اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان منی که سخت می گیرم ! | .Arghavan A
زمان کنونی: ۰۲-۰۷-۹۸، ۰۲:۲۸ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .ShahrzaD.
آخرین ارسال: پري٤٠
پاسخ 15
بازدید 183

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان منی که سخت می گیرم ! | .Arghavan A
#1
خلاصه ی داستان:

تا حالا شده با طناب پوسیده ی یکی که خیلی هم قبولش داری بیفتی تو چاه؟!...
 
.مقدمه.

حس عجیبی داشت. گیج بود. مثلِ شخصیت های کارتونیِ زمان بچگیش وقتی مشت می خوردن و دور سرشون چند تا ستاره و پرنده می چرخید... منگ بود... حسی بین خواستن و نخواستن ، دلتنگی و وسوسه . دلتنگی برای خونه ی پدری با همه ی خاطراتش و وسوسه ی موندن توی یک دنیای متفاوت و جدید!!.. و حالا با همه ی شنیده ها و توصیه های دیگران کفه ی موندن داشت سنگین تر از دلتنگی برای موطن مادری می شد! زرق و برق اینجا به موندن تشویقش می کرد. سوت و کوری خونه ی پدری و نبودن عزیزانش، دلیل موجهی برای دل کندن از دیارش ....
حالا بودن کنار جمع صمیمی و پر شور خشایار و دوستانش بهانه محکمتری به دستش می داد که تصمیم به موندن بگیره و موند.... تا در سن هجده سالگی یک زندگی جدید رو در یک کشور جدید تجربه کنه... تجربیاتی که هرگز فکرش رو هم نمی کرد انقدر سخت باشن..برای اونی که سخت می گرفت...!
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
#2
با قدم های بلند خودش رو به بیرون مترو رسوند.
نزدیک خط عابر پیاده که رسید با دست های لرزون دکمه ی «واک» رو زد.
سعی کرد نفس های آهسته و منظم بکشه !...
با نگاه به ساعت تلفنش یکه خورد. باورش نمی شد ساعت یازده و ربع باشه!
چند تا میس کال داشت ولی انقدر زمان نداشت تا چکشون کنه! با خودش گفت:
-حتما بچه هان! نگرانم شدن...
ترسش رو با بازدمش بیرون داد و دعا کرد:
- خدایا فقط زودتر برسم خونه!
چراغ عابر که سفید شد همراه بقیه آدم ها راه افتاد و به سرعت قدم هاش افزود.
صدای موزیک تند ِاسپنیش از یکی از بارهای اون طرف خیابون چند نفری رو به اون سمت کشوند...
کم کم ازتعداد آدم ها و ماشین ها کاسته می شد. اما چراغ های روشن داخل مغازه های بسته بهش دلگرمی می داد که همینطور به راهش ادامه بده.
گاهی اطراف را می پائید. با اینکه بعید می دونست ولی باز احساس می کرد ممکنه هر لحظه پیداشون بشه!!
اتفاقات امشب ُشک بدی بهش داده بود. تمرکزش به هم ریخته بود.
دست لرزونش رو به پیـ ـشونیش کشید و با نفس های عمیق و طولانی سعی کرد به اعصابش مسلط بشه!
باز دعا کرد دنبالش نیومده باشن . سرش رو برگردوند و با نگرانی به عقب نگاه کرد .
آه عمیقی کشید و به خودش دلداری داد :
-سه چهار تا بلاک دیگه تا خونه بیشتر نمونده!
با ظاهر شدن نور هر ماشینی اما ضربان قلبش اوج می گرفت!
-کاش به حرف بچه ها گوش کرده بودم ،لااقل صبر می کردم ، دوازده باهم می اومدیم...
انقدر که به فکر فرار بود، فکر زمان و مکان رو نکرده بود! تا اینجا به خیر گذشته بود.
ولی از خیابون بعدی که پر بود از آدم های مست یا بی خانمان تازه ترسش شروع می شد.
به خودش برای گرفتن اتاق توی محله ی سیاه پوست ها لعنت فرستاد .
بعد چند تا فحش به امیر داد که هر چی می کشید از دست اون نامرد بود ...
سر درد امونش رو بریده بود. چشم هاش تحمل مژه مصنوعی رو نداشتن! انگار دو تا وزنه ازپلک هاش آویزون بودن!...
همیشه قبل از بیرون اومدن صورتش رو پاک می کرد، اما امشب....
بغض گلوله شده رو به سختی فرو داد و به خیابون کثیف و تاریک نگاه کرد:
-خدایا من این جا چیکار می کنم؟ خونه ی من این محل غریب و درب و داغون نیست!
خونه ی من همونیه که اولین بار به این کشور پا گذاشتم!... اصلا دارم چه غلطی می کنم؟... چرا باید فرار کنم؟... از کی دارم فرار می کنم؟... چی شد که اینطوری شد؟...
از خیابون فرعی هفتم گذشت. بند آویزون کیفش رو، روی شونه برگردوند و پا تند کرد و نالید:
-آخ!...کاش می شد برگردم به اون روزا...
ذهنش رفت به دو سال پیش... به اولین روز ورودش به امریکا!...
*+*
خشایار در ورودی رو باز کرد و با احترام سر خم کرد:
-بفرمایید! به خونه ی خودتون خوش اومدین!
-وای مادر، چه خونه ی قشنگی! مبارکتون باشه... به سلامتی ایشالله...
پدر به خونه های دور و بر نگاه انداخت وبا رضایت، نتیجه گیری کرد:
- از ماشین های مدل بالا و گرون قیمتی که جلوی خونه ها پارک شده پیداست خشایار جای حسابیی رو معامله کرده!
خشایار مغرور از تعریف پدر، مثل همیشه مزه ریخت:
-پس چی! ما رو دست کم گرفتین؟...منم خشایار شاه. شاه شاهان...
الیکا میون حرفش با خنده گفت:
-اون کوورش بود!
خشایار اخم کرد و انگشتان خم شده ی هر دو دست رو بالا داد:
-خشایار نبوده؟...
با نخیر گفتن نازآلود خواهرش ، اعتراض کرد:
-ای بابا، یعنی چه؟...
خونه ای که خشایار با پول پدر گرفته بود، در یک مجموعه ی ساکت و با امکانات و سکیوریتی بالا ، قرار داشت!...
خونه هایی ویلای هم شکل وهم سایز با سقف شیروونی از جنس سُفال و به رنگ نارنجی سیر، توی یک خیابون پهن و زیبا. تنها تفاوتشون ، درشکل باغچه ها و محوطه سازی جلوشون بود و یا رنگ و مدل در و پنجره ها... و البته تزییناتی که با سخاوت و بدون ترس از دزدیده شدن جلوی ورودی خونه ها جلوه نمایی می کرد و بیننده رو به وجد می آورد!
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
#3
خشایار با خنده رو به پدر ادامه داد:
-تازه کجاش و دیدین؟ اینجا محله ی پولدارا ست بابا . زمین تنیس و بسکتبال داره، استخر و جکوزی و سونا هم داره، سالن بدنسازی...
الیکا با شنیدن استخر ذوق کرد:
-وای!... پس من هر روز می رم شنا!
داخل گاراژ دو تا دوچرخه ی کورسی چشمش رو گرفت و با ذوق گفت:
- آخ جون دوچرخه هم که دارین؟
کیومرث تو پرش زد :
-آهای طرف اونا نمی ریا! اون دوتا امانتن!
لبش رو کج کرد و ادا در آورد!... هرچی خشایار خوش رو و شوخ و شنگ بود، این یکی جدی و بد اخلاق!
وارد خونه که شدن ، خشایار گفت:
-خب، آقا ما دیگه برگردیم سر کارمون . فعلا استراحت کنین . شب می بینمتون!
کیومرث هم رو به الیکا اضافه کرد:
- دست به چیزی نزن تا ما برگردیم. باشه کوچولو؟... فضولی نکنیا!!
*
پدر با تعجب گفت:
-این خونه ، واسه یک خونواده پنج نفره ایدئاله نه واسه دوتا پسر جوون!...
مادر بی توجه به حرف شوهرش ، با حظ اضافه کرد:
- حسن بزرگش تعداد اتاق خواباشه! سالنشم بزرگه!... وای از اون دخمه ی تنگ کتایون راحت شدیم !من که تمام مدت تو آلمان عذاب الیم کشیدم!... اینجا ، بهشت برینه مقابل آپارتمان کتی!
الیکا هم با مادر موافق بود! اینجا می تونست یک اتاق برای خودش داشته باشه! برای همین هر قسمت از خونه که می رسیدن تعریف و تمجید می کردن. از قشنگی باغچه گرفته تا بزرگی آشپزخونه و دلبازی سالنش ... پدر هم لبخند می زد و گاهی برای مادر سری به تایید حرفش تکون می داد.... بررسی خونه که تموم شد، برای استراحت به اتاق خواب ها رفتن و تا فردا بعد از ظهر خوابیدن!!...
*
وقت شام که همگی دور میز آشپزخونه جمع شدن، پدر از چند و چون خرید خونه پرسید. خشایار بادی به غبغب انداخت و با آب و تاب تعریف کرد:
- اگه بدونین چه مشقتی این چند ماه کشیدیم تا همچین اُکازیونی رو پیدا کنیم! باور نمی کنین ، صد تا خونه دیدیم... پدرمون در اومد!.
کیومرث با ابروی بالا رفته توی حرفش دوید:
-من نه. خودش پیدا کرده. من هیچ کارم!
مادر با قربون صدقه خشایار رو نگاه کرد و از سلیقه و احساس مسئولیتش به وجد اومد!....
الیکا پرسید:
-داداش خشی چرا دَرِ یکی از اتاقا قفله؟ ما هر چی گشتیم ، کلیدش و پیدا نکردیم! کیو هم که می گه خبر نداره!!
خشایار مِن من کرد و خواست طفره بره ولی مادر هم که پرسید، مجبور شد توضیح بده:
-چیزه... اوم... اثاث یک نفر اونجاست ، واسه همین درش قفله!... خب من واسه ی یه چند ماه اتاق و اجاره دادم به یه نفر... به پول اجاره ش احتیاج داشتیم...
کیومرث پشت حرفش رو گرفت:
-اینجا رسمه . هر کی اتاق خالی داشته باشه اجاره میده. حالا ممکنه یه ماهه بده ، ممکنه چند ماهه...
الیکا چپ چپ نگاهش کرد:
-تو که گفتی خبر نداری؟ چی شد پس؟!!...
کیومرث شکلکی براش در آورد و ساکت شد.
پدر هم با شماتت به خشایار نگاه کرد و غرید:
-اجاره برای چی؟ مگه آدم، یه غریبه رو می اره تو خونه زندگیش شریک می کنه پسر؟!...این کارا چیه؟!
- بابات راس میگه مادر، پس ما چه جوری این مدت و سر کنیم؟...
پدر با ناراحتی سر تکون داد:
-انوقت می گفتی الی هم اینجا بمونه؟ با یه غریبه؟...
-غریبه نیست... آشناست. دوست خشیه!...
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، ♥♥Niloofar♥♥ ، fatima64 ، sadaf
#4
خشایار چشم غره ای به کیومرث رفت تا ساکت بشه و خودش ادامه داد:
-دوست که نه... از هم کلاسیامه!... نگران نباشین ، فعلا دخترِ مسافرته! ...
همه متعجب نگاهش کردن!... پدر غرید:
-مستاجرت دختره؟
مادر هم مشکوک نگاهش کرد:
-مادر، نکنه دوسـ ـت دخترت و آوردی اینجا؟...
- نه مامان، دوس دخترم نیست. خیالتون تخت!... رفت تا یکی دو ماه دیگه برگرده... بعدشم یه چند ماه بیشتر مهمون ما نیست!...
-مهمون؟...
با اعتراض بقیه ، حرفش رو اصلاح کرد:
-اِی بابا!... منظورم اینه که، مستاجره چند ماهه اجاره کرده!
-آهان!... خب این و بگو!
*
چند روز بعد، داخل حیاط با صفا، ناهار می خوردن که پدر دوباره بحث خونه و مستاجر رو پیش کشید و ابراز نارضایتی کرد!
خشایار هم ، دوباره کلی صغری کبری چید و کنایه زد به محدودیت بودجه و بالا رفتن سریع قیمت خونه ها!...
پدر اخم کرد:
-خُب پسر جون مگه لزومی داشت خونه چهار خوابه بگیری؟... عقل معاشت کجا رفته؟ به اندازه بودجه ت خونه می خریدی!...
انگشت های دستش رو جلوی چشمشون تکون داد:
شما که دو نفر آدم بیشتر نبودین یه، یه خوابه هم براتون بس بود. در ثانی، مگه من کم پول فرستادم براتون که حالا از بودجه ی محدودت می گی!؟....
مادر پا در میونی کرد:
- ُخب حالا عباس آقا! شمام تو ذوق بچه نزن . اولین بارش بوده خونه خریده. مهم خرید خونه بود که خدا رو شکر، خرید . چه بهتر که بزرگه . فردا مجبور نیستن بفروشن بزرگتر بگیرن . قیمتشم روز به روز بالا می ره . مام که بخوایم بیایم پیش بچه ها به اتاق احتیاج داریم... بچَم آینده نگری کرده... دستت درد نکنه مادر خونه ی خوبی گرفتی...
- خانووم مگه من سر گنج نشستم؟ مگه الکیه با این دلار گرون هر سال پاشیم بیایم؟... اصن مگه ویزای دائمی داریم ما؟!
-وای عباس چقدر مگه اگه می کنی....
کیومرث با صدای بلند خندید!... خشایار کلافه از این بحث، گیر داد به کیومرث :
- باز تو بی خودی خندیدی؟...
رو کرد به پدر و با زبون چرب و نرمش آرومش کرد:
-ایشالله کاراتون و درست می کنم، بتونین گرین کارت بگیرین هر شیش ماه اینجا باشین. خودمم براتون بلیط می گیرم ...
با کارت اقامت احتیاج به ویزا و کشور ثالث هم ندارین! تازه دولت اینجا بهتون حقوق و مزایام می ده...
رو به الیکا چشمک زد:
-اگر الی هم اینجا بمونه ، بالاخره به یه اتاق احتیاج داره دیگه!
الیکا عصبی دسته ای از موهاش رو به عقب هل داد و اخم کرد:
-کی گفته من اینجا می مونم؟ مامان من اینجا بمون نیستما. گفته باشم!...
کیومرث آب پاکی رو ریخت رو دستش:
-بلیطت و شیش ماه عقب انداختیم . انقد ناز نکن واسه موندن!...
یکی از تفریح های پسرها سر به سر گذاشتن با الی بود!... از شنیدن این حرف، جیغش دراومد:
-راس می گه بابا؟...من که گفتم اینجا رو دوس ندارم! واسه چی عوض کردین؟...
پسرها به زود باوریش خندیدن. وقتی دید کسی محلش نمی گذاره ، پشت کرد و دست به سینه نشست...
کیومرث با تحقیر نگاهش کرد:
-اَه اَه اَه ...لوس ...دلتم بخواد اینجا بمونی.
- نمی خواد!
-آره خب ، لیاقت نداری...
-خودت نداری!...
مادر نچی کرد و زیر لب لاالله الا اللهی گفت!...
کیومرث چپ چپ نگاهش کرد:
-واسه تو که فرقی نمی کنه اینجا یا اونجا، تو همش پای فیس بوکی....
-نه که تو نیستی!
-لابد به خاطر اون دوست خلت چی چی ناز...
-خودت خلی و دوستای ....
خشایار قاطیِ بحثشون شد:
-بیچاره!... دخترا به چه «دافی» تو فیس بوک التماسم می کنن برم بگیرمشون ، بیارمشون امریکا... اونوقت تو ناز می کنی؟
به احترام پدر مادر، کلمه ی داف رو آروم گفته بود... و همپای کیومرث غش غش خندید...
الیکا با نگاه عاقل اندرسفیه به جفتشون، پوزخند زد:
- خیلی هم دلتون و خوش نکنین!... دوستای مجازیتون، تو عکسای پروفایلشون " داف" و خوشگلن! چه بسا اصن پسر باشن !... بعله!..
کلمه ی داف رو بلندتر گفته بود! برادرها خبر نداشتن حالا دیگه ، جزو کلمات رایج شده و گوش پدرو مادرها هم به شنیدنش عادت کرده !....
-خشی!.. ما نبودیم چه زبونی در آورده این!؟
-آره!! جوجو دیگه مرغی شده واسه خودش!...
بی اعتنا به طعنه های برادرها شونه بالا انداخت:
-من کاری به دافای شما ندارم . من ایران و دوس دارم... بعدم تموم زندگیم اونجاس. مگه می شه یه شبه تصمیم بگیرم. بی برنامه ول کنم بیام اینجا بمونم؟...من باید روش خوب فکر کنم!...
کیومرث پرتمسخر نگاهش کرد:
-تا تو فکر کنی، پسرت از سربازی برگشته!...
اینبار مادر و پدر هم با برادرها خندیدن و کسی به اعتراضش اهمیتی نداد!...
...........................
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، ♥♥Niloofar♥♥ ، sadaf
#5
خشایار خنده ش رو جمع کرد و جدی شد:
- بسه بابا انقد ایران ایران نکن!...ما از تو آتیشی تریم.
نمی خواد تریپ میهن دوستی ورداری... ببینم کار و زندگیت چیه؟ درس خوندنه؟ ادامه تحصیله؟... مَردشی بفرما! موقعیت به این خوبی گیرت اومده استفاده کن!...
سد ِبزرگ کنکورو اینجا نداری! راحت وارد کالج می شی.
هر رشته ای دوست داری می خونی... تازه اگه دَرسِت خوب باشه کمک هزینه تحصیلی هم می گیری! دیگه بهانه ت چیه!؟
پدر پرسید:
-کالج دیگه چیه؟ دانشکده ست؟...
کیومرث جواب داد :
- بله بابا. دوره های مقدماتی رو اونجا می خونه که بعدش می تونه واحداش و منتقل کنه دانشگاهای بزرگتر و تخصصی تر .
ولی باید اول انگلیسی بخونه...
- حالا با ما برمی گرده، کار ماراش و می کنه و مدارکش که درست شد، بعد می فرستیمش!
برادرها باهم گفتن نمیشه و خشایار توضیح داد:
-د، نه دیگه!... اگه پاش و از اینجا بیرون بذاره دیگه بعیده دوباره بهش ویزا بدن!...
این بارم شانس آوردین که به سه نفرتون دادن ... حماقت محضه اگه برگرده و نتونه بیاد دوباره!...
فعلا بمونه ما کاراش و می کنیم اقامت که گرفت برمی گرده ایران.
شما هم برین مدارک تحصیلیش و ترجمه کنین با پست بفرستین...
خمیازه ای کشید و رو کرد به الی... چشم هاش رنگ شیطنت گرفته بود:
- بمونی خودم شوورت می دم .. دیگه چی می گی!؟
حرص خوردنش رو که دید، خنده ی موزیانه ای کرد و چشمکی زد:
- نگرانیت همین بود دیگه؟ آره جوجو؟...
و باز خندید...
- شوور پیدا کردن بود؟....
قبل از اینکه الیکا خیز برداره طرفش از جا پرید و به طرف خونه دوید...
بقیه که از سر میز بلند شدن ، پدرهنوز توی فکر بود. داد زد:
-خشایار بابا ، آخر نگفتی این دختری که اتاق بهش دادی کیه؟ با وجود اون ، الی صلاح هست بمونه؟
حرف پدر بارقه ی امیدی تو دل الی روشن کرد.
چشم هاش رو برای برادرش درشت کرد و لبخند زد:
-یالا جواب بده!
خشایار همونطور که عضله ی بازوش رو سفت کرده بود تا الی بهش مشت بزنه داد زد:
-زنه، بابا... یعنی ، منظورم اینه که داره ازدواج می کنه. خودم حواسم هس...
آخ! نزن نامرد . این َبر و بازو صاحاب داره ها...
همون طور که به شوخی خشایار می خندید، حس خوبی پیدا کرد . چقدر دلش برای سربه سر گذاشتن با برادرها تنگ شده بود.
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، ♥♥Niloofar♥♥ ، sadaf
#6
فکرش رو هم نمی کرد سفر غیر منتظره ش به امریکا اینقدر دل چسب و هیجان انگیز باشه! جدا از دیدار و بودن با خشایار و کیومرث بعد از مدت ها، هر چیزی در نظرش جذاب و فوق العاده بود. از مناظر زیبا و هوای پاک گرفته تا خیابون های تمیز و راننده های منضبط!...از فکردوچرخه سواری کردن توی خیابون ها ، یا داشتن اینترنت پرسرعت و بدون فیلتر و...اون ته مه هاش بی حجاب بودن ، حس آزادی بهش دست می داد!!...وجود برادرها مخصوصا خشایار لذت این سفر رو چند برابر می کرد و در کنارشون احساس غربت نداشت ، بخصوص که در خونه ی برادرها هم مثل خونه ی خودشون ، احساس راحتی می کرد.
یک ماهی که تایم سفرشون بود بخاطر برنامه های فشرده ای که خشایار براشون گذاشته بود، مثل برق گذشت و کم کم برای برگشتن آماده می شدن. زمزمه ی موندن الیکا ، بحث داغ این روزها شده بود! عمه عطیه تنها فامیلی که اونجا داشتن ، آخرین کسی بود که برای موندنش، به پدر و مادر اصرار کرد:
-من خودم هواش و دارم. نگران هیچی نباشین... حالا که چهارتاشون بیرونن، شما هم کم کم دیگه باید به فکر کوچ کردن باشین.
پدر با لبخند سر تکون داد:
- اگر الی خودش بخواد، من حرفی ندارم! ولی برای ما دوتا ، کوچ کردن و کندن از اونجا... دیگه دیره!
چند روز قبل کتایون با دستپاچگی زنگ زده بود و جواب سونوگرافیش رو داده بود که دو قلو حامله است ...وقتی علی رضا خبر داد کتایون باید استراحت مطلق باشه واز مادرخواست، برگرده پیششون ، مادر پاش رو توی یک کفش کرد که زودتر برگردن آلمان! دلش به رفتن بود و حرص و جوش می خورد. برای همین به خواهر شوهرش گفت:
- والا، من هم موافقم .اگه از بابت الی خیالم راحت شه همین امروز راه می افتم ، بچه م تو کشور غریب دست تنها افتاده علی رضا هم که گرفتار کارشه . فقط موندیم الی رو چیکار کنیم!... نه می شه اونجا توی اپارتمان فسقلی کتی بمونه و نه می شه تنها بفرستیمش ایران!......
الیکا که زیر گوشش نق زد، عصبی شد:
-....آخه مادر ، توکجا بیای وقتی ویزا نداری؟... بعدم! من و باباتم به زور جا می شیم خونَش؟ ما لااقل یه سال آلمان موندگاریم تا بچه هاش از آب و ِگل دران ... اصن تو اینجا پهلو برادرات بمونی خیال مام راحت تره. سرت و بنداز پایین درست و بخون. هوای خورد و خوراک داداشاتم داشته باش ...
الیکا با حرص رو بر گردوند :
- یه جوری می گی درست و بخون، انگار کارت دانشجوییم ، تو جیبمه!؟... فقطم نگران خورد و خوراک پسراتی!؟
دستش رو جلوی دهنش مشت کرد به عطیه گفت:
- ِا ِا ِا ! می بینی چه جوری جواب بزرگترش و می ده؟ .....
بالاخره، با وساطت عمه ، تصمیم براین شد که الی خانوم با وجود ناراضی بودنش، پیش برادرها بمونه ، تا قبل از تموم شدن ویزاش خشایار کارهاش رو برای اقامت درست کنه!!...
اگر چه فکر موندن ترس به دلش می انداخت و اون رو کوچ اجباری می دونست! ولی در نهایت به این نتیجه رسید:
-خونه ی من کجاست؟ جایی که خونواده م اونجاست!... حالا که عزیزانم هر کدوم یه ور دنیان . عاقلانه تره که حداقل پیش دوتا از اونا باشم...
*
برعکس اوایل ورودش که از دیدن مراکز خرید، سیر نمی شد و گاهی یک روز کامل رو با مادر توی فروشگاه ها چرخ می خورد و با وجود خستگی ، حاضر به دل کندن از اون محیط پر جاذبه نبود! حالا از همراهی مادر برای خرید سوقاتی امتنا می کرد و دیگه براش لذتی نداشت... ترجیح می داد توی فیس بوک چرخ بزنه و در جریان اخبار دوستانش باشه!
تصمیمش رو با عوض کردن کاور فتوش به دوستانش با این نوشته اعلام کرد :
-غربت یعنی ندیدن نگاهی که دوستش داری...
و....برای دلناز نوشت:
-شاید خونوادم راست می گن! بهتره اینجا کنار برادرام باشم تا تنها توی تهرون...میون بغض ، لبخند زد ...خدا رو چه دیدی، شایدم از اینجا خوشم بیاد و بمونم!...
گاهی لازم است بی خیال شویم !
بی خیال گذشته! بی خیال آینده!
گاهی بی خیال عقل چه می گوید؟
احساس چه می گوید؟
گاهی لازم است بگوییم
هرچه بادآباد!....
***
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، ♥♥Niloofar♥♥ ، sadaf
#7
سفارش پشت سفارش بود که برای شاید صدمین بار می شنید . خشایار پوفی کشید و طاقت از کف داده جای الیکا قول داد :
- قول می ده بابا!... اُکی ، مام چشم ازش بر نمیداریم . تا پشیمون نشده بیاین بریم!... خیالتون راحت باشه...
مادر برای آخرین بار نگاه گریونش رو به دور و بر گردوند و مطمئن ازاینکه چیزی جا نگذاشته گفت:
- راستی اینم یادت باشه ، نذار کیو سرعت بره!....
بی توجه به بی طاقت شدن بقیه ادامه داد:
- مواظبش باش یه وقت تو این اتوبانا زبونم لال سبقت مبقت نگیره تصادف کنه..بهش سفارش کن مرتب.
کیومرث شاکی شد:
- ای بابا!... مامان فکر کردی اینجا ایرانه؟... سرعت بری با رادار کنترلت می کنن! پلیس اینجا با کسی شوخی نداره... خیالت راحت ، جریمه ی سنگین اینجا نمی ذاره من سرعت برم.
مادر رو به الیکا کرد که نیم ساعتی با سینیِ کاسه قرآن منتظر ایستاده بود تا از زیر قرآن ردشون کنه:
-الی مادر دیگه سفارش نمی کنم. الانم بدو برو واسه داداشات اسفند دود کن. چشم من شوره می ترسم خودم چشمشون بزنم...
الیکا میون گریه خنده ش گرفت:
-اونم به چشم. اول شما رو از زیر قرآن رد کنم ، بعد واسه دردونه هات اسپندم دود می کنم...
-غذاهای خوب و مقوی درست کن . کیو بچه م زیاد می خوره، جثه ش درشته. اینجا اومده لاغر شده حواست باشه ...
الیکا چشمی تو هوا گردوند به باباش ُچغلی کرد:
- هوم ... نگفتم من و واسه رسیدگی به پسراش می خواد اینجا بذاره!؟ ...
مادر با ابروی بالا پریده مشتش رو به دهن نزدیک کرد:
- وا...مگه من زن باباتم ، هی پسرات پسرات می کنی؟... عوض تشکرته؟... فک کردی کم براشون دردسر داری؟ یه غذا پختن کمترین کاریه عوض محبتاشون می تونی بکنی...
الیکا گوشه ی چشمش رو پاک کرد و در دل نالید:
-همش فکرِ پسرا و کتایونه!...کاش یکمم به من اهمیت میداد!....
صدای پدر در اومد:
-شهلا خانوم بریم از پرواز جا می مونیم!...
موقع رد شدن از زیر قران آروم به الی گفت:
- مادرت دوسِت داره بابا! ... دلگیر نشو ازش ... نگاه کن ، الان داره سفارش تو رو به پسراش می کنه!
الیکا با لبخند دلخوریش رو پس زد... پدر راست می گفت . درِ گوش خشی داشت پچ پچ می کرد.
خشایارهمونطور که دولا شده بود گوش می کرد، تند تند، باشه ... رو ِچشَم و اونم قبول، می گفت...چشمش که به پدرو الی افتاد ، با خنده سری تکون داد و چشمک زد... از سر شیطنت جوابش رو با صدای بلند داد:
-...رفیقام و؟... نه بابا، اینجا نمیارم . فوقشم طوری شد، ِخفتش می کنیم، بگیرتش!....
مادر لب گزید و چشم غره رفت و باز پچ پچ کرد.....خشی با بدجنسی خندید:
-نگران نباش!.. بالاخره یکی پیدا می کنم می بندمش به ریشش !.....شوما از الان دخترت و شوور کرده بدون!......
- خشایار دارم باهات جدی حرف می زنم ....
-ول کن مامان! مگه می خوای ترشیش بندازی؟ برو... برو به زندگیت برس ، خودم واسه عروسیش خبرت می کنم!...
مادر به گونه زد:
- خدا مرگم بده! دیگه چی؟...
خشایار از حرص خوردنش کیف می کرد!
دوباره زیر گوشش چیزی زمزمه کرد!.....خشایار چین به پیـ ـشونی انداخت و فاصله گرفت:
-نه بابا مگه دیوونم ببرمش اونجور جاها؟... عمراً! اونوقت دختر مخترا فک می کنن دوسـ ـت دخترمه، می پرن....
خودش به با نمکی خودش غش غش خندید... کیومرث هم مثل بچه مرشدها بلند تر همراهیش می کرد...مادر دستپاچه ، کنترل صداش رو از دست داد و بلند گفت:
-اوا خاک عالم . این حرفا رو جلوش نزنی یه وقت ، پررو می شه!...
پدر با لبخند جمع شده سری از تاسف تکون داد و صورتش رو بوسید:
-برات پول می فرستم به حساب خشایار که تو مضیقه نمونی . فقط قول بده خوب درس بخونی و از امکاناتت خوب استفاده کنی . غصه ی هیچی رو هم نخور بابا جان...
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، ♥♥Niloofar♥♥ ، sadaf
#8
... واین شد که الیکا موندگار شد.
حس عجیبی داشت. گیج بود. مثلِ شخصیت های کارتونیِ زمان بچگیش وقتی مشت می خوردن و دور
سرشون چند تا ستاره و پرنده می چرخید... منگ بود... حسی بین خواستن و نخواستن ، دلتنگی و
وسوسه . دلتنگی برای خونه ی پدری با همه ی خاطراتش و وسوسه ی موندن توی یک دنیای متفاوت
و جدید!!.. و حالا با همه ی شنیده ها و توصیه های دیگران کفه ی موندن داشت سنگین تر از دلتنگی
برای موطن مادری می شد! زرق و برق اینجا به موندن تشویقش می کرد. سوت و کوری خونه ی
پدری و نبودن عزیزانش، دلیل موجهی برای دل کندن از دیارش ....
حالا بودن کنار جمع صمیمی و پر شور خشایار و دوستانش بهانه محکم تری به دستش می داد که
تصمیم به موندن بگیره و موند، تا در سن هجده سالگی یک زندگی جدید رو در یک کشور جدید
تجربه کنه... تجربیاتی که هرگز فکرش رو هم نمی کرد انقدر سخت باشن... برای اونی که سخت می
گرفت...!
***
پشت پنجره سرک کشید. چشم هاش از اشک تر بود. هنوز هیچی نشده ، دل تنگشون شده بود. ولی این دلیل
نمی شد که ازشون دلخور نباشه. دلخور بود چون هیچ وقت جدیش نمی گرفتن!...دلخور بود چون رفتارشون همیشه باعث می شد خودش رو یک موجود اضافی بدونه!... مگه نبود؟... بود. یک بچه ی اضافی بود ...به قول مادر بچه ی ناخواسته!... بینیش رو بالا کشید:
-بی معرفتا ، حتی حالا هم اجازه ندادن تا فرودگاه همراشون باشم!
بهانه تنگی جا به نظرش مضحک می اود.
-شاید هم می ترسیدن باز دبه کنم!!..
براش دل کندن از وابستگی هاش سخت بود ... ولی شاید همونطور که خشایار گفته بود توی این
یک سال کارهاش رو درست می کرد و می تونست بی دغدغه بر گرده ایران و دهن همه رو
ببنده!؟..
از جلوی پنجره کنار اومد. غیر از منظره ی زیبای باغچه ی خودشون و همسایه های روبه رو چیز
خاصی برای دیدن نبود!... به ندرت ماشینی رد می شد ودریغ از یک عابر پیاده!!!
دلش سر و صدای کوچه های شهرش رو خواست!... اشک هاش رو پاک کرد و رفت، آبی به دست و صورتش زد. دلش از سوت و کوری خونه بیشتر گرفت!...
تنهایی اذیتش می کرد!... هنوز یاد
نگرفته بود با ریموت تلوزیون کار کنه!... برای همین، لپ تاپش رو به سالن آورد و از فایل
آهنگاش ، محسن چاووشی رو انتخاب کرد.
صداش رو خش دار، مثل خود خواننده کرد و دم گرفت:
-چمدونم و دارم می بندم - با یه طرح کهنه از دلخوشیام -
باورم نمی شه باید برم و - دیگه هیچوقت به دیدنت نیام -
تو که می شناسی من و بهم بگو - مگه می شه این همه ساده برم؟...
خیسی گونه هاش رو با نک انگشت ها گرفت. چاووشی حالش رو بدتر کرد، ولی این آهنگِ محبوبش
بود!... رفت به آشپزخونه و یک نگاه توی یخچال انداخت . غذای ظهر برای شبشون به اندازه بود.
مادر ولی سفارش کرده بود، برای کنار مرغ سیب زمینی سرخ کنه ! به حواس جمع مادر برای
خورد و خوراکشون لبخند غمگینی زد. اشک های دوباره راه گرفتش رو با پشت دست پاک کرد، اما
باز گونه هاش خیس شدن . با آهنگ، سر تکون داد و با خواننده دم گرفت:
... من با چمدونم - آخراین جاده - منتظرت می شم
تو هم اگه دیدی- تنهایی سخته برات - بیا بمون پیشم!
با آه ، سیب زمینی ها رو از سبد برداشت و زیر شیر آب گرفت و بعد ازشستن، مشغول شد...
کارش که تموم شد خلال ها رو داخل یک کاسه ی آب ریخت تا سیاه نشن و نشاسته شون هم در بیاد.
دم آومدن بچه ها باید اون ها رو آبکش وبعد سرخشون می کرد... همونجا زیر شیر، صورتش رو
شست. یک آهنگ دیگه گذاشت که از چمدون و دوری و رفتن ، چیزی نگه!... دوباره از بیکاری
رفت کنار پنجره به انتظار برادرها، بهتراز نگاه کردن به جای خالی پدر و مادر بود!
تو افکار خودش غرق بود و زیر لب شعر رو زمزمه می کرد که ماشین خوشگل سفید رنگی اومد و
وارد محوطه ی جلوی خونه شد و سمت چپ ، درست جلوی در گاراژشون پارک کرد!!
الیکا مبهوت به این صحنه نگاه کرد!! از گوشه ی پنجره سرک کشید. یک سوم ماشین از دیدش پنهان
بود. برای همین، صورت راننده رو نمی دید. نمی فهمید چرا باید یه غریبه بیاد درست تو حریم اونا
پارک کنه... یک بار وقتی خواسته بود، گربه ی ملوسی رو که میون چمن ها ی جلوی یک خونه لم
داده بود، ناز کنه کیومرث بهش هشدار داده بود:
-نباید از پیاده روی عمومی پات رو اونطرفتر بذاری اون محوطه حریم اون خونه ها حساب می شه
... اگه غریبه ای وارد اون قسمتا بشه صاحبخونه ممکنه زنگ بزنه به پلیس!!...
-کیو کجایی؟... حالا یک نفر این کار رو انجام داده!... من چیکار کنم؟... چطوره برم بیرون داد بزنم
، آقا اینجا پارک نکنین... پارکینگ شخصیه!... نه بابا، روم نمی شه....
تحت تاثیر فیلم های پلیسی یک دفعه افکار منفی به سراغش اومد:
-وای نکنه یارو دزد باشه؟...

.................................................
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، ♥♥Niloofar♥♥
#9
-آخه احمق جون! دزد با همچین ماشین عروسکی، میاد دزدی؟ ...
باز سرک کشید و به خودش دلداری داد:
-تازه، دزدم باشه نمی تونه وارد خونه شه! ...خوب شد به حرف مامان گوش کردم!...
از ترس تنهایی و به عادت ایران، بعد از رفتن بقیه حتی پنجره ی توالت ها رو هم بسته بود!....
در طرف راننده هم زمان با صندوق عقب باز شد و از پایین در ، شلوار جینی با کفش کالجِ مردونه
ظاهر شد...الیکا لب هاش رو روی هم فشرد!...صورت طرف معلوم نبود! از حرکت پاش
مشخص بود داره چیزی رو از صندلی عقب بر می داره! .. و بالاخره هیکل مردونه ی راننده از
ماشین بیرون اومد .. دست هاش پر بود وسیله و مانع دیدن صورتش می شد! الیکا خودش رو کنار
کشید.
- بذار فکر کنه کسی خونه نیست یا اینکه ندیدنش!!
دوید سمت لپ تاپ و صدای آهنگ رو قطع کرد!..
دعا کرد پسرها زودتر پیداشون بشه!! دوباره کرکره رو کنار زد. راننده نبود!
- اوا ، کجا غیبش زد؟!!. شاید همسایه ی داداش خشی بوده! ...
نفس راحتی کشید و برای دیدن مدل ماشین سرک کشید:
-به به... شوی کامارو ی دو در!....
در صندوق عقب با صدا بسته شد و راننده قد راست کرد...هُل سرش رو دزدید . از همون جا که
ایستاده بود با چشم دنبال گوشی تلفن گشت...
-باید به خشی زنگ بزنم بگم... یا نه!....بهتره اول زنگ بزنم به "911 "!...
داشت کلماتی رو که باید به انگلیسی می گفت رو توی ذهنش مرور می کرد که صدای کشیده شدن
چیزی روی زمین به گوشش رسید که پشت درمتوقف شد....و صدای قدم هایی که فاصله گرفتن.. و
دوباره نزدیک شدن! دستش رو روی قلبش گذاشت و نفسش رو تازه کرد:
-آروم باش. در قفله. هیچ کاری نمی تونه بکنه!
از توی چشمی ، یواشکی دید زد... با دیدن صورت مرد، چشم هاش گرد شد:
- اوا!... این که دوست خشیه!!... اینجا چیکار می کنه؟!..
از در فاصله گرفت و انگشتش رو به دندون گرفت:
-حالا چیکار باید بکنم؟!
صدای تماس کلید با زبونه ی قفل دست پاچه ش کرد!...
- یه کاری بکن...یه کاری بکن!
به خودش جرات داد و قبل از اون قفل رو زد. لای در رو با شتاب اما کم ، باز کرد و پشتش
سنگر گرفت!
با بهت به در باز شده و کلیدش که نصفه نیمه توی قفل در مونده بود، نگاه کرد و بعد چشمش به
لاک آبی ناخن های پایی بی کفش افتاد!... نگاهش رو امتداد داد تا بالا و روی دو تا چشم سیاهِ براق
ثابت موند! ..
-این دیگه کیه؟!!.. احتمالا دوسـ ـت دختر کیومرث باید باشه!...
اون هم با بهت ، داشت به چمدون و دست های پُرش نگاه می کرد. انگار خیال نداشت از جلوی در
کنار بره! سرد، سلام کرد و بی حوصله قدم جلو گذاشت تا بلکه کنار بره!...
الیکا تصمیم نداشت توی خونه راهش بده ، حداقل نه تا وقتی برادرانش نیومدن!!... ولی سر در نمی
آورد چرا با چمدون و بند و بساط اومده اینجا!؟ فکر کرد لابد از ایران اومده و جا هم نداره!!...
جواب سلامش رو با مکث، رسمی و خشک داد و به روی خودش نیاورد چند دقیقه ست ، زل زده
بهش! هیچ کدوم لزومی ندیدن خودشون رو معرفی کنن و اون یکی رو موظف به این کار می دونستن!!...
همونطور که در رو نگه داشته بود توضیح داد:
-ببخشید، کسی خونه نیست!...البته چیزی نمونده تا بیان!...
شهاب نگاه نافذش رو بهش دوخت و خونسرد سر تکون داد:
-میدونم . با خشایار حرف زدم!....
الیکا یکه خورد: یعنی چی؟... می دونسته اونا نیستن با اینحال اومده اینجا؟..
کلافه نگاهش کرد... کلید رو از زبونه ی قفل بیرون کشید و منتظر گفت:
-خب!!...
الیکا هم با سماجت، نگاهش کرد و تکرار کرد:
-خب!!!....
بی حوصله سنگینی بارش رو توی دست هاش جا به جا کرد و با چشم به در اشاره کرد:
-نمیری کنار؟...دستم افتاد..!!
- ببخشید تعارفتون نمی کنم بیاین تو!...گفتم که ، کسی خونه نیست. من تنهام!...
شهاب عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و فاصله ش رو با در کمتر کرد:
- مهم نیست.. منم خستم!!!..
الیکا سرخ شد... سرش رو کج کرد و زیر لب گفت:
-گیرعجب آدمی افتادیما؟...
شهاب غرغرش رو نشنیده گرفت و با تاسف سرتکون داد :
-ببینم این دوست عزیز شما چیزی درباره ی من به شما نفرمودن؟...
الیکا بهت زده تکرار کرد:
-دوست؟!!.......
خب . احتمالا نشناختتم! ترجیح داد اون هم به روی خودش نیاره!
شهاب روی صورت و اندامش چشم گردوند و
پوز خند زد:
-آهان حالا فهمیدم! رفیق خالی بندت معلومه چیزی نگفته بهت... هه شایدم وقت نکرده!...
الیکا از رفتار شهاب ، شصتش خبر دار شد که جریان چیه!... دست پاچه کنار رفت:
-وای!... نکنه شما مستاجر خشی هستین؟ ...
زیر لب زمزمه کرد:
-پس اونا چرا گفتن دختره؟!....
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، ♥♥Niloofar♥♥
#10
از رو دستی که خورده بود خونش به جوش اومد:
-"یه روده ی راست تو شیکم خشی نیست. بابای بیچاره با مستاجر دخترشم مشکل داشت چه برسه به پسر... اونم این شهابِ !!...اگه بابا بفهمه"...
شهاب تنه ای به در زد و کامل بازش کرد. چمدون رو جلوی در رها کرد و با قدم های بلند وارد شد :
-مستاجر؟... آهان!... یه حالی ازش بگیرم!...
روی اولین مبل وسایل توی دستش رو رها کرد و برگشت . بی توجه به نگاه دمغ الیکا جلو اومد تا چمدون رو داخل بیاره.
الیکا دلخور به پاها ش نگاه کرد:
-ببخشیدا...لطفا با کفش نیاین تو خونه.....
شهاب یک لحظه مکث کرد. چرخید سمتش...انگار توی چشم هاش رعد و برق زد:
-چشم. امر دیگه باشه؟...
بعد دسته ی عصایی چمدون سورمه ای فایبر گلسش رو بالا داد و بی اعتنا به حرص خوردن الیکا ،
دنبال خودش کشید تا به اتاقش ببره...الیکا هم کم نیاورد.. با غیض گفت:
-عرضی نیست. فقط چرخ چمدونم به همون اندازه ی کفش آلو...دس..
نگاه تند شهاب ساکتش کرد. از جذبه ش ترسید و یه قدم عقب رفت...
-" واه واه.. ُپرروی بد اخلاق... بیا منو بزن!.... هنوزم از خودراضی و بی ملاحظه ست.....
یکی ندونه فکر می کنه صاحبِ خونه اینه... به خشکی شانس!! چرا خشی به این اتاق اجاره داده
آخه ؟"...
نفسش رو با شتاب بیرون داد و به سر تا پاش نگاه کرد:
-"خدا رحم کرده من و نشناخته . مطمئنم بفهمه ، پا میذاره به فرار!"...
لبش رو با دندون گرفت تا نخنده:
- "بهتر! بذاره بره اصلا"...
یاد چند سال پیش افتاد. یعنی دقیقا اولین باری که دیده بودش!...
*+*
بوی کتلت های مادر هوش از سرش برد. نفسی عمیق کشید و اعلام حضور کرد:
-مامان! من اومدم...چه بویی راه انداختی؟ روده بزرگه ، روده کوچیکه رو خورد!...
مادر با سینی بزرگی جلوش ظاهر شد و اون رو توی بغلش گذاشت:
-علیک سلام! این و ببر بالا .
-مامان خانوم! ... من الان رسیدما. خسته م!...
با چشم غره ی مادر از رو رفت:
- سلااام! ... خودشون بیان ببرن خب!....
-بدو. بدو. جریمه ی سلام نکردنته! زود بده و بیا تا من ناهار و بکشم...بپرس چیزی کم و کسر بود
ببریم براشون.
الیکا از جاش تکون نخورد. با اخم به غرغر مادر گوش داد!
-دختره با این قد و قواره هنوز یاد نگرفته به بزرگ ترش سلام کنه!؟
فکر کرد برادرها راست می گن بچه سر راهیه!...آخه مگه می شه یه مادر انقدر بین بچه هاش
فرق بذاره!؟... بوی کتلت های توی سینی مستش کرد. به کاسه ی ترشی لیته و ظرف خیار شور
و سبزی خوردن نگاه کرد و آب دهنش رو قورت داد:
-چه سور و ساتیم واسه کاکل زری هاش چیده!! اگه مهلت داده بود دستام و بشورم الان یکی از این
کتلتا با نون سنگک سهم من بود!
دلخور راه افتاد به طرف پله ها با یک دستش سینی رو به زحمت نگه داشت. با دست دیگه مقنعه ی
کجش رو با یک ضرب از سر بیرون کشید. موهاش در اثر الکتریسیته رو هوا سیخ
ایستاد!... صدای « فرگی و ویل آی ام» تا پایین پله ها می اومد. سینی سنگین رو بالا برد و با یک
دست در زد هم زمان با صدای بلند صداشون کرد!... فایده نداشت. غر زد:
- صدای موزیکشون انقد بلنده بمبم در کنی، حالیشون نمی شه! ... اگه از مامان نمی ترسیدم، همین
جا سینی رو می ذاشتم ، بر می گشتم پایینا!...
یکم با آهنگ هم خونی کرد... چرخید . از شیشه ی پنجره ی راه پله خودش رو نگاه کرد:
-وای ...انگار دستم و توی پریز برق فرو کردم!
تکیه ش رواز پشت به در داد و سعی کرد موهاش رو مرتب کنه! با یک دست سینی رو گرفت و کف دست دیگه ش رو با رطوبت بیرون نوشابه ی خانواده تر کرد و به موهاش کشید و خوابوندشون!
روی یک پا ایستاد و اون یکی رو از زانو خم کرد و به در لگد زد. از شیشه نگاه آخر رو به موهاش
انداخت و باز اسم پسرها رو هوار زد:...
-کیو... داداش خشی... نخیر! مثل اینکه لگدم فایده نداره!
ضربه ی آخری رو محکمتر زد ولی در بی هوا، باز شد و کنترلش رو از دست داد. خودش و
سینی به عقب و جلو تاب خوردن!... قبل از سقوط اما ، یکی از پشت محکم گرفتش!!
- ِا اِ ِا چیکار می کنی ؟...صَب کن، صَب کن... آهان ... خب، نیگرت داشتم!
الیکا جا خورد! صدا غریبه بود براش!... تکون خورد و به سمتش چرخید!...
-" این دیگه کیه!!؟... چرا اینجوری نگاه می کنه ؟ انگار جن دیده ؟... وای... موهام!... آبروم رفت!!"
سینی رو با ضرب تو شکم پسر هُل داد و پله ها رو دو تا یکی پایین دوید!
قبل از فرار صدای آخ پسر رو شنید!... چشم های عسلی تیره تا پایین تعقیبش کرد!...
قلبم ایستاد.!
به تماشــای رفتنت...

پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، ♥♥Niloofar♥♥


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان ناگفته ها | b.hassani sadaf 4 173 ۱۴-۰۶-۹۸، ۰۷:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  [برش] رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 24 101 ۱۰-۰۶-۹۸، ۱۰:۱۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زنانه یا مادرانه | mona30 sadaf 10 508 ۲۴-۰۵-۹۸، ۱۱:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: samira1717
  رمان فکر هدیه | نازنین 87 sadaf 12 165 ۰۵-۰۵-۹۸، ۱۲:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: fatemeh71
  رمان نقش نگار | beste sadaf 14 247 ۲۲-۰۴-۹۸، ۰۳:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زیتون | beste sadaf 3 493 ۱۷-۰۳-۹۸، ۰۸:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 5 868 ۰۶-۰۲-۹۸، ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: nafasi
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 1,126 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 6,499 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 12,943 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
23 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۵-۰۴-۹۸, ۱۲:۳۶ ب.ظ)، Xahra (۱۵-۰۵-۹۸, ۰۲:۵۵ ق.ظ)، سارا1339 (۰۱-۰۵-۹۸, ۱۲:۵۴ ق.ظ)، نیـایــش (۱۴-۰۵-۹۸, ۰۳:۲۱ ب.ظ)، فروغی (۲۹-۰۵-۹۸, ۰۹:۴۷ ب.ظ)، فری43 (۲۲-۰۵-۹۸, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، ریحانه1994 (۲۰-۰۶-۹۸, ۱۰:۱۵ ب.ظ)، skparsoo (۳۱-۰۵-۹۸, ۱۰:۱۵ ق.ظ)، Ghesegoo (۲۷-۰۴-۹۸, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، Zhra (۱۴-۰۶-۹۸, ۰۲:۴۸ ب.ظ)، سمیرا 2 (۳۱-۰۵-۹۸, ۰۹:۰۰ ق.ظ)، تایناز (۲۴-۰۵-۹۸, ۰۷:۳۷ ب.ظ)، Leilaspr (۱۶-۰۵-۹۸, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، miss_mh7981 (۰۵-۰۴-۹۸, ۰۳:۵۲ ب.ظ)، frfr (۲۴-۰۵-۹۸, ۱۰:۲۲ ب.ظ)، عسل ناز (۲۱-۰۶-۹۸, ۱۰:۱۰ ب.ظ)، دختر ماه (۱۴-۰۵-۹۸, ۰۲:۴۵ ب.ظ)، fatemeh71 (۱۶-۰۵-۹۸, ۱۱:۱۹ ق.ظ)، پري٤٠ (۱۴-۰۵-۹۸, ۱۲:۵۲ ب.ظ)، samins11 (۰۹-۰۶-۹۸, ۰۱:۳۴ ب.ظ)، پتی_یا (۱۴-۰۶-۹۸, ۰۶:۴۵ ق.ظ)، azra23 (۱۴-۰۶-۹۸, ۱۱:۵۵ ق.ظ)، zahraasli (امروز, ۰۱:۱۵ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان