیوه ما اما با عددهای کاملاً متفاوت
لیسا ابروهای بالا انداخت و گفت:و این یعنی تمام این عملیات ها داره به اسم عملیات های نظامی کشور بایگانی می شه،دارن کارشون بیمه می کنن اگه روزی قرار به بازرسی بشه به اسم حفاظت امنیت ملی خودشون رو تبرئه می کنن.
برگه ای به دست لیسا دادم
-این عددها را با برنامه ای که رمزهای عملیاتی خودمون رو صادر می کردن در آوردم.امشب قبل از هر چیزی رمز این مرد را تو سایت سازمان سرچ کن.بعد هم این عددهای که به دست آوردم سرچ کن ببین چیزی گیرمون میاد یا نه
لیسا برگه ها را تا زد و توی کیف دستی کوچکش قرار داد.
-مدرک دیگه ای هم هست؟
چاقو ضامن دار مرد را مقابلش گرفتم و ضامنش را رها کردم.اسم هک شده روی بدنه تیغ چاقو رو نشانش دادم
-شاید کاملاً بی ربط باشه اما این اسم واسم عجیبه،یعنی می دونی که کلکسیون سلاح سرد جمع می کردم اما هیچوقت به اسم همچین شرکتی بر نخوردم.اما چاقوش کاملاً حرفه ای دیزاین شده
-دنبالش رو بگیر،توی شرایطی که هستیم از کوچکترین نشونه ها هم نمی تونیم صرفه نظر کنیم.
لیسا از روی تخـ ـت بلند شد و به سمت در رفت
-من برم دیگه می ترسم به نبودنم شک کنن
چاقو را بستم و روی بقیه مدارک قرار دادم
-مواظب باش چیزی نفهمن،مخصوصاً جک،وقتی فرمانده می تونه عامل نفوذی باشه دیگه به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد.
-مواظبم اما تو هم اینقدر بد بین نباش،اینا هم دوره ما بودن هر چی نباشه مدت ها باهاشون زندگی کردیم.
انگشت اخطارم را بالا آوردم و مقابل چشمان لیسا قرار دادم
-لیسا به هیچ عنوان به کسی اعتماد نمی کنی می فهمی؟همینجوری هم داریم روی لبه تیغ مرگ و زندگی راه می ریم
-باشه بابا عصبانی نشو
لیسا رفت و من ماندم و هزار و یک دلشوره ای که همه به رایان ختم می شد.نگاهی به ساعت مچی روی میز انداختم ساعت از 12 گذشته بود اما هنوز خبری از رایان نشده بود.باید هشدار های لازم را می دادم انقدر بی پروا خودش را به بازی می زد که همچین نکته روشن و واضحی از چشمانش دور مانده بود.
ساعت از 2 گذشت کم کم داشتم از آمدنش ناامید می شدم که به در کوبید.در را باز کردم و با عصبانیتی که ناشی از کلافگی ام بود گفتم:بد نبود یه نگاه به ساعت بندازی
سوئیچ ماشینش را روی میز پلاستیکی گوشه اتاق گذاشت و روی صندلی نشست.خستگی از صورتش می بارید
-تو رو خدا یه امشبو غر غر نکن.نابودم از خستگی
دلم برای خط درهم پیـ ـشونی اش ضعف رفت برای لحن خسته اش مُرد.بی هوا به سمت گاز رفتم و کتری را پر از آب کردم و روی گاز گذاشتم.از نداشتنش می ترسیدم.از اینکه حسرت این روزهای نصفه نیمه ما بودنمان به دلم بماند.ترس نیرو شد و به پاهایم ریخت.صندلی اش پشت به من بود و چشم هایش را بسته بود.انگشتان دستم را دو طرف پیشانی اش قرار دادم و شروع به ماساژ دادن کردم.جا خوردنش را از نبض گرفتن رگ های زیر انگشتم به راحتی می توانستم لمس کنم.
چند لحظه ای بی حرف گذشت.چه کسی می توانست رایان را از من بگیرد وقتی هنوز طعم بـ ـوسه هایش را نچشیده بودم؟
دست خودم نبود.ترس نبودنش به دلم چنگ می انداخت.خم شدم و روی سرش را بـ ـوسیدم.آرامش به تمام رگ و پی ام تزریق شد.
-بهتری؟
دستانم را از صورتش جدا کرد بدون آنکه برگردد دستم را به سمت لبـ ـهایش برد و بـ ـوسه ای به کف دستم زد. دستم گر گرفت.
-تو باشی من همیشه خوبم
دستم را زا دستانش جدا کردم و به سمت آب جوش رفتم.لیوان چای تازه دم را مقابلش گذاشتم و روی تخـ ـت نشستم.نگاه از چشم هایش بر نمی داشتم.نکند روزی در حسرت دیدن صورتش بمانم!
رایان نفس عمیقش را بیرون داد و گفت:چی این همه به هم ریختت؟
-نبودنت
ابروهایش بالا رفت،منظورم را نگرفته بود.خودم هم نمی دانستم این حرف چجوری از دهن من بیرون پریده.با این وجود قافیه را نباختم.
-ماموریت اخر هفته تله است،می خوان...می خوان تو رو شکار کنن
-چی؟
همه چیز را برایش توضیح دادم همه چیز را.دو دوتا هایمان چهار می شد و همه ی نشانه ها حدس و گمانمون را بیشتر و بیشتر تایید می کرد.
-حق با تو،منه احمق چرا به این موضوع فکر نکردم
چشم هایم بی اختیار دو دو می زد و نگران بود:حالا می خوای چیکار کنی؟
-حالا که بازی دوست دارن ما هم بازی می کنیم.ببینیم دست کی پر زورتره
مهم نبود.توی اون لحظه هیچ چیز برای من و دل دیوانه ام مهم نبود،بازی مهم نبود،عملیات مهم نبود قتل پرنس و قاتل فراری هم مهم نبود فقط مهم این بود که رایان نرود.که رایان به من اطمینان بدهد پا به آن معرکه نمی گذارد.
به سمتش رفتم و رخ به رخش ایستادم.
-نمی ری رایان،بگو که نمی ری؟
دستش را بالا آورد و موهای روی پیشانی ام را کنار زد
-بادمجون بم آفت نداره خوشکله،نترس
نمی فهمیدم ،حرفش را نمی فهمیدم و می خواستم نرود
-این یعنی نمی ری؟
گونه ام را با پشت انگشتش نـ ـوازش کرد.
-این یعنی کار من همینه،نمی تونم نرم.این پرونده باید حل شه.
اخطار دادم که خطرناکه
چشمکی زد و گفت:می دونی چقدر عاشق خطرم
اون مال قبل از بودن من بود باید می فهمید که از الان اون فقط خودش نیست من هم هستم.خشم به چشمام نشست دستش را محکم کنار زدم و گفتم:نمی ذارم بری،حتی اگه به قیمت زخمی کردنت باشه نمی ذارم بری
-تو چرا اینقدر نگران منی؟
اعتراف نمی کردم.هیچوقت قبل از او اعتراف نمی کردم.
-پرونده ام نیمه کاره می مونه


 
پاسخ
سپاس شده توسط: leila5514 ، عسل6
(۲۰-۰۶-۹۴، ۰۹:۲۹ ق.ظ)leila5514 نوشته: سلام عزیزم خسته نباشی رمانت خیلی زیباست در مورد جسیکا باید بگم اوایل داستانت خوب پیش میرفت یعنی دقیق مثل یه دختر اروپایی ولی از وقتی برگشته داره مثل یه دختر ایرانی احساسآتشو بروز میده بازم ممنونmara




ابروی بالا انداخت و گفت:تو که راست می گی
همانطور که خم شده بود و بند پوتین هایش را می بست سر بلند کرد و خیره به چشم های من گفت:جسیکا مانع کار من نشو،کار من زندگیمه
هنوز در را کامل باز نکرده بود که از پشت سرش دست دراز کردم و در نیمه باز را بستم.برگشت و صورتش در چند میلیمتری صورتم قرار گرفت.نفسش به صورتم می خورد و حس خوشایندی را به رگ هایم تزریق می کرد.چشمانم را به نگاهش سپردم.تهدید فایده نداشت
-منو تو می تونیم هر روز و هر ساعت با هم کلنجار بریم و جنگ و دعوا داشته باشیم،اما ته تهش خوب می دونی که من بد تو رو نمی خوام.به حرفام اهمیت بده من فقط می خوام ازت محافظت کنم
نگفتم که تمام هستی منی و در خطر بودنت کابـ ـوس روز و شبم می شه.
نگاهش برق می زد خیره به چشمهام گفت:این ماموریت لعنتی تموم بشه بهت ثابت می کنم که چقدر به بودنت اهمیت می دم
سرش را نزدیک تر کرد نفسش پیشانی ام را سوزاند لبانم نبض گرفت اما بـ ـوسه نرمش تخـ ـت پیشانی ام را نشانه گرفت.حسی باور نکردنی در من جاری شد.صداش خلسه ی شیرینم را در هم کوبید.
-بزار تموم شه،بزار تمومش کنم
رفت،رفت و من بیشتر در دغدغه نداشتنش دست و پا زدم،دغدغه نبودنش.باید کاری می کردم
روی تخـ ـت دراز کشیده بودم،خواب به چشمهایم نمی آمد،چیزی به طلوع خورشید نمانده بود که آلارم ایمیلم به صدا در آمد.لیسا بود.عکس ضمیمه شده را باز کردم و با دیدن عکس چشمهایم از حیرت باز ماند.تک جمله لیسا را خواندم"این نمی تونه اتفاقی باشه، می تونه؟"
به سمت چاقوی مرد رفتم و ضامنش را آزاد کردم. آرم هک شده روی بدنه ی تیغ را با عکس مقایسه کردم.هر دو چاقو از یک نوع بودن.باید شرکت سازنده این چاقو را پیدا می کردم.
تمام شب را برای پیدا کردن نام و نشانی از این شرکت سر کردم اما هیچی پیدا نکردم.کم کم شکم داشت به یقین تبدیل می شد.اما همچین گاف بچگانه ای از این ارگان پیچیده و سازمان دهی شده بعید به نظر می رسید.
چشمان سرخ شده از بی خوابی ام را با انگشتانم ماساژ دادم.دلم چندساعتی خواب می خواستم اما با کوبیده شدنه ضربه های پی در پی به در اتاق قید خواب را زدم و به سمت در رفتم.لیسا وارد اتاق شد.به هم ریخته بود چشمهای او هم خبر از بی خوابی شدیدش می داد.تمایلی به احوال پرسی های معمول نداشتیم
-چی شد؟چی پیدا کردی؟
کوله اش را روی تخـ ـت انداخت و لبه تخـ ـتم نشست.
-چاقو مال جک
-یعنی عامل نفوذیه؟
-نمی دونم،فقط یه حدس
دستم را چنگ کردم و در موهایم فرو بردم،چطور ممکن بود؟اما دیگه مطمئن شده بودم که اعضای این باند خطرناک از بین کارآموز ها پذیرفته شده یا بعضا رد شده سازمان عملیات محرمانه انتخاب می شوند.
-جسی بحث فقط نظامی نیست.یعنی دیشب سعی کردم بیشتر در مورد این حذب و پشت پرده عملیاتهای که با کد عملیات نظامی ثبت شده تحقیق کنم
-خوب چی به دست آوردی؟
-بعضی از عملیات ها فقط عملیات های نرم بودند و خبری از عملکردهای انتهاری نیست،و مهم تر از همه اینکه نتیجه عملیات ها روی بورس تاثیر می ذاشته.
-می خوای بگی اتفاق های که تو بازار بورس می افتاد تحت تاثیر همین عملیات های نرم بوده؟
-زمانش دقیقا بعد از این عملیات ها بوده به نظر من نمی تونه اتفاقی باشه
-اما خوب واسه چی؟
-دو دلیل بیشتر نمی تونه داشته باشه،یا اینکه دنبال تامین منافع مالی هستن یا اینکه می خوان اوضاع را به هم بریزن و با درست کردنش وجه سیاسی خوبی پیدا کنن.
چیزی در ذهنم برآشفت و گره سخت بهم پیچیده ی مغزمباز شد.
-لیسا منافع مالی رو بزار کنار به اندازه کافی از راه قاچاق مواد و سلاح تو کشورای خاورمیانه دارن تغذیه مالی می شن اما بهترین سر نخ وجه اجتماعیه،ببین من نمی دونم کی ترور را انجام داده هر چند به زودی پیداش می کنیم اما عامل ترور به وضوح مشخصه و با این اطلاعاتی که آنالیز کردی من مطمئنم که مهره های اصلی دنبال کاندیداتوری پارلمان یا حتی ریاست جمهوریه،هر کس هست تا حالا جهت گیری سیاسی در رابطه با این حذب نداشته و دنبال اینه که بعد از خوب جلوه دادن این گروه با تکیه به همین حذب دست ساز خودش به راحتی رای بیاره.نظر تو چیه؟
-دور از ذهن نمی تونه باشه
-پس باید یکی یکی کاندید ها رو بررسی کنیم و کسایی که شک داریم را زیر ذره بیین ببریم.به نظر من بیشتر تمرکزمون بزاریم رو کاندیدایی که قبلا شرکت کردن اما رای نیاوردن.
کارها را با لیسا تقسیم کردیم و رفت.
از در اتاق ماندن خسته شده بودم .دیگه حتی تعداد ترک های سقف و میزان تبله کردن دیوار کنار سرویس بهداشتی را هم حفظ بودم.باید نفس می گرفتم.اتاق نفس کم داشت.از اتاق بیرون زدم و چشمم را دور تا دور حیاط گرداندم.هوا ابری بود.نم باران روی صورتم نشست.سوزش سرد هوا از تنم گذشت اما سردم نبود.چیزی در وجودم هیمه وار می سوخت.چند دقیقه ای گذشته بود اما همچنان چشمانم روی گربه خاکستری رنگی که مصرانه سعی می کرد استخوان نیمه پاک شده ماهی را به دندان بگیره نشسته بود.حرکاتش به مذاقم خوش می آمد لجباز بود و ول کن این نیمچه غذای صبحانه اش نبود.
صدای همان پسر کوچک مسافرخانه چی را شنیدم.
-خانم،خانم
سرم را به سمتش برگرداندم.
-نامه دارین
کاغذ نامه را به دستم داد و خودش همانجا منتظر ماند.انقدر فکرم درگیر نامه بی نام و نشان ماند که حتی منتظر نماندم پسر دورشه و بعد نامه را باز کنم.همانجا سریع کاغذ را از پاکت خارج کردم
-بیشتر از حدت کنجکاوی می کنی و اوضاع را بهم می ریزی،به اندازه کافی بهت میدان واسه تقلا کردن داده شده دست پا زدن بیخود، بیشتر غرقت می کنه.اگه نمی خوای که سروان عزیزت را جوری حذف کنیم که حتی نتونی تکه هاش رو جمع کنی فردا شب ساعت 9 میای به این آدرس
-این نامه را کی به تو داد؟
-یه اقای الان دم در داد بهم گفت ماله شماست
با نهایت سرعتی که داشتم به سمت در دویدم.موتوری سیاه پوشی با دیدنم پایش را روی گاز فشرد و فرار کرد تا جای که در توان داشتم پشت سرش دویدم اما بی فایده بود نرسیدم.چطور از جا و مکان من باخبر بودن؟چطور از سروان و احساس من خبر داشتند وقتی هنوز خود رایان خبر نداشت؟
ضربه محکمی به قوطی آب میوه کنار خیابان زدم و به سمت جوی آب شوتش کردم.از ته دل فریاد زدم
-لعنتی
با نگاه پیرزن و پیر مرد عابری به خودم آمد و راه مسافرخانه را دوباره پیش گرفتم.همیشه یک قدم از من جلوتر بودند و این آزارم می داد.اگر بلایی سر رایان می آمد خودم را نمی بخشیدم
به سمت گوشی موبایلم رفتم و شماره اش را گرفتم.صدای خواب آلودش توی گوشی پیچید
-جانم جسیکا
بدون سلام و هیچ حرف اضافه ای گفتم:
-خوبی؟کجایی؟
کج خنده نشسته بر لبش را از همین فاصله چند کیلومتری هم حس می کردم.صدای جا به جا شدنش روی تخـ ـت در گوشی پیچید
-خونه ام،تو که اینقدر نگرانم می شی واسه چی گذاشتی رفتی؟ میومدی همین جا تو بغـ ـلم می خوابیدی که هم تو از خوب بودنم مطمئن باشی هم منه بیچاره رو اینجوری از خواب نپرونی و زابراه نکنی.
حتی شوخی اش هم به مذاقم خوش می آمد.خیالم راحت شد ،حتماً خوب بود که خواب بود.
-مواظب خودت باش
صدایش بیشتر در خلسه خواب فرو رفت
-اووم،هستم
تلفن را قطع کردم.نگاهی به نامه ی در دستم انداختم.خوب می دانستند من را با چه کسی تهدید کنن.


 
پاسخ
سپاس شده توسط: عسل6
تمام آن یک روز را به ابلهانه بودن کارم فکر کردم.رفتنم حماقت بود اما تنها راه حفاظت از رایان بود.وقتی دلم نمی خواست حتی خون از بینی اش بچکد تمام حماقت ها دنیا برایم معقولانه بود.
تمام وسایل مورد نیازم را در کوله ریختم.پانسمان پهلویم را عوض کردم و محکمتر بستم.
وقت ضعف نیست جسیکا.الان باید هر دردی را دوام بیاری.باید هر زخمی را به تن بخری.باید مثل یه ماده ببر از حریم داشته هات حفاظت کنی.میری و نشون می دی که تهدید کردن تو با رایان بازی با دم شیر بود.میری و ثابت می کنی کسی حق نزدیک شدن به مرز علایق تو رو نداره.میری و خط نشون می کشی واسه عالم و آدمی که تو را با رایان تهدید می کنه.
اسلحه های سردم رو زیر پیراهن جذب تن مشکی که به تن کردم بستم.کت چرمی ام را به تن کردم. کوله ام را روی دوش انداختم.نگاهم به گوشی تلفن افتادم.رایان ردیابی ام می کرد و از ثانیه به ثانیه ام با خبر بود اما او را به میدان هیچ جنگی نمی کشیدم.گوشی را روی میز رها کردم.
بندهای نیم پتم را محکم بستم و راهی شدم.هنوز به در نرسیده بودم که صدای آلارم گوشی ام بلند شد به سمتش رفتم.اسم رایان لبخند نیم بندی به لب هایم آورد
-باز سرگرم چی شدی که منو یادت رفت خوشکله
نمی دانست فکر و خیالش را هیچ سرگرمی به حاشیه نمی کشد.گوشی را روی میز رها کردم و رفتم.
آدرس داده شده خرابه های در حومه شهر بود.ترسی از تاریکی محض و صدای پارس کردن سگ ها نداشتم.باد بدی که وزید روسری نه چندان محکمم را از سرم برداشت و موهایم را به باد سپرد.
ماشینی که دقیقا رو به رویم ایستاده بود چراغش را روشن کرد و نور بالایش را دقیقا در چشمانم انداخت.دستانم را رو به روی چشم های ریز شده ام گرفتم و سعی کردم داخل ماشین را ببینم اما هیچ چیز مشخص نبود.هنوز حضور ماشین اول را درک نکرده بودم که ماشین های بعدی هم در اطرافم حـ ـلقه زدن.به عمد با سرعت زیاد ترمز می کردند که صدای لاستیک هایشان ترس به جانم بیندازند.تک و تنها بین حـ ـلقه ای از ماشین های چند سر نشین که همه نور هایشان را مـ ـستقیما به سمت صورتم پرت کرده بودند ایستادم.چیزی ته دلم زمزمه می کرد.ته خطه جسیکا.مطمئن بودم که به دردسر بدی می افتم اما تا این حدش را انتظار نداشتم.
با صدای باز شدن در یکی از ماشین هایِ پشت سرم چرخیدم و مقابلش قرار گرفتم.راننده ورزیده ای از ماشین پیاده شد و اسلحه اش را به سمتم نشانه رفت.با چشم های ریز شده ام فقط و فقط موقعیت را آنالیز می کردم.
در ماشین کناری باز شد.نگاهم را به سمتش چرخاندم.اینبار مرد به سمت صندق عقب رفت.واضح نمی دیدمش اما چیزی را حمل می کرد.به سمت نور چراغ ماشین آمد و در شعاع روشنی که روی زمین افتاده بود بدن نیمه جانی را رها کرد.نگاه بغض دارم را به لیسا انداختم.تمام صورتش کبود بود و موهایش به صورت اغشته به خونش چسبیده بود.چیزی به قلـ ـبم خنجر می کشید اما احساساتم را کنترل کردم تا به سمتش ندوم و در آغـ ـوشش نکشم.لیسا با همان تنه نیمه جان با سرفه های که امانش را بریده بود تنش را بالا کشید.حالا واضح تر می دیدمش یک چشمش به کلی بسته و ورم کرده بود.
اگر حکم تیر مرا داشتند لیسا را نیمه جان رها نمی کردند و بی تردید می کشتند.اگر چیزی از من نمی خواستن بدن نیمه جان لیسا را برای قدرتنمایی به رخم نمی کشیدند.می دانستم حکم مرگم را ندارد برای همین خشم به جنون رسیده ام را کنترل نکردم و به سمت مردی که بالای سر لیسا ایستاده بود حمله کردم.حرکت غافلگیرانه ام روی زمین پرتش کرد.
-می کشمتون،تک تکتون را نابود می کنم
کسی از پشت مهارم کرد و دستانم را از پشت بست.اسلحه اش را روی گیجگاهم فشرد و کنار گوشم با لحن منزجر کننده اش زمزمه کرد
-سری را که به تن اضافه باشه می ترکونم.دیر و زود داره اما رد خورد نداره
دندان هایم را محکم روی هم می ساییدم و با تمام توان در تکاپو بودم از دست مرد خودم را خلاص کنم.اگر ذره ای احساسم فرو کش می کرد و اجازه ی تعقل می داد به راحتی از پس این یک نفر بر می آمدم.لحظه ای از تقلا دست کشیدم و نفس عمیقم را با خشم بیرون دادم.پاهایم را در حالت مناسبی قرار داد و با ضربه فنی که به مرد وارد کردم دستانش از بدنم جدا شد.چند نفر دیگر هم اسلحه اش را رویم نشانه رفتند.صدای آشنایی ناقوس مرگ تمام باورهایم شد.
-اخر خطه جسی،نمی خواستم به اینجا بکشه اما مجبورم کردید
برگشتم و چشمان حیرت زده ام میلیمتر به میلیمتر صورتش را غرق نگاه باورناپذیرم کرد.
-حتی تو هم؟!!!!
نگاهش را از صورتم نمی دزدید.ذات حریص قدرت و ثروت مرز که نداشت هیچ قید حیا را هم زده بود.اسلحه اش را رویم نشانه رفت.اگر حال و روز لیسا را نمی دیدم غیر ممکن بود باور کنم اسلحه نشانه رفته اش امکان شلیک کردن دارد.
با اسلحه به لیسا اشاره کرد و دستور داد به سمت خرابه ببرندش
دستور بدهِ این جمع او بود؟در باورم نمی گنجید
به سمتم آمد.مشت گره شده ام را توی صورتش کوبیدم.صورتش به سمت چپ خم شد.گوشه ای لبش چاک برداشت و خون رد گرفت.دندان های حرصی اش را به هم سایید و همنوا با فریاد آشنایش ته اسلحه اش به شکمم کوبید.دردش مغز استخوانم را خبر دار کرد.خون به دهنم جهید.خونابه دهانم را جایی کنار پایش پرت کردم.
به سمتم آمد و دستش را روی کمـ ـرم حرکت داد، کلت کمـ ـری ام را بیرون کشید و به دست بادیگارد کناری اش سپرد.
-مجبورم نکن زودتر از وقتش خلاصت کنم.نمایش پر باری برات تدارک دیدن.
زیر لب با حرص زمزمه کردم:نابودت می کنم.
با تهدید اسلحه ای که روی گیجگاهم گذاشته بود به سمت خرابه رفتم.روشنایی اندک چراغ فضا را ترسناک تر از تاریکی محض کرده بود اما ترسی نداشتم.لیسا را به صندلی کناری ام بستن.
رو به رویمان نشست.
اسلحه اش را به سمت لیسا نشانه رفت.
-خوب ترجیه می دی هر چیزی که می دونی را بگی یا شلیک کنم.
نگاه یک چشمی لیسا حتی برای ثانیه ای از چهره اش رها نمی شد.این همه سنگینی نگاه را چجوری تاب می آورد؟
به اسلحه نشانه رفته اش نگاه کردم و به تلخ ترین خاطره های که در ذهنم بالا و پایین می رفت اجازه مانور دادن دادم.
روزهای نه چندان دوری به خاطر لیسا اسلحه می کشید پنج سال چقدر زیاد بود که اسلحه اش الان رگ حیات لیسا را نشانه رفته بود؟
-عوض شدی
نگاه بی فروغش را از لیسا گرفت و به من دوخت
-منظورم اینه که عوضی شدی
-صداتو ببر جسی،جز حرفای که باید بزنی نمی خوام چیز دیگه ای بشنوم
باز هم نگاه از من گرفت و به لیسا دوخت.
-ایرانی ها چقدر از ماجرای پرونده را می دونن؟
جوابم سکوت بود.نزدیکتر آمد.
-حرف بزن جسیکا
پوزخندی که تحویلش دادم اعصابش را بیشتر به هم ریخت.یکی از بادیگارد ها تلفنش را به دستش داد.نمی دانم چه دستوری بهش ابلاغ شد که چشمانش تهی شد.باشه ای سست تحویل مخاطبش داد و با خشم تلفنش را به دیواره های خرابه کوبید.
اسلحه اش را دوباره روی لیسا نشانه رفت.لرزش دستش را دیدم.
-تو اینکار رو نمی کنی ویکتور،تو اون ماشه رو نمی کشی
ویکتور چشمانش را بست.لیسا نمی لرزید.صاف و مـ ـستقیم به چشمهای بسته ویکتور نگاه می کرد.
نگاه بی تفاوتم صدای سردم
من از سراب آسمونت توبه کردم
صدای شلیک گلوله و فریاد نه گفتن من در هم پیچید.


 
پاسخ
سپاس شده توسط: عسل6 ، ملکه برفی
(۰۱-۰۷-۹۴، ۰۲:۵۵ ب.ظ)sadaf نوشته: تمام آن یک روز را به ابلهانه بودن کارم فکر کردم.رفتنم حماقت بود اما تنها راه حفاظت از رایان بود.وقتی دلم نمی خواست حتی خون از بینی اش بچکد تمام حماقت ها دنیا برایم معقولانه بود.
تمام وسایل مورد نیازم را در کوله ریختم.پانسمان پهلویم را عوض کردم و محکمتر بستم.
وقت ضعف نیست جسیکا.الان باید هر دردی را دوام بیاری.باید هر زخمی را به تن بخری.باید مثل یه ماده ببر از حریم داشته هات حفاظت کنی.میری و نشون می دی که تهدید کردن تو با رایان بازی با دم شیر بود.میری و ثابت می کنی کسی حق نزدیک شدن به مرز علایق تو رو نداره.میری و خط نشون می کشی واسه عالم و آدمی که تو را با رایان تهدید می کنه.
اسلحه های سردم رو زیر پیراهن جذب تن مشکی که به تن کردم بستم.کت چرمی ام را به تن کردم. کوله ام را روی دوش انداختم.نگاهم به گوشی تلفن افتادم.رایان ردیابی ام می کرد و از ثانیه به ثانیه ام با خبر بود اما او را به میدان هیچ جنگی نمی کشیدم.گوشی را روی میز رها کردم.
بندهای نیم پتم را محکم بستم و راهی شدم.هنوز به در نرسیده بودم که صدای آلارم گوشی ام بلند شد به سمتش رفتم.اسم رایان لبخند نیم بندی به لب هایم آورد
-باز سرگرم چی شدی که منو یادت رفت خوشکله
نمی دانست فکر و خیالش را هیچ سرگرمی به حاشیه نمی کشد.گوشی را روی میز رها کردم و رفتم.
آدرس داده شده خرابه های در حومه شهر بود.ترسی از تاریکی محض و صدای پارس کردن سگ ها نداشتم.باد بدی که وزید روسری نه چندان محکمم را از سرم برداشت و موهایم را به باد سپرد.
ماشینی که دقیقا رو به رویم ایستاده بود چراغش را روشن کرد و نور بالایش را دقیقا در چشمانم انداخت.دستانم را رو به روی چشم های ریز شده ام گرفتم و سعی کردم داخل ماشین را ببینم اما هیچ چیز مشخص نبود.هنوز حضور ماشین اول را درک نکرده بودم که ماشین های بعدی هم در اطرافم حـ ـلقه زدن.به عمد با سرعت زیاد ترمز می کردند که صدای لاستیک هایشان ترس به جانم بیندازند.تک و تنها بین حـ ـلقه ای از ماشین های چند سر نشین که همه نور هایشان را مـ ـستقیما به سمت صورتم پرت کرده بودند ایستادم.چیزی ته دلم زمزمه می کرد.ته خطه جسیکا.مطمئن بودم که به دردسر بدی می افتم اما تا این حدش را انتظار نداشتم.
با صدای باز شدن در یکی از ماشین هایِ پشت سرم چرخیدم و مقابلش قرار گرفتم.راننده ورزیده ای از ماشین پیاده شد و اسلحه اش را به سمتم نشانه رفت.با چشم های ریز شده ام فقط و فقط موقعیت را آنالیز می کردم.
در ماشین کناری باز شد.نگاهم را به سمتش چرخاندم.اینبار مرد به سمت صندق عقب رفت.واضح نمی دیدمش اما چیزی را حمل می کرد.به سمت نور چراغ ماشین آمد و در شعاع روشنی که روی زمین افتاده بود بدن نیمه جانی را رها کرد.نگاه بغض دارم را به لیسا انداختم.تمام صورتش کبود بود و موهایش به صورت اغشته به خونش چسبیده بود.چیزی به قلـ ـبم خنجر می کشید اما احساساتم را کنترل کردم تا به سمتش ندوم و در آغـ ـوشش نکشم.لیسا با همان تنه نیمه جان با سرفه های که امانش را بریده بود تنش را بالا کشید.حالا واضح تر می دیدمش یک چشمش به کلی بسته و ورم کرده بود.
اگر حکم تیر مرا داشتند لیسا را نیمه جان رها نمی کردند و بی تردید می کشتند.اگر چیزی از من نمی خواستن بدن نیمه جان لیسا را برای قدرتنمایی به رخم نمی کشیدند.می دانستم حکم مرگم را ندارد برای همین خشم به جنون رسیده ام را کنترل نکردم و به سمت مردی که بالای سر لیسا ایستاده بود حمله کردم.حرکت غافلگیرانه ام روی زمین پرتش کرد.
-می کشمتون،تک تکتون را نابود می کنم
کسی از پشت مهارم کرد و دستانم را از پشت بست.اسلحه اش را روی گیجگاهم فشرد و کنار گوشم با لحن منزجر کننده اش زمزمه کرد
-سری را که به تن اضافه باشه می ترکونم.دیر و زود داره اما رد خورد نداره
دندان هایم را محکم روی هم می ساییدم و با تمام توان در تکاپو بودم از دست مرد خودم را خلاص کنم.اگر ذره ای احساسم فرو کش می کرد و اجازه ی تعقل می داد به راحتی از پس این یک نفر بر می آمدم.لحظه ای از تقلا دست کشیدم و نفس عمیقم را با خشم بیرون دادم.پاهایم را در حالت مناسبی قرار داد و با ضربه فنی که به مرد وارد کردم دستانش از بدنم جدا شد.چند نفر دیگر هم اسلحه اش را رویم نشانه رفتند.صدای آشنایی ناقوس مرگ تمام باورهایم شد.
-اخر خطه جسی،نمی خواستم به اینجا بکشه اما مجبورم کردید
برگشتم و چشمان حیرت زده ام میلیمتر به میلیمتر صورتش را غرق نگاه باورناپذیرم کرد.
-حتی تو هم؟!!!!
نگاهش را از صورتم نمی دزدید.ذات حریص قدرت و ثروت مرز که نداشت هیچ قید حیا را هم زده بود.اسلحه اش را رویم نشانه رفت.اگر حال و روز لیسا را نمی دیدم غیر ممکن بود باور کنم اسلحه نشانه رفته اش امکان شلیک کردن دارد.
با اسلحه به لیسا اشاره کرد و دستور داد به سمت خرابه ببرندش
دستور بدهِ این جمع او بود؟در باورم نمی گنجید
به سمتم آمد.مشت گره شده ام را توی صورتش کوبیدم.صورتش به سمت چپ خم شد.گوشه ای لبش چاک برداشت و خون رد گرفت.دندان های حرصی اش را به هم سایید و همنوا با فریاد آشنایش ته اسلحه اش به شکمم کوبید.دردش مغز استخوانم را خبر دار کرد.خون به دهنم جهید.خونابه دهانم را جایی کنار پایش پرت کردم.
به سمتم آمد و دستش را روی کمـ ـرم حرکت داد، کلت کمـ ـری ام را بیرون کشید و به دست بادیگارد کناری اش سپرد.
-مجبورم نکن زودتر از وقتش خلاصت کنم.نمایش پر باری برات تدارک دیدن.
زیر لب با حرص زمزمه کردم:نابودت می کنم.
با تهدید اسلحه ای که روی گیجگاهم گذاشته بود به سمت خرابه رفتم.روشنایی اندک چراغ فضا را ترسناک تر از تاریکی محض کرده بود اما ترسی نداشتم.لیسا را به صندلی کناری ام بستن.
رو به رویمان نشست.
اسلحه اش را به سمت لیسا نشانه رفت.
-خوب ترجیه می دی هر چیزی که می دونی را بگی یا شلیک کنم.
نگاه یک چشمی لیسا حتی برای ثانیه ای از چهره اش رها نمی شد.این همه سنگینی نگاه را چجوری تاب می آورد؟
به اسلحه نشانه رفته اش نگاه کردم و به تلخ ترین خاطره های که در ذهنم بالا و پایین می رفت اجازه مانور دادن دادم.
روزهای نه چندان دوری به خاطر لیسا اسلحه می کشید پنج سال چقدر زیاد بود که اسلحه اش الان رگ حیات لیسا را نشانه رفته بود؟
-عوض شدی
نگاه بی فروغش را از لیسا گرفت و به من دوخت
-منظورم اینه که عوضی شدی
-صداتو ببر جسی،جز حرفای که باید بزنی نمی خوام چیز دیگه ای بشنوم
باز هم نگاه از من گرفت و به لیسا دوخت.
-ایرانی ها چقدر از ماجرای پرونده را می دونن؟
جوابم سکوت بود.نزدیکتر آمد.
-حرف بزن جسیکا
پوزخندی که تحویلش دادم اعصابش را بیشتر به هم ریخت.یکی از بادیگارد ها تلفنش را به دستش داد.نمی دانم چه دستوری بهش ابلاغ شد که چشمانش تهی شد.باشه ای سست تحویل مخاطبش داد و با خشم تلفنش را به دیواره های خرابه کوبید.
اسلحه اش را دوباره روی لیسا نشانه رفت.لرزش دستش را دیدم.
-تو اینکار رو نمی کنی ویکتور،تو اون ماشه رو نمی کشی
ویکتور چشمانش را بست.لیسا نمی لرزید.صاف و مـ ـستقیم به چشمهای بسته ویکتور نگاه می کرد.
نگاه بی تفاوتم صدای سردم
من از سراب آسمونت توبه کردم
صدای شلیک گلوله و فریاد نه گفتن من در هم پیچید.
سلام میشه خواهش کنم به هر طریقی شده نویسنده ی این رمان و پیدا کنید و بگید که ادامه بدن رمان و خواهش میکنم
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان سجده برغرور مردانه ام | پری خوشگله (سعیده.ج) ملکه برفی 154 6,526 ۲۰-۰۲-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دختر ستاره
  رمان سایه ی نفرت | روح خبیث ملکه برفی 310 28,764 ۱۸-۰۲-۹۷، ۰۹:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دختر ستاره
  رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 109 49,444 ۱۱-۰۲-۹۷، ۰۳:۱۳ ق.ظ
آخرین ارسال: atiii
  رمان ييلاق دلپذير | اسماء كرمى پور sadaf 183 49,785 ۰۹-۰۲-۹۷، ۱۲:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: رهاشدگان
  رمان یک عاشقانه ی ساده | (^_^)p ملکه برفی 49 3,003 ۳۱-۰۱-۹۷، ۰۸:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: قاصدک74
  رمان بهار زندگی | Blast Off sadaf 143 119,965 ۲۰-۰۱-۹۷، ۰۲:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دکتر شیوا
  رمان قبول کردم مادر بشم اما .... | غریبانه sadaf 86 43,155 ۱۶-۰۱-۹۷، ۱۰:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: پری تنهایی
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 10 8,340 ۱۹-۱۲-۹۶، ۰۸:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: atiii
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 35,278 ۱۳-۱۱-۹۶، ۱۲:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان قلب شیرینم هدیه به تو | ملیحه پوستچی v.a.y 69 3,079 ۰۵-۱۱-۹۶، ۰۷:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
58 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۱-۰۷-۹۴, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، aminfar (۰۵-۰۷-۹۵, ۰۸:۵۲ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۵-۰۲-۹۷, ۱۲:۴۸ ب.ظ)، خانوم معلم (۲۵-۰۶-۹۴, ۱۰:۳۸ ق.ظ)، دختر ایران (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۷:۰۲ ب.ظ)، فرشته مخفی (۱۵-۰۵-۹۴, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، محبت (۱۰-۰۵-۹۴, ۰۴:۰۹ ب.ظ)، 1378 (۱۰-۰۴-۹۴, ۱۰:۴۸ ق.ظ)، Ferdos174 (۱۹-۰۴-۹۴, ۰۹:۴۲ ق.ظ)، zahrajonee (۱۶-۱۰-۹۶, ۱۰:۳۵ ب.ظ)، مرضیه 3 (۰۱-۰۷-۹۴, ۰۳:۳۷ ب.ظ)، leila5514 (۲۰-۰۶-۹۴, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، hajieh (۰۱-۰۷-۹۴, ۰۴:۵۹ ب.ظ)، هورا۱۲۳ (۲۰-۰۶-۹۴, ۱۱:۳۸ ق.ظ)، Nazanin..a (۲۵-۰۶-۹۴, ۱۰:۰۰ ق.ظ)، زهرا خانم (۱۷-۰۸-۹۴, ۰۱:۰۶ ب.ظ)، zigorat512 (۱۲-۰۹-۹۴, ۱۲:۱۵ ق.ظ)، azar (۱۸-۱۰-۹۵, ۱۲:۱۷ ق.ظ)، amirreza (۱۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، soliiwest (۲۴-۱۰-۹۴, ۰۳:۰۴ ق.ظ)، m.a.r.y.a (۲۶-۰۹-۹۴, ۰۴:۰۰ ق.ظ)، محمد ابراهیم (۱۹-۱۰-۹۴, ۰۸:۲۹ ب.ظ)، all4 (۱۱-۰۸-۹۶, ۰۹:۳۲ ب.ظ)، عسل6 (۲۱-۰۶-۹۵, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، ehsan_atr (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۵:۴۰ ب.ظ)، limit (۱۹-۰۷-۹۶, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، Motahhareh (۲۱-۰۹-۹۵, ۱۲:۳۲ ب.ظ)، شیشه (۲۴-۰۱-۹۶, ۰۲:۴۵ ب.ظ)، panah (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۷:۱۳ ب.ظ)، Setayesh-005 (۱۶-۰۶-۹۵, ۰۱:۴۷ ب.ظ)، Marzi-z62 (۲۵-۰۷-۹۵, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، 1351 (۲۲-۰۱-۹۶, ۰۱:۳۱ ب.ظ)، دخترعلی (۲۵-۰۲-۹۷, ۰۱:۲۶ ق.ظ)، Goli12 (۱۳-۰۸-۹۵, ۰۱:۳۱ ب.ظ)، anahid166 (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۷:۳۶ ب.ظ)، masuodzad (۱۹-۰۸-۹۵, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، nazaninleila (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۹:۳۱ ب.ظ)، mahshidksh (۱۲-۰۶-۹۶, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، mandanizadhe f (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۵:۵۰ ب.ظ)، honey.r (۱۸-۰۹-۹۵, ۱۰:۵۰ ب.ظ)، maryam7715 (۱۷-۱۱-۹۵, ۰۹:۱۳ ب.ظ)، lida.love (۰۵-۰۲-۹۷, ۱۰:۲۱ ق.ظ)، مرادی2 (۲۵-۰۲-۹۷, ۱۲:۳۲ ب.ظ)، ranma (۲۶-۱۰-۹۶, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، mahmzm (۱۸-۱۰-۹۶, ۱۲:۵۸ ق.ظ)، sura (۲۶-۰۲-۹۷, ۰۲:۰۵ ق.ظ)، f.mohajeri (۱۹-۰۱-۹۶, ۰۱:۵۸ ق.ظ)، serme (۱۹-۰۶-۹۶, ۱۲:۰۰ ب.ظ)، davod1158 (۰۱-۰۴-۹۶, ۰۷:۱۹ ب.ظ)، taranomi (۲۵-۰۲-۹۷, ۱۱:۱۷ ق.ظ)، Raha_gn (۱۳-۰۵-۹۶, ۰۲:۵۹ ب.ظ)، دختر ستاره (۰۸-۰۸-۹۶, ۰۸:۲۲ ب.ظ)، KAina__vn (۱۷-۰۲-۹۷, ۱۱:۰۸ ب.ظ)، zaminoasemon (۱۵-۱۰-۹۶, ۰۴:۴۹ ق.ظ)، Hadis0089 (۳۱-۰۱-۹۷, ۰۳:۳۳ ب.ظ)، Wessal (۲۵-۰۲-۹۷, ۰۸:۳۵ ق.ظ)، atharchoopani (۲۶-۰۲-۹۷, ۰۱:۰۰ ب.ظ)، Nasrin1993 (۲۵-۰۲-۹۷, ۰۱:۲۱ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان