اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان غرب ... وحشی ِ آرام | moon shine
زمان کنونی: ۲۶-۱۰-۹۷، ۰۳:۴۰ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 36

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان غرب ... وحشی ِ آرام | moon shine
#1
 
خلاصه ...
النور سالی ..دختری جنگجو وسخت کوش که درسالهای خیلی دور دریکی از دهکده های جنوب امریکا با مری زندگی میکرده .
یه دهکده معمولی با یه سری ادم معمولی ..یه سری ادم که همه باهم دوست ورفیقن ...ولی یه روز قشنگ بهاری یه تازه وارد مغرور..بدجوری موی دماغ النور میشه.. تا جایی که ...؟؟بقیه اش رو خودتون بخونید


 
پاسخ
سپاس شده توسط: صبور.sh ، آرزو
#2
گوشهءدامنش رو از جلوی پا کنار کشید ونفسی تازه کرد ..
با اینکه هوا گرم بود ولی بادهای موسم بهاری موهای ازادش رو که از زیر کلاه بیرون زده بود نوازش میکرد ..
دو سه قدم دیگه برداشت ..از زیر سایهءدرخت رد شد وحصار خونه رو بازکرد ..
خیلی وقت بود که سری به میسیز هلن نزده بود ..
سه تا پلهءچوبی رو بالا رفت وچند تا تقه به در زد ..
-میسیز هلن ...؟؟میسیز هلن ..؟؟
سرک کشید تا از پنجره های چوبی.. زن مسن رو ببینه ...ولی چیزی عایدش نشد ...سر که برگردوند ..
دستشو رو قلبش گذاشت وخیره شد به مرد
-اوه ترسیدم ..شما دیگه کی هستید ..؟
مرد کلاهش رو از سر برداشت و با اون فک تراشیده ...با جذبه وحوصله از پله ها بالا اومد .نگاه النور درپی مرد جوان تازه وارد بود ..
النور بدون اینکه اهمیتی به سکوت مرد بده دوباره پرسید ..
-شما میدونید میسیز هلن کجاست ..؟
مرد دستگیره رو کشید ودرو بازکرد ..
-از اینجا رفته ..
-چی ..؟
بی اراده پشت سر مرد وارد کلبه شد ..
واقعا میسیز هلن رفته بود؟ ..ولی چه جوری ..؟اون زن پیر فرتوت که جایی برای رفتن نداشت ...
-چرا ..؟اون که اینجا رو دوست داشت ..؟
-حالش خوب نبود ..
کلاهش رو اویز گیرهءلباس کرد وبا پارچ مقداری اب توی کاسهءبرنجی ریخت .نگاه النور صورت مرد جوان رو کاوید ...
چشمهای میشی پرابهت ..به همراه گونه هایی سخت وچونه ای مربعی شکل که مثلت میان ان نشون از صلابت مرد داشت ..
درکل از نظر النور بیشتر خشن بود تا جذاب

استین های لباسش رو تازد ...عضلات ساق برجستهءمرد خیره کننده بود ..
-حالا کجا رفته ..؟
-فکر نکنم به تو مربوط باشه ..؟
النور اخم کرد ..
-ببینید اقا ..من اصلا شما رو نمیشناسم ..نگران اون زن پیر هستم ..
-بهتره دیگه نگرانش نباشی ..اون از اینجا رفته ..
-وتو کی هستی ..؟اصلا اینجا چی کار میکنی ..؟چرا هیچ کس نفهمیده که میسیز هلن رفته وتو به جاش اومدی ..؟
خود النور هم متوجه نبود گستاخانه از مرد سوال میکرد
صورتش رو با حوله خشک کرد وبا ابروهایی که تارهاش لا به لای هم گره خورده بود رو کرد به النور ..
-اروم تر خانم جوان ..چرا من باید به تو جواب بدم ..؟مگه تو کی هستی ..؟کلانتر ...؟
النور چونه اش رو مغرورانه جلو گرفت وگفت ..
-النورسالی دوست صمیمی میسیز هلن ..
تای ابروی مرد بالا رفت ..
-خب داری میبینی که اینجا کسی به اسم میسیز هلن نداریم ..پس تو هم میتونی کنجکاویت رو ورداری وبری ..
سینه ءالنور سنگین شد ..این مرد جوان بیش از حد بی نزاکت بود ..
سرش رو با غرور بالا گرفت ... عضلات گونه اش بی اراده منقبض شده بود یه جورهایی دوست داشت با مرد جوان قوی هیکل مجادله کنه وپیروز بشه ..
-ولی تو باید به من توضحیح بدی که چه بلایی به سر اون پیرزن بیچاره اومده ..؟
مرد غریبه ...اروم وکشداراز کنارش گذشت ..بوی خاک وهوای گرم تومشام النور پیچید ..
دروبازکرد وبا اشاره گفت ..
-لطفا برو بیرون میس النور ..من وقت برای سوال های بیهودهءتو ندارم ..گرسنه ام ..خسته ام ..وتازه از راه رسیدم ..
النور فقط میخواست تفنگ شکاری رابی رو غرض بگیره وهردو تیر اون رو تو پیـ ـشونی ِمرد ِمستبد خالی کنه ..
مرد غریبه به هیچ کدوم از سوالهای النور جواب نداده بود وحالا با بی ادبی تموم از کلبه بیرونش میکرد ..
با قدمهایی پرحرص تا دم در رفت ..دوباره چونه اش رو مغرورانه بلند کرد وتو چشمهای مرد که شاید دو وجب بالاتر از چشمهاش بود خیره شد ..
-من ورودت رو به کلانتر اطلاع میدم تا مجبور شی به این سوال ها جواب بدی ..
مرد کمی سرش رو خم کرد تا هم قد النور بشه ..
-مهم نیست خانم جوان ..بهتر میدونم منتظر کلانتر بشم تا به سوال های بی وقفهءتو جواب بدم ..
چشمهای النور از عصبانیت ریز شد ..
این مرد واقعا دیوانه کننده بود ..نفسش رو پر حرص رو صورت مرد تابوند وبا قدم هایی تند از کلبه ءمیسیز هلن بیرون اومد ..
باید هرچه سریعتر با کلانتر صحبت میکرد ...وجود مرد غریبه تو کلبهءمیسیز هلن اون هم تا این حد عجیب وغریب... جای سوال داشت


 
پاسخ
سپاس شده توسط: صبور.sh
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عاشقانه اشتباه کردم | رویا قاسمی نیـایــش 103 1,622 ۲۴-۱۰-۹۷، ۰۲:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 10,413 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 4 221 ۱۵-۱۰-۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: hajarkhanloghi
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 138 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 167 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 147 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 153 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وقتی تو باشی | shafagh 69 و soratyrooz sadaf 1 100 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) | رویا رستمی sadaf 2 154 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زیتون | beste sadaf 1 118 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۵:۲۱ ب.ظ)، havva (۱۹-۰۸-۹۷, ۰۲:۱۶ ب.ظ)، matiti (۲۲-۰۹-۹۷, ۰۱:۵۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان