اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۲۹-۰۴-۹۸، ۰۸:۲۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: alirezaa_shah
آخرین ارسال: alirezaa_shah
پاسخ 102
بازدید 2307

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
#1
به نام خدا
نام رمان: محکوم به حبس ابد
نام نویسنده: علیرضا شاه محمدی
ژانر: عاشقانه؛ اجتماعی؛ درام
خلاصه: دختر عمو و پسر عمویی کـه از کودکـی در کنــار هم پرورش یافته اند.در سن هجدہ سالگی متوجه علاقه‌شان نسبت به یکدیگر می شوند. اما فقر و تنگدستی، مانع آن ها مـے شود. آرشا، پسری یتیم که به خاطر صدای خوبش در رادیو استخدام و مشهور می شود و...
این رمان هیچ‌گونه صحنه یا حرف غیر اخلاقی نداره و رمانی سراسر احساس هستش. مچکر[عکس: mara.gif]
پاسخ
#2
[عکس: 9eyu_awf.jpg]


لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:

♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید .

برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦برای تهیه ی جلد رمان به این تاپیک برین و درخواست جلد بدین :[درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت]

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، دخترشب ، admin ، ♥sokot♥ ، میلا ، نیـایــش
#3
#پارت1
دكمه ی قطع اتصال رو با عصبانيت فشار دادم و گوشي رو پرت كردم روی تخت. از شدت عصبانيت سردرد عجيبي گرفته بودم. داشتم عرض اتاق رو ب بغض رژه مي رفتم. توي ذهنم پر شده بود از سوال هايي كه هر لحظه بغضم رو بيشتر و بيشتر مي كردن:
«آخه چطور ممكنه خدا؟ او...او...اون مي گفت دوسم داره، مي گفت عاشقمه ولي...»
نگاهی به عکس روی تخت انداختم و ادامه دادم:
«اين نامه، اين عكس!»
با تمام توانم سعي مي كردم بغضم رو قورت بدم. مي خواستم محكم باشم. همش با خودم زمزمه مي كردم "نبايد گريه كني، نبايد ضعيف باشي. قوي باش؛ قوي باش مليكا...ولي نمي شد"
به خودم اومدم و ديدم باز زل زدم به آرشاي توي عكس. آرشايي كه با يه دختر ديگه داشت گل مي گفت و گل مي شنيد. اشك توي چشم‌هام حلقه زد وقتي ديدم همون لباسي كه براي تولدش خريدم رو پوشيده؛ آخ كه چقدرم بهش مي اومد.
با هر بار پلك زدن اشك هاي بيشتري به چشم‌هام هجوم مي آوردن. ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم، بغضم شكست و به هق هق افتادم. از دست خودم خيلي عصبي بودم."آخه من چرا بايد براي اين آدم اشك بريزم؟ واقعا آرشا ارزش اين اشك هارو داره؟ اصلا مليكا تو براي چي داري گريه مي كني؟ با گريه كردنت مگه چيزي درست ميشه؟"
با حرص داشتم خودم رو سرزنش مي كردم كه صداي گوشيم بلند شد!
به صفحه گوشي نگاهي انداختم و چشمم به عكس و شماره ی آرشا افتاد. گوشي رو برداشتم و با خشمي كه تا حالا سابقه نداشت، گفتم:
«چيه؟ مگه نگفتم ديگه زنگ نزن؟ ها؟ نگفتم؟»
هنوزم برام صدای آرشا قشنگی خاصی داشت!
«چرا گفتي ولي تو رو خدا بزار توضيح بدم مليكا»
خون جلوی چشمام رو گرفته بود. دندون‌هام رو محکم به هم ساییدم و گفتم:
«من توضيح نمي خوام؛ فقط مي خوام بدونم چرا؟ مگه اون چي داره كه من ندارم؟ چيش از من سرتره آرشا؟ ها؟»
بغضم با صدای بلندی ترکید. توي اتاق هيچ صدايي جز صداي هق هق من نبود. اي كاش اون لحظه اخرين لحظه و دقيقه ي زندگيم بود. اي كاش!
«آخ مليكا گريه نكن. جون هر كي دوست داري گريه نكن. همه چي رو برات توضيح مي دم. ديروز بعد از اينكه تورو رسوندم خونه، تو راه برگشت الينا نامي زنگ زد و گفت...»
پريدم وسط حرفش؛ كاري كه اون روز ها خوب بلد شده بودم. اخمام رو توی هم بردم و با صدايي كه بيشتر شبيه جيغ بود گفتم:
«بسته بسته اينقدر دروغ تحويل من نده، من همه چي رو مي دونم. اصلا مي‌دوني چيه؟ الان که فکر می کنم می بینم پیمان خیلی بهتر از توئه. تو لیاقت منو نداری آرشا. حالم ازت بهم مي خوره، از زندگيم برو بيرون، ديگه دوستت ندارم بهتره توام ديگه دوستم نداشته باشي»
تلفن رو قطع کردم، حتي بهش مهلت ندادم جواب بده. بقدري جيغ زده بودم كه گلوم به شدت مي سوخت و احساس خفگی می کردم.
رفتم پنجره ی اتاق رو باز کردم و خودم رو انداختم روی تخت. چند بار نفس عمیق کشیدم ولی فاییده ای نداشت، بلند شدم و روی لبه ی تخت نشستم و آروم زمزمه کردم:
«یه دفعه چی شد؟ چرا آرشا اون کار رو کرد؟»این رو گفتم و خیره شدم به عکس...عکسی که مدرک جدایی من از آرشا بود.
پاسخ
#4
#پارت2
تمام خاطراتمون، تمام لحظه های خوبمون مثل فیلم داشت از جلوی چشمام رد می شد. نمی تونستم باور کنم؛ همیشه فکر می کردم فقط منم که آرشارو دوست دارم، فقط منم که شب ها تا ساعت 2بیدار می موندم تا برنامه آرشا شروع شه و صداش رو بشنوم. ولی اشتباه می کردم.
آه بلند و سوزناکی کشیدم و تلفن رو برداشتم؛ باید به سمیرا زنگ می زدم. بعد از دوتا بوق، صداي شادش رو شنيدم:
«به به سلام ليلي خانوم، خوب هستيد شما؟ چه عجب يادي از ما كردي؟ راستی از آقاتون چه خبر؟ آرشا خان بزرگ؛ مجنون هميشگي؛ هنرمند مشهور و خوش صدا!»
همیشه عادت داشت زیاد حرف بزنه، ولی با این حال دوستم بود؛ دوست صمیمی. با لحنی سرد و کوتاه جوابش رو دادم:
«عليك سلام، آره خوبم»
ولي اصلا خوب نبودم. احساس ناامیدی سراسر وجودم رو گرفته بود، احساس می کردم دیگه هیچ‌وقت اون ملیکای قبل نمی شم. دوباره اشك داشت راه خودش رو روي گونه هام پيدا می كرد.
«به من كه ديگه دروغ نگو ملیکا، چي شده؟ صدات چرا مي لرزه؟»
بازم بغضم ترکید و اتاق پر شد از صدای گریه:
«سميرا ديگه تموم شد، همه چي تموم شد»
صداش رنگ نگرانی گرفت:
«يعني چي تموم شد؟ اصلا چی تموم شد؟‌»
نگاهی کوتاه به عکس انداختم و گفتم:
«آرشا...دیگه تموم شد سمیرا، دیگه دوسش ندارم»
«دیوونه شدی ملیکا؟ این حرف ها چیه؟!»
گوشی رو دادم به دستم دیگم و با صدای کمی بلند گفتم:
«آره ديوونه شدم، آره...توام اگه اين عكس رو ببيني ديوونه ميشي»
تو صداش نگرانی موج می زد:
«وای ملیکا تو رو خدا آروم باش. من همین الان میام اونجا. یکم دراز بکش من زودی می رسم»
منتظر جواب نموند و زود تلفن رو قطع کرد و بازم من موندم یه دنیا فکر و یه دنیا اشک و یه دنیا غصه.
سرم رو بین دستام گرفتم و شروع کردم آروم آروم اشک ریختن. من خیلی دوستش داشتم، خیلی...!
سرم عجیب درد می کرد، مغزم انگار می خواست اون روزی رو که برای اولین بار حس کردم دوسش دارم رو بهم یادآوری کنه. بهم یادآوری کنه که از اون روز تا الان چیا دیدم؛ شنیدم؛ حس کردم.
من آماده بودم؛ باید اشتباهاتم بهم یادآوری می شد!
"ناگهان انگار به گذشته پرت شدم. برگشتم به ١٨سالگي، به زمان دلدادگي منو آرشا"
پاسخ
#5
#پارت3
+مليكا+
«مليكا...ملیکا...مليكا ساعت ٨ شدا، نمي خواي بيدار شي دخترم؟»
سرم رو از زيره پتو بيرون آوردم و با صداي خش دار گفتم:
«باشه مامان بيدار شدم»
دلم نمي اومد تو اين سرما پتوي گرمم رو ول كنم؛ ولي مجبور بودم. با هزار زحمت از تخت جدا شدم و به سمت پنجره رفتم. پرده رو كنار زدم و زير لب جمله ي هميشگيم رو مثل هر روز تكرار كردم:
«باز هم شروع صبحی دیگر از زندگی تازه من به دستان خورشیدی که تمام گرمایش را در این روز زیبا به من هدیه کرد، و آواز گنجشک های کوچکی که روح تازه در من آغاز كردن»
پنجره رو تا آخر باز كردم و سرم رو بردم بيرون. هواي سرد زمستون نوازش گر صورتم شد. با تمام لذت چشم‌هام رو بستم و يك نفس عميق كشيدم؛ عميقِ عميق. من عاشق زمستانم؛ عاشق سرما؛ عاشق برف؛ عاشق گرماي بخاري...من عاشق زمستانم چون زاده ي فصل سرمام!
نمي دونم چند دقيقه چشمام بسته بود كه بازم صداي مادرم بلند شد:
«مليكا بلند شدي يا خودم بيام بلندت كنم؟»
با خنده پنجره رو بستم و رفتم سمت دستشويي و بعد از شستن دست و صورتم راهيه آشپز خونه شدم. مادرم روی میز سه نفره نشسته بود و با قاشقکی در حال قاطی کردن شکر توی چاییش بود:
«سلام بر كدبانوي طايفه ي روشن، البته بغير از زن عمو بهاره»
مادرم سرش رو بالا آورد و با لبخندی كه چند برابر زيباش مي كرد گفت:
«عليك سلام بر جواهر طايفه ي روشن، البته بغير از نازنين»
بلند بلند شروع كردم به خنديدن و همونجور که ابروهام به سمت بالا رفته بود گفتم:
«مامان توام خوب جواب ميدی ها»
چندبار سرش رو تکون داد و با یه لحن بامزه گفت:
«بله پس چي؟ همينم مونده جلوي دخترم كم بيارم»
من و مامان زیبام باهم زدیم زیر خنده.
"زندگي ما اين بود، پر از آرامش؛ پر از خوشبختي؛ پر از عشق...ما يك خانواده ي سه نفره هستيم، خانواده اي كه ممكنه وضعيت ماليشون خوب نباشه ولي عشق موج ميزنه تو خونشون...همين مهمه"
رفتم سرمیز نشستم و شروع كردم به صبحانه خوردن، ولي تمام حواسم به ديشب بود. وقتی آرشا زنگ زد و گفت حال مادرش بد شده و داره می برتش بیمارستان، پدرم هیچ چیزی برای گفتن نداشت. انگار زبونش قفل شده بود. مادرم هم حسابی رفت بود توی فکر و ریز ریز گریه می‌ کرد.
اینکه چه فکری؟ نمی دونم!
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، دخترشب ، admin ، admin ، admin ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، فاطمه 1231 ، ♥sokot♥ ، میلا ، نیـایــش
#6
#پارت4
صداش کردم:
«مامان زيبا»
چرخی به لقمه ای که توی دهنش بود داد و گفت:
«جانم دخترم؟»
نگاهی مردد به کنج آشپزخونه کردم و همونجور که گوشه لبم رو به زبون گرفته بودم گفتم:
«حال زن عمو بهتر شده؟»
تمام سعیش رو کرد لبخند امید بخشی بزنه، ولی نتونست:
«اره دخترکم. قبل از اينكه تو بيدار بشي زنگ زدم و با نازنين صحبت كردم؛ دكتر بهش گفته هيجان و استرس براش مثل سم مي مونه. خیلی حالش خوبه، آوردنش خونه...»
نگاهش رو به چایی توی دستش داد و با حالت مظلوم ادامه داد:
«بيچاره آرشا، ديشب تا صبح نخوابيده. نازنین می گفت تا خود صبح کنار مادرش بوده»
هر دومون ساكت شديم. عشقي كه آرشا به مادرش داشت واقعا ستودني بود.
بعد از چند ثانيه که دیدم مادرم عجیب به چایی زل زده و توی فکره، گفتم:
«پس امروز زن عمو بهاره نمياد مدرسه؟»
سرش رو بلند کرد و لبخند تلخی زد:
«نه ديگه، اگرم بخواد بياد آرشا نمي ذاره. دکتر گفته یه چند روزی باید استراحت کنه و زیاد راه نره»
سری به معنای فهمیدن تکون دادم و گفتم:
«آها؛ مامان من ميرم لباس عوض كنم بريم. خیلی داره دیر می شه»
بقیه چاییم رو یه نفس بالا کشیدم. رفتم توی اتاق و درو پشت سرم بستم و مشغول عوض کردن لباس‌هام شدم.
بعد از اینکه با دقت و وسواس لباس های خوابم رو توی کمد گذاشتم، جلوي آيينه ايستادم و خودم رو با دقت نگاه كردم.
"چشم هاي مشكي كه مثل چشماي مامان زيبام بود؛ صورت گرد؛ دماغ قلمي و چال روي گونه هام كه به خوشگليم اضافه می كرد. در کل به گفته ی بقیه، دختر خیلی خوشگلی بودم. می شه گفت همه چيزم شبيه مادرم بود، لحن صحبت کردنم؛ چشمام؛ صدام؛ قدم و...بابام هر از گاهي اسمم رو زيبا صدا مي كرد، آخ كه چقدر ذوق مي كردم وقتي بهم مي گفت زيبا خانوم"
موهاي بلندم رو داشتم مي بافتم و فكر مي كردم كه مادرم تقه اي به در زد:
«مليكا چي كار مي كني يه ساعته؟ يه روپوش پوشيدن كه اينقدر زمان نميبره دختر!»
تک خنده ای کردم و بلند گفتم:
«چشم مامان اومدم»
مقنعه‌ام رو روي سرم تنظيم كردم و آخرین نگاه رو از آینه به خودم کردم، همه چی عالی بود. کیفم رو از زمین برداشتم و در رو باز کردم و رفتم بیرون. مادرم رو كه ديدم يكم چشمام رو تنگ كردم و گفتم:
«مامان چشمات چرا قرمزه؟ گريه كردي؟»
دستمال توی دستش رو کشید روی چشم های قشنگش و گفت:
«هيچي مادر بيا بريم...بیا بریم ديرت مي‌شه»
ولی من از سر جام تکون نخوردم، خیلی جدی پرسیدم:
«اتفاقي افتاده؟»
نگاهی جدی کرد:
« گفتم هيچي نشده، بدو كفشات ‌رو بپوش بریم»
عجیب رفتم تو فکر! ولی بهتر دیدم حرکت کنیم، چون خیلی داشت دیر می شد و ممکن بود خانوم قیدی خشن بشه!
در حیاط رو بستيم و با هم به سمت مدرسه رفتيم. سكوت بين ما رهبري مي كرد. تو تمام مسير، من فكر چشماي خيس مادرم بودم و توی ذهنم داشتم دنبال جواب مي گشتم.
"يعني مادرم براي كي گريه مي كرد؟آرشا؟...نازنین؟...يا زن عمو بهاره؟نمی دونستم و این خیلی کنجکاوم کرده بود. آرشا و نازنين بعد از فوت پدرشون خيلي ضربه ها خوردن؛ بيشتر از همه آرشا. آرشایی كه با ٢١سال سن، هم داشت درس مي خوند و هم شبانه روز كار مي کرد تا مادرو خواهرش محتاج كسي نباشند.آرشا واقعا يه مَرد بود؛ یه مَرد..."
پاسخ
#7
#پارت5
○●○●○●

همگیمون منتظر جواب خانم زمانی بودیم برای تشکیل نمایشگاه. کلاس پر بود از زمزمه. یکی می گفت: خیلی زمانش کمه؛ یکی دیگه می گفت: من چه کار کنم؛ یکیشونم می گفت: مجری کی باشه؟.خلاصه همهمه زیاد بود.
با شروع صحبت هاي خانم زماني همه ساکت شدیم:
«من کار تک تک بچه ها رو تقسيم بندي كردم و مشخص كردم كه هر كس بايد چه كاري رو ارائه بده، فقط يه مسعله مي مونه. اونم اينه كه کی می تونه مجری بشه؟»
"همه ي بچه ها به همديگه نگاه مي كردن. خب کار سختی بود، هر كي انتخاب مي شد بايد جلوي ٣٠٠نفر صحبت مي كرد و تمام نقاشی بچه ها رو باید چک و اصلاح می کرد"
خانوم زماني به تمام بچه ها نگاه مي كرد و منتظر جواب بود.
بلافاصله سمیرا دستش رو بالا برد و با نگاه خانوم زماني شروع كرد صحبت کردن:
«خانوم از نظر من ملیکا خیلی برای اجرا خوبه. چون هم خوش صحبته و فن بیانش قویه، و هم تجربه داره، مهمتر از همه كارا و طرحاش از همه ي ما بهتره و خوب می تونه مارو مدیریت کنه»
خانوم زماني بعد از حرف هاي سميرا نگاهش رو سمت بقيه ي بچه ها داد و گفت:
«نظر شماها چيه بچه ها؟ موافقين؟»
دوباره توي كلاس همهمه شد. يكي مي گفت: آره عاليه؛ يكي دیگه مي گفت: تازه قدشم به ميز كنفرانس مي رسه! همه موافق بودن.
خانم زمانی لبخندی زد و نگاهی به من کرد:
«قبول می کنی؟»
منم که برام تقریبا راحت بود، لبخندی زدم و گفتم:
«باعث افتخاره»
لبخند غلیظی زد و همونجور که برگشت و به سمت میزش رفت گفت:
«خب حالا كه قبول كردي، لطفا بلند شو برو برگه ي حضور غياب رو از دفتر خانوم كمالي بيار. حسابي حواس پرت شدم.»
"چَشمي" گفتم و از کلاس بیرون اومدم.
پاسخ
#8
#پارت6
 
دفتر خانوم كمالي انتهاي سالن بود و همیشه هم پشت ميزش با ابُهت و اخم، به كاراي مدرسه رسيدگي مي كرد.
نگاهي به طرح ها و نقاشي هايي كه روی ديوار نصب بودن كردم.
"من باید بهترین متن ها و مطالب رو براي نمايشگاه انتخاب كنم. باید اجرام فرق داشته باشه با دفعه های پیش. پس باید متن هارو زودتر آماده کنم و سریع تر شروع کنم به تمرین، که برای روز نمایشگاه آماده تر باشم، چون دوست داشتم همه ازم تعریف کنن. دوست داشتم خاص ترین اجرا رو نسبت به بچه های قبل داشته باشم. انقدر خاص که همه ی بچه های مدرسه منو بشناسن، مخصوصا دریا.
این موضوع تماماً ذهنم رو درگیر کرده بود. خدا می دونست چقدر سرم شلوغ می شد، چون رسیدگی به نقاشی های بچه ها و تمرین، خیلی انرژی و وقتم رو می‌گرفت"
وقتي از فكر نمايشگاه بيرون اومدم، ديدم جلوي دفتر خانوم كمالي ايستادم. چند نفس عميق كشيدم و تقه اي به در زدم!
با بفرماييد بلند خانوم کمالی در رو باز كردم و انگار وارد دنياي جديدي شدم.
"چقدر خوبه بعضي وقت ها چيزي كه اصلا انتظارش رو نداري جلوي روت سبز مي شه و حالت رو بهتر و بهتر و بهتر مي كنه"
به چشم هاي خودم شك كردم، بدون اينكه اجازه بگيرم وارد اتاق شدم.
خودش بود...آرشا بود.
امكان نداشت بوي عطرش رو يادم بره. عطري كه فضاي اتاق رو پر كرده بود. تو اون لحظه از هر نفسی که می‌کشیدم لذت می‌بردم.
چند قدم جلو رفتم، سرش پايين بود كه با "سلامِ" من سرش رو بالا آورد و منو غرق كرد تو چشمان به رنگ شبِش.
پاسخ
#9
#پارت7
+آرشا+
«چشم چشم حواسم هست»
...................................
«چشم زن عمو، اگه منم يادم بره آرشا صد در صد يادش مي مونه»
....................................
«دکتر گفت فقط بايد استراحت كنه، هيجان و استرسم براش مثل سمِ، همین»
"با زحمت چشم‌هام رو باز كردم و نازنين رو پشت تلفن ديدم كه با صداي خيلي ضعيف داشت حرف مي زد"نگاهي به ساعت روي ديوار انداختم!07:45
«بله، آرشا گفت مياد براي جلسه»
....................................
«نمي دونم والا، ولي خانوم كمالي مي دونه حال مادرم خوب نيست، صد در صد اجازه ي ورود به آرشارو مي ده»
.....................................
«مرسي كه زنگ زدي زن عمو، حالمون خيلي خرابه. مخصوصا آرشا، ديشب تا صبح پيش مامان بهاره نشسته بود، هر چه‌قدرم بهش گفتم بيا بخواب گفت نه»
"دوباره نگاهم رو سمت نازنين كشيدم و با صداي خش دار پرسيدم: كيه؟
كمي گوشي رو از دهنش جدا كرد و با لب زدن بهم فهموند كه زن عمو زيباست"
...............................
«چشم زن عمو خانوم، امري نداري با من؟ آرشا بيدار شد، برم براش صبحونه آماده كنم و كم كم راهيه مدرسه شيم»
..............
«خداحافظ»
گوشي رو گذاشت و با لبخند اومد کنارم نشست:
«سلام بر بهترين برادر دنيا»
شيرين زبونی های نازنين، هميشه حالم رو خوب مي كرد. منم مثل خودش لبخندی زدم و گفتم:
«سلام بر آبجي خوشگله ي خودم، ديشب خوب خوابيدي؟»
با لبخند سری تکون داد و گفت:
«بله، ولي تو اصلا خوب نخوابيدی. امروزم كه بايد بري سر كار. نمي شه امروز رو مرخصي بگيري داداش؟»
با انگشتم زدم روي نوك بينيش و گفتم:
«نخيرم نمي شه، خيره سرم تازه تو شرکت ارتقا گرفتم ها. از امروز تو شرکت به من مي گن مهندس، آرشا روشن!»
صداي خنده ي نازنين فضاي اتاق رو پر كرد و منم فقط با لبخند داشتم نگاهش می کردم.
"دلخوشيه من همين خنده بود، خنده رو كه رو لب نازنين و مامان بهاره مي ديدم برام کافی بود. مگه من بغير از اين دو موجود دوست داشتني كس ديگه ايم داشتم؟"
پاسخ
#10
#پارت8
توی فکر بودم، كه با صداي نازنين به خودم اومدم:
«داداش»
با دستم تره اي از موهاش رو فرستادم پشت گوشش و گفتم:
«جان داداش؟»
سرش رو پایین انداخت و آروم گفت:
«مامان خوب مي شه؟»
سوالی که می ترسیدم بپرسه رو پرسید:
«بله كه خوب مي شه؛ چرا نبايد خوب شه؟ ديدي كه دكتر چي گفت، استرس نداشته باشه هيچي نمي شه»
با دستم سرش رو بالا آوردم و زل زدم به چشم‌هاي پر از اشكش و ادامه دادم:
«نبينم آبجيه من گريه كنه ها»
يك قطره اشك از چشمش ريخت روي گونه هاش. با بغض گفت:
«آرشا اگه مامان طوريش بشه چي كار كنيم؟»
صورتش رو كه حالا پر از اشك شده بود، محکم چسبوند م به سينه ام و گفتم:
«مامان قرار نيست طوريش بشه، داروهاش رو به موقع بخوره خوب مي شه. الانم اين مرواريد هارو نريز، مامان بلند شه ببينه داري گريه مي كني نگران مي شه، باشه خواهري؟»
سرش رو تکون داد و گفت:
«قول ميدي داداش؟»
سرش رو از روی سینم برداشتم و با نگاه به چشمای مشکی رنگش گفتم:
«چه قولي عزيزم؟»
با چشم های اشکبارش لبخندی زد:
«اگه قول بدي كه مامان پيشمون بمونه، منم قول مي دم ديگه گريه نكنم؛ باشه؟»
"چقدر سخت بود دادن قولي كه هيچ‌وقت نتوني بهش عمل كني"بدون معطلی گفتم:
«باشه قبول، حالا بلند شو صبحونه اماده كن بخوريم كه روده كوچيكه روده بزرگه‌رو تيكه پاره كرد»
با لبخندی غلیظ بوسه اي كاشت روي گونم.با تعجب پرسيدم:
«اين ديگه چي بود؟»
همونطور كه داشت اشك‌هاش رو پاك مي كرد گفت:
«جاييزت بود ديگه، بخاطر اينكه بهترين داداش دنیایی»
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 158 7,271 ۲۲-۰۴-۹۸، ۰۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 141 6,858 ۱۶-۱۱-۹۷، ۱۰:۰۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  رمان قاصدك من|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلی 229 11,824 ۲۵-۰۹-۹۷، ۰۲:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  ماه طلعت _ |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 91 5,723 ۱۱-۰۹-۹۷، ۰۲:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من وبقچه ى ارزشمندم| دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 180 20,244 ۲۴-۰۷-۹۷، ۰۹:۰۳ ق.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان مبهم | ايانا كاربر انجمن ايران رمان ایانا 147 5,572 ۲۱-۱۱-۹۶، ۱۰:۲۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  سرنوشت |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 107 4,096 ۲۰-۱۰-۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  پشت یک دیوار سنگی | aram-anid کاربر انجمن aram-anid 214 7,065 ۲۷-۰۹-۹۶، ۱۲:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان اتاق دريا|maryamalikani كاربر انجمن ايران رمان maryamalikhani 158 7,786 ۰۶-۰۸-۹۶، ۰۲:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: Elesa
  رمان تو کی هستی | Mahsa.s کاربر انجمن ایران رمان Mahsa.s 130 4,086 ۲۱-۰۶-۹۶، ۱۲:۴۳ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
96 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۷-۰۴-۹۸, ۰۷:۴۶ ق.ظ)، sadaf (۲۷-۰۴-۹۸, ۰۱:۰۳ ق.ظ)، *Zahra* (۱۸-۰۴-۹۸, ۰۱:۳۴ ق.ظ)، R a n A (۲۸-۰۲-۹۸, ۰۵:۰۱ ق.ظ)، ملکه برفی (امروز, ۰۷:۲۸ ق.ظ)، فلرتیشیا (۲۰-۰۳-۹۸, ۰۳:۲۲ ب.ظ)، yamoor (۲۴-۰۴-۹۸, ۱۲:۱۳ ب.ظ)، soha-akbari (۲۴-۰۴-۹۸, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، Shahriy (۲۳-۰۱-۹۸, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۲۰-۰۴-۹۸, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، دخترشب (۱۹-۰۴-۹۸, ۱۱:۳۹ ب.ظ)، mehrmahi (۲۹-۰۱-۹۸, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، sadeg1378 (۰۸-۰۱-۹۸, ۰۲:۳۸ ق.ظ)، Zra_dlpunzdah (۰۷-۰۴-۹۸, ۰۲:۵۷ ق.ظ)، دخترعلی (۲۵-۰۴-۹۸, ۱۱:۲۱ ق.ظ)، ایانا (۰۷-۰۴-۹۸, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، meh3 (۲۴-۰۳-۹۸, ۰۶:۴۲ ق.ظ)، دختربهار (۲۶-۰۴-۹۸, ۱۱:۱۶ ق.ظ)، Land star (۲۲-۰۴-۹۸, ۰۱:۱۵ ق.ظ)، نارسیس (۰۸-۰۳-۹۸, ۱۰:۳۱ ق.ظ)، مرادی2 (۲۳-۰۱-۹۸, ۱۱:۳۷ ق.ظ)، ♥هستی♥ (۲۱-۰۱-۹۸, ۱۱:۵۲ ب.ظ)، ماه رو (۰۹-۰۱-۹۸, ۱۱:۲۰ ب.ظ)، آبشار طلایی (۰۸-۰۴-۹۸, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، alirezaa_shah (۲۶-۰۴-۹۸, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، ژاله صفری (۲۸-۰۱-۹۸, ۰۱:۵۰ ق.ظ)، taranomi (۰۵-۰۴-۹۸, ۰۹:۱۵ ب.ظ)، ♥فاطیما♥ (۰۸-۰۴-۹۸, ۰۱:۳۹ ب.ظ)، F barzegar 2598 (۱۱-۰۳-۹۸, ۰۳:۱۹ ق.ظ)، Hadis0089 (۲۰-۰۴-۹۸, ۰۳:۴۸ ب.ظ)، ♥sokot♥ (۰۵-۰۴-۹۸, ۱۱:۱۰ ب.ظ)، نیـایــش (دیروز, ۰۲:۲۲ ق.ظ)، لاچین۹۶ (۰۷-۰۱-۹۸, ۰۹:۲۲ ب.ظ)، fa79 (۰۹-۰۲-۹۸, ۰۹:۴۳ ق.ظ)، مسافر۷ (۰۲-۰۴-۹۸, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، shfaty (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۲:۲۵ ب.ظ)، Banoo59 (۱۱-۰۳-۹۸, ۱۲:۴۷ ق.ظ)، شبنم زند (۱۶-۰۱-۹۸, ۰۴:۵۷ ب.ظ)، minaa (دیروز, ۰۲:۲۷ ق.ظ)، flower (۲۱-۰۲-۹۸, ۱۰:۳۸ ق.ظ)، Shaghayegh201 (۲۵-۰۴-۹۸, ۰۳:۰۴ ب.ظ)، یاقوت سرخ (۰۹-۰۱-۹۸, ۰۹:۵۲ ب.ظ)، sani. (۱۸-۰۲-۹۸, ۰۵:۰۶ ق.ظ)، fahemehr65 (۱۳-۰۳-۹۸, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، ۹۸۸۲۶۲۵ (۲۰-۰۲-۹۸, ۱۰:۳۳ ق.ظ)، نگارمحمد (۰۹-۰۳-۹۸, ۰۱:۲۴ ق.ظ)، Zhra (۲۷-۰۲-۹۸, ۰۷:۵۰ ب.ظ)، میلا (۲۱-۰۱-۹۸, ۱۰:۰۸ ب.ظ)، مبین (۲۷-۰۴-۹۸, ۰۲:۱۸ ق.ظ)، Aaazm (۱۸-۰۱-۹۸, ۰۳:۱۷ ب.ظ)، NeG_R (۰۹-۰۴-۹۸, ۰۸:۳۵ ب.ظ)، فاطمه 1231 (۲۷-۰۱-۹۸, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، سدیانیا (۱۲-۰۳-۹۸, ۱۱:۰۷ ق.ظ)، سراب سرخ (۲۹-۰۱-۹۸, ۰۵:۱۱ ب.ظ)، محدثه طور (۱۵-۰۱-۹۸, ۰۹:۳۰ ب.ظ)، Armanasade (۲۰-۰۲-۹۸, ۰۹:۵۰ ق.ظ)، mahsa1234567 (۱۴-۰۱-۹۸, ۰۶:۰۹ ق.ظ)، همایی م (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، Nil1378 (۱۸-۰۱-۹۸, ۱۱:۴۰ ب.ظ)، neda sadati (۱۶-۰۱-۹۸, ۰۳:۲۳ ب.ظ)، Mahsa114 (۱۶-۰۱-۹۸, ۰۵:۵۱ ب.ظ)، _m13_ (۱۷-۰۱-۹۸, ۱۱:۴۰ ق.ظ)، 666morvarid (۱۷-۰۱-۹۸, ۰۳:۴۹ ب.ظ)، Mhdafs (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۹:۲۸ ب.ظ)، mobarra (۱۹-۰۱-۹۸, ۰۹:۳۹ ق.ظ)، saharma_1812 (۲۱-۰۱-۹۸, ۰۱:۳۴ ب.ظ)، زری۶۹۶۹ (۲۴-۰۲-۹۸, ۰۶:۱۶ ب.ظ)، hanimoha11 (۲۶-۰۱-۹۸, ۰۳:۳۸ ب.ظ)، Aaazam (۰۴-۰۲-۹۸, ۰۱:۱۱ ب.ظ)، Ziba1447 (۳۱-۰۲-۹۸, ۰۹:۳۹ ب.ظ)، نازنین 8888 (۰۵-۰۲-۹۸, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، nafasi (۰۶-۰۲-۹۸, ۰۵:۳۲ ب.ظ)، فریده یوسفی (۰۷-۰۲-۹۸, ۰۶:۴۲ ب.ظ)، helen_po (۰۹-۰۲-۹۸, ۰۷:۲۵ ق.ظ)، kmmmm (۱۳-۰۲-۹۸, ۰۲:۳۰ ب.ظ)، shideh24 (۱۶-۰۲-۹۸, ۰۱:۰۵ ب.ظ)، Sahel.... (۱۸-۰۲-۹۸, ۱۰:۲۷ ب.ظ)، مانی جون (۱۹-۰۲-۹۸, ۰۴:۳۰ ب.ظ)، فرشته نرج ابادی (۲۴-۰۲-۹۸, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، Neda79 (۰۱-۰۳-۹۸, ۰۱:۲۹ ق.ظ)، خاورى (۰۲-۰۳-۹۸, ۰۴:۵۰ ق.ظ)، Evil (۰۷-۰۴-۹۸, ۰۴:۱۹ ق.ظ)، شبدیز (۰۴-۰۳-۹۸, ۰۸:۱۱ ب.ظ)، rominaa (۱۴-۰۳-۹۸, ۰۲:۲۵ ب.ظ)، پژواک نو (۱۴-۰۳-۹۸, ۰۴:۵۸ ب.ظ)، Fatemehh (۱۵-۰۳-۹۸, ۰۵:۳۷ ب.ظ)، majid1355 (۲۵-۰۳-۹۸, ۰۵:۴۵ ب.ظ)، mity joon (۳۰-۰۳-۹۸, ۰۳:۵۸ ب.ظ)، زینت۶۵ (۰۲-۰۴-۹۸, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، elisamsam (۰۵-۰۴-۹۸, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، frfr (۲۷-۰۴-۹۸, ۱۰:۳۳ ب.ظ)، arefe12 (۱۵-۰۴-۹۸, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، F.math41 (۱۷-۰۴-۹۸, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، Rozaa23 (۱۷-۰۴-۹۸, ۱۲:۲۶ ق.ظ)، معصومه حیدری (۱۹-۰۴-۹۸, ۰۸:۲۷ ق.ظ)، گلایل (۲۷-۰۴-۹۸, ۱۲:۳۱ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان