امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
#51
ساعت هشت شب بود حامد و سعید و محمد حسن هر سه وارد کوچه شدند آقای رضایی با دیدنشان پیش رفت، در سلام دادن پیشی گرفت جوابش را دادند رو به سعید کرد
_ پسرم من از روت شرمنده ام ندونسته کاری کردم که الان پشیمونم ببخشید
سعید شرمنده از ادب مرد روبه رویش شد همچنین ناراحت از اینکه مردی به سن و سال او به خود بشکند و عذر خواهی کند
_ آقای رضایی این چه حرفیه من از شما ناراحت نیستم اون کسی که باید معذرت بخواد کس دیگه ایه
_ به هر حال پسرم من واقعا ناراحت شدم حلال کن
سعید آقای رضایی را در آغوش گرفت تا از بخشش اش به او اطمینان دهد
مردانگی به غرور نیست مردانگی به داشتن ریش و سبیل نیست مردانگی مرد عمل می خواهد مگر نه اینکه آقای رضایی نمونه ای از یک مرد است مگر نه اینکه منم ندارد مرامش اجازه این کار را نمی دهد
معرفت در گرانیست به هرکس ندهندش
پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش
هر سه کنار هم در پارک نشسته بودند چه برنامه ها که برای محرم نریخته بودند و چه کارهایی که می خواستند انجام دهند حال با اوضاع پیش آمده سنگشان به در بسته خورد حال باید چه می کردند؟ حامد فکری به سرش زد
_ میگم چطوره یه هیئت واسه خودمون تشکیل بدیم؟
سعید نگاه عاقل اندر سفیه ی به او انداخت
_ یه هیئت سه نفره!
_ منظورم اینه که جوونا باشن فقط مال جوونا باشه
محمد حسن لبخندی زد
_ فکر خوبیه
سعید کج خندی زد
_ خدا به دوتاییتون عقل بده حالا گیریم که باشه کجا باشه؟ تو جا و مکان داری؟
محمد حسن که گویی فکری بکر به ذهنش خطور کرده بشکنی زد
_ تو بسیج، بهترین جا
سعید لب پایینی اش را رو به بیرون خم کرد و ادای محمد حسن را در آورد.
_ بسیج! گمشو بابا جا قحطه؟ یه میلیاردم بدی حاضر نیستم پا اونجا بذارم
حامد کمی فکر کرد
_ غیر از بسیج جای دیگه سراغ داری؟
سعید بی درنگ جواب داد
_ اگه فکر کنی جا پیدا میشه
محمد حسن کمی دلخوری چاشنی لحنش کرد
_ چرا انقدر با بسیج زدی؟
_ اَیی یه مشت آدم ریشی چندشِ آدم فروش
محمد حسن یک تای ابرویش را بالا برد و خیره سعید شد حامد از جو به وجود آمده خنده اش گرفته بود و سعی در کننرلش داشت سعید نگاهش در نگاه محمد حسن قفل شد چشمش به ریشش افتاد و اینکه رفیق شفیقش هم عضو همان بسیج است آب دهانش را قورت داد
_ خب یه عده گول خورده هم توشون هست که شست و شوی مغزی داده شدن
محمد حسن سری به تاسف تکان سعید از روی نیمکت بلند شد و پشت لباسش را تکاند محمد حسن سریع بر کول سعیید سوار شد سعید روبه جلو خم شد و کمی سکندری خورد
_ هووی چکار می کنی؟
_ مجازاتت اینه که کولی بدی
_ بیا گمشو پایین
_ تا کولی ندی نه
حامد دلش را گرفته بود و به آن دو می خندید سعید و محمد حسن کل کلشان همراه با خنده بود و آخر محمد حسن پیروز شد از سعید کولی گرفت
باد زوزه کشان کوچه ها را می کاوید و خود را محکم به در و پنجره می کوبید صدای رقص پرچم ها نشان قدرت باد بود
بنری که به دیوار کوچه بسیج نصب بود یک طرفش کنده شد و همچون شلاق ضربه میزد آقای حسینی که در کوچه بود رو سمت داخل بسیج کرد
_ هادی، هادی طناب بیار بنر داره کنده می شه
از آنجایی که مکان مناسب پیدا نشد سعید هم با بسیج موافقت کرد حامد و سعید هر دو عضو بسیج شدند هیئت به اتفاق آرا به نام جوانان بی هاشم نامگذاری شد تمام افرادی که با صدای حامد آشنا بودند از او خواستند مداحشان شود در صورتی که حامد مخالف بود او حتی یکبارهم مداحی نکرده بود فقط گه گاهی برای دل خود دشتی خوانده بود وقتی با اصرار بچه ها مواجه شد سر تسلیم فرود آورد و سعی کرد در این یک روز باقی مانده بتواند از طریق گوش دادن کمی خود را تمرین دهد
هادی و محمدحسن مشغول بستن بنر شدند سعید هم به کمک شاهد و چند تن از بچه های دیگر سقف حیاط را با برزنت پوشاندند بعد از اتمام کار از نرده بام پایین آمد چشمش به کارت بسیج درون جیبش افتاد با خود زمزمه کرد
عه عه عه عجب غلطی کردما آخه من و چه به بسیج! رضا شاه روم به دیوار منم بسیجی شدم وای اگه به گوش رضا پهلوی برسه یکی از طرفداراش بسیجی شده! اَصَن بذار محرم تموم بشه حاجی حاجی مکه اگه کلامم بیفته اینجا نمیام بردارم
شب فرا رسید با تنی خسته راهی خانه هایشان شدند سعیدهمچنان با خود درگیر بود هرگز در باورش نمی گنجید که به خاطر لج بازی با فرهمند عضو سازمانی شود که خود با آنها مخالف است و در کارهای شان هم کمک حالشان شود
***
با زدن کلید اصلی تمامی لامپها به یکباره روشن و صدای صلوات در فضا طنین انداز شد. با دستمال کاغذی به پیشانیش کشید و عرقش را زدود دستان یخ کرده اش هنوز می لرزید محمد حسن استکان آب جوشه نبات را به دستش داد حامد استکان را گرفت و مشغول همزدن شد تا نبات هایش آب شود بعد از آب شدن با چند قلوپ بزرگ استکان را خالی کرد نیاز مبرم به این آبجوشه داشت، احساس میکرد فشار ش پایین است. ۲ ساعت پیش وقتی شروع مراسم بود هنگامی که میکروفون را دست گرفت و نگاهش به جمعیت روبه رو افتاد با آنکه از ۱۵ نفر فراتر نمی رفت اما بد جور دست و پایش را گم کرد می خواست عقب بکشد و قبول نکند اما مهدی دست روی شانه اش گذاشت و به او اطمینان خاطر داد لرزش دستانش به صدایش هم سرایت کرده بود برای اولین بار خواندن جلوی جمع بسیار دشوار بود اما همراهی بچه ها باعث شد کمی اعتماد به نفس پیدا کند اگر چند تپق اول را نادیده بگیریم به همراه هول شدن، سر جمع بدک نبود.
بعد از اتمام جلسه حامد روبه آقای حسینی کرد
_ اگه می شه از فردا شب من نخونم یه مداح بیارید
آقای حسینی ابرو در هم کشید
_ برای چی؟
حامد دستی به لبان خشکیده اش کشید
_ من اینکاره نیستم، بلد نیستم
آقای حسینی دست بر پشت حامد گذاشت
_ مگه همه از اول بلد بودند؟ نه، از یه جایی شروع کردند، اتفاقا من امشب با صدات حال کردم حتی لهجه ات باعث سوز صدات شده بود فرودت خوب بود حالا یکم اوجت ایراد داشت که اونم با تمرین درست میشه یکم هول کرده بودی ولی کارت درسته
_ شما لطف دارید اما تا مرز سکته رفتم همش حس این و داشتم که الان خراب می کنم انشاءالله یه مداح واقعی بیارید
اخمهای آقای حسینی در هم گره خورد
_ به این زودی تسلیم شدی؟
حامد سر به زیر انداخت
_ بحث تسلیم شدن نیست من نمی تونم
_ هر طور راحتی ولی الان مداح سخت گیر میاد حالا تو برا فردا شب تمرین بکن تا ببینیم خدا چی می خواد
حامد تشکر کرد ولی برای فردا شب نگران بود‌. ای کاش از اول قبول نکرده بود تو بد هچلی افتاده بود. کلید انداخت و وارد خانه شد مادر زودتر از او آمده بود با شنیدن صدای در، با شادی به سمت پسرش رفت حامد با دیدن مادر سلام داد
_ سلام میوه دلم، انقدر تو مسجد برات دعا کردم نمیدونی چقدر خوشحالم به بابات زنگ زدم گفتم امشب حامد تو بسیج مداحی می کنه نمیدونی چقدر خوشحال شد گفت هرجور هست تا فردا کارش و تموم میکنه میاد خونه تا از فردا شب تو جلسه باشه صدات و بشنوه
حامد کتش را از تنش بیرون آورد و آویزادن کرد از اینکه پدرش می خواهد به خاطر او بیاید و او قصد دارد دیگر نخواند شرمگین شد آرام روی زمین نشست و به مخده تکیه داد رو به مادر کرد
_ شام خوردی؟
_ نه مادر تو مسجد شام دادند آوردم با هم بخوریم تنهایی از گلوم پایین نرفت من سفره میندازم تو برو دست و روت و بشورُ بیا
از جای برخواست دست و صورتش را شست و به آشپزخانه رفت سفره روی زمین پهن بود کنار سفره نشست مادر پارچ دوغ را آورد و نشست نگاهی به پسر رشیدش انداخت لاحول و ولایی خواند و سمتش فوت کرد. حامد از آشپز خانه نگاهی به اتاق آن طرف هال انداخت
_ فاطمه نیست؟
_ رفته خونه دوستش پریسا
_ چرا اونجا؟
مادر بشقاب حامد را پر کرد و اندک اضافه غذای نذری را برای خود گذاشت در ظرف نذری را طوری گذاشت تا پسر متوجه نشود
_ امروز پدر و مادرش رفتند کربلا چون فردا امتحان دارند گفت فاطمه بیاد اونجا تا با هم درس بخونند فردا بعد از امتحان میره خونه داداشش
حامد نگاهی به ظرف غذایش انداخت
_ چرا انقدر برام زیاد کشیدی!
تا مادر خواست مخالفت کند او سریع مقداری برنج در ظرف مادر ریخت مشغول خوردن شدند. بعد از اتمام شام به رخت خواب پناه برد، فکر لحظه ای رهایش نمی کرد از طرفی پدر و مادرش که از این موضوع خوشحالند و از طرف دیگر خودش که به زبان ساده کم آورده بود نمی دانست چه کند؟ گویی خواب بر چشمانش حرام شده بود. سپیده صبح سر زد نمازش را خواند نمی دانست چطور به پدر و مادرش بگوید که دیگر نمی خواهد بخواند بعد از نماز خواب میهمان چشمانش شد
_ حامد، حامدم دیرت نشه عزیزم
پلکهایش را به آرامی باز کرد سلامی داد و گفت
_ پنج دقیقه دیگه
دوباره چشم بست مادر که نمیدانست دردانه اش تا صبح بیدار بوده است گفت:
_ چقدر می خوای بخوابی پاشو دورت بگردم مامان، دیرت شد باید بری دم مغازه
بالاجبار نشست او فقط یک ساعت ونیم خوابیده بود. رخته خوابش را جمع کرد بعد از تعویض لباس برای خوردن صبحانه به آشپزخانه رفت سماور قل و چایی به راه بود، از شیر سماور کمی آب جوش ریخت و با نبات دهانش را باز کرد بعد سر سفره نشست. مادر کاسه استیل را جلوی پسر گذاشت و مقداری شیر درون آن ریخت.
_ صبح زود رفتم از جمشید آقا شیر محلی خریدم گفتم شیر بخوری گلوت گرم باشه شب بهتر بخونی
باز یاد شب افتاد استرس تمام وجودش را گرفت کاسه را بلند کرد و یک قلپ شیر خورد
_ آخ سوختم!
کاسه از دستش رها شد و مقداری شیر در سفره ریخت. مادر دستپاچه شد
_ خودت و سوزوندی؟ حواست کجاست؟ مگه ندیدی کاسه داغه؟
گلو و زبانش به شدت می سوخت برای آنکه از نگرانی مادر کم کند لب گشود
_ نگران نباش چیزی نیست
مادر بر فرق سر خود کوبید
_ خاک به سرم صدات گرفت! حالا شب چکار می کنی؟
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa
#52
نگرانی سر تا پای وجودش را گرفت حال چه کند؟ برای لحظه ای از ذهنش گذشت چه بهتر اینطور بهانه دارم برای نخواندن و پدر و مادرم هم از دستم ناراحت نمی شوند. بعد از صبحانه به سر کار رفت امید داشت کمی بعد حالش بهتر شود اما با گذشت سه ساعت همچنان صدایش گرفته بود با هر نفس کشیدن تاول هایی که در زبان و مری اش به وجود آمده بود را حس می کرد نا گزیر به آقای حسینی تماس گرفت و ماجرا را شرح داد عذر تقصیر کرد. با پیگیری آقای حسینی(مهدی) فامیل یکی از بچه ها ی بسیج برنامه دو شب را قبول کرد. با شنیدن این خبر خیال حامد راحت شد بعد از کار به خانه باز گشت پدرش آمده بود از دیدن پدر خوشحال شد. دور هم در هال نشسته بودند و چایی می نوشیدند، مادر با هیجان گفت
_ راستی بابات یه پیرهن سیاه واست خریده
حامد رو به پدر کرد
_ چرا زحمت کشیدید من که پیرهن سیاه دارم
پدر تکیه به مخده داد و قورتی از چایی خورد
_ اون پیرهنت رنگ و رو رفته است، مداحا همیشه تو چشمن
_ فعلا من که با این صدام نمی تونم بخونم
پدر دستی بر سر حامد کشید
_ جان پدر خوب می شه تا آخر که نمی مونه
حامد شرمگین سر به زیر انداخت. شب فرا رسید مادر به سمت مسجد رفت و حامد و پدرش به بسیج رفتند . چراغها خواموش شد و روضه ای زیبا خوانده شد بعد از روضه شروع به سینه زنی کردند
قافله سالار داره میاد خدا کنه برگرده
میگن علمدار داره میاد خدا کنه برگرده
صدای چندان زیبایی نداشت اما اعتماد به نفس بالایی داشت. حامد برای اولین بار با دقت به مداحی گوش سپرد به اینکه کجای کار فرود و کجای کار از فراز استفاده می کند، با خود فکر کرد که دیشب کجا مشکل داشتم و کجای کار را خراب کردم در بعضی موارد هم می دید که درست خوانده از دلش گذشت " کاش من می خوندم" یواش یواش اشک پشیمانی در چشمانش نشست با خود اندیشید فردا شب مال حضرت رقیه اس، نکند امام حسین از دستم ناراحت شده باشه ای کاش دودل نشده بودم، غمی بر دلش سنگینی کرد پشیمان شده بود هر جور هست باید صدایش را درست کند از خدا طلب بخشش کرد و از امام حسین یاری خواست عجیب دوست داشت فردا شب برای دردانه امام حسین بخواند
بعد از صبحانه بود داشت کفشهایش را به پا می کرد تا به مغازه رود مادر با استکانی دم کرده به نزدش رفت
_ بیا قربونت برم بیا پسرم این چار تخم رو بخور گلوت صاف شه.
نه نگفت مخالفت نکرد چون دوست داشت گلویش صاف شود چون تصمیم داشت امشب برای حضرت رقیه بخواند. تشکر کرد و استکان را از مادر گرفت بعد از خوردن دم کرده، مادر فلاکسی به دستش داد
_ بیا این و ببر هردفعه بریز بخور از همین چهار تخمه، صب کن صب کن برم برات یه کم شیر و نشاسه درست کردم بیارم بخوری بهتر شی. باز مادر با استکانی دیگر برگشت تشکر کرد و خورد با هر قلوپ خوردن در دل بسم الله و یا حسین گفت. سر کار هندزفری از گوشش جدا نبود و هر لحظه و ثانیه دل سپرده بود به مداحی های درمورد دختر ۳ ساله امام حسین بعد از رفتن مشتری آقای همت زاده لبخندی زد
_ ندیده بودم تو حین کار چیزی گوش بدی اونم با این وسواس
هندزفری از گوش بیرون آورد و تمامی ماجرا را برایش باز گو کرد آقای همت زاده لبخندی زد و او را تحسین کرد
_ واجب شد امشب منم بیام ببینم چند مرده حلاجی، بهتره برای شب هماهنگ کنی تا بدونند تو هم قصد خوندن داری
سریع اطاعت کرد رویش نشد به آقای حسینی زنگ بزند برای همین زحمت کار را گردن محمد حسن انداخت. باز هندزفری را در گوشش گذاشت و مشغول گوش دادن شد آقای همت زاده یکی از هندزفری ها را از گوشش خارج کرد
_ پسر جان گوش دادن تنها کافی نیست خدا رو شکر گرفتگی صدات خوب شده بیا این سوییچ ماشینم اینم کلید انبار، تو انبار کسی نیست با خیال راحت می تونی صدات و بندازی پس سرت
حامد خندید و تشکر کرد سوییچ و کلید را گرفت. آقای همت زاده ادامه داد
_ اینکه میگی اوجت مشکل داشته مال اینه که صدات باز نشده اول تو ماشین بشین شیشه ها رو بکش بالا تا داخل ماشین گرم بشه خوب داد بزن مثل زن ها جیغ بزن چیز خواصی نگفتی هم ایراد نداره هی داد بزن تا صدات واشه وقتی کارت تموم شد عرق کردی و خیسی یه دفعه نیا پایین میچایی بدتر صدات میگیره آروم آروم خودت و خنک کن بعد بیا پایین برو تو انبار و با صدای بلند تمرین کن
چقدر خوب است انسان برای مشورت کردن آدم دانا و پخته ای را داشته باشد چقدر خوب است که آقای همت زاده را دارد حامد از مغازه خارج شد و اوستایش تماشایش کرد او حامد را دوست داشت با آنکه جوان ۲۲ ساله ای بود اما بیشتر از سنش می فهمید آرام بود و حرف شنوی داشت، دوست داشت پسری همچون او داشته باشد با خود می گفت" چی می شد دامادم می شد؟"
لبخند روی لب داشت اینبار بهتر بود توانسته بود بهتر باشد آری مشکل داشت زیاد هم داشت اما بهتر از قبل بود، با آنکه جمعیت دو برابرِ قبل بود اما توانسته بود کمتر هول کند. سعید لبخند به لب نزدیک شد
_ بابا تنگیو خیلی پیشترفت کردی صدات بهتر شده بود ببینم نکنه شیر داغ صدا رو بهتر میکنه؟
حامد لبخندی زد
_ آقای همت زاده کمکم کرد
_ مگه بلده؟
محمد حسن نزدیک شد
_ آفرین پیشرفت کردی بحثتون سر چی بود؟
حامد لب گشود
_ آقای همت زاده
پدر حامد نزدش رفت بچه ها با احترام سلام کردند و جواب شنیدند. پدر دستی بر شانه پسر گذاشت با لبخند تحسین آمیز گفت
_ آفرین ، من میرم خونه هر وقت کارت تموم شد بیا
با رفتن پدر حامد، سعید رو به حامد کرد
_ خب می گفتی
_ آقای همت زاده با برادرش مداح بودند چند سال پیش وقتی از یه مجلس روضه بر میگشتند تصادف می کنند، راننده آقای همت زاده بودند چیزیشون نمی شه اما برادرشون به رحمت خدا میره واسه همین دیگه نمیتونه بخونه همیشه یاد اون روز می افته و خاطرش مکدر میشه ولی آقای همت زاده قول داده بهم خم و چم کار رو یاد بده
محمد حسن: چقدر خوب
مهدی نزدیکشان شد
_ آفرین حامد خیلی پیشترف داشتی
سعید با مشت بر بازوی آقای حسینی زد
_ چطوری بازنده؟
مهدی لبخند زد و جای مشت را ماساژ داد
_ گردن ما از مو باریکتر
سعید با آنکه چهار سالی از مهدی کوچکتر بود ولی رودروایسی را کنار گذاشت و سریع روی دوشش پرید
_ قرارمون ۳ دور بود
حامد متحیر گفت:
_ چی شده؟ قرار چی؟
محمد حسن میان خنده لب گشود
_ شرط سر اینکه تو برمیگردی یا جا میزنی
مهدی به سعید گفت
_ بزار مردم برند بعد، حد اقل این اندک آبرومون نره
سعیید پایین پرید
_ باشه دلم برات سوخت ولی فکر نکن بی خیال می شم فقط تا رفتن آخرین نفر
با رفتن جمعیت سعید ۳ دور کولیش را گرفت موقع باز گشت به خانه حامد گفت
_ سعید تو که از این بابا خیلی لجت می گرفت می گفتی خود فروخته حالا چی شد انقدر جیک تو جیک شدی کولی ازش میگیری؟
سعید سرش را خاراند
_ خب باهاش برخورد کردم دیدم اونقدراهم بد نیست
محمد حسن بین صحبت آن دو آمد
_ شب اول وقتی رفتی سعید رفت پیش مهدی و گفت: از اینکه گذاشتی حامد بخونه ممنونم تنگیو مهدی هم کم نیاوُرد گفت: سرت مرسی کاری نکردیم خلاصه هرچی سعید چرت پروند اونم چرت جواب داد شوخی شوخی شدند دوست و کار به جایی رسید که سرت شرط بستند و دیگه بقیه اش و که دیدی
سعید کمی خجل زده گفت
_ خب قبول دارم کمی زود قضاوتش کردم بچه باحالیه به قول معروف پایه اس، آخه این یقه بسته اش با اون ریشاش آدم و گول میزنه انگاری که ...
محمد حسن سریع با دست جلوی دهان سعید را گرفت و به همراه حامد همزمان گفتند " آره آره فهمیدیم"
سعید تقلا کرد با همان دهان بسته زَهرش را ریخت. خنده شان گرفته بود به بد دهانی سعید عادت داشتند، با برداشتن دست از دهان سعید پس گردن ی را از طرفش نوش جان کرد، با خنده به سر و کله هم زدند ُ خندیدند مثل همیشه با دورهمیشان شاد بودند
از بچه گی با هم دوست بودند سعید بزرگتر بود و ۲۴ سال داشت محمد حسن ۲۳ و حامد کوچکتر آنها بود
۲۲ سال داشت. به ظاهر تفاوت داشتند هر کس آنها را میدید متحیر این دوستی می شد اما در باطن یک دل بودند همدیگر را می فهمیدند مگر نه اینکه چندین سال بود که با هم دوست بودند و از اخلاق هم آگاه
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa
#53
هفدهم آذر ماه بود سردی هوا پوست را می سوزاند گویی زمستان زود تر از موعد آمده بود. سعید از میوه فروشی خارج شد کلاه کافشنش را روی سر انداخت نگاهی به آسمان کرد ابر یک دست آسمان را پوشانده بود سرماریزه می آمد چراغ مغازه ها و خیابان ها روشن شده بود صدای اذان مغرب از رادیوی مغازه میوه فروشی شنیده شد. نگاهش به مردم افتاد که در خود مچاله شده بودند و با گامهای بلند سعی در زود رسیدن به مقصد را داشتند دست در جیب فرو برد او هم با گامهای بلند راه افتاد تا زودتر به خانه برسد. کلید انداخت داخل شد حیاط کوچک را طی کرد وارد هال شد به مادر و خواهرش سلام داد و جواب شنید
_ ویی چه سرده!
میوه ها را لب اپن گذاشت و کنار بخاری ایستاد دستانش را به بخاری نزدیک کرد تا گرم شود. اعظم خانم از آشپزخانه روبه سعید کرد
_ مادر قربونت بشه، امشبه را مواظب زبونت باش
سعید کمی از بخاری فاصله گرفت
_ مادرِ من باز شروع کردی؟
_ چکار کنم مامان؟ زن عموت و که میشناسی؟ می ترسم
سعید نگاهش خیره چوب لباسی بالای جا کفشی شد
_ هر بار این عمو و زن عمو خواستند بیان خونه ما ، ما یه عصاب خوردی داریم
مادر کلافه به اپن نزدیک شد و از همان آشپزخانه عاجزانه خیره سعید شد
_ خب چیکار کنم؟ هر بار اومدن تو یه چیزی پروندی که تا چند ماه بعدش زن عموت گله کنه و هی اینجا اونجا بشینه حرفمون و بزنه
_ همه فامیل دارن مام فامیل داریم به قرآن ! سری پیش به اسب شاه گفتیم یابو، اصن من میرم بیرون که نباشم کمیل که بیاد بسه دیگه
سعید به سمت حیاط گام برداشت اعظم آرام پشت دستش زد و زمزمه کرد" یا امیرالمومنین" به سمت سعید پا تند کرد
_ سعید جان مامان گند نزن تو اعصابم مگه چی گفتم؟ اصن تو هرچی میخوای بگو فقط نرو اندفعه عموت و ننداز به جونمون
سعید دستی به موهای واکس زده اش کشد
_ ما اصن این عمو رو نخوایم ببینیم کی و باید ببینیم؟
_ عه وا مرد به این خوبی مگه چشه؟ حالا زنش یکم زود رنجه چه ربطی به عموت داره بلاخره از بعد فوت بابات بزرگترته باید احترامش کنی
_ بزرگتر ما شمایی
_ چقدرم که داری احترام میزاری به حرفم
سعید برگشت و کنار بخاری روی زمین نشست
_ خوب شد؟ باشه بابا سعی می کنم بچه خوبی باشم
اعظم کمی خیالش راحت شد ولی باز دلشوره داشت مریم که شاهد گفت و گوی مادر و برادش بود چشمش آب نمی خورد امشب به خوبی طی شود! صدای زنگ خبر از آمدن مهمان ها داد اعظم ایفون را جواب داد رو به دخترش کرد
_ زنگ بزن به کمیل بگو زودتر بیاد زشته
همان طور که چادر را روی سرش می انداخت رو به سعید کرد
_ پس چرا وایسادی؟ برو به استقبالشون، زشته
مریم گوشی اش را دست گرفت تا به کمیل زنگ زند سعید دمپایی نیکتای لا انگشتی آبی رنگ را به پا کرد و به طرف درب حیاط پا تند کرد. کمی از آمدن مهمانها گذشته بود که کمیل هم به جمع شان اضافه شد. سفره با سلیقه پهن شد بوی برنج عنبر بو و زعفران دم کرده فضا را عطر آگین و اشتها را دو برابر کرده بود خورشت فسنجان با گوشت کبک خیلی محشر شده بود بعد از اتمام شام فرامرز دستی به سبیل کم پشتش کشید
_ زن داداش دستت درد نکنه مثل همیشه دستپ پختت حرف نداره
اعظم دیس را نزدیکشان کرد
_ بکشید تو رو خدا، تعارف نکنید، سودابه جون بکش چیزی نخوردی که
سودابه با دستمال دهانش را پاک کرد
_ دست درد نکنه اعظم جون خیلی خوردم مثل همیشه خوشمزه بود
سفره جمع شد و میوه برای پذیرایی گرداننده شد فرامرز با کمیل گرم صحبت بود سودابه از چند و چون جهیزیه مریم وَ مارکهایی که خریده بود می پرسید اختلاط ها تمام شد و کمی سکوت فضا را پر کرد اعظم دستی به چادرش کشید
_ بفرمایید تو رو خدا میوه میل کنید، مریم جان چایی بیار
مریم از جای بلند شد تا چایی بیاورد فرامرز نگاهی به سعید انداخت
_ خب چکارا می کنی عمو؟
_ مثل همیشه می پلکیم
_ کار و بار می چرخه خدا رو شکر
سعید بسیار سعی می کرد در انتخاب تک به تک کلمات دقیق باشد تا زیر قولی که به مادر داده نزند
_ الحمدالله بد نیست
سودابه تکه ای سیب با نک کارد به سمت فرامرز گرفت فرامرز تکه سیب را از نک کارد برداشت و به دهان گذاشت سودابه لبخندی زد
_ سعید جان هرجا می شینم از دست و پنجت تعریف میکنم کلی مشتری واست فرستادم همش می گم فرامرز غیر از سعید پیش هیچکس نمی ره سرش و درست کنه
_ دستون درد نکنه شما لطف داری
_ تو هم مث پسرم می مونی چکار کنم کمکی که از دستم بر نمیاد برات انجام بدم می خوام اینجوری کمکی کرده باشم
_ تنگیو دستتون خیلی خیلی مرسی
بلاخره مهمانها رفتند و اعظم نفس راحتی کشید این مهمانی ختم به خیر شده بود بعد از رفتن فرامرز و سودابه کمیل و مریم هم رفتند و سعید به رخته خواب پناه برد اعظم تا پاسی از شب بیدار بود و خانه را مرتب می کرد و وسایل را سر جایش می گذارد. صبح زود به مغازه رفت مشتری چندان نداشت بعد از کار به بسیج رفت و کمک بچه ها کارها را سر و سامان داد برای ناهار به خانه رفت مادر اضافه غذای دیشب را داغ کرده بود با لذت خورد و کمی استراحت کرد گوشی اش زنگ خورد دست برد و از زیر بالش بیرون کشید نگاهی به صفحه اش انداخت شماره مهدی بود
_ الو سلام چیه داش؟
مهدی جوابش را داد
_ سعید جان من تا دو دقیقه دیگه دم خونتونم می شه بیای دم در
سعید سریع از جای برخاست و با یک خداحافظی سر سری به سمت درب حیاط رفت کمی بعد مهدی رسید از ماشین پیاده شد به سمت سعید رفت
_ سلام داداش به فرما تو
_ سلامت باشی همینجا خوبه
مهدی نمی دانست صحبتش را چگونه بیان کند کمی این پا و آن پا کرد
_ میگم دم در خوب نیست بیا بریم تو ماشین بشینیم و حرف بزنیم
با هم سوار آردی سبز لجنی مهدی شدند مهدی سکوت کرده بود سعید دستی بر شانه اش گذاشت
_ دِ وا کن این واموندتُ بنال؟
مهدی سر به زیر انداخت
_ ام... حامد خواهر داره؟
_ چطو خبطی کرده؟
مهدی سریع واکنش نشان داد
_ نه نه همینجوری دارم می پرسم
_ آره چطور؟
مهدی کمی سکوت کرد و گوشه ناخن شستش را با ناخن انگشت اشاره شروع به کندن کرد
_ هیچی همینجوری پرسیدم
سعید ابرو در هم کشید
_ می گی چه مرگته؟
_ چیز خواصی نیست
سر بلند کرد چشمش به چشمان عصبانی سعید گره خورد به ناچار لب گشود
_ آقای رضایی امروز صبح اومد تو بسیج کنارم نشست شروع کرد اختلاط کردن وقتی دورم خلوت شد حرف ازدواج و پیش کشید آخرم گفت خواهر حامد گزینه مناسبیه
سعید لبخندی به وسعت صورت زد
_ ندیده عاشق شدی؟
_ نه قضیه اینطوری که فکر می کنی نیست من مخالفت کردم آقای رضایی گفت تو اول ببینش یه تحقیقی درموردش بکن بعد اکه نخواستیش بگو نه روی من ریش سفید و زمین ننداز، منم می خوام به حرفش احترام گذاشته باشم که بعد قسمم راست باشه
_ دختر خیلی خوبیه خاتمه با وقاره اما تفاوت سنیتون خیلی میشه ها مشکل نیست
مهدی سرش را با حرص تکان داد
_ حالا کی خواست بره خاستگاری باهاش ازدواج کنه؟ دارم می گم می خوام حرف رضایی و شهید نکرده باشم من تا به آرمانام نرسم با هیچ دختری سر سفره عقد نمی شینم مامانم نتونسته زورم کنه آقای رضایی که جای خود داره
_ چه حلال زاده هم هست
_ کی رضایی؟
سعید با سر آن طرف کوچه را نشان داد
_ این شما و این هم خواهر آق حامد
ناخودآگاه نگاه مهدی به آن سمت کوچه کشیده شد، دختری با قدی متوسط که سفیدی صورتش در سیاهی چادر بیشتر توی چشم بود و سری که رو به پایین خم بود و گامهای استواری که بر میداشت خبر از غرور بی حد و اندازه دختر داشت از نظر شکل با حامد گویی سیبی که از وسط دو نیم شده بودند منتها با ضرافت و زیباییهای دخترانه. با سقلمه ای که سعید به پهلوی مهدی زد به خودش آمد
_ نخوری دختر مردما
مهدی خجالت زده سر به زیر انداخت و آب دهانش را قورت داد
_ برداشت بد از من نکنی فقط می خواستم قسمم به آقای رضایی راست باشه
کمی سکوت کرد طاقت نیاورد پس ادامه داد
_ می شه با حامد حرف بزنی؟
_ درمورد چی؟
_ خواهرش دیگه
سعید چشمانش را درشت کرد
_ به این زودی به آرمانهات رسیدی؟
_ اگه شریک زندگی آدم خوب باشه هم می شه به آرمانها رسید
_ اختلاف سنیتون ده سالی می شه ها
_ اختلاف سنی که مهم نیست مهم تفاهمه
سعید با صدای بلند زیر خنده زد
_ گرفتی ما رو؟
مهدی متعجب از خنده سعید
_ واسه چی؟
سعید گیج شده بود
_ ببینم الان جدی هستی یا شوخی؟
_ واسه چی بخوام شوخی کنم جدی ام
سعید باز با صدای بلند خندید محکم به سر مهدی زد
_ خاک تو سر خودت و آرمانهات کنم که با دیدن یه دختر فرتی می پره
مهدی کمی خجالت زده شد با دستپاچگی گفت
_ سعید به خدا من از اوناش نیستم مامانم تا الان هزار تا دختر نشونم داده و چمیدونم خودت که مامانا رو میشناسی ولی واقعا نمیدونم چرا با دیدن این دختر انگار نمیدونم انگار واقعا این نیمه گمشده خودمه
سعید مات و مبهوت به مهدی نگاه کرد کج خندی زد
_ پرید
از ماشین پیاده شدند برای خداحافظی دست هم را در دست گرفتند سعید به شوخی بر پشت مهدی زد
_ هی من زیدت نیستم اینجوری دستم و تو دستت گرفتی ها
مهدی دست سعید را با خنده رها کرد
_ مرگ، یادت نره با حامد حرف بزنی
_ باشه بابا
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa
#54
سوار ماشین شد با تک بوقی از آنجا دور شد سعید با لبخندی که بر لب داشت وارد خانه شد تا پا درون حیاط گذاشت شیئی از بیخ گوشش عبور کرد و به در خورد متعجب به زمین نگاه کرد لنگه دمپایی مادر بود سریع جا خالی داد تا دومی اصابت نکند نگاهی به مادر کرد سرخی چشمانش حکایت از گریه او داشت و سرخی صورت نشان از عصبانیت او بود
_ باز چی شده؟
اعظم دندان قروچه ای کرد
_ الهی جز جگر بگیری
به دنبال کلامش به طرف سعید دوید سعید شروع به فرار کرد
_ چی شده؟
اعظم خم شد و لنگه ی دیگری برداشت
_ الهی این زبون واموندت از حلقومت کنده بشه
اینبار نشانی اش خطا نرفت کمر سعید بد جور سوخت، با دو گام بلند به هال پناه برد
_ چته خب؟
اعظم وارد حال شد
_ وایسا دوتا نیشگونت بگیرم جیگرم حال بیاد، جونم مرگ شده
سعید صبرش تمام شد با تمام قوایش اربده زد
_ میگم چته باز افتادی به جون من؟
اعظم بر زمین نشست و شروع به مویه کرد بر فرق سر خود کوبید
_ خدا دیگه من و از رو زمین محوم کن، خدا من و از دست این پسر نجات بده! هر مرگی یه علتی داره علت مرگ من تویی
دلش به حال مادر سوخت به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت به ناگاه سینه اش سوخت فریاد آخش بلند شد و از مادر فاصله گرفت، مادر زهرش را ریخته بود و گرفت ویشگونی که قولش را داده بود
_ تا نگی من نمی فهمم چه ... خوردم که مستحق این مجازاتم
_ میدونی کی زنگ زد؟ عمه پری زنگ زد گفت سودابه صبح بهش زنگ زده گفته سعید خیلی بی تربیته! گفته بچه وقتی بابا بالا سرش نباشه می شه همین گفته نباید ازش توقع داشته باشیم
سعید عصبانی فریاد زد
_ غلط کرده
مادر زجه زد
_ غلط و تو کردی
هق هقش بلند شد
_ آخه پسر بی شعور در اومدی به زن عموت می گی تنگیو، خاک بر سرت کنم، بچه های مردم ننه باباشون و به عرش می برن بچه ماهم به.... ای خدا
سعید عصبانی بود به خوبی میدانست این ماجرا به این زودی ها ختم به خیر نخواهد شد بر خود لعن فرستاد که چرا بی موقع تکه کلامش را به کار برده خجلزده از مادر بود به او حق می داد بدون حرف وارد اتاقش شد در را از پشت قفل کرد روی زمین دراز کشید هندزفیری هایش را داخل گوش،گذاشت و آهنگی غمگین پلی کرد
سوار موتور شد کلاه کاسکت را روی سر گذاشت و راه افتاد در بین راه چشمش به بسیج افتاد با دست چپ از روی کلاه بر پیشانی زد
_ وای مهدی به کل فراموشم شد.
به مغازه رسید کرکره را بالا داد داخل شد و بنر "پیرایش سعید" را جلوی در گذاشت پیچ آب گرم کن را چرخاند دستمال دست گرفت شروع به پاک کردن شیشه مغازه کرد در همان حال تلفن همراهش را از جیب خارج کرد خواست شماره حامد را بگیرد که تلفن زنگ خورد شماره عمه مهری بود دکمه پاسخ را زد و سلام گفت عمه جوابش را داد صدایش لرز داشت به خوبی واضح بود عصبانیست
_ عمه جان کار و زندگی نداشتی؟ تو زن عمو سودابه رو نمی شناسی؟ از پریروز تا الان روزگار نذاشته واسمون
آشفته بود با حرص دستی در موهای خرمایی رنگش کشید
_ شرمنده ام به خدا، کاش منم با بابام تو تصادف رفته بودم تا شماها از دستم انقد حرص نخورید کاش سنگ آسمونی بخوره تو فرق سرم نیس و نابود شم که انقده اطرافیانمو حرص ندم
_ زبونت و گاز بگیر خدا نکنه، خدا نیاره اون روز و
_ مگه نمی بینی تمام باعث و بانی نق نقای زن عمو فرامرز منم
_ نه تقصیر تو نیست تو هم حرف نزنی باز اون یه سوژه جدید گیر میاره منتها تو کارش و راحت تر می کنی، والا دیگه نمیدونم با این زن چکار کنم انگار یه تختش کمه حرفا صد سال پیش و کشیده وسط و میگه فلان وقت تو گفتی همچین کیه گفت همچون اصن یه چیزایی میگه که مغز آدم سوت می کشه در اومده میگه تمام خرج کفن و دفن بابات و فرامرز داده
_ غلط کرده بابام خودش پس انداز داشت برا کفن و دفنش دستمون جلو احد و الناسی دراز نشد
_ منم همین حرص و خوردم واسه همین با سودابه حرفم شد بعدم زنگ زدم به فرامرز گفتم جلو این زن کج و کولت و بگیر
_ عمو هیچی نگفت؟
_ هه! اگه پشم به کلاهش بود که سودابه انقدر دور ور نداشته بود.
کمی دیگر با عمه حرف زد بعد از خداحافظی دید اصلا حوصله مغازه را ندارد دلش گرفته بود بیرون رفت روی پله ورودی مغازه نشست خیره مورچه ای شد که بال سوسکی را با زحمت حمل می کرد با خود اندیشید این مورچه ها هم مثل ما آدمها همه اش مشغول سگ دو زدن هستند تا سر سال هشتشان گرو نه هشان نباشد با آمدن مشتری از افکارش دور شد. شب فرا رسید خسته از یک روز پر از حرص و استرس به خانه باز گشت در بین راه باز چشمش به بسیج افتاد و قولی که به مهدی داده است دم خانه حامد ایستاد با تلفن همراه به گوشی اش زنگ زد
_ سلام بیا دم در
تماس را قط کرد و منتظر ایستاد کمی بعد حامد در قاب در نمایان شد بعد از مقدمه چینی ماجرا را برای او شرح داد سوار موتور شد خداحافظی کرد و رفت حامد داخل خانه شد سر سفره نشست غذایش یخ کرده بود مادر بشقاب را برداشت تا غذایش را گرم کند پدر رو به حامد کرد
_ چه کار داشت؟
حامد زیر چشمی نگاهی به خواهرش انداخت.
_ مثل اینکه رییس بسیج ازش خواسته از ما یه وقت خاستگاری بگیره
صورت فاطمه گلگون شد مادر کمی اخم کرد
_ وا اونکه خیلی سنش بالاتر از فاطمه است
پدر کمی در جایش جابه جا شد
_ مگه چند سالشه؟
مادر غذای گرم شده را در ظرف حامد ریخت حامد قاشقی در دهان گذاشت
_ تقریبا بیست و هفت، هشت سالشه
مادر کمی اخم کرد
_ با دهن پر حرف نزن . پیر پسر تازه یادش افتاده زن بگیره؟!
حامد لقمه بعد را در دهان گذاشت بعد از فرو دادن لب باز کرد
_ پسر خوبیه حیف نیست ردش کنیم؟
چشمش به اخم مادر افتاد سری برای تایید تکان داد
_ باشه فردا به سعید میگم بهش بگه نظرمون منفیه
مادر بود دیگر خط قرمزش فاطمه بود دوست داشت تحصیلش را بکند، موفق شود و بقول معروف سری در سرا در بیاورد هر زمان اسم خواستگار می آمد عصبی می شد اخم می کرد لجوج می شد شاید نگرانی اش را اینگونه پنهان می کرد!
سفره در سکوت جمع شد فاطمه به اتاقش پناه برد پدر مشغول تعمیر تایر شکسته جاروبرقی شد حامد کمک مادر ظرفها را شست او در این فکر بود که شانس یکبار در خانه آدم را می زند مهدی پسر خوبی است از کجا می توان تضمین کرد نفر بعدی که آمد خوب باشد؟ تحصیل که تضمین زندگی خوب نیست. به خوبی می دانست پای فاطمه که وسط باشد نمی توان با مادر منطقی صحبت کرد پس سکوت کرد و در دل به خدا توکل کرد.
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa
#55
به خاطر اربعین مغازه بسته بود اما به جای مغازه به همراه مادرش به خانه آقای همت زاده رفته بود تا در پخت نذری کمک دستشان باشد طبق روال هر ساله همت زاده آشش را بر پا کرد همسایه ها که از نذر او با خبر بودند هر کس نذری داشت پول یا رشته و یا هر چیزی که آش لازم دارد را به آنها میداد تا قاطی آششان کنند نذرشان ۱۰ رشته بود و امسال به همت بقیه به ۲۸ رشته رسیده بود. داشتن حیاط بزرگ همین لطف را دارد که بتوان چند اجاق بزرگ را جا داد حامد یکی یکی اجاقها را روشن کرد اما فکرش درگیر فاطمه بود، چرا چشمانش قرمز بود و سر درد را بهانه کرد و با آنها نیامد؟ در این یکی دو روز گذشته رفتارش عجیب شده بود گوشه گیر و ساکت بود!
لامپها روشن شد و صدای صلوات در فضا طنین انداز شد حامد میکروفون را سر جایش گذاشت بچه ها مشغول پهن کردن سفره شدند مردم با نظم نشستند و منتظر شام هیئت شدند شب اربیعن حسینی بود و شام بانی داشت جمعیت زیاد بود بسیج قسمتی را هم برای خانم ها در نظر گرفته بود حضور خانم ها و صدای شیطنت کودکان هم تجربه ی دیگری بود که کسب کردند و باعث شد نقایص و ضعف هایشان را بهتر بفهمند تا برای برنامه بعد بهتر عمل کنند. بعد از متفرق شدن جمعیت همه شروع به نظافت کردند مهدی حامد را صدا کرد و به گوشه ای برد. گویی حامد می دانست موضوع صحبت مهدی چیست با این حال منتظر شد تا او لب باز کند. مهدی خجالت می کشید نمیدانست چگونه شروع کند با هر مکافاتی بود لب گشود
_ می شه خواهش کنم به من یا فرصت بدید؟ بذارید یه بار با خانواده بیایم بعد اگه نخواستید بگید نه آخه اینطوری...
حامد نگاهی به مهدی انداخت صورت گلگون او و دستان عرق کرده اش ، تا به حال او را اینگونه ندیده بود؟ ناراحتی ای که در چشمانش موج میزد دل حامد را آزرد پس لبخندی را مهمان لبانش کرد دست بر شانه او نهاد
_ باشه با پدر و مادرم صحبت می کنم خبرش و بهت می دم
نور امیدی در دل مهدی روشن شد ممنونی گفت و هر کدام به کاری مشغول شدند.
سفره صبحانه پهن بود همه دور سفره نشسته و مشغول خوردن بودند حامد مدام در ذهن مرور می کرد چگونه خواهش مهدی را بیان کند انقدر با خود درگیر بود که متوجه نشد چه خورده و کی سیر شده! وقتی غذای همه تمام شد بسم الله ی گفت و لب گشود
_ ام پریشب مهدی می گفت اگه می شه اجازه بدیم یه جلسه با خانواده بیان بعد اگه نپسندیدیم بگیم نه
مادر با حرص سفره را جمع کرد در همان حال گفت:
_ بهش بگو حرف و یه بار به آدم میزنن
پدر میان حرف همسرش آمد
_ به نظر من حرف بدی نزده یه جلسه بیان ببینیم چطوریند؟ در ظاهر که پسر خوبیه.
فاطمه سر به زیر و صامت نشسته بود مادر رو به فاطمه کرد با جدیت تمام جملات را ادا کرد
_ فاطمه... نظر تو چیه میخوای شوهر کنی؟
فاطمه انگشتانش را جمع کرد میخوام درس بخونمی گفت و سریع به اتاقش پناه برد صدای مادر تا اتاقش می آمد
_ دیدید که چی گفت، حامد بهش بگو خواهرم تا درسش و کامل نکنه شوهر بکن نیست
حامد در تعجب بود که مادر مهربانش چگونه وقتی حرف از خاستگار می شود انقدر سخت می شود!
به ناچار قبول کرد فاطمه از اتاق خارج شد لباس بیرون بر تن داشت رو به مادر کرد
_ پریسا زنگ زد گفت تنهاست اگه اجازه میدید برم پیسش
مادر لبخندی از سر مهر بر لب آورد
_ باشه عزیزم برو فقط قبل از ظهر بیا خونه
فاطمه از خانه خارج شد حامد لباس عوض کرد آماده مغازه رفتن شد با یک خدا حافظی از خانه خارج شد تا در را بست چشمش به فاطمه افتاد که تکیه به دیوار ایستاده!
_ سلام چرا اینجا وایسادی؟
_ سلام منتظر تو بودم
_ منتظر من! چرا؟
فاطمه نزدیک حامد شد سر به زیر انداخت
_ می شه با هم حرف بزنیم
حامد زیپ کافشنش را بست
_ مگه نمی خواستی بری خونه دوستت؟
_ شرمنده دروغ گفتم. می خواستم با تو تنها حرف بزنم
به پارک سر کوچه رفتند روی صندلیهای سیمانی نشستند درست روبه روی هم میز سیمانی که وسطش بازی شطرنج داشت میانشان قرار داشت حامد منتظر بود و فاطمه خجالت می کشید موضوع را بیان کند بعد از چند لحظه سکوت بلا خره زبان باز کرد
_ می شه جواب منفی رو بهشون نگی می شه با مامان حرف بزنی اجازه بده یه جلسه بیان؟
حامد از تعجب فقط شاخ در نیاورد باورش نمی شد خواهرش این جملات را بیان کند
_ چطور؟ تو که گفتی میخوای درس بخونی
_ تو جامن وقتی مامان اونجوری ازت بپرسه تو جرات داری حرف دیگه ای بزنی؟
حامد یک تای ابرویش را بالا داد
_ میدونم مامان بدون اینکه نظر تو رو بخواد خاستگارات و رد می کنه ولی چه می شه کرد؟ خودت که دیدی
قطره اشکی از گوشه چشم فاطمه چکید بغضش سر باز کرد و آرام آرام اشک ریخت حامد دستپاچه شد
_ چت شد فاطمه چرا داری گریه می کنی؟
میان گریه با صدای ضعیفی که به سختی شنیده می شد و آثار خجالت درش موج میزد گفت
_ آخه دو سه ماه پیش من به آقای رضایی گفتم من و به آقای حسینی پیشنهاد بده
چشمان حامد گرد و دهانش باز مانده بود خیلی سعی می کرد عصبانی نشود و خود داری کند
_ چرا؟
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa
#56
و صدای بلندی که نا خود آگاه همراه با چرا بود دست خودش نبود. فاطمه ترسید سکوت کرد این سکوتش عصبانیت حامد را زیاد کرد
_ دارم می گم چرا ؟ چرا آبرومون و جلوی آقای رضایی بردی؟
فاطمه شروع به لرزیدن کرد هق هقش بلند شد
_ ترو خدا داد نزن مردم نگامون می کنند
حامد سعی در کنترل صدایش کرد
_ دِ بگو دیگه
_ آخه من دو سالی هست که
هق هقش مانع ادامه حرفش شد. حامد حامد مشتش را روی میز کوبید، دندان قروچه ای کرد
_ دوسالی هست که چی؟
صدایش لرز داشت
_ عاشقشم
_ خوشم باشه خواهرم حیا رو خورده یه لیوان آبم روش!
_ چی داری می گی برا خودت؟ تو خودت عاشق دختر اوساتی پس حق نداری به من ایراد بگیری
_ درسته که دوسش دارم ولی نرفتم به این و اون بگم
فاطمه عصبی شد و گریه یادش رفت
_ این و اون چیه؟ من فقط به آقای رضایی گفتم، لابد مثل تو بی عرضه باشم و برای رسیدن به کسی که دوسش دارم لال مونی بگیرم هیچ تلاشی نکنم! بعدشم از راه درستش رفتم به یه بزرگتر که همه قبولش دارند گفتم تا واسطه بشه کجاش خلاف شرع و عرفه که بخواد آبرومون بره؟
_ چرا آقای رضایی؟ خب به من می گفتی به بابا می گفتی
_ به تو می گفتم که مثل الان سرم داد بزنی یا به بابا که اصلا عین خیالش نیست یا مادر و که تا اسم خاستگار میاد پیرهن از آتیش می پوشه؟ خب به من حق بده تنها فکری که به ذهنم رسید همین راه حل بود.
حق با فاطمه بود عصبانیت حامد کمی فرو کش کرد هر دو آرنج را روی میز گذاشت و انگشتانش را در موهایش فرو برد کمی به همان حالت ماند
_ از کجا می شناختیس که دوسال هم هست دلت اسیرشه؟
فاطمه با دیدن نرمشی که در رفتار حامد بود کمی خیالش آسوده شد
_ یادته دوسال پیش نزدیک عروسی داداش پریسا بود باهم رفتیم بازار تا خرید کنه برگشته دزد کیفمو زد؟
حامد چشم ریز کرد و خوبی گفت فاطمه ادامه داد
_ همه از اینکه دزد کیفم و زد ناراحت شدید و از اینکه خودم سالمم خدارو شکر کردید اما هیچ کس سوال نکرد وقتی دزد کیفمو زد چطوری برگشتم خونه؟
_ خب با پریسا بودی دزد کیف تو رو زد کیف اون و که نزد؟
_ نه اینطور نیست. پریسا دیرش شده بود ما از هم جدا شدیم وقتی دزد کیفمو زد من دیگه هیچ پولی نداشتم نزدیک ظهر بود مغازه ها یکی یکی می بستند تلفن عمومی هم پیدا نکردم تصمیم گرفتم پیاده برگردم تقریبا یه خیابون اومدم دیدم همه جا داره خلوت می شه ترس برم داشت شروع کردم آیت الکرسی و چهار قل خوندن باخودم گفتم تاکسی دربست میگیرم میگم تا خونه بیارتم بعد از خونه بهش پول می دم هرچی وایسادم هیچ ماشینی واینساد باز یه خیابون دیگه اومدم هرچی دست تکن دادم فایده نداشت خیلی ترسیدم شروع کردم گریه کردن یهو دیدم یکی می گه ببخشین خواهر مشکلی پیش اومده با ترس نگاش کردم نصف صورتش و دستاش روغنی و سیاه بود یه آچار هم دستش بود داشت ماشینش و تعمیر میکرد یه حسی بهم گفت بهش اطمینان کن جریان و براش تعریف کردم گفت الان ماشین درست می شه می رسونمت کمی اونورتر کنار ماشینش وایسادم اونم زیر ماشین داشت نمیدونم اگزز بود چی بود تعمیر می کرد کارش تموم شد منو تا سر خیابون رسوند از سر به زیری و مردونگیش خوشم اومد
_ از کجا می دونستی تو بسیجه؟
_ نمی دونستم یه روز بر حسب اتفاق دم بسیج دیدمش داشت با دوستت محمد حسن صحبت می کرد چند بار دیگه هم دیدمش واسه همین فهمیدم تو بسیج باید فعال باشه
_ از کجا اسمش و می دونستی که به آقای رضایی گفتی
_ تا وقتی که شما وارد بسیج شدین اسمش و نمی دونستم فقط آدرس دادم
حامد گیج و مبهوت بود عصبانیتش کامل فرو کش کرده بود خیلی کنجکاو شده بود ببیند خواهرش چگونه آدرس داده طاقت نیاورد و پرسید فاطمه جواب داد
_ یه روز یواشکی ازش عکس گرفتم به آقای رضایی نشون داد
حامد دهانش باز ماند سری تکان داد و زمزمه وار گفت
_ از دست تو کارت خیلی اشتباه بوده
فاطمه خجالت زده سر به زیر انداخت . حامد کمی فکر کرد
_ امروز دور و برمهدی آفتابی نمی شم، تا شب یه نقشه ای می کشم تا مامان به اومدنشون راضی بشه
فاطمه لبخندی زد حامد چشم غره ای رفت لبخند خواهر محو شد
_ روسریت و درست کن برو خونه منم برم سر کار خیلی دیرم شد
فاطمه به خانه بازگشت، حامد فکرش مشغول بود از طرفی باید برای مهدی کاری می کرد از طرف دیگر حق با فاطمه بود تا کی می توانست سکوت کند؟ اگر دختر آقای همت زاده ازدواج کند او چه خاکی بر سر بریزد؟ ترس بر دلش چنگ زد هر بار که چشم در چشم اوستایش می شد دلش می خواست دخترش را خواستگاری کند اما نمی توانست. ظهر شد مغازه ها یکی یکی شروع به تعطیل شدن کردند آخرین مشتری هم بعد از خرید خارج شد آنها هم وسایلشان را جمع کردند حامد طاقه پارچه کرپ اسکاچی را بست و سر جایش گذاشت پایش یه طاقه پارچه دیور گیر کرد و سکندری خورد دو_ سه تا از طاقه ها بر زمین افتاد آقای همت زاده با نگرانی جویای احوالش شد حامد خوبمی گفت طاقه ها را درستُ مرتب کرد پشت سر آقای همت زاده از مغازه خارج شد درب شیشه ای مغازه را بست با کلید قفل کرد
_ چته پسر؟ امروز هم دیر اومدی هم خیلی تو فکر بودی؟ چندبار هم که نزدیک بود متراژ اشتباه بِبُری مشکلی پیش اومده؟
حامد کمی من من کرد در آخر لب گشود
_ راستش یه دختری هست که دوسش دارم نمی دونم خانوادش قبولم می کنند یا نه؟
آقای همت زاده خیره چهره حامد شد او را مثل پسر خودش می دانست نگاهی از سر مهر کرد
_ مگه چته که قبول نکنند؟
با هم کرکره را پایین کشیدند قفل بزرگ را در حلقه ها کرد و دسته اش را فشار داد تا جا بیفتن
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa
#57
_ خب دختر ایرانیه
بی درنگ جوابش را داد
_ دلشونم بخواد
تنور را داغ دید ترجیح داد نان را بچسباند سر به زیر انداخت آب دهانش را قورت داد
_ دختر به من می دید؟
آقای همت زاده یکه خورد او دوست داشت حامد دامادش شود ولی انتظار نداشت انقدر رک بیان کند بعد از مکث چند لحظه ای لب به سخن گشود
_ اگه ریحانه خودش بخواد من مشکلی ندارم
حامد گل لبخند بر لبانش شکفت انتظار نداشت اوستایش انقدر راحت قبول کند یا شاید هم داشت هر چه که بود او خیالش از همت زاده راحت شد
_ می شه ازشون بپرسید نظرشون راجب من چیه؟
آقای همت زاده از لبخند او لبش شکفت
_ اولین پنج شنبه شب بعد از ماه صفر با بزرگترا بیا خونمون خودت ازش بپرس
دهانش باز مانده بود چشمانش بیش از اندازه گشاد شده بود گویی هر دو برای متحیر کردن هم مسابقه گذاشته بودند اوستایش به همین راحتی قرار خواستگاری را گذارد بی اختیار او را به آغوش کشید
_ نوکرتم به مولا
همت زاده با خنده بر پشت حامد زد
_ برو پسر برو که ناهارمون دیر شد
نمی دانست چگونه به خانه باز گردد از شدت خوشحالی لحظه ای لبخند از لبانش دور نشد به سر کوچه رسید چشمش به محمد حسن افتاد که از تاکسی پیاده شد
_ چطوری رفیق شفیقم؟
محمد حسن نزدیکش شد
_ چیه با دمت گردو میشکنی؟
با هم راه افتادند با هیجان جریان را برایش شرح داد محمد حسن با شنیدنش خوشحال شد ناگهان حامد یادش به مهدی افتاد
_ نمیدونم با مهدی چکار کنم؟
_ مگه چی شده؟
شرح حال مهدی و خواستگاریش را بیان کرد با سانسور قسمت خواهرش و تقاضایش از آقای رضایی، محمد حسن کمی فکر کرد و در آخر گفت
_ مامانم سیاستش برای اینکار خوبه باهاش صحبت می کنم تا مادرتو راضی کنه.
خیالش از بابت خواهرش هم راحت شد اما محمد حسن به یاد خودش و دختر دایی فرشته اش افتاد ، خانه حامد نزدیکتر بود از هم خداحافظی کردند حامد به خانه شان رفت دست در جیب شلوار کرد و راهش را ادامه داد با کلید وارد خانه شد پدر برای دهه آخر، مشهد بود باز مرد خانه بود وارد هال شد بوی آبگوشت بزباش مشامش را نوازش داد و اشتهایش را چندین برابر کرد با صدای بلند سلام داد مادر از آشپز خانه سرکی کشید
_ سلام گل پسرم نَخسته
در جواب ممنونی گفت وارد آشپزخانه شد
_ هوووم به به چه کردی پنجه طلا! بوش تا هفتا خونه اون ورتر رفته
مادر لبخندی زد
_ برو لباسات و عوض کن تا سفره رو پهن کنم، عه عه عه زیپ شلوارتم که خراب شده
_ آره هرز شد جا شکرش باقیه سنجاق قفلی تو جیبم بود
_ بعد درستش می کنم برو به کارت برس دستاتم یادت نره بشوری
عصر هنگام بود هوا نیمه ابریُ دلگیر بود پایین پنجره هال دراز کشید ه وَ از پنجره خیره آسمان بود دلش گرفته بود با زبان لبش را تر کرد
_ مامان! چند وقته به دایی زنگ نزدی نه؟
مادر از پشت چرخ خیاطی نگاهی به پسرش کرد لبخندی بر لب آورد پایه زیپ را وصل کرد، زیپ کوک زده شده شلوار را زیر پایه گذاشت سوزن را داخل پارچه به آرامی فرو داد کمی مکث کرد خیره پسرش شد
_ دیروز با فرشته حرف میزدم حالش خوب بود اما مثل اینکه حال تو خوب نیست، بزار بابا بیاد بعد ماه صفر یه شب میریم خونشون شب نشینی تا توام از دلتنگی دربیای
سرش رو زیر انداخت و با حیای خواص خودش گفت
_ اگه اینجور بشه که دستون درد نکنه
مادر خنده اش گرفت محمد حسن از خجالت گوشهایش قرمز شد گوشی اش زنگ خورد سعید پشت خط بود باید به بسیج می رفت بهانه خوبی برای فرار از دید مادر برایش فراهم شده بود سریع جستی زد
_ شلوارم دوخته شد؟
_ یکم صبر کنی آماده میشه
پایش را روی لبه پدال فشار داد چرخ به حرکت افتاد زیپ با مهارت دوخته شد. بعد از تعویض لباس به هال بازگشت چرخ خیاطی را سرجایش گذاشت مادر جعبه خیاطی را جمع کرد
_ اگه صلاح میدونی رفتیم خونشون حرف بزنیم
باز این گوشهای بی نوایش بود که قرمز شد
_ کار ندارم بهتره اول تکلیف کارم درست بشه بعد. اگه میشه یه کمکی به آقای حسینی بکنید
_ رییس بسیج! واسه چی؟
برای مادرش توضیح داد مادر لبخندی زد
_ باشه فردا یه سر میرم خونشون ببینم می تونم چکار کنم
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa
#58
فصل نهم
خیابان ها و بازار ها شلوغ بود حامد به همراه آقای همت زادا برای ناهار خانه نرفتند و نهار را داخل مغازه خوردند. سعید با شاگردش بی وقفه روی پا ایستاده بودند پاها یشان ذوق ذوق می کرد، محمد حسن کمک مادر در بازار بود خسته شده بود ای کاش مادرش کارش زود تمام می شد. امشب شب یلدا بود هر کس در تدارک مهمانی رفتن یا میزبان بودن بود بازار جای سوزن اندختن نبود. مادر محمد حسن امشب میزبان بود پسرش و برادرش میهمان آنها بودند.
_ بیا تو این مغازه پیراهنش قشنگه امشب فرشته میاد لباست نو باشه بهتره
محمد حسن لبخندی زد به همراه مادر وارد مغازه مردانه فروشی شد پیرهن سورمه ای با سه سانت دکمه خور سفید انتخاب مادر بود که از فروشنده گرفت
_ برو تو اتاق پرو بپوش ببینم بهت میاد؟
محمد حسن وارد اتاق پرو شد پیرهن خودش را از تن خارج کرد و پیراهن جدید را به تن کرد هنوز دکمه هایش را نبسته بود که تقه ای به در خورد قفل را باز کرد دست مادر وارد اتاق شد
_ بیا این شلوارم باهاش پرو کن
به شلوار دست مادر نگاه کرد کتان کش سورمه ای رنگ
_ مامان من که شلوار دارم
_ عه رو حرفم حرف نزن بگیرش دستم خشک شد
شلوار را از مادر گرفت وقتی لباسها را پوشید به مادر نشان داد، ملیحه با ذوق به پسرش نگاه کرد و در دل لا حول و ولایی خواند
_ خیلی بهت میاد درش بیار بریم حساب کنیم
بعد از حساب لباسها از بازار خارج و به سمت میوه فروشی رفتند، مادر وارد مغازه میوه فروشی شد محمد حسن گوشی اش زنگ خورد شماره ناشناس بود الویی گفت و منتظر پاسخ شد. با خبری که شنید نزدیک بود بال در بیاورد لبخند وسعت صورتش را گرفت.
مادر از مغازه خارج شد با دیدن صورت بشاش پسرش منتظر شد تا گوشی را قطع کند به محض قطع گوشی لب گشود
_ چی شده؟ شنگولی
_ مژده بده
_ نکنه استخدام شدی؟
_ قربونت برم زدی تو خال گفتند فردا باید برای کارای استخدام برم گروه
_ خدایا شکرت، شکرت که دعاهامون و شنیدی، بریم شیرینی بخریم، میگم حالا که کارت جور شد خوبه حرف فرشته رو پیش بکشیم
محمد حسن گوشهایش قرمز شد سر به زیر انداخت نایلون حاوی میوه را از دست مادر گرفت و در همان حال گفت
_ حالا تازه گفتند بیا بزار جا پام سفت بشه بعد؛ دایی منصور رو که میشناسی؟
_ راست میگی، ولی مادر می ترسم از دستت بپره ها
_ فقط یه کم دیگه صبر کنید
عصر هنگام بود محمد حسین همراه همسرش نجمه و پسرشان طاها آمدند همه گی با هم مشغول آماده کردن شام شب شدند. هال برای آقایان و اتاق پذیرایی برای خانم ها آماده و مهیای پذیرایی بود
ملیحه برنج را آب کش کرد و رو به محمد حسن کرد
_ عه برو لباسات و عوض کن الان مهمونا می رسند
نجمه کمی روغن داخل قابلمه ریخت و نان را برش زده کفش گذاشت
_ مادر جون غذا واسه جمعیت امشب زیاد نیست؟
ملیحه برنج را روی نانها ریخت و دمی را گذاشت
_ نگفتم واست؟
_ نه چیو؟
_ ای وای انقدر هول کردم یادم رفته، خواهر بزرگ علی زنگ زد که به همراه عروس و دامادش امشب میاند
نجمه خورشت را کمی مزه کرد
_ پس امشب خیلی شلوغ پلوغه، مادر جون انگار یه کم بی نمکه نه؟
ملیحه قاشق دست گرفت و کمی از خورشت مزه کرد
_ ای وای نکنه غذا بد بشه ، یه کم نمک بریز توش
_ نترسید به خاطر یه ذره نمک بد نمی شه الان سوره قدر میخونم بهش فوت می کنم
نجمه همانطور که قوطی نمک را بر میداشت شروع به خواندن سوره کرد و به خورشت فوت کرد. محمد حسن یا الله گفت و بعد از دادن اجازه وارد آشپزخانه شد.
_ چند تا گیره پرده پیدا کردم با اون دوتا که خراب شده عوض کنم
ملیحه کاهو هارا برگ برگ کرد و برای شستن در ظرفی ریخت
_ آره قوربون دستت خواستیم تو آشپز خونه باشیم راحت باشیم بلاخره نا محرم هست
محمد حسن چهارپایه را نزدیک اپن گذاشت و گیره پرده های خراب را با درست تعویض کرد بعد از اتمام کار چند بار پرده را باز و بسته کرد تا از درست بودنشان مطمئن شود وسایل را جمع کرد و از آشپزخانه خارج شد نجمه شروع به پوست گرفتن خیار کرد
_ می گم مادر جون، محمد حسن امشب چه تیپی زده! نکنه واسه فرشته است
ملیحه با هیجان کاهی بر دهان گذاشت و لب گشود
_ عه تو ام فهمیدی؟
_ تابلوِ همش تا چشمش به فرشته می افته گوشاش سرخ می شه
_ بمیرم براش ایشالله زود براش آستین بالا میزنم
طاها دوان دوان وارد آشپز خانه شد
_ مامان، مامان بابا میگه جورابامو کجا گذاشتی
ملیحه با خنده رو به نجمه کرد
_ کلا تو این خونه جوراب یه معظله
نجمه هم خندید و رو به طاها گفت
_ به بابا بگو زیر کاناپه وسطی کنار اپن گذاشتی
طاها از همانجا فریاد زد و سخن مادر را تکرار کرد.
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa
#59
نجمه چایی را آماده کرد پرده اپن را کمی کنار زد و نگاهی به جمع مرد ها که داخل هال نشسته بودند کرد چشمش به محمد حسین افتاد اشاره ای کرد محمد حسین از آنسوی اپن پرده را کنار زد و سینی استکان را دست گرفت، نجمه نگاهی به شوهرش انداخت
_ چته؟ باز لپات گل انداخته از چی حرص می خوری؟
_ این دایی منصور و که میشناسی نخاله هر جاییه
_ ولش کن حرص نخور هرچی می گه بگو آره تو راس می گی
_آخه داره چرند می گه همچین آریایی آریایی می کنه که انگار... عهعه ولش کن بده برم تا یخ نکرده
سینی چایی را دست گرفت و دور شد نجمه سینی دیگری برداشت و چایی ریخت رو به ملیحه کرد
_ مادر جون من اینو ببرم تو زنونه
_ دستت درد نکنه قربونت برم باشه برو منم الان میام
ملیحه باری دیگر غذاها را چک کرد تا خیالش راحت باشد صدای مرد ها به گوش می رسید بحث سر شغل محمد حسن بود و مثل همیشه این منصور بود که تبل مخالفت را دست گرفته بود و بی وقفه می کوبید دلش برای پسرش می سوخت محمد حسن چه گناهی کرده بود که باید عاشق دختر او باشد؟ حال با مخالفتی که با شغلش دارد آیا دختر به پسرش می دهد؟ هیچ نمی فهمید چرا برادرش اینگونه شده است؟ به یاد ندارد پدر یا مادرش نمازشان قضا شده باشند پدر و مادرش جز برای خدا قدمی از قدم بر نداشتند چرا برادرش ساز مخالف است؟ چرا اصل را رها کرده؟ ای کاش می توانست حرف های دلش را به برادرش بفهماند اما چه سود؟ نرود میخ آهنین در سنگ مگر نه اینکه برادرش هم همین افکار را دارد او خود را حق می داند و ملیحه را فردی می بیند که مغزش شست و شو داده شده و نمی خواهد حقایق را ببیند و می اندیشد افکارش خرافات است و آنها را به بچه هایش انتقال داده است.
***
یک سال بعد
شما خونتون مورچه داره نه نداره
انگاری داره نه نداره
پس چرا میلرزه تنم آتیش گرفته پیرهنم
انگاری داغه بدنم شما خونتون مورچه داره
_ بِپُکی سعید صدا این ضبط وا مونده رو کم کن
در سمت راننده باز بود و پای چپش از ماشین بیرون از توی آینه جلوی ماشین دستی بر زلفش کشید سر کج کرد و به محمد حسن چشم دوخت که در حال وصل کردن ریسه های لامپ بود با شیطنت نگاهش کرد و ابرو بالا انداخت. محمد حسن کارش را به اتمام رساند از چهارپایه پایین آمد با تشر رو به سعید کرد
_ مگه با تو نیستم کر شدم کمش کن
سعید آدامسش را با حوصله جوید
_ می خوام ببینم سیستمش خوب کار می کنه یا نه
محمد حسن دست برد و خود صدا را کم کرد
_ برو بینیم بابا یه لَکَنته خریده هفت تومن یه سیستم روش بسته خدا تومن، سیستم می خوای برا سر قبر من
لبانش را با لج به داخل دهان برد
_ شما خونتون مورچه داره ، برو بمیر
سعید به حرص خوردن محمد حسن خندید
_ اولا لکنته چیه؟ بگو پراید دوما می خوام برا عقد مهدی
_ آخه مهدی! لا اله الی الله
_ هان پس چی برا اون مولودی میزارم تا کیف کنه بالاخره بعد از این همه رفتن و اومدن ، بله رو از خانواده عروس گرفتن الان رسیده به عروسی
حامد از خانه بیرون آمد نگاهی به ریسه ها کرد
_ دست درد نکنه عالی شد
نگاهی به سعید انداخت
_ ببخشید قرار شد بیای کمک نه اینکه آلودگی صوتی هم ایجاد کنید
سعید باز صدای ضبط را زیاد کرد از ماشین پیاده شد و شروع به لرز دادن شانه هایش کرد
_ شما خونتون مورچه داره، نه امشب حنا داره، حنا حنا بندونه
حامد خنده اش گرفت
_ کوفت کمک نخواستیم.
سعید نزدیک حامد شد
_ تو که زدی بردی به عشقت رسیدی مهدی هم ای زورکی قبول شد
با دست بر سر محمد حسن زد
_ این بدبخت و بگو که رد شد
حامد لبخندی زد
_ رد کجا بود؟ هیچ دختری بار اول بله رو نمی گه
_ داماد سرخونه، اون وقت خانوم شما چی محسوب می شه که بار اول بله رو گفت؟ ظرف شیش ماه عقد و عروسی ! یه پا یوزارسیف شدی برا خودت فقط تو هفده دقیقه زنت حامله نشد!
محمد حسن لبخند محوی زد
_ هم فرهنگ و هم عقیده بودن مهمه، خانومش بهونه نداشت به حامد بگه نه
سعید سیستم ماشین را خواموش کرد
_ والا دختره و خانوادش حق دارند آخه سپاهی هم شد شغل؟ سپاهیا مث آخوندا می مونند مفت خورند!
محمد حسن کج خندی زد
_ آدم بشو نیستی
حامد تلفنش زنگ خورد نام ریحانه روی صفحه نقش بسته شد نگاهی به سعید کرد و برایش سری به تاسف تکان داد، تلفنش را با جانم خانمی جواب داد و وارد خانه شد. سعید سمت ماشینش رفت سوار شد رو به محمد حسن کرد
_ کارت تموم نشد؟
_ الان تموم میشه
محمد حسن اساس را داخل حیاط خانه پدر حامد گذاشت در را بست و ایفون را به صدا در آورد کمی بعد مادر حامد پاسخ داد
_ ببخشید من کارم تموم شد اساس و تو حیاط گذاشتم
_ دست درد نکنه پسرم، انشاءالله واسه خودت جبران کنیم
_ با اجازه رفع زحمت کنم
بعد از خدا حافظی سوار ماشین شد سعید با تک استارت ماشین را روشن کرد و به راه افتاد در همون هین صدای ضبط را زیاد کرد
شما خونتون مورچه داره نه نداره
_ سعید تو رو به قرآن خواموشش کن
سعید نگاهی به دوستش کرد که غم در چشمانش موج می زند دلش به حالش سوخت و کرم ریختنش فرو کش کرد دست برد و خواموش کرد عامل آلودگی صوتی را سکوت حکم فرما شد
_ دائی منصورت چی گفت و گفت نه؟
_ هزار بار گفتم
_ بازم بگو، انقدر بگو تا سبک بشی
محمد حسن آرنجش را ستون لب پنجره ماشین کرد و نگاهش خیره تابلوهای بالای مغازه ها شد که با سرعت عبور می کردند
_ میگه من به سپاهی دختر نمیدم، شما یه مشت آدم ... لا اله الله
_ خب خود دختر دائیت چی می گه؟
_ نمی دونم تا الان که چیزی نگفته
سعید دست برد و رادیو را روشن کرد اخبار بی وقفه از برجام صحبت می کرد
_ کشتندمون با این برجام! هفت، هشت ماهه امضا شده هنوز قیمتا سرسام آور همه چیز رو هواست همچین وزیر خارجه نشست پش میکرفن گفت تا شش ماه دیگه کلا همه تحریم ها برداشته میشه که گفتیم دیگه گلستان شد! کو؟ چرا چیزی تغییر نکرد؟ تحریما هم که سر جاشه؟
_ یادته گفتم به آمریکا اعتبار نیست؟ بفرما
_ به خدا تو با این پوک مغزیت این و فهمیدی و من نفهمیدم
محمد حسن زیر خنده زد
_ بمیری که بین تعریف کردن و فحش دادنت فرق نیست!
_ مهدی و بگو، امشب چه شبیست شب مراد است امشب، سرانجام عروس تو چنگ یار است امشب
محمد حسن به اشعار سعید که روی فرمان ریتم گرفته بود و می خواند خندید
_ فازت و دوس دارم
_ تنگیو
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: لیلی ، لیلی ، لیلی ، لیلی ، لیلی ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روشن ترین ستاره ا فائزه2 کاربر انجمن ایران رمان فائزه 2 10 288 ۰۸-۰۶-۰، ۰۱:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان زاده ی خورشید؛ محکوم به تاریکی | محیا محمودی کاربر انجمن ایران رمان هویدا مهرزاد 50 410 ۰۱-۰۶-۰، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: هویدا مهرزاد
  رمان بردیا | محمودی کاربر انجمن ایران رمان محمودی 156 1,857 ۱۱-۰۵-۰، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: هویدا مهرزاد

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۳-۰۷-۹۸, ۰۳:۱۸ ب.ظ)، nafas (۲۵-۰۷-۹۸, ۱۰:۴۵ ق.ظ)، لیلی (۱۲-۰۷-۰, ۱۱:۴۰ ق.ظ)، sadaf (۲۰-۰۵-۹۸, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، ققنوس (۲۵-۰۷-۹۷, ۰۵:۱۵ ب.ظ)، rmina (۰۲-۰۴-۹۸, ۰۲:۳۲ ب.ظ)، mahmonir11 (۲۹-۰۷-۹۸, ۰۲:۳۶ ق.ظ)، mona1367 (۲۵-۰۵-۰, ۰۸:۰۲ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۹-۰۵-۹۸, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، heliia (۲۱-۰۶-۹۸, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، صنم بانو (۱۰-۰۲-۰, ۱۰:۲۳ ق.ظ)، فائزه 2 (۱۷-۰۴-۰, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، Kourd74 (۱۵-۰۹-۹۸, ۱۲:۱۱ ب.ظ)، soha-akbari (۲۴-۰۴-۹۸, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، مریم 95 (۲۵-۰۸-۹۹, ۱۲:۲۷ ق.ظ)، الی نجفی (۱۸-۰۱-۹۷, ۰۱:۵۸ ق.ظ)، Shahriy (۲۳-۰۱-۹۸, ۰۸:۳۷ ب.ظ)، طوبی (۳۰-۰۵-۹۹, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، دخترشب (۰۵-۰۵-۹۸, ۱۰:۲۵ ب.ظ)، hananee (۲۵-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، sadeg1378 (۱۱-۰۳-۹۸, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، اسمانی ها (۲۴-۰۲-۹۷, ۱۱:۴۱ ق.ظ)، behnoush (۰۷-۰۴-۹۸, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، Juli (۲۵-۰۲-۹۷, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، d.ali (۲۷-۰۷-۹۸, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، چیک چیک (۰۳-۰۵-۹۸, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۲۸-۰۳-۹۷, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، barane khazan (۰۲-۰۹-۹۸, ۰۲:۵۶ ق.ظ)، ایانا (۱۴-۰۶-۹۸, ۰۳:۴۶ ق.ظ)، meh3 (۲۹-۰۱-۹۸, ۰۸:۳۱ ق.ظ)، Land star (۰۸-۰۵-۹۸, ۱۱:۱۳ ق.ظ)، ژوان (۱۱-۰۲-۹۸, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، yas.kh (۲۰-۰۲-۹۸, ۰۲:۱۷ ب.ظ)، ماه رو (۲۵-۰۶-۹۸, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، maryamalikhani (۰۸-۰۱-۹۷, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، alirezaa_shah (۱۱-۰۴-۹۸, ۰۸:۱۹ ب.ظ)، Fatemehg77 (۱۵-۰۳-۹۸, ۰۳:۰۳ ب.ظ)، ژاله صفری (۰۷-۰۶-۹۸, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، دریای بی دل (۰۹-۰۵-۹۸, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، هاموس (۱۶-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، بهار نارنج (۱۸-۰۱-۹۷, ۰۱:۴۳ ب.ظ)، ferdows.sh (۱۰-۰۲-۹۷, ۰۲:۰۹ ق.ظ)، دختر ستاره (۰۲-۰۲-۹۷, ۰۷:۳۱ ب.ظ)، دهقانی (۱۲-۰۷-۰, ۱۰:۰۲ ق.ظ)، Hadis0089 (۰۳-۰۸-۹۸, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، Negar123 (۱۱-۰۸-۹۷, ۰۱:۰۱ ب.ظ)، Ehsani (۱۹-۰۴-۹۷, ۰۵:۵۰ ق.ظ)، نیـایــش (۱۱-۰۵-۹۸, ۱۰:۵۶ ق.ظ)، saharnik (۲۹-۰۳-۹۷, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، صحرا 1374 (۲۸-۰۶-۹۷, ۱۱:۱۸ ق.ظ)، Titania (۱۶-۰۷-۹۸, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، mariamaria (۰۵-۰۶-۹۷, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، Banoo59 (۲۹-۰۲-۹۸, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، rahel mohammadi (۲۰-۰۶-۹۷, ۰۹:۱۰ ق.ظ)، Mahan (۱۸-۰۶-۹۷, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، Saharnl.ir (۰۹-۰۷-۹۷, ۰۳:۴۷ ب.ظ)، minaa (۱۲-۰۷-۰, ۰۶:۵۲ ب.ظ)، malehe (۲۴-۰۶-۹۸, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، خزان1360 (۱۰-۰۴-۹۸, ۰۱:۱۲ ق.ظ)، ارغوان ایران (۲۶-۰۳-۹۸, ۰۹:۳۱ ق.ظ)، درخت نخل (۱۶-۰۸-۹۷, ۰۱:۳۹ ب.ظ)، flower (۲۱-۰۲-۹۸, ۱۰:۳۷ ق.ظ)، hanila (۲۹-۰۸-۹۸, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، Ben1234 (۱۶-۱۱-۹۷, ۰۱:۰۶ ق.ظ)، Shaghayegh201 (۲۵-۰۲-۹۸, ۱۰:۲۵ ق.ظ)، کیمیای سعادت (۳۰-۱۱-۹۷, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، بهار شایگان فرد (۱۹-۰۹-۹۷, ۰۵:۰۶ ب.ظ)، skparsoo (۲۳-۰۶-۹۸, ۱۰:۰۷ ق.ظ)، Kiyana24 (۲۸-۱۰-۹۷, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، Yasamin18 (۲۳-۰۵-۹۸, ۰۸:۵۷ ق.ظ)، mani67 (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، ماهتی (۰۶-۱۰-۹۸, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، fahemehr65 (۲۸-۰۱-۹۸, ۱۰:۳۷ ق.ظ)، ۹۸۸۲۶۲۵ (۰۳-۰۳-۹۸, ۰۹:۲۸ ق.ظ)، Khatereh 000 (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، Tyb378 (۰۷-۰۵-۹۸, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، نگارمحمد (۲۳-۰۸-۹۸, ۰۷:۵۱ ب.ظ)، Zhra (۰۷-۰۶-۹۸, ۰۲:۵۸ ق.ظ)، 09154430116 (۲۲-۰۵-۹۸, ۰۷:۴۸ ق.ظ)، کریسی (۲۲-۰۱-۹۸, ۱۲:۳۸ ب.ظ)، setarehsoheiil (۲۴-۱۱-۹۷, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، Saram (۲۷-۰۱-۹۸, ۰۲:۵۹ ق.ظ)، NeG_R (۰۹-۰۴-۹۸, ۰۷:۵۰ ب.ظ)، سدیانیا (۱۷-۰۵-۹۸, ۰۹:۴۶ ق.ظ)، azivadi (۲۶-۰۸-۹۸, ۰۸:۵۲ ب.ظ)، محدثه طور (۲۰-۰۱-۹۸, ۰۵:۴۷ ب.ظ)، mahsa1234567 (۱۴-۰۱-۹۸, ۰۶:۳۵ ق.ظ)، Nil1378 (۱۸-۰۱-۹۸, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، ۴۶۹۰۱۵۱۹۰۳ (۳۰-۰۱-۹۸, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، Aaazam (۰۱-۰۸-۹۸, ۰۵:۲۹ ب.ظ)، سلوین یاز (۲۷-۰۱-۹۸, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، هرمینه (۰۳-۰۲-۹۸, ۰۶:۱۵ ق.ظ)، پروان (۰۹-۰۲-۹۸, ۰۱:۳۹ ق.ظ)، helen_po (۰۹-۰۲-۹۸, ۰۷:۳۸ ق.ظ)، manima (۳۰-۰۸-۹۸, ۰۹:۵۸ ق.ظ)، erfen (۱۵-۰۲-۹۸, ۰۱:۳۲ ق.ظ)، shimavtn (۱۷-۰۲-۹۸, ۰۴:۰۶ ب.ظ)، مانی جون (۱۹-۰۲-۹۸, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، زمستان (۰۳-۰۳-۹۸, ۰۳:۱۸ ق.ظ)، حبیب آذرگشسب (۲۷-۰۲-۹۸, ۱۱:۱۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان