امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
#61
روز بالا آمده بود با هر سختی ای بود آب از شهر خارج شده بود خانه ها و مغازه ها پر از گل و لای بود حال باید همه جا را تمیز می کردند هر کس مشغول کاری بود. فرغون را پر از گل کرده بود و به سمت سر کوچه می برد با مشقت در آن حجم از گِل قدم بر می داشت و هل می داد به سر کوچه رسید گل ها را در جای مشخص شده ریخت نفس نفس می زد با پشت دست عرق پیشانیش را زدود چند بار از صبح تا الان این راه را رفته بود و برگشته بود؟ حسابش از دست خارج بود باز برگشت و بیل دست گرفت صدای خارت خارت بیل ها که به زمین اصابت می کرد برای برداشت گل به گوش می رسید همه در تلاش و کوشش بودند تا هرچه زود تر زندگی مردم به حالت عادی بازگردد باز فرغون پر شده را حرکت داد
_ محمد حسن
برگشت به منشا صدا نگاه کرد او هم مانند هادی صدایش را بلند کرد تا به وی برسد
_ چیه؟
_ تا اون طرفی از شاهد بپرس ببین بیل اضافی نیست؟ دسته بیلم شکست
با همان تن صدا رو سمت شاهد کرد
_ شاهد
صدایش به گوش شاهد نرسید لبانش را به دندان چسباند و پهن کرد و صوت بلندی کشید
_ شاهد
شاهد به سمتش چرخید
_ چ... چیه؟
_ بیل اضافی اونجا نیست؟ دسته بیل هادی شکسته
شاهد به اطرافش نگاهی انداخت رو به محمد حسن کرد
_ ی...یه بیل ای...اینجا هست سرش شکسته می... میتونه بیاد دو... دو... دوتا یکی کنه
حرف شاهد را به هادی انتقال داد به طرف هادی رفت بیلش را با بیل او عوض کرد بیل دسته شکسته را روی گلهای داخل فرغون گذاشت و به سمت سر کوچه هل داد فرغون را خالی کرد به طرف جایی که شاهد بود رفت و دسته بیل را عوض کرد در راه بازگشت نگاهی به اطراف انداخت پیر و جوان زن و مرد همه در تلاطم بودند همه با اتحاد در حال خارج کردن گل از آن منطقه بودند هیچ کس متوجه خستگیش نبود و همه یک هدف داشتند. شهر پر از گل بود لباسها همه پر از گل بود پاچه ها تا زیر زانو بالا بود از بیل و خاک انداز بگیر تا هر وسیله ای که می شد با آن گل برداشت همه با هر چیزی که دم دستشان بود کار و فعالیت می کردند کسی به کسی حقوق یا پول نمی داد اما تا می شد آنجا مهربانی بود یک رنگی بود و زیبایی بود لبخند روی لبان محمد حسن جا خوش کرد از این همه یکرنگی و زیبایی. آفتاب یواش یواش غروب کرد و جایش را به شب داد کوچه کمی دیگر کار داشت تا کاملا خالی از گل شود تا پاسی از شب کار کردند تا بالاخره کوچه خالی شد وقت استراحت بود داخل سوله شدند به قدری خسته بودند که سرشان زمین نیامده خواب دیدگان شان را ربوده بود.
از انتهای اتاق به سمت در می آمد و پارو را هول می داد، نوبتی هم بود نوبت تخلیه خانه ها و مغازه ها بود، دستش را خم کرد صورت را به گودی آرنج چسباند از پیشانی تا چانه بالا آورد با این کار عرق و گِلهای پاشیده به صورتش را پلاک کرد باز بالای اتاق رفت و پارو را هول داد چندین بار این کار را تکرار کرد تا اتاق خالی از گل شد صدای مهدی او را به خود آورد
_ کارت تمومه؟
_ آره، تو چی؟
_ الان تموم می شه
حامد از اتاق خارج شد به سمت اتاقی که مهدی بود رفت
_ تموم شد؟
_ آره، گوشیت خاموشه؟
از جیب پیراهنش گوشی را بیرون آورد و نگاهی به آن کرد
_ آره خواموش شده، دیشب یادم رفت تو سوله بزنم تو شارج
مهدی پارو به دست از اتاق بیرون آمد هر دو شروع به روفتن گل از هال به حیاط کردند مهدی گفت:
_ کار هال که تموم شد یه زنگ به خانمت بزن فاطمه می گفت نگرانته هرچی هم به گوشیت زنگ می زنه خواموشه
_ با شه دست درد نکنه
مهدی نگاهی به حامد انداخت
_ تو فکری؟
حامد در جواب " چیزی نیستی" گفت و لبخند کمرنگی زد مهدی پارو را با ضرب هول داد گِل ها از بینه در عبور کرد و به حیاط پرت شد با دست راست چوبه پارو را گرفت دست چپ را به کمر زد نفس زنان ایستاد گوشی اش را از جیب خارج کرد و به طرف حامد گرفت
_ بیا انگار حال و روزت خراب تر از این حرفاست که تا تمیز شدن هال صبر کنی
حامد لبخندی زد و گوشی را از مهدی گرفت به حیاط رفت شماره ریحانه را گرفت با بله گفتن قند عسلش بغض بر گلویش چنگ زد. چقدر دلتنگش شده بود
_ سلام عروسک
_ حامد تویی، سلام با گوشی آقا مهدی زنگ می زنی؟
_ آره گوشیم شارج نداره، خوبی؟
_ اگه دلتنگیم و فاکتور بگیرم آره
_ قربون دلت
_ خدا نکنه
بینشون سکوت شد آرام لب گشود
_ رفتی سنوگرافی؟
_ آره، آقا حسین بی صبرانه منتظره تا باباش از اردوی جهادی برگرده
چشمانش را بست نفس عمیقی کشید لبخندی که بر لبش نشست عمق خوشحالیش را نشان می داد
_ ریحانه؟
جواب " جانمش" دلش را زیر و رو کرد
_ نوکرتم به مولا
گل لبخند بر لبان ریحانه شکفت
_ با فاطمه با هم رفتیم
_ خب؟
_ اونم پسره
_ به سلامتی
گفت و گویشان همین چند کلمه بود ولی گویی هر دو جان تازه ای گرفته بودند، مگر نه اینکه دلتنگ هم بودند درست است پیش هم نبودند اما همین که صدای یکدیگر را بشنوند روح و جانشان تازه می شد
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#62
آرام آرام بوی تازگی به مشام می رسید بوی نو شدن بوی بهار بوی عید نو روز، همه به تکا پو بودند مادر ریحانه جور دیگر در جنب و جوش بود دخترش پنجمین ماه بارداریش را طی می کرد هر چه به خیابان می رفت و هر چه مغازه های سیسمونی را می دید دلش زیر و رو می شد ، خرید سیسمونی بر دوش او بود هر چه زودتر باید تهیه می کرد و از فکرش خارج می شد شب هنگام بعد از خوردن شام رو به آقای همت زاده کرد
_ می گم فردا نرو سر کار باید با ریحانه بریم سیسمونی بخریم
_ چه عجله ایه؟ یه وقت دیگه فردا قراره بار واسم بیاد
_ خب پس فردا بریم
_ پس فردا باید بار اومده رو باز کنیم و تو مغازه بچینیم
خب دو روز دیگه بریم
_ چیدن و فاکتور کردنش ممکنه دو روز کار ببره
زن اخمهایش را در هم کشید
_ عهعه! تو ام پدرشی هر وقت یه کار ازت خواستم هزار تا بهونه جور کردی تا اون کار و انجام ندی
ظرفهای کثیف را از روی زمین برداشت و به آشپزخانه رفت مشغول شستن شد
_ آرزو به دل موندم یه بار ازت یه کار بخوام تو نه نگی همون وقت انجام بدی، میمیرم و این آرزو رو به گور می برم
آقای همت زاده با خود " باز شروع" شدی گفت بلند شد و به طرف کمد دیواری رفت تشک را برداشت روی زمین پهن کرد به آرامی دراز کشید مادر ریحانه با بغض ادامه داد
_ اگه برا خودم بود باز یه چیز، دِ بدبخت برا آبرو خودت می گم چی می شه یه بار تو هم مسئولیت پذیر باشی همه کار ها رو روی دوش من نندازی؟
آقای همت زاده نفس عمیقی کشید سرش را بی حوصله تکان داد
_ خانم! مگه من چی گفتم؟ مگه گفتم نمیریم؟
_ نه نگفتی نمیریم اما این بهونه آوردنات از صد تا نه بدتره آدم و آتیش می زنه
آقای همت زاده کلافه شد
_ باشه، باشه فردا به حامد می گم باهاتون بیاد
خانم همت زاده عاصی شد
_ مرد حسابی وظیفه توِ می خوای بندازی گردن حامد؟ مگه نمی خوای بمونی واست بار بیارند؟ خب بذار حامد بمونه تو با ما بیا
_ خب می خواید هی این مغازه اون مغازه برید من حوصله اش و ندارم
خانم همت زاده از آشپزخانه بیرون آمد و روبه روی آقای همت زاده ایستاد
_ دِ همین و از اون اول بگو چرا هی بهونه الکی میاری؟ تو انتظار داری اولین مغازه اولین جنس مگه می شه آخه؟
باز به آشپز خانه برگشت و سینک را دستمال کشید
همت زاده بر جایش نشست دستی بر صورت خود کشد
_ بسم الله الرحمن الرحیم، حالا بزار بکپیم صبح درموردش تصمیم میگیریم
_ هر وقت می گی صبح تصمیم می گیریم من دقیقا می دونم تصمیمت چیه
از آشپزخانه خارج شد با لج تشک انداخت و چراغ را خواموش کرد
صبح فرا رسید خانم همت زاده و ریحانه به همراه حامد برای تهیه سیسمونی رفتند
***
با به پایان رسیدن کتاب عارفانه کتاب سلام بر ابراهیم۱ را دست گرفت. چنان شوق و لذت خواندن زندگی شهدا در دلش رخنه کرده بود که گذر زمان را نمی فهمید ورق به ورق کتاب گویی تزریق عشق و جوانمردی در وجودش بود ورقی دیگر زد و صفحه جدید را باز کرد
"سید ابوالفضل کاظمی یکی از فرماندهان دفاع مقدس می گوید: ابراهیم در یکی از مغازه های بازار مشغول کار بود یک روز ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم ؛ دو کارتن بزرگ اجناس روی دوشش بود جلوی یک مغازه کارتن ها را روی زمین گذاشت. وقتی کار تحویل تمام شد ،جلو رفتم و سلام کردم .بعد گفتم :
_ آقا ابرام، برای شما زشته! این کار باربرهاست نه کار شما
نگاهی به من کرد و گفت:
_کار که عیب نیست، بیکاری عیبه، این کاری که من انجام میدم برای خودم خوبه مطمئن میشم هیچی نیستم ،جلوی غرورم رو می گیره.

گفتم : اگه کسی شمارو اینطور ببینه خوب نیست ، تو ورزشکاری و ... خیلی ها می شناسَنت .
ابراهیم خندید و گفت :
_ ای بابا ،همیشه کاری کن که اگه خدا تو رو دید خوشش بیاد نه مردم !"
احساس خستگی کرد دستی بر پشت گردن ش کشید سرش را کمی به چپ و راست خم کرد همان طور که رو به شکم خوابیده بود و دو آرنج دستش اهرم بود تا به راحتی کتاب را بخواند چشم از کتاب گرفت و به ساعت روی دیوار داد ساعت بیست دقیقه بامداد بود دلش نمی آمد کتاب را ببندد اما چاره چه بود باید صبح زود به سر کار می رفت ناگزیر کتاب را بست دستش را دراز کرد و کتاب را روی میز بالای تختش گذاشت غلطی زد و طاق باز خوابید پلک بر هم نهاد تمام کلمات و جملاتی که خوانده بود در سرش مرور می شد، در عجب بود وجود چنین انسانهای بزرگی چون احمد نیری ابراهیم هادی و دیگر شهدایی که او هنوز آنها را نشناخته چه می شود انسان به اینگونه بزرگ می شود؟ آنها فرشته یا انسان خواصی نبودند آنها از همین کوچه و بازار بودند حال شهرش یا استانش فرق نمی کند آنها معمولی بودند ولی در ذات بزرگ بودند چقدر زیبا گفت ابراهیم خدا باید خوشش بیاید.
باز دلش تاب نیاورد دلش تنگ دوستان جدیدش بود جای همیشگی پایین پا چهار زانو نشست ذلّ سنگهای سفید رو به رو شد گرم تر شده بود صمیمی تر شده بود حال حرف برای گفتن داشت
_ سلام رفقا، شرمنده از اینکه باز خلف وعده کردم، هنوز خوندن کتابا تموم نشده و اومدم به دیدنتون
لب به شوخی گشود، مگر نه اینکه دوستان با هم گرم می گیرند شوخی می کنند و سر به سر هم می گذارند! محمد حسن استثنا نبود لبخندی زد لب گشود
_ راستش رو بگید کدومتون دلش واسم تنگ شده بود؟ درسته می گن دل به دل راه داره دیگه اتوبان دو بانده!
تازه کار بود گرم شدنش هم تازه بود، هنوز آنقدر خودمانی نشده بود ولی شیب دوستیش تند بود. گوشی اش زنگ خورد نگاهی به صفحه کرد با دیدن اسم لبخندی زد
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#63
_ سلام سعید
_ سلام و زهر مار کجایی پیدات نیست؟
_ مزار شهدای گمنام
_ ای تک خور! بشمار سه اونجام.
باورش نمی شد سعید به راحتی تسلیم شود! او فقط یکبار دیدار داشت آن هم به خاطر مشکلش حاضر به آمدن بود حال این خودش بود که با پای خودش می آمد. کمی به انتظار نشست تا سر و کله سعید هم پیدا شد، چند قدمی مانده بود تا به قبور مطهر برسد از همانجا با صدای تقریبا بلند گفت:
_ سلام داش مشتیا
مانند دختر ها از محمد حسن صورت برگرداند با عشوه مخاطبش قرار داد
_ دیگه نه من نه تو!
محمد حسن در هین لبخند زدن پس گردن ی ای به سعید زد. سعید رو به سنگهای سفید کنار هم کرد
_ سلام رفقا، با معرفتا دمتون گرم اوندفعه روم و زمین ننداختین شرمنده من بی معرفت بودم نیومدم تشکر، دیر اومدم ولی اومدم بهم سخت نگیرید بالاخره منم یه روز آدم می شم، دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره
محمد حسن غبطه خورد به این راحت بودن سعید اینکه ارتباط برقرار کردنش خوب بود زود جوش بود.
باز تلفنش زنگ خورد نگاهی به صفحه انداخت رو به سعید کرد " مهدیِ" ای گفت و تلفن را جواب داد
_ سلام برادر
_ برادر و زهر مار، چرا چند وقته بسیج و پیچوندید؟ هم تو هم سعید.
_ کار نبوده که بیایم!
_ چی؟ کار نبوده؟ نذار چاک دهن من، لا اله الله. الان کجایید؟
_ با سعید مزار شهدای گمنامیم
_ نچ نچ نچ، برا خودم متاسفم، ببین کیا رو دور خودم جمع کردم، همه از دم بخیل! از جاتون تکون نمی خورید تا ما هم بیایم
چندی بعد مهدی و حامد به جمعشان پیوستند مهدی و حامد کمی با فاصله از آن دو نشستند. سعید رو به مهدی کرد
_ حالا قهر نکن دفعه بعد اول به تو می گیم
حامد روی برگرداند و با قهر ساختگی گفت:
_ حالا که اینطوره، قهری در کار نیست، ما را با مردان عذب عقلی کاری نیست!
محمد حسن خندید سعید چشم درشت کرد
_ وات؟ ماذا فازا؟
مهدی به کمک حامد آمد
_ همینه که هست
در همان موقع تلفن مهدی زنگ خورد پاسخ داد بعد از حال و احوال به فرد پشت خط گفت
_ با بچه ها بیاید مزار شهدای گمنام
کم کم همه جمع شدند مزار شلوغ شد غیر از آنها مردم دیگر هم در رفت و آمد بودند شاهد با لبخند گفت:
_ ب...بچه ها یه چی... چیزی بگم؟
بچه ها سریع جواب داند
_ بگو
_ بُ... بُ ... بلندگو آوردم پُ... پُ... پشت ماشینه
هادی بر کمر شاهد زد
_ ایول دمت گرم
سریع بلند گو را آوردند و میکرفن را دست حامد دادند حامد با صدای سوز دارش زیارت عاشورا خواند حس و حال خوبی داشتند این دور همی یکدفعه ای بهشان چسبید و چقدر انرژی گرفتند چقدر مدیون شاهد شدند که باعث این حس خوبشان شد دور همیشان خوب بود همه یکدل و یک نظر بودند هیچ ساز مخالفی در جمعشان نبود، شوخی کردند خندیدند به وقتش روضه خواندن و گریه کردند. چی از این بهتر؟
***
غروب پاییزه، دلم غمنگیزه
چرخ فلک نم نم اشکاش و می ریزه
ای آسمون من هم دلم پره درده
مثل تو غمگینه از زندگی سرده
_ حالا چرا این آهنگ و گذاشتی؟
سعید نگاه از جاده گرفت و به مهدی داد
_ از روضه و کنار شهدا میایم باید همچین، بگی نگی حس و حالمون رو حفظ کنیم
مهدی زیر خنده زد
_ سعید آدم بشو نیستی!
سعید باز نگاه از جاده گرفت و در همان هین دنده را سه کرد.
_ تو دیگه هیچی نگو که برادر زنت رات نداد، مجبوری با ماشین من اومدی
مهدی باز خندید
_ ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی
_ عزیزم الان آهنگ در خواستی دادی؟
مهدی عشوه ای آمد و موهای بلند فرضی اش را پشت گوش داد، و با تاکید بر حرف " ش" که با هر ادایش لبانش را غنچه می کرد گفت:
_ یه آهنگ عاشقانه شاد بذار
سعید اینبار نگاه از جاده نگرفت دنده را چهار کرد
_ قربون این ناز کردنا
مهدی با ته خنده روی لبش گفت:
_ ای کوفت و قربون این ناز کردنا، یکم حیا داشته باش
سعید با حیرت ساختگی صدایش را بغض دار کرد
_ چی! ای جز جگر زده تو با یک من سبیل من و فریب دادی؟ حرومت باشه اون همه طلا و کادویی که برات گرفتم، من خر و بگو هر بار که بوست می کردم می دیدم خِرخِره داری همش با خودم می گفتم زن و این همه خرخر ه آخه! چطور دلت اومد؟
مهدی سرش را به بالشتک پشتی صندلی تکیه داده بود و به ادا و اطوار سعید می خندید. وقتی خنده هایش کم شد اشک چشمش که حاصل خنده زیاد بود را پاک کرد
_ یه لحظه فکر کردم مجید توکلی ام
اینبار سعید بود که پقی زیر خنده زد
_ خدا خفت نکنه، خیلی وقت بود اینطور قهقهه نزده بودم.
کمی بینشان سکوت شد مهدی دست برد و سیستم را خواموش کرد سعید اعتراضی نکرد دکمه را زد و سی دی را خارج کرد از داخل جیب کیفش سی دی بیرون آورد و داخل دستگاه گذاشت رو به سعید کرد
_ با اجازه
_ راحت باش
دکمه پخش را فشرد صدای میثم مطیعی داخل اتاق ماشین پیچید. بار اول بود در ماشینش به مداحی گوش می داد این هم به احترام مهدی بود در نظرش صدای میثم مطیعی بم و در عین حال دلنشین آمد با خود گفت بدی هم نیست به مقصد رسیدند مهدی پیاده شد سعید خواست سی دی را پس دهد که مهدی " بذار باشه" ای گفت و با یک خداحافظی رفت دنده را جا زد و به سمت خانه حرکت کرد این بار صدای علیمی طنین انداز شد
ای قدر قدرت اباالفضل
والا شوکت اباالففضل
پادشاه کشور دل
والا حضرت اباالفضل
چقدر به دلش نشست لبخندی بر لبش جا خوش کرد زمزمه ای کرد " گاهی هم مداحی گوش دادن بد نیست"
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#64
خورشید با تمامی توانش می تابید و گرمایش پیام آمدن تابستان را می داد. صدای لاق لاق پنکه روی اعصابش بود ملحفه را از روی خود کنار زد نگاهی به پنکه سفید رنگ قدیمی با پره های سبز که آرم پارس خزر رویش خودنمایی می کرد کرد‌ دست دراز کرد و دکمه خواموش را زد. دندان درد امانش را بریده بود از دیشب تا به الان نتوانسته بود درست پلک روی هم بگذارد دست برد و گوشی اش را از بالای سرش برداشت نگاهی به تقویمش کرد " دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵" شماره محمد حسن را آورد دکمه سبز را لمس کرد بعد از چند بوق صدای "سلام سعید" دوستش داخل تلفن پیچید
_ چکاره ای؟ خونه ای؟
_ آره تازه رسیدم خونه ، چطور؟
_ از دیشب تا الان از دندون درد رو به موتم، نه تونستم شام بخورم نه ناهار
_ ای بابا! بشمار سه اونجام با هم میریم کلینیک
چندی بعد همراه با سعید راهی کلینیک دندان پزشکی شدند. سعید ماشین خود را آورد اما محمد حسن پشت فرمان بود. داخل کلینیک خیلی گرم بود با آنکه کولر کار می کرد باز گرما زورش بیشتر بود کمی صبر کردند تا نوبت سعید شد دکتر دندان سعید را معاینه کرد برایش عکس رادیولوژی نوشت، و رو به آنها کرد
_ برید آخر سالن اونجا عکس می گیرند
در صف ایستادند تا نوبتشان شود حجم صدای کولر در آن قسمت بیشتر بود و صدای قیژ قیژ ش خبر از شل بودن تسمه می داد خانمی که کنار دست دکتر گیت آخر بود از اتاقک بیرون آمد رو به سعید که قامت بلندی داشت کرد
_ ببخشید آقا میشه دریچه کولر رو بدید رو به بالا
سعید نگاهی به بالای سرش که کانال کولر بود و دریچه ای لق به آن وصل بود انداخت؛ روی پنجه پا ایستاد خود را کش داد تا قدش برسد به زور انگشتش به ریلی کنار دریچه رسید که تا آخر پایین بود پس به سمت بالا هدایت کرد دریچه بسته شد، دختر گفت:
_ عه! خوب برش گردون
باز با بدبختی آن را باز گرداند دختر گفت:
_ خب بدش به چپ
ریلی پایین دریچه که تا ته به سمت چپ بود را به سمت راست داد دریچه کامل بسته شد دختر باز گفت:
_ عه! خب برش گردون
باز سعید با بدبختی دستش را به آن رساند و دریه را باز گرداند. دختر رو به پزشک کرد
_ آقای دکتر خوب شد؟
و دکتر بلافاصله پاسخ داد
_ نه!
محمد حسن نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و زیر خنده زد.
سعید که خسته شده بود دستانش را تکانی داد و نفس سنگینی کشید سرش را با تاسف تکان داد.
_ شانس گند ما رو!
محمد حسن که هنوز لبخند روی صورتش بود لب گشود
_ اینم از معضلات قد بلندیه!
بعد از اتمام کار سوار شدند و به سمت خانه باز گشتند در ماشین محمد حسن رو به دوستش کرد
_ دکتر چی گفت؟
_ گفت هم رسیده به عصب هم عفونت داره
محمد حسن دارو های سعید را از روی داشبرد برداشت و نگاهی به آن انداخت
_ آموکسیسیلین واست نوشته
_ آره گفت یه هفته چرک خشک کن بخور بعد بیا تا عصب دندون و درست کنه واسه چهار شنبه هفته بعد نوبت زد.
با اتمام جمله اش ضبط را روشن کرد
تو ای عشق و ای تمام وجودم
تو بود و نبودم فدای رخ تو همه عالم
بیا بنگر بر دل غم دیده ، که لیلی ندیده
زغم چه کشیده به این عالم
محمد حسن متعجب چشم به سعید دوخت ولی زود خودش را جمع و جور کرد سعی کرد عادی باشد چرا که بهتر از هر کسی می دانست کوچک ترین سخن مساوی است با خداحافظی سعید با تغییرش! لبخندی در دلش زد چقدر خوشحال شد وقتی دید دوستش به جای آهنگ های همیشه گی حال نوحه ای درمورد صاحب و مولایمان گذاشته بر این باور شد که هر چیز به ظاهر غیر ممکن ، ممکن می شود

مرداد از نیمه عبور کرده بود اما گرمی هوا همچنان پا بر جا بود. آخرین پیچ را هم محکم بست دست روی پیشانی کشید و عرقش را زدود، رو سمت کانال کولر کردم
_ پمپ و بزن
ریحانه سربلند کرد و به کانال نگاه کرد با تمام شدن جمله حامد، دکمه پمپ را فشار داد، پمپ شروع به کار کرد لبخند بر لبانش نقش بست از پشت بام پایین آمد و چراغ گوشی را خواموش کرد دکمه موتور کولر را زد باد خنک به داخل ساختمان تابید
_ بفرما، اینم برای خانم گلم درست کردم تا راحت بخوابه. دیگه چه امری؟
_ سلامتی
با خیال راحت به رخت خواب پناه بردند. شب از نیمه عبور کرد شهر در سوت مطلق فرو رفته بود خیابانها و کوچه ها خالی از مردم وَ کارُ روزمرگی بود آرامش در همه جا ساکن بود. ریحانه چشم گشود احساس ضعف می کرد درد ضعیفی بر دلش نشست کمی بعد بهتر شد دوباره دراز کشید اما هنوز چشمانش گرم نشده باز درد به سراغش آمد کمی ترس بر جانش نشست دو دل بود برای بیدار کردن حامد اما هر چه صبر می کرد درد شدید تر و شدید تر می شد
_ حامد!
لبانش را گاز گرفت تا از درد فریاد نزند
_ حامد... حامد
حامد خواب آلود چیه ای گفت و به خواب خود ادامه داد
_ حامد تو رو خدا بیدار شو
حامد به ناچار چشم باز کرد
_ چی شده؟
_ دلم درد می کنه هی میگیره و ول می کنه فکر کنم... آی... دوباره گرفت
حامد بلافاصله نشست حول کرده بود نمی دانست چه کند، پیراهنش را از بالای سرش برداشت و به تن کرد از خانه خارج شد سریع از پله ها پایین آمد زنگ را فشار داد خانم همت زاد با چشمانی خواب آلو و وحشت کرده در را باز کرد
_ چی شده؟
حامد انقدر اضطراب داشت که نمی توانست روی کلمات کنترل داشته باشد
_ س سلام درد می کنه چکار کنم؟
_ کجات درد می کنه؟
_ من نه ریحانه می گیره ول می کنه
_ برو ماشین و روشن کن لباس عوض کنم بریم بیمارستان
نگاهی به ساعت انداخت ده صبح بود دلش آشوب بود از دیشب تا به الان هیچ خبری از ریحانه نبود او هنوز درد می کشید. پرستار از سالن بیرون آمد
_ همراه خانم ریحانه همت زاده
مادر ریحانه و حامد سریع بلند شدند پرستار با لبخند نگاه کرد
_ مبارک باشه بچه به دنیا اومده هر دو سالمند
مادر ریحانه دو دستش را رو به آسمان بلند کرد و خدا را شکر گفت حامد بغض کرد دو دستش را در موهایش فرو برد و روی صندلی نشست در دل از خدا تشکر کرد
ریحانه باورش نمی شد حامد با دیدن او و فرزندشان گریه کند حسین را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد. مادر ریحانه پشتش را نوازش کرد تا کمی آرام شود. این روی احساسی بودن حامد برای آن ها تازگی داشت. وقتی نگاهش برای اولین بار به آن طفل کوچک افتاد و آن را در آغوش گرفت و هنگامی که سر تا پای نوزاد را با نگاهش کاوید یک چیز در ذهنش تکرار می شد " این فرزند منه، از خون منه این هدیه خدا به منه این حسین منه" و هر کلمه که در ذهنش می آمد قطره اشکی از چشمش فرو می چکید باز نگاهی به کودک کرد چقدر ناتوان بود! مگر این انسان چه دارد که به جای شکر خدا از او طلبکار است؟ مگر نه اینکه خدا او را توان می بخشد می نشیند راه می رود می دود چطور به خود اجازه می دهد که پرورش دهنده اصلی را فراموش کند چرا یاد خدا در زندگی روز مره ما کمرنگ است؟ خدا یا شکر که تو بی مهری ما را نادیده می گیری رزق می دهی و همچنان ما را کمک می کنی
این چنین افکار باعث لرزش شانه هایش بود گریه او در اصل به خاطر معبود بود با پشت دست اشک از چشم گرفت نوزاد را در آغوش ریحانه گذاشت با لبخند به او نگریست
_ ممنونم
غنچه ای شیرین بر پیشانیش کاشت، ریحانه جلوی مادر خجل زده شد اما حامد اگر آن بوسه را نمی زد سبک نمی شد.
مادر حامد فکرش را نمی کرد در عرض یک هفته فاطمه هم زایمان کند. دو نوه عزیز تر از جانش پا به جهان هستی گذاشتند، مهدی سر از پا نمی شناخت کل بسیج را شیرینی داد لبخند از لبانش جدا نبود. هادی لبخندی زد
_ اسمش رو چی گذاشتی
یکی از بچه ها پیش دستی کرد
_ سجاد
مهدی متعجب گفت:
_ تو از کجا می دونی؟
_ یه دفعه اومدی دم خونمون خودکار لازم شدیم نداشتیم داداشم و صدا کردم بیاره بعد تو فکری کردی و گفتی: سجاد هم بد نیست
_ آهان یادم اومد راست می گی گفتم این اسم سجاد ار کجا اومد به ذهنم؟
آدم ها دو دسته اند :
غـیرتی، قیمتی. 
غیرتی ها با خـُدا معامله کردند و قیمتی ها با بنده خُـدا ...!
 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روشن ترین ستاره ا فائزه2 کاربر انجمن ایران رمان فائزه 2 10 431 ۰۸-۰۶-۰، ۰۱:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: فائزه 2
  رمان زاده ی خورشید؛ محکوم به تاریکی | محیا محمودی کاربر انجمن ایران رمان هویدا مهرزاد 50 582 ۰۱-۰۶-۰، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: هویدا مهرزاد
  رمان بردیا | محمودی کاربر انجمن ایران رمان محمودی 156 2,243 ۱۱-۰۵-۰، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: هویدا مهرزاد

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۳-۰۷-۹۸, ۰۳:۱۸ ب.ظ)، nafas (۲۵-۰۷-۹۸, ۱۰:۴۵ ق.ظ)، لیلی (۱۲-۰۷-۰, ۱۱:۴۰ ق.ظ)، sadaf (۲۰-۰۵-۹۸, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، ققنوس (۲۵-۰۷-۹۷, ۰۵:۱۵ ب.ظ)، rmina (۰۲-۰۴-۹۸, ۰۲:۳۲ ب.ظ)، mahmonir11 (۲۹-۰۷-۹۸, ۰۲:۳۶ ق.ظ)، mona1367 (۲۵-۰۵-۰, ۰۸:۰۲ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۹-۰۵-۹۸, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، heliia (۲۱-۰۶-۹۸, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، صنم بانو (۱۰-۰۲-۰, ۱۰:۲۳ ق.ظ)، فائزه 2 (۱۷-۰۴-۰, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، Kourd74 (۱۵-۰۹-۹۸, ۱۲:۱۱ ب.ظ)، soha-akbari (۲۴-۰۴-۹۸, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، مریم 95 (۲۵-۰۸-۹۹, ۱۲:۲۷ ق.ظ)، الی نجفی (۱۸-۰۱-۹۷, ۰۱:۵۸ ق.ظ)، Shahriy (۲۳-۰۱-۹۸, ۰۸:۳۷ ب.ظ)، طوبی (۳۰-۰۵-۹۹, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، دخترشب (۰۵-۰۵-۹۸, ۱۰:۲۵ ب.ظ)، hananee (۲۵-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، sadeg1378 (۱۱-۰۳-۹۸, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، اسمانی ها (۲۴-۰۲-۹۷, ۱۱:۴۱ ق.ظ)، behnoush (۰۷-۰۴-۹۸, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، Juli (۲۵-۰۲-۹۷, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، d.ali (۲۷-۰۷-۹۸, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، چیک چیک (۰۳-۰۵-۹۸, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۲۸-۰۳-۹۷, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، barane khazan (۰۲-۰۹-۹۸, ۰۲:۵۶ ق.ظ)، ایانا (۱۴-۰۶-۹۸, ۰۳:۴۶ ق.ظ)، meh3 (۲۹-۰۱-۹۸, ۰۸:۳۱ ق.ظ)، Land star (۰۸-۰۵-۹۸, ۱۱:۱۳ ق.ظ)، ژوان (۱۱-۰۲-۹۸, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، yas.kh (۲۰-۰۲-۹۸, ۰۲:۱۷ ب.ظ)، ماه رو (۲۵-۰۶-۹۸, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، maryamalikhani (۰۸-۰۱-۹۷, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، alirezaa_shah (۱۱-۰۴-۹۸, ۰۸:۱۹ ب.ظ)، Fatemehg77 (۱۵-۰۳-۹۸, ۰۳:۰۳ ب.ظ)، ژاله صفری (۰۷-۰۶-۹۸, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، دریای بی دل (۰۹-۰۵-۹۸, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، هاموس (۱۶-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، بهار نارنج (۱۸-۰۱-۹۷, ۰۱:۴۳ ب.ظ)، ferdows.sh (۱۰-۰۲-۹۷, ۰۲:۰۹ ق.ظ)، دختر ستاره (۰۲-۰۲-۹۷, ۰۷:۳۱ ب.ظ)، دهقانی (۱۹-۰۳-۱, ۱۰:۴۰ ق.ظ)، Hadis0089 (۰۳-۰۸-۹۸, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، Negar123 (۱۱-۰۸-۹۷, ۰۱:۰۱ ب.ظ)، Ehsani (۱۹-۰۴-۹۷, ۰۵:۵۰ ق.ظ)، نیـایــش (۱۱-۰۵-۹۸, ۱۰:۵۶ ق.ظ)، saharnik (۲۹-۰۳-۹۷, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، صحرا 1374 (۲۸-۰۶-۹۷, ۱۱:۱۸ ق.ظ)، Titania (۱۶-۰۷-۹۸, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، mariamaria (۰۵-۰۶-۹۷, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، Banoo59 (۲۹-۰۲-۹۸, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، rahel mohammadi (۲۰-۰۶-۹۷, ۰۹:۱۰ ق.ظ)، Mahan (۱۸-۰۶-۹۷, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، Saharnl.ir (۰۹-۰۷-۹۷, ۰۳:۴۷ ب.ظ)، minaa (۰۸-۰۹-۰, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، malehe (۲۴-۰۶-۹۸, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، خزان1360 (۱۰-۰۴-۹۸, ۰۱:۱۲ ق.ظ)، ارغوان ایران (۲۶-۰۳-۹۸, ۰۹:۳۱ ق.ظ)، درخت نخل (۱۶-۰۸-۹۷, ۰۱:۳۹ ب.ظ)، flower (۲۱-۰۲-۹۸, ۱۰:۳۷ ق.ظ)، hanila (۲۹-۰۸-۹۸, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، Ben1234 (۱۶-۱۱-۹۷, ۰۱:۰۶ ق.ظ)، Shaghayegh201 (۲۵-۰۲-۹۸, ۱۰:۲۵ ق.ظ)، کیمیای سعادت (۳۰-۱۱-۹۷, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، بهار شایگان فرد (۱۹-۰۹-۹۷, ۰۵:۰۶ ب.ظ)، skparsoo (۲۳-۰۶-۹۸, ۱۰:۰۷ ق.ظ)، Kiyana24 (۲۸-۱۰-۹۷, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، Yasamin18 (۲۳-۰۵-۹۸, ۰۸:۵۷ ق.ظ)، mani67 (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، ماهتی (۰۶-۱۰-۹۸, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، fahemehr65 (۲۸-۰۱-۹۸, ۱۰:۳۷ ق.ظ)، ۹۸۸۲۶۲۵ (۰۳-۰۳-۹۸, ۰۹:۲۸ ق.ظ)، Khatereh 000 (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، Tyb378 (۰۷-۰۵-۹۸, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، نگارمحمد (۲۳-۰۸-۹۸, ۰۷:۵۱ ب.ظ)، Zhra (۰۷-۰۶-۹۸, ۰۲:۵۸ ق.ظ)، 09154430116 (۲۲-۰۵-۹۸, ۰۷:۴۸ ق.ظ)، کریسی (۲۲-۰۱-۹۸, ۱۲:۳۸ ب.ظ)، setarehsoheiil (۲۴-۱۱-۹۷, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، Saram (۲۷-۰۱-۹۸, ۰۲:۵۹ ق.ظ)، NeG_R (۰۹-۰۴-۹۸, ۰۷:۵۰ ب.ظ)، سدیانیا (۱۷-۰۵-۹۸, ۰۹:۴۶ ق.ظ)، azivadi (۲۶-۰۸-۹۸, ۰۸:۵۲ ب.ظ)، محدثه طور (۲۰-۰۱-۹۸, ۰۵:۴۷ ب.ظ)، mahsa1234567 (۱۴-۰۱-۹۸, ۰۶:۳۵ ق.ظ)، Nil1378 (۱۸-۰۱-۹۸, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، ۴۶۹۰۱۵۱۹۰۳ (۳۰-۰۱-۹۸, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، Aaazam (۰۱-۰۸-۹۸, ۰۵:۲۹ ب.ظ)، سلوین یاز (۲۷-۰۱-۹۸, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، هرمینه (۰۳-۰۲-۹۸, ۰۶:۱۵ ق.ظ)، پروان (۰۹-۰۲-۹۸, ۰۱:۳۹ ق.ظ)، helen_po (۰۹-۰۲-۹۸, ۰۷:۳۸ ق.ظ)، manima (۳۰-۰۸-۹۸, ۰۹:۵۸ ق.ظ)، erfen (۱۵-۰۲-۹۸, ۰۱:۳۲ ق.ظ)، shimavtn (۱۷-۰۲-۹۸, ۰۴:۰۶ ب.ظ)، مانی جون (۱۹-۰۲-۹۸, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، زمستان (۰۳-۰۳-۹۸, ۰۳:۱۸ ق.ظ)، حبیب آذرگشسب (۲۷-۰۲-۹۸, ۱۱:۱۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان