انجمن ايران رمان



رمان قاصدك من|دختر على كاربر انجمن ايران رمان
زمان کنونی: ۳۱-۰۲-۹۷، ۰۹:۲۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: دخترعلی
آخرین ارسال: دخترعلی
پاسخ 93
بازدید 4417

امتیاز موضوع:
  • 9 رای - 4.56 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان قاصدك من|دختر على كاربر انجمن ايران رمان
#91
********
فردا مراسم عروسى برادر بزرگ بود. البته شيدا دوست داشت بگويد اژدهاى بزرگ! به فاميل دور و نزديك خبر داده بودند، برنامه ها چيده شده بود. پذيرايى از عصر شروع مى شد با چاى و شيرينى و ميوه. شام هم قرار بود در حياط بزرگ خانه ى پهلوان پخته شود. خانه ى اقاى داماد براى مردان درنظر گرفته شده بود و خانه ى دايى براى خانم ها.
از مداح معروف شهر اقاى اكبرى وقت گرفته بودند تا دو ساعت در مراسم باشد و با خواندن اشعار شاد مجلس اقايان را گرم كند.
پدر سفارش شيرينى را داده بود تا فردا داغ و تازه تحويل دهند.
شيدا هنوز نارحت و غمگين بود، از دست نادر و پدرش عصبانى بود، شهريور داشت به پايان مى رسيد و او هنوز ثبت نام نكرده بود.
بهروز تا حدى با حادثه ى شب بمباران و جنازه ى كودك شهيد كنار امده بود.
نادر دو بار سعى كرد كدورت چند ساله ی شیدا را برطرف كند اما موفق نشد.گاهى غم و درد چنان كهنه مى شود كه هيچ مرهمى قادر به زدودن آن از قلب نخواهد بود.
على اطلاع داده بود كه خود را براى مراسم خواهد رساند.على عزيز دل شيدا.
صبح زود شيدا با صداى پدر از خواب بلند شد.
- بلند شين حياط و كوچه رو بشورين ....ناصر برو به ممد اقا بگو ديگ ها رو برديم خونه ى پهلوون عباس، كم و كسرى داره بگه.
ناصر خميازه كشان گفت :
- بابا الان مردم خواب هستن ، ديشب به ممد اقا گفتم.
و زير لب غر زد :
- مهلت نمى ده بلند شيم يه لقمه نون كوفت كنيم.
شيدا با لبخند رختخوابش را جمع كرد و دور از چشم پدر كه خيره ى اشپزخانه بود گفت:
- كم غر بزن امشب سهميه ات دو پرس غذاى چرب و چيليه.
ناصر تشك و متكايش را نامرتب روى رختخواب گوشه ى سالن پرت كرد و گفت :
- يكى ديگه مى خواد داماد شه خرحماليش با منه.
مادر سفره ى پارچه اى را پهن كرد و گفت :
- حاجى بيا يه چيز بخور … بچه ها الان مى رن دنبال كارها.
پدر بلند فرياد زد :
- مهرى بلند شو چقدر مى خوابى .
مهرى با ترس از جا جست و گفت :
- هان چى شده ؟ صدام بمب انداخت؟
پدر خنده ى خود را خورد و گفت :
- پاشو امروز وقت خواب نيست ، بعد از ظهر مردا ميان … خونه بايد دسته گل باشه.
مهرى سريع گفت :
- سلام ،الان پا مى شم .
و به سرعت بلند شد و مشغول جمع كردن رختخوابش شد .
سفره ى صبحانه هنوز پهن بود كه نادر با چشمان خمـ ـار و سرخ وارد خانه شد و سلام كرد.
پدر پرسيد:
- كجا بودى ديشب ؟
نادر کنار رختخواب نشست وبه ان تکیه داد :
- با بچه ها داشتم در خونه مو رنگ مى زدم. يه سر هم رفتم بسيج ، مى خوان اونجا هم كلاس بزنم .
پدر خانه ى كوچكى چند کوچه بالاتر براى نادر رهن كرده بود .
نادر خميازه كشيد و دراز شد در همان حال متكايى را زير سر قرار داد .
مادر گفت :
- بميرم برات خسته شدى .

صداى خنده وموسيقى بلند بود .دختران نوجوان و زنان با تعارف بلند مى شدند و با صداى خواننده هاى ايرانى مقيم امريكا به خود پيچ و تاب مى ادند و مجلس گرمى مى كردند.
عروس زيبا روى تنها صندلى موجود نشسته بود و با لبخند رقص زنان راتماشا مى كرد ، گه گاه هم به سلام و تبريك تازه واردان پاسخ مى داد و تشكر مى كرد.
مهرى با لباس سفيد خود رقص ايرانى و اصيلى را به نمايش گذاشت و ولوله اى به پا كرد .
شيدا گوشه اى نشسته بود و سعى مى كرد از اشناها دور باشد.زنی که کنارش نشسته بود پرسید:
این کی بود الان رقصید؟
شیدا بی تفاوت گفت :
- خواهر دوماد.
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#92
مهرى برخلاف شيدا از لحظه لحظه ى جشن لذت مى برد و سرخوش مى خنديد و پا به پاى دختران جوان مى رقصيد.
زن بيگانه در حالى كه با چشمانش مهرى را مى خورد گفت :
- عجب دختر خوشگل و خون گرميه، نمى دونى نشون كرده كسى هست يا نه؟
شيدا متعجب نگاهش را از زن به مهرى و مجدد از مهرى به زن ناشناس دوخت.او داشت در مورد مهرى حرف مى زد؟! خواهر كوچكش كه تازه كلاس پنجم را پشت سر گذاشته!
مهری با پوست روشن و چشم های درشت تیره و بینی مدل ملکه های اساطیر مصر و اندام باریکش واقعا خوشگل بود. لب هایش با خنده کش می امد و با جمع شدن ، غنچه ی گردی می شد.

- نه نشون كرده كسى نيست اما خونوادش فعلا شوهرش نمى دن.
- چرا؟
- هم خواهر بزرگتر داره،هم باباش دختر تو سن پايين شوهر نمى ده.
زن با حسرت نگاهش را از مهرى برداشت و گفت:
- چه حيف… راستى دختر خانوم اسمت چيه؟ دختر كى هستى ؟
شيدا ترسيد كه اين بار زن خواستگار او باشد.
- از همسايه ها هستم …بايد برم خونه .
سريع از جا برخواست.زن سريع گفت:
- هنوز كه شام ندادن كجا مى رى ، مادرت اينجاست؟
شيدا بى اعتنا از اتاق شلوغ بيرون زد و اهسته از پله ها بالا رفت و خود را به اتاق بهروز رساند.
سرو صدا به انجا هم مى رسيد. در را قفل كرد و روى تخـ ـت دراز كشيد و چشم به سقف اتاق دوخت :
- على چرا نيومدى، قرار بود بياى …كاش زودتر بياى داداش.
غلتى زد و برخواست . تصميم گرفت خاطره اى بنويسد و براى مجله بفرستد هنوز فرصت بود. به ورق كلاسور و خودكار بيك ابى بهروز كه در كشوى ميز بود دستبرد زد.
كمى با ته خودكار فرق سر را خواراند.
خودكار را بر روى ورق لغزاند و نوشت « هر كسى توى زندگيش يه قهرمان داره ، يه قهرمان عزيز و دوست داشتنى .
قهرمان ها يا واقعى هستند يا از كتاب ها و فيلم ها بيرون امدند يا مردان و زنان بزرگ تاريخ هستند…اما … اما قهرمان من نه تاريخى هست نه از كتاب بيرون امده …خاطره ى من در مورد قهرمان زندگى ام هست .
در مورد برادرم على .على برادر بزرگترم قهرمان زندگى من هست .
چند سال پيش وقتى …»
لبخند برلب از على نوشت .
صداى ظرف و ظروف و فرياد خانم ها كه مشغول پخش غذا بودند خوشحالش كرد . به زودى مراسم عروسى تمام مى شد و مى توانست بدن خسته اش را به رختخوابش برساند. كسى به ارامى بر در اتاق كوبيد.
- كيه؟
- شيدا برات غذا اوردم.
در را باز كرد . مهرى با سينى غذا وارد شد. سينى را به طرف تخـ ـت برد. شيدا سريع گفت :
- روى تخـ ـت نذار كثيف مى شه ، بذار روى ميز.
مهرى سينى را روى ميز گذاشت و با كنجكاوى اتاق را نگريست. كمتر فرصتى پيش مى امد كه وارد اتاق بهروز شود برعكس شيدا كه اتاق دومش اينجا بود.
- شيدا كمد لباساشو ببينم؟
- مهرى ول كن زشته ، تو شام خوردى ؟
- نه هنوز ، زن دايى گفت اينجايى و شامتو بيارم …چرا بالا اومدى ؟
- سرم درد گرفت.(چشمانش درخشيد و با لب هاى خندان پرسيد) مهرى كسى اسمتو نپرسيد؟
مهرى متعجب گفت
-:اسم من؟ نه.
- برات خواستگار پيدا شده ؟
چشم هاى درشت مهرى درشت تر شد :
- واسه من …خالى بند.
شيدا خنديد:
- با رقصت يه زنه عاشقت شده ، اسمتو پرسيد .
خواهر كوچك خنديد و گفت :
- حتما ديوونه بوده من خيلى كوچيكم.
- منم گفت باباش دخترشو تو سن پايين شوهر نمى ده.
مهرى بطرف در رفت .
- من مى رم شام بخورم .
شيدا غذايش را با اشتياق خورد ، واقعا گرسنه بود .
ان شب تا نيمه وقت مشغول تميز كردن خانه ى زن دايى و شستن ظرف ها بود. چند دختر و زن جوان هم پا به پاى شيدا و فرخنده خانم كار مى كردند.
با شستن ديگ برنج رسما كارها به پايان رسيد و شيدا خسته و كوفته خداحافظى كرد تا به خانه برود. فرخنده خانم سبد بزرگ پر از ليوان شسته شده را گوشه ى حياط گذاشت و گفت :
- شيدا جون برو اتاق بهروز بخواب ، مى گم بهروز همين پايين بخوابه الان خسته اى، برى خونه حتما بايد ريخت و پاش اون جا رو هم جمع كنى ديگه جونى برات نمونده .
شيدا متحير از درك و فهم فرخنده خانم با خوشحالى پذيرفت و شب را انجا ماند.
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#93
براى اولين بار روى تخـ ـت مى خوابيد از نرمى تشك هنگام خوابيدن و نسيم خنكى كه از بهار خواب (بالكن) اتاق بهروز به داخل مى وزيد سرمـ ـست شد و براى لحظاتى چنان سرخوش شد که خواب هم از چشمانش گريخت .زير لب زمزمه كرد :
- كوفتت نشه پسر شهرى با اين تخـ ـت و اتاق رويايى.
اما خستگى قدرت بيشترى داشت و او را به اغـ ـوش خواب سنگينى انداخت .
- مـ ـستاجر بلند شو … اهاى غاصب گر... اتاقمو پس بده.
سريع در جاى نشست . صدا مى امد؟
صداى بهروز پشت در اتاق همراه تق تق كوبيدن انگشتان به در شنيده شد:
- شيدا مُردى ؟ بلند شو نمازت الان قضا مى شه .
شيدا خميازه اى كشيد و گفت :
- خسيس پا شدم … بذار صورتمو بشورم …
و غر زد:
- پسر دايى خسيس نوبره … حالا يه شب اتاقشو ازش گرفتم …
بهروز پشت در مى شنيد و مى خنديد.عاشق غرغرهاى دختر عمه ى زبان درازش بود. عاشق كل كل كردن و جوش و خروشش بود.
بلند گفت :
- تو كه در هر حال سياه و زشتى …درو باز كن زود، تند، سريع.
شيدا كه به سرعت صورتش را شسته بود و با چادر سفيد پر گل قرمز خشك كرده بود در را باز كرد:
- چيه اول صبحى غر مى زنى ؟ بيا اینم اتاقت ، نخوردمش.
بهروز وارد اتاق شد و در را بست و خندان گفت :
- كى بشه شام عروسى تو رو بخوريم .
شيدا با چشمانش در جستجوى وسيله اى اتاق را زير و رو كرد و دم دستى ترين وسيله را برداشت و بر سر بهروز كوبيد.
- كوفت بخورى .
بهروز آخى گفت و تقويم روميزى را از دست شيدا بيرون كشيد.
- سرمو شكستى … اخه كى مياد تو رو بگيره !… يه عدد عروس وحشى .
با ديدن چشمان برزخى شيدا با مظلوميت گفت :
- آتش بس، باشه دختر دايى ؟
شيدا كمى لب هايش را جويد تا ارام شود .
- اول صبحى گند زدى به خوابم . خيلى بدجنسى.
لبخند شيرينى بر لب هاى پسر نوجوان نقش بست .
- خب بد خواب شدم … جای خوابم عوض شده بود ببخش ديگه.
نقشى از همان لبخند بر لب هاى شيدا زده شد.
- قبول كردم … اينجا مُهر نماز دارى ؟
بهروز روى تخـ ـت نشست و به نماز خواندن شيدا نگاه كرد با چرخش سر چشمش به ورق كلاسور سياه شده افتاد . آن را از روى زمين برداشت و مشغول خواندن شد.
شيدا سلام اخر را داد و برگشت .
- خاطره رو خوندى ؟
بهروز سر از برگه بالا نياورد.
- دارم مى خونم …كمى مونده .
چشمانش اخرين جمله های ساده و گرم را بلعيد.
شيدا با اشتياق و كنجكاوى پرسيد:
- چطور بود ؟
- خوبه ، يعنى عاليه . حتما امروز پستش كن .
شيدا با تاييد بهروز ذوق زده پرسيد:
- تعارف نمى كنى ، واقعا خوبه؟
بهروز صادقانه گفت :
- عالى نوشتى من كه خيلى خوشم اومد.
شيدا برگه را گرفت و گفت :
- من برم خونه ، تو هم بگير بخواب.
- شيدا صبر كن الان زوده، يه فيلم گرفتم بريم ببينيم .
-اسمش چيه ؟
- مادر هند ، بچه ها مى گفتن قشنگه.
- اقا بهروز و فيلم هندى …خدا رحمت كنه بروس لى رو اگه زنده بود از اينكه خاطرخواهى مثل تو داره خودشو مى كشت .
بهروز خنديد:
- بروس لى يه چيز ديگه اس. اما بد نيست گاهى فيلم هاى مختلف هم ببينم .… تعريف اين فيلمو قبلا شنيده بودم .
- باشه ، بريم ببينم اين فيلم چيه كه تو رو مشتاق كرده ؟

اشك چشمانش را پاك كرد .
فرخنده خانم گفت :
- بهروز يه امروز فيلم گريه دار نمی ذاشتی .
دايى از جا برخواست و گفت :
- فيلمش جالب بود شنيدم جايزه اسكار هم گرفته.
شيدا كه هنوز درگير انتهاى فيلم و هم اهنگ بودن بهروز و امروز بود (جمله ى فرخنده خانم) با شيطنت پرسيد :
- دايى ، بهروز رو علاقمند فيلم هندى كردى ؟
دايى دست هايش را بالا برد:
- نه جون دايى ، زن دايى و مادر خودت كشته مرده ى فيلم هندى هستن من بى تقصيرم.
بهروز كه در سكوت به حرف هايشان گوش مى داد به شیدا گفت :
- آخ كه چقدر هم از فيلم هندى بدت مياد … راستشو بگو شعله ( یکی از مطرح ترین فیلم های سیـ ـنمای هند) رو چند بار ديدى ؟
شيدا بى خيال گفت :
- ٤ بار ، خودت راه اژدها رو (يكى از فيلم هاى بروس لى ) چند بار ديدى ؟
بهروز صادقانه گفت :
- فقط ٢٥ بار .
دايى و فرخنده خانم بلند خنديدند. شيدا با تاسف سرى تكان داد و گفت :
- الان ديونه مى شم … زن دايى كارى نداری خداحافظ .
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 17 590 دیروز، ۰۲:۱۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
Exclamation و تنت را وطنم خواهم کرد | فرزانه نصيرى كاربر انجمن ايران رمان فرزانه نصیری 40 3,353 ۲۹-۰۲-۹۷، ۱۲:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: فرزانه نصیری
  رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 86 3,192 ۲۴-۰۲-۹۷، ۰۹:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 10 364 ۲۳-۰۲-۹۷، ۰۳:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  سکوت یک قلب |توران زارعی کاربر انجمن ایران رمان توران زارعی 75 2,264 ۲۳-۰۲-۹۷، ۰۱:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: توران زارعی
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 31 1,587 ۲۱-۰۲-۹۷، ۰۸:۲۱ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
Rainbow معجزه ای به رنگ عشق|ک.اشرافی(Ms.Kosar) کابر انجمن ایران رمان Ms.Kosar 13 507 ۱۷-۰۲-۹۷، ۱۰:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Ms.Kosar
  رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی کاربر انجمن ایران رمان الی نجفی 51 11,488 ۱۵-۰۲-۹۷، ۱۱:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: الی نجفی
  سه ضلع مثلث عشق|دختر ستاره کاربر انجمن ایران رمان دختر ستاره 7 303 ۱۳-۰۲-۹۷، ۰۵:۲۷ ب.ظ
آخرین ارسال: دختر ستاره
Rainbow رمان افسون افسانه |Atoosa Rad کاربر انجمن ایران رمان Atoosa Rad 36 3,949 ۱۳-۰۲-۹۷، ۱۱:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: Atoosa Rad

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
72 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۰-۰۲-۹۷, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، sadaf (۲۰-۰۲-۹۷, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، v.a.y (۰۳-۰۲-۹۶, ۰۸:۵۲ ب.ظ)، mahmonir11 (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۳:۴۵ ق.ظ)، .ShahrzaD. (۲۹-۱۰-۹۶, ۰۴:۲۴ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۲-۱۰-۹۶, ۰۹:۴۴ ب.ظ)، نويد (۱۳-۰۲-۹۶, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، خانوم معلم (۲۴-۰۲-۹۶, ۰۳:۱۸ ب.ظ)، آیداموسوی (۰۳-۰۴-۹۶, ۰۵:۴۳ ق.ظ)، avapars (۱۹-۰۲-۹۶, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، barooni (۲۳-۰۲-۹۶, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۲۲-۱۲-۹۶, ۰۹:۲۱ ق.ظ)، ساده (۲۳-۰۷-۹۶, ۱۱:۳۷ ب.ظ)، برف سیاه (۰۱-۰۲-۹۶, ۱۱:۴۹ ق.ظ)، 1386fatima (۱۰-۰۲-۹۶, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، خانم ریزه (۰۳-۰۲-۹۶, ۱۰:۵۹ ب.ظ)، ariel (۲۳-۰۷-۹۶, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، ثـمین (۰۵-۰۳-۹۶, ۱۲:۴۹ ب.ظ)، rezvan2000 (۱۴-۰۲-۹۶, ۰۶:۰۳ ق.ظ)، دخترشب (۲۱-۰۸-۹۶, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، AsαNα (۲۲-۰۴-۹۶, ۰۵:۵۷ ب.ظ)، ft.samadi (۱۹-۰۲-۹۶, ۰۲:۴۷ ب.ظ)، hananee (۲۷-۰۱-۹۷, ۰۸:۳۲ ب.ظ)، sadeg1378 (۱۵-۰۲-۹۷, ۰۱:۱۰ ب.ظ)، Living Corpse (۱۱-۰۴-۹۶, ۱۰:۲۸ ق.ظ)، اسمانی ها (دیروز, ۱۰:۰۰ ب.ظ)، behnoush (۱۳-۰۷-۹۶, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، _AYNAZ_ (۰۴-۰۴-۹۶, ۰۱:۴۴ ق.ظ)، الف.الف (۱۳-۰۵-۹۶, ۰۷:۱۷ ب.ظ)، farnaz83 (۲۳-۰۲-۹۶, ۱۰:۴۳ ق.ظ)، nil2001 (۱۳-۰۴-۹۶, ۰۲:۲۱ ب.ظ)، دخترعلی (امروز, ۰۴:۵۴ ق.ظ)، چیک چیک (۰۸-۰۲-۹۷, ۰۷:۵۲ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۰۴-۰۲-۹۶, ۰۲:۵۱ ق.ظ)، barane khazan (۲۵-۰۲-۹۶, ۱۲:۵۱ ق.ظ)، .AtenA. (۰۵-۰۲-۹۶, ۰۶:۵۰ ق.ظ)، ایانا (۱۲-۰۵-۹۶, ۰۲:۱۳ ب.ظ)، دختربهار (۰۱-۰۶-۹۶, ۱۰:۵۴ ب.ظ)، •Vida• (۲۱-۰۲-۹۶, ۰۱:۳۶ ب.ظ)، یاسمن 123 (۱۰-۰۲-۹۶, ۰۳:۰۱ ب.ظ)، ستاره ی احساس (۱۱-۰۲-۹۶, ۰۳:۴۸ ب.ظ)، salina (۰۸-۰۳-۹۶, ۰۴:۳۸ ب.ظ)، ساسی (۰۱-۰۲-۹۶, ۰۷:۴۸ ق.ظ)، ♥هستی♥ (۰۱-۰۲-۹۶, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، Elesa (۰۳-۰۶-۹۶, ۱۰:۲۹ ب.ظ)، Masome.B (۲۳-۰۲-۹۶, ۰۲:۴۵ ب.ظ)، fatemeh466 (۱۹-۰۴-۹۶, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، Atoosa Rad (۲۵-۰۲-۹۶, ۰۸:۳۰ ب.ظ)، Bahar naseri (۰۱-۰۲-۹۶, ۰۶:۴۱ ق.ظ)، maryamalikhani (۲۹-۰۸-۹۶, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، Mamadreza_ns (۱۳-۰۲-۹۶, ۱۱:۵۶ ب.ظ)، alirezaa_shah (۲۱-۰۳-۹۶, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، ژاله صفری (دیروز, ۰۵:۴۷ ب.ظ)، taranomi (۰۶-۱۱-۹۶, ۰۸:۴۴ ب.ظ)، maTisA (۲۵-۰۳-۹۶, ۰۱:۴۹ ق.ظ)، بهار قربانی (۲۷-۰۶-۹۶, ۱۱:۲۳ ق.ظ)، Sinsad66 (۲۳-۰۳-۹۶, ۰۸:۴۹ ق.ظ)، توران زارعی (۱۹-۰۷-۹۶, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، هاموس (۲۵-۰۲-۹۷, ۰۲:۱۴ ق.ظ)، بهار نارنج (۲۱-۰۱-۹۷, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، Emerald (۳۰-۰۵-۹۶, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، Baharkazemi (۲۲-۰۴-۹۶, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، Mehrvash (۲۶-۰۵-۹۶, ۰۶:۵۵ ب.ظ)، ♥فاطیما♥ (۰۷-۰۷-۹۶, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، Summer (۱۱-۰۵-۹۶, ۱۱:۲۴ ب.ظ)، Aziza (۲۱-۰۷-۹۶, ۰۷:۲۶ ق.ظ)، مهدا امیری (۲۹-۰۶-۹۶, ۰۹:۲۷ ب.ظ)، دختر ستاره (۲۰-۰۲-۹۷, ۰۴:۴۰ ب.ظ)، author (۱۷-۱۲-۹۶, ۰۴:۲۷ ب.ظ)، khanomi (۰۷-۰۲-۹۷, ۰۸:۴۴ ب.ظ)، •هیلار• (۳۱-۰۱-۹۷, ۰۲:۵۹ ب.ظ)، Vanya (۲۱-۰۲-۹۷, ۰۱:۵۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان