امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان غبار خاطره ها | بهجت قاسمی
#1
‌مشخصات کتاب


نام کتاب :غبار خاطره ها

نویسنده :بهجت قاسمی

نشر :درسا

تاریخ :1382

صفحه:284
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
فصل1
آن شب گویی طبیعت تیغ غضب از نیام برکشیده با همه سر جنگ داشته و غوغایی برپا کرده بود.آسمان به زمین نزدیک مینمود کوه ابرها در آسمان سیاهی قیر گونه ی دیو سایی داشت و طوفان سهمگینی که میتازید هر چه در سر راه خود میدید چون خسی یه یغما میبرد.باکی نداشت از اینکه شاخه های ترد گیاهان و یا تنه ی خشک درختان ایستاده مرده باشند و یا تناور درختانی که برگ و بارشان سایه خیال میگسترانند از بیخ و بن بکند و حتی ریشه ای در خاک باقی نگذارد تا دوباره جان بگیرند و زندگی از نو آغاز کنند.
برقی که در آسمان سرگردان بود غرش وهم انگیزی بهمراه داشت گویی بنا بود با روشنایی خود تمام آنچه را که در زیر پوست شب پنهان مینمود به نمایش گذارد.
در آن شب اشفته حال صدای فریادهای دردناک و التماس آمیز زن جوانی در میان ساختمان قدیمی در وسط باغی بزرگ که خود نیز دستخوش نامهربانی طبیعت قرار گرفته بود بگوش میرسید.از اطرافیانش کمک میخواست تا هر چه زودتر از آن درد جافرنسا که نفسش را بند آورده خلاصش کنند.
دستهای ننه حوا قابله ی پیر و کارکشته که تا آن شب حداقل 3 نسل از زنان آن خانواده را کمک کرده بود تا نوزادشان را به سلامت به دنیا آورند شانه های لرزان لعیا را نوازش میکرد.با گره ای در میان ابروها و اخمی که نشان میداد با زن جوان درد میکشد و صدایی که بیشتر به نجوا شبیه بود در گوش او میخواند:بزودی از شر آن درد خلاص میشوی فقط کمی زور و پایداری میخواهد که بتوانی با کمک خدا و همکاری من به ارامش دست یابی.
ننه حوا با اینکه به لعیا دلداری میداد خود در فکر آن بود که دیگر پیر شده و با لرزش دستانش و ضعفی که حس میکند نمیتواند پابه پای زانو بنشیند و زور آزمایی کرده و بی خوابی را تحمل کند این وضعیت گاهی به دو یا سه شب هم میکشید.اینبار هم اگر خواهش آقا اسدالله نبود و آنهمه التماس نمیکرد او قصد نداشت زایمان لعیا را که خودش هم میدانست برای او مشکل ایجاد میکند به عهده بگیرد.چه کند محتاج بود و آن پولی که آقا اسد الله به او وعده داده بود کیسه ی طمعش را گشود تا حداقل در آخرین روزهای بازنشستگی و باقیمانده ی عمر با آن پول کمی راحت تر زندگی کند و دست گدایی بسوی تنها دخترش حوا و دامادش که آنها هم با داشتن چهار فرزند وضع چندان مناسبی نداشتند دراز نکند.
ای کاش قلم پایش میشکست و خانه نشین میشد یا شخصی از غیب به او میگفت هرگز قدم به آن خانه نگذارد حتی اگر دنیا را تمام مکنت و ثروت فراوانش تقدیم او میکردند.

7-8


با دمیدن شفق، طوفان کمی آرام گرفت و آسمان سیل اشک هایش را جاری ساخت. شاید گریه اش بدلیل شکستی که از باد و طوفان خورده و یا شاید از سر دلسوزی برای شاخه های شکسته درختان و گلهای پر پر شده ی باغچه ها بود.اما نه، نمیتوانست برای هیچ کدام از آنها باشد، زیاد چندین نوبت در سال در آن جنگ و ستیز آن ااتفاقها می افتاد. گریه آسمان و اشک اهالی آن منزل بخاطر از دست دادن لعیا، آن زن نورسته بود که در دوران کوتاه ازدواجش برای بچه دار شدن ، سعی و تلاش فراوان کرده بود و پس از هشت سال به آرزویش رسیده، ولی چه سود که چشمان زیبایش بروی دنیا زود بسته شد و سیمای دختران دو قلویش را که در سپیده دم سیزدهم اسفند ماه بدنیا آمده بودند، فقط یک لحظه ای دید و بدیار باقی شتافت!
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
2
آری روز قبل ساعت سه بعدازظهر روز پنجشنبه مشهدی رمضان باغبان و سرایدار منزل آقا اسدالله بهارلو با شتاب به منزل ننه حوا رسید. او را خبر کرد که وقتش رسیده و لعیا خانم چند ساعتی است که با دردهایش می سازدو لب دندان می گزد. اما حالا دیگر دردها شدید شده و از خام درد در آمده و بچه و مادر انتظار ناجی اش را می کشند که از آن وضعیت نجاتشان دهد. خنده کنان افزود ننه حوا بدو که آقا اسدالله دیگر صبر و قرارش بپایان رسیده و چشم انتظارش نزدیک به کور شدن است . دست من و بچه ها هم با ننه ی یوسف بخارش افتاده تا مژدگانی هم نگیریم از خارش نمی افتد . آن دو خنده کنان و امیدوار بسوی باغ بزرگ منزل روانه شدند. ابرهای سیاه مانند سپاه ابرهه شروع به تسخیر آسمون نمودند و باد زوزه ی ترسناکش را شروع کرد.
مشهدی رمضان و ننه حوا نگاهی به آسمان انداختند و با تعجب سری تکان داده و از این که آسمان صاف و آبی این چنین ناگهانی رو به ترش نموده و سودای فریاد داشت سبحان الله گفتند قدم ها را تند تر کردند که هرچه زودتر به مقصد برسند.
اسدالله خان که بی صبرانه وبرآشفته داخل کتابخانه قدم می زد با شنیدن صدای در باغ نفسی به آسودگی کشید اما از این که همسرش رضایت به رفتن به بیمارستان شوروی را نداده دلخور می نمود. زیرا همانجا بود که لعیا معالجه های لازم را انجام داده و پس از هشت سال که از ازدواجشان می گذشت بالاخره مژده ی مادر شدنش را از زبان مادام رزا دکتر متخصص زنان آنجا شنید.
مادام رزا دوسالی بیش نمی شد که از شوروی به آن بیمارستان منتقل شده بود درست در این وضعیت سخت لعیا او هم در مرخصی دو هفته ای به سر می برد. با این حال لعیا هم از رفتن به بیمارستان شانه خالی می کرد. فقط وحشت داشت از این که چرا زایمانش دو یا سه هفته ای جلو افتاده و طبق برنامه ای که مادام رزا برایش گفته بود پیش نرفته است .
بنابر این دوروز پیش که دردهای کمی بر او عارض شد از شوهرش اسدالله خان خواست که دنبال ننه حوا بفرستد. او پس از معاینه ای که از لعیا کرده گفت:
فکر می کنم همین امشب حداکثر تا فردا سر چهار خشت برود و بسلامتی پسر تپل مپلی تحویل پدرش بدهد. اسدالله خان از ان نوید چنان خوشحال شد که وعده ی پول کلانی به ننه حوا داد و لعیا هم در گوشی به او نوید النگوی طلا داد و از او خواست فعلا به منزلش برگردد و جمع جوری بگند تا او در زمانی که دردها شدت پیدا کرد وموقعش فرارسید مشهدی را بدنبالش بفرستد . همان طور که ننه حوا پیش بینی کرده بود دردها از بعدازظهر فردای آن روز شروع شد و ساعت دو بعداز نیمه شب بود که لعیا بی طاقت از درد به خود می پیچید و ننه حوا خسته از آن همه تلاش احساس درماندگی می کرد. چون درد توام با خونریزی شدید هرکسی را می ترساند. چه رسد به ننه حوا که تا بحال از هیچ یک از زایمان هایی که انجام شده چنین وضعیتی را ندیده بود. خوف سراپای وجود او را فرا گرفت. نزد اسدالله خان رفت و التماس کنان به او گفت: لعیا را به بیمارستانی منتقل کنید زیرا وضع او را خطرناک تشخیص داده و در ضمن از دست من هم دیگر کاری بر نمی آید. اسدالله که خود از آن همه انتظار خسته شده بود و اصولا با زایمان در منزل مخالفت می نمود به پدرش که کمی دورتر از منزل او اقامت داشت خبر داد . دکتر بهارلو با سرعت خودش را به آنجا رساند و گفت: علی مراد را دنبال دکتر ادهم فرستاده است.
دکتر ادهم به محض ورود به منزل سراغ لعیا رفت او که از مشهورترین پزشکان دوره ی خود به شمار می رفت. او دوست صمیمی دکتر بهارلو پدر اسدالله خان بود و اسدالله را مانند فرزند خود دوست می داشت. آن شب در حالی که غرولند فراوان می کرد از این که لعیا را برای زایمان به بیمارستان نبرده اند . آنها را شماتت زیاد کرد. پس از معاینه لعیا و آثاری که دید با قیافه ای وحشت زده و دستپاچه به کتابخانه پیش دکتر بهارلو و اسدالله که در انتظار کشنده ای به سر می بردند رفت. با تاسف سری تکان داده و گفت:
فکر می کنم کمی دیر شده خونریزی در اثر آمدن جفت قبل از بچه است. ضمنا او دوقلو باردار می باشد زیرا در معاینه با گوشی صدای دو قلب را شنیدم.
او دستور داد لعیا را درون پتویی گرم پیچیده و هرچه زودتر به بیمارستان انتقالش دهند.
اسدالله با التماس گفت:
عموجان نمی توانید کاری برایش انجام دهید؟
دکتر ادهم سری تکان داد و گفت:
پسرم متاسفم خودت بهتر می دانی که لعیا را مانند دخترم دوست دارم ای کاش تو وادارش می کردی به بیمارستان برود و این طور که دست خودش ندهد پس بخاطر این که اشک چشمانش را کسی نبیند در حالی که به طرف بیرون از کتابخانه می رفت گفت:
می روم آمپولی به لعیا تزریق کنم تا اندکی آرامش پیدا کرده و به امید خدا زودتر به بیمارستان برسد و برایش کاری انجام دهند.
ساعت از سه بعد از نیمه شب گذشته بود که دکترهای بیمارستان شوروی لعیا را که دیگر رمقی در بدن نداشت به اتاق عمل بردند.ساعت پنج صبح یک جفت دختر دوقلو با عمل سزارین از شکم او به دنیا آوردند. لعیا وقتی بهوش آمد با آخرین رمقی که در تن داشت. خواست که نوزادان را پیش او بیاورند. پرستار آنها را مقابل چهره او گرفت. نوزادها گویی قرار قبلی داشتند چشم ها را گشودند و به چهره ی مادر دوختند. پرستار آنها می توانست قسم بخورد که نمای لبخندی را روی لب های آنها دیده بود. لعیا پس از دیدن آن دو موجود ظریف و کوچک نفسی به راحتی کشید و چشم هایش را بست. چند دقیقه بعد بدن سرد و بی جان او در بسترش ساکت آرمیده انگار سالهاست که خوابیده است . دکترها وقتی دیدند خونریزی بند آمد و بعد از عمل از بی هوشی هم جان سالم به در برد درماندند که پس چه عاملی باعث مرگ ناگهانی او شده و از اتفاقی که رخ داده بود سخت متعجب بودند.

3
دکتر بهارلو دکترای داروسازی خود را از کشور فرانسه گرفته و تقریبا از نادر کسانی به شمار می رفت که در آن زمان علم داروسازی را در خارج از کشور فرا گرفته بود. زمانی که با میل و علاقه ی خودش و بنابر دستور پدرش اکبرخان به ایران برگشت او از قبل یک داروخانه ی بزرگ و یک پست مهم در وزارت بهداری برایش در نظر داشت. علاوه بر همه ی اینها دختر عمویش را نیز خواستگاری کرده و قرار و مدار روز ازدواج را هم گذاشته بود.
چه کسی جرات آنرا داشت که بالای حرف و روی تصمیم خان بابا اظهار نظر بکند. اسدالله پسر اول دکتر بهارلو و نرگس خاتون وقتی بدنیا آمد دنیار زیبای زندگی زناشویی آن دو با نسیم مرگبار مرض سل که گریبانگیر نرگس خاتون شد به خزان نشست . با همه ی تلاشی که پزشکان انجام دادند کاری از پیش نرفت و علاجی حاصل نشد. حاملگی ناخواسته ی زن مسلول و سقط جنین توام با خونریزی شدید هم لطمه ی جبران ناپذیری به بدن ضعف شده ی او زد.
هنوز اسدالله شش ساله نشده بود که مادرش را از دست داد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
نرگس خاتون که احساس می کرد زندگیش بزودی به آخر می رسد. و همسر و فرزندش را در این دنیای وانفسا تنها و پسر دردانه اش و بدون پشتیبان باید رها کند دست بدامان خواهرش شد. لیلی که از بیماری خواهرش خون به جگر بود به او قول داد که برای اسدالله مادری کند و اورا چون پسر خودش که دوسال از اسدالله کوچکتر بود بداند و دکتر بهارلو را تا زمانی که از آن غم رهایی یابد به اتفاق شوهرش تنها نگذارد.
وقتی نرگس خاتون با هزار سالگان همدم شد اسدالله به اتفاق پسر خاله و شوهر خاله اش در یکی از ییلاق های نزدیک تهران با بازی و شیطنت به سر می برد. اسدالله هرگز از عمق فاجعه ای که در زندگیش اتفاق افتاده با خبر نشد. وقتی به او گفتند مادرش برای معالجه به کشور دوری رفته باز هم مفهوم آن را درک نکرد. گاهی وقتی که تنها می شد و یا در اثر شیطنت ها تنبیه کوچکی برایش در نظر می گرفتند یاد و خاطره مادر مانند خاری به دلش نیش می زد و دیگر هیچ.
خاله لیلی دوسال بعد دختر زیبا و کوچکی به دنیا آورد که در همان بدو تولد نافش را به اسم اسدالله بریدند و طبق رسوم زمانه او را بعنوان همسر آینده ی اسدالله نامگذاری کردند. به مروز زمان لعیا دخترک شیرینی شد که هر چه می گذشت بیشتر جایش را در قلب کوچک اسدالله باز می کرد به طوری که در هشت سالگی او خود را مالک لعیا می دانست. وقتی لعیا پنج ساله شده و اسدالله سیزده ساله چه شیرین حرکاتی داشتند آن دو .اسدالله با گذشت روزها به او تفهیم می کرد که باید دستوراتش را اجرا کند و سر پیچی از هر گونه دستوری قهر از طرف اسدالله و گریه و زاری از طرف لعیا را به همراه داشت.
روزها و ماه ها و سالها از پی هم می گذشتند و چه شتابی داشتند برای بزرگ شدن آن دو کبوتر دکتر بهارلو از این که پسرش مراحل تحصیل را هوشیارانه به پایان رسانده و دیپلم خود را از دبیرستان دارالفنون گرفت چنان به شوق آمد که تصمیم گرفت با او سفری به فرانسه بکند و اگر توانست او را در یکی از دانشکده هایی که خودش در آنجا تحصیلاتش را به پایان برده بود ثبت نام نماید.
اسدالله در مورد لعیای یازده سال همان علاقه و نظر سابق را داشت . سفارش های لازم را به خاله لیلی و خود لعیا می کرد که درسش را هرچه زودتر به پایان برساند. و از کارهای بچه گانه هم پرهیز کند . تابستان ها همان طور که تا به حال به نقاشی علاقه نشان داده نزد استاد برود و آن فن ظریف را فرا گیرد . خلاصه منتظر او بماند تا هر چه زودتر بر گردد. لعیا در افکار کودکانه اش که از زمان های دور یعنی از بچگی دوست داشتن را آموخته بود سرگرم شد وطعم شیرین آن را دوست داشت. به ظاهر با حال و هوای طفولیت زمانی که می خواست از اسدالله خداحافظی کند شروع به گریستن کرد. گویی آب نبات و یا عروسکش را از او گرفته باشند یا با رفتن اسدالله انگار انگیزه ی بزرگ شدنش را از دست داده و دیگر نمی خواست بزرگ شود. حالا دیگر دنیای رویای او بهم ریخته حیران و سرگشته بر جای با تمام خاطرات کودکی تنها مانده بود.
اسدالله در نامه هایی که برای او می فرستاد سعی داشت او را به آینده ی نه چندان دور بلکه زیبا و دلنشین امیدوار کند. او نیز برای اینکه فراق یار را با متانت تحمل نماید چنان به کار نقاشی پرداخت که آخر تابستان آن سال تعداد تابلوهایی که نقاشی کرده بود به پنج قاب رسید. چنان با عشق و شوق به تصویر گری می پرداخت که تعجب همگان را بر می انگیخت. او دیگر لعیای دوازده ساله نبود بلکه دختر جوانی می نمود که می دانست از زندگی چه میخواهد.
شش سال تو گویی چشم بر هم زدنی سپری شد و اسدالله بهارلو با مدرک دکترای حقوق ##### به ایران بازگشت . پسر هم مانند پدر با تمام دب دبه و کب کبه عروسی کرد منزل جداگانه ای گرفته شغل معاونت وزارت امور خارجه را اشغال نمود و خلاصه آنچه را که پدرش برای او در نظر داشت به انجام رسید. حال دیگر پدرش می دانست که روح همسرش نرگس خاتون غرق شادی و سرور است و راضی از آن همه لطف و محبتی که بر پسرش ارزانی داشته است.
لعیا با سیمایی معصومانه و نگاهی همیشه شرم آگین و قدی به رعنایی سرو دور از تصور اسدالله به نظر می آمد. او دیگر آن قدر بزرگ و خانم شده بود که اسدالله جرات این که از کارهایش بپرسد را نداشت. حتی گاهی واهمه داشت از او بپرسد آیا او را آن قدر دوست دارد که یک عمر بعنوان همسر با او به سر برد؟ اما مگر نمی توانست از نگاه به چشمان لعیا کتاب باز شده عشق را که با خط درشت هم نوشته شده بخواند؟
اسدالله که پس از بازگشتن از فرانسه فراموش کرده سراغی از نقاشی و کارهای لعیا بگیرد روزی به اصرار او به منزل شوهر خاله اش رفت. پس از دیدار با خاله لیلی شوهرش و بچه ها به اتفاق لعیا به قصد این که سری به کارگاهش بزنند قدم زنان به آخر باغ رفتند. لعیا در سالنی را گشود واسدالله را به داخل دعوت کرد. خدای من چه می دید؟ بیشتر از صد تابلو همگی زیبا با سوژه هایی متفاوت که تماشای بعضی از آنها می توانست خود گویای داستانی باشد. کودکی خودش و لعیا را می دید روز رفتنش را که موقع خداحافظی لعیا اشک میریخت حتی در یکی از آن تابلوها می توانست گرمی اشکهای لعیا را حس کند.
فقط یک تابلو بود که روی پایه قرار داشت و رویش را پوشانده بودند. از لعیا سوال کرد آیا این تابلو تمام نشده ؟ گفت: چرا پرسید پس چرا روی آن را پوشانده ای ؟
-با دیدنش نمی خواهم زیبایی این لحظات را خراب کنم زشتی و پلیدی را پیش چشمت بیاورم اسدالله با تعجب گفت: اگر زشت است پس چرا اینجاست و مهمتر از همه این که تو چطور توانستی این همه زشتی را که می گویی ترسیم کرده و بروی بوم بیاوری؟
لعیا سرش را بزیر انداخت و سکوت کرد. اسدالله با کمی ملایمت که بصدایش داد چند قدمی به سوی لعیا برداشته و گفت: اگر نمی خواهی آن را به من نشان بدهی بگو ولی دلیلش را هم برایم شرح بده لعیا با چشمانی که اشک در آنها موج می زد و لبانی که سفید شده و می لرزید گفت:
چرا دلم می خواهد آن را به تو نشان بدهم و حتی دلیل کشیدن این تصویر را هم دوست دارم به تو بگویم ولی تو باید قول بدهی که در دلت به من نخندی و من را خرافاتی ندانی اسدالله نفسی به آسودگی کشید و از اینکه نسبت به لعیا شک به دل راه داده بود لبخندی بر لبانش ظاهر شد پس با عجله گفت:
قول می دهم اگر خنده دار نباشد نخندم اما نمی دانم به چه دلیل میگویی ترا خرافاتی ندانم. شاید فکر می کنی چون از فرنگ برگشته ام منکر تمام سنت ها و آداب ها می شوم . نه جانم اشتباه می کنی و همین طور که حرف می زد به طرف تابلو رفته و روکش آنرا بکناری زد اما از دیدن منظره ی آن چند قدم به عقب برداشت و با دهانی باز و چشمانی گرد به آن خیره شد. ثانیه ای نپایید و او هنوز مفهوم آن تصویر را در مغز حلاجی نکرده بود که صدای انگشتی به درب اتاق نواخته شد و هر دوی آنها را از جا پراند. لعیا با عجله روکش را بروی تابلو انداخت و یک بفرمائید هم گفت و به طرف در رفت. رمضان که آن زمانها هنوز جوانکی کم سن و سال به نظر می آمد و ازدواج نکرده بود پشت در بود . پدر لعیا او را از مشهد به تهران آورده و قول داده که مونس نامزد او را هم سال آینده به تهران بیاورد و شب ازدواج لعیا آن دو را هم به عقد یکدیگر دربیاورد تا هر دو در باغ بزرگ اسدالله که پدرش برایش خریده بود و ساختمان کوچکی نزدیک به درب ورودی داشت اقامت کنند.
رمضان با سینی چای و ظرفی پر از شیرینی وارد کارگاه شد و سینی را بروی میز کنار دیوار گذاشته و با یک ببخشید که گفت از در بیرون رفت ولی هنوز در را کاملا نبسته بود که خاله لیلی وارد آنجا شد و به طرف اسدالله رفت و به یاد خواهر جوان مرگش پیشانی او را بوسید و گفت:
چقدر دلش برای او تنگ شده و خلاصه یادی از گذشته ها و خواهرش نمود که گریه امانش نداد. لعیا که اسدالله راسخت متاثر از آن جو می دید با اصرار از او خواست که به طبقه بالا بروند و قدری صحبت کنند و با خنده گفت:
می خواهم کمی از دخترهای فرانسوی برایم بگویی اسدالله رو ترش کرد گفت: حالا چرا از دخترها ؟
لعیا با لبخندی ملیح گفت:
منظورم از لباس پوشیدن و آداب رسومشان است و با دست مادرش و اسدالله را به بیرون از آنجا راند و خود کارگاه را قفل نموده و همراه آنان به راه افتاد.
عشق پا گرفته از دوران کودکی چنان در وجود اسدالله و لعیا ریشه دوانده بود که روز بروز پایه اش محکمتر و استوارتر می شد . فقط تنها خاری که گهگاهی به قلب هر دوی آنها نیش می زد حامله نشدن لعیا بود. نزدیک به شش سال از ازدواج آنان گذشته ولی هنوز خبری از بچه دار شدنشان به گوش هیچ یک از افراد فامیل نرسیده بود . زخم زبانها شروع شد دوست بنوعی دلسوزانه نیش می زد و دشمن بنوعی دیگر با دشنه ی دخالت گونه دل آنها را بدرد می آورد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
مشهدی رمضان که سال پیش بالاخره موافقت خوانواده ی همسرش را برای آوردن او به تهران گرفت اکنون دارای دو پسر یکساله و سه ساله بود . لعیا و اسدالله هر روز با دیدن آن کودکان به یاد خودشان و این که چرا هنوز لعیا نتوانسته حامله شود آهی جگرخراش از سینه بر می آوردند. در ظاهر هیچ کدام از آنها دم نمی زدند و به روی خودشان نمی آوردند نکند خدای نکرده آن دیگری آزرده دل گردد و غم بی پشتی سنگین تر شود لعیا روزها اغلب به منزل خودشان و نزد مادرش می رفت و گاهی ساعت ها از جوری که زمانه بر او روا داشته می گریست. بندرت حاضر می شد که سری به کارگاه نقاشی اش بزند. او آن قدر دل مرده و غمگین می نمود که حتی حاضر نبود قلم مو به دست بگیرد و خود را به طریقی سرگرم کند.
لعیا از زمانی که ازدواج کرده فقط با تنها دوستش که از پدر ایرانی و مادرش روس قفقاز بود رفت و آمد داشت. ساعت های تنهایی خود را بیشتر با او سپری می کرد. میشا هنوز ازدواج نکرده به عنوان مترجم زبان روسی صبح ها در یکی از وزارت خانه ها اشتغال داشت و سه روز در هفته هم شاگرد زبان روسی در منزل می پذیرفت.
آن روز میشا با شادمانی بمنزل لعیا رفت و با خوشحالی از او خواست لباس بپوسد و با او از دزاشیب به شهر بروند. چون می خواست سور شغل جدیدش را در کافه نادری به او و تنی چند از دوستانش بدهد.
لعیا دو هفته ای می شد که با میشا ملاقانی نداشته چون برای زیارت به قم رفته و بعد از آن هم به اصفهای برای دیدن عمویش رفت که یکی از دراویش معروف اصفهان بود. در این سفر لیلی مادرش هم او را همراهی کرد. اسدالله نیز در همان زمان خود در ماموریت به سر می برد و تازه دو روزی می شد که از سفر برگشته بود. او بی خبر از میشا و شغل جدیدش با خنده گفت:
چه خبر شده پست وزارت گرفته ای که این چنین دست و دلباز شده ای ؟ چه شده که خوشحالی از سرورویت می بارد؟
میشا گفت:
من در بیمارستان شوروی استخدام شده ام.
لعیا به شوخی گفت:
نکند ریاست کل بیمارستان را به تو داده اند؟
میشا جواب داد:
از آن بالاتر دستیار و مترجم پرفسور جوانی که تازه از مسکو آمده شده ام. البته چون پدرش با پدر بزرگم در آنجا از دوستان صمیمی هستند این شغل را گرفته ام چشم عسلی و زیبایش را به لعیا دوخت وگفت:
خوب...خودت نمی توانی حدس بزنی چه شانسی به من رو آورده ؟ اولا پرفسور هنوز مجرد است دوم این که من چهار روز در هفته را تمام وقت از نه صبح تا چهار بعدازظهر در بیمارستان هستم و روزهایی که پرفسور عمل دارد و سه روز در هفته می باشد من آزادم حالا متوجه شدی دوست عزیز که چطور شانس در خانه ام را زده و چه آینده ی روشنی در انتظارم است ؟ باز هم بگویم.
لعیا با خنده گفت:
زیادی هم گفته ای ...واگذارکن به آینده و هر دو دوست به شوق آینده خندیدند.
چندماهی از ورود پرفسور به آن بیمارستان نگذشته بود که نامش بر سر زبانها افتاد. پرفسور الکسی اف جوان که متخصص زنان و نازایی بود تحصیلاتش را در مسکو به پایان رسانده و پس از شش سال کارآموزی و کسب تجربه با نظر پدرش و یکی از دوستانش که پدربزرگ میشا می شد بهتر دیدند که به ایران بیاید و در بیمارستانی که شهرتش در سراسر ایران پیچیده به کارش ادامه دهد و بقولی ماموریت خارج از مرکزش را در کشور ایران بگذراند.
دکتر الکسی پس از یک دوره یک ساله به لقب افتخاری پرفسوری نایل آمد و با هوش سرشاری که داشت توانست با معالج و و تشخیص های بجایی که می داد نامش را پرآوازه کند و دعای خیر بیماران را راه گشای آینده خود نماید.
در ایران بیشترین بیماران او را زن های نازا و عقیم تشکیل می دادند که هشتاد درصد آنها پس از یک دوره معالجه ی کوتاه یا بلند مدت به آرزوی دیرینه شان می رسیدند و شوهران آنها حاضر بودند جان خود را فدای دکتر الکسی نمایند.
خدا می داند که چندین خانواده از هم پاشیده و افسرده به شادی و خوشبختی رسیدند. یکی از آنها هم لعیا بود.او به اصرار دوستش میشا و به اتفاق اسدالله که دیگر باور نداشت هیچ گونه معالجه ی درباره همسرش موثر واقع شود. این بار را برای خوشحالی دل لعیا با او براه افتاد و به نزد دکتر الکسی رفتند. او پس از چند جلسه آزمایش و یک عمل بسیار کوچک و مقداری دارو به او گفت: حالا با خیال آسوده منتظر حامله شدنت باش و با اطمینان فراوان از حاملگی او را به دست مادام رزا دکتر مامای آنجا سپرد که مراقبت دوران حاملگی و زایمان او را بعهده بگیرد. هنوز سه ماه از قطع داروها نگذشته بود که اسدالله و لعیا ناامید از درمان و آن همه امیدواری که دکتر الکسی به آنها داده بود تصمیم گرفتند دیگر هرگز نامی از بچه حاملگی دارو و درمان بزبان نیاورند و سرنوشت را همان طور که برایشان رقم خورده بود بپذیرند و بزندگیشان ادامه دهند.
در همان زمان مشهدی رمضان و همسرش متوجه شدند که باید خود را برای بار سوم و پذیرائی از فرزند دیگری آماده بنمایند و آن میهمان ناخوانده چنان غمی در دلشان نشاند که روز و شب خود را نمی فهمیدند. نمی دانستند با وجود سه بچه کوچک که تمام وقتشان را می گرفت چطور به باغبانی باغ به آن بزرگی و نظافت و خرید خانه و غیره بپردازند. از همه مهمتر چگونه برای مخارج آینده پول پس انداز کنند؟ چه می توان کرد به غیر از شکرگزاری بدرگاه خداوند هنوز زن مشهدی رمضان دو ماهش تمام نشد بود که دگرگونی و آشفتگی به زندگی لعیا سایه انداخت. اول تمام آن تغییر حالات ایجا شده در وجود لعیا را بحساب بیماری گذاشتند ولی کم کم ناراحتی ها شدت گرفت تا جایی که آب هم در معده لعیا باقی نمی ماند. وقتی مینا درباره او به بیمارستان برد و دکتر الکسی او را معاینه کرد. با خوشحالی گفت:
انتظارت به سر آمد بمنزل برو و مراقب خودت و نوزادت باش لعیا از خوشحالی میخواست دست دکتر جوان روس را ببوسد ولی شرم و حیا آن اجازه را به او نداد.
وقتی لعیا جریان را به میشا گفت: او با خنده پاسخ داد:
آنرا به من واگذار کن.
سپس با خنده ادامه داد:
بخت من و تو با هم به دست دکتر الکسی باز شده است تو را بچه دار کرد و من را شوهر دار لعیا از خوشحالی فریادی کشید و گفت:
چه کسی ؟
میشا گفت:
چه کسی بهتر از خود الکسی لعیا از خوشحالی گریه می کرد و می گفت: خدای طاقت این همه خوشحالی را به من بده و با دو دست قلب کوچکش را در میان سینه فشرد میشا او را در آغوش گرفت و گفت:
کمی آروم بگیر وگرنه قلبت از حرکت باز می ایستد.
وقتی بمنزل رسیدند لعیا مشهدی را دنبال مادرش فرستاد و بعد منتظر آمدن اسدالله نشست. اتفاقا مادر و همسرش هر دو با هم وارد خانه شدند. اول نگران بودند ولی بعد از شنیدن آن خبر مسرت بخش از شدت خوشحالی به گریه افتادند.
لعیا چهار ماهه حامله بود که کابوس های وحشتناک زمان نوجوانیش دوباره بسراغش آمد و لرزه بر اندامش انداخت یک روز صبح که از بستر برخاست از فرط خواب های ترس آلود چشمانش به گودی نشسته بود پس از صرف صبحانه ای مختصر لباس پوشید و به طرف مادرش روانه شد. یکراست به کارگاه نقاشی اش رفت دستی لرزان روکش آن تابلوی کذایی را برداشت با این که آن نقاشی را خودش ترسیم کرده بود. ولی در حالت بی خبری باز هم از وحشت دیدن آن منظره رنگش بشدت پریده و دستانش شروع به لرزیدن کرد مخصوصا حالا که چهار ماهه حامله بود . لعیا با دل آشوبه ی شدید به طرف دستشویی دوید و پس از این که معده اش را درون آن خالی کرد دست و دهانش را شست و با عجله به طرف تابلو رفت و روی آن را پوشاند تا خودش هم دوباره چشمش به آن نیفتد مخصوصا این که صدای پای مادرش لیلی را هم در راهرو شنید و ضربه ای به در خورد لیلی هنوز وارد آنجا نشده با دست بصورتش کوبید و به لعیا گفت:
این چه روزگاری است که برای خودت ساخته ای آیا در منزل آینه ندارید که خودت را در آن ببینی ؟ ولی به زودی از گفته اش پشیمان شد لعیا را در آغوش کشید و سرش را نوازش کرد. او را با خود به طبقه بالا برد و پس ز این که مقداری اسپند برایش دود کرد. یک لیوان عرق بید مشک و نبات به او خوراند. دوباره زنگ بصورت لعیا برگشت و لبخند زیبای زندگی بر روی لبهایش ظاهر شد.
آن شب لیلی از اسدالله خواهش کرد موافقت کند. لعیا چند هفته ای نزد او بماند تا بتواند او را سرحال و سلامت به منزل برگرداند. ضمنا از خود اسدالله هم خواست پس از پایان کار آنجا بماند. خلاصه لعیا وارد پنج ماهگی شده بود که چاق و سرحال و شاد و خندان به منزل بازگشت ولی اطرافیان از بزرگی شکمش در تعجب بودند اما دکتر الکسی و مادام رزا حدس می زدند که بچه ها دوقلو باشند. پس صحبتی نمی کردند تا شش هفت ماهگی که کاملا مطمئن شدند.
طولی نکشید که لعیا به هفت ماهگی رسید ولی دیگر قادر به حرکت نبود مانند زنی که نه ماهه باشد و بچه درشتی در شکم حمل کند حرکت می کرد. در همان زمان ها بود که زن مشهدی در یکی از نیمه شب ها دختری زیبا و ریز نقش به دنیا آورد . یوسف و سعید پسرهای مشهدی رمضان جشن و سروری بر پا کردند. قهقهه ی شادی و خنده شان گویی درختان باغ را نیز به وجد و رقص در آورده بود.
لعیا و اسدالله که هر دو در آن روز شاهد آن همه شادی و نشاط در آن خانواده بودند از شادی آنان شاد گشتند. لعیا لبخند بر لب به فکر روزی افتاد که خودش هم بار گرانقدرش را بر زمین خواهد گذاشت و باز هم چه جشن و سروری شاید خیلی باشکوه تر در آن باغ بر پا خواهدشد.
بالاخره آن روز فرا رسید اما آن چه نباید بشود اتفاق افتاد.
اکنون چند ماهی از آن روزهای سیاه تیره و تار می گذشت و طبق معمول روزگار یاد و خاطره آن عزیز از دست رفته روز بروز کم رنگ تر می شد و زندگی عادی برای آنها که زنده مانده بودند از سر گرفته می شد باید گفت عجب صبری خدا در نهاد انسان قرار داده است .
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
4
مونس زن مشهدی رمضان با سینه های مملو شز شیرش سه کودک را شیر می داد و خود در سلامت کامل بسر می برد. طبیعت آرام و با صفای او و عشقی که به آن سه نوزاد داشت باعث می شد با جان و دل شیره ی جانش را برای فرزند خودش و دو فرزند ارباب که بی مادر با پرستاری و مراقبت های میشا و لیلی مادر بزرگشان سر پرستی می شدند هدیه کند و روز به روز شاهد رشدشان باشد . او از این که توانسته آنچنان مثمر ثمر واقع شود سراز پانمی شناخت و گاهی شکم دختر کوچولوی خودش را با آب قند سیر می کرد تا مبادا برای سلمه و ساناز شیرش کافی نباشد و آنها گرسنه بمانند.
لیلی که پدر نوه هایش یعنی اسدالله را نیز خودش بی مادر بزرگ کرده بود دائم اشک در چشم داشت و از این که فرزندش لعیادیگر وجود نداشت تا نتیجه ی سال ها آرزو و عشق به فرزندانش را ببیند افسوس می خورد. با این وصف خدا را شکر می کرد که میشا آن فرشته وفادار از سلمه و ساناز چنان نگهداری می کرد که اگر لعیا هم زنده بود از آن بهتر قادر نبود نگهدار آن دو دختر بچه باشد.
اسدالله هم مدام زیر لب ورد قدردانی از میشا را می خواند و می گفت: که زبان در مقابل محبت های او از گفتن قاصر است و آنچه میشا انجام می دهد نامی جز گوهر ناب مهربانی ندارد که آن هم در وجود آن دخترک روس به وفور یافت می شد و نورافشانی می کرد.
میشا با خود فکر میکرد شاید او باعث مرگ دوست جوانش بوده چرا که اگر توصیه او نبود که نزد دکتر الکسی اف برای معالجه برود حالا زنده و با شوهرش با خوشبختی به سر می برد لعیا فقط یک غصه در زندگی داشت که آن هم شاید بتدریج در سنین بالاتر برایش عادی می شد حتی می توانست کودکی را به فرزندی قبول کند. مورد دیگری که روح لطیف او را می آزرد عشقی بود که سالها در درون قلبش مدفون ساخته و در آن زمان ها هر وقت اسدالله را می دید چون آتش از زیر خاکستر سر برون می آورد و در شبهای تنهاییش اشک حسرت فرو می ریخت و زیر لب از لعیا که او را با تمام وجودش دوست داشت طلب بخشش می کرد.
پس کو آن شور و عشق کجا رفت آن طپش که با دیدن اسدالله شعله اش درون را می سوزاند و حرارتش عرق بر جبین می آورد؟ گویی عشق هم از میان رفته و دیگر نمی خواهد خودی نشان دهد؟
عشق یک طرفه او فقط جایگاهش در سینه بود و فریادش در سکوت . در مقابل آن همه ماجراهای خاموش میشا شرمنده سر در گریبان فرو برده و روی خوش به دل نشان نمی داد. اما فقط روی پنهان کرده ولی شعله ی عشق انگار هنوز در پی فرصت می گشت همان طور که گفته اند عشق هر گز نمی میرد مگر عاشق بمیرد و عشق با جسم دلداده بگور سپرده شود.
سلمه و ساناز به هیچ یک از اطرافیانشان روی خوش نشان نمیدادند. آن دو کودک در حالی که از زیبایی بهره ای نداشتند با رنگ پریده و مهتابی چشمانی که بیشتر از آبی به خاکستری می نمود بینی کوچک و لبهای نازک بهم فشرده و موهایی به رنگ شبهای سیاه زمستان سری کمی بزرگ استخوان بندی درشت قدی کوتاه که در مقام مقایسه با زیبایی های منظر دختر مونس و مشهدی رمضان بیشتر بچشم می خورد خلاصه گویی آنها هیچ گونه شباهتی به پدر و مادر و اقوام نزدیکشان نداشتند.
آن شب دوباره هوا با باد و طوفان که انگار می خواست خاطره ی تلخی را زنده کند باغ منزل اسدالله را آماج حمله ی خود قرار داده بود د رحالی که تعداد کمی هم میهمان که همگی از نزدیکان و دوستان به شام دعوت شده در آن جا حضور داشتند . آری تولد سلمه و ساناز و سالگرد مرگ لعیا بود. لیلی غم نبود دخترش لعیا را با در آغوش گرفتن نوه هایش و بوسیدن آنها از دل می سترد میشا اشک در چشم و لبخند بر لب نجواکنان و زیر لب با لعیا که یک سال می شد از میان آنها رخت بر بسته اما ذرات وجودش با حضور دو فرزندش در محیط آن خانه حس می شد زمزمه می کرد:
دوست من می بینی که چگونه با تمام وجود از عزیزانت نگهداری می کنم و با تمام توانم محافظت و حراست می نمایم تا تو راضی باشی؟ مطمئن باش که هرگز ترکشان نخواهم کرد تا روحت آرام و شاد باشد.
اسدالله که انگار درون کتابخانه روحش را به زنجیر کشیده اند در حالی که داغ از دست دادن همسرش همانند آتشی گداخته درونش را می سوزاند جسمش منجمد شده و لرزه ی محسوسی در اندامش نمودار بود هزاران کلام ناگفته دردل داشت که می خواسب بر زبان آورد ولی مخاطبش حضور نداشت و باید با یاد و خاطره ی او در دل نجوا می کرد. اگر بخاطر سلمه و ساناز نبود آن جا را ترک می کرد و دوباره به جایی می رفت که سالها پیش رفته بود. آن خانه ی بدون لعیا را به دیگران وامی گذاشت و میرفت. امشب باید چه کند؟به یاد همسرش بگرید و یا بخاطر تولد دو دخترش بخندد و جشن بگیرد. آرزو می کرد ای کاش آن شب را به تنهایی در خلوت می گذراند و مجبور نبود پذیرای دیگران باشد که بدلیل همدردی با او به آن جا می آمدند و به قلبش ناخواسته نیش می زدند.
صدای چند ضربه به در و بعد صدای مهربان پدرش دکتر بهارلو گویی روح به تنش آورد. کلمات مهربانانه ی پدر مانند آبی گوارا و خنک آتش جگرش را خاموش کرد و نسیم جانبخشی که با ورود پدرش به کالبداو دمید جان تازه ای گرفت. از جای برخاست و لبخند بر لب و مانند کودکی نوپا به آغوش پدر پناه برد و سر بر شانه های استوار و پرمحبت پدر گذاشت احساس کرد که به کوهی تکیه زده و تا آخر دنیا در پناه آن در امان خواهد بود.
همه ی فامیل دور میز شام جمع شده و با خودداری هر چه تمامتر آرامش خود را حفظ می کردند و با سکوتی جانکاه سرهارا پایین انداخته و یاد عزیزشان را گرامی داشتند.
در آن میان در گوشه ای دو جفت چشم خاکستری به آنها دوخته شده و اگر کسی توجه می کرد برقی را که از آن چشم ها ساطع می شد به وضوح می دید. میشا که پشت صندلی آندو ایستاده بود خود آنچنان غرق در تفکر شده بود که توجهی به آن دو دختر نشان نمی داد مخصوصا که روشنایی چراغ ها راکم کرده بودند و تقریبا نور آنجا در آن ساعت بصورت وهم انگیزی سایه ها را بر روی درها و دیوارها به حرکت درمی آورد اما چه کسی به آن موارد توجه می کرد همه در سوگ آن عزیز از دست رفته فرورفته و مالامال از غم و غصه شده بودند. گویی هریک از آنها وحشت زده از آینده خود و عزیزانشان به دنیای دور نظر داشتند.
صدای ضرب آهنگ ساعت بزرگ دیواری ده ضربه نواخت. همه ی آنها از آن حالت غم و غصه بیرون آمدند. دکتر ادهم با دستان لرزان چراغها را روشن کرد و با صدایی که مانند زمزمه آب نرم و روح نواز بود گفت:
عزیزان من بخود بیایید و در زمان حال زندگی کنید هرگز انتظار از دست دادن و یا از دست رفتن زمان را نداشته باشید. راهی را که باید رفت میان بر نزنید آهسته بروید و به اطراف خود نظر کنید و از آنچه به شما که به شما ارزانی داشته اند بهره ببرید. خود را خسته ی راه نکنید زمانی خواهد آمد که به انتهای جاده می رسید اگر از زندگی بهره ی کافی برده باشید شادمان قدم به جلو می گذارید و در دنیایی نو زندگی دیگری را آغاز می کنید. در غیر اینصورت خسته ی راه زندگی چشم حسرت به پشت سر و غبار جهل و نادانی بر سر و روی از پای می افتید و دیگر روی آغازی دیگر را ندارید و پایان دهشت باری در انتظار شما خواهد بود. او پس از سکوتی کوتاه رساتر ادامه داد که ما باور درایم که عزیز از دست رفته در آغاز زندگی دیگر و در دنیایی نو می باشد. فقط باید کاری کنیم که روح پاکش نگران یادگارهای بجا مانده اش نباشد و آسوده خیال در دنیای باقی دیده ی نگران و پرحسرتش به پشت سر نباشد. همه ی میهمانان از سخنان دکتر ادهم چنان در خلسه فرو رفته بودند که حتی چند دقیقه پس از سکوت او هنوز طنین صدایش را در گوشهای خود داشتند و در دنیایی که او برایشان ترسیم کرده بود سیر می کردند.
در این میان اگر کسی به آن دوکودک یک ساله که مانند بزرگسالان نشسته و گویی در سکوت محض به سخنان دکتر گوش می دادند توجه می کرد برق نگرانی را در نگاه آن دو معصوم بطور وضوح می دید....آیا چه رمز و رازی در میان بود که بعدها آن همه پیامد را در پی داشت شاید اگر خود لعیا زنده بود می توانست با توجه به رویاها و تصویری که در جوانی نقاشی کرده و همیشه آنرا از دید همه پنهان می نمود و دیدن آن تصویر حتی باعث آزار و اذیت روح و جسم خودش هم می گردید....آنرا تشخیص دهد ول یچه سود که روح اهریمنی که در آن دوجسم کوچک خانه کرده بود منتظر فرصت به سر می برد تا مانند سیلی خروشان هرچه را که سرراهش می دید خراب کرده و از بین ببرد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
میشا که ساعتی از آن کودکان غافل مانده بود ناگهان بخود آمد نظری به اطراف افکند با نگرانی و کمی خجالت از این که آن دو طفل بی گناه را نادیده گرفته و به فکر غذا و نظافت و خواب آنها نبوده با شتاب به طرفشان رفت و بدون آن که نظری به آنها بیندازد سر هر دو را بوسید و در بغل گرفت. ناگاه دردی در هر دو پهلویش احساس کرد از شدت درد نفسش بند آمد. وقتی چند قدم به عقب پرید متوجه شد که تکه هایی از لباسش در چنگ های آن دو کودک که حالا دیگر با نگاهی فاتحانه به او می نگریستند قرار دارد. ناباورانه لباسش را که هنوز با قدرتی عجیب در مشت آنها بود به شدت از چنگشان بیرون کشید و بی اختیار ب هطرف اتاق دیگر دوید و درب را از داخل قفل کرد. وقتی به برسی جای چنگ و خراش آن دو دست کوچک و ناتوان پرداخت وای که چه می دید آیا چشم هایش به او دروغ می گفتند یا که آن دو کبودی و خون مردگی که به طور وضوح هر کدام جای پنجه های پر قدرت دو دست را نشان می دادند از آن دو کودک یکساله نبود.
رنگ پریده و وحشتزده دستی به موهای آشفته اش کشید لباس عوض کرد و از اتاق بیرون آمد و به طرف سالنی که میهمانان در آنجا مشغول خوردن شام بودند رفت.
پس از ورود به سالن چشمش بجای خالی سلمه و ساناز افتاد هراسان به طرف اسدالله خان رفت و از او پرسید بچه ها کجا هستند؟ او گفت: مادر بزرگشان لیلی آنها را که در صندلی به خواب رفته بودند به اتاقشان برده تا پس ا زتعویض لباس سر جایشان بخوابند.
میشا با عجله به طرف اتاق دخترها براه افتاد و دید که لیلی آنها را در تختخوابشان خوابانده .
میشا گفت: لیل یجان خیلی زحمت کشیدید دست تنها بچه ها را خواباندید من را باید ببخشید که چند دقیقه ای آنها را تنها گذاشتم . ناگهان دچار شکم درد وحشتناکی شدم رفتم که قرص مسکنی بخورم . لیلی رو به او کرد و گفت: حالا حالت چطور است ؟ انگار هنوز رنگ و رویت جا نیامده ممکن است از غذایی مسموم شده باشی ؟ نگران بچه ها نباش من امشب خودم پهلویشان میمانم تو برو در اتاقت استراحت کن در ضمن از دکتر ادهم بخواه که تو را معاینه کند. مبادا خدای ناکرده دچار آپاندیسیت شده باشی میشا دوباره نظری به بچه ها انداخت و دید که به آرامی خوابیده اند وقتی جلوتر رفت که ملحفه بر روی آنها بیندازد. چشمش به دست آنها افتاد که هر دو مشت هایشان را گره کرده گویی چیزی را درون مشت های کوچکشان مخفی کرده بودند. سعی کردبه آهستگی مشت سلمه را باز کند ولی در عوض او چشمانش را گشود و خیره بانگاهی که از آن شراره ی خشم می بارید به او انداخت. پس از چند ثانیه لبخندی تمسخر آمیز بر لب دوباره بخواب فرو رفت.
میشا که دیگر قادر نبود در آنجا بایستد با قدم های تند و کمی شتابزده از کنار در گذشت و به طرف اتاقش رفت. چنان از خود بیخود شده بود که متوجه حضور دکتر ادهم که او هم به طرف اتاق بچه ها روانه بود نشد. دکتر ادهم پیر با نگاه کنجکاو و تیزبینش پی به وحشت ونگرانی او برد. وقتی فهمید میشا او را نادیده انگاشته و متوجه اش نشده مقابلش ایستاد و راهش را سد کرد و گفت:
دختر جان چه دل شوره ای داری که تو را این چنین نسبت به اطراف و اطارفیانت بی اعتنا کرده ؟
میشا که با دیدن دکتر ادهم کمی دلش آرام شده بود گفت:
دکتر امشب شب عجیبی برای من بوده اتفاقاتی که افتاده همه غیر قابل باور است .
دکتر گفت:
دخترم باید اتفاق عجیبی افتاده باشد که تو را این چنین به تلاطم و وحشت انداخته کمی آرام بگیر و جایی بنشین و برایم بگو چه پیش آمده او با انکار سرش را تکان داد و گفت: هرگز چیزی نخواهم گفت مگر آن که با چشم خودتان چیزهایی را که من دیده ام ببینید وگرنه یک بر چسب دیوانگی به من می زنید و من را رسوای خاص و عام می کنید.
پیرمرد دنیا دیده و با تجربه نگاهی مهربانانه به او انداخت و دست های او را که می لرزید محکم در دست گرفت و گفت:
دختر عزیزم پنجاه سال طبابت کرده ام هفتاد سال هم از عمرم می گذرد خیال می کنی این قدر خامم که بدون موقعیت و ناراحتی بتوانم به آسانی تو را دیوانه قلمداد کنم؟ باعث تاسف است که شما جوان ها غرور و خودپسندیتان از قوای عضلانی تان قوی تر است .
میشا که در آن موقعیت گویی گفته های دکتر ادهم نمک به زخمش می پاشید با خشم دست او را گرفته و به سوی اتاقش برد و گفت:
پهلوهای آسیب دیده ی من را معاینه کنید و بگوئید چه عاملی پوس و گوشت و عضله من را به این روز انداخته است؟
دکتر ادهم که لبخندی بر لب داشت و از پیروزی خود خوشحال به نظر می رسید با معاینه هر چه بیشتر آن چنگ خوردگی ها اخمهایش بیشتر درهم فرو رفت و موشکافانه تر به مکاشفه ی خود ادامه می داد.
آخر سر با خنده و شوخی به میشا گفت:
کدام هرکول و پهلوانی می خواسته با گرفتن پوست و گوشت پهلوهایت تو را از زمین بلند کند؟
میشا پس از کمی سکوت گفت:
اگر بگویم حتما باور خواهید کرد منتها قول بدهید به کسی نگوئید مگر این که خلافش به شما ثابت شود؟
دکتر ادهم گفت:
اجازه می دهی چند سوال از تو بکنم و درجه تبت را بگیرم و بعد تو داستانت را برایم بگویی ؟ چون نمی خواهم قول بی جایی به تو بدهم.
سپس قلب و نبض و تنفس او را معاینه کرد وقتی مطمئن شد که تب ندارد و سرش در اثر حادثه ای به هیچ کجا برخورد نکرده و یا با کسی جنگ و جدل نداشته آن وقت ارام نشست و گفت:
حالا آماده ام که به حرفهایت گوش بدهم و آنچه بگویی باور کنم و همه گفته هایت را در کنج دلم مدفون نمایم که کسی دیگر ازدهانم نشنود.
میشا شروع به گفتن ماجرا و اتفاق های آن شب نمود و هرچه بیشتر می گفت حدقه چشمان دکتر تنگتر و لبانش بهم فشرده تر می شد. عرقی که بر پیشانی و شقیقه های دکتر نشسته بود به پایین سرازیر شد و از گلوگاهش هم گذشت . نفس را در سینه حبس کرده بود مبادا چیزی رانشنیده بگیرد. میشا آنچه را که آن شب دیده و لمس کرده بود برای او گفت و وقتی درونش از همه ی گفتنی ها خالی شد شروع به گریه کرد و گفت حال نه پای رفتن دارم و نه دل برای ماندن چه کنم دکتر راهی پیش پایم بگذارید که عاقلانه باشد. در میان هق هق گریه از عشق ناب و پاکش که سالهاست به اسدالله دارد و بخاطر دوست ناکامش آنرا مخفی نگه داشته سخنها گفت و خلاصه دریچه مخفی قلبش را که پانزده سال متوالی بر روی کسی نگشوده بود باز کرد و آنچه که در گنجینه ی دل داشت و کم کم به پوسیدگی و نابودی کشیده می شد بیرون ریخت و خود را چون پری سبکبال آماده پرواز به رویاهایش نمود.
ساعت از سه صبح گذشته بود که دکتر ادهم با بار سنگینی که بدوش می کشید. با پشتی خمیده تر از همیشه به درون کتابخانه رفت و روی یکی از مبل ها به صورت مچاله بخوابی وهم انگیز فرو رفت.
اسدالله پس از رفتن میهمانان به اتاق بچه ها رفت و با تعجب دید که بجای میشا لیلی در آنجا خوابیده لیلی چون هنو زخواب نبود جریان دل درد میشا را به او گفت اسدالله که دید سروصدایی از طرف اتاق میشا نمی آید باور کرد او خوابیده و خود با سری پر شور و دلی پرآشوب به بسترش پناه برد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
شش ماه از حادثه ی آن شب گذشته و هنوز اتفاقی که آن حادثه را تشدید کند نیفتاده بود. میشا که روزهای اول پس از ماجرای آن شب وحشت زده به نظر می رسید دیگر میلی به تنها ماندن با کودکان نداشت سعی می کرد لیلی مادر بزرگ آنها را به بهانه های مختلف و برای کمک نزد خود نگهدارد. وقتی هم که او نبود از اسدالله یاری می طلبید اگر او هم نبود به ناچار مونس را به بهانه ای با خود همراه می کرد. اما با گذشت زمان و عادی شدن اوضاع کم کم فراموشی مانند همیشه که به کمک انسان ها می آید به سروقت او هم آمد تقریبا هر روزه دکتر ادهم از او سراغ بچه ها را می گرفت و از اتفاق و یا حادثه ای غیر معمول و نامطلوب پرس و جو می کرد که همیشه جواب میشا منفی بود. او گویی داشت باورش می شد تمام آن حوادث که در آن شب اتفاق افتاد به غیر از یک پیش آمد ساده چیز دیگری نبود اما وقتی به آن فکر می کرد از وحشتی که آن شب گریبانگیرش شده بود زیر لب می خندید. از این که دو طفل بی گناه را آن چنان محکوم کرده و داستانی وحشتناک درباره ی آنها ساخته و پرداخته حتی آن را برای پیرمرد بیچاره دکتر ادهم هم تعریف کرده بود از خود خجالت می کشید.
با خود می گفت زمانی که سلمه و ساناز بزرگ شدند داستان آن شب را برای آنها تعریف خواهم کرد و هر سه به عقل ناقص من خواهیم خندید.
اوایل شهریور ماه بود و هوای خنک شبانگاهی بسیار مطبوع و فضا آکنده از عطر گلها و برگ درختان یونجه و شبدری که در میان چمن های محوطه باغ روییده شامه را نوازش می کرد. مشهدی رمضان تخت چوبی را نزدیک استخر بزرگ پرآب قرار داده قالی پر نقش و نگاری روی آن انداخته و بساط سماور و چای را در روی آن مستقر کرده و سپس سینی گردبزرگی را که پر از ظرفهای میوه و آجیل و شیرینی جات خانگی مخصوصا نقل بیدمشک بود در وسط تخت گذاشت . خوب که همه جا را برای کامل بودن سور و سات بررسی کرد دست ها را بهم ساییده لبخند بر لب و با رضایت کامل به طرف کتابخانه براه افتاد . پس از این که اسدالله خان را از پشت در صدا زد و به او اطلاع داد که همه چیز میان باغ در کنار استخر مهیا می باشد . به کمک میشا رفت که بچه ها را با او به باغ بیاورد. بچه ها شب های پیش پس ا زکمی بازی و هواخوری و خوردن شام به اتفاق میشا اسدالله و بیتشر اوقات لیلی خانم مادر بزرگشان وقتی که خوب خسته می شدند برای خوابیدن به اتاقهایشان برده می شدند و آن مدت برای سلمه و ساناز بیش از دوساعت به طول نمی انجامید.
آن شب لیلی خانم به منزل خودشان رفته بود مونس هم در اثر شب و سرماخوردگی در بستر خوابیده و مشهدی رمضان دست تنها تمام کارها را باید خودش انجام می داد.
میشا گلیمی را روی زمین پهن کرد و روی آن را با شمد چارخانه ی بزرگی پوشاند بچه ها را روی آن نشاند و مقداری اسباب بازی جلویشان ریخت تا سرشان گرم شود . خودش روی تخت نزدیک سماورو مقابل بچه ها نشست که آنها را هم تحت نظر داشته باشد. اسدالله که کم کم آبی زیر پوستش دویده بود و حالا دیگر شب ها بهتر می خوابید با لباس خانه که روی آن روبدوشامبر ابریشمی سرمه ای پوشیده بود و دمپایی هایی که از چرم سرمه ای دوخته شده و همه را از پاریس که در آن زمان مهد تمدن عنوان می شد آورده بود وارد باغ شد یک راست به طرف بچه ها رفت و پس از بوسیدن و ناز و نوازش آنها روی تخت به چند متکا و بالش تکیه داد و حال میشا را پرسید. آن شب تنها شبی بود که آن دو بدون حضور افراد دیگر باهم به صحبت نشسته بودند.
اسدالله بدون رودربایستی از میشا سوال کرد: آیا هیچ به فکرش رسیده که تا کی می خواهد به آن فداکاری تن در دهد؟ چرا خود را از تمام شادی ها و سرگرمی های زندگی کنار کشیده و مانند یک زندانی با اعمال شاقه به مراقبت از آن بچه ها می پردازد؟ مخصوصا که شنیده بود دکتر الکسی از او درخواست ازدواج کرده و میشا نپذیرفته در حالی که او روزی به لعیا گفته بود آمدن دکتر الکسی به ایران شانس خوبی برای او است و ازدواج مناسبی برایش در پی دارد. پس چطور شده که تمام آن رویاها به این جا ختم شده که او روز و شبش را در خدمت به آن بچه ها و اهالی منزل می گذراند؟ حتی دست رد به سینه ی دکتر الکسی که زمانی آرزوی ازدواج با او را داشت زده؟ میشا در حالی که نسیم خنکی گونه های سرخ از شرمش را نوازش می داد با صدایی نرم چون نواز آن نسیم در پاسخ سوال اسدالله گفت:
خودت گفتی که به لعیا گفته بودم الکسی شوهر خوبی برایم خواهد بود اما لعیا دیگر نیست و شما هم تنها شده اید مانند زمانی که من تنها بودم یادتا می آید؟ وقتی بچه بودیم و با هم بازی می کردیم شما همیشه لعیا را بعنوان نامزد خود می نامیدی و خود را مالک او می دانستی و به او امر و نهی می کردی و اگر پسرهای دیگر در بازی ما داخل می شدند شما او را روانه منزل می کردی؟اگر من اعتراض می کردم که تنها هستم با اخم به من می گفتی تو بی صاحبی ولی او صاحب دارد و من گریه کنان و با قهر از پیشتان می رفتم؟اما خدا می دانست که چقدر دلم می خواست که شما صاحب من هم باشید بعدها که بزرگتر شدم و دوستی ام با لعیا محکمتر شد با خود عهد کردم که مهر شما را از دلم بیرون کنم ولی چه خام بودم که فکر می کردم با رفتن شما به فرانسه از یادتان خواهم برد. اینرا باور داشته باشید که دوری شما برای من تحملش مشکل تر بود تا لعیا او خودش را سرگرم نقاشی و جواب دادن به نامه های شما می کرد اما من دیده ی پر آب و دل پردردم را باید از نظرها مخفی می کردم و غم ندیدن شما را شب ها به ستارگان آسمان می گفتم برای این که عشقتان را از دلم بیرون کنم مشت بر قلبم می کوفتم که با هر طپش اش شما را صدا می زد ولی چه سود که بیشتر خونینش می کردم. یادتان نیست زمان ورودتان پشت در حتی ایستاده و برای دیدنتان سراپا چشم شده بودم؟
وقتی نگاهتان به چشمانم افتاد برای چند ثانیه برق تعجب را در آن دیدم؟ و وقتی همان نگاه را به صورت لعیا انداختید درخشش عشق و برق آن نگاه چشمانم را کور کرد. آن وقت بار دیگر تصمیم گرفتم دیگر شما را نبینم. از آن به بعد زمانی را برای دیدار لعیا انتخاب می کردم که او تنها باشد. خدا من را ببخشد زمانی که شنیدم لعیا بچه دار نمی شود دوباره آن نیش لعنتی در قلبم فرو رفت و شیطان آرزو و امید در دلم به پایکوبی مشغول شد . از خود می پرسیدم آیا می شود که درخشش برق عشق در چشمانتان برروی لعیا تاریک شود و آن شور و حال عاشقانه ای که با یکدیگر داشتید بخاطر نداشتن فرزند روزی به سردی گذارد و در انتها خاموش شود؟
چندسالی با این امید گذراندم در آن میان هر چه کوشیدم محبت لعیا را که دیگر رقیبم به حساب می آمد از دلم بیرون کنم نمی شد و روز بروز هم بر مهرورزی نسبت به یکدیگر پیشی می گرفتیم اگر روزی او را نمی دیدم دلتنگش می شدم و دلم بهانه اش را می گرفت . صفای باطن پاکی روح سادگی رفتار و مهربانی نگاه و بیانش ....من را بخود می خواند و دوستی اش را با جان و دل می خریدم. ولی چه می توانستم بکنم من را یک دل بود و دو دلبر متضاد. عشقی که از زمان بچگی نسبت به هر دوی شما در دلم ریشه دوانده بود هر روز درختش تناورتر می شد .می خواستم تا آخر عمرم به هر دوی شما وفادار بمانم خدا می داند که هرگز قصد نداشتم که به او خیانت کنم و عشقم را نسبت به شما بخودتان و احدی بروز دهم. به دور قلبم میله های آهنی و عشق شما را به زنجیر کشیده بودم نه می خواستم در بند بماند تا فراموشم شود نه این که فریادش بزنم تا رسوایی ببار آورد. خدایا خودت شاهد بودی که بارها مرگ خودم را آرزو می کردم ولی هیچگاه نخواستم که خاری بپای لعیا دوست و رقیبم فرو رود چه رسد به آن که مرگش را ببینم و سفر ابدی اش را تا آخر عمرم شاهد باشم.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
سخن میشا که به اینجا رسید بغضی سخت گلویش را فشرد و دیگر نتوانست به گفتن ادامه دهد.
اسدالله که با دهانی باز از تعجب و دیدگانی که برق اشک در آن موج می زد چشم به او دوخته بود قدرت نداشت حتی کلامی بر زبان آورد. رنگ پریده ی او با لرزشی که تمام بدنش را فراگرفته بود خبر از غوغای درونش می داد. چه می توانست بگوید آن هم در مقابل عظمت عشق و صبوری عاشق ؟ اعتراف میشا به دوست داشتن او با آن بیان ساده و شیوا پس از یک سال و چند ماه که از مرگ همسرش می گذشت کمی برایش شوک آور بود ولی احساس می کرد دوست دارد زمان متوقف شود و باز هم راجع به دوستی و دوست داشتن بشنود کلمات زیبا ودلنشینی که به دل می نشیند و از دل بر می آید آن هم از دلی که شیفتگی و شیدایی را تجربه کرده . آن دو چنان غرق در دنیای زیبا و رنگین دلدادگی شده بودند که برای لحظاتی از اطراف و اطرافیان منفک گردیدند و هرگز متوجه دو جفت چشم شرربار که به آنها خیزه مانده بود نشدند. آن دو کودک از غفلت آنها استفاده کرده دستها بر لبه ی تخت و نزدیک سماور که صدای قل و قلش گویی موزیک درد و سوزش را می نواخت ایستادند و هر دو با هم سینی زیر آن را کشیدند سماور جوشان و قوری پر از چای داغ را به روی میشای بی خبر از همه جا برگرداندند.
میشا که هنوز هم اشک می ریخت از این که سبکبال شده و رازهای دلش را که چندین و چند سال روی هم تلمبار شده بود بیرون ریخته و حلقه ی عشق و وفاداری را بر گردن بار آوریخته وسبکبال انگار در آسمان به پرواز درآمده با سوزش مرگ آور ناشی از ریختن آب جوش و آتش سرخ به روی پاها یش فریادی جگر خراش کشیده و خود را از روی تخت به زمین انداخت و ناخودآگاه به طرف استخر آب دوید و خود را از سر سوزش و سوختگی درون آب خنک انداخت وقی بخود آمد که بزیر آب غوطه می خورد و نفس حبس شده در سینه اش قدرت را از دست و پایش گرفته و در چشم بهم زدنی بیشتر به عمق آب فرو رفت.
به سر او چه آمده بود؟ حالا که به مقصود رسیده باید به همان زودی تلخی پایان راه را بچشد صدای دکتر ادهم در گوشش پیچید و درد مطلق ....
در تمام آن مدت اسدالله مسخ شده مانند آن که دارد نمایشی را تماشا می کند چشم به صحنه خیره مانده بود. سلمه و ساناز با خنده و شادی شیطنت آمیزی دست بر هم می زدند و با انگشتان کوچک و کودکانه ی خود استخر را نشان می دادند و ریز ریز می خندیدند.
اسدالله که پیکر میشا را با چشم های از حدقه در آمده تعقیب کرده بود تا به عمق آب فرو رفت و از نظرش محو گشت گیج و منگ و مبهوت به استخر نگاه می کرد که ناگهان صدای نجوای لعیا در گوشش پیچید :نجاتش بده و از شر شیطان حفظش کن نظری به اطراف افکند و مانند برق گرفته ها از چای برجست و به سوی استخر دوید درون آب شیرجه زد و با قدرتی باور نکردنی با چشمانی باز و جستجوگر در زیر آب به کاوش پرداخت. میشا در زیر پاها یش قرار داشت و بدنش رها از سنگینی بار زندگی سبکبال در آب غوطه می خورد . موهای بلندش که در آب مانند گیاهان دریایی بسوی بالا در آب پیچ و تاب می خوردند بدور مچ دست اسدالله پیچانده شد و جسم ظریف و سبک او با قدرت دستهای اسدالله به بالا کشیده شد.
مشهدی رمضان که در اثر جیغ میشا دوان دوان خودش را به آنجا رسانده و شاهد آن صحنه ها بود ناخودآگاه تمام هوش و حواس خود را به بچه ها معطوف کرد. نکند آنها هم درون استخر آب بیفتند . از طرفی با بالا آمدن بدن اسدالله و جسم بی جان میشا به روی آب آن کودکان که مشغول خنده و شادی بودند بناگاه ساکت شدند و با دو چشم خشمگین به آن صحنه می نگریستند و فریاد شادی آنها به فریاد خشم تبدیل شد . با کمک مشهدی و همسرش مونس که با تن تبدار به آنجا آمده بود میشا را که بیشتر تصور می رفت مرده باشد به روی تخت منتقل کردند. اسدالله سر او را از تخت به طرف پایین آویزان کرد و به مونس دستور داد: میشا را که به روی شکم خوابانده بودند با فشار های ملایم در ناحیه پشت و شکم وادار به بالا آوردن آب های بلعیده شده کند و خود با کف دست به پشت او می زد که آب را از ریه هایش خارج کند مشهدی رمضان را هم با عجله بدنبال دکتر ادهم فرستاد.لیلی که در آن شب بنا بود در منزل خودشان بماند در اثر دلشوره به طور ناگهانی به آنجا بازگشت . پس از آن که به ماجرا پی برد بچه ها را که سرک می کشیدند و نمی خواستند به اتاقشان بروند بزور به طبقه بالا برد و درون تختخوابشان که نرده ی محافظ داشت حب کرد. چون خیالش از جانب آنها راحت شد دوباره به باغ برگشت و در همان وقت هم دکتر ادهم که منزل و باغش در همان نزدیکی ها بود به آنجا رسیده و بلافاصله دست به کار شد با تنفس مصنوعی معالجه را شروع نمود. میشا که هنوز از دنیا و اطرافیانش نبریده بود و خود با مرگ به مبارزه برخاسته و آنچه در توان داشت بکار گرفت و نفسش را با تلاش فراوان از ریه هایش به بیرون از دهانش هل داد در همان زمان به سرفه های شدیدی دچار شد که باعث شد باقیمانده آبی که به درون فرستاده بود از داخل معده و ریه هایش تخلیه گردد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
وقتی مژه های بلند و خیس از آبش را از روی چشمان بی حالش برداشت نگاهی از سر نومیدی به اطراف انداخت و چون اسدالله و دکتر ادهم را در دو طرف بدن خسته و بی حالش دید لبخند کمرنگی بروی لبان لرزانش نشست اسدالله نیز وقتی از زنده ماندن میشا مطمئن شد چشم به آسمان دوخته و نگاهی به دور دستها انداخت و زیر لب گفت: این یکی بخیر گذشت دکتر ادهم که این جمله را شنیده بود سری تکان داد و با تاسف گفت: خدا پیشمادهای بعدی را بخیر بگرداند آن طور که پیداست هر اتفاقی می افتد بدتر و نگران کننده تر از حادثه قبلی است گویی دستهایی شیطانی با نیات پلید و مخرب در کارند که هر مدت زمانی یک بار باید شاهد چنین صحنه هایی باشیم اسدالله گفت:
همان طور که گفتی خدا کمک کرد این حادثه تبدیل به فاجعه ای غیر قابل باور نشد و دختری بی گناه که فقط گناهش کمک کردن به شوهر و بچه های بی مادر دوستش هست از دست نرفت و زنده ماند. او که خیس از آب استخر و عرق وحشت زانوی غم به بغل گرفته بود رو به دکتر ادهم کرده و ادامه داد:
خواهش می کنم دکتر تا اتفاق غم انگیز دیگری نیفتاده فکری بکنید و چاره ای بیندیشید همگی باید دست به کار شویم و پیدا کنیم که این حوادث ریشه در کجا دارد و در اصل چرا تمام ماجراها به میشا ختم می شود و دست چه کسانی در کار است . دکتر ادهم که مشغول بررسی قسمتهای قرمز روی پوست میشا بود سری تکان داد و گفت:
آب خنک استخر باعث شده سوختگی ها به تاول تبدیل نشود و خدارا شکر که غیر از مختصر قرمزی و چند تاول بسیار ریز چیزی به جای نمانده لیلی که در تمام مدت ساکت نشسته و چشم از چهره ی رنگ پریده و مات میشا بر نمی داشت ناگهان با صدای بلند شروع به گریستن کرد و با کلماتی که به زحمت شنیده می شد جویده جویده با بغضی در گلو گفت:
بیچاره دخترم لعیا که روح پاکش با این اتفاقاتی که افتاده دیگر آرام نیست و جسم و جانش درون قبر باید بلرزد. در همین زمان میشا که کمی حالش خوب شده بود ولی در اثر تزریق آمپول آرامبخش بی حال و خواب آلود می نمود دستهای لیلی را به دست گرفت و به صورت نجوا از او خواست که آرام باشد . به او اشاره کرد که بعدا با هم صحبت می کنند و رویش را به طرف اسدالله برگرداند و گفت:
شما هم آرام باشید هنوز که اتفاقی نیفتاده شاید منظورش این بود که کمی به من وقت بدهید تا تمام سرنخ ها را بهم گره زده و نتیجه گیری کنم که این اتفاقات و کینه ورزی ها از کجا سرچشمه گرفته و عامل اصلی کیست. پس از پایان گرفتن صحبت ها نگاهی از سر قدردانی به دکتر ادهم انداخت و چشمهایش را برهم نهاد و بخوابی عمیق فرورفت.
لیلی اشک ریزان به اتاق برگشت و پس از سرکشی به بچه ها که با ابروانی در هم رفته و لبهایی که از شدت بهم فشردن نازک می نمود بخواب رفته بودند نظری عمیق انداخت و با خود زیر لب غرید: خدایا آیا بهتر نبود که ایندو با مادرشان در یک گور جا می دادی ؟
و آهسته تر نجوا کرد خداوندا مرا ببخش که ناشکری کدرم از تو می خواهم که عاقبت همگی ما را بخیر گردانی پس از برداشتن چند تکه لباس گرم و یک پتو بالش با عجله و دلهره ای موهم خود را از در بیرون انداخت و به طرف تختی که میشا روی آن بخواب رفته بود روان شد.
او توانست با کمک مونس لباسهای خیس میشا را عوض کند و سعی کرد طوری او را با پتو بپوشاند که از سرمای بیرون و درون در امان باشد. بعد پیش دکتر ادهم و اسدالله که سخت مشغول صحبت بودند رفت و از دکتر پرسید:
میشا تا چند ساعت دیگر می تواند در آنجا باشد و چطور می شود او را به اتاقش منتقل کرد؟
دکتر ادهم که در آن ساعت گویی چندین سال پیرتر به نظر می رسید با قیافه ای متفکر رو به لیلی کرد و گفت:
صلاح در این می بینم که در حال حاضر بگذاریم دوساعتی بخوابد و ما هم همین جا منتظر بیدار شدنش می مانیم . بعد او را به منزل من منتقل می کنیم چون فکر می کنم در آنجا بیشتر در امان باشد سپس با صدایی کمی آهسته تر گفت: شما هم به اتفاق مشهدی رمضان و مونس از بچه ها مراقبت کنید و بیشتر بگذارید در اتاق و تختخوابشان بسر ببرند تا بیرون و همین طور بهتر می دانم که چند روزی اسدالله هم کمتر با آنها تنها باشد . رو به اسدالله کرد و گفت:
چند روزی به من مهلت بدهید تا از برداشت هایی که تابحال کرده ام نتیجه گیری کنم بعد جلسه ای تشکیل می دهیم و مسایل را بررسی می کنیم. به لیلی گفت: وقتی به منزل رفتید از شما می خواهیم که کمی جستجو کنید و اگر لعیا دفتر خاطرات و یا نوشته هایی از خود بجای گذاشته پیدا کنید و برایم بیاورید.
اسدالله که از این خواسته ی دکتر متعجب شده بود با تفکر رو به دکتر کرد و گفت:
من فکر می کنم لعیا مقداری نوشته های پراکنده داشته که همه آنها درون پوشه ای در قفسه ی کتابخانه نگهداری می کرد. می توانم همین حالا آنها را پیدا کرده و برایتان بیاورم.
بدون اینکه منتظر جواب بماند دوان دوان بداخل ساختمان و به طرف کتابخانه که مکان امن و آرامش بخش او پس ا زمرگ لعیا شده بود رفت اما هرچه بیشتر جستجو کرد کمتر یافت . دریغ که اثری حتی از یک پاره ی کاغذ نمانده بود چه رسد به نوشته های درون پوشه.
اسدالله آهی کشید و خود را درون یک مبل انداخته و سر را میان دستهایش فشرده و در کمال ناامیدی احساس سردرگمی می کرد و با اندوه سعی نمود بغضی را که در گلویش نفس گیر شده فرو دهد و به سختی توانست اشکی را که در چشم هایش راه به بیرون می جست پس زند و روح درمانده اش را بیاد گفته های میشا آرام سازد. با خود فکر کرد کاش پدرش به فرانسه نرفته بود و او را تنها نمی گذاشت.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
17 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۲-۰۵-۹۷, ۰۳:۵۴ ب.ظ)، طوبی (۲۷-۰۳-۹۹, ۰۳:۵۰ ب.ظ)، سارا1339 (۲۷-۰۵-۹۸, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، fatemeh466 (۱۲-۰۶-۹۷, ۰۲:۳۲ ب.ظ)، ماه رو (۲۶-۰۶-۹۸, ۰۱:۳۱ ق.ظ)، taranomi (۲۸-۰۳-۹۷, ۱۰:۳۰ ق.ظ)، faezehgh (۲۸-۰۳-۹۷, ۰۲:۴۶ ق.ظ)، Ehsani (۲۹-۰۳-۹۷, ۰۶:۳۳ ق.ظ)، shfaty (۱۳-۱۲-۹۷, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، h. shefaei (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۸:۴۶ ب.ظ)، دکی جوووون (۱۴-۰۱-۹۸, ۰۶:۱۴ ب.ظ)، hanila (۱۴-۰۸-۹۷, ۱۰:۴۰ ق.ظ)، Didar (۰۷-۱۰-۹۷, ۱۱:۳۲ ب.ظ)، سمیرا 2 (۳۱-۰۲-۹۸, ۱۰:۰۰ ق.ظ)، Roziiiii1 (۱۷-۰۶-۹۸, ۱۱:۵۳ ق.ظ)، بانو اردیبهشت (۲۸-۰۸-۹۸, ۰۳:۴۷ ب.ظ)، sarvenazb (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۶:۱۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان