امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان من دیابلو هستم |hadis hpf کاربر انجمن ایران رمان
#1
Star 
‌سلاامممممممممممم سلاممممممممم xcvk

دوستای عزیزم امیدورام نماز و روزه هاتون قبول باشه 
و از هر چی کرونا و مریضی به دور باشید

من حدیث پورحسن هستم یکی از نویسنده های قدیمی انجمن جذاب ایران رمان
xcvb
حقیقتا من مدت طولانی در خدمتتون نبودم اما الان دست پر برگشتم

رمان دیابلو یکی از محبوب ترین رمان های منه که بعد از مشورت با  صدف عزیزم تصمیمی
گرفتم تاپیک رو از اول ایجاد کنم


نقد و معرفی رمان دیابلو از hadis hpf

امیدورام لذت ببرید mara
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، sadaf ، sadaf ، ملکه برفی ، crocodile ، دخترشب ، دخترشب ، love King
#2
نام اثر ; من دیابلو هستم
نویسنده : حدیث پورحسن 
ژانر :رمز الود . پلیسی . عاشقانه


چند تا نکته هست که دوس دارم باهاتون در میون بزارم
1- دیابلو یعنی شیطان به زبان اسپانیایی
2-این رمان پنجم من هست
3-من کلا زیاد سنتی نمینویسم و کارام واقعا مدرن و جوان پسنده
4-دیابلو رو با هر چی که دیدید و خونده اید مقایسه نکنید


خلاصه :
راوی داستان پسری دورگه و خلافکاره .... پسری که غرق خلافه و زندگیش رو خیلی دوس داره ...اما مثل همه یه راز تو زندگی اش داره .. راز شبی که زندگیش رو نابود میکنه...شبی که دیابلو ساخته میشه .
دیابلو بی رحمه .. پول میگیره ادم می کشه
بی احساسه .. دخترای کشورش رو قاچاق می کنه و به عرب ها می فروشه
قاتله ..... مواد فروشه .. همه چی هست به جز یک قهرمان
اما یه مشتری جدید به نام انا با یه لیست روند زندگی دیابلو رو عوض میکنه لیستی که از اسم 10 نفر پر شده .
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
#3
به نام خدا

سیـ ـگاری زیر لبم ... لیوانی در دستم
کار همیشگی ام در پایان روز
من کی هستم؟
سوالی که هر روز از خودم می پرسم
ولی جواب هام متفاوت هست
برای همه یک اسم دارم
برای رییسم .... پسرم
برای زیر دست هام .... رییس
اما همه منو دیابلو میدونند
من خود شیطانم

.........................
دکمه های پیراهن مردانه مارک دارم رو بستم و  از عطر مورد علاقه ام رو مچ دستم زدم . عادت همیشگیمه عطر رو به گردن و مچ دستم می زنم .کتم رو پوشیدم و یک قلوپ از نوشیدنی که از دیشب روی میز مونده نوشیدم که صدای کارلوس توجه ام رو جلب کرد
-رییس
-بیا تو
کارلوس وارد اتاق شد. معتمد ترین زیر دست پترو بعد البته بعد از من . بهش نگاهی کردم و بی تفاوت گفتم
-چی میخوای؟
-رییس کارتون داره
-باشه
کارلوس رفت و من نگاهی به فرزان تو اینه کردم .کتم رو پوشیدم. کت شلوار گرون قیمتم حسابی اندامم رو نشان میده .خیلی وقته که فقط کت و شلوار می پوشم. گاهی اوقات خودم خسته میشم اما به قول پترو کت و شلوار یعنی جذبه و جذابیت برای یک مرد جوان .
پوزخندی زدم و از اتاقم بیرون رفتم.تو راهرو ها قدم زدم تا به اتاق پترو برسم . در رو که باز کردم دختری با گریه از اتاق بیرون اومد و پترو فریاد زد
-دختره ی احمق بدرد هیچی نمی خوری
من رو که دید با اخم گفت
-بیا تو کارت دارم
در رو بستم و پترو در حال نوشیدن گفت
-یه سری دختر امروز میارن .خوشگل هاش رو جدا کن
-باشه
-محموله کی می رسه؟
-فردا شب
-تو حواست به این دخترا باشه . محموله رو به کارلوس می سپرم
-باشه چند تا میخوای؟
پترو بلند خندید و گفت
-4 تا .. مشتری هامون  به دینشون پایبندند.
پوزخندی زدم و گفتم
-مثل تو!؟
با خنده گردن بند صلیبش رو بوسید و گفت
-به همین خدا قسم من یه زندگی خوب واسه اون ها درست می کنم
پوزخندی زدم و پترو با خنده گفت
-فرزان ... !
-من دیابلو ام
سیـ ـگاری روشن روشن کرد و گفت
-هیچ وقت نفهمیدم بین این همه اسم چرا دیابلو رو انتخاب کردی؟
-چون من یه شیطانم
خندید  و من بی توجه به خنده های بلند اش اتاق رو ترک کردم و مدارک و نقشه های محموله رو به کارلوس دادم و به اتاقم پناه بردم
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، sadaf ، 09171273756 ، crocodile ، دخترشب ، دخترشب
#4
ابیگل من رو پیش دخترا می برد ... دخترایی که با چشمای خیس و لب های لرزان یک گوشه نشستند و ترس از مردمک چشم هایشون بیداد می کند .... اما بعضی از اون ها گستاخ و بی پروا اند .. از حالت نشستنشان معلوم است ... من ادم شناس خوبی ام
فریاد می زنم
-وایستید
همه اشون با ترس و لرز بلند می شند و ابیگل اون ها رو به صف مرتب می کنه .. 15 تا دختر که به دلایل مختلف اینجان ....کنارشون قدم می زنم و با دقت به صورت ها واندامشان نگاه میکنم ... با خودم قیمت هر یک رو می سنجم ... صورت های جذاب و لوندی دارند .. صورت های مورد علاقه ی مردهای عرب .. پترو بهترین ها رو جمع کرده .
یک قدم به عقب برمیدارم و از دور به صورت هاشون خیره میشم ترس و یا بی پروایی از نگاهشون معلوم هست .. من دخترای بی پروا رو دوست دارم ولی باید از اون دخترای ترسو هم انتخاب کنم .. چشمم به دختری با قد و وزن متوسط می افتد که بی پروا به من زل زده است به سمتش می روم و چونه اش رو میگیرم و صورتش رو حرکت می دهم با اخم می پرسم
-اسمت چیه؟
-ساره
-چند سالته؟
-22
به اندامش نگاه میکنم و به ابیگل می گویم
-موهاش رو مشکی کن
ناگهان داد می زند
-عمرا .. من عاشق رنگ موهامم
موهاش رو می گیرم و با خشم داد می زنم
-اینجا من رییسم پس هر چی میگم باید انجام بدی
-ولم کن حرومزاده
به شنیدن این فحش ها عادت دارم اما باز هم توهین به مادرم من رو عصبی میکنه .. به صورتش سیلی زدم و روی زمین افتاد با خشم به ابیگل گفتم
-این رو اماده کن و ببرش تو اتاقم
اول با شوک نگاهم میکنه و با گریه و التماس میگه
-تو رو خدا .. کاری باهام نداشته باش... التماست می کنم .. هر کار بگی می کنم
موهاش رو میگیرم و از رو زمین بلندش می کنم و با لبخند میگم
-می خوام بهت نشون بدم حرومزاده کیه عزیزم
به بغل یکی از مردای نگهبان پرش می کنم و دستور می دهم تا واسه ی شب برای من حاضرش کنند .. چشمم به دختری می افتد که از ترس خودش رو خیس کرده است به چشمانش نگاه میکنم .. التماس و ترس تو چشمام عسلی اش دیده می شود .. او را انتخاب میکنم . بعد از 2 ساعت خسته کننده 4 تا دختر رو به ابیگل تحویل دادم و خودم به اتاقم رفتم ..... ساره به گوشه ی اتاق چسبیده بود و با گریه بهم نگاه می کرد
دستش رو گرفتم و او رو روی تخت نشاندم با حرص لای موهای خرماییش دست کشیدم و زمزمه کردم
-از رنگ خرمایی متنفرم
با لب هایی لرزان گفت
-گوه خوردم .. تو رو به خدایی که می پرستی
خندیدم و گفتم
-من شیطانم و میونه ی خوبی با خدا ندارم
چونه اش رو محکم گرفتم و لب های لرزانش رو بوسیدم .. با دستانش به کمرم ضربه می زد ولی نتونست جلوی من رو بگیرد .... بهش طعم یک مرد حرومزاده و یا یک شیطان را نشون دادم
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، 09171273756 ، crocodile
#5
برای هزار بار فکر کردم و در اخر تصمیم گرفتم الکس رو ببینم ..... با ماشین خودم به سمت خونه اش رفتم ... خونه ای که یکسال بعد ازازدواج مادر و پدرم برای خودش در فشم خریده بود تا نزدیک خواهرش باشد .... خونه ای که پر از خاطره برام بود .. صدای خنده ی دختر بچه .. صدای شاد یک نوجوان و گریه های اون دختر بچه .... دلم گرفت لبخند های مادرم جلوی چشمام امد ... لبخندی زدم و وارد امارت شدم با دیدن الکس تعجب کردم ... موهایش یک دست سفیده شده بود و چروک زیر چشمانش نشان از غم و غصه های فراوانش بود
-فرزان .. پسرم
با چشمای پر از اشک بغلم کرد ... اخرین بار در سن 17 سالگی من را بغل کرد ... ازم جدا شد و با لبخند گفت
-چه قدر شبیه ایرینیا شدی
چیزی نگفتم و فقط روی مبل راحتی اش نشسته ام .. الکس روبرو ام نشست و با ناراحتی گفت
-برای چی از پیش من رفتی؟
-نمی دونم
-پیش پترو کار می کنی.. یعنی .... !
-خلاف می کنم
چیزی نگفت و من ادامه دادم
-اره ... دست راستشم .. چطور؟
-ایرینیا این رو نمی خواست
پوزخندی زدم و با صدای بلند گفتم
-منم نمی خواستم ترکم کنه
با بغض گفت
-مرگ که دست ادم نیست
-واسم مهم نیست .... من روپای خودمم ... تا حالا کشتم تا کشته نشم...نابود کردم تا نابود نشم
اشک هایش فرو ریختن و در میان گریه هاش گفت
-هنوز دیر نشده ... ایرینیا نمی خواست تو قاتل بشی و توکارتل پترو باشی
دلم برایش سوخت اون نمی دونست به خودم قول داده ام تا اون مو خرمایی را با دستای خودم بکشم .. سعی کردم اروم باشم و گفتم
-من اون موخرمایی رو میخوام ... صداش تو گوشمه .... خنده هاش تو گوشمه .. تصویرش هر شب جلوی چشماممه ... هر وقت اون رو کشتم ... از پترو جدا میشم
با تعجب پرسید
-مو خرمایی؟
-اره همون حرومزاده ای که جلوی چشمای من ... به مامان و فرشته ...!
نتونستم ادامه بدم و اشکی که تا 27 سالگی نگه داشته بودم فرو ریخت ... اون شب نفرت انگیز به یادم اومد ...شبی که بابا رو کشت و جلوی من به مادر و خواهر 9 ساله ام تجاوز کرد .... اون شب بود که من خدا رو فراموش کردم ... با هر جیغ و وحشت فرشته من به جهنم رفتم و برگشتم .... مادرم عکس العمل نشون نداد اما فرشته ... او هیچی نمی دونست.. او یه دختربچه با چشمای خوشگل طوسی بود
الکس گریه می کرد اما من بغضم رو نگه داشتم .. شیطان هیچ وقت نمی شکند
بی توجه به گریه های الکس به سمت باغ رفتم .. روی تاپ مورد علاقه فرشته نشستم صداش تو گوشم پیچید
-داداشی بیا بازی دیگه
-فرشته ولم کن ... من بچه نیستم
-جون من
-باشه میام از دست تو
صدای خنده های پر ذوقش بغضم رو شکوند و اشک هام فرو ریختند
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
دو هفته ای از دیدن الکس می گذشت و پترو من رو مسئول محموله جدید کرده بود .. با کمک کارلوس و عماد محموله ها رو از افغانستان وارد ایران کردیم و کار بدون کوچیک ترین مشکلی حل شد و پترو مثل همیشه بهم گفت
-به تو افتخار میکنم
هیچ وقت در مقابل این حرفش چیزی نگفتم .... امروز سالگرد تولد فرشته است خواهر کوچولوی من که خیلی زود رفت .. از اون شب لعنتی فقط من زنده موندم
یه کیک گرفتم و رفتم قبرستون مسیحی ها ... کیک رو کنار سنگ قبرش گذاشتم و واسش تولدت مبارک رو خوندم .. عادت هر سالم بود .. 10 سال تنهایی و بی کسی من رو به این شیطان تبدیل کرد .. همیشه به خودم میگم شیطان تا یادم نره کی هستم
صدای پا باعث میشه به عقب نگاه کنم ... یه دختر قد بلند با شلوار و پالتوی چرم مشکی وایستاده بود ... چشمای ابی یا طوسی داشت و موهای مشکی که از شالش بیرون ریخته بود در یک کلام خوشگل بود
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت
-انا هستم .... تو هم دیابلویی درسته ؟
تعجب کردم .. شاید از طرف پترو بود . بی تفاوت گفتم
-اره .. من رو از کجا می شناسی؟
-فکر کن یه مشتری
پوزخندی زدم و گفتم
-چی میخوای؟
-میخوام برام ادم بکشی
به تیپش نگاه کردم با پوزخند گفتم
-می خوای معشوقه دوست پسـ ـرت رو بکشی؟
لبخندی زد و گفت
-نه , می خوام یه لیست رو برام پاک کنی
بی تفاوت از کنارش رد شدم که داد زد
-هر نفر 10 میلیون دلار
وایستادم .. پول خوبی بود مخصوصا واسه پترو که عاشق بوی پول بود .. بهش نگاه کردم و گفتم
-چند نفر؟
-10 نفر
-کی هستند؟
-اول قرارداد می بندیم و بعد رییسم بهت میگه شرایط چجوری
-رییست؟
-اره .. من از طرف اون اومدم
پوزخندی زدم و مسخره اش کردم و گفتم
-پس برو با اولیات بیا کوچولو
و بدون توجه به صدا کردنش به راهم ادامه دادم و سوار ماشین شدم ... همیشه اون کیک رو واسه خادم کلیسا می زارم
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
دلم هوای تازه می خواست .. از قبرستون به سمت بام تهران روندم .. از ماشین پیاده شدم و سیـ ـگارم رو روشن کردم
با هر پک به سیـ ـگارم یه چیز به یادم می اومد .. صدای اون موخرمایی
-عجب بویی میده .... پوی پرنسس ها
خنده هاش تو ذهنم حک شده ... اون دندون های زرد رنگ و کج و کوله اش جلوی چشمامه .. وقتی از جیغ و گریه ی فرشته لذت می برد .... وقتی جلوی من خواهرم رو کشت .. چرا من رو نکشت ؟؟؟
-نمی کشمت چون میخوام مرد به بار بیای
سیـ ـگارم رو زیر پام له کردم و به اسمون خیره شدم تو دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا پیداش نکردم ... چرا ؟؟؟؟ .... 10 سال با این تصویر ها زندگی کردم ..جیغ های فرشته و گریه های مادرم کنارم بودند .. من از زندگی ام هیچ چیزنفهمیدم.. اما بالاخره اون رو می کشم .... با بغض رو به مادرم گفتم
-می کشمش ... انتقاممون رو میگیرم
صدای گوشیم رشته ی افکارمو پاره کرد.. جواب دادم .. صدای خندان پترو بود
-پسر یه مشتری توپ دارم .. بیااینجا
پوزخندی زدم و به یاد اون دختر افتادم و گفتم
-همون دختر قد بلنده
-اره .. تو از کجا می دونی؟
-مهم نیست الان میام
تلفن رو قطع کردم . به سمت ویلای پترو روندم ..همون ویلایی که با اولین قدمم به اونجا تبدیل به دیابلو شدم

.....................
در اتاق پترو رو باز کردم .. پترو با لیوانی در دستش روی میز و انا بر روی مبل روبری میز نشسته بود و با عشوه می خندید پوزخندی زدم و پترو که متوجه حضورم شد گفت
-سلام بیا تو
وارد اتاق شدم و پترو ادامه داد
-انا جان واسمون یه پیشنهاد خوب داره
چشماش میخندید ..پول .. فقط پول و دخترها توانایی خوشحال کردن پترو را داشتند
پترو- دیابلو .. قراره یه قرارداد توپ بندی
انا- البته قبلش شرط ها رو بهش بگو
پترو-رییس انا یه لیست برات داره که همشون سابقه دار اند و می خواد یکی یکی کشته بشن
-خب ؟
انا- این افراد یه سری اشغال متجاوز یا خلافکار های بین المللی هستند که با پول رد همه ی کاراشون رو پاک کردند
پولش واسم مهم بود ... مقتول کی باشه واسه دیابلو فرقی نمی کند... پوزخندی زدم و گفتم
-باشه از فردا پاکسازی میکنم
خواستم از اتاق بیرون برم که انا با جدیت گفت
-صبر کن
به سمتش برگشتم و ادامه داد
-قراره با من همکار شی
ناخواسته داد زدم
-چی ؟؟؟؟
روی صورت انا یه لبخندی نقش بست انگار از حرص خوردن من لذت می برد و با جمله ی بعدی پترو به طور کامل منفجر شدم
پترو- با یه گروه 3 نفره کار میکنی .. که انا جزوشونه
داد زدم
-قرارداد کنسله
انا از روی مبل بلند شد و کیفش رو روی شونه اش انداخت و با لبخند گفت
-من شرایطم رو گفتم اگه خواستی زنگ بزن
بی توجه به من از اتاق رفت و پترو سریع به من توپید
-بببین تو اون ادم ها رو می کشی .... همین که گفتم
و با عصبانیت از اتاق خارج شد .... من همیشه تنها بودم تمام مهارتم رو خودم به دست اوردم مهارت کشتن یک ادم و اصلا ادمی نیستم که محتاج کمک کسی باشه
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
پترو مجبورم کرد قبول کنم .. من تا به حال با کسی کار نکرده بودم و این رو ضعف میدونستم اما این دفعه با 3 نفر مجبور به همکاری شدم ,مشتری اصلی واسمون یه انبار دور از شهر درست کرده بود
انا جلوتر از من راه میرفت و من بی تفاوت دنبالش رفتم قرار بود اون دو نفر رو بهم نشون بده
بسته ی سیـ ـگارم رو از جیب پالتو طوسی مردانه ام در اوردم و یک نخ روشن کردم و با جذبه وارد انبار شدم .... یه جایی پر از مجهزات و کامپیوتر بود و دو نفر مشغول کار کردن بودند
انا دستاش رو بهم کوبید و با لبخند گفت
-بچه ها
دو نفر برگشتند یه دختر بلوند و یه پسر عینکی بود .. با تعجب بهم خیره شدند و انا گفت
-اینم دیابلو .. شیطان بزرگ
دختره به سمتم اومد و با لبخند گفت
-من نازی هستم
با دقت نگاهش کردم موهای بلوند که تا روی شونه هاش بود و یه عینک گربه ای هم زده بود ظاهرا شبیه دخترای لوس پولدار بود
نگاهم رو از نازی به ست پسره گرفتم , عینکش رو جابه جا کرد و گفت
-منم ولادمیرم
از اون تیپ و قیافه هایی بود که ادم با دیدنش یاد خرخون ها می افتاد, موهای فر و بلندی داشت که از زیر کلاه قرمز رنگش بیرون اومده بود
بی تفاوت یه پک دیگه به سیـ ـگارم زدم و با غرور و البته جذبه گفتم
-منم دیابلوم
نازی موهاش رو پشت گوشش زد و با عشوه گفت
-من تکنسین کامپیوتر و ولادمیر هکره
پوزخندی زدم و سیـ ـگارم رو زیر پام انداختم و پالتوی گرون قیمتم رو روی یه صندلی گذاشتم و نرمشی به گردن م دادم و گفتم
-از کی شروع کنم؟
ولادمیر پوزخندی زد و روی دیوار از طریق پروژکتور یه تصویر فرستاد و یه سری اطلاعات و نازی با عشوه گفت
-اینم نفر اول لیست
انا پالتوش رو در اورد و مشغول بررسی که پرونده شد و گفت
-دو فقره قتل ..یک فقره قتل غیر عمد .... مظنون به پول شویی .... متهم به 5 بار تجاوز به دخترای زیر 12 سال
زیر لب یه چیزی گفت که من شنیدم
-لعنت بهت اشغال .. اون ها فقط بچه بودند
بلند شدم و به صفحه نمایش نزدیک شدم .. یه مرد 40 یا 45 ساله بود .. خالکوبی جالبی روی گردن ش داشت .. هیکلش متوسط رو به بالا بود و بدتر از همه مو های خرمایی رنگ داشت .... چاقویی از تو جیبم در اوردم و به سمت انا رفتم و در حالی که به اون نگاه می کردم چاقو رو از پشت سرم پرت کردم و درست به سر اون ادم تو تصویر برخورد کرد .. انا لبخندی زد و رو به ولادمیر کرد و گفت
-کی باید بکشیمش؟
با تعجب گفتم
-بکشیمش؟
پوزخندی زد و گفت
-تو میکشی و من فقط همراهت میام .... من راننده اتم
پوزخندی زدم و پالتوم رو پوشیدم و گفتم
-واسم کالیبر با صدا خفه کن اماده کنید
انبار رو ترک کردم و به سمت باشگاه خصوصی ام رفتم , یه ذره تمرین بوکس حالم رو بهتر می کرد
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
..................
کیسه بوکس روبروم برام مثل دارو بود چون بهم ارامش می داد .... همیشه خشمم رو روی اون خالی می کردم .. خشمی که مثل خوره تو جونم افتاده بود و حالا می تونستم با کشتن نفر اول خالی اش کنم ... مشتی به کیسه زدم که باعث تکون خوردنش شد
بانداژ دور دستم رو باز کردم و به سمت حموم رفتم .... زیر دوش به نقشه ی کشتن نفر اول فکر کردم و نمی دونم چرا دوست داشتم زجر کشیدن و جون دادنش رو جلوی چشم هام ببینم شاید چون موهاش خرمایی بود یا شاید به خاطر تجاوزش به دختربچه ها .. پوزخندی زدم و اب رو بستم و بعد از خشک شدن کت شلوار نوک مدادیم رو پوشیدم و از باشگاه بیرون رفتم دلم هوای ازاد میخواست, سوار ماشین شدم و تا خواستم استارت بزنم پترو زنگ زد
-سلام پسرم
-سلام .. چی شده؟
-هیچی .. ازت میخوام یه لطفی برام بکنی
-چی ؟
-برو به یه مزائده و واسم یه دختر بخر
پوزخندی زدم و گفتم
-کجا؟
خوشحال شد و ذوق زده گفت
-ادرسش رو می فرستم .. فقط خوشگلش رو انتخاب کنی .. نگران هزینه اش هم نباش
تلفن رو بدون خداحافظی قطع کردم , حیف که نمیتونستم بهش نه بگم . بعد از چند دقیقه واسم یه پیام اومد ادرس مزائده بود من هم سریع به سمت اونجا روندم
.................
یه ویلای بزرگ پر از بادیگارد و یه عالمه مرد و دختر بود .... وارد لابی ساختمون شدم و یه دختر ریز و قد کوتاه پالتوم رو گرفت و من رو به سمت سالن اصلی راهنمایی کرد و بلافاصله بعد از نشستن رو مبل های تکی سالن یه گارسون به سمتم اومد و گفت
-قربان چی میل دارید؟
-سورپرایزم کن
سری خم کرد و بعد از 5 دقیقه با لیوان پر برگشت و من بی حرف مشغول نوشیدن لیوانم شدم و طبق معمول شروع به انالیز کردن افراد داخل سالن کردم .. بعضی وقتا خودمم باورم نمیشه همچین مزائده هایی توی تهران برگذار میشه . به مرد های پولدار تو سالن نگاه کردم و یک دفعه دوتا دختر کنارم نشتنند و هردوشون از بازوهام اویزون شدند و یکی اشون با لبخند گفت
-من سودی ایم و دوستم مینا است ... ما قراره پذیرات باشیم
به مینا نگاه کردم و با خودم فکر کردم که هزار تومن هم ارزش نداره .. پوزخندی به سودی زدم و گفتم
-لازم نکرده .... من نیازی ندارم
مینا دستش رو روی پام گذاشت و با لبخند گفت
-عزیزم ... خجالت نکش ما واسه تو اینجاییم
پوزخندی زدم و با حرص گفتم
-برین حوصله اتون رو ندارم
سودی با حرص گفت
-بریم این روانیه
سیـ ـگارم رو روشن کردم و بدون توجه به اون مشغول چک کردن ایمیل هام شدم .... پنج دقیقه ای گذشتم که دوتا مرد گنده به همراه یک دختر وارد سالن شدند و دختره به لیوان نوشیدنیش ضربه زد و همه ساکت شدند
-اقایون محترم .... مزایده بزودی شروع میشه .. لطفا مبلغ مورد نظرتون رو اعلام کنید تا شما رو به سالن ها راهنمایی کنیم
من سریع بالا ترین مبلغ رو طبق خوسته پدرو انتخاب کردم بع از گذشت چند دقیقه من و 7 نفر دیگه رو که قیمت واسشون مهم نبود به سالن های جدا راهنمایی کردند
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
روی مبل های سلطنتی نشسته بودم وبا یک دست سیـ ـگار برگم و و با دیگری لیوان نوشیدینم گرفته بودم و جلوی روم دخترهای زیبا با نژاد های مختلف که روی یه استیج محرک مشغول نمایش دادن خودشون بودند ... پوزخندی زدم و از لیوانم نوشیدم که یه دفعه سیـ ـگارم از دستم جدا شد و با تعجب برگشتم دیدم انا با لبخند پوک عمیقی زد و با شیطنت گفت
-اوهو دیابلو و اینجور جا ها
پوزخندی زدم و سیـ ـگار رو روی لبم گذاشت و گفت
-بکش هانی
-اینجا چی کار می کنی؟
-دنبال تو اومدم
یه قلوپ از نوشیدنیم خوردم و گفتم
-کی بهت گفته من اینجام؟
لبخند پیروزمندانه ای زد و گوشه ی یقه ی پیراهنم رو لمس کرد , تراشه ی ردیاب کوچکی رو بهم نشون داد . با عصبانیت بهش نگاه کردم و در حالی که مچ دستش رو محکم گرفتم با خشم گفتم
-جاسوسی منو میکنی؟
از درد اخ بلندی گفت و در حالی که تقلا میکرد که مچ دستش رو ول کنم گفت
-من فقط دستوراتمو انجام دادم , رییسم گفت باید بدونیم کجایی
-فقط مراقب باش حین انجام دستورات سرتو به باد ندی ,من اصلا ادم صبوری نیستم
دستشو ول کردم و در حالی که به سمت سن محرک میرفتم بلند گفتم
-دفعه اخرت باشه
به یکی از دخترهایی که روبروم بود نگاه کردم .. موهای بلند زیتونی داشت ,دستم رو سمت دستش بردم و اون رو از رواستیج پایین اوردم و به سمت همون فروشنده رفتم
-این رو می برم
-سلیقه اتون رو تحسین میکنم ,ناتالی عالیه
-قیمت ؟
-فقط 10 هزار دلاره
چک رو نوشتم و اون ها هم ناتالی رو به پشت استیج بردند تا اماده اش بکنند و انا به سمتم اومد و دستش رو روی شونه ام انداخت و با شرمندگی گفت
-ببین من متاسفم بهت قول میدم دیگه تکرار نشه
بی تفاوت نگاهش کردم و با لبخند ادامه داد
-ما الان باهم شریکیم , میدونم باید بین ما اعتماد باشه
پوزخندی زدم و گفتم
-با ردیاب و شنود ؟اینجوری به من اعتماد دارید؟
-قول میدم دیگه تکرار نشه
-ببین این کار منه , پس اینو بدون برای من فرق نمیکنه کی رو بکشم یا نکشم
یه دسته از موهاشو لمس کردم و گفتم
-حیفه این موهای مشکی نیست که نفر بعدی تو باشی ؟
شوکه شد و به عقب رفت انگار یه شوک عصبی بهش دست داده بود .. چشماش پر از اشک شد فکر نمی کردم انقدر بترسه اروم گفتم
-خوبی؟
تا خواستم بهش دست بزنم با حرص و چشمای اشکی گفت
-به من دست نزن عوضی
به سرعت از من دور شد , دختر عجیبی بود . با صدای ناتالی به عقب برگشتم که به زبان روسی گفت
-اربابم تویی؟
-نه .. بریم
دستش رو گرفتم و از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم و به سمت ویلا پترو روندم . بالاخره پترو منتظر جنسی که 10 هزار دلارخریده بود , بود
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
17 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۹-۰۳-۹۹, ۰۸:۱۵ ب.ظ)، sadaf (۰۹-۰۴-۹۹, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، ملکه برفی (۰۸-۰۳-۹۹, ۰۶:۳۷ ق.ظ)، hadis hpf (۱۴-۰۳-۹۹, ۱۲:۰۰ ق.ظ)، طوبی (۲۹-۰۵-۹۹, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، دخترشب (۱۷-۰۳-۹۹, ۰۹:۴۲ ب.ظ)، d.ali (۰۶-۰۴-۹۹, ۰۸:۱۶ ق.ظ)، minaa (۱۲-۰۳-۹۹, ۰۹:۵۷ ب.ظ)، 09171273756 (۲۹-۰۲-۹۹, ۰۴:۳۱ ب.ظ)، nazy.r (۰۹-۰۵-۹۹, ۰۱:۴۸ ب.ظ)، mersad.mr (۰۹-۰۳-۹۹, ۱۱:۲۸ ق.ظ)، aaseman (۳۱-۰۲-۹۹, ۱۲:۱۵ ق.ظ)، Benjamin (۳۰-۰۲-۹۹, ۱۰:۴۲ ب.ظ)، crocodile (۱۵-۰۳-۹۹, ۰۸:۳۶ ق.ظ)، love King (۰۳-۰۵-۹۹, ۰۵:۲۸ ب.ظ)، Fatemeh zare (۰۳-۰۷-۹۹, ۱۰:۲۳ ب.ظ)، محمود کریمی (۱۲-۰۷-۹۹, ۰۲:۲۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان