اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان نام تو زندگی من | darya
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 46

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان نام تو زندگی من | darya
#1
[عکس: besmelah.gif]
خلاصه:آیه , یه دختر چادری ولی شاد و شیطونه که به هیچ عنوان حاضر نیست تن به ازدواج اجباری که پدربزرگش واسه ش درنظر گرفته بده..
بنابه دلایلی می خواد شناسنامه ش رو عوض کنه که ...
 
و ادامه ماجراهایی که خوندنشون خالی از لطف نخواهد بود..


 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، hasti.cruel
#2

" " نگاه بیمار گونه زن جوان رو صورت پدر لغزید و در آخر لبخندی بی جان به لب هایش آورد . اما لبخندش با دیدن قاب عکس روی طاقچه ماسید .چشمانش را بست و آهی کشید . آهی از یک درد پنهان .
با صدای پدر چشمانش باز شد .
- ماه بانو آب بیار .
نخواست دل پدر در آن لحظات بشکند . به زور لبخندی کم جان زد و گفت - وقتم تمومه آقا جون مثل همیشه شما بردین برنده ی این بازی شما بودین .
نگاه پدر در قاب عکس روی طاقچه گیر افتاد . با چشمانش مادر را دنبال کرد که با چشمانی اشک آلود وارد اتاق شد و همین که خواست به دلبندش نزدیک شود زن جوان با جمله ای جان خسته اش را به آتش کشید - نه عزیز ، نزدیک نیا . دیگه آخرشه .
هق هق مادر سکوت اتاق را شکست و دلش را به درد آورد . سنگینی نگاه پدرش را بر روی خود دید لبخند تلخش را تکرار کرد و نگاهش را در آن چشمان پرغرورش دوخت
-آقا جون شنیدین می گن نفرین عاشق زود می گیره ؟
صدایی از پدرش خارج نشد فقط خیره به چشمان او بود . جز صدای هق هق گریه ی آرام مادر صدایی دیگر در آن اتاق شنیده نمی شد .
زن جوان دستش را به سمت گردن ش برد . گردن بندی را جدا کرد و لبخندی به مادرش زد و نگاه آخرش را به پدرش دوخت نفس عمیقی کشید
-نفرین می کنم آقا جون نفرین عشقی که شما رو به زانو در بیاره نفرینی که شمارو به سجده عشق در بیاره عشقی که شما نمی تونین جلوشو بگیرین عشقی از همین خاندان و از خون شما که شما جلوش کم بیارین ...
نفسش را پر صدا بیرون داد و چشمان زیبایش را برای همیشه بست ...
صدای بلند نوزادی که تازه به دنیا آمده بود ، صدای فریاد ماه بانو در آن خانه پیچید . شوهرش را کنار زد و کنار جسد بی جان دختر دلبندش زانو زد . در با صدای بلندی باز شد و مرد جوانی سراسیمه وارد شد . با دیدن صحنه ی پیش رو به زانو افتاد.... " "


*****



یک لحظه شد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که زعشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو


با صدای بلند عزیز کتابم را بستم و نگاه خیره ام را به در بسته اتاق دوختم که عزیزم بدون آنکه در بزند وارد شد و اخم غلیظی کرد با لبخندی نگاهش کردم که صدای فریادش بالا رفت
عزیز:تو هنوز اینجا با این کتابا نشستی دختر بلند شو
چشمکی زدم:آغوش گرمتونو باز کنین تا بیام تو آغوش گرمتون بشینم
عزیز پشت چشمی نازک کرد که خنده ام گرفت ولی با پس گردن ی که عزیز به سرم زد اخمی کردم و سرم را مالوندم
عزیز:باز تو خل شدی دختر بسه اینقدر خوندی بلند شو برو اون صبحانه تو بخور که کارت دارم


 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، hasti.cruel ، mas57
#3
اخمی ساختگی کردم وسرم را دوباره به طرف کتاب ها برگرداندم که عزیز نیشکونی از بازوم گرفت خنده ای کردم و سریع از جام بلند شدم
-خدایی عزیز باید به من بگی جریان این نیشکونایی که شما پیرزن ها می گیرین چیه
عزیز یکی به گونه اش زد:ای واا دختر از بس سرت رو تو کتابا کردی هاا درست نمی بینی.... کجاشو من پیرم مادر
-بله بله شما اول جونیتونه ماشاالله از دختر چهارده ساله هم جون ترین
عزیز خواست بار دیگه یکی به سرم بزنه که جا خالی دادم و به طرف در اتاق دویدم
عزیز:منو مسخره می کنی
خنده ای کردم و از پله ها پایین اومدم از همانجا با صدای بلند گفتم
-تا من صبحونه مو نخورم شما ول کن من نیستین دیگه
عزیز همانطور که از پله ها پایین می آمد لبخند مهربونی زد که با ناراحتی به طرفش برگشتم
-اممم عزیز
عزیز همان لبخند مهربان را تکرار کرد و نزدیک شد و دستی بر روی سرم کشید انگار فهمید چی می خواستم بگم
عزیز:نیستش مادر امروز باید به چندتا مغازه ها سر می زد
لبخند تلخی به لب آوردم و لقمه ای در دهانم گذاشتم به میز خالی نگاه کردم مثل همیشه میز خالی بود تنهایی صبحونه مو خوردم و به اتاقم برگشتم اتاقی که همیشه باعث آرامشم بود پشت میز رو به پنجره نشستم و باز هم شروع به خوندن کردم باید خودم را برای کنکور آماده می کردم تنها دلخوشیم همین درس خوندن بود نه خواهری کنارم بود نه برادری نه دوست صمیمی که بتونم به آنها دلخوش باشم ...لبخند تلخی زدم و نگاهم را به قاب عکس مامان بابا دوختم چشمامو بستم ....هنوز هم اون حادثه را یادمه مامان منو تو آغوش گرفت و دیگه هیچ فقط صورت خونین بابا جلو چشمام بود... لبخند تلخی به لب آوردم هفت سال بیشتر نداشتم حادثه ای که زندگیم رو از اون رو به اون رو کرد نمی دونم چرا فقط من زنده مونده بودم به قول عزیز که همیشه می گه ....حکمتی تو کار خدا هست نباید توی کاراش دخالت کرد .....توی حکمت خدا موندم نگاهی به اطرافم کردم که نگاهم به عکس آقا جون و عزیز افتاد.... بعد از اون حادثه کنار آقا جون و عزیز زندگی کردم تنها خانواده ای که داشتم مادر بزرگ و پدر بزرگ پدریم ... آقاجون مرد مغروری بود مردی که با داشتن آن همه ثروت یک زره محبت نداشت همیشه هم حرف حرف اون توی این خونه بود آرزو به دل موندم یک بار فقط برای یک بار آقا جون منو تو آغوش بگیره و من سرم را بر روی شانه اش بگذارم و براش بگم آقا جون به محبتتون نیاز دارم ولی ...افسوس به جای آغوش آقا جون همیشه آغوش عزیز بود که تمام غمها مو توی اون خالی می کردم.... عزیز حامیم بود همه جا هرجا که بهش نیاز داشتم کنارم بود.... با نصیحت هاش ....با مهربونیهاش آرومم می کرد ....شیطنت عزیز من را هم شیطون کرده بود... لبخندی زدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم ....هوای شمال هم مثل دل من گرفته بود ...دستم را به چونه زدم و نگاهم را به قطره هایی که به شیشه پنجره می خورد دوختم.... کتاب ها را کنار زدم و در بالکن را باز کردم و اجازه دادم قطره های بارون به روی صورتم بریزه ...یک دور دور خودم چرخیدم و خنده ای از شادی کردم ...یک بار دیگه که چرخیدم عزیز رو تکیه به چهار چوب در دیدم ...لبخندی به روش زدم
عزیز:می دونستم حالا زیر بارونی
موهایم که بر روی صورتم ریخته بود را به پشت گوش بردم... و چشمکی به او زدم عزیز بر روی تخت نشست و با لبخندی نظاره گرم شد کنار پاش زانو زدم ....که دستی در موهای خیسم کشید
عزیز: برو لباساتو عوض کن حالا سرما می خوری
سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به چشمان غمگینش دوختم
-عزیز جونم چیزی شده
عزیز لبخندی زد و از جاش بلند شد
عزیز:برو لباسات رو عوض کن من هم می رم برای نهار یک چیزی درست کنم
سرم را تکون دادم که از جاش بلند شد و به طرف در رفت


 
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، hasti.cruel
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۲:۳۵ ب.ظ)، sara kiana (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۷:۳۱ ق.ظ)، Banoo59 (۰۲-۰۷-۹۷, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، فری43 (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۱:۲۹ ق.ظ)، yazdani (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۹:۱۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان