اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان من ارباب توأم |honney66
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۲۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 20

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان من ارباب توأم |honney66
#1
 
خلاصه :
داستان از زبون یه دختر خوشکل و پولداره نه خیلی پولدار ..متوسط رو به بالا ..دختر آروم و خوبی هست ولی پایبند دین نیس
ت  ولی دل پاکی داره و دنبال کثافتکاری نیست ..
بگزریم یه روز پدر این خانم میاد خونه و یه مسئله ای رو باهاش در میون میزاره که باعث باز شدن پای یه نفر به زندگیش میشه ..
حالا اون موضوع چی میتونه باشه که باعث بهم ریختن زندگیه این خانم میشه ؟ اونم زمانی که داره واسه کنکور درس میخونه ؟
بهتره داستان رو دنبال کنید دوستان ...



ژانر هم که مثل داستانای قبلی سعی میکنم همه چی داشته باشه ..و طبق معمول هم خونه ای و عاشقونه رقیق

تعداد فصل : 2


پسر داستان فوق خشن و زورگو هستش ... ..
حرص درآوردن هست ..هیجان هست ولی خیانت نه ..ببینم میتونم اونجور که میخوام درش بیارم یا نه ..

خب آخرشم که خوب تموم میشه چون به شخصه از پایان بد بدمم میاد ..ولی یه کتاب هم مینویسم بلاخره که پایانش تلخ باشه ..بله بله

دختر داستان : رزا نعمتی ( یه دختر آروم و جذاب و گاهی شیطون و فوضول ..|||)
پسر داستان : ساشا آریامنش( یه پسر از جد قاجار فوق خشن .بیرحم .زورگو .مغرور ..و خودپسند )


 
پاسخ
سپاس شده توسط: mania ، admin
#2
فصل 1
رزا

اوفف خسته شدم با این استاد ایکبیریش همون بهتر که ساعت کلاسی تموم شد وگرنه جوون مرگ میشدم .با شادیه فراوان از کلاس زدم بیرون به سمت دویست و شیش صندوقدار سفید رنگم رفتم و با یه جهش پریدم توش کولمو پرت کردم کنارم .ماشینو روشن کردمو پیش به سوی منـــــــزل

تا رسیدن به خونه نیم ساعتی راه هست پس بهتره یه نموره از خودم براتون بگم خوبه نه ؟

خب عرضم به حضور مبارکتون که من رزا نعمتی هستم 18 ساله و دارم واسه کنکور درس میخونم که ایشالله اگه خدا بخواد سال بعد که کنکور دادم قبول شم .حالا بگو ایشالله

خب خب دختر خیلی خوشکل و نازی نیستم ولی بقیه میگن قیافه ی خوبی داری .صورت گردی دارم با موهای لخت و خرمائی بلند که تا گودیه کمرم میرسه و ابروهایی پهن و کشیده که تازگیا تمیزش کردم خیلی خوب شده دماغی سربالا و عملی که همین 4 ماه پیش عملش کردم و لبایی قلوه ای و صورتی پوستمم برنزه

و اما بیشترین چیزی که تو صورتم خودنمائیی میکنه رنگ چشمامه چشمایی به رنگ خاکستری و آبی کمرنگ که به سفیدی مبزنه خیلی دوسشون دارم چون ترکیبی از رنگ چشای بابام و مامانمه

هیکلمم به لطف باشگاه فیتنس حسابی رو فرمه قد نسبتا بلندی دارم 171 و همینا دیگه و اینکه تک دختر هستم ..

در صدد گرفتن گواهی نامه رانندگی هستم و هفته ی دیگه میگیرم .لابد میگید چطور اینقدر زود ؟ خب باید بگم که زیادم زود نیست تا 3 ماه دیگه میرم تو 19 سالگی و از قبلم رانندگی بلد بودم ..بلی ..باید بگم درسته که خونواده ی متوسطی هستیم ولی بابام برام هیچی کم نزاشت تا حدی که الان بیشتر کارهایی رو که من میتونم تو این سن انجام بدم یه پسر 27 ساله شاید نتونه

بله رانندگی و موتور و دوچرخه و اسکیت و خلاصه خیلی چیزای دیگه رو هم کامل یاد دارم پس چی فکر کردین .. بله و اما داشتم در مورد رانندگی میگفتم ..رانندگی رو عموم تو سن 14 سالگی بهم یاد داد و دستش درد نکنه وگرنه الان باید با اتوبوس میرفتم

تنها چیزی که حرسمو در میاره اینه که تو خیابون مجبورم کاملا مقرراتی رانندگی کنم ..تا یه موقع به وسیله ی پلیس جان جریمه نشم چون هنوز گواهی ناممو نگرفتم و گواهینامه هم که یختی بابا ( ندارم ) اگه پلیس جون بیاد و منو بگیره ..خودم که هیچی ماشین عزیزم بدبخت میشه میوفته گوشه ی زندان ..

بله چی فکر کردین یه همچین آدم با محبتی ام من ..یــــــــــِــس

حدود نیم ساعت بعد بلاخره با تلاشای فراوان من و ماشین عزیزم رسیدم پشت در خونه ..حوصله ی پیاده شدن نداشتم ..واسه همین خم شدم و مبایلمو از کیفم در آوردم ..

گوشیمو خیلی دوست داشتم اینو بابام بهم به مناسبت تولدم که همین پارسال بود داد ..یه نوکیا لومیا 1020 که عاشقش بودم ..
بعد از چند دقیقه که قربون صدقه ی گوشیم رفتم بلاخره رضایت دادم تا به مامی زنگ بزنم شماره ی خونه رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بدن

بعد از 7 بوق صدای ناز مامانم تو گوشی پیچید ولی مثل همیشه نبود .انگار ناراحت بود ..نمیدونم شایدم من توهم زدم نمیدونم ..بیخیال با لحن شادی شروع کردم به حرف زدن

مامان _ بله ؟

_ ســــــلام و صد سلام به عشق خودم ..خوبی مامانم ؟

مامان _ سلام رزا تویی ؟

_ نه په دختر همسایس خوب منم دیگه اینم از اون سؤالا بودا ..من که میدونم حواست یه جای دیگه بود

مامان _ بسه کم نمک بریز کجایی ؟کلاست تموم نشد

_ چرا مامان زنگ زدم بگم میشه درو باز کنید من بیام تو؟

مامان _ ای از دست تو دختر سر به هوا باز ریموت درو نبردی ؟

_ مامانی باز کن دیگه قربونت برم آفرین

مامان _ باشه بیا تو

بعد هم گوشی رو قطع کرد ..یه مین منتظر شدم تا اینکه درو باز کرد ..وارد حیاط خونمون شدم ..خونمون یه خونه دوبلکس تو یکی از مناطق متوسط تهرانه ..حیاط خیلی بزرگی نداره ولی کلی باصفاست و منم عاشق این خونه و آدمای توشم

با انرژی وصف نشدنی از ماشین پیاده شدم و بعد از برداشتن کوله و گوشیم به سمت خونه رفتم ولی نمیدونم این وسط این دلشوره چی میگه ؟بیخیال دلشوره شدم و سعی کردم با انرژی مثل همیشه وارد خونه ی دوست داشتنیمون بشم

_ ســـــلام به اهل خونه ..به عشاق خودم ..پرنده های عاشق ..کجایی مامان خوشملم ..نمیای پیشواز تک دخترت ؟ مامان
..مامانــــــی ؟ کجایی پس ؟

همینطور که صدامو انداخته بودم پس کلم داشتم مثل همیشه خودشیرینی میکردم ..همین که وارد حال شدم با دیدن صحنه ای که جلوم بود کُپ کردم ..

بابا بود اما این موقع روز که باید اون شرکت باشه ..تو خونه ؟ اونم با این وضع یهو ته دلم خالی شد ..یعنی چی شده ..؟

بابا رو مبل تو حال نشسته بود و سرش پائین بود هر دو دستش گرفته بود به سرش و سرشو خیلی آروم واسه حرفای مامان تکون میداد
..مامان هم رو زانو نشسته بود جلوی پاش و دشت چیزی بهش میگفت ..

اینقدر تو حال خودشون بودن که فکر کنم حتی صدامو نشنیدن ..

با رسیدن من به مبلا مامان متوجهم شد و سریع بلند شد

_ مامان اتفاقی افتاده ؟

بعد با تعجب نگام بین بابا که حالا داشت با غم نگام میکرد و مامان که ناراحت بود ولی سعی میکرد نشون نده در رفت و امد بود ..اینقدر
محو بودم که حتی یادم رفت سلام کنم ..

بابا _ سلام دختر بابا .بیا اینجا ببینم

بعد دستاشو برام باز کرد ..مثل همیشه که میرفتم بغل بابام با این کارش کلی ذوق زده شدم و پریدم بغلش ..آغوش پدرم پر آرامش بود
..پر گرمایی که هر لحظه اش بهم احساس امنیت میداد ..احساس غرور از اینکه پدرم سعید نعمتیه ..و مادرم هم شیوا نعمتی ..

با غرور تو بغل بابام بودم با غرور وصف نشدنی چشام بسته بود و از تک تک این لحظه ها استفاده میکردم ..ولی زیاد طول نکشید که با صدای مامان چشامو باز کردم .مادری که عین فرشته ها ست کسی که حاظرم همه لحظه های زندگیم رو فداش کنم نه تنها مادرم بلکه واسه پدرمم همینطور

با حرفی که مادرم زد باعث شد خجالت سر تا سر وجودمو بگیره و سرمو پائین انداختم

مامان _ رزا دخترم جواب سلام واجبه ..

سرمو از شرم انداختم پائین من هیچ وقت به این دو فرشته ی مهربون بی احترامی نکردم و حتی یه نه هم در برابر حرفاشون نگفتم

_ خیلی معذرت میخوام ..یه لحظه به کل یادم رفت ..سلام خسته نباشید ..

بابا با لبخند جوابمو داد ..

بابا _ علیک عزیزم برو لباساتو عوض کن .بعد بیا اینجا میخوام باهات حرف بزنم

سری به نشونه ی باشه تکون دادم و به سمت اتاقم راهی شدم ..بعد از رد کردن پله ها بلاخره به اتاقم رسیدم ..اتاقی که همیشه خلوتگاهم بوده و هست ..

لحظه های آخر صدای ضعیف و اعتراض گونه ی مامان به گوشم رسید که بابا رو مخاطبش قرار داده بود ..

مامان _ سعید الان وقتش نیست

بابا _ نه شیوا همین الان بگم بهتره ولی بازم تصمیم با رزاست اگه اون نخواد من کل زندگیمم میدم براش ..

خب دیگه نشنیدم مامان چی جواب داد چون وارد اتاق شدم ولی فکرم بدجوری درگیر بود ..یعنی چی شده ..چه اتفاقی افتاده که به
تصمیم من بستگی داره ..؟!

با کلی دلشوره و استرس لباسامو عوض کردم و به سمت طبقه ی پائین رفتم ..به مبلا که رسیدم بابا متوجهم شد و بهم یه لبخند زد بعد
با دست به مبل اشاره کرد تا بشینم

به سمت مبل رو به رویی پدر و مادرم رفتم و نشستم روش یه نگاه به مامان انداختم که کنار پدرم نشسته بود و با غم داشت نگام میکرد
..

سؤالی برگشتم و زل زدم به قیافه ی مهربون پدرم ..


 
پاسخ
سپاس شده توسط: mania
#3
خب سکوت بدی تو سالن بود و هیچ کس هم قصد نداشت سکوتو بشکنه .

دیگه بیشتر از این طاقت نیاوردم و خودم سکوتو شکستم

_ بابا میخواستی چیزی بهم بگی ..؟!خب من منتظرم .

بعد هم ساکت بهش زل زدم تا حرفشو بزنه ..بعد از کمی مکث بلاخره لب بابام باز شد و شروع کرد به حرف زدن ..

بابا _ دخترم آقای سعیدی رو که یادته ..؟

آره یادم بود شریک کارخونه ی بابام که قرار بود بابا ماه قبل کارخونه رو ازش بخره ..ولی خب اونو چش به من ؟

_ بله همون که قرار بود کارخونه رو ازش بخری ؟

بابا _ بله همون شریکم ..راستش حدود چند ماه قبل با خبر شدم که پسرش یه گند بالا آورده بود که خود آقای سعیدی مجبور به جمع کردنش شد با این کارش حسابی رفت زیر قرض ..حالا چه خرابکاریی اونو نمیدونم ولی در همین حد میدونم که از یکی از شریکای سابقش که حسابیم پولداره پول قرض گرفته بود ..

_ خب اینا چه ربطی به من داره بابایی ؟

بابا _ صبر کن دارم میگم بهت ..

شرمنده شدم دوباره پریده بودم وسط حرف بابام و بابامم خیلی از این کار بدش میاد همیشه هم بهم تاکید میکنه که نپرم وسط حرف کسی

_ ببخشید ..خب ادامشو بگو

بابا _ خب بعد از مدتی نتونست پولی رو که قرض گرفته بود رو برگردونه و این کم کم براش مشکل ساز شد ..بخاطر همین هم مجبور به فروش سهمش از شرکت شد ومنم کل پولی رو که داشتم دادم و سهمشو خریدم تا شاید کمکی بهش کرده باشم و دیگه هم با کسی شریک نشم ..ولی یه هفته بعد بهم خبر دادن که سعیدی زندانه اولش تعجب کردم ولی بعد که مطمئن شدم راسته رفتم زندان ..وقی از ماجرا خبر دار شدم فهمیدم که پسرش کل پولی رو که از فروش شرکت گیر آورده بود رو برداشته و با دختر همون فامیل فرار کردن بخاطر همون خود سعیدی زندان بود ..

یه کمی سکوت کرد ..انگار داشت فکر میکرد که ادامشو چطوری بگه منم چیزی نگفتم و تو سکوت منتظر شدم ببینم چی میگه .بعد از مدتی دوباره شروع کرد به حرف زدن ..

بابا _ بعد از کلی حرف زدن با سعیدی و رفاقتی که بینمون بود منو راضی کرد تا سند بزارم و اون بتونه از زندان بیاد بیرون از طرفی هم 1 ماه وقت داشت تا پول رو جور کنه و بده به اون طرف حسابش منم چون رفیقم بود و بهش اعتماد داشتم اینکارو کردم و سند خونه رو گزاشتم واسه آزادیش و مقداری چک و سفته دادم تا ضمانت اون یک ماه باشه ..ولی بعد از یک ماه متوجه شدم که همه ی دار و ندارشو فروخته و فرار کرده ..

به اینجای حرفش که رسید ساکت شد ..منم شکه شده بودم .وای اصلا باورم نمیشه کسی که بابا رو اسمش قسم میخورد یه همچین
کاری رو با بابا کرده باشه .

خیلی ناراحت شدم ولی ادامه ی حرف بابا نه تنها شک بعدی رو بهم وارد کرد بلکه کل دنیا رو سرم خراب شد .

بابا _ بخاطر همین اون طلبکار حالا پولاشو از من میخواد ولی دیروز اومد دفترم و گفت که اگه دخترت با پسرم ازدواج کنه مشکل بینمون حل میشه ..ولی دخترم من اینو نگفتم بهت تا مجبورت کنم که بری و با پسرش ازدواج کنی .آدمای درست و خوبی هستند جوری که تا حالا هیچ کس چیزی ازشون ندیده ..منم این حرفا رو بهت گفتم که اگه یه زمانی خود آقای آریامنش رو دیدی و چیزی گفت شکه نشی ..دخترم من حاضرم کل دارائیمو بفروشم تا پولشو جور کنم ..الانم میتونی بری تو اتاقت

خیلی گیج بودم خدای من چی داشتم میشنیدم؟ من رزا نعمتی تک دختر سعید و شیوا نعمتی کسی که تا حالا با همه ی مشکلات زندگیش روی بد زندگی رو ندیده بود .حالا مجبور به یه ازدواج قراردادی هستم ؟.. در برابر پول؟ ..درسته که پدرم گفت حاضر نیست منو بده بهشون ولی آیا این از خود گذشتگی در برابر این همه مهربونیای خونوادم چیز زیادیه ؟

نه نیست اصلا نیست ..اگه من قبول کنم هم پدرم از زیر قرض خلاص میشه هم خونه ی بالا سرشون میمونه .ولی اگه اینکارو نکنم همه چیزمونو از دست میدیم ..

با این فکرا تصمیم نهایی خودمو گرفتم آره من باهاش ازدواج میکنم ..من میتونم از پسش بر بیام ولی با یه شرط آره ..
با زبونم لبمو تر کردم و شروع کردم به حرف زدن

_ بابا ..

بابا سرشو بلند کرد و با قیافه ی گرفته زل زد بهم ..یه نگاه زیر چشی به مامان انداختم که الان داشت اشک میریخت ..آخه خدایا این چه
مصیبتی بود که گرفتارش شدیم ..؟

_ من تصمیمو گرفتم باهاش ازدواج میکنم

همزمان صدای جیغ مامان و چیی عصبی بابا بلند شد ..اجازه ی اعتراض بهشون ندادم چون این ازدواج به نفع خودشون بود

_ لطفا نخواید که پشیمونم کنید چون فایده ای نداره ..من تصمیمو گرفتم

مامان _ معلوم هست چی داری میگی تو دختر ؟

بابا _ میدونی داری چیکار میکنی ؟

_ آره بابا میدونم

بعد زیر لب گفتم

_ دارم خودمو فدای شما میکنم ..شمایی که عاشقتونم

بابا _ نه امکان نداره با فروختن خونه و شرکت میشه پولشونو جور کرد ..

_ پدر ..بابا جوونم فکر بعدش رو هم کردین؟ ..کجا بریم چی بخوریم ؟..و هزار تا مشکل دیگه ..؟

بابا _ خدا بزرگه اونا هم حل میشه

_ نه پدر من ازدواج میکنم ..حرفمو قبول کنید میدونید که تا حالا من احترامتونو نگه داشتم ولی برای خوبی خودتونم که باشه مجبور میشم بی احترامی کنم

مامان طاقت نیاورد و بلند شد و با گریه رفت سمت آشپزخونه

بابا _ آخه دخترم جدا از مشکلات دیگه پسره سنش خیلی از تو بیشتره ..

_ اشکالی نداره بابا ..

بابا _ مطمئنی بابا جان ؟

_ آره بابایی جونم شما دو تا از هر چیزی برام با ارزشترین ..حتی زندگیم

تو چشای بابام نم اشک رو میشد دید ولی چیزی نگفتم تا غرور پدرانش جلوم نشکنه ..دلم نمیخواست چیزی رو به روش بیارم تقصیر بابای من نیست ..

بابا _ دخترم پسره 31 سالشه خوب فکراتو بکن 13 سال از تو بزرگتره ..برو تو اتاقتو خوب فکراتو بکن ..اونا امشب میان اینجا تا حرفاشونو
بزنن .اگه نخواستی یا راضی نبودی نیا پائین

بعد هم بلند شد و رفت پیش مامان تا آرومش کنه ..بیچاره بابا خودش کلی درد داشت ولی به روی خودش نمیاورد .با فکری درگیر بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم ..

بعد از وارد شدن به اتاقم گوشیمو از رو میز عسلی کنار تختم برداشتم و رفتم رو فایل موزیک رو تخت دراز کشید م و شانسی یکی رو پلی
کردم

آهنگ از ندا سیدی


تویه دنیایی که هر روزش پر از رنج و غمه
لحظه ها تکراری و
حرفها همه مثل ِ همه
تویه دنیایی که هر روز آدما تنهاترن
عمرشونو میدن و
جاش قلبا ی سنگی میخرن
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزای ِ عمرم و
خیلی ساده بی هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم
به همه آرزوهام برسم بگیره حتی شده نفسم
نفســــــم


آره من میتونم کل زندگی رو به زانو در بیارم ..زانو نمیزنم ولی بقیه رو به زانو در میارم این ازدواج هم جلو دار هیچی نیست من میتونم رزا میتونه چیزی نیست که بتونه جلومو بگبره ..هیچی


وقتی قلب ِ آدما از زندگی خالی شده
چهره ها با پشت ِ نقاب
انگار که پوشالی شده
وقتی که نگاه ِ.مردم خالی از آرامش ِ
زندگی هرجا که بخواد
آدمارو میکشه
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزای ِ عمرم و
خیلی ساده بی هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم
به همه آرزوهام برسم بگیره حتی شده نفسم
نفســــــم

نمیتونه کسی راه ِ من و ضد کنه سد کنه
نمیتونه چیزی
حال ِ منو بد کنه
او او او او
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزای ِ عمرم و
خیلی ساده.بی هدف ببازم
من میتــــــــــــــــونم
من میتــــــــــــــــونم


 
پاسخ
سپاس شده توسط: mania
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
2 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۹-۰۶-۹۷, ۰۷:۲۰ ب.ظ)، minaaaa (دیروز, ۱۲:۴۸ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان