اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۳۰-۰۱-۹۸، ۰۱:۳۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: alirezaa_shah
آخرین ارسال: alirezaa_shah
پاسخ 54
بازدید 614

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
#51
#پارت49
"چشم هام لحظه شماری می کردن برای دیدن آرشا. تا بحال هیچوقت، همچین حسی رو نداشتم. خیلی خوشحال بودم؛ دلم شور می‌زد ولی خیلی لذت داشت. دیگه صدای بوق ماشین ها و فریاد آدم ها اعصابم رو خورد نمی کرد. الان فقط تنها چیزی که فکرم رو تو این حال و هوای خوب، بد می کرد. زمان بود که دیر می گذشت. دلم می خواست زودتر شب بشه تا آرشا از سرکار بیاد و یه دل سیر نگاش کنم”
وقتی رسیدم سر کوچه آرشا‌ این‌ها نفس هام تند شد! دست و دلم شروع به لرزیدن کردن.وقتی حالم رو اینجور دیدم، ابروهام ناخودآگاه به بالا رفتن و متعجب به دستان لرزانم نگاه کردم.زیر لب زمزمه کردم:
«چی شد یهو؟ بدنم چرا سرد شده؟ دستام چرا می لرزه؟»
هر چی به خونه ی آرشا این ها نزدیک تر می شدم این علائم بیشتر می شد.وقتی رسیدم اونجا عطر آرشا رو راحت حس می کردم. نفسی عمیق کشیدم و دستم رو روی زنگ گذاشتم. ولی هیچکس در رو باز نمی کرد! ترس تمام وجودم رو گرفت. نکنه زن عمو طوریش شده باشه! رفتم جلو و چند بار محکم به در زدم و منتظر موندم. شاید زنگشون خرابه!ولی بازم خبری نشد. سریع دستم رو داخل کیفم کردم و گوشی رو در آوردم. داشتم شماره خونه زن عمو بهاره رو می گرفتم که در باز شد و نازنین رو پشت در با لبخند دیدم.نفسم رو صدا دار بیرون دادم و گفتم:
«سلام. چرا زنگتون رو می زنم جواب نمی دی دختر؟»
اومد و من رو محکم تو مغلش کشید و گفت:
«سلام، زنگمون خرابه...»
نگاهی به زنگ خونه انداخت و ادامه داد:
«آرشا قراره درستش کنه»
"با شنیدن اسمش تنم یخ کرد و دوباره حال دلم بد شد"
سرم رو تکون می دادم که نازنین دستی به کمرم زد و گفت:
«بیا بریم تو، کلی کار داریم»
پاسخ
سپاس شده توسط: میلا ، ♥هستی♥ ، minaa ، sadaf ، sadaf
#52
#پارت50
همین که وارد شدیم و نگاه من به حیاط افتاد. تمام خاطراتم دوباره زنده شد. من با جزٔ جزٔ این خونه خاطراته داشتم. با اون درخت؛ با اون تخت؛ با اون حوض.
"یه روز تو دنیای بچگیمون، من کنار حوض نشسته بودم و این طرف اون طرف رفتن ماهی هارو نگاه می کردم که یه ‌دفعه آرشا از پشت هولم داد و من هم با کله افتادم توی حوض و تمام بدنم یخ بست. هوا خیلی سرد بود و هوای حوض چند برابر سرد تر. بعد از اون روز 2هفته مریض بودم. هیچوقت یادم نمی‌ره؛ وقتی زن عمو بهاره شک کرد که شاید کار آرشا باشه، من گفتم نه کار اون نیست. خودم مقصرم، کنار حوض راه می رفتم. پام لیز خورد و افتادم توش. چون می دونستم اگه بفهمن که کار آرشا بود مطمئنن تنبیهش می کردن، و من اصلا این رو نمی خواستم.ما بچه بودیم و توی بچگی هزاران اتفاقی این جوری می افتاد برامون. ولی هوای همدیگه رو داشتیم"
با مرور داستان کودکی نگاهی به حوض کردم و زیر لب گفتم:
«یادش بخیر»
نازنین برگشت و متعجب نگاهم کرد:
«چیزی گفتی؟»
لبخندی زدم و گفتم:
«با شما نبودم خانوم خانوما، داشتم با خودم حرف می زدم»
لبخندی شیرین زد و زودتر از من وارد خونه شد.اخمی کردم و پشت سر نازنین وارد خونه شدم. با هرس چند بار روی شونش زدم و با لحنی ملایم گفتم:
«معمولا اول بزرگترا وارد جایی می شن، بعد کوچیکتر‌ا...درسته؟»
کامل برگشت سمتم و همونجور که لبش رو گاز می گرفت، چنگی به گونش زد و گفت:
«ای وای ببخشید توروخدا، اصلا حواسم نبود. این قضیه آرشا حواسم رو...»
بقیه حرفش رو خورد و دستش رو گذاشت جلوی دهنش. طوری با ترس نگاه می کرد که انگار از دهنش پریده.ابروی راستم رو به بالا دادم و با تعجب گفتم:
«قضیه آرشا؟ مگه چیزی شده؟»
پاسخ
سپاس شده توسط: میلا ، ♥هستی♥ ، minaa ، sadaf
#53
#پارت51
صداش رو مثل آرشا صاف کرد و گفت:
«هیچی بابا، از دهنم پرید یه چی گفتم. اصلا ولش کن...»
دستم رو گرفت و همون جور که به سمت اتاقش می کشید ادامه داد:
«بیا بریم سر طراحیمون که همین جور وقت داره می گذره»
"قضیه آرشا؟ چی شده؟ نکنه برای آرشا اتفاقی افتاده!"
خیلی نگران شدم و دل دل می کردم که از نازنین بپرسم یا نه، ولی وقتی که وارد اتاق نازنین شدم. عطر خوش بوی آرشا نوازش گر صورتم شد و تمام نگرانی هام از بین رفت. توی اون اتاق با هر دم و باز‌دم، آرامشی محض وارد وجودم می شد. درسته اتاق نازنین بود ولی...ولی پر بود از عطر آرشا.
نگاهم سمت نازنین کشیده شد؛ پشت میز طراحی‌اش نشسته و نگاه منتظرش را به من دوخته بود. چادرم رو در آوردم و روی جا لباسیِ روی در، آویزون کردم.
نگاهی به نازنین کردم و با لبانی باز گفتم:
«عزیزم تا تو بوم و مدادهارو آماده می کنی من برم یه سلامی به زن عموی عزیزم بدم و بیام...»
در رو نصفه باز کردم و پرسیدم:
«بیداره؟»
نازنین شونه هاش رو یکم بالا آورد و گفت:
«نمی دونم، ولی فکر کنم تا الان بیدار شده باشن»
سری تکون دادم و از اتاق بیرون رفتم.چند قدم از اتاق نازنین دور نشده بودم که یاد حرف آخر و جمع بستن نازنین افتادم"بیدار شده باشن!"
مگه چند نفر اونجا خوابیدن؟ امروز چقدر عجیب غریب شده نازنین!وقتی رسیدم جلوی اتاق زن عمو، چند بار به در زدم و خیلی آروم بازش کردم. چشمم به زن عمو بهاره افتاد که تکیه اش به دیوار بود و همونجور که به قاب عکس توی دستش نگاه می کرد، یواش یواش اشک می ریخت.یه لحظه می خواستم در و ببندم و زن عمو رو تو حال خودش تنهاش بذارم، ولی از طرفیم دلم نمی اومد.بالاخره تصمیمم رو گرفتم و وارد اتاق شدم.
"فضای اتاق زن عمو خیلی خوب و لذت بخش بود. دور تا دور اتاق از عکس ها و دستخط ها، از آیات قرآن یا صفات خدا بود. چراغ اتاق به رنگ سبز بود که باعث می شد اتاق فضایی معنوی بگیره، و قرآن بزرگ و زیبایی که همیشه روی طاقچه بود آرامش عجیبی به این خونه و این اتاق می داد"
نزدیک زن عمو رفتم و کنارش نشستم. اونقدر توی عکس غرق بود که اصلا متوجه حضور من نشد.دستم رو روی شونش گذاشتم و آروم گفتم:
«سلام زن عمو جان، حالت خوبه؟ بهتری؟»
چشم های پر از اشکش رو به چشم هام رسوند و با صدایی خیلی آروم فقط گفت:
«سلام»
و بعد دوباره نگاهش رو به قاب عکس دوخت و بغض کرد. نگاهی به تخت زن عمو انداختم؛ انگار که کسی روش خوابیده بود. ولی کی؟ آرشا که مطمئنن سرکارش بود و نازنین هم که اتاق خودش رو داره. نگاهی به زن عمو بهاره کردم و گفتم:
«زن عمو چرا زمین نشستی؟ کمرت درد می گیره...»
دستم رو بردم زیر شونش و ادامه دادم:
«بیا ببرمت روی تخت، دراز بکش استراحت کن»
سری تکون داد و با کمک من روی تخت دراز کشید . نفسش به سختی و با خس خس در می اومد. سریع کیسه ی پر از داروی زن عمو، که روی طاقچه کنار عکس عمو محسن بود رو برداشتم و دنبال اسپری آسم می گشتم. صدای نفس های زن عمو هر لحظه داشت بیشتر و خفه‌تر می شد. که این باعث می شد هول کنم و تمرکزم رو از دست بدم.وقتی اسپری رو پیدا کردم سریع درش رو باز کردم و دادمش به زن عمو. اونقدر هول کرده بودم و ترسیده بودم که دست هام به شدت می لرزید و قلبم مثل پُتک به سینه کوبیده می شد.
وقتی زن عمو چند بار توی اون اسپری نفس کشید حالش بهتر شد، چشم هاش رو به من دوخت و کلمه به کلمه گفت:
«مرسی...ملیکا...اگه نبودی...مرده بودم»
رفتم و کنارش روی تخت نشستم:
«این چه حرفیه آخه زن عمو، وظیفم بود. ان شالله همیشه سالم و سرحال باشی»
دستش رو روی گونم کشید و لبخندی پر از عشق تحویلم داد. ولی این لبخند دَوُمی نیاورد و زن عمو با دیدن قاب عکس توی دستش، دوباره غمگین شد.‌
"خیلی دوست داشتم بدونم چی شده که زن عموم اون جوری ناراحته. با اون رفتار های مشکوک نازنین و اون اشک ها و اون قاب عکس، مطمئن شدم که خبری شده!"
دستم رو روی دستش گذاشتم و با لحنی مهربانانه گفتم:
«زن عمو جان چی شده؟ چرا گریه می کنی آخه؟ ناراحتی اصلاً برای قلبت خوب نیست...آروم باش»
چشم های مشکیش رو به چشم هام دوخت و با بغض گفت:
«آرشا و نازنین چرا باید تقاص گذشته ی من رو بدن؟ اونا چرا باید تاوان عشق شوم من و محسن رو بدن؟ چه گناهی کردن ملیکا؟ ها؟»
از تعجب چشمام گرد شده بود.
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، sadaf ، sadaf
#54
#پارت52
"تو گذشته زن عموم چه اتفاقی افتاده بود که آرشا و نازنین داشتن تاوانش رو پس می دادن؟" چشم هام رو به چشم های زن عمو بهاره رسوندم و با تعجب گفتم:
«یعنی چی زن عمو؟ من هیچی نمی فهمم! آرشا و نازنین تقاص چی رو پس می ‌دن؟»
نگاه منتظرم، منتظر جواب بود. ولی زن عمو فقط سرش رو تکون داد و زیر لب زمزمه می کرد:
«نمی دونم...نمی دونم»
"نکنه برای آرشا قراره اتفاقی بیوفته؟ نکنه گذشته ی زن عمو برگرده و ترسش هم از همین باشه؟ مطمئن بودم اتفاق بدی می خواست بیوفته" چشمام رو بستم و سرم رو سریع تکون دادم تا این فکرهای بد از ذهنم بیرون بره. دستم رو بردم جلو و قاب عکس رو از دست زن عمو بهاره بیرون کشیدم و روی طاقچه گذاشتم.همونجور که لحاف رو روش می کشیدم گفتم:
«زن عمو یکم استراحت کن، حالت خوب می شه. سعی کن به چیزهای خوب فکر کنی»
بوسه ای روی گونش زدم و به سمت در حرکت کردم. ولی با حرف زن عمو درجا ایستادم:
«زندگی ما چیز های خوب نداره که بهش فکر کنم. زندگی که سراسر ترس باشه، زندگی نیست...یه مرگه»
بدون این که برگردم یا عکس العملی نشون بدم از اتاق بیرون زدم و به دیوار کنار در تکیه دادم.
"تازه می فهمیدم که زندگی آرشا و نازنین چقدر سخت و پر استرس بود. این استرس برای همشون بد بود. مخصوصا برای نازنین که سابقه ی حمله ی عصبی هم داشته"
با صدایی که از آشپزخونه می اومد، باعث شد از فکر بیرون بیام و به اون سمت برم. سخت بود ولی لبخندی زدم تا نازنین من رو با اون حال داغون نبینه.چند قدم به آشپزخونه مونده بود که گفتم:
«نازنین خانوم شما که اینقدر شیکمو نبودی...»
در آشپزخونه رو باز کردم و ادامه دادم:
«امیدوارم بوم و مداد هارو آماده...»
بقیه حرفم رو خوردم و با دهانی باز به چیزی که روبروم بود نگاه می کردم.آرشا بشقابی پر از غذا توی دستش بود و همونجور که با چشم های درشت شده به من و قاشق توی دستش نگاه می کرد، با حالتی مظلوم گفت:
«باور کن هنوز ناهار نخوردم»
این رو که گفت نتونستم خودم رو نگه دارم و زدم زیر خنده. دستم رو جلوی دهنم گذاشته بودم و از ته دل می خندیدم. آرشاهم که خنده ی من رو دید، لبخندی زد و روی زمین نشست. نگاهی مهربانانه کرد و گفت:
«اگه خنده هات تموم شد، بشقاب بردار، غذا بکش بخور»
هنوز آثار خنده رو لب هام بود که نگاهی به بشقاب آرشا انداختم و گفتم:
«نه من ناهار خوردم؛ بخور نوش جونت. فقط...»
یه قدم جلو رفتم و ادامه دادم:
«فکر می کردم الان باید سرکار باشی!»
نگاهش رو با مکث ازم گرفت و لقمه ای توی دهنش گذاشت:
«نه، بهتر دیدم چند روز استراحت کنم. بخاطر همین مرخصی گرفتم»
ابروهام به بالا رفت:
«واقعاً؟»
چشم هاش رو با تردید بین من و زمین می چرخوند. انگار یه چیزی رو داشت پنهان می کرد ازم.صداش رو صاف کرد و لبخندی زد:
«بیخیال این چیزها، خودت خوبی؟ عمو جمشید و زن عمو زیبام خوبن؟»
دیگه کاملاً مطمئن شدم خبری شده ولی بهتر دیدم زیاد پیگیر نباشم. با این که مشخص بود حال آرشا زیاد خوب نیست؛ مثل خودش لبخندی زدم و همونجور که روبروش روی زمین نشستم گفتم:
«آره خداروشکر؛ همه خوبیم. اون‌هام تا یکی دو ساعت دیگه میان. خودت خوبی؟»
لقمه‌ی آماده‌ی توی دستش رو به طرفم گرفت و با لبخندی قشنگ که چشم هاش رو قشنگتر می کرد گفت:
«این لقمه رو بخور تا بگم خوبم یا نه»
یکی از ابروهام رو بالا دادم و با شیطنت و ناز دخترونه گفتم:
«یعنی اگه من این رو نخورم نمی گی؟»
نگاهی کوتاه به لب های خندونم کرد و گفت:
«تا این رو نخوری، غذا از گلوم پایین نمی ره. اصلاً...»
دستش رو نزدیکتر آورد و ادامه داد:
«خودم می خوام لقمه رو بذارم دهنت!»
چشم هام گرد شد و بالاتنم رو عقب کشم:
«آرشا چیکار می کنی؟ مگه خودم دست ندارم؟»
نگاهش رو روی صورتم چرخی داد:
«تا همین الان حالم اصلا خوب نبود، ولی وقتی اینجا دیدمت...»
بقیه حرفش رو خورد و لبخندش رو پر رنگ تر کرد:
«من و تو از بچگی با هم بزرگ شدیم. تو شادی و غم و دعوا کنار هم بودیم، یه جورایی پشتیبان هم دیگه بودیم و به هم آرامش خاطر می دادیم. یادته یه بار موقع ناهار که خونه شما بودیم، تو دهن هم‌دیگه لقمه می ذاشتیم و می خندیدیم؟ اون لقمه ها برای من خوشمزه ترین چیزی بود که خوردم»
با مرور خاطرات و به یاد آوردن اون روز لبخندی زدم و بدون لحظه ای درنگ، با دهنم لقمه رو از دست آرشا گرفتم و شروع به جوییدن کردم.آرشاهم لبخند غلیظی به چشم هام زد و بعد از نفس عمیقی که کشید؛ سرش رو پایین انداخت و شروع به خوردن کرد.
"چشم از آرشا بر نمی داشتم؛ نمی دونستم چرا اینقدر بودن کنارش بهم آرامش می داد. وقتی صداش رو می شنیدم قلبم مملو از آرامش می شد و وقتی نگاهم می کرد سراسر وجودم پر می شد از آرامش. آرشا برام آرامش بود...خود آرامش»
با صدای خوش رنگ آرشا از فکر بیرون اومدم:
«چه روزهای خوبی بودن ملیکا، ای کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم»
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 601 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 3,087 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 11,541 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 4 481 ۱۵-۱۰-۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: hajarkhanloghi
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 326 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 335 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 382 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 394 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وقتی تو باشی | shafagh 69 و soratyrooz sadaf 1 293 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  تمنای وجودم | مهرنوش کاربر انجمن arezoo 3 197 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۲:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
40 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۱-۰۱-۹۸, ۰۹:۱۵ ب.ظ)، sadaf (۲۶-۰۱-۹۸, ۰۱:۰۹ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۵-۰۱-۹۸, ۰۸:۴۵ ق.ظ)، soha-akbari (۲۵-۰۱-۹۸, ۰۲:۴۴ ب.ظ)، Shahriy (۲۳-۰۱-۹۸, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، دخترشب (۰۸-۰۱-۹۸, ۰۵:۲۴ ق.ظ)، mehrmahi (دیروز, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، sadeg1378 (۰۸-۰۱-۹۸, ۰۲:۳۸ ق.ظ)، دخترعلی (۰۶-۰۱-۹۸, ۰۱:۲۸ ب.ظ)، مرادی2 (۲۳-۰۱-۹۸, ۱۱:۳۷ ق.ظ)، ♥هستی♥ (۲۱-۰۱-۹۸, ۱۱:۵۲ ب.ظ)، ماه رو (۰۹-۰۱-۹۸, ۱۱:۲۰ ب.ظ)، alirezaa_shah (۲۵-۰۱-۹۸, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، ژاله صفری (۲۸-۰۱-۹۸, ۰۱:۵۰ ق.ظ)، ♥sokot♥ (۲۲-۰۱-۹۸, ۰۹:۳۵ ب.ظ)، نیـایــش (۲۷-۰۱-۹۸, ۱۱:۰۶ ب.ظ)، لاچین۹۶ (۰۷-۰۱-۹۸, ۰۹:۲۲ ب.ظ)، shfaty (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۲:۲۵ ب.ظ)، شبنم زند (۱۶-۰۱-۹۸, ۰۴:۵۷ ب.ظ)، minaa (۲۶-۰۱-۹۸, ۱۲:۵۵ ق.ظ)، یاقوت سرخ (۰۹-۰۱-۹۸, ۰۹:۵۲ ب.ظ)، ۹۸۸۲۶۲۵ (۱۵-۰۱-۹۸, ۱۲:۰۸ ق.ظ)، میلا (۲۱-۰۱-۹۸, ۱۰:۰۸ ب.ظ)، Aaazm (۱۸-۰۱-۹۸, ۰۳:۱۷ ب.ظ)، فاطمه 1231 (۲۷-۰۱-۹۸, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، سراب سرخ (دیروز, ۰۵:۱۱ ب.ظ)، محدثه طور (۱۵-۰۱-۹۸, ۰۹:۳۰ ب.ظ)، Armanasade (۲۰-۰۱-۹۸, ۱۲:۱۷ ق.ظ)، mahsa1234567 (۱۴-۰۱-۹۸, ۰۶:۰۹ ق.ظ)، همایی م (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، Nil1378 (۱۸-۰۱-۹۸, ۱۱:۴۰ ب.ظ)، neda sadati (۱۶-۰۱-۹۸, ۰۳:۲۳ ب.ظ)، Mahsa114 (۱۶-۰۱-۹۸, ۰۵:۵۱ ب.ظ)، _m13_ (۱۷-۰۱-۹۸, ۱۱:۴۰ ق.ظ)، 666morvarid (۱۷-۰۱-۹۸, ۰۳:۴۹ ب.ظ)، Mhdafs (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۹:۲۸ ب.ظ)، mobarra (۱۹-۰۱-۹۸, ۰۹:۳۹ ق.ظ)، saharma_1812 (۲۱-۰۱-۹۸, ۰۱:۳۴ ب.ظ)، hanimoha11 (۲۶-۰۱-۹۸, ۰۳:۳۸ ب.ظ)، Aaazam (۲۷-۰۱-۹۸, ۰۳:۴۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان