اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان فرستاده|نیلا...
زمان کنونی: ۲۳-۰۸-۹۷، ۰۲:۴۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 18
بازدید 114

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان فرستاده|نیلا...
#1
فصل اول
رمان مربوط به خانم نيلا نجفي ميباشد كه با اجازه خودش در اين انجمن قرار گرفت .

صدا نزدیک و نزدیک تر و تصویرش محو و محو تر میشد . تا جایی که انگار یهو به یه دنیای دیگه پرتاب شدم . چهره ی عصبانی مامان و مقابلم دیدم . وای مامان اینجا چیکار میکنه ؟ نکنه پسره رو دیده شاکی شده ؟! نگاهم و چرخوندم تو اتاق کوچیک خودم بودم . خبری از رستوران نبود . پر افسوس آهی کشیدم و نگاهم و به رمانی که باز روی پام افتاده بود انداختم . این بار صدای فریاد مامان بود که باعث شد از جام بپرم . . .
- باران . . . ذلیل مرده چرا جوابم و نمیدی ؟
کتاب از روی پام سُر خورد و افتاد . سرم و بالا گرفتم و با وحشت گفتم :
- مامان چی شده ؟
دستش و به کمرش زد و عصبانی غرید :
- تازه میگی چی شده ؟ دو ساعته دارم صدات میکنم . الهی بی باران بشم ! باز رفتی تو عالم هپروت ؟ انگار نه انگار که یکی دیگه هم تو این خونه زندست .
من که هنوز تو خواب و خیال بودم غمگین گفتم :
- خیلی حیف بود . . . کاش نمیرفت . . .
مامان شاکی تر از قبل گفت :
- حیف منم که جوونیم و گذاشتم پای بابات که هیچی نداشت و هنوزم نداره . حالا هم گیر یه بچه ی خُل و خیالاتی افتادم .
بعد با لحن توبیخ کننده ادامه داد :
- پاشو ناهار یه چیزی بذار .
بدون حرف از جا بلند شدم . هنوز درست نمیفهمیدم مامان چی میگه . تو فکر و خیال خودم بودم . رمان به دست به سمت آشپزخونه رفتم . یه بسته گوشت از تو سردخونه ی یخچال در آوردم و گذاشتم یخش باز بشه . مامان هم همینطور که زیر لب غر غر میکرد روی زمین کنار یه کُپه سبزی که امروز خریده بود نشست و مشغول پاک کردن شد . در همون حال حرف میزد :
- هی گفتم پسر علی آقا رو رد نکن . اگه جواب مثبت میدادی الان سر خونه زندگیت بودی . خانوم خونه ی خودت بودی .
سرش و چند بار به چپ و راست تکون داد و پر افسوس گفت :
- هی هی هی هی هی . . . پسر به اون خوبی . . . آدم حَظ میکرد میدیدش . نمیدونم چی تو این دختر خیالاتی من دیده بود که انقدر اصرار میکرد .
صورتم و کج و کوله کردم . برای چند لحظه مرد رویاهام و با احترام یه گوشه ی ذهنم گذاشتم تا تو دلم یه دل سیر به پسر علی آقا بد و بیراه بگم . از فکر اینکه شوهرم یکی مثل اون باشه چندشم میشد . دماغش عین خرطوم فیل بود . پوستش از بس آفتاب خورده بود عین قیر سیاه بود ! پناه بر خدا چشماشم که لوچ بود . کجای این پسر خوب بود ؟! اسمش محسن بود . همه میگفتن از آقایی لنگه نداره . والا ما که چیزی ندیدیم . از اول تا آخر مراسم خواستگاری یه گوشه کز کرده بود و با یه لبخند ملیح زل زده بود به گل قالی . نه یه نگاهی نه یه حرفی . کم کم داشتم به قدرت تکلمش شک میکردم ! حقیقتش از مامانشم خوشم نیومد . یه ریز داشت از محسنات نداشته ی پسرش تعریف میکرد . میگفت خوش سر و زبونه ! والا ما که چیزی ندیدیم !
بی توجه به بقیه ی غر غر های مامان مرد رویاهام و دوباره برگردوندم سر جاش و با لبخندی که رو لبم نشسته بود پریدم روی کابینت و رمان و باز کردم و مشغول خوندن ادامه اش شدم .
هر صحنه ای که از رمان میخوندم هی بیشتر قند تو دلم آب میشد . کم مونده بود جای دختره ی شیرین عقل تو داستان سکته هم بزنم . از ناز و عشوه خرکی دختره لجم گرفته بود . پسر به این ماهی دیگه چی از خدا میخوای ؟ تند تند ورق میزدم و مشغول بودم .
- بـــــــــــــــــــاران !
با ترس از رو کابینت سُر خوردم و کف آشپزخونه پهن شدم .
- آخ کمرم !
صدای جیغ مانند مامان بدتر شد و گفت :
- باز نشستی اینجا واسه من کتاب ورق میزنی ؟ لنگ ظهره الان همه گشنه تشنه میان خونه میخوای چهار تا تیکه کاغذ جلوشون بذاری بخورن ؟
همینطور که کمرم و ماساژ میدادم زمزمه کردم :
- ترسوندیم . یواش تر صدام کن خب !
- دست بجنبون دختر . من آخر از دست تو دق میکنم .
این و گفت و با ابروهای گره کرده از آشپزخونه بیرون رفت . فقط میخواست کمر من و داغون کنه .

مجالی به افکارم ندادم . دوباره حوصله ی جیغ و داد کردنای مامان و نداشتم از جام بلند شدم . عینکم و روی چشمم درست کردم و رمان و با بی میلی بستم . نگاهم و از جلد خوش رنگ و لعابش گرفتم و مشغول شدم .
سیب زمینی و پیاز و برداشتم و پوست کندم . سر پیاز پوست کندن پوست خودمم کنده شد از بس اشک ریختم .
نگاهم و به پیازی که تو دستم بود دوختم . بینیم و بالا کشیدم و به هر جون کندنی که بود پوست پیاز مادر مرده رو قلفتی کندم ! گوشت و با مخلفاتی که بهش زده بودم حسابی ورز دادم . آشپزی کردن اصلا کار رمانتیکی نبود . البته آشپزی داشتیم تا آشپزی . مثلا تو خونه ی خودم و برای شوهرم اگه بود زمین تا آسمون فرق داشت . نیشم بی اراده باز شد . نگاهم و به کاشی های کج و معوج و شکسته ی آَشپزخونه دوختم . نفسم و بیرون دادم . همون کاشی ها برای بیرون آوردنم از رویا کافی بود .
صدای زنگ در و بعد هم صدای مامان اومد :
- باران در میزنن .
- دستم کثیفه . خودت باز کن .
- بیا برو دختر من تا با این زانوم از جا بلند شم شب شده .
صورتم و تو هم کشیدم . دستم و هُل هُلی آب زدم و به سمت در رفتم . صدای توبیخ مامان و شنیدم :
- چادرت کو ؟
نفسم و با حرص بیرون دادم از پشت در اتاق خواب چادر سفید رنگم که گلای صورتی ریز داشت و برداشتم و به سمت در به راه افتادم .
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، fatima64 ، fatemeh466
#2
چند بار دیگه هم زنگ به صدا در اومد کلافه گفتم :
- اومدم دیگه .
در و باز کردم صورت خسته و عرق ریزون بهنام جلوی چشمم اومد . اخماش و تو هم کشید و گفت :
- چقدر لِفتش دادی تا باز کنی .
در و بست و وارد شد . چادرم رو شونم سُر خورد مثل خودش با اخم گفتم :
- داشتم ناهار درست میکردم .
نگاهی به موهام انداخت و اخمش و غلیظ تر کرد گفت :
- دِ اون لامصب و درست سرت کن .
چادر و روی سرم کشیدم و آروم زیر لب زمزمه کردم :
- کسی نمیبینتم که اینجا .
نگاهی به ساختمونای اطراف خونه انداخت و گفت :
- پسر همسایه کوره که تورو از پنجره نبینه ؟ راه بیفت برو تو .
حوصله ی جر و بحث نداشتم . سریع وارد خونه شدم . چادر و پشت در اتاق گذاشتم صدای قربون صدقه ی مامان و میشنیدم . همیشه کارش همین بود . جونش بود و بهنام . دوباره مشغول آشپزی شدم . نفهمیدم چقدر کارم طول کشید که با زنگ در خونه دوباره به خودم اومدم . نگاهم به سمت بهنام کشیده شد که به سمت در میرفت . کی میخواستن این آیفن فکستنی خونه رو درست کنن خدا میدونست ! دیس گرد خوشگلی که جز ظروف کناری مامان بود و برداشتم . همیشه عاشق این دیس بودم . کتلت ها رو با سلیقه دور ظرف چیدم . سیب زمینی های طلایی شده رو هم وسطشون ریختم یه مشت از جعفری هایی که مامان تازه پاک کرده بود و برداشتم و شستم . چند تاشو با سلیقه گوشه ی ظرف گذاشتم . همیشه عاشق این کار بودم .
سفره ی گلدار و برداشتم و روی زمین پهن کردم بشقاب و قاشق گذاشتم پارچ دوغ و بقیه ی وسایل رو سر سفره گذاشتم . قبل از اینکه دیس کتلتارو بیارم بلند صدا زدم :
- ناهار حاضره .
دوباره برگشتم سمت آشپزخونه صدای مامان به گوشم خورد :
- برو بهنام و صدا کن بیاد رفته دم در دوستش کارش داشت .
- بابا ناهار نمیاد ؟
- چه میدونم اگه میخواست بیاد تا الان پیداش میشد . برو اون بچه رو صداش کن خسته و کوفتست !
نفسم و بیرون دادم . اگه خسته بود که یه ساعت دم در خونه با دوست علاف تر از خودش بگو و بخند راه نمینداخت !
چادرم و رو سرم انداختم و به سمت در رفتم . آروم صدا زدم :
- داداش !
صدایی نیومد . در ورودی نیمه باز بود یکم بازش کردم . دیدمش که کنار موتور دوستش وحید وایساده و با هم حرف میزنن . نگاهم و پایین دوختم و زمزمه وار گفتم :
- داداش بهنام .
با شنیدن صدام سریع به سمت در اومد و من تازه نگاهم به چشمای عصبانیش افتاد :
- اینجا چی میخوای ؟ برو تو .
- مامان گفت صدات کنم . ناهار حاضره .
- برو تو میگم . نمیبینی پسره زل زده بهت ؟ حیا نداری ؟
کلافه و خسته از این همه گیر دادنش سریع به سمت خونه دویدم چادرم و پرت کردم یه گوشه و رفتم سمت آشپزخونه . مامان که عصبانیتم و دید گفت :
- چی شد باز ؟
میدونستم اگه حرفی بزنم دوباره از غیرت دُردونش قند تو دلش آب میشه و طرفش و میگیره واسه همین بیخیال گفتم :
- هیچی .
دیس غذا رو که با کلی ذوق تزیین کرده بودم برداشتم . نگاهی بهش انداختم دیگه هیچ حسی بهش نداشتم . چه فایده کیه که قدر بدونه !
دیس و سر سفره گذاشتم مامان نگاهش روی دیس افتاد و سریع عصبی شد :
- باز رفتی دست به ظرفای کناریم زدی ؟ چند بار بگم برشون ندار . حتما باید جمعشون کنم تا خیالت راحت بشه ؟ میخواین اینارم مثل ظرفای دیگم بشکنین خیالتون راحت شه ؟
نفسم و کلافه دادم بیرون رمانم و از توی آشپزخونه برداشتم و به سمت اتاق رفتم . بهنام وارد خونه شد مامان نگاهی به من انداخت و گفت :
- کجا ؟ مگه نمیخوری ؟
میخواستم بگم مگه دیوونم که بیام کنارتون بشینم ؟ کوفت بخورم بهتر از کتلت خوردن با حرص و جوشه ! ولی به جاش گفتم :
- سیرم . بیتا که اومد با اون غذا میخورم .
بهنام سریع گفت :
- باز این دختره کجا رفته ؟
مامان که میخواست بهنام با خیال راحت غذاش و بخوره و حرص و جوش الکی نزنه گفت :
- کلاسه مادر . میادش دیگه .
بهنام عصبی گفت :
- این کلاس دیگه چه صیغه ایه ؟ نبینم باب بشه ها . خوش ندارم هر روز ، هر روز اینا وِلِ خیابون باشن !
دندونام و از حرص رو هم فشار دادم و ابروهام و تو هم گره کردم و زمزمه وار اداش و در آوردم :
- خوش ندارم هر روز ، هر روز اینا وِلِ خیابون باشن !
نفسم و از حرص بیرون دادم و دوباره زمزمه کردم :
- یکی نیست خودش و از تو کوچه خیابون جمع کنه . یه کاری میکنن اون روی سگی آدم بیاد بالا !
مامان دوباره گفت :
- بد که نیست . حداقل یه هنری پیدا میکنن .
- دِ بده مادر من ! پرروشون نکن انقدر .
- باشه مادر تو حرص نخور . غذات از دهن افتاد .
دیگه صدایی از بهنام نیومد . بالاخره مامان تونست خفه اش کنه ! خب آخه برادر من حرف زدن بلد نیستی ، حرف نزدن که بلدی ! انگار مجبوره نطق کنه واسمون ! خوبه حالا کاره ای هم نیست تو خونه . خدا بابا رو نگه داره . اگه اون نبود که با وجود مامان بهنام سوار من و بیتا میشد !
نگاهم و به رمان دوختم . دوباره توی دنیای شیرین خودم فرو رفتم . ناخود آگاه با هر خطی که میخوندم عضلات کنار لبم شُل تر میشد و نقش لبخند روی صورتم میفتاد . تکیه ام و به دیوار پشتم دادم با خیال راحت داستان و دنبال کردم . دوباره توی فکر و خیال فرو رفتم . ذهنم سمت مرد رویاییم رفت . یکی که خوشگل ترین مرد روی زمین باشه . قدش از خودم یکم بلند تر باشه زیاد نه . . . در حد چند سانت . چشمای آبی داشته باشه و موهای روشن . پوستش سفید باشه و اخلاقشم . . . نفسم و بیرون دادم . لبخند روی لبام پر رنگ تر شد . اخلاقشم خیلی خوب باشه . آروم باشه ، مرد باشه ، تکیه گاه باشه . . . فقط برای من باشه . نگاهم و از رمان رو به روم گرفتم و به یه نقطه ی نامعلوم خیره شدم . میدونستم که بالاخره میاد . شاید دیر بیاد ولی مطمئن بودم که میاد . . .
چیز زیادی هم ازش نمیخواستم در حدی که دستش به دهنش میرسید برام بس بود . مثلا یکی مثل استاد فلاح ! واقعا یه مرد به تمام معنا بود . کاش زودتر فردا بیاد و بتونم ببینمش .
صدای در اومد . حتما بیتا بود . از فکر و خیال بیرون اومدم از جام بلند شدم تا در و باز کنم . بهنام با دیدنم گفت :
- کجا ؟ خودم باز میکنم .
چادر از دستم افتاد . انقدر به من و بیتا مشکوک بود که حس تهوع بهمون دست میداد . مثلا خیال میکرد وسط روز به دوست پسـ ـرم گفتم پاشه بیاد دم خونمون ؟ زنگم بزنه ؟ اونم وقتی که همه خونن ؟ این برادر ما هم که عقلش پاره سنگ بر میداشت به خدا ! حتما بیتا بود دیگه !
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: fatima64 ، سسلیمه
#3
دوباره برگشتم و سر جام نشستم . زیر لبی مشغول غر زدن شدم :
- پسره ی مشنگ . کی میشه زن بگیره شرش از این خونه کنده شه بره . اصلا چرا بره ؟ منم مامانم صبح تا شب لوسم میکرد نمیرفتم زن بگیرم که ! تا ابد میموندم بیخ ریش مامان جونم که لوسم کنه و مثل گربه نره میشستم یه گوشه که بیان و دست رو سرم بکشن ! اصلا کی میاد زن این بشه ؟ به خدا بدبخته اون زن که بیاد تو زندگی این . . .
- چته باز وِر وِره جادو ؟ پشت سر هم حرف میزنیا ! پاشو به خواهر بزرگترت سلام کن .
نگاهم به صورت بیتا و نیش شُل شدش افتاد . عصبانی نگاهش کردم و گفتم :
- اگه تو به عنوان خواهر بزرگتر یکم جذبه خرج میکردی الان بهنام انقدر تو خونه دست و پا پیدا نمیکرد و من و تورو کنج این چهار دیواری حبس نمیکرد !
خندید دکمه های مانتوش و باز کرد و گفت :
- باز سگ گازت گرفته ؟
با لحن مسخره ای گفتم :
- اتفاقا سگ هم بد اسمی نیست روش بذاریما !
بعد دوباره با اخم ادامه دادم :
- داداش جناب عالی رو میگم . یه ساعتم نمیشه که اومده خونه همش امر و نهی میکنه . آی بزنه و بابا یهو بیاد خونه گوش این بچه ننه رو بپیچونه !
- هر روز این غرا رو میزنی . بسه دیگه . جوش نزن انقدر موهات سفید میشه هیچ کس نمیاد بگیرتت رو دستمون باد میکنی .
- من زن هر کسی نمیشم .
- بله میدونم . خانوم منتظر شاهزاده ی رویاییشونن .
نیشم شُل شد . دوباره رفتم تو عالم خودم . زمزمه وار گفتم :
- حالا شاهزاده هم نبود اشکال نداره . فقط چشماش آبی باشه . به خدا من راضیم .
بیتا لگدی به پام زد و گفت :
- چرت و پرت نگو . پاشو بریم آشپزخونه من ناهار بخورم برات کلی حرف دارم .
سریع از جام بلند شدم هیجان زده به حرف اومدم :
- منم ناهار نخوردم . چی شده حالا ؟
- با شکم گرسنه حرف زدنم نمیاد .
- پس این همه مدت داشتی چه غلطی میکردی ؟ اینا حرف نبود ؟
- نخیر . داشتم غر غرای تورو خنثی میکردم . رو دور غر زدن که بیفتی بیخیال که نمیشی یه نفس میگی .
دو تایی وارد آشپزخونه شدیم . بهنام و مامان ناهارشون تموم شده بود . مامان دوباره مشغول سبزی پاک کردنش بود و بهنامم احتمالا کپه ی مرگش و به امید خدا گذاشته بود ! انقدر که من باهاش مشکل داشتم بیتا نداشت . شاید به خاطر بزرگتر بودن بیتا بود . زیاد بهش امر و نهی نمیکرد . حداقل جلوش حرفی نمیزد . ولی من کافی بود اشتباه کنم دمار از روزگارم در می آورد . اینم خاصیت ته تغاری بودن تو خونه ی ما بود ! شانس که ندارم .
سفره ی گلدار و برداشتم و دو تا بشقاب و قاشق روش گذاشتم . یه لیوان هم از توی کابینت برداشتم و کنار قاشقا جا دادم . دیس کتلت رو هم با دست دیگم گرفتم و رو به بیتا گفتم :
- ماست و نون و بردار بیا تو اتاق .
بیتا زمزمه وار گفت :
- چهار تا چیز دیگه هم رو هم سوار میکردی تورو خدا تعارف نکن .
- بیا انقدر حرف نزن .
بیتا نون و ماست رو هم برداشت و از آشپزخونه بیرون زدیم . مامان مشغول سبزی پاک کردن و تلویزیون دیدن بود برای همین نگاهش به ما نیفتاد که مثل دزدا میرفتیم سمت اتاق . همیشه از این کارمون بدش میومد . میگفت اتاقم جای غذا خوردنه ؟ ولی من و بیتا عاشق اتاقمون بودیم . از طرفی وقتی میخواستیم با هم حرف بزنیم غذا خوردن و حرف زدن تو اتاقمون حسابی بهمون میچسبید .
سفره رو پهن کردم و وسایل و روش چیدم . نشستم یه گوشه ی سفره و همینطور که از توی کیسه نون لواش و در میاوردم گفتم :
- خب بگو .
- زرنگی ؟ میخوای من حرف بزنم خودت همش و بلومبونی ؟
- خاک بر سر نخوردت بیتا ! همش مال خودت .
خندید و همینطور که یه کتلت تو بشقابش میذاشت گفت :
- امروز استاد فلاح و دیدم .
- جونِ من ؟! خب ؟
- هیچی اومد جلو و سلام و احوالپرسی کرد .
هیجان زده لقمه ای که تو دستم بود و تو بشقابم گذاشتم و گفتم :
- فقط همین ؟
خنده اش حالت ذوق مرگی به خودش گرفت و گفت :
- همین که نه ! من فهمیدم یه منظور دیگه ای داره !
هیجان زده شده بودم حتم داشتم پوست سفیدم در حال قرمز شدنه . اصلا اسم فلاح که میومد من داغ میکردم !
- مثلا چه منظوری ؟
- فکر میکنم واسه امر خیر !
- مرگ من ؟ وای بیتا فکر کن استاد فلاح و . ..
ادامه ی حرفم و نگفتم . میخواستم بگم استاد فلاح و من . . . ولی خجالت کشیدم .
بیتا لقمه اش و جوید و قورت داد و دوباره به حرفش ادامه داد :
- اگه منظوری نداشت پس برای چی هر لحظه جلوی من و میگیره . معلومه گلوش گیر کرده یه جایی دیگه .
ذوق کردم . با هیجان لقمه ام و خوردم و غرق فکر و خیال شدم . بیتا خوب از احساسات من در مورد استاد فلاح با خبر بود . البته من و بیتا هیچ وقت مستقیم در موردش حرف نزده بودیم . که این بیشتر به خاطر این بود که من روم نمیشد حرفی ازش بزنم . ولی خب مثل یه قرارداد نانوشته جفتمون میدونستیم چه خبره . برخوردای استاد فلاح سر کلاس نقاشی به قدری با من خوب و صمیمی بود که میدونستم بالاخره یه روزی این اتفاق میفته . حتما هم تشخیص داده چون بیتا بزرگتره قضیه رو با اون در میون بذاره . لبخند از روی لبم کنار نمیرفت . بیتا هم سرخوش برای خودش لقمه میگرفت . لقمه ی بعدی رو هم تو دهنم گذاشتم و جویدم . بعد از یکم مکث سریع از جام بلند شدم . بیتا متعجب گفت :
- جن زده شدی ؟
جلوی آینه ی قدی اتاق وایسادم و گفتم :
- بیتا من چاق شدم ؟
بیتا نگاهی بهم کرد و گفت :
- تو به اسکلت یه سور زدی . چی میگی واسه خودت ؟ باز توهم زدی ؟
یکم چپ و راست شدم و گفتم :
- تو کوری . نگاه کن پهلو در آوردم .
بیتا نگاهم کرد و با خنده زمزمه کرد :
- راست میگی چاق شدی . اشکال نداره . تو عروسی عین توپ قِل میخوری .
لبخند عمیقی از شنیدن اسم عروسی رو لبم جا خوش کرد و با پا بهش کوبیدم و گفتم :
- حرف نزن انقدر . از تو که لاغر ترم . تو نمیخوای شکمت و آّب کنی ؟
اشاره ای به شکمش کرد و با اخم جواب داد :
- شکم من کجاش بزرگه ؟ به این شکم میگن شکم ونوسی !
- نمیری تو با این اصطلاحاتت ! این و نگی چی بگی .
برگشتم و سر جام نشستم میخواستم بیشتر از استاد فلاح بشنوم . مثلا اینکه به بیتا چی گفته . ولی بیتا لب از لب باز نمیکرد و سر خوش غذا میخورد . تو دلم بهش دری وری گفتم و منم سکوت کردم . ترجیح دادم فقط بهش فکر کنم .
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: mas57 ، fatima64
#4
همونطور که تند تند دکمه های مانتوم و میبستم به بیتا که خونسرد مشغول اتو کردن مقنعم بود گفتم :
- بسه بابا اتو شد . بده میخوام برم . الان بهنام میاد گیر دادناش شروع میشه .
- زیادی نگرانی . حالا حالا ها خونه نمیاد . بگیر .
مقنعه رو گرفتم و زمزمه کردم :
- اگه از شانس نحس منه که میاد .
جلوی آینه ی کوچیک اتاقمون مقنعه رو سرم کردم و کیف و تخته شاسیم و برداشتم سریع با بیتا خداحافظی کردم و از اتاق بیرون زدم . مامان با دیدنم گفت :
- آسه میری آسه میای . زودم بر میگردی . نبینم دیر کنیا .
- باشه مادر من چند بار میگی .
نفسش و بیرون داد و پر حرص جواب داد :
- نه که همیشه هم به حرفم گوش میدی !
- خداحافظ .
سریع در خونه رو باز کردم و خودم و توی کوچه انداختم . کیفم و کج روی شونم انداختم و تخته شاسی رو زیر بغلم زدم . با لبخندی که رو لبم نشسته بود سلانه سلانه به سمت خیابون اصلی راه افتادم . امروز بالاخره استاد فلاح و میدیدم . . . از فکرش قند تو دلم آب شد . بهترین مانتوم و پوشیده بودم . عطر بیتا رو هم روی خودم خالی کرده بودم . هی غر غر میکرد ولی من بهش توجهی نکرده بودم . نمیدونم چرا انقدر رو عطرش حساس بود . میگفت دوست نداره جفتمون یه عطر و بزنیم ! مسخره بود !
دستم و برای پیکان سفید رنگ بلند کردم :
- مستقیم ؟
جلوی پام نگه داشت . سریع در جلو رو باز کردم و نشستم .
- سلام .
راننده بدون اینکه نگاه بهم بندازه جوابم و داد . لبخند از روی لبم کنار نمیرفت . انگار امروز با همه ی روزا فرق داشت . انگار همه داشتن بهم میخندیدن . کنار آموزشگاه پیاده شدم . خوبی آموزشگاهمون همین مسیر سر راست و نزدیکش بود . یه آموزشگاه نقلی و کوچیک بود که دو طبقه هم بیشتر نداشت . طبقه ی اول که آموزشگاه نقاشی و خطاطی بود که مال خود استاد فلاح بود و طبقه ی دومش هم کلاس خیاطی بود که بیتا اونجا پیش خواهر استاد فلاح خیاطی یاد میگرفت . چهار ماهی میشد که این کلاسارو ثبت نام کرده بودیم . اونم از صدقه سری بابا . حالا نه به خاطر اینکه دلش برای من و بیتا سوخته باشه ها ! نه ! بیشتر میخواست دماغ بهنام و به خاک بماله . که چی ؟ که یعنی بابامون حرف اول و آخر و میزنه و آقا بهنام باید بره جلو بوق بزنه ! حالا نه که من و بیتا هم ذوق مرگ نشدیم از این تصمیم ! به خاطر هر چی که بود بالاخره باعث خیر شد که من و بیتا از خطر پوسیدگی کنج اتاق خلاص شیم !
پشت در آموزشگاه چند تا نفس عمیق کشیدم و با سرخوشی وارد شدم . استاد فلاح طبق معمول مشغول رسیدگی به هنرجوهاش بود . دست و پام با دیدنش شُل شد . موهای بلند و بورش و با کش پشت سرش بسته بود . عاشق اون دم اسبی کوچیک پشت سرش بودم . اصلا تیپش و هنری و خواستنی کرده بود .
نگاهش به من که هنوز مثل مات ماتیا وسط سالن وایساده بودم انداخت و لبخند مهربون و همیشگیش و روی لبش آورد :
- سلام باران . برو بشین تا بیام پیشت .
- سلام استاد . چشم .
دست و پام و گم کرده بودم روی صندلی های مخصوص نشستم . اصلا من میمردم واسه همین باران گفتنش ! البته همه بچه ها رو به اسم کوچیک صدا میکرد ولی خب باران و یه جور خاصی میگفت ! بچه ها مشغول بودن . یه عده مشغول طراحی و یه عده هم روی بوم های بزرگ کار میکردن . اونا دیگه خیلی حرفه ای بودن !
تخته شاسیو مدادای طراحیم و روی میز گذاشتم . همینطور که زیر چشمی به استاد فلاح که کنار یکی از هنرجوها وایساده بود و چیزی رو براش توضیح میداد نگاه میکردم وراقای تخته شاسیم و بالا و پایین میکردم . مثلا ژست مرتب کردن گرفته بودم . استاد فلاح لبخندی به هنرجو زد و به سمتم قدم برداشت . ذوق کردم . برای اینکه ضایع نکنم سرم و پایین انداختم و خودم و مشغول نگاه کردن طراحیام نشون دادم . بالاخره رسید کنارم . وایساد و با لبخند گفت :
- خوبی باران ؟
بی اراده نیشم باز شد . انقدر مسخره و بی اختیار لبخند زده بودم که استاد فلاح خنده ی ریزی کرد . سریع خودم و جمع و جور کردم :
- ممنون خوبم .
- خواهرت چطوره ؟
حالا چه اهمیتی داشت که بیتا چطوره . مهم اینه که من خوبم . اُه اُه چه حسودی بودم نمیدونستم !
- ممنون اونم خوبه . طراحی هایی که گفتین و انجام دادم میبینید الان ؟
- آره نشون بده .
ازم خواسته بود چند تا نیم رخ بکشم . منم تا تونسته بودم نیم رخ مامان و بابا و البته بیتا رو کشیده بودم که تک تک نشونش دادم . اول نیم رخی که از مامان و بابا کشیده بودم و نشونش دادم . چند جا ایرادام و گرفت و بعد نوبت به بیتا رسید . یه لبخند محو روی لبش نشست اخمام و تو هم کشیدم . انگار یه نمه هیز بود ! از این نگاهش خوشم نیومد . سریع گفت :
- دختر خوب مگه نگفتم از انتهای گوش با یه خط راست که بیای میرسی به انتهای بینی ؟ یه اندازه گیری بزن ببین چیکار کردی .
اندازه گرفتم خودمم خندم گرفت . انقدر گوش و دراز و بی قواره کشیده بودم که حد نداشت . هی میگفتم این طرح یه جای کارش میلنگه ها . اونوقت هی به بیتا غر میزنم که صورتت کجه . طفلی بیتا چقدرم شاکی شده بود ! پس بگو واسه این میخندید . من و باش چه تهمتی هم به استاد زدم !
نکته ی جدید رو هم بهم گفت و با صدای یکی از هنرجوهاش عذر خواست و از کنارم رفت . نگاهم روی قدماش موند بدجور تو نخش رفته بودم . مخصوصا با حرف بیتا . بالاخره باید یه جوری مچش و میگرفتم دیگه . نا سلامتی یه علاقه ای بود این وسط !
- خوردیش بد بخت و . هر بار تو میای تو کلاس معذب میشه . بس که بهش خیره میشی .
نگاهم و سمت گلاره چرخوندم . اخمام و تو هم کردم و گفتم :
- تو مفتِشِ نگاه آدمایی ؟ به کارت برس . انگار چشمای توام کم نمیچرخه !
گلاره ایشی گفت و بعد ادامه داد :
- نخیر خانوم . انقدر نگاهت رو استاد میچرخه که دیگه نگاهم نکنم میفهمم داری میخوریش .
- من که میدونم چشمت دنبال استاد فلاحه . پات و از زندگی من بکش بیرون گلاره .
خنده ی ریزی کرد و گفت :
- کدوم زندگی ؟ باز توهم زدی ؟
پشت چشم براش نازک کردم و زمزمه وار به حرف اومدم :
- توهم چیه ؟ یه امر خیری در پیشه . حالا خودت میبینی !
گلاره با خنده گفت :
- آره حتما همینطوره . باز دیشب خواب نما شدی ؟
صدای استاد فلاح که به سمتم میومد مانع جواب دادنم به گلاره شد ولی تو دلم براش خط و نشون کشیدم . بالاخره پوزش و به خاک میمالیدم . پررو خانوم !
- باران خانوم مشغولی ؟
- استاد نگفتین نیم رخ کی و بکشم ؟
استاد چشم چرخوند و نگاهش به گلاره افتاد که با یه لبخند مکش مرگ ما نگاهش میکرد .
- نیم رخ گلاره رو بکش .
گلاره ابروهاش تو هم گره خورد . اوف ! این همه آدم . گلاره عین بختک افتاده رو زندگی من !
گلاره که مشغول طراحی کار خودش بود با حرف استاد فلاح طوری نشست که من بتونم بکشمش . اندازه گیری ها رو انجام دادم استاد فلاح بالای سرم اومد و گفت :
- نگاه کن هر صورتی هر چقدر هم استاندارد نباشه بازم یه قانون و قاعده ی خاصی داره . هر چقدر بینی بزرگ یا کوچک باشه یا حتی گوشها حالتش معمول نباشه . بازم یه قاعده ی خاص داره . پس گیج نشو خب ؟
گلاره که صورتش هر لحظه تو هم میرفت اعتراض کرد :
- استاد یعنی صورت من انقدر عیب و ایراد داره ؟
استاد یه لحظه مات موند و بعد خجالت زده گفت :
- نه این چه حرفیه گلاره من فقط داشتم واسه باران توضیح میدادم .
من از خنده ریسه رفته بودم . بالاخره یکی باید این واقعیت تلخ و به گلاره میگفت که ریخت و قیافش چنگی به دل نمیزنه دیگه ! طفلک انتظار داشت استاد فلاح ازش خوششم بیاد !
استاد فلاح که خنده ی من و دید با انگشت ضربه ای به تخته شاسیم زد و با چشمایی که میخندید و حالت قشنگی پیدا کرده بود گفت :
- بکش باران خانوم . شیطونی و خنده باشه واسه بعد .
جلوی خودم و گرفتم و مشغول شدم . استاد خندون از کنارم گذشت . گلاره تمام مدت با اخم مشغول کارش بود . زمزمه کردم :
- اخم نکن طراحیم خراب میشه .
- برو بابا !
نفسم و آه مانند بیرون دادم و با لحن مسخره و به ظاهر ناراحتی گفتم :
- هر چند الانم طراحیم چنگی به دل نمیزنه . مدیونی اگه فکر کنی به خاطر مدلمه !
بعد ریز ریز خندیدم . دندوناش و از حرص رو هم فشار داد و من خونسرد به کارم ادامه دادم .
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: mas57 ، fatima64
#5
وسایلم و توی کیفم گذاشتم و تخته شاسیم و برداشتم . نگاهم به ساعت افتاد 7 بود . امروز دیر تر کلاسم تموم شده بود . استاد فلاح مشغول توضیح و اصلاح کارام بود و برای همین هم به جای اینکه ساعت 6:30 بار و بندیلم و جمع کنم مجبور شده بودم تا 7 بمونم . البته من که حسابی ذوق مرگ بودم . نیم ساعتم نیم ساعت بود . ولی خب دلم شور میزد . میدونستم بهنام زودتر از 10 نمیاد خونه ولی شانس درست و حسابی که نداشتم . کافی بود باد به گوشش برسونه که خواهرت دیر برگشته خونه اونوقت بود که قیافه اش میشد عین اژدهای 2 سر و نعره هاش گوش فلک و کر میکرد !
استاد فلاح کنارم اومد و زمزمه کرد :
- کلاس امروز مفید بود ؟
با شنیدن صدای استاد اصلا انگار فکر بهنام و اژدها و گوشای فلک از ذهنم پرت شد بیرون و همش شد اون دو تا چشم آبی که زل زده بود به چشمام . سرخوش گفتم :
- عالی بود استاد . کی میشه مثل شما چهره بکشم .
- کارت خیلی خوبه . یادگیریت سریعه . معلومه علاقه داری .
بی اراده نیشم شُل شد تو دلم گفتم " بیشتر به تو علاقه دارم ! " ولی با همون نیش شُل شده تکیه ام و به میز دادم و گفتم :
- لطف دارین استاد .
انگار میخواست حرفی بزنه . غلط نکنم میخواست ابراز احساسات کنه . هی این دست و اون دست میکرد . منم زل زده بودم بهش و هیچی نمیگفتم . بالاخره خودش به حرف اومد :
- باران فردا خواهرت میاد آموزشگاه ؟
خواستگاری رو افتادیم ناجور !
- نه استاد کلاس نداره . احتمالا هفته ی دیگه میاد .
انگار بادش خالی شد . اُه اُه چقدرم عجله داره . گاماس گاماس ! حالا من که در نمیرم . ولی دروغ میگفتم ته دلم داشتن قند آب میکردن . اصلا داشتم پرواز میکردم ! دیدم سکوت کرده و با سری که پایین افتاده دستش و آروم پشت سرش میکشه . تا تنور داغ بود باید نون و میچسبوند م . حالا چه اصراریه با بیتا حرف بزنه ؟ مهم من و اونیم . اون راضی منم که خب از خدامه و راضی دیگه گور بابای ناراضی ! سریع گفتم :
- چطور ؟ چیزی میخواین بهش بگین ؟
سرش و بالا گرفت انگار یادش افتاد که من و یه لنگه پا نگه داشته . سریع دستاش و تو جیب شلوارش برد و گفت :
- چیز مهمی نیست . میتونی بری خسته نباشی .
ای بابا چطور مهم نیست ؟ موضوع یه عمر زندگیه ! لب و لوچم آویزون شد . مرد هم انقدر خجالتی نوبره . حالا درسته من شیفته ی همین اخلاق مهربون و خجالتی و سر به زیرش شدم . ولی دیگه یکمم جسارت به خرج بده بد نیست ! البته فقط شیفته ی همین که نشدم . چشماش رو هم دوست داشتم . موهاشم دوست داشتم خب . تیپ هنریشم دوست داشتم . وقتی به خودم اومدم که دیدم با لبخند ژکوند به رفتنش زل زدم . خاک تو مخت باران . بجنب که دیرت شد . زیر لب واسه ی خودم غر غر میکردم . زمزمه وار با خودم تکرار میکردم :
- دخترای مردم تا بوق شب میرن بیرون و با دوستاشون خوش میگذرونن اونوقت ما شش و نیممون بشه هفت تو خونه مصیبت داریم . چی میشد به جای ایران خدا مارو مینداخت تو ناف آمریکا ؟!
پوفی کردم و به راهم ادامه دادم . ساعت 7:15 بود که رسیدم سر کوچمون . پول تاکسی رو حساب کردم و با قدمای سریع وارد کوچه شدم . زیر لب واسه خودم آهنگی رو زمزمه میکردم :
- خوشگل زياد پيدا مي شه تو دنيا
اما يکيش استاد من نمي شه
مثل تو پيدا نمي شه استادی
با يک نگاه از همه دل مي بري
من نمي گم تموم عالم مي گن
از همه استادا تو خوشگلتري
خندم گرفته بود . گند زدم به شعر خواننده ! اگه الان اینجا بود دق میکرد وقتی خوندنم و میشنید . تا خود خونه ریز ریز واسه خودم میخندیدم . دم در که رسیدم نگاهی به در رنگ و رو رفته ی قهوه ای انداختم و زمزمه کردم :
- فقط امشب کتک نخورم از بهنام . باز میشه غرغرای مامان و تحمل کرد . دیگه مثل تنقلات روزانه شده واسم !
زنگ و زدم یکم صبر کردم صدای بیتا اومد :
- کیه ؟
زمزمه کردم :
- باز کن بیتا .
در باز شد . نگاهش رو صورتم چرخید اخم کرد و گفت :
- باز رفتی پی سر به هوایی ؟ کجایی تو ؟ قرار بود تا هفت خونه باشی .
تخته شاسیم و تو بغلش گذاشتم و گفتم :
- استاد فلاح صحبتاش گل انداخته بود منم دیدم زشته حرفش و ببرم . بالاخره نا سلامتی چند وقت دیگه فامیل میشیم خوبیت نداره .
ریز ریز خندیدم . بیتا بی اراده خندید تخته شاسی رو آروم تو سرم زد و گفت :
- دیوونه اینارو بلند نگو . کاش خدا یه عقل درست و حسابی بهت میداد .
- بهنام اومده ؟
- نه بابا نیومده هنوز .
- بابا چی ؟
-به جای سوال و جواب بدو برو تو ببین خودت کی هست و کی نیست !
- مامان اخلاقش چطوریه ؟ طوفانیه یا آفتابی ؟
همینطور که میرفت تو گفت :
- یکم رعد و برق داره با ریزش پراکنده ی بارون !
یکم خندیدم و بعد گفتم :
- گریه میکنه ؟
- آره !
- باز چه خبره ؟
- همه ی خبرا رو میخوای تو حیاط بگیری ؟
- میخوام ببینم وضع چطوریه که گارد درست و حسابی بگیرم .
- بیا بابا خبری نیست .
زیر لب گفتم :
- خودم و به خدا میسپرم .
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: fatima64 ، sadaf
#6
با خنده و شوخی وارد خونه شدیم . همه جا ساکت بود و فقط صدای تلویزیون میومد . همیشه وقتی بین مامان و بابا بحث میشد وضع خونمون اینجوری بود . البته یه خوبی دیگه هم داشت اینکه کسی دیگه گیر نمیداد . مامان که معمولا کز میکرد یه گوشه و بابا هم زل میزد به تلویزیون . امشب خطر از بیخ گوشم رد شده بود . بهنامم که نیومده بود . آخیش !
نگاهم به بابا افتاد که مشغول تلویزیون دیدن بود . جلو رفتم و زمزمه کردم :
- سلام بابا .
ابروهاش تو هم گره خورده بود . سر تکون داد که یعنی سلام . به بیتا اشاره کردم که مامان کو ؟ نگاهش و به در اتاق بهنام دوخت . سریع خودم و تو اتاقم انداختم تا لباسام و عوض کنم . مقنعم و از سرم در آوردم موهام توی صورتم نا مرتب پخش شد . با دست صافشون کردم و مانتوم رو هم از تنم در آوردم . نگاهم و به آینه ی کوچیک توی اتاق انداختم . بیتا پای چرخ خیاطیش نشسته بود و چیزی میدوخت زمزمه کردم :
- چی میشد اگه مامان میذاشت من موهام و رنگ کنم ؟!
بیتا هم مثل من زمزمه وار گفت :
- اگه تویی که با این اصرارای تو مخت بالاخره اجازه ی رنگ کردن اونارم میگیری . همونطور که اجازه ی ابرو برداشتن و گرفتی .
برگشتم سمتش و همینطور که شلوارم و با شلوار تو خونه ای مشکی عوض میکردم گفتم :
- بابا این چهار تا دونه موی به هم ریخته ی زیر ابرو نه نجابت میاری نه متانت . بده میخوام تمیز باشم ؟ تازه مامان زور میگفت . میگفت رسیدی به سن بیتا بردار . تا اون موقع که پیر شدم دیگه به دردم نمیخوره .
بیتا با حرص صابون خیاطیش و به سمتم پرت کرد و گفت :
- زهر مار . مگه من چند سالمه ؟!
ریز خندیدم و گفتم :
- نمیدونم . فکر کنم 30 رو شیرین داری دیگه نه ؟
- من همش 26 سالمه دیوونه .
- باشه بابا حالا جوش نزن . ولی خداییش یه نگاه به موهای من بکن . اینم رنگه ؟ آخه انصافه که از بین شماها فقط باید رنگ موی من به بابا بره ؟
بیتا خندید و گفت :
- مگه بده ؟ متفاوتی . عین وروجک .
- به خودت بخند . ژن از این بهتر نبود به من بدن ؟ موی هویجی هم شد رنگ ؟ اونم اینجوری . مثل کله ی گوسفند .
بیتا کف زمین ولو شده بود . شلوارم و پرت کردم رو تخت و گفتم :
- کبود شدی بسه . من برم به مامان سلام کنم .
از اتاق بیرون رفتم و وارد اتاق بهنام شدم . مامان قرآن و جلوش باز کرده بود و میخوند .
-سلام مامان . چرا اینجا نشستی ؟
نیم نگاهی بهم انداخت و زمزمه کرد :
- علیک سلام .
- بیا بیرون خب . اینجا نشستی تنها که چی ؟
- دارم قرآن میخونم . برو بیرون .
نفسم و بیرون دادم و برگشتم سمت اتاق خودم و بیتا . مامان همیشه همینطور بود . وقتی با بابا دعوا میکرد با من و بیتا هم درست و حسابی حرف نمیزد . مثلا میرفت تو قهر . نمیفهمیدم من و بیتا این وسط چیکاره ایم !
روی زمین نشستم :
- مامان و بابا سر چی دعواشون شده ؟
بیتا بیخیال نگاهش به چرخ خیاطیش بود زمزمه کرد :
- بحث همیشگی . مامان بیشتر از در آمد بابا میخواد بابا هم نداره . هی از فامیل گفت . از همسایه گفت . از زنایی که میشناخت گفت انقدر از زندگی و سر و ریختشون تعریف کرد که بابا هم شاکی شد پرید بهش .
از توی کشوی میز یه بسته پاستیل در آوردم و باز کردم . بیخیال گفتم :
- فلاح امروز سراغت و میگرفت .
- خب ؟
- فکر کنم بالاخره میخواد حرف بزنه . جلسه ی دیگه که بری آموزشگاه معلوم میشه .
- من چی میگم تو ، تو چه فکری هستی !
- این دعواها همیشه هست . هنوز واست عادی نشده ؟ زندگی رو عشق است .
صدای زنگ در اومد . رو به بیتا گفتم :
- برو باز کن بهنامه .
- نمیبینی دستم بنده ؟ پاشو .
- ای بابا من خستم .
- کوه که نمیکنی پاشو الان شاکی میشه .
غر غر کردم و از جام بلند شدم . پاستیلم و یه گوشه گذاشتم و گفتم :
- میکشمت اگه بخوریشون .
بیتا خنده ی شیطونی کرد میدونم برگردم همه رو خورده ! تو این خونه در باز کن من و بیتا بودیم . یعنی اگه بقیه خونه بودن هم به روی مبارکشون نمی آوردن . البته به جز مواقعی که بهنام خان تشریف داشتن ! اونوقت دیگه جرات نداشتیم حتی به باز کردن در خونه فکر کنیم . میترسید یه وقت نکنه مور و ملخ نر مارو ببینه و یه وقت هوایی بشیم ! ای بابا این برادر ما هم دلش خوش بود !
چادر رو سرم انداختم و به سمت حیاط رفتم . با فکر اینکه بهنامه در و باز کردم ولی به جای بهنام نگاهم به یه پسر تقریبا هم سن و سال بهنام افتاد . چند باری دیده بودم که میاد دنبال بهنام ولی اسمش و نمیدونستم . از جایی که به حساسیت بهنام کاملا آگاه بودم سعی میکردم زیاد تو دید دوستاش نباشم . حوصله ی دردسر نداشتم .
- بفرمایید ؟
ابروهای پُر و مشکیش تو هم گره خورده بود . زمزمه کرد :
- بهنام هست ؟
انگار اومده طلبش و بگیره . مثل خودش ابروهام و گره کردم و زمزمه وار گفتم :
- نخیر نیست .
نگاهی به ساعتش کرد . تازه متوجه رنگ پوستش شدم . اینم که عین پسر علی آقا سیاه بود . پناه بر خدا انگار یه بشکه قیر خالی کردن رو سر پسرای محلمون !
- نمیدونی کی میاد ؟
بذار یه چایی با هم بخوریم بعد سریع رسمی حرف زدن و بذار کنار ! شیطونه میگه . . . نفسم و بیرون دادم و گفتم :
- نمیدونم . فکر نکنم زود تر از 10 بیاد .
- بهش میگی محمد اومد ؟
سر تکون دادم .
- کارم واجبه خودش میدونه چیکارش دارم . بگو یه سر به من بزنه . امشب باشه بهتره .
پیغام رسون بهنامم شده بودم دیگه !
- باشه .
خواستم در و ببندم که دستش و روی در گذاشت . یه لحظه ترسیدم ولی اخمام بیشتر تو هم رفت . سر و وضعش میترسوندم . تیپش هزار تومنم نمی ارزید . چقدر ژولیده بود . دوباره گفت :
- یادت که نمیره ؟
- نخیر . یادم میمونه .
دستش و برداشت و بی خداحافظی پشتش و بهم کرد و سلانه سلانه دور شد . سرم و تکون دادم . پسر شلخته ! در و بستم و برگشتم تو خونه .
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: mas57 ، fatima64 ، sadaf
#7
همونطور که چادرم و پشت در اتاق آویزون میکردم رو به بیتا گفتم :
- پسره رو خدا قیرگونیش کرده ، یه قرونم تیپ و قیافش نمی ارزه همچین اومده دم در انگار طلب باباش دستمه !
- کی و میگی ؟
- دوست آقا بهنام .
سر جای قبلیم برگشتم پاستیلم و که نصف شده بود برداشتم و با اخم گفتم :
- دو دقیقه نتونستی جلو شکمت و بگیری ؟ تمومش کردی .
- همش چهار تا دونه پاستیله ! بیا من و بکش حالا .
بیخیال یه دونه پاستیل برداشتم و یه قسمتش و بین دندونام گرفتم و با دست انقدر کشیدمش که از وسط نصف شد و مشغول جویدن شدم . نصف دیگه اش هم تو دستم مونده بود . بیتا که با دقت بهم نگاه میکرد گفت :
- مثل آدم بخور . حالم و به هم زدی .
- برو بابا کیف پاستیل خوردن به این کاراشه .
- نگفتی کدوم دوست بهنام بود ؟
- حالا مثلا اسم بگم میشناسی ؟ فکر کن حاجی فیروز !
بیتا غر غر کرد دوباره زمزمه کردم :
- "بهش میگی محمد اومد ؟" یه ذره ادب و نزاکت نداشت !
- هنوز غر غرت سر دوست بهنامه ؟
- دوستاشم مثل خودشن .
مامان تا دم اتاق اومد :
- بهنام نبود ؟
نگاهش کردم و همینطور که نصفه ی دیگه ی پاستیل و تو دهنم میذاشتم گفتم :
- نه نبود . دوستش بود کارش داشت .
- کدوم دوستش ؟
- حاجی فیروز !
بیتا پِقی زد زیر خنده منم از خنده ی بیتا خندم گرفت . همیشه همینطور بود . انقدر خنده دار میخندید که بی اراده منم هم پاش به خنده میفتادم . مامان اخم کرد و گفت :
- یعنی چی ؟ درست بگو ببینم کی بود ؟
شونه هام و بالا انداختم :
- چه میدونم . میگفت محمد . گفت بهنام بره پیشش .
بسته ی پاستیل و کنار گذاشتم :
- مامان گشنمه . شام چیه ؟
- صبر کن بهنام یکی دو ساعت دیگه میاد شام میخوریم .
- تا یه ساعت دیگه من تلف شدم !
همینطور که از اتاق بیرون میرفت جوابم و داد :
- نترس نمیشی !
زمزمه کردم :
- این همه محبت قلنبه شده ی مامان من و داره کم کم شرمنده میکنه . یعنی گشنگی ما به درک !
بیتا از پای چرخ خیاطی بلند شد و از اتاق بیرون رفت دوباره با خودم زمزمه کردم :
- اینم از توجه خواهر گرامی !
یه دونه دیگه پاستیل برداشتم و به سبک خودم مشغول خوردن شدم . یهو چیزی به ذهنم رسید سریع از جام بلند شدم . نگاهی به بیرون انداختم بیتا پیش بابا نشسته بود و مامان هم تو آشپزخونه بود . برگشتم تو اتاق . در کمد لباسا رو باز کردم دوباره سرکی بیرون کشیدم و وقتی مطمئن شدم کسی نمیاد تو دوباره مشغول کارم شدم . ته کمد زیر لباسایی که کمتر میپوشیدمشون یه جعبه ی مشکی ساده قایم کرده بودم . سریع برداشتمش و نگاهی توش انداختم یه سری وسایلی که بی خودی بود و برای جلب توجه نکردن روش گذاشته بودم و کنار زدم . نگاهم به چیزی که میخواستم افتاد لبخندی روی لبام نشست سریع برداشتمش و جعبه رو دوباره سر جاش برگردوندم . در کمد و بستم و روی تختم نشستم . یه دفترچه ی سفید بود که خط های نامنظمِ صورتی داشت نه زیاد بزرگ بود و نه زیاد کوچیک . دو سال بود که توش مینوشتم . البته نه هر روز . فقط روزایی که حال خوشی داشتم . برگ برگش برام حکم طلا رو داشت . دوست نداشتم به این زودیا برگاش ته بکشه ! حالا نه که اسرار مهم ِ مملکتی رو توش نوشته باشما نه ! بیشتر از خودم نوشته بودم . دوست نداشتم یه وقت بی هوا دست بهنامِ جونور بیفته . اگه میفتاد که تیکه بزرگم گوشم بود ! اصلا نمیخواستم به این قضیه فکر کنم . حتی بیتا هم از این دفتر خبر نداشت . خودکاری از توی کیفم در آوردم و دفتر و باز کردم . یه صفحه ی سفید پیدا کردم . خودکار و روی لبم گذاشتم و فکر کردم . لبخندی بی اراده روی لبم نشست . مدام تو سرم استاد فلاح میچرخید . بالاخره خودکار و روی کاغذ آوردم و حرکت دادم :

" 16 مهر 1390

يکي را دوست می دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم شايد
بخواند از نگاه من
که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند . . .
بعضی وقتا میگم نگاها و مهربونیای نیما توی کلاس نقاشی یه منظوری داره . بعضی وقتا هم فکر میکنم اگه منظور داره چرا حرفی نمیزنه ؟ بعد پیش خودم فکر میکنم که خب حتما شرایط ازدواج نداره . ولی بعدش میگم خب نداشته باشه این همه دختر و پسر که با هم دوستن . ما هم یکی از اونا ! ولی بعدش میگم بهتره که دوست نباشیم . وگرنه بهنام و میخوام کجای دلم بذارم ؟ بعدش میگم بهنام کی باشه ! خلاصه اینکه گیر کردم . مثل یه خری که تو گل مونده و گیره !
از یه طرف دیگه بیتا روزه ی سکوت گرفته . حس میکنم نیما بهش در مورد من حرفی زده ولی لب از لب باز نمیکنه . شاید فکر میکنه هوایی میشم . همش به خاطر این کنکور لعنتیه ! نمیدونم چرا تو خونه فقط بیتا اصرار داره که من برم دانشگاه . پارسال که قبول نشدم حسابی ناراحت شد . امسال حسابی گیر داده که باید بری دانشگاه . بهش میگم خواهر من خود تو لیسانس حسابداری گرفتی به کجا رسیدی آخه ؟ میگه هر چی بشه تو باید دانشگاه و بری . گیر داده دیگه چاره ای نیست . اگه به من بود همون پارسال کتاب و دفتر و شوت میکردم گوشه ی انباری که حجت به بیتا تموم شه که آقا ما این کاره نیستیم . ولی بیتاست دیگه . کاری که میخواد نشد نداره ! اونوقت به من میگه اصرارات تو مخه !
از یه طرف دیگه هم بهنامه که میگه این ته تغاریِ تو خونه رو نمیذارم بره دانشگاه . البته اون که حرف الکی میزنه . به قول بیتا پوشالیه ! از یه طرف دیگه لجبازیه باباست که الا و بلا باران به زورم شده باید بره دانشگاه . کلا موفقیتای بزرگم و تو این خونه مدیون لج و لجبازی بین بابا و بهنامم ! اون از کلاس نقاشی اینم از کنکور . من و این همه خوشبختی محاله !
ولی ته دلم یه حسی میگه امروز و فرداست که از این خونه بار و جمع کنم و برم سوی زندگی خودم ! زیادی خوش خیالیه ؟! ولی صورت نیما چیز دیگه ای میگفت . یه جورایی حالتاش و لحن دستپاچه اش من و مطمئن میکرد که خوش خیالی نیست !
فقط ناراحتم که زودتر از بیتا ازدواج میکنم ! هر چی باشه خواهر بزرگتره . نمیدونم چرا بیتا نشسته هی خواستگاراش و رد میکنه . همین پسر خاله سودابه مگه کم رفت و اومد ؟ غلط نکنم دل اونم یه جایی گیره . ولی حرف که نمیزنه !
چه واسه خودم بریدم و دوختم ! کاش زودتر هفته ی دیگه بیاد و زودتر یکشنبه بیاد و بتونم دوباره ببینمش . . . "

دفترچه رو بستم و سریع به سمت کمد رفتم و دوباره جاسازیش کردم . کارم که تموم شد زنگ خونه رو زدن . بیتا رفت که در و باز کنه . مامان صدام کرد :
- باران سفره رو پهن کن بهنامه .
من که شکمم از گشنگی مالش میرفت سریع پریدم تو آشپزخونه و مشغول شدم . صدای سلام و احوالپرسی بهنام و با بابا میشنیدم . بی توجه بهش مشغول سالاد درست کردن بودم که اومد تو آشپزخونه . به مامان سلام کرد منم که کلا نامرئی بودم ! زیر لب سلام کردم که آروم جوابم و داد . یهو یاد حاجی فیروز افتادم . سریع گفتم :
- یکی از دوستات اومده بود دم در .
داشت از آشپزخونه بیرون میرفت با حرفم اخماش و تو هم کشید و گفت :
- کدومشون ؟ واسه چی اومده بود اینجا ؟
لابد اومده بود من و ببینه دیگه ! چه سوالی بود واقعا میپرسید ؟!
- باهات کار داشت . گفت اسمش محمده .
- باشه . بعدا میرم پیشش .
خواست دوباره بره که گفتم :
- گفت کارش واجبه و میدونی خودت که چیکارت داره . اصرار هم داشت که امشب بری پیشش .
عصبی نگاهم کرد و گفت :
- فهمیدم دیگه . حالا هی بیشتر بگو !
اخم کردم و همینطور که خودم و مشغول ظرف سالاد میکردم زمزمه کردم :
- باز معلوم نیست کی گازش گرفته داره سر من خالی میکنه .
- چی گفتی ؟
- با خودمم !
- آدم عاقل با خودش حرف میزنه ؟
بعد رو به مامان اضافه کرد :
- من خیلی گشنمه شام و بیارین .
مامان سریع لبخند به لب گفت :
- تا دست و روت و بشوری حاضره .
نفسم و با حرص دادم بیرون . تا میاد تو خونه شروع میکنه به دعوا کردن . این باید خروس جنگی میشد . نگاهم به بیتا افتاد که چشمک بهم زد و لب زد " بیخیال " خب منم بیخیالش میشدم . مگه چاره ای هم داشتم ؟!
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: mas57 ، fatima64 ، sadaf
#8
در ميان من و تو فاصله هاست .
گاه مي انديشم ،
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !
تو توانايي بخشش داري .
دستاي تو توانايي آن را دارد ؛
كه مرا،
زندگاني بخشد .
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگاني من هستي
کتاب از دستم سر خورد . فکرم دوباره درگیر شد . رفت سمت چشمای آبیش . چجوری میشه یکی انقدر چشماش خوش رنگ باشه ؟ موهاش ! رفتارش ! چجوری یکی انقدر همه چی تمومه . بعد اونوقت خدا میاد یه گونی هویج و میذاره رو سر منِ بدبخت که موهام رنگ بگیره ! آخه این انصافه ؟ نه جدی میخوام بدونم این انصافه ؟ خدا جون قربونت کاش یه صندوق انتقادات پیشنهادات درست میکردی واسه دنیا که ما انقدر این پایین عز و جز نکنیم واسه هر چی . مثلا همین موی من و میدادی به دختر عمه لیلا که چپ و راست نیاد بگه موی هویجی قشنگه . لابد دلش میخواد هویجی باشه دیگه ! ببین تورو خدا مردم شانس میارن . عمه ی ما به اون عظمت نتونست رنگ موهاش و به بچه اش بده اونوقت بابای ما قربونش برم به جای قد بلند برداشته موی هویجیش و بهمون داده ! وقتی داشتن شانس تقسیم میکردن بنده تو صف هویج وایساده بودم !
نفسم و بیرون دادم . نگاهم و به کتاب مقابلم دوختم . تو دلم غر زدم " بالاخره که من از شر این موها خلاص میشم ! واسه قدم بعدی هم میرم برنزه میکنم که از شر پوست یخچالیم راحت شم ! "
کتاب و زمین میذارم و به سمت آینه میرم . حالا اونا به کنار با این عینک چیکار کنم ؟!
دستی به موهام میکشم انقدر فره که انگشتم لا به لای گره هاش گیر میکنه !
صدای بهنام از بیرون اتاق اومد :
- چیز دیگه ای نمیخوای ؟ همین چند قلم جنس و بخرم ؟
مامان با لحنی که فقط و فقط مخصوص عزیز دردونشه میگه :
- آره قربون قد و بالات . فقط زود به دستم برسون .
- باشه . ما رفتیم !
همینطور که تو آینه نگاه میکردم زمزمه کردم :
- " ما رفتیم ! " معلوم نیست این برادر ما چند نفره !
یه تار از موهام روی پیـ ـشونیم ریخته بود مثل فیلما لب پایینم و جلو آوردم و خواستم با فوت بدمش بالا ولی انگار نه انگار هیچ تکون نخورد انقدر فوت کردم کبود شدم ! با دست موهام و بالا زدم و کلافه از اتاق بیرون رفتم . تو آشپزخونه کنار بیتا و مامان که مشغول کار بودن وایسادم بیتا نگاهی به صورت آویزونم انداخت و گفت :
- چی شده ؟
آرنجم و به کابینت تکیه دادم و سرم و روی دستم گذاشتم . با غر غر گفتم :
- حوصلم سر رفته .
مامان سریع جواب داد :
- هر روز ، هر روز کلاسی دَدَری شدی ! یه روز طاقت خونه موندن نداری !
کلافه تر جوابش و دادم :
- همش دو روز در هفته میرم کلاس نقاشی . کجا هر روز بیرونم ؟ توام شدی بهنام ؟
مامان جوابی نداد . پریدم و بالای کابینت نشستم به دستای بیتا که مشغول خلال کردن سیب زمینی بود نگاه کردم دوباره به حرف اومدم :
- حالا نمیشد یه روز دیگه دعوتشون میکردین ؟
مامان کلافه از غر غر کردن من جواب داد :
- وای باران سرم رفت . از صبح داری غر میزنی . اینم جای کمک کردنته ؟
مظلوم با لحنی بچه گانه لبهام و آویزون کردم و گفتم :
- باران کمکش نمیاد .
مامان اخم کرد بهم ولی بیتا خندید . مامان دوباره جواب داد :
- هر رفتی یه آمدی داره . هفته ی پیش خونه ی لیلا اینا بودیم . باید دعوتشون میکردم دیگه . چی بهتر از روز جمعه .
نگاهم و به پنجره ی آشپزخونه دوختم . داشت بارون میومد . هیجان زده از کابینت پریدم پایین و گفتم :
- آخ جون اولین بارون پاییزیه !
سریع به سمت اتاق دویدم . مامان کلافه گفت :
- باز این بچه به سرش زد . بیا وایسا کمک کن دختر !
بی توجه به حرف مامان چادرم و از پشت در اتاق برداشتم و وارد حیاط شدم . بارون تندی بود . با لبخند دستام و بالا گرفتم . قطره های بارون دستام و خیس کردن . کم کم لباس و چادرمم خیس شد . ولی چه اهمیتی داشت . . . مهم اینه که بارون بود . دور خودم چرخ زدم . ذوق داشتم . بالا و پایین میپریدم . چقدر دلم برای این هوا تنگ شده بود . با سرخوشی زمزمه کردم :
- باران ببار، باران ببار، مرا به یاد من بیار
ببر مرا، از این دیار، به دست یارم بسپار
انقدر زیر بارون چرخ خوردم که صدای بابا در اومد :
- باران سرما میخوری بابا بیا تو .
نگاهی به قامت بلند بالاش انداختم بهنام به بابام رفته بود . قدش حسابی کشیده بود . مثل بچه های دو ساله ذوق زده گفتم :
- بابا بیا بارونه .
بابا سرش و به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت :
- سرما میخوری اونوقت بارون و میبینی چیه . بیا تو دختر .
- باشه الان میام .
همینطور که میرفت تو بلند تر گفت :
- اومدیا .
جوابی ندادم چشمام و بستم . هوا به طرز عجیب و غریبی دو نفره بود . ما هم که تک نفره ! کاش الان استاد فلاح اینجا بود . حالا انقدر دست دست میکنه واسه جلو اومدن که موهام رنگ دندونام بشه !
صدای بهنام و از پشت در خونه شنیدم . داشت با کسی حرف میزد . سریع به سمت در رفتم تا باز کنم . میدونستم بهنام خوشش نمیاد زیر بارون بمونه و خیس بشه . درست برعکس من !
بهنام که دستش و بالا آورده بود تا زنگ بزنه تو همون حالت موند . نگاهی به سر و وضع من انداخت و اخماش و تو هم کشید :
- باز بارون اومد خل بازیای توام شروع شد ؟
اخم کردم . کل خوشیم و خراب کرده بود زمزمه وار سلام کردم . چند تا کیسه رو جلوی در گذاشت و گفت :
- اینا رو بپر بذار تو خونه خریدای مامانه .
انگار پرندم که بپرم . نگاهی بهشون انداختم و کیسه هارو برداشتم . تازه نگاهم به محمد دوستش افتاد . رو موتور نشسته بود سیـ ـگار میکشید . چقدر از مرد سیـ ـگاری بدم میومد ! نگاهش به انتهای کوچه بود . بهنام رد نگاهم و گرفت یهو کفری شد . فریاد زد :
- وایسادی اینجا بِر بِر نگاه میکنی که چی ؟ بدو برو تو .
نگاهم و از حاجی فیروز گرفتم و به بهنام دوختم . فکر میکرد دارم دوستش و دید میزنم ؟ اَه چندش ! با صدای بهنام دوستش بی هوا نگاهش و به من دوخت . یکم خیره خیره نگاهم کرد و بعد با پوزخند روش و ازم گرفت . بهنام همینطور که با حرص آویزون در شده بود تا ببندتش با چشمایی که ازش آتیش بیرون میزد گفت :
- به مامان بگو دیر تر میام خونه .
در و بهم کوبید و رفت . من مات موندم . همینطور که به سمت خونه میرفتم غر میزدم :
- فکر کرده نوبرش و آورده ! هر چی آدم دور و ورشن همه دوزارین اونوقت فکر و خیالم برش داشته که چشم من دنبالشونه ! دیگه نمیدونه که باران خانوم واسه خودش شخصیتی داره . سلیقه و کلاسشم خیلی بالا تر از این حرفاست که بخواد به دوستای چکش خورده اش نظر داشته باشه ! دیوونه ی بد غیرتی !
خریدا رو کف آشپزخونه گذاشتم . مامان با دیدن خریدا گفت :
- بهنام اومد ؟
- نخیر تشریفشون و با دوستشون بردن !
همینطور که چادرم و از سرم برمیداشتم و به سمت اتاقم میرفتم با حرص برای خودم زمزمه میکردم :
- همه رو برق میگیره ما رو ننه ی خدا بیامرز ادیسون ! اِ اِ اِ اِ پسره چه پوزخندی هم میزنه !
جلوی آینه رفتم لباسام به تنم چسبیده بود . دوش لازم شده بودم . حوله ام و برداشتم کنجکاو دوباره نگاهی به خودم انداختم پسره ی سر خوش چی دید که اونجوری پوزخند زد ؟!
موهام به خاطر بارون خیس شده بود و کف سرم خوابیده بود . لبام از سرما به کبودی میزد و پوستمم حسابی سفید تر شده بود . به میت یه سور زدم ! بیچاره وحشت کرده خو !
بی تفاوت به سمت حموم رفتم . چه اهمیتی داشت ! هر فکری میخواد بکنه . اصلا پوزخندشم بخوره تو سرش !
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: Lisa ، mas57 ، fatima64
#9
#11 (لینک مستقیم) - افزودن پست به علاقه مندی ها
mehrsa_m
رمان نویس انجمن




تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹
محل سکونت : اتاقم
تشکرها: 15,139
تشکر شده 403,946 بار در 1,396 پست




کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب

حالت من :
پست بسیار مفید : +300 امتیاز

*****
موهای خیسم و قبل از اینکه خشک بشه و وِز کنه با کلیپس بستم بلوز ساده ی قرمز و مشکی تنم بود با شلوار لی مشکی . شال قرمزم و از توی کمد در آوردم و روی سرم انداختم . بیتا مدام در حال رفت و آمد بود . بار آخر وقتی وارد اتاق شد و اون همه خونسردی من و تو حاضر شدن دید نیشگونی از بازوم گرفت و گفت :
- بدو دیگه خونسرد الدوله ! الان میان . شمام یه دستی به ما توی کارا بدی آسمون به زمین نمیادا .
همینطور که شالم و صاف میکردم جواب دادم :
- من امروز حوصله ندارم .
- چرا ؟ بارون بازیتم که کردی .
شونه هام و بی تفاوت بالا انداختم :
- به من چه !
بیتا از جوابم حرصش گرفته بود بدون حرف بیرون رفت و من دوباره نگاهم و به آینه دوختم چقدر رنگ پریده به نظر میومدم . سریع به سمت کمد وسایلم رفتم رژ گونه ام و برداشتم خیلی کم در حدی که بهنام متوجه نشه روی گونه ام مالیدم . یکم رنگم بهتر شده بود . موهام و کامل فرستادم تو شال . میدونستم بهنام بالاخره تو جمع سر مو و طرز نشست و برخواستم بهم گیر میده . نمیخواستم بهانه دستش بدم . مخصوصا که میدونستم روی پسر تحصیل کرده ی عمه لیلا که اسمش سهراب بود حسابی حساسه . اونم به خاطر حس حسادتش . آخه سهراب مهندس بود ولی بهنام تا پنجم دبستان درس خونده بود ! البته نه که کسی زورش کرده باشه . رک و پوست کنده اومد گفت مخم نمیکشه ! از همون بچگی خودش فهمیده بود گنجایش مغزش محدوده ! از طرفی هم این حساسیتش بیشتر شده بود ! از وقتی به گوشش رسیده بود که سارا گفته باران عروس ماست ! دیگه وقتی میان اینجا بهنام دیوونه که بود دیوونه تر میشه !
صدای زنگ در اومد . میدونستم بابا باز میکنه . وقتی مهمون داشتیم خودش در و باز میکرد . نگاهم روی ساعت چرخید تازه 6 عصر بود ولی به شدت احساس بی حالی میکردم . دلم میخواست بخوابم ولی مدام چشمام و باز نگه میداشتم تا یه وقت کله پا نشم !
سارا با خنده من و بغل کرد و گفت :
- وروجک فامیل چطوره ؟
همیشه از این وروجک گفتناش بدم میومد . احساس میکردم با شنیدنش کهیر میزنم ! زیر لبی طوری که فقط خودش بشنوه زمزمه کردم :
- خوبم مشغول دعا کردن واسه خوب شدن توام !
سارا با خنده وارد اتاق مشترک من و بیتا شد تا لباساش و عوض کنه . با عمه لیلا و شوهرش احوالپرسی کردم . آخر از همه سهراب سر به زیر وارد شد . چه خوب که بهنام نیست . با لبخندی که نمیدونم از کجا یه دفعه ای روی لبام سبز شد و باعث شد بیتا ابروهاش بالا بپره با سهراب احوالپرسی کردم . بیتا که مات صورت من مونده بود سر سری جواب سهراب و داد . از قیافه ی بیتا خندم بیشتر شد . سریع به سمت آشپزخونه رفتم . بیتا دنبالم راه افتاد و زمزمه کرد :
- جریان این احوالپرسی گرم چی بود ؟
سرم و با چیدن استکان توی سینی گرم کردم مثل خودش آروم جواب دادم :
- چی و میگی ؟
- همین لبخندت و میگم . با سهراب هم آره؟
محکم رو بازوش کوبیدم :
- خاک بر سرت بیتا . چقدر تو منحرفی !
بیتا دستش و ماساژ داد و گفت :
- دستت بشکنه چه زوری داره نیم وجب بچه .
نیشخند زدم :
- تا تو باشی چرت نگی . بیا چایی بریز کوزت .
قبل از اینکه چیزی بگه ریز خندیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم . فکر کرده الکیه ! باران متعهده به استاد فلاح . عشقم تو جیبم نیست که هر دقیقه بدمش به یکی !
کنار سارا نشستم و به ظاهر به حرفاش گوش میدادم ولی حواسم پیش صحبتای مامان و عمه لیلا بود . میشنیدم که عمه چیزی رو کنار گوشش زمزمه میکنه و مامان هم با لیخند و هیجان خاصی گوش میده . نگاهم به سهراب افتاد سرش تو گوشیش بود . پسر بدی نبود . اگه دلم پیش نیما نبود روش فکر میکردم ! سارا محکم روی پام کوبید و گفت :
- با دیوار که حرف نمیزنم کجایی ؟
- وحشی ! تو هنوز آدم نشدی ؟
- بدم میاد حرف میزنم کسی بهم گوش نده !
- یه چیزی کوفت کن کمتر حرف بزن .
- بعد از این همه مدت منو دیدی اینجوری ازم پذیرایی میکنی ؟
پای راستم و روی پای چپم انداختم و گفتم :
- کجا این همه مدته ؟! والا با این خاله بازی که مامان من و عمه لیلا راه انداختن ما هر هفته داریم همدیگه رو میبینیم .
سارا خندید :
- فکر کنم یه خوابایی دیدن که انقدر با هم پچ پچ میکنن !
- خیر باشه !
- اگه منم که مامانم و میشناسم . میدونم خوابی که دیدن خیره بی ربطم به تو نیست .
ابروهام و تو هم گره کردم :
- باز میخوای این داداش ترشیدت و بندازی به من ؟
سارا مصنوعی اخم کرد و گفت :
- کی از داداش من بهتر ؟ خر چه داند قیمت نقل و نبات !
- خب حالا خواهر شوهر بازی در نیار . من برم به بیتا کمک کنم .
از کنارش پاشدم که ادامه نده . اصلا حال و حوصله ی حرف زدن نداشتم . سرم داشت از درد منفجر میشد . غلط نکنم داشتم سرما میخوردم .
زنگ خونه رو زدن هیچ کس توجهی نداشت میدونستم بهنامه . با برخورد ظهرش حوصله نداشتم ببینمش . نمیخواستم امشب زیاد جلو چشمش آفتابی بشم !
بیتا که دید بیتوجه به زنگ به سمت قفسه ی داروها میرم زیر لب غر زد و رفت که در و باز کنه . یه قرص سرما خوردگی برداشتم و طبق عادت همیشگیم با چاقو چهار قسمتش کردم تا بتونم قورتش بدم . همیشه سر قرص قورت دادن مصیبت داشتم . همیشه هم بهنام مسخرم میکرد ! تک تک تیکه های قرص و قورت دادم و از آشپزخونه زدم بیرون . بهنام مشغول احوال پرسی بود . بی توجه بهش کنار سارا نشستم . به طرز مشکوکی سر به زیر شده بود .
- تا همین الان داشتی من و میخوردی یهو چرا انقدر خانوم شدی ؟
با لبخندی که از رو لبش کنار نمیرفت گفت :
- من همیشه خانومم .
نگاهم به بهنام افتاد که کنار سهراب نشسته بود . درست رو به روی سارا بود . پس بگو چرا انقدر خانوم شد یهو ! کج سلیقه ! آخه بهنامم انقدر سرخ و سفید شدن داره ؟! قیافم و کج کردم . دلم آشوب شده بود از دست این همه عشوه خرکی سارا . این برادر ما هم که اصلا تو باغ نبود ! از سارا چشم و ابرو اومدن و اصرار از برادر ما انکار !
- خدا شفات بده سارا !
بیتا طرف دیگه ی سارا نشست و با سوالی که پرسید مکالممون و نصفه گذاشت :
- دانشگاه و چه کردی سارا ؟
ترم جدید شروع شده .
- از رشتت راضی هستی ؟
- آره بد نیست .
بیتا نگاهی به من انداخت که یعنی تحویل بگیر . هم سن توئه ولی دانشگاه میره . منم ترجیح دادم برم تو کوچه علی چپ و در نیام وگرنه مدام میخواست خط و نشون بکشه و دوباره درس نخوندنم و بزنه تو سرم !
یه خیار برداشتم و مشغول پوست کندن شدم . چقدر زندگی کسالت آوری بود ! دلم تغییر و تحول میخواست . یه تغییر و تحولِ چشم آبی !
بی اراده لبخند روی لبم نشست به خیارم گاز زدم بی هوا نگاهم روی صورت بهنام افتاد که بهم اخم میکرد بی اختیار لبخندم و خوردم .خدایا قربونت این تغییر تحول و زودتر برسون وگرنه یه کاری دست این بنده ی اخمالوت میدم !
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: Lisa ، mas57 ، fatima64 ، sadaf
#10
مداد طراحی رو تو دستم چرخوندم برای دل خودم خط خطی میکردم . یه مرد و میکشیدم . هنوز یاد نگرفته بودم تمام رخ بکشم ولی فرضی برای خودم میکشیدم . میدونستم استاد این و ببینه از خنده غش میکنه ولی دلم میخواست چیزی که تو ذهنم بود و بکشم . انگار وقتی روی کاغذ کاهی نقش میبست واقعی تر به نظر میومد . سرم و از روی تخته شاسی بلند کردم . اتاق تاریک بود فقط نور چراغ مطالعه ای که روی میز کنار تختم بود روی تخته شاسیم نور مینداخت . سریع از جا بلند شدم و به سمت کمدم رفتم . چشمم درست نمیدید بیتا بعد از رفتن عمه اینا سریع شیرجه زده بود تو تختش و مثل مرغا سر شب خوابیده بود . منم بی خوابی به سرم زده بود . در کمد و آروم باز کردم ولی لولای زهوار در رفته اش به فریاد اومد و صدای قیژ داد . سریع برگشتم و نگاهم و به بیتا دوختم خدارو شکر بیدار نشده بود وگرنه تا صبح باید به نق نقاش گوش میدادم .
وسایلم و زیر و رو کردم بالاخره تونستم مداد رنگی 12 رنگم و پیدا کنم . ذوق کردم و برگشتم رو تختم نشستم . صورت مردی که کشیده بودم کامل بود فقط مردمک چشم نداشت ! مداد آبیم و برداشتم و با اشتیاق دو تا گوی آبی کشیدم . یاد نقاشیای بچگیم افتادم . نیشم شُل شد . چی کشیده بودم !
صدای غر غرِ خواب آلودِ بیتا من و به خودم آورد :
- خاموش کن اون نور افکن و شبم آسایش ندارم از دستت !
قیافم و کج کردم و با لحن مسخره جواب دادم :
-ببخشید پرنسس بد خواب شدید !
تو خواب اخم کرد و سرش و به سمت دیوار چرخوند . با همون مداد طراحیم کنار فضای خالی کاغذم نوشتم :
- تو لحن خنده هات احساس غم نبود
من عاشقت شدم دست خودم نبود
به خطم که اُریب روی کاغذ نقش بسته بود خیره شدم . دوباره نگاهم و روی نقاشی گردوندم . لبخند رو لبم نشست و نفسم و بیرون دادم . چند لحظه به همون حال موندم . انگار تو صورتش استاد فلاح و میدیدم . با اینکه هیچ شباهتی بهش نداشت ولی اون و برام تداعی میکرد .
- بگیر بخواب دیگه !
با صدای بیتا سریع به خودم اومدم ورقای سفید و روی نقاشیم گذاشتم و تخته شاسی رو هُل دادم زیر تخت چراغ مطالعه رو خاموش کردم و زیر لب غر غر کردم :
- نق نقو !
به پهلو دراز کشید م با حرکتم تختم به صدا افتاد . نگاهم تو تاریکی اتاق به بیتا بود . تختش درست مقابل تخت من سمت چپ دیوار چسبیده بود . نگاهم بالاتر رفت دیوارا از بس بهشون رنگ نخورده بود تیره شده بودن . طاق باز دراز کشید م یه لامپ صد وات وسط اتاق آویزون بود . انقدر بی قواره به نظر میرسید که ناخود آگاه تمام حس های شاعرانه ی آدم و از بین میبرد ! البته همه ی وسایل از زور بی قوارگی و زشتی به همدیگه میومدن ! این هماهنگیشون عجیب چشم نواز بود ! یکم دیگه سرم و چرخوندم بالای سرم کمد چوبی بود که لباسا و وسایلمون و توش جا میدادیم . کوچیک بود ولی اونقدر وسیله و لباس نداشتیم که نتونیم همه رو توش جا بدیم .
درست بالای تخت بیتا یه کمد چوبی دیگه بود که وسایل بابا و مامان توش بود . آخه مامان اینا اتاق نداشتن . خونمون همش دو تا اتاق خواب بیشتر نداشت . وقتی آقا بهنام یکی از اتاقارو گرفت بابا هم گفت دخترا اون یکی اتاق و بردارن . در نتیجه بابا و مامان معمولا تو هال میخوابیدن . اینم یکی از دیکتاتور بازی های بهنام و البته طرفداری بیجای مامان ازش بود ! بابا میگفت بهنام اتاق نداشته باشه ولی آقا زیر بار نرفت . بابا هم میگفت خوبیت نداره دختر وسط هال بخوابه . واسه همین دیگه تقسیم بندی اینجوری شد . البته ما راضی بودیم . همین که با حقوق بخور و نمیر بابا یه سقفی بالای سرمون بود که هر سال نخوایم خونه به دوش بشیم و مدام کرایه بدیم راضی بودیم ! این خونه هم از باباش بهش رسیده بود . البته از وقتی یادم میاد تو همین خونه بزرگ شده بودیم . ولی انگار بابا بزرگ قبل از مرگش گفته بوده این خونه باید مال نصرت که بابای بندست بشه ! از طرفی هم چون آقای ثابتی شوهر عمه لیلا انقدر وضعش خوبه که توپ تکونش نمیده زیاد چشم به یه خورده مال و اموال پدر بزرگمون نداشت . ما هم مفتی مفتی شدیم صاحب خونه !
دوباره چرخیده و نگاهم و به میز بیتا دوختم که روش چرخ خیاطیش و گذاشته بود و درست پایین پامون بود . انقدر دور تا دور اثاثیه چیده بودیم که دیگه جای خودمونم نبود . حالا نه که همشونم لوکس و درجه یک بودن !
جامو دوباره عوض کردم . بی خوابی به سرم زده بود . کاش حداقل بیتا نخوابیده بود یکم با هم حرف میزدیم . طبق معمول من از شاهزاده ی رویاهام میگفتم و اونم میخندید و برچسب خُل بودن بهم میزد .
نفسم و بیرون دادم و طاق باز دراز کشید م . دستام و زیر سرم گذاشتم . کم کم چشمام به تاریکی اتاق عادت کرده بود . نور ضعیفی که از خیابون تو اتاق افتاده بود هم دیدم و بهتر میکرد . کم کم داشتم ترکای سقف و هم میدیدم . خدا بهمون رحم کرده بود که تا الان رو سرمون نریخته بود !
یه لحظه از صدای آروم در گوشام تیز شد . انگار یکی تو حیاط بود . ترس برم داشت . نکنه دزده ؟ اگه دزد سر و وضع خونه ی مارو میدید دلش میسوخت یه چیزی هم برامون میذاشت و میرفت !
از تخت پایین اومدم . پنجره ی اتاقمون درست توی حیاط باز میشد . پرده رو یکم کنار زدم . آقا دزده خودت و به دردسر ننداز به کاهدون زدی !
زمزمه وار برای خودم خوندم :
- آقا دزده سلام ، حالت چطوره ؟ سلام . اگه هفت تیر بکشی منو بکشی حبس میشی ، حبس میشی !
نمیدونم چطور این شعر به ذهنم رسید . یادمه بچه بودم مامان زیر لب زمزمه اش میکرد . به نظرم شعر عجیبی بود . کی با یه دزد سلام و احوال پرسی میکرد آخه ؟ دزد و باید زد ! اونم با بیل ! که دیگه جرات نکنه از دیوار خونه مردم بالا بره .
نگاهم و تو حیاط چرخوندم ولی به جای یک عدد دزد ، با هیکل تنومند برادر گرامی مواجه شدم . پوفی کردم و زیر لب گفتم :
- شدی خانوم مارپل ؟ حتما میخواستی دزد هم بگیری نصف شبی ؟
نگاهم روی ساعت دیواری اتاق افتاد 2 نصف شب بود . پس چرا من تا الان بیدارم ؟ خواستم به سمت تختم برم ولی یه حسی وادارم میکرد که وایسم . یه چیزی این وسط مشکوک بود ! بهنام که خوابیده بود تو اتاقش . پس این ساعت دوستش اینجا چیکار میکرد ؟ نگاهم و دقیق بهش دوختم . در و نیمه باز نگه داشته بود و خوب نمیدیدم چیکار میکنه . یکم خیره خیره نگاه کردم . کاپشنش از روی شونه اش سُر خورد و برای اینکه نیفته دستش و از روی در برداشت و دوباره کاپشن و روی دوشش انداخت . در باز تر شد و من تونستم صورت دوستش وحید و ببینم . عجب ارادت به خصوصی نسبت به بهنام پیدا کرده بود ! همش اینجا بود !
نگاهم دقیق تر شد . نکنه کسی مرده که نصف شبی اومده اینجا ؟ کاش میشد صداشون و بشنوم ! شونه هام و بالا انداختم . بیخیال ! خود بهنام چه زندگی مهیجی داشت که دوستاش داشته باشن ؟ بگیرم بخوابم که فردا اگه مامان بیدارم نمیکرد صد در صد بیتا برای درس خوندن بیدارم میکرد .
دراز کشید م سر جام . هنوز فکرم پیش بهنام و دوستش بود ! این فضولی هم بدجور گریبانم و گرفته بود !
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: mas57 ، fatima64 ، sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 23 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 17 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 19 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 31 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 2 29 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,240 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,394 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 25,968 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان دالیت|نیلوفرقائمی فر N!rvana 3 24,467 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
12 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۱-۰۷-۹۷, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، دخترعلی (۱۶-۰۸-۹۷, ۱۰:۱۹ ب.ظ)، fatemeh466 (۰۵-۰۸-۹۷, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، باران حاتمی (۲۰-۰۶-۹۷, ۱۰:۰۰ ق.ظ)، farnaz2802 (۲۰-۰۶-۹۷, ۱۱:۳۲ ق.ظ)، hf919177 (۲۲-۰۶-۹۷, ۰۲:۰۳ ب.ظ)، مسافر۷ (۲۳-۰۶-۹۷, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، مریم 00 (۲۴-۰۶-۹۷, ۰۲:۴۰ ب.ظ)، میناm2 (۲۵-۰۶-۹۷, ۱۰:۳۳ ب.ظ)، shfaty (۱۹-۰۶-۹۷, ۰۲:۰۷ ب.ظ)، Bluo (۲۳-۰۶-۹۷, ۰۴:۲۴ ب.ظ)، minaa (۱۶-۰۸-۹۷, ۱۰:۳۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان