اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان مانده ام ! جذبت شوم یا دفعت کنم ؟! | asiyeh69
زمان کنونی: ۲۸-۱۲-۹۷، ۱۱:۱۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 58

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان مانده ام ! جذبت شوم یا دفعت کنم ؟! | asiyeh69
#1
  • مقدمه

    نمی ترسم وقتی اخم میکنی!
    فقط برایم جذاب و دوست داشتنی تر از سابق میشوی...
    در هر حالتی دوستت دارم....
    هیچ جور نمی توانی مرا منصرف کنی از خواستنت
    هر لحظه بیشتر و بیشتر عاشقت میشوم و برای نوازش ت بیتاب تر....
    اهنربای وجودت برایم قویتر از این حرفهاست....
    دور شدنم محال است....
    آغوشت را باز کن، میخواهمت...
    بگذار بی دغدغه عشقت را نفس بکشم....

 
  • ژانر رمان:
    اول: اجتماعی
    دوم: هیجانی
    سوم: پلیسی

  • خلاصه:
    دختری که همانند اسمش غوغا کرد.....دل کند از صاحب آسمان و زمین.....پا کوبید و لج کرد......از همه چیز گذشت.... به خیالش اوم هم دل میکند از بنده اش.....
    فراموش کرد به خیال اینکه فراموش شده.... نمی دانست نزدیکتر از رگ گردن به اوست.....وابسته تر از نفس.....غرید...بارید.... تا آرام گیرد...
    باریدن چشمانش دل یخ زده ای را آرام کرد....عاشق کرد....و باز هم در اخر....
    خدا بیدار است.....
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب ، دخترشب
#2
  • ـ لعنتی!

    دومین لب تاپم هم خورد شد.!
    مرسی اعصاب...

    از روی تخت پریدم پایین .
    یه لیوان آب خنک حداقل داغیه آمپرمو کم میکرد...!

    ـ آخیش.... واقعا برای خودم متاسفم ... بی اعصابیم داره عود میکنه..!

    باز صدای موبایلم در اومد... این موزیک مخصوص ترنم بود..!
    ملودی پت و مت...!

    ـ جونم...

    ـ غوغا؟
    صداش مثه مته میمونه ... خاک تو سر سهراب با این دوس دخترش..!

    ـ هو...چته؟ چه خبرته؟ بابا اون ولوم رو بده پایین ، جانباز شدم..

    ـ مگه این داداش خل و چل تو میزاره؟ باز گوشیش خاموشه

    ـ جون؟ ببینم در همه ی موارد خل و چله دیگه؟ بعدشم مگه من gps سهرابم؟

    ـ نه والا... پسر به این باحالی ندیدم ولی با این کاراش دیوونم میکنه...

    ـ عزیزم مگه تو قبلا عاقل بودی؟

    ـ غوغا

    ـ یامان...چته؟ به خدا گوشم داغون شد....

    ـ خو اذیت نکن دیگه

    ـ مگه مریضم؟ در ضمن نمی دونم سهراب کجاست

    "پایان تماس " رو لمس کردم... کم اعصابم ریزه اینم قشنگ میره روش!...

    دو تا نفس عمیق کشیدم تا جیغ جیغ های دوس دختر خله خان داداشم رو هضم کنم..!

    به طرف اتاق راه افتادم ... وارد اتاق شدم ... باز سگ شدم..!

    چشمم به لب تاپ درب و داغونم افتاد.. کلا مانیتورش خورد شده بود...
    اَه... لعنتی ...

    این پروژه دم به دقیقه داره برام خرج میتراشه....

    گوشی رو از جیبم در آوردم شماره ی رستاک رو گرفتم...
    ـ جانم خانومی...

    صد بار بهش گفتم اینقدر خز جوابمو نده ولی کو گوش شنوا....

    ـ چند بار بگم مثل آدم جواب بده؟

    ـ اوه... اوه... توپت پره... نزنی آش و لاشم کنی....؟!
    چشمام رو با حرص میبندم و دوتا نفس عمیق دیگه میکشم تا بتونم مثل آدم با دوس پسرم حرف بزنم..

    نفس رو پر صدا دادم بیرون....
    یه ذره حالمو بهتر کرد...

    ـ ببین تا شب یه لب تاپ برام بفرست...

    ـ بازم؟ دِ آخه دختر این نرم افزار چی داره که اینقدر داری روش مانور میدی؟

    بازم حرفای صدمن یه غازشو داره شروع میکنه....
    اوف.............
    ـ رستاک...

    ـ جانم...
    ای جانمو کوفت....

    ـ میاری یا نه؟

    ـ باشه به شرط اینکه بعدش دوس پسرتو دریابی...!
    باز شِر و وراش شروع شد....

    گوشی رو قطع کردم...
    اصلا حوصله ی دری وری گفتن هاشو نداشتم...

    گوشیم زنگ خورد...
    حوصله نداشتم زدم رو اسپیکر و روی صندلی روبه روی میز کنسولی نشستم و لاک مشکی رو باز کردم و شروع کردم به زدن لاک روی ناخنام...
    ـ الو...

    ـ گوش میدم ولی اگه بخوای بی ربط حرف بزنی ...

    نذاشت حرفمو بزنم ، مثل مترسگ سر جالیز ابراز وجود کرد...
    متنفرم از این کار....

    ـ باشه بابا.... حالا من یه شکری خوردم به دل نگیر....ببخشید عزیزم... منو ببخش؟

    ادای عق زدن رو در آوردم و با جفت دستام روی هوا فرضی زدم توی سرش...
    خاک تو سرت مثلا مردی...
    یه ذره ابهت خرج کن...!

    ـ خیلی خب شب بیا شام خونه. لب تاپم یادت نره...

    ـ باشه عزیزم...

    ـ فعلا...

    گوشیم رو قطع کردم...
    مشغول لاک زدن شدم ..
    ارامشی که از لاک زدن ناخنام نصیبم میشد رو هیچ کاری توی دنیا نمی تونست جبران کنه...
    تمام ذهنم مشغول اون نرم افزار بود....

    تقریبا شش ماهه که دارم روش کار میکنم.....
    اما هر بار که تموم میشه و امتحانش میکنم به یه مشکل جدید بر میخورم....
    اما هر بار مصصم تر از همیشه میرم سراغش .....

    الکی که نیس بهم میگن غوغا !
    هر چیزی رو بخوام به دست میارم......


پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب ، دخترشب
#3
  • با یه فوت عمیق تقریبا ناخنام خشک شد... از روی صندلی پا شدم و توی آیینه قدی خودمو نگاه کردم....

    یه دور زدم و سمت کمد راه افتادم..از توی کشو یه ست تاپ شلوارک در آوردم که با رنگ لاکم ست بود..!

    پوشیدم و جلوی آیینه دوباره ایستادم...
    موهای مشکی همرنگ لباسم با پوست سفیدم هامونیه قشنگی رو بوجود آورده بود...
    یه نگاه دیگه به خودم انداختم....چشمای وحشی سبز خاکستری درشت با لبای قلوه ای سرخ رنگ توی صرت بیشترین جذابیت رو داشت..!
    کش موهام رو با یه حرکت از موهام کشیدم . موهای لختم که جلوش رو عروسکی زده بودم اطرافم ریخت....

    دست بردمو رژ قرمز رنگ آتیشیم رو برداشتم و روی لبهام یه دور مالوندم و یه خط چشم که حالت گربه ای به چشمام میداد حسن ختان ارایشم شد..!

    اممم...... عالی شد....

    صندل های مشکی که یه پاپیون روش میخورد با یه حرکت توی پام جا گرفت..!
    ـ خانوم... خانوم...

    با صدای در زدن زینت سرمو به طرف اتاق بر گردوندم....
    ـ بیا تو...

    زینت توی قاب در ظاهر شد... زن خوبی بود اما زیادی نگران هر چیزی میشد...

    ـ چی شده زینت...

    ـ مهرداد خان و سهراب تشریف آوردن....

    ـ میتونی بری...

    با بستن در اتاق یه پوزخند تلخ توی آیینه به خودم زدم....

    بابا..!
    پدر...!
    چی هست؟

    رفتم پایین....

    مثل همیشه مغرورانه پاشو روی هم انداخته بود و پیپ میکشید...

    سر چرخوندم سهراب نبود...

    مثل همیشه اونم تا پاش به این جهنم دره میرسید پناه میبرد به حمام و اتاقش...!

    روبه روی اون به ظاهر پدر ! روی مبل خودمو راحت ول کردم....
    سرش بالا اومد یه نگاه بهم انداخت...چند ثانیه زل زد بهم ...
    دید چیزی گیرش نمیاد ، مشغول پیپ کشیدنش شد.....
    ـ زینت..

    زینت وارد سالن شد..
    ـ چیزی لازم دارین خانوم...؟

    ـ آره ... از همون آب پرتقال همیشگی...لطفا...

    رو به اون کرد و گفت:
    ـ شما چی میل دارین؟

    هم زمان که دودی از پوک زدن به پیپ محبوبش بیرون میفرستاد نوشیدنیه مخصوصشو سفارش داد...

    ـ سلام به تک بانوی این عمارت !
    سر برگردوندم و سهراب رو تمام قد جلوم دیدم.....

    ست شلوار رکابی آدیداس به تنش محشر بود...
    حتم داشتم اگه تمنا اینجا بود در جا این خان داداش خوش تیپ رو به فیض رسونده بود...!

    خم شد وآروم کنار گوشم گفت:
    ـ خوبی عزیز دل...

    منم نگاه محبت آمیزی بهش کردم  و گفتم:
    ـ الان که هستی خوبم عزیز دل...

    کنارم نشست... زینت به همراه سیما، یکی از خدمه ها ی عمارت، وارد شد و لیوان های نوشیدنی  رو مقابلمون گذاشت و بعد رو به من گفت:
    ـ خانوم شام آمادس.. هر موقع میل داشتین بگید سرو کنیم...

    یه قلپ از شربت  رو نوشیدم و سرمو به معنای تایید حرکت دادم....

    زینت به همراه سیما عقب گرد کردن و به طر خروجیه سالن رفتن...
    اما همزمان منو سهراب صدا زدیم:
    ـ زینت...

    زینت بیچاره چنان با هول برگشت سمتمون که قیافش عجیب دیدنی شده بود..!

    همزمان شدن صداهامون و قیافه ی دیدنی زینت باعث شد منو سهراب بزنیم زیر خنده... زینت اخماش رفت توی هم..
    وای نه... اشتباه برداشت کرد....
    خندمو جمع کردمو جدی گفتم:

    ـ برای شام مهمون دارم... رستاک میاد...

    ـ اِ.. واقعا؟ منم مهمون دارم .... شهبد میاد...

    برگشتم سمت سهراب...
    ـ جدی میگی؟ کی از رم برگشته؟

    دستشو پشت سرم گذاشت و جامشو یه سره خورد...
    ـ آره.... دیروز صبح زود رسید...
    شهبد پسر خوبی بود... پسری که از بچگی هم بازیه منو سهراب بود و الان در کنار ما...
    همیشه همراه...!

    با صدای مستبد و خشک مرد مغرور زندگیم چشم از سهراب گرفتم و به سمتش برگشتم


پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 257 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 2,697 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 11,096 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 4 424 ۱۵-۱۰-۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: hajarkhanloghi
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 288 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 300 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 330 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 306 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وقتی تو باشی | shafagh 69 و soratyrooz sadaf 1 240 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) | رویا رستمی sadaf 2 318 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۱-۰۷-۹۷, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۸:۰۰ ب.ظ)، manvamahdi (۱۰-۰۷-۹۷, ۰۴:۳۲ ب.ظ)، haniiiieh (۰۵-۰۷-۹۷, ۰۴:۳۸ ب.ظ)، کلثوم (۱۲-۰۹-۹۷, ۱۰:۴۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان