اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۰۳-۰۳-۹۸، ۰۲:۳۳ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: دهقانی
آخرین ارسال: دهقانی
پاسخ 32
بازدید 1359

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
#1
به نام خدا
 
نام کتاب: فصل تازه زندگی
نویسنده: محبوبه دهقانی
ژانر: اجتماعی/عاشقانه/ مذهبی/ حماسی
داستان از زبان سوم شخص( دانای کل)
سخن نویسنده:
"این کتاب یک ذکات ادبی ست."
این رمان شامل سه داستان مرتبط به هم می‌باشد که هر داستان دارای ژانری متفاوت است. تمام ژانر های نام برده در یک داستان وجود ندارد
خلاصه: 
دخترک کوله بار خاطراتش را در دست می گیرد و پای از مأمن خاطراتش بیرون می گذارد. نگاه های خوشحال و دیدگان تر، هم کیشانش بدرقه راهش. دیر یا زود نوبت آنها هم می رسد و این جدایی شامل حالشان. قدم بر می دارد و ترک می کند خانه اولش را
دو چشم تا رسیدن دختر به مقصد تعقیب گر اوست. دو چشمی که هر لحظه و هر ساعت از او غافل نشد. و حس این حضور و ندیده شدن وی؛ دختر را می ترساند و بار ها با خود می گوید " او کیست؟ "
و یک حادثه و یک عشق، متحول می کند زندگی اش را...
[عکس: dt6z_6.png]
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
#2
[عکس: 9eyu_awf.jpg]
 
لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:

♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید .

برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 30 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦برای تهیه ی جلد رمان به این تاپیک برین و درخواست جلد بدین :[درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت]

♦عکس شخصیتهای رمان در بخش مخصوص خودش قرار داده بشه :[عکس شخصیت رمان کاربران سایت]

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
#3
به نام خالق یکتا
مقدمه
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا فرا برده ام به سوی آسمان ها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشان ها
چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا فرا برده ام به سوی آسمان ها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشان ها
به سوی آسمانها...
" قیصر امین پور"
«وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى‌؛
و بزودی پروردگارت آن‌قدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی!»
 "آیه۵ سوره ضحی"
به نام خالق یکتا
داستان اول: شروع زندگی
فصل اول 
گوم
صدای برخورد دو ماشین سکوت خیابان را درهم شکست و باعث پرواز چند کلاغ از روی درخت شد. نگاه ها به یک نقطه خیره شده. رنگش به سپیدی می گروید! خطر از بیخ گوششان گذشته بود. آب دهانش را به سختی قورت داد و آرام لای چشمانش را باز کرد. همه چیز سر جایش بود. نفس تقریبا راحتی کشید. صورت برگرداند و نگاهی به دوستش انداخت، وقتی او را دید که دست بر سرش گذارده و چشمانش را محکم روی هم فشار می دهد؛ با نگرانی وافر گفت:
- چیزیت شد؟
- آخ...
گامهای حاضرین در خیابان به یک سو برداشته شد! هیچ چیز مانع رفتنشان نبود حتی ماشینهای پارک شده! سدی مانع تابش نور به داخل ماشین شد و صدای ضرباتی که با پشت انگشت وسط به شیشه می خورد مانع تمرکزش می شد.
- خانم... خانم حالتون خوبه؟
ضربان قلبش بالا بود و سیبی در گلویش راه نفس کشیدن را بسته بود. بی اختیار پلک زدنش محکم و با وقفه شد! با صدای لرزان گفت:
- وای خدا! ... مینو حالت خوبه؟
مینو پیشانی اش ضربان داشت. یک طرف سرش سنگینی می کرد. صدا در گلویش خفه بود! آزاده با چانه ای لرزان باز تکرار کرد
- مینو؟
مینو آرام لای چشمانش را باز کرد. همه چیز جلوی دیده گانش مکدر بود. دوباره پلک بر هم نهاد. ضربات پشت انگشت وسط به گونه ای بود که گویی باران بهاری به شیشه بر خورد می کند! صورت از مینو گرفت و نگاه پرسش گرش را به بیرون داد
- خانم حالتون خوبه؟
با دیدن حال مینو نمی دانست چه کند؟ دست لرزانش را بلند کرد. در ماشین را باز کرد و با پاها ی لرزان که هر آن احتمال سقوطش بود پیاده شد. پای هر دو چشمش شبنم پدیدار شد. خشی پنهان در صدایش پیدا بود. نگاه، به نگاه های دوخته شده به خود داد. آرام لب زد
- دوستم حالش خوب نیست.
جوانی که نزدیک آزاده بود، دست از جیب شلوارش بیرون کشید و آب بینی اش را گرفت. صدایش را بلند کرد.
- زنگ بزنید آمبولانس
 
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
#4
حواس ها به مینو جلب شد. آزاده نگاهش جست و جوگر موقعیت شد. خیابان عاری از عبور ماشین بود! در دل خدا را شکر گفت؛ اگر مثل همیشه بود تصادف وحشتناکی به وقوع می پیوست. نگاهش از بین جمعیت حلقه زده دورشان به رو به رو کشیده شد. با دیدن ماشین روبه رویی نفسش حبس شد! پاها ی لرزانش به حرکت در آمد. " خاک به سرم شد . "
کاملا نزدیک شد. با دقت بیشتری به ماشین مدل بالای سفید رنگ رو به رو نگاه کرد. پرده اشک مانع شفاف دینش می شد. با پشت دست خیسی چشمانش را گرفت. چراغ خطر عقب شکسته بود و دور چراغ خش برداشته و تو رفته گی ایجاد شده بود." پول اینو از کجا بیارم؟ " دهانش خشک شده بود. به اطراف نگاه کرد. در آن فرعی که بیشتر ساختمانهای تجاری قرار داشت، هیچ خبر از صاحب ماشین نبود! چند نفری نزدیکش شدند و جویای حالش.
و اما مینو؛ سر درد، او را فلج کرده بود. حتی قادر به باز کردن پلک هایش نبود! احساس سنگینی در یک طرف سر داشت. ضعف شدید همه اندامش را فرا گرفته بود.
- خانم بهترید؟... الان آمبولانس می آد
صدای پسرک باعث شد مینو کمی لای پلک هایش را باز کند و به طرف مقابلش نگاهی بیندازد. پسر با دیدن چشم های باز مینو کمی خیالش راحت شد. پلک هایش سنگینی می کرد، باز بسته شد.
- کسی به آمبولانس زنگ زد؟
- آره من زدم. دیگه باید برسند.
سرش گیج می‌رفت. رخوت و سستی بر بدنش چیره بود. فقط برای تحمل درد، فکش را منقبض کرده بود. ضعف پاها یش بیشتر بود. افکار در هم برهمش در این شرایط دست از سرش بر نمی داشت
زهرا گوشه اتاق جنین وار خوابیده بود و از درد به خود می پیچید. گاهی درد آنقدر به او فشار می آورد که اشک مظلومانه ای از چشمانش جاری می‌شد. مینو وقتی او را می‌دید قلبش فشرده می‌شد. گویی تب داشت، لرز کرده بود. پتویی روی او کشید و به آشپز خانه رفت. دم کرده آویشن آماده بود. در استکانی ریخت و برای زهرا برد
- زهرا... پاشو این و بخور بهتر می‌شی
رنگ پریده، موهای ژولیده و لبهای بی رنگ و چشمان بی فروغ زهرا باعث می‌شد دل مینو ریش ریش شود. با سختی تکانی خورد و نشست. مینو به طرفش خم شد.
- بیا قربونت برم
تشکری زیر لب کرد و دست لرزانش را از روی کمرش بلند کرد. با گرفتن استکان پوست دستش، دست مینو را لمس کرد. متعجب از این یخی زهرا
- تو چرا انقدر یخی! ... دور از جونت عین میت می مونی! چرا نمی‌ری دکتر؟
با چشمان خمار شده از درد به چشمان نگران دوست صمیمی اش نگاه کرد.
- حتما فردا صبح میرم... آخ... آی... تو هم باهام می آی؟
پچ پچ ها اعصابش را خش می انداخت! مستأصل نگاهش در اطراف جست و جو گر بود و به دنبال صاحب ماشین. چراغ سمت چپ، پی کی مشکی رنگش شکسته بود و در بدنه همان قسمت تو رفته گی ایجاد شده بود. کاپوتش کج شده بود و بسته نمی شد. مردی با سبیل کلفت و اندامی لاغر و موهای روغن زده نزدیک شد.
- می‌دونی چقدر باید خسارت بدی؟ فرار کن برو این جماعت انقدر مایه دار هستند که ککشون هم نگزه!
باران چشمانش تند تر شد. با شنیدن حرفهای مفت آن مرد، دندان قروچه ای کرد و نگاه تندش را به او دوخت
- چی داری می‌گی آقا؟ با وجدانم چکار کنم؟ از اونم فرار کنم؟
زیر لب زمزمه کرد
- نمی‌دونم چرا ماشین به این گرونی دزد گیرش نمی‌زنه، حداقل به خاطر صداش بیاد بیرون؟!
   جوان یقه کتش را درست کرد و از آسانسور خارج شد. به طرف بیرون گام برداشت. به سمت ماشینش حرکت کرد. کنجکاو به جمعیت حلقه زده نزدیک شد. با دیدن صحنه روبه رو، دود از سرش بلند شد با شتاب خود را به ماشین عزیزش رساند. دستش به سمت قسمت ضرب دیده رفت، خودش را لعن کرد که چرا ماشین را داخل پارکینگ مجتمع پارک نکرده است؟ نگاهش را در بین جمعیت گرداند تا ضارب را شناسایی کند. دختری با قدی متوسط و اندامی تو پر و چشمانی که دو دو می زد به او خیره بود و اشک می ریخت! نگاهش به سمت ماشینی که در نزدیک ترین نقطه به ماشینش قرار داشت کشیده شد. یک پی کی که باید مدلش دور و بر هشتاد باشد. از این دلش می‌سوخت که ماشینش به وسیله پی کی درب و داغان یک دختر به این روز افتاده است! سریع گردن به طرف دختر چرخواند. با چشمان درشت شده خیره به دختر شد
_ کی به تو گواهینامه داده؟ خیابون به این گشادی
با دو دست و لرزشی که در صدایش بود و هیچ کنترلی رویش نداشت اشاره ای به ماشینش کرد
_ عدل باید بیای بزنی به ماشین من که اینجا پارکه؟!
   آزاده چانه اش لرزان و صدایش مرتعش شد. در نی نی چشمانش التماس و خواهش بود:
_ به خدا تقصیر نداشتم تعادل ماشین به هم خورد.
پسر با چشمانی که هر آن از حدقه بیرون می زد به آزاده خیره بود. با دندانهای کلید شده اش زمزمه کرد.
_ زنگ می‌زنم پلیس تکلیفمون رو معلوم کنه. دختره احمق!
آزاده با شنیدن اسم پلیس رخش سپید گشت! ضعف شدید در کمرش احساس کرد. این بار دفعه سوم بود و حتما گواهینامه اش مصادره می‌شد! تند تند و با التماس گفت:
_ نه ترو خدا به پلیس زنگ نزنید خسارتش هر چی شد می‌دم
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
#5
    پسر نیش خندی زد و نگاهی به سر تا پای آزاده انداخت.  
_ داری که بدی؟
   آزاده مطمئن بود پدرش این بار خسارت او را گردن نمی‌گیرد. بیمه ماشین هم سه ماهی بود تمام شده بود. پدر بار آخر با او اتمام حجت کرده بود. تو این مخمصه افتاده بود و جرات این را نداشت تا با وی تماس گیرد. از خشم و داد پدرش بیشتر می‌ترسید. نگاهش را به ماشینش داد و آرام لب زد.
_ می‌فروشمش!
   حاضرین سعی در جمع کردن خنده شان داشتند! پسر با شنیدن جواب آزاده سفیدی چشمانش قرمز و رگ های گلویش برجسته شد. با صدای دورگه و زمخت شده گفت:
_ با این لکنته می‌خوای خسارت منو بدی؟
   دستش را سمت پیکی دراز کرد و انگشت اشاره اش را به سمتش نشانه گرفت  
_ با این!... با این؟... خنگی یا خودت رو زدی به خنگی؟ ماشینتم که بفروشی خوش شانس باشی بتونی فقط چراغ خطر رو بخری! خش و تورفته گی روی ماشین رو می‌خوای چکار کنی؟
   خیره به پسر بی حرکت ایستاده بود. دستهایش مشت شده به لبهایش نزدیک بود. گویی روح از تنش رفته بود! با شنیدن حرف او به عمق ماجرا پی برد و به یک باره ضعف تمام اندامش را در بر گرفت. پاها یش سست شد. همانجا نشست. زیر لب " بدبخت شدمی " گفت
    مینو ضعف شدید داشت. سرش هنوز سنگینی می کرد و قادر به باز کردن پلکهایش نبود. صدا ها در سرش اکو می شد.
با نگرانی به زهرا نگریست.
_ فردا صبح باید برم دانشگاه برای ثبت نام.
_ آیی... آه... یادم نبود.
    به خاطر دردی که دوستش می کشید سیبک گلویش به سختی بالا و پایین می شد. آخر چرا او به فکر خود نیست و هر بار باید متحمل چنین دردی باشد؟
_ خانم بهترید؟
این را آن پیرمرد قد کوتاه که از طرف در شاگرد خم شده بود از مینو پرسید.
   آزاده خود را تمام شده می دید. از طرفی حال مینو و از طرف دیگر این ماشین خسارت دیده؟ فکرش لحظه ای آزاد نبود. او خود را در زندان تصور می کرد. ضعف کمرش شدید تر شد. زیر لب زمزمه کرد"  نه! الان نه"
_ آمبولانس اومد! ... بی ام و که پارک دوبله مال کیه؟... سر راهه ورش دار آمبولانس بتونه بیاد نزدیک.
    پسر با گره عمیقی که بین دو ابرو هایش انداخته بود به آمبولانس نگاه کرد." آمبولانس! برای چی؟!"
    با احتیاط مینو داخل آمبولانس گذاشته شد. سرُم به دستش وصل بود. پزشک از او سوالاتی پرسید و معاینه اش کرد.  
    خورشید وسط آسمان بود و ابر باریک و لاغری مغرورانه جلوی تابش نور خورشید قد علم کرده بود و سایه ضعیفش هم مانع رفع چینهای بین دو ابرو مردم نشد. برخی از افراد با شنیدن صدای اذان ظهر و حضور در نماز جماعت میدان را ترک کردند.
    آزاده نزدیک آمبولانس ایستاده بود و تمام حرکات آنها را زیر نظر داشت. سیبک گلویش به سختی بالا و پایین شد. رو به مرد داخل آمبولانس که سرم مینو رو کنترل می کرد و گفت:
_ حالش چطوره؟
    مرد بدون نگاه کردن به آزاده گفت:
_ خدا رو شکر چیز خاصی نیست فقط یه ضرب دیده گیه برای احیاط به یه دکتر نشون بدید. سرم تموم شد می تونید برید خونه. 
    نفس راحتی کشید. حداقل خیالش از بابت مینو راحت شده بود. مینو کمی سر دردش بهتر شده بود و پلکهایش را می توانست باز نگه دارد. اما هنوز یک طرف سرش سنگین بود. خیره به قطراتی بود که از سرم داخل شلنگ باریک فرود می اومد و وارد رگهایش می شد. خنکی سرم باعث لرزش شده بود. 
    زهرا نگاه مظلومش را به او دوخت
_ فردا خودم هر طور شده میرم... فقط... میتونی بعد از ثبت نامت بیای دنبالم؟
"ای وای زهرا!"
    مینو در حالی که هنوز ضعف همه جای بدنش را در بر داشت با تمام توانی که داشت آزاده را صدا زد. آزاده نزدیک تر شد و با نگرانی به مینو خیره شد. مینو که نگاه منتظر آزاده را دید ادامه داد
_ زهرا
    بغض کرد.
_ گوشیم تو ماشینه... منتظرمونه.
    قطره ای اشک آرام از گوشه چشمش فرود آمد و در بین موهای شقیقه اش ناپدید شد.
    آزاده که به کُل زهرا را فراموش کرده بود با شنیدن اسمش تازه یاد زهرا افتاد و "وایی" زیر لب گفت. به طرف ماشین رفت. در را باز کرد و داخل شد. پسر جهشی زد و خودش را به آزاده رساند و در را به چنگ گرفت و گفت:
_ فکر فرار به سرت نزنه که کور خوندی.
    آزاده مردمک چشمش را در کاسه چشم تاب داد و  گوشی مینو را برداشت. دستش را بالا آورد و به پسر نشان داد.     
_ دنبال اینم. 
    از ماشین پایین آمد و در را محکم بهم کوبید. نگاه پسر آزاده را تا آمبلانس تعقیب کرد. گوشی مینو را به طرفش گرفت. مینو به زور دستش را بلند کرد و گوشی را به دست گرفت. قفل گوشی را باز کرد. چشمانش تار می دید. گوشی را سمت آزاده گرفت
_ شماره زهرا رو بگیر.
 آزاده به قسمت مخاطبانش رفت. انگشتش اسم زهرا را لمس کرد. گوشی را به دست مینو داد. بعد از سه بوق صدای ضعیف زهرا داخل گوشی پیچید.
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
#6
ضعیف زهرا داخل گوشی پیچید.
_ سلام زهرایی... خوبی؟
_ سلام خوش موقع اومدید کار منم همین حالا تموم شد الان میام پایین.
_ زهرایی؟
_ چیه؟
- یه مشکل برامون پیش اومده نتونستیم بیایم... الان برات آژانس می گیرم.
_ مینو چرا صدات یه جوریه؟ ... اتفاقی افتاده؟
_ نه قربونت برم اومدم خونه واست تعریف می کنم... تو رو دکتر چی گفت؟
_ سنو گرافی واسم نوشته، تو این هفته باید برم انجامش بدم.
    بعد از قطع تماس مینو گوشی را به دست آزاده داد
_ برای زهرا یه تاکسی بگیر
    آزاده شماره آژانس را گرفت و سفارش ماشین و بعد آدرس جایی که زهرا بود را داد. جمعیت متفرق شده بودند و هر کس بدنبال کار خود رفت. خورشید در حال غروب کردن بود و رنگ آسمان به سرخی فام می زد. سرم مینو تمام شد و از آمبلانس پیاده شد. با کمک آزاده با احتیاط کنار جدول نشست. هوا کمی سرد بود. مینو لرز داشت و به خاطر سرمی که زده بود مثانه اش پر بود و نیاز مبرم به مبال داشت. آزاده با پاها ی لرزان سمت پسر رفت. پسر نگاهش خیره ماشین عزیزش بود. با هر نگاهی که به ماشین اش می انداخت، عصبانیت اش بیشتر می‌شد. دلش می خواست توانش را داشت و سر آزاده را به یکباره می کند! آن دختره خنگ دست و پا چلفتی را! صدای قدمهای آزاده را شنید که به او نزدیک می‌شد با چشم های ریز شده، چشم از ماشین گرفت و به دو نگریست. دختر بیچاره از نوع نگاه پسر یک قدم عقب رفت! سعی کرد بر خود مسلط باشد، آب دهانش را به سختی قورت داد و گامی کوچک براشت.
_ ببخشید واقعا معذرت می‌خوام سعی می‌کنم هر جور هست خسارتتون رو بپردازم
و خودش به حرفی که می‌زد اطمینان نداشت!
   پسر نگاهی به سر تا پای آزاده انداخت. نگاهش را قفل در چشمان خمار و مژگان کوتاه دختر کرد و پوز خندی نثارش کرد. آزاده به قدری از حرکات و رفتار پسر متنفّر بود که دلش می‌خواست با دستانش او را خفه کند. اما مجبور بود جلوی رفتار نامناسب وی کوتاه بیاید. لبانش را با زبان تر کرد و گفت:
_ من دوستم حالش خوب نیست. اگه اجازه بدی...
_ خفه!
آزاده متحیّر از جواب پسر نفس در گلویش گره خورد. یک آدم مگر چقدر می‌توانست پست و گستاخ باشد؟ مگر حال خراب مینو را نمی‌دید؟ دماغ عقابی اش قرمز شد. پسر دندانش را کلید کرد و جملات را محکم ادا کرد
_ توی زپرتی حق این که از اینجا بری و گورت رو گم کنی و نداری.... فهمیدی؟
    و کلمه فهمیدی را به قدری بلند ومحکم ادا کرد که آب دهانش پرتاب شد و بر صورت آزاده نشست! آزاده صورتش جمع شد و با آستین لباسش آن قسمت را پاک کرد. مینو که تا آن لحظه ضعف داشت با دادی که پسر بر سر آزاده زد نتوانست شاهد باشد و ساکت بماند. سعی کرد بایستد. سرش گیج رفت. بعد از مکثی و بهتر شدن، مثل یک کودک نو پا به طرف دوستش رفت. پسر تلفن همراهش را از جیب خارج کرد و قفل صفحه را گشود
_ صد و ده چاره کار ماست!‍
     در حال شماره گرفتن بود که صدای تقریبا ضعیف مانع اش شد.
_ به تو ام می‌گن مرد! سر یه دختر داد می‌زنی؟ انقدر مردونگی داشت که می‌تونست فرار کنه اما وایساد خسارت تو رو بده. جای تشکرته؟
   پسر که سر در گوشی داشت و مشغول شماره گرفتن بود خنده تمسخر آمیزی کرد و در حالی که سرش را از روی گوشی بلند می‌کرد لحنش را شْل کرد:
_ هه... تشکر! تو دیگه چی می...
    با دیدن دو چشم عصبانی ای که بدو خیره شده بود صدا در گلویش خفه شد. با خود اندیشید" فتبارک الله احسن الخالقین" این پریست یا حوری؟ دو گوی عسلین در قاب مژگان بلند مشکی و لبانی که نه گوشتی بود و نه باریک فقط می‌دانست که خیلی خوش حالت است و دماغی قلمی و زیبا در آن صورت گرد و سفید و در آن شفق خورشید. گویی خورشید اوست و انوار کمرنگ شفق از او ست! نگاهش سمت ریشه موهای دختر رفت که از زیر مقنعه مشکی اش بیرون زده بود. به نظر زیتونی رنگ می‌رسید. مینو با حرکت دست موهایش را زیر مقنعه فرستاد و چشمان حریص پسر را ناکام گذاشت. نگاه پسر روی قسمت متورم و قرمز شده پیشانی مینو ثابت ماند. چیزی در قلبش تکان خورد! به کل یادش رفت چه داشت می‌گفت! یادش رفت عصبانیست و طلبکار! با لحنی آرام گویی که با خود زمزمه می کند، بدون آنکه نگاه از مینوی رنگ پریده بگیرد گفت:
_  ماشینمو خش انداخته.
    و با نگرانی، اشاره به پیشانی مینو کرد
_ پیـ ـشونیت؟!
    مینو دستش به سمت پیشانی اش رفت و با سر انگشتانش قسمت متورم را لمس کرد. صورتش کمی جمع شد و پسر بی تاب. با نگاهی از سر متانت  آرام گفت:  
_ چیز مهمی نیست خورد تو شیشه ماشین.
    مینو که معذب بود از این نگاه مستقیم سرش را زیر انداخت و گفت:
_ پیـ ـشونی من مهم نیست. دوست من اولا معذرت خواهی کرد دوما گفت خسارت رو می‌ده سوما کنترل ماشین از دستش خارج شد. نزدیک بود بزنه به اون درخت
با دست به تک درخت کهن سال آن سمت خیابان اشاره کرد! پسر بالاجبار دید از مینو گرفت و به درختی که آن حوری نشان می‌داد نگریست. مینو با دیدن درخت و فاصله آن با ماشین پسر و از همه مهمتر پهنی خیابان فرعی ای که پهنایش حدودا شش متری بود فهمید خیطی کار خیلی بیشتر از این حرفها است! پس حرفش را نیمه رها کرد و با خنده ای که کنترلی روی آن نداشت گفت:
_ قبول دارم اونی که بهش گواهینامه داده یه احمق بوده!
و خبر نداشت با خنده ای که بر لب نشاند چه با دل پسر کرد؟! با لبخند او لبخند بر لبان پسر هم نشست. لبخندی که از قلبش نشئت گرفت!
    آزاده که غمگین و سر به زیر کنار آنها ایستاده بود و به مکالمه آن دو گوش می‌داد با خنده آنها و افتضاحی که به بار آورده بود خود هم به خنده افتاد! 
    داخل ماشین نشسته بودند و خرسند بودند از این که آن پسر از شکایت کردن صرف نظر کرد. ولی کارت ملی و شماره تلفن آزاده را گرو گرفته بود تا بر سر خسارت با هم کنار بیایند. 
    و آنها چه می دانستند از رضایت پسر؟!
***
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
#7
پله ها را به آرامی بالا رفت. از پر گویی های آزاده کلافه شده بود. بی توجه به حرفای آزاده اولین درب قهوه ای را رد کرد و چهار پله دیگر بالا رفت. با رسیدن به پا گرد، پیش رفت و جلوی درب قهوه ای رنگ دوم ایستاد. آزاده پشت سرش بود. هن هن کنان گفت:
_ عجب جاییه!
    بی تفاوت کلید را داخل قفل چرخاند و وارد راه روی کوچک خانه شد. همه جا در تاریکی مطلق بود. فقط کور سویی نور از بیرون به داخل خانه می تابید. سایه در به دیوار روبه رو افتاده بود. دستش را به دیوار کشید. کلید را یافت. با روشن شدن لامپ همه چیز جلوی دیده گانش نمایان شد. بی حرکت ایستاده بود و فقط مردمک چشمانش دور تا دور خانه را می کاوید. آزاده سعی داشت بتواند داخل خانه را ببیند. می خواست داخل شود ولی با وجود بی حرکت بودن او این امکان وجود نداشت. کمی سرش را کج کرد تا اشراف داشته باشد. وقتی نتوانست درست ببیند با عصبانیت مینو را هل داد و گفت:
_ اَه. برو کنار ببینم چه خبره این تو؟
    داخل شد. در را پشت سرش بست و کل هال را از زیر نگاهش گذراند. یک هال مربعی شکل کوچک که ست مبلمان مخمل قهوه ای رنگ هفت نفره با دگمه های الماسی شکل در وسط آن خودنمایی می کرد.
_ نه! خشگله
    لرزشی حس کرد. دست داخل جیب مانتویش برد و گوشی اش را بیرون کشید. نگاهی به صفحه اش انداخت. با خواندن پیامک لبخندی شیرین بر لبانش نقش بست. در حالی که گوشی اش را به داخل جیب بر می گرداند, نگاهش خیره فرش فانتزی قهوه ای با گلهای خاکی و کرم رنگ وسط مبلمان شد. لبخندی زد و یاد خاطره خوب و به یادماندی خودش و فرد مورد علاقه اش افتاد. قدمی برداشت و روبه روی میزو تلویزیون ال سی دی ای ایستاد. تلویزیون دقیقا کنار دیوار و رو به روی مبلمان بود. خم شد و به مجسمه کوچک نیمه عریان زن سیاه پوست که در حال نواختن گیتار بود نگاه کرد. در حالی که روی اولین مبلی که در نزدیکی اش بود می نشست گفت:
_ می گم مینو... خداییش اینجا خیلی با حاله!
 چشمش به کنار مبل افتاد. از چیزی که می دید چشمانش برق زد. ماکت چوبی چاه و چرخ چاه و دلوی که به آن آویزان بود. 
_ وای مینو این چه خوشگله!
    گوشی اش را از جیب مانتویش بیرون کشید و کنار ماکت زانو زد و از خود سلفی گرفت. نفس عمیقی کشید و دو دستش را به عقب برد و ستون بدن کرد.
_ عجب آدم لارژیه!
    با گفتن این حرف نگاهش سمت مینو کشیده شد. هنوز همانجا بی حرکت ایستاده بود! نگاهش به کنار مینو کشیده شد. روی دیوار دو پنجره با فاصله از هم قرار داشت که با پرده های قهوه ای با رده هایی نقره ای تزیین شده بود. قهوه ای پرده ها به تاریکی خانه کمک می کرد. آزاده همه تلاشش را می کرد تا مینو را از آن حالت بیرون بیاورد. بلند شد و نزدیک پنجره رفت. پرده ها را کنار زد
_ اییش! چیه این خونه رو کردن تاریک خونه!
لب پنجره رفت و از آنجا به فضای بیرون نگاه کرد.
_ وای مینو! چه فضای قشنگی داره. بیا ببین... این طرف ساختمون یه پارکه!
به سمت مینو که ساکن و دمغ ایستاده بود رفت. دستش را گرفت و به پشت پنجره برد. مینو بدون آنکه از لاک اولیه خود بیرون بیاید نگاهی گذرا به بیرون انداخت. آزاده دکمه پنجره را رو به بالا فشار داد و دستگیره را گرفت و به سمت چپ هل داد. درب پنجره روی ریلش سر خورد و باز شد. آزاده نفس عمیقی کشید و به درخت های سر به فلک کشیده پارک روبه رو خیره شد. با دست اشاره به درخت کاج بلند کرد
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
#8
_ مینو اون و ببین چقد قشنگه!
    با لذت هوای بیرون را به ریه ها فرستاد. مینو نگاهش خیره همان درخت شد. آزاده نگاهی گذرا به مینو کرد و به همراه پوف کشیدن آرام سرش را به طرفین تکان داد. از پنجره دل کند و به سمت آشپز خانه رفت. آشپز خانه اپنی که با وسایل لوکس و قیمتی با برند های داخلی مزین شده بود. و آرگهایی با ام دی اف که داخل هر کدام با وسایل دکوری تزیین شده بود و نور ملایمی که از هالوژن های آرگها و سقف بر وسایل خانه می‌تابید، بر زیبایی آنها می افزود و چشم را خیره به خود می کرد. آزاده سوتی کشید و رو به مینو با لبخند روی لب گفت:
_ عین خونه تازه عروسا می مونه. میگم مینو خوبه من با این پسر همسایه مون هست، همون خپله! بیام اینجا. تو هم برو یه فکر دیگه ای به حال خودت کن.
    و خود از حرف خود به خنده افتاد. باز نگاهی به مینو کرد. نمی دانست چه کند؟ خودش هم از این همه فک زدن خسته بود. دلش طاقت نداشت مینو را در این حال ببیند. با فشار مثانه اش تازه به یاد آورد از صبح تا حالا مبال نرفته است! 
 به طرف دو در قهوه ای روشن که در کنار هم قرار داشت رفت. در اول را باز کرد. دست شور و توالت بود.
_ وای... اینجارو! آدم دلش نمیاد کاری کنه!
داخل شد و در را بست. کمی بعد صدای فلش تانک بلند شد. از توالت بیرون آمد و آخیشی بر لب راند. از سر کنجکاوی در کناری را باز کرد. حمام بود که دوش مربعی شکل با دوش سیار کنارش در انتهایی ترین جای حمام خود نمایی می کرد.
_ حیف که وقت نداریم وگرنه یه حموم میرفتم
مینو به آرامی لب زد
_ می شه بس کنی؟ 
آزاده از شکستن سکوت مینو خوشحال شد. سعی کرد در نقش خود بماند. با بی خیالی شانه ای بالا انداخت
_ نه یه اتاق دیگه مونده اونم ببینم خلاص.
به طرف پا گرد رفت و درب تنها اتاق را باز کرد. اتاقی که یک دست پارکت بود و یه فرش فانتزی کرم وسط آن قرار داشت. یک تخت دو نفره و کمد دیواری رو به روی تخت و میز توالت که کنار تخت گذارده شده. آزاده به هال برگشت و مینو را در همان حال تکیه زده به پنجره و بغ کرده یافت. گویی با کوچکترین حرکت اشک از چشمان زیبا و دلفریب او روان خواهد شد. پوفی کشید و دو دستش را سمت مینو گرفت و در هوا تکان داد:
_ چته تو؟ اینجا که خیلی محشره؟ درسته فضای کوچکی داره اما دکور و دیزاین فوق العاده ای داره! من این حال تو رو درک نمی‌کنم؟!
    مینو نگاه اشک آلودش را از هال گرفت و به آزاده داد. با صدایی که رو به تحلیل بود گفت:  
_ برا چی باید یه همچین جایی رو برام اجاره کنه؟ 
    آزاده در حالی که خود را روی مبل رها می‌کرد برای لحظه ای چشمانش را بست. آب دهانش را قورت داد و پلک گشود  
_ خَرِ... مثلا حامی مالی و سرپرستته! 
_ داری می‌گی سرپرست! چرا یه سرپرست باید اینجور پول خرج کنه؟!
    آزاده سرش را به طرفین تکان داد و پوفی کشید.   
_ خنگه! تو کیفت و بکن از اینجایی که برات گرفته. چکار به این کارا داری؟ تو زیادی حساسی!
    مینو نگاهش سمت سقف کشیده شد. سعی در خشک کردن تری چشمانش را داشت. نفسی گرفت. 
_ مگه اونجایی که اجاره کرده واسه زهرا چشه؟ خب منم که دو سه ماهه اونجام مشکلی ندارم! اصلا این آدم مشکوکه!
    آزاده لبهایش را محکم روی هم فشورد. چند نفس عمیق کشید.  
_ نچ!... زهرا دوساله اونجاس! بلاخره صاحب خونه، خونش و می خواد. مگه این بدبخت چکار کرده که تو بهش شک داری؟
       مینو به آرامی قدم درون هال نهاد و روی اولین مبل نشت. نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و دستانش را در هم گره کرد.
_ خب یه جایی همون حوالی اجاره می کرد! چرا بین من و زهرا فرق می ذاره ؟
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
#9
آزاده قری به گردن ش داد       
_ ببخشیدا تو و زهرا با هم می آید اینجا! بعدشم شاید اونجا جایی گیرش نیومده واسه همین اومده تو این محل
_ منم همین رو می‌گم! این محل، محل پولداراست! چرا دو سال پیش برای زهرا تو همچین محله ای خونه نگرفت؟ چرا حالا که منم نیاز به خونه دارم اومد تو این محل؟ واسه همین بهش شک دارم!
   باز آزاده در نقشش فرو رفت و این بار برای منحرف کردن ذهن مینو! 
_ خره! اینکه شک کردن نداره. خب دوست داره. فکر کن تو بشی جودی آبوت و اون بشه ... ببینم طرف مرده؟
_ یه بار یه زن و شوهر منو برای فرزند خوندگی انتخاب کردند اما همین سرپرستی که تو ازش حمایت می کنی نذاشت. گفت خودم همه جوره خرجش و میدم.
    آزاده که گویی کشف بزرگی کرده بشکنی در هوا زد و با خوشحالی گفت:  
_ آفرین. خودت جواب خودت رو دادی. وقتی گفته همه جوره خرج و مخارجش رو میدم یعنی همین دیگه. بی خودی تو نگرانی.
      نگاه آزاده خیره مینو بود. دوست نداشت او را سر به زیر و با اخمهایی در هم و متفکر ببیند. با کلافگی گفت: 
_ نگفتی؟ این سرپرستت کیه؟ زن یا مرد؟
    مینو لبخندی تلخ بر لبانش نشاند و گفت:
_ نمی‌دونم. سه ساله به هر دری زدم بفهمم کیه نشد. فقط می‌دونم یه مرد!
_ هه... پس بابا لنگ درازه. خاله هات چی؟ اونا نمی‌شناسندش؟
   مینو سرش را بالا آورد و به چشمان آزاده خیره شد.  
_ احساس می‌کنم می‌دونند.... اما!
    آزاده آب دهانش را به سختی قورت داد و چشمانش را ریز کرد
_ اما چی؟
    مینو نگاهش را به دیوار روبه رو دوخت و آرام لب زد
_ هر بار ازشون می‌پرسم یه نمی‌دونم سطحی می‌گند و حرف تو حرف می‌آرند.
   آزاده نفس راحتی کشید. مینو تکیه اش را به پشتی مبل داد و در همان حال نفس بلندی کشید. زمزمه وار گفت:
_ باید با خانوم غلامی حرف بزنم.
    از ساختمان خارج شدند و تا سر خبابان را در سکوت کنار هم قدم زدند. آزاده این رفتار منو را درک نمی‌کرد. در نظر او مینو زیاد از حد سخت می‌گرفت و گاهی به او حق میداد. مینو روز به روز بیشتر از قبل کنجکاو شناختن سرپرستش می‌شد. او سرسختانه دوست داشت این فرد مجهول زندگی اش را بشناسد. این میزان از کمک مالی او را درک نمی‌کرد. از زمانی که یاد دارد او همه جوره وی را از لحاظ مالی تامین کرده است ولی هیچ وقت حاضر به دیدار او نشده. این چه سرپرستی ست که یک بار هم با او ملاقات نداشته است؟ برای او رفتار فرد مجهول زندگی اش قابل درک نبود!
***
    خمیازه ای کشید و نگاهش را روی جمعیت حاضر در سالن چرخواند. زهرا باز به سمت آب خوری رفت و یه لیوان دیگر آب خورد. یواش یواش به مینو نزدیک شد و کنارش نشست. آرام و زیر لب گفت
_ وایی... چرا نوبتم نمی‌شه مثانم داره می ترکه!
مینو با لبخند به زهرا نگاه کرد.
_ فکر کنم یکی دو نفر جلوت باشند. می خوای بری دست شویی؟
_ نه... دیگه جا برا آب خوردن ندارم. دوباره بخوام مثانه پر کنم!
مینو با افکار شیطانی ای که از ذهنش گذشت خنده ای کرد و رو به زهرا گفت
_ اون تو رفتی مواظب باش. دستگاه سنو رو گذاشت رو شکمت خودت و خیس نکنی!
زهرا پشت چشمی نازک کرد و بی شعوری گفت.
    بالاخره اسم زهرا خوانده شد. تنهایی به اتاق رفت و مینو به انتظارش نشست. زهرا تا از اتاق خارج شد به سمت دستشویی رفت که این حرکتش خنده را بر لبهای مینو آورد. بیست دقیقه ای منتظر جواب بودند. زهرا کلافه به طرف خانم پشت میز رفت
_ ببخشید جواب سونوی من نیومد؟
_ به نام کی؟
    توی دلش خنده ای کرد و در ذهن گفت" آخ اخ ببخشید به نام خدا" اما نتوانست از نقش لبخندی که بر لب بود کم کند.
_  زهرا بابایی
   خانم نگاهی گذرا به برگه هایی که کنار دستش بود کرد  
_ نه هنوز نیومده بشین صدات می کنم.
    همون موقع زنگ بالای سرش به صدا در آمد. زن داخل اتاق شد و زهرا که حال صندلی اش توسط زن دیگری قرق شده بود کنار مینو ایستاد. بعداز چند دقیقه زن پشت میزش قرار گرفت. برگه ها را در دستش مرتب کرد و شروع به خواندن اسامی کرد و در آخر به زهرا رسید.
    ساختمان سنوگرافی خیلی گرم بود و آنها کمی عرق کرده بودند. پا به بیرون گذاشتند. ابرهای تیره به طور متراکم در آسمان دیده می شد. باد خنکی که در حال وزیدن بود باعث لرز آنها شد. زهرا سر در گریبان پالتویش برد و با صدای مرتعش رو به مینو گفت:
_ وایی سرده!
    مینو بینی اش را بالا کشید و خود را جمع کرد.
_ زیادم سرد نیستا! اون تو زیادی گرم بود.
    دست برای تاکسی بلند کردند و به سمت خانه حرکت کردند. در بین راه  از چیزهایی که دیده بودند گفتند و خندیدند. خنده های شاد و بی آلایش، از آن دو هم درد  یتیم، بلند بود و شادیشان به قدری خالص بود که با دیدنش هر کس به آنها نگاه می کرد به او هم سرایت می کرد. و با هر پیاده شدنشان و از این تاکسی به آن تاکسی شدنشان غم جای نداشت خنده بود و خنده. بوی کباب سر کوچه به آنها یاد آور شد وقت ناهار است و دل هر دو تازه به یاد قار و قور کردن افتاد. مینو روی به زهرا کرد
_ ظهر شد!
_ اوهوم. من که حال ناهار پختن ندارم.
مینو با لبخند به او نگریست و با سر به کبابی اشاره کرد
_ مهمون من
   خوش و خرم پای درن کبابی گذاشتند. و چقدر طعم کباب به آنها مزه کرد. بوی ریحان تازه و طعم تند پیازی که با مشت زهرا و خنده های مینو له شد گرچه که قبلا چهار قاچ شده بود اما آنها به این ادا و اطوار ها خوش بودند. و هر چند لقمه ای که می خوردند چند قورت دوغ پایین می فرستاند و زهرا یاد آور می شد" آروغش واجب است." وقتی آن دو با هم بودند خنده از روی لبانشان پاک نمی شد. آن دو، دو یار، دو همدم یا شاید گفت از خواهر به هم نزدیک تر بودند. با هم بزرگ شده بودند. دو روح بودند در یک قالب. همه بچه های پرورشگاه این را می دانستند. آنها با هم، غم و شادی را تجربه کرده بودند. به قدری بهم وابسته بودند که حامی مینو پذیرفت کمک مالی زهرا شود. برای همین بود که برای زهرا که دوسالی از مینو بزرگتر بود خانه اجاره کرده بود. غم و ناراحتی هم را نمی توانستند ببینند. مگر آنها غیر از هم، کس دیگری را هم داشتند؟ در دوسال جدایی زهرا از مینو چقدر به آنها سخت گذشته بود با آنکه از هر فرصتی برای دیدن هم استفاده می کردند. و چقدر خوش بودند از این با هم بودن. اما، امان از روزگاری که هیچش معلوم نیست و هیچ کس خبر از فردایش ندارد!
***
     آزاده عصبانی به فرد پشت خط گفت
_ وقاهتم حدی داره! من چند بار باید بهتون بگم من این کار رو نمی کنم.
_ خانم لطفی! من از حرفم بر نمی گردم یا خسارت کامل یا اون چیزی که ازتون خواستم!
_ آخه آقای محترم! شما دارید زور می گید
_ باشه! فردا من خسارتم و تمام و کمال می خوام
    آزاده بغض کرده بود. تو بد مخمصه ای گرفتار شده بود. نه راه پس داشت و نه راه پیش. باید تصمیم می گرفت بین بد و بدتر. چندین و چند بار بر خود لعنت فرستاد. اگر ان روز حواسش را جمع می کرد این اتفاق نمی افتاد. حال باید چه می کرد؟ با صدایی که هر لحظه لرزان تر می شد گفت
_ یه فرصت بهم بدید فکرام و بکنم
پسر خنده ای از سر پیروزی کرد.
_ این شد یه چیزی. تا فردا بهتون وقت می دم. امید وارم دست پر باشید.
و آزاده در جواب خواسته غیر معقول او سکوت کرد.
_ خب خانم لطفی! به امید دیدار
    تلفن را قطع کرد. ای کاش زورش می رسید و خفه اش می کرد آن مردک دیلاق را.
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
#10
فکرش به شدت مشغول بود. از یک طرف مینو قرار داشت و از طرف دیگر خسارت چند میلیونی! اگر پدرش بویی از این ماجرا می برد حتما موهایش را دانه به دانه می کند. بارها به خاطر این حواس پرتی اش، او را مؤاخذه کرده بود. باید چه می کرد؟ درست فردای آن روز نحس تصادف بود که پسر تماس گرفت. با او طی کرد اگر می خواهد در گرفتن خسارت به او تخفیف بدهد باید کاری کند تا با مینو ملاقاتی داشته باشد! و هر بار این اتفاق نیافتاد. و حال پسر صبرش لبریز شده. زمانی که به او داده بود به پایان رسیده. این بار پسر از کل خسارتش می گذشت اگر فقط یک قرار ملاقات خصوصی با مینو را فراهم کند. می ترسید. آزاده از این پسر می ترسید. می ترسید بلایی سر مینو بیاورد. از طرفی هم به خود دلداری می داد! خدا را چه دیده ای شاید باعث وصلت خیر شود. بالاخره مینو توی زندگی اش آسایش نداشته شاید خدا می خواهد اینگونه او را به سمت آسایش ببرد.
***
مینو و زهرا در مطب دکتر نشسته بودند. با آنکه سراسر وجود مینو را استرس فرا گرفته بود با این حال سعی بر کم کردن استرس زهرا می کرد. با خواندن اسمش هر دو وارد مطب شدند. زهرا با دستانی لرزان جواب سنو گرافی را روی میز پزشک گذاشت. پزشک با دیدن جواب گفت
_ خب خدا رو شکر  چیزی نشون نداده.
هر دو نفس راحتی کشیدند.
دکتر عینک قاب مشکی اش را روی بینی اش جا به جا کرد
_ برو رو تخت بخواب تا معاینت کنم.
زهرا به طرف تخت رفت. کفشهایش را از پایش بیرون آورد و روی تخت دراز کشید . دکتر بلند شد پر کتش را صاف کرد و به طرف تخت رفت. دستش را روی شکم زهرا گذاشت و فشار داد. بعد از چند بار تکرار همین کار و هر بار پرسش " اینجا درد می آد؟ اینجا چی؟ " بالاخره دست کشید و به میزش برگشت. دفتر چه بیمه را پیش کشید و آن را گشود.
_ سندروم روده داری! یه سری رژیم بهت میدم باید رعایت کنی. این دارو ها رو هم واست می نویسم. آب زیاد بخور. یوگا هم می‌تونه بهت کمک کنه...
فصل دوم
    زنگ را به صدا در آورد و روبه روی دوربین آیفن ایستاد. کمی بعد در با صدای تیکی باز شد. آن را هل داد و وارد شد. با بستن در پشت سرش نگاهی به سمت آسانسور کرد و پوفی کشید. به طرف پله راهش را کج کرد و به آرامی از آن بالا رفت. با رسیدنش به طبقه مورد نظر شادی را دید که لای در واحد شان ایستاده و منتظر ورود اوست. به سمتش گام برداشت و با لبخند سلامی گفت. شادی جوابش را داد و حال که او روبه رویش قرار گرفته بود کنار رفت تا داخل شود. مینو در حین وارد شدن گفت
_ باز که این آسانسور خرابه!
شادی لبخندی بر لب نشاند و گفت
_ اگه خراب نباشه باید شک کرد!
کفش هایش را از پا خارج کرد و در جاکفشی قرار داد. صاف ایستاد و کنجکاو نگاهی به اطراف چرخاند! 
_ چرا خونه ساکته؟ پس بقیه کجاند؟
 شادی دستش را به کمر مینو گذاشت و ملایم او را به داخل هل داد
_ بیرونند. تا ما یه چایی بخوریم اونام یواش یواش پیداشون می شه. 
مینو روی مبل نشست و خیره در چشمان شادی
_ عجب! مهمون دعوت می کنند و خودشون میرند بیرون!
_ شبنم کلاسه. بابا تو دفترشه و مامان هم رفته خاله مهشید و بیاره
_ خاله مهشید! 
_ اوهوم. عمو آرش سفر کاری رفته. خاله هم با آرمان آتش پاره و اون فسقل خانوم سختشه بیاد. مامان رفته بیارتش.
    شادی به طرف آشپز خانه رفت و در دو فنجان کرم رنگ با حاشیه زرشکی چایی ریخت و قندان بلورین را با نقل تازه زعفرانی و پولکی پر کرد. قندان را کنار فنجان ها قرار داد. سینی سیلور را به دست گرفت و به طرف هال رفت. با قرار دادن سینی روی عسلی روی مبل تکی رو به روی مینو نشست. مینو نگاهی به نقلها کرد
_ هووم! چه کرده شادی خانوم!
   دانه ای نقل زعفرانی با عطر گلاب را درون دهان گذاشت. به آرامی مکید تا دیر تر تمام شود و از عطر زعفران و گلاب لذت ببرد. فنجان را برداشت و به دهان نزدیک کرد جرعه ای از چای را نوشید و با لبخند به شادی نگریست. دخترک چهارده ساله ای که رنگ مشکی موهای حالت دارش به زیبایی شب و گردی صورتش همچون ماه شب چهارده می درخشید. و دماغ کوفته ایَش چه دلنشین در آن صورت جای خوش کرده بود. و لبانی باریک و صورتی. قطعا دختر زیبایست. 
_ امسال کلاس چندم میری؟
_ هشتم.
صدای باز شدن در و بعد از آن صدای خسته شبنم باعث شد نگاهشان به آن سمت کشیده شود.
_ اَه! آسایش نداریم. تا مدرسه هست مدرسه، وقتی ام نیست کوفت و مرگ و زهر مار! به کی بگم من نمی خوام خطم خوب باشه. مگه همین خرچنگ قورباغه ای که می نویسم چشه. اصل اینه که بتونی بنویسی.
در همان حین نگاه شبنم به مینو افتاده
 _ سلام بر سلطان قلبم. چشم ما روشن.
مینو در جوابش با لبخند سلامی گفت و شبنم رو به شادی اضافه کرد
 _ قربون آبجی خوشگله خودم. یه چایی دیشلمه... لدفا!
    با همان لباس ها خودش را روی مبل انداخت و کیفش را کنارش رها کرد. شادی و مینو به دماغشان چین انداختند. شادی با صدای تو دماغی کرده گفت.
_  پوف. برو جورابات و در آر حالم بهم خورد!
    شبنم بالاجبار بلند شد
_ خو دِ لا مذهب خسم! ... خسته شدم از این ولگردیا/ که خوشیامم از دماغم هی در میاد
همانطور که به طرف اتاقش می رفت گفت
_ تا لباسامو عوض می کنم، چایی بریز تا یخ کنه... دلخوشی به کام ته سیـ ـگارت/ چایی نیمه پرت و مادر بیمارت
   شادی نگاهی به قامت خسته خواهر کوچکترش کرد. صورت برگرداند و چشم در چشم مینو شد هر دو از یاد آوری حرکات شبنم لبخندی بر لب راندند. شادی سرش را به طرفین تکان داد و به طرف آشپز خانه رفت. فنجانی برای خواهرش آماده کرد و به هال برگشت. کنار مینو نشست 
_ شبا از استرس خوابم نمی بره!
    مینو نگاه پرسش گرش را به شادی داد
_ چرا؟
_ سه روز دیگه مدرسا باز می شه از حالا استرس دارم.
  صدای شبنم با حرص از اتاقش بلند شد
_ خو دِ منم همین و می‌گم. بازم تو مثل من کلاس خط زورکی نداری. من بدبخت چی بگم تا میام از شر این یکی خلاص شم دچار اون یکی ام!
    مینو لبخندی بر لب نشاند و شادی جدی کمی صدایش را بلند کرد تا راحت تر به گوش شبنم برسد. 
_ خانم خانما شما که از کلاس تابستونی بدت میاد! دُرست یاد بگیر که نخوای دو سال درگیرش باشی!
شبنم هم صدایش را بلند کرد و در حالی که از اتاقش خارج می شد گفت:
_ خو دردم اینه، کسی من و نمی فهمه! بابا... من از خط متنفرم!  من اگه ده سال پشت سر هم کلاس خط برم باز اینم... همینی که می بینید. به چه زبون باید گفت أنا... خط... ندوست.
    شادی اخمهایش را در هم کشید و با لج گفت
_  چرا به من می گی؟ به مامان و بابا بگو.
_ بچه ها بس کنید دیگه. مثلا مهمونما! یکم مراعات منم بکنید بد نیست.
با صدای یا الله گفتن شهاب مینو مقنعه اش را درست کرد و بفرمایید گفت. شهاب کفشهایش را درون جا کفشی گذاشت و با سلام بلندی که داد وارد هال شد. بچه ها هم با خوش رویی جوابش را دادند. شهاب با لبخند همیشه گی اش بچه ها را از زیر نگاهش گذراند. رو به مینو ایستاد.  مینو مثل همیشه تیپش ساده بود و این تیپ باعث خجالتی نشان دادنش می شد. یک مانتوی مشکی تقریبا گشاد با مقنعه ای سورمه ای و شلواری جین آبی تیره. 
_ خوش اومدید مینو خانم.
   مینو مچکرمی گفت و شهاب نگاهش را از شادی که روی مبل نشسته بود و خودش را طرف او چرخ داده بود رد کرد و روی شبنم که کنار شادی ایستاده بود متوقف کرد. ادامه داد.  
_ باز چه آتیشی سوزوندید؟
    شادی پیش دستی کرد
_ بحث غر زدنای همیشه گی شبنم خانومه!
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 136 6,072 11 ساعت قبل
آخرین ارسال: دخترعلی
Wink پایان تابستان| حبیب آذرگشسب کاربر انجمن ایران رمان حبیب آذرگشسب 2 38 ۲۸-۰۲-۹۸، ۰۹:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: حبیب آذرگشسب
  فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 70 4,118 ۲۶-۰۲-۹۸، ۰۲:۱۳ ق.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  در عشق زنده باش | محمد رضا عباس زاده کاربر انجمن ایران رمان * م .عباس زاده* 81 9,199 ۰۶-۰۲-۹۸، ۱۱:۱۶ ق.ظ
آخرین ارسال: * م .عباس زاده*
  رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان میلا 18 305 ۲۲-۰۱-۹۸، ۱۲:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  نبرد عشق | کار گروهی کاربران انجمن ایران رمان helia_L 1 51 ۲۵-۱۲-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤ دخترعلی 5 316 ۱۶-۱۱-۹۷، ۰۴:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان اسماء کرمی پور 105 5,924 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 45 4,801 ۰۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان مثل همیشه تنها | Saharnl.ir کاربر انجمن Saharnl.ir 2 211 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۳:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Saharnl.ir

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
68 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۳-۰۲-۹۸, ۱۱:۴۳ ق.ظ)، sadaf (۳۱-۰۲-۹۸, ۰۱:۳۸ ب.ظ)، ققنوس (۲۵-۰۷-۹۷, ۰۵:۱۵ ب.ظ)، rmina (۲۹-۰۲-۹۸, ۰۷:۵۱ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۵-۰۲-۹۸, ۰۳:۳۲ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۰۳-۰۱-۹۷, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، Kourd74 (۲۴-۰۸-۹۷, ۱۲:۳۳ ق.ظ)، الی نجفی (۱۸-۰۱-۹۷, ۰۱:۵۸ ق.ظ)، Shahriy (۲۳-۰۱-۹۸, ۰۸:۳۷ ب.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۸:۰۸ ب.ظ)، hananee (۲۵-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، sadeg1378 (۰۳-۰۲-۹۸, ۱۰:۲۳ ق.ظ)، اسمانی ها (۲۴-۰۲-۹۷, ۱۱:۴۱ ق.ظ)، behnoush (۲۵-۰۲-۹۸, ۰۷:۵۴ ب.ظ)، Juli (۲۵-۰۲-۹۷, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، دخترعلی (دیروز, ۰۵:۳۴ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۲۸-۰۳-۹۷, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، meh3 (۲۹-۰۱-۹۸, ۰۸:۳۱ ق.ظ)، ژوان (۱۱-۰۲-۹۸, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، yas.kh (۲۰-۰۲-۹۸, ۰۲:۱۷ ب.ظ)، maryamalikhani (۰۸-۰۱-۹۷, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، هاموس (۱۶-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، بهار نارنج (۱۸-۰۱-۹۷, ۰۱:۴۳ ب.ظ)، ferdows.sh (۱۰-۰۲-۹۷, ۰۲:۰۹ ق.ظ)، دختر ستاره (۰۲-۰۲-۹۷, ۰۷:۳۱ ب.ظ)، دهقانی (امروز, ۰۸:۰۲ ق.ظ)، Negar123 (۱۱-۰۸-۹۷, ۰۱:۰۱ ب.ظ)، Ehsani (۱۹-۰۴-۹۷, ۰۵:۵۰ ق.ظ)، نیـایــش (۲۹-۰۱-۹۸, ۱۰:۴۱ ب.ظ)، saharnik (۲۹-۰۳-۹۷, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، صحرا 1374 (۲۸-۰۶-۹۷, ۱۱:۱۸ ق.ظ)، mariamaria (۰۵-۰۶-۹۷, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، Banoo59 (۲۹-۰۲-۹۸, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، rahel mohammadi (۲۰-۰۶-۹۷, ۰۹:۱۰ ق.ظ)، Mahan (۱۸-۰۶-۹۷, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، Saharnl.ir (۰۹-۰۷-۹۷, ۰۳:۴۷ ب.ظ)، minaa (۲۲-۱۲-۹۷, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، درخت نخل (۱۶-۰۸-۹۷, ۰۱:۳۹ ب.ظ)، flower (۲۱-۰۲-۹۸, ۱۰:۳۷ ق.ظ)، Ben1234 (۱۶-۱۱-۹۷, ۰۱:۰۶ ق.ظ)، Shaghayegh201 (۲۵-۰۲-۹۸, ۱۰:۲۵ ق.ظ)، کیمیای سعادت (۳۰-۱۱-۹۷, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، بهار شایگان فرد (۱۹-۰۹-۹۷, ۰۵:۰۶ ب.ظ)، Kiyana24 (۲۸-۱۰-۹۷, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، mani67 (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، fahemehr65 (۲۸-۰۱-۹۸, ۱۰:۳۷ ق.ظ)، ۹۸۸۲۶۲۵ (امروز, ۰۹:۲۸ ق.ظ)، Khatereh 000 (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، Zhra (۰۷-۰۲-۹۸, ۰۱:۳۳ ب.ظ)، 09154430116 (۲۵-۰۱-۹۸, ۱۰:۱۳ ق.ظ)، کریسی (۲۲-۰۱-۹۸, ۱۲:۳۸ ب.ظ)، setarehsoheiil (۲۴-۱۱-۹۷, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، Saram (۲۷-۰۱-۹۸, ۰۲:۵۹ ق.ظ)، سدیانیا (۱۱-۰۱-۹۸, ۱۲:۵۸ ب.ظ)، محدثه طور (۲۰-۰۱-۹۸, ۰۵:۴۷ ب.ظ)، mahsa1234567 (۱۴-۰۱-۹۸, ۰۶:۳۵ ق.ظ)، Nil1378 (۱۸-۰۱-۹۸, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، ۴۶۹۰۱۵۱۹۰۳ (۳۰-۰۱-۹۸, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، سلوین یاز (۲۷-۰۱-۹۸, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، هرمینه (۰۳-۰۲-۹۸, ۰۶:۱۵ ق.ظ)، پروان (۰۹-۰۲-۹۸, ۰۱:۳۹ ق.ظ)، helen_po (۰۹-۰۲-۹۸, ۰۷:۳۸ ق.ظ)، erfen (۱۵-۰۲-۹۸, ۰۱:۳۲ ق.ظ)، shimavtn (۱۷-۰۲-۹۸, ۰۴:۰۶ ب.ظ)، مانی جون (۱۹-۰۲-۹۸, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، زمستان (امروز, ۰۳:۱۸ ق.ظ)، حبیب آذرگشسب (۲۷-۰۲-۹۸, ۱۱:۱۰ ب.ظ)، Neda79 (۰۱-۰۳-۹۸, ۰۱:۳۲ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان