امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان فرار از این گمان|openworld کاربر انجمن ایران رمان
#1
رمان:فرار از این گمان
نویسنده:openworld
ژانر:اجتماعی |عاشقانه | درام| جنایی


خلاصه:درباره ی شقایق دختری که به خاطر جرمی که مرتکب نشده میوفته زندان و چند سال بعد آزاد میشه ولی دیگه هیچ چیزی مثل قبل نیست همه اونو به چشم یه قاتل میبینن و زمانی که به خونه ی جدیدش میره و تموم زندگیش با ورود پیانویی که توی خونش با الیاس پسری که صاحب پیانوست عوض میشه جوری که امیدش به زندگی دوبرابر میشه و زندگی بی رنگش دوباره رنگ خواهد گرفت با ورود کسی که غم رو از وجودش پاک میکنه ولی وقتی در آخر میفهمه الیاس....


مقدمه:
انند سیـ ـگار مانده ام
میان دو انگشت روزگار
نه مرا میکشد
نه خاموشم میکند
فراموش کرده که
دارم میسوزم...
دارم میسوزم از حسرت یک نگاه...
دلش جای دگر بود
                              غمش کنج دل ما

                                                             #شهریار
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
به نام خالق قلب و روح ما

#پارت اول فرار از این گمان


بیایید به 9 سال قبل برگردیم و سرگذشت دخترک داستانمان را بدانیم.متهم را که تا دقایقی دیگر تبدیل به مجرم خواهد شد را روی صحن آوردند، دخترک روی پای خود به زور ایستاده بود ولی با این حال امید در وجودش روشن بود با خودش می‌گفت که به زودی همه متوجه بی گناهی اش خواهند شد. قاضی به دفاترش نگاهی می اندازد و بعد عینکش را روی چشمانش میزون می کند و روبه همگی با صدای بلند و واضح میگوید:- به جرم قتل پدر به 9 سال حبس محکوم می‌شویددخترک فقط آخرای جمله را میشنود. چکش قاضی به صدا در امد و تن دخترک را لرزاند. همهمه تمام سالن محاکمه را در بر گرفت؛ یکی از این حکم خوشحال و یکی ناراحت بود. چهره هایی که مانند رنگ‌ها ، تنوع داشتند. دخترک با سستی نجوا کرد:- من... قاتل نیستم، من پدرم رو نکشتم.صداها آنقدر زیاد بودند که کسی صدای دخترک را نمی‌شنید، همه صدای خود را فراتر از صدای او کرده بودند؛ همان‌طور که دخترک نجوا می‌کرد ؛ بی جان روی کف کاشی های سرد دادگاه افتاد. همه می‌دانند حقیقت چیز دیگری است ولی چه کسی می‌خواهد حقیقت را پنهان کند؟ چه کسی می خواهد حقیقت را پشت چشمان سیاه شب پنهان کند و در خفا به ریشش بخندد؟***نفس نفس زنان از خواب پریدم. باز هم کابوس دیده بودم؛ عرق سرد از پیشانی ام می ریخت. دستانم را دراز کردم و عرق را از روی پیشانی ام پاک کردم. نفسی عمیق کشیدم و توی سینه ام حبسش کردم، چندین ثانیه گذشت که به آرومی نفسم را به بیرون فرستادم؛ حالا قلبم آرام گرفته بود. به خودم تکونی دادم و سرجایم نشستم. چیزی نگذشت که صدای در بلند شد و خانمی وارد شد و تا یک قدمی ام جلو آمد و روبه رویم گفت:- بلند شو خانم عطاری کارت دارهبلند شدم و پشت سرش شروع به راه رفتن کردم. از راهرو های تنگ و سرد رد شدیم و به پله‎‌ها رسیدیم. هرچه از پله‌ها بالاتر می‌رفتم، نور بیشتر می‌شد و این حس آزادی را در وجودم می‌دمید. خانم روبه رویم جلوی در سفید رنگی ایستاد و همانطور که قدم‌هایی به جلو میرفت و فاصله اش را با در کم و کمتر میکرد؛ چادرش را سفت میکرد و مقنعه ی سیاه رنگش را به جلو هدایت کرد. از این کارش خنده ام گرفت ولی خنده ام را زیر چادر سفیدم پنهان کردم و مانند او لباس هایم را مرتب کردم خانم در زد و صدای خانم عطایی بلند شد "بفرمائید"به عقب قدمی برداشت که وارد اتاق شدم. سلامی کردم و با اشاره ی دستش روبه رویش نشستم. مشغول برسی پرونده ی من بود که در همین فاصله به دست‌هایم نگاه می‌کردم که خانم عطاری گفت:- خانم شقایق بهادری درسته؟همون جور که به دست هام نگاه می کردم گفتم:- بله!یه نگاهی بهم کرد و بعد سرش رو انداخت پایین و گفت:- فردا آزاد میشی فقط یه مشکلی هست!بهم نگاه کردم و با تعجب گفتم:- چه مشکلی؟خیلی ریلکس بهم گفت:- بهتره دیگه توی اون محله زندگی نکنید.کمی اومدم جلو و گفتم:- چی ؟چرا!دوباره به ورقه اش نگاه کرد و گفت:- خب ، اینطوری هم شما راحت‌تر خواهید بود هم دیگران. برید توی یک محله ی دیگه و اونجا خودتونو نشون بدید چون اونموقع کسی نمی‌شناستتون. اگه نگران انتقالتون هستید من یک نامه می‌نویسم که انتقالتون مشکلش برطرف بشهبا سر جوابش را دادم. صندلی اش را به عقب هدایت کرد و در کشوی میز قهوه ای رنگش رو باز کرد و ورقه ای برداشت . داشت مهر و امضا می‌زد که من از اون محله ای که توش بزرگ شدم و همه محله منو به چشم یه دختر مهندس می‌دیدند و خانوادم توش بودند، ول کنم و برم! چقدر خاطره داشتم شاید اگه توی اون محله بودم می‌تونستم هنوز یاد پدرم باشم. باصدای خانم عطایی بند افکارم پاره شد و به خودم اومدم.- خانوم بهادری!از فکر اومدم بیرون و گفتم:- بله!ورقه رو گرفت جلو چشانم و گفت:- بفرمایید.چادرم رو سفت کردم. بلند شدم ورقه رو گرفتم تا بدم خانم آسیابانی همانطور که دستگیره ی در و توی دستانم فشردم گفتم:- ممنونم!در اتاق و باز کردم و با بیرون اومدنم از اتاق در را پشت سرم بستم و روبه خانم روبه رویم گفتم:-من باید این نامه رو به خانم آسیابانی بدمهمینطور که سرو وضعم رو برانداز میکرد با تندی گفت:- نیازی نیست، من خودم بهش میدمو بعد هم با سرعت نامه را از دستانم کشید توی شوک حرکتش بودم که ادامه داد-به چی زل زدی راه بیوفتاز پله ها پایین رفتم و اون بد دهنم پشت سرم ، نمیدونم چطور اجازه دادن بشه یه مامور دولت!در سلولم و بازکردند و من رو بردند توی سلولی که من توی اون توی اون نصف عمرم به فنا رفته! به خاطر چی؟ نه واقعا به خاطر چی؟ برای آخرین بار به دیوار های سردو مرطوب دیوار که آب ازش چکه می کرد دستی کشیدم! پاها م رو توی شیکمم جمع کردم. دستی به دیوار های سلولم کشیدم دیگه تموم شد دیگه توی اینجا نمی مونم. سلول انفرادی که فقط سه حالت منو متوجه شدی. ترس ، ناامیدی و غم! من رو ببخش که توی لحظات دیگرم کنارتو نیستم. دستم رو از روی دیوار کشیدم و دراز توی چند صدم ثانیه خوابم برد. دوباره کابوسم تکرار شد دوباره و دوباره!***صدای در به گوشم خورد. زمانی که درباز شد، نور سفید رنگی به چشمم می خورد و چشمم رو اذیت می کرد!- پاشو دیگه آزادی.توی تعجب این بودم که یه خانوم با سرعت و عصبانیت به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و من رو بلند کرد و به سمت بیرون کشید. جوری بازوم رو می کشید که درد و توی ناحیه بازوهام حس کردم. هوا جوری حال بدی بهم می داد که انگار منو دارند میبرن دار بزنن و من با مخالفتی دارم سعی میکنم فرار کنم ولی هیچ راه فراری وجود نداره! انگار راه فرار روبه رومه ولی هرچه به اون نزدیک تر میشم اون از من دور تر میشه. یعنی من چم شده؟ چرا دوست دارم فرار کنم؟ من نمیخوام بیاد بیارم! انگارکه همین الان که بمیرم ومن واسه امروز لحظه شماری می کردم. پس چرا الان ... الان دوست ندارم؟ دوباره بارون رو با دستام حس کنم دوست ندارم هوای پاک شمال رو حس کنم. دوست ندارم دوباره به شمال برم دوست ندارم از سیاهی دربیام. دوست دارم که همیشه تو سکوت و تنهایی و سیاهی خودم گیر بیافتم یعنی میشه؟ یعنی میشه که دیگه حتی یه لحظه هم به زندگی گذشته ام برنگردم؟ یعنی میشه؟ میشه؟ میشه؟ میشه؟- خانم بهادری؟!به چشمانش زل زدم و بعد دوباره به اون لباس و به آرومی ل**ب زدم- بله!صدایش به نگرانی میزد و ته صدایش انگار خواسته ای داشت- بفرمائید لباس هاتون.لباس های اون شب بود. من اون شب لباسم پر خون شده بود ولی الان هیچی دیگه از خون و از اینا نیست یعنی من دوباره اون لباس گلبه ای رنگ با شلوار سفید لوله تفنگی و شال رنگ صورتی کم رنگ مسخره رو دوباره دیدم!؟رنگ هایی که به شدت با هم ست شده بود. رنگهایی که با کفش کتونی سفیدم تفاوت عجیبی می گرفت. یعنی من دوباره می تونم؟ می تونم اون لحظات و فراموش کنم؟ من می تونم؟ با صدای کلافه ای از افکارم بیدارشدم.-خانم بهادری! می دونم که چه قدر سخته که دوباره این لباس ها رو بپوشید ولی باید بهتون بگم که منم این حس و تجربه کردم. زمانی که حس می کنید تموم لحظات طبق مراد شماست یهو همه چیز خراب میشه. درسته من تاحالا کسی رو نکشتم ولی این حس رو تجربه کردم!-به من نگو حال من رو تجربه کردی! تو هیچی نمی دونی!نگاهی به چشم هایی که هرلحظه منو تشویق به خروج از این در با این لباس ها میکردن، دیدم! خودم رو توی چشم هاش نمی دیدم! من که توی هر نگاه از چشم های دیگران خودم و توشون می دیدم، حالا دیگه اثری از اون نگاهی که توش خودم رو ببینم نیست. سرم رو برگردوندم و به لباس ها دوختم. زمزمه وار گفتم:-جایی برای من توی این دنیا نیست!لباس هارو برداشتم و به سمت یه اتاق رفتم***بعد از سالها به آینه نگاه کردم ؛ لباس درست برازنده من بود. درست بعد از چند سال! درسته که لاغر شده بودم ولی هنوز تنم می رفت. ولی یه چیزی این وسط کم بود. اون روز من تنها به خاطر زیبا شدن این لباس رو پوشیدم ولی الان به خاطر کی و چی این لباس رو پوشیدم؟ به آینه با نفرت شدیدی نگاه کردم و توی یک ضربه خردش کردم صدا های مختلفی توی گوشم میرفتن- خانوم بهادری برای چی این کارو کردید؟ خانم بهادری ، سریع ببریدش پیش خانم...
دلش جای دگر بود
                              غمش کنج دل ما

                                                             #شهریار
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
#پارت دوم فرار از این گمان


با ابرو هایی گره خورده بهم خیره شده بود سرم و انداختم پایین که گفت:
-چرا این کار رو کردید؟
با قلبی که هرلحظه با شدت بیشتری توی سینه ام میکوبید، گفتم:
-من فقط ...فقط وقتی به خودم اومدم زمانی بود که صدای شکسته شدن شیشه رو شنیدم!
عصبی تر از قبل گفت:
-نگفتم به چه دلیلی اینکارو کردید؟
این دفعه بغضم ترکید و فریاد زدم:
-نمیخواستم خودم رو توی آینه ببینم!
سرشو با دست هاش گرفت و گفت:
-باشه دیگه خسته شدم فهمیدی؟! اوکی شدی میری دیگه برنمیگردی پول شیشه رو هم میری میاری میدی میری! برو.
با پوزخندی که هرلحظه با شدت بیشتر در حال ترکیدن بود، گفتم:
-چشم!
یهو هستی دلش و گرفت و با خنده گفت:
-وای خدا دلم درد گرفت انقدر خندیدم
هردو با هم خندیدیم و پس از یه خنده حسابی هم دیگه رو بغل کردیم!
-هستی حسابی دلم برات تنگ شده بود!
با تک خنده ای گفت:
-منم همینطور!
****
لبخندی محو از یاد خاطرات گذشته ام زدم و سریع به خونه جدیدم رسیدم. ساکی به چه بزرگی به دستم بود به زور خودم رو به طبقه سوم رسوندم. کلید رو از کیفم دراوردم و توی در چرخوندم! در باز شد. بوی گرد و غبار توی هوا بود. خوب خونه ای خریده بودم! خونه ای که دوطبقه داشت و طبقه دومش خیلی قشنگ بود انگار طبقه سوم وچهارم و باهم خریده بودم که هم کلید دو طبقه رو داشتم و فکر میکنم طبقه چهارم به طبقه سوم وصل بود. لبخندی از سر رضایت زدم و به اطراف نگاه کردم. نور نازکی از لای پرده های سفید به کلید های پیانو می خوردند. دیدم و به دنبال کلید چراغ گشتم وقتی پیداش کردم! چراغ روشن کردم در هم که به امان خدا باز بود. همه جا خالی بود فقط یه پیانو اون وسط می درخشید به سمت پیانو قدم برداشتم حس می کردم که دوباره دارم توی صحنه پیانو میزنم. صحنه ای فقط برای من باشه! با همون لباس ها رفتم و نشستم پشت صندلی پیانو از اینکه تونستم دوباره کلید های پیانو رو لمس کنم حس خوبی داشتم آکوردی گرفتم. هیچوقت به دست چپ توجه ای نداشتم و فقط به حسم توجه داشتم شروع کردم به زدن:
سل سل فا می ر دو فا سل ر می ر دور می فا سل می فا فا سل لا سی ...
با احساس می نواختم! احساس صداقت! جوری که انگار فرادایی نیست. تلاش می کردم این زندگی مال من بود ولی الان دیگه مال من نیست. چشم بسته و با دست هایی که در حال تلاش بودند! دست هایی که خسته نمیشدند!این داستان منه! خودم می سازمش خود خودم! میسازمش با انتخابم! با انتخابی که میکنم میتونم خودم زندگی خودم رو بسازم! من اون حس رو دارم! اون حسی که توی صحنه داشتم. انگار الان روی صحنه ام تمام نور ها به منه همه آدم ها به خاطر اجرای من اومدن. همه با چشم هایی که از علامت تعجب سرچشمه می گیره، به من نگاه میکنن! اره به من نگاه کنید. من اون حس رو دارم! حس قطرات اشکم که روی پیانو نقش بسته! احساسی شدم درست مثل همیشه. سرم رو با چشمانی ازقبل بسته توی هوا تکان می دادم بنواز بنواز پیانو من! حس من رو به همه برسون. وقتی که نمی تونم درست با بقیه حرف بزنم با نواختنم کلماتم به گوش همه میرسه. خط نواختن رو عوض کردم نت معنی نداره. از دنده آروم به تند و با صدایی نازک وقتی تند مینواختم تمام عضلات پاها م درد میگرفت پاها یی که با تمام قدرت پدال میزدند و دستایی که هرلحظه یه ساز برای خود میزدند! یعنی الان من آزادم؟ من آزادم میتونم آزاد باشم؟میتونم یعنی مثل بقیه باشم؟میتونم میتونم میتونم فراموشش کنم!
دلش جای دگر بود
                              غمش کنج دل ما

                                                             #شهریار
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
#پارت سوم فرار از این گمان
 


 شلپ!!!!
با حالی که چشمام بسته بود دست از نواختن کشیدم سرم و از بالا به پایین به سمت در بردم چشمام و باز کردم چشم هایی که رنگشون انقدر زیبا بود که خودم هم مونده بودم! رنگ قهوه ای کم رنگ من پسری که به در لم داده بود و هنوز تو شوک بود و دیدم سریع از صندلی بلند شدم و به عقب قدم برداشتم که گفت:
-اممم.... من واقعا معذرت میخوام تو واقعا قشنگ پیانو میزنی و من فقط صدا رو دنبال کردم !
واقعا معذرت یعنی هرکی صدایی دنبال میکنه باید پاشه بیاد دنبال صدا؟توبه توبه با پررویت نگاهش کردم و گفتم:
- تو کی هستی؟بهم زل زد و گفت:
-من الیاسم همسایه پایین تونم تو حالا اسمت چیه با تعجب بهش خیره شدم و با اصبانیت گفتم:
-به توچه !
خیره به من کپ کرد و سعی کرد عصبانی نشه و گفت:
-ولی من خودم و وقتی گفتی معرفی کن معرفی کردم!
به در اشاره کردم که باز بود و گفتم:
-من منظورم این بود خونه من چیکار داری حالا که دیگه نمیزنم برو پایینبا نگرانی بهم گفت:
-گریه کردین؟
دوباره به در اشاره کردم و گفتم:
-بفرمائید.
به سمتم اومد قدم هایی به عقب رفتم نشست پشت صندلی و اونم شروع به نواختن کرد
سل فا فا فا لا دو فا می دو لا سل فا لا سل فا سل لا لا دیز دو ر می فا لا لادیز لا سل فا...
این یه آهنگ پراز احساس بود من واقعا به منمن افتاده بود اشک از چشمام سرازیر شد این آهنگ موردعلاقه بابام بود این آهنگ و وقتی بچه بودم کنار بابام روی میز پیانو میشستم اینو میزد هرلحظه وقتی بچه هم بودم این اولین آهنگ من بود که چهاردستی با بابام زدم و آخرین آهنگی که از استادم ،دوستم ،همراهم و پدرم یادگرفتم این آهنگ جزء غم برای من چیزی نداره من دیگه نمیخوام همیشه هروقت پیانو میزدم از عزیزانم دور میشدم این یه آهنگ پراحساس که فقط حکم غم برای من داره من دیگه بعد از اونموقع دنیا رو سیاه میبینم بی رنگ و بی روح ولی با ورود پیانو توی زندگیم تمام زدگیم رنگ گرفته نمیخوام از دستت بدم! تموم شد؟ زد اون قطعه رو زد تمام خاطراتم زنده شد و برای لحظه ای جلوم گذشت بلند از روی صندلی و به سمتم اومد و هرقدم که بهم نزدیک میشد نفسم تند تر میشد یاد قدم های سخت پدرم میوفتادم نزیک تر و نزدیک تر شد.
دلش جای دگر بود
                              غمش کنج دل ما

                                                             #شهریار
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
#پارت چهارم فرار از این گمان 


اونقدر نزدیکم شد که فقط یه وجب باهم فاصله داشتیم قدش بلندتر از من بود باید سرم و میبردم بالا و اونو میدیدم چشمای قهوه ای روشنم و توی چشای سبزش دوختم که سکوت بینمونو شکست:
-اممم .... چیزه درسته بهتر از تو نزدم ولی خوب زدم!
چیزی نگفتم تا میخواستم چیزی بگم یه زنه اومد و گفت:
-الیاس داری چیکار میکنی تو با دختر مردم حرف میزنی از اونور مادرت نگرانت زود باش بیا! 
الیاس بدون هیچ دلیلی روشو برگردوند و ازم خداحافظی کرد و رفت در و پشت سرش بست بلافاصله کسی دوباره در زد دروباز کردم و گفتم:
-باز چی شده؟
یهو با صحنه عجیبی روبه رو شدم هستی بود!
با چشم هایی که باد کرده بودن از گریه تموم موهاش پریشون بود موهایی که هیچوقت بدون شونه نمی موندن قلبم از دیدن دوبارش تند میتپید قلبم خوشحال بود؟ یعنی منو به چشم قاتل نمی بینه؟ منو دوستداره هنوزم دوستم ؟ حق حق کنان بهم مشتی زد و بهم نگاه کرد و گفت

-خیلی نامردی که بهم نگوفتی اینجا میشنی!
به چشای عسلیش  که هرلحظه اشکشون بیشتر میشد نگاه کردم. لبخندی محو زدم که ناگهان پرید توی بغلم و بغضشو شکست لباسم و با مشتی توی دستش فشار میداد و قطرات اشکش روی لباسم رو هر لحظه خیس تر میکرد فریاد زد:
-چقدر نامردی خیلی نامردی نگفتی من نگرانت میشم هرکیم تو محل بگه تو قاتلی من میدونم که نیستی!
حق حق میکرد دستمو بردم لای موهای قهوه ای خرمایش کوتاهش و شروع به نوازش کردنش کردم موهاشو به خاطر من کوتاه کرده بود چونکه بهش گفته بودم به چشای عسلیش موهای کوتاه میاد یه نفس بلند کشیدم و همینجور که حرف میزد من فقط گوش میدادم و توی آغوشش احساس آرامش میکردم.


#پارت پنجم فرار از این گمان


توی آشپز خونه رفتم و داد زدم:
-هستی چی میخوری قهوه یا نسکافه؟
هستی که توی سالن به سمت پیانو قدم برمیداشت گفت:
-امـــــم...نسکافه
لیوان ها رو توی سینی گذاشتم و روی نسکافه ها خامه ریختم همونجوری که دوست داشت . به سمت سالن رفتم سینی رو روی میزکنار کاناپه ای که تازه امروز سفارش داده بودم بیارن گذاشتم و پاها مو روی کاناپه گذاشتم و روبه هستی کردم که روی صندلی پیانو نشسته بود و گفتم:
-بیا نسکافه تو بخور.
هستی همین طور که از روی صندلی پیانو بلند میشد گفت:
-بلاخره کار خودت و کردی پیانو خریدی با چه خونه به این بزرگی 
به سینی نگاه کردم و گفتم:
-این پیانو مال من نیست. مال پسر صاحب خونمونه.به سمت کاناپه اومد و بغلم نشست و گفت:
-پس پولدارن!
چیزی نگفتم. هستی لیوان زرد و نزدیک به لبش کرد و گفت:
-امـــم...شقایق نمیخوای خواهر و مادرت رو ببینی؟
لیوانی که قبل توی دستام بود و گذاشتم تو سینی و گفتم:
-نمی دونم اگه منم بخوام اون ها نمیخوان.
هستی یه دستشو به سرش گرفت و با صدای کلافه ای که معلوم بود از حرف من بوده گفت:
-آخه کدوم مادری که نمیخواد بچه ش رو ببینه یا کدوم خواهری که نمیخواد خواهرش رو ببینه؟لیوان و به لبام نزدیک کردم. کمی از خامه روشو با قاشق خوردم و گفتم:
-هستی اگه منم بخوام برم ماشین تا اون سر دنیا نمیره.
هستی دستاش رو زد چونش زد و به پارکت های قهوه ای خیره شد. هروقت فکر میکرد دستاش رو میزاشت زیر چونش بعد از چند دقیقه فکر روبه من کرد و پوزخندی زد از این لبخندای شیطانیش. می دونستم فکر بدی به سرش زده که گفت:
-یه فکری دارم برو حاضر شو!
رفتم توی اتاق و یه ساک بزرگی که از خونه اورده بودن زندان رو باز کردم و یه لباس بنفش و شلوار مشکی و مانتو کم رنگ بنفش با شال همرنگش و یه کفش کتونی سفید پوشیدم رو رفتم بیرون از اتاق ، هستی با دیدنم تعجب کرده بود! خودش مانتو و لباس و شلوار لی پوشیده بود با کفش و شال سفید به سمت در حرکت کردیم کلید و برداشتم و رفتیم بیرون.
دلش جای دگر بود
                              غمش کنج دل ما

                                                             #شهریار
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
کلید رو برداشتم و رفتیم بیرون
***
دم در خونه الیاس وایساده بودم و به هستی که دم در پارکینگ وایساده بود نگاه کردم که چشم هاش من رو به در زدن تشویق می کرد که بلاخره دل رو زدم به دریا و در زدم در بلافاصله باز شد. الیاس رو دیدم که با لباس سیاه که طرحی انگلیسی که معنی اش این بود مثل پادشاه زندگی کن و شلوار سفیدی و کفش هایی سیاه روبه روی من وایساده. با تعجب بهم خیره شد و سرتا پام رو نظارت می کرد. تک سرفه ای کردم که باعث شد چشم های سبز رنگش رو دوباره ببینم. چشمانش حالت عجیبی داشت و منو یاد کسی می انداخت که ازش به شدت متنفر بودم! لبخند دندون نمایی زدم که سکوت بین مون رو پیامکی از طرف هستی شکست. سرم رو به گوشیم انداختم. اونم دستانش و برد پشت سرش و به پاها ش نگاه کرد و با پاها ش بازی کرد. پیام رو باز کردم:
"- شقایق قایق زندگی ام زود باش دیرمون شد"
گوشیم رو بستم و بهش نگاه کردم و گفتم:
- ماشین داری؟
سرش رو بالا برد و بهم نگاه کرد و خندید. انگار خیلی شنگول شده بود که گفت:
-بله که دارم
سریع لبام رو با زبونم تر کردم و گفتم:
- الان ساعت 5 من7 میام بهت میدم.
بدون اینکه چیزی بگه کلید و گرفت جلو خواستم ازش بگیرم که هستی اومد و سلام علیکی کرد و گفت:
- خیلی ممنونم آقا الیاس! ما دیرمون شده.
کلید و گرفت و به سمت پارکینگ یه قدم برداشتم که با این حرفش خشکم زد:
- یه شرط داره!
برگشتم و چیزی نگفتم که ادامه داد:
-می تونم بپرسم اسمت چیه؟
چقدر زرنگ بود. فکر نمی کردم یه روز منو بین دو راهی گفتن و نگفتن بزاره ولی گذاشته بود لبخندی تلخ به رویش زدم و گفتم:
- من شقایقم!
همین طور که به جلو منو هستی می کشید من سرم رو به عقب به سمتش گرفته بودم و بعد از چند قدم، روبه رویم رونگاه کردم. سوار ماشین جیپش شدیم و من سوئیچ رو توی جاش فشار دادم با کد عجیبی روی کلید دیدم.کد این بود1738050 -5432 همین طور نگاه می کردم من این کد رو کجا دیده بودم؟ صدای هستی بند افکارم رو پاره کرد
- بدو دیگه شقایقبه خودم اومدم و ستارت ماشین رو زدم و حرکت کردم!
دلش جای دگر بود
                              غمش کنج دل ما

                                                             #شهریار
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
12 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۷-۰۱-۹۹, ۰۲:۲۴ ب.ظ)، sadaf (۰۵-۰۵-۹۹, ۰۶:۰۵ ب.ظ)، hadis hpf (۲۷-۰۲-۹۹, ۱۲:۰۰ ق.ظ)، d.ali (۱۶-۰۹-۹۸, ۱۲:۵۱ ب.ظ)، minaa (۲۶-۰۱-۹۹, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، نگارمحمد (۲۳-۰۸-۹۸, ۰۶:۵۱ ب.ظ)، open☠ world (۲۶-۰۱-۹۹, ۰۲:۱۶ ق.ظ)، Tara to tara (۰۳-۰۹-۹۸, ۰۸:۵۹ ق.ظ)، takamali (۱۱-۰۹-۹۸, ۰۱:۵۴ ب.ظ)، ترنمی (۱۵-۰۹-۹۸, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، Mahia (۲۳-۰۱-۹۹, ۱۲:۲۲ ق.ظ)، Bahara (۱۷-۰۵-۹۹, ۰۸:۳۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان