اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان ناگفته ها | b.hassani
زمان کنونی: ۲۳-۰۸-۹۷، ۰۲:۵۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 37

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ناگفته ها | b.hassani
#1
( داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت ناگهانی مادر بزرگش و بعد از سالها دوری به ایران برمیگردد ... آشنایی او با مرد جوانی در هواپیما و ناگفته هایی در مورد زندگیش، این داستان را شکل خواهد داد. )


 
پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، admin
#2
فصل اول




با تکان هواپیما از خواب پریدم و کتاب روی پاها یم سر خورد و کف هواپیما افتاد. خم شدم تا آن را بردارم. ولی کسی که کنار من نشسته بود سریعتر از من خم شد و کتاب را که تقریبا زیر پای خودش افتاده بود، برداشت و به دستم داد. سرم را بلند کردم و با لبخندی از چهره ی جوان و خنده رویش تشکر کردم. وقتی که من سوار شدم هنوز صندلی کناری من خالی بود. من تقریبا اولین مسافری بودم که سوار شده بودم و خسته و خواب آلود، همان لحظات اول خوابم برده بود و متوجه نشده بودم که چه زمانی صندلی کناریم پر شده است.
_مرسی!
کتاب را جلوی چشمانش گرفت و جلدش را نگاه کرد و با لبخندی دوباره و به فارسی غلیظ و با لهجه ایی گفت:
_ بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
خنده ام را فرو خوردم و دستم را برای گرفتن کتاب پرواز با خورشید فریدون مشیری دراز کردم. کتاب را کف دستم گذاشت و دست دیگرش را به طرفم دراز کرد. کتاب را روی زانوانم گذاشتم و با او دست دادم.
_ ادل کریمی
به چهره خندان و زیبایش لبخند زدم. از آن چهره هایی داشت که دوست دارید هر از چند لحظه نگاهی به آن بیاندازید تا همان انرژی مثبت نهفته در چهره اش به شما هم انرژی بدهد. تا حدودی مرا به یاد ماهی انداخت. منهای موهای شرابی رنگش که پسرانه کوتاه شده بود. چهره ی پر از شیطنت و چشمان درشت اش مرا به یاد ماهی عزیزم انداخت. دستم را در دستش گذاشتم و او دستم را محکم فشرد و تکان داد. از نحوه دست دادنش هم مشخص بود که علاوه بر چهره شاد، دارای روحیه ی شادی هم هست. محکم و پر انرژی. نه مثل من خسته و بی حال!
با اشاره به کتاب شعرم ادامه دادم:
_ فارسی رو خوب بلدید.
لبخند باز و گشاده ایی زد و سرش را تکان داد.
_پدرم ایرانیه. مادرم هم نصفش ایرانیه.
سرم را مودبانه تکان دادم و او با انگشت شصت به صندلی کناریش اشاره کرد و گفت:
_ این هم دوست پسـ ـرم، بابی.
او کاملا چرخیده بود و رو به من قرار گرفته بود و چون کمی درشت هیکل بود من نمی توانستم جناب بابی را که او معرفی کرده بود، ببینم.
کمی خم شدم و از کنار شانه ی او به مرد جوانی که روی صندلی لم داده بود نگاه کردم. درشت هیکل و قد بلند بود. به طوری که علی رقم اینکه روی صندلی به جلو سر خورده بود، ولی پاها ی بلندش نمایانگر قد بلند او بود. با تعجب نگاهش کردم. بابی اسم مخفف و خودمانی بود که آمریکایی ها به رابرت داده بودند و رابرت را بابی صدا می کردند. ولی او با آن چهره کاملا شرقیش مرا کمی به تردید انداخت. چشمان سیاه و کشیده و ابروان پرپشت مردان ایرانی را داشت. بی تفاوت به من که نگاهش می کردم مشغول حل کردن جدول کلمات متقاطع بود. چهره ای جذاب و مردانه داشت. اما چیزی که در لحظه اول توجه مرا جلب کرده بود، قد بلند و صورت جذابش نبود. سرش بود که موهایش را از ته تراشیده بود و با آن کت و شلوار کراوات مشکی، درست شبیه به شخصیت فیلم هیت من شده بود!
بی توجه به نگاه من حتی سرش را هم بلند نکرد تا نگاهی به من بیندازد، سلام و اظهار آشنایی پیشکش.
دوباره به ادل کریمی نگاه کردم که با شیفتگی به کتابم نگاه می کرد. کتاب را به طرفش گرفتم و گفتم :
_ این برای شما. به نظرم خیلی دلتون رو برده. من نازلی کسروی هستم.
از گوشه چشم دیدم که جناب بابی سرش را از روی جدول درون دستش بلند کرد و با کنجکاوی به من نگاه کرد. چند ثانیه، و بعد دوباره به جدال با جدولش مشغول شد.
ادل خندان و با شوق کتاب را از من گرفت و گفت:
_ واقعا مطمنی که میخوای بدیش به من؟
با خنده سرم را تکان دادم.
_وای مرسی....
بعد به طرف بابی چرخید و با هیجان رو به آن کوه یخ گفت:
_ وای بابی ببین خانم کسروی چه هدیه به من دادن!
دوباره سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. چشمانش ترسناک بودند. سرد بود و بسیار بسیار خونسرد و نافذ. دوباره سرش را پایین انداخت و به کارش مشغول شد.
تمام پرواز نیویورک پاریس را ادل یک بند حرف زد و جناب بابی هم بی تفاوت به صحبتهای ما سرش به کار خودش گرم بود. و من در عجب بودم که آیا واقعا بین آنها رابطه دوستی وجود دارد؟
تفاوت از زمین تا آسمان بود! ادل خونگرم و شاد و پر انرژی و بابی سرد و مرموز و بی حوصله.
ادل از همه جا صحبت می کرد. از آرایشگرش که دیگر از کارش راضی نبود و می خواست که آرایشگاهش را عوض کند گرفته تا مدل جدید پیراهن کیت میدلتون عروس سلطنتیه انگلیس! و من هم تمام مدت با لبخندی به حرفهایش گوش می دادم یا حداقل سعی می کردم که گوش کنم!
او دیگر از ماهی و گلی هم بدتر بود. یک پارچه شور و هیجان بود.
وقتی که در فرودگاه پاریس پیاده شدم. کمی گیج بودم و صدای یکنواخت ادل که اصرار داشت تمام مدت به فارسی صحبت کند در گوشم بود. از او خداحافظی کردم و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و او شماره اش را به من داد و با اصرار شماره مرا هم گرفت تا دوستیمان را ادامه دهیم. تلو تلو خوران از آنها جدا شدم و به ترمینال دیگری در همان (فرودگاه شارل دوگل) رفتم تا با پرواز دیگری که حدودا سه ساعت دیگر بود به تهران برگردم.


 
پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 23 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 17 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 19 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 31 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 2 29 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,240 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,394 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 25,968 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان دالیت|نیلوفرقائمی فر N!rvana 3 24,467 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
8 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، sara kiana (۰۳-۰۸-۹۷, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، all4 (۰۷-۰۷-۹۷, ۰۶:۴۹ ب.ظ)، شادان (۰۸-۰۸-۹۷, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، manvamahdi (۱۰-۰۷-۹۷, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، نیـایــش (۰۵-۰۷-۹۷, ۰۱:۲۷ ب.ظ)، Maleh (۰۸-۰۷-۹۷, ۰۸:۲۲ ب.ظ)، makaneamn (۲۱-۰۸-۹۷, ۰۷:۵۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان