انجمن ايران رمان



رمان نقطه تسلیم|شهره وکیلی
زمان کنونی: ۰۲-۰۸-۹۶، ۱۰:۱۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: taranomi
آخرین ارسال: taranomi
پاسخ 145
بازدید 868

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان نقطه تسلیم|شهره وکیلی
- من نمی توانم اینجا بند شوم، اینجا بوی برادرم را می دهد. الهی بمیرم، آن شخصیت به آن بزرگی چطور غریب و بی کس مُرد. خدا... قلـ ـبم دارد منفجر می شود.
پس بلند شوید با یکی از همین وانتها برویم.
نجم الملوک عصا به دست از جا بلند شد. دو سه پله را با کمک یگانه در حالی که کنار او می نشست، سر از شیشه اتومبیل بیرون آورد و خطاب به نصرت خانم و حبیب آقا گفت: " بعداً سر فرصت با خانم می آییم اینجا تا حرفهای لازم را با شما بزنیم. "
نصرت خانم با حالت اعتراض گفت: " پس تکلیف حق وحقوق مو، چی میشه، آقا دکتر حق مو را... "
- هنوز کسی ارث تقسیم نکرده که شما حرف از حق و حقوق می زنی، دکتر از مال دنیا همین باغ را داشت، که آن هم به نام نجم الملوک است. حالا هم که سرش دعواست. هر وقت خواستند مال تقسیم کنند شما هم بیا جلو.
نصرت خانم زیر لب غرغر کرد. یگانه که از او حرصش گرفته بود، ادامه داد: " می دانید چند سال است مفت و مجانی اینجا نشسته اید؟ می دانید اجاره اش ماهی چقدر است؟ "
- قربانت بُرُم، پس کلفتیهایی که واسه آقا دکتر کردُم حساب نیست؟
یگانه جواب او را نداد. خطاب به دارابی گفت: " مواظب باشید بچه ها باغ را خراب نکنند، حبیب آقا خیلی برای اینجا زحمت کشیده، نگاه کنید چه گلهای قشنگی پرورانده. "
او با این حسن جویی می خواست دل حبیب آقا را به دست بیاورد. ترفندش زود اثر کرد، حبیب آقا گفت: " خانم من شما را دست تنها نمی گذارم، آدرس بیمارستان کجاست؟ "
یگانه کاغذ و قلمی از کیفش بیرون آورد، آدرس را نوشت و به او داد و گفت: " اگر دلت خواست فردا ساعت هشت و نیم صبح جلو بیمارستان باش. "
باز صدای سوزناک گریه نجم الملوک بلند شد و مویه کرد: " برادر کجا رفتی؟ چه شخصیتی از دستمان رفت. "
اگرچه یگانه و نجمی رفتند ولی نصرت خانم با صدای بلند غرغر می کرد: " ما تا حق و حقوقم را نگیرُم از اینجا نمی رُم. "
پرتو هنوز نگاهش به باغ بود. یاد کفتارهای پیر و ناتوانی افتاده بود که هر درنده ای گوشه ای از گوشت تنش را به دندان می گیرد و از کالبدش جدا می کند. ترسی موهوم وجودش را فراگرفته بود. ارزش حیات در نظرش تنزل پیدا کرده بود. از ذهنش گذشت " زندگی چه آزمون سختی است. " همچنان به آن میراث مصیبت آلود، که همه نگاه می کرد. یاد آخرین دیدارش با دکتر افتاد. او دیگر شبحی بود که به نظر می رسید خارج از محدوده این جهان، در حیاتی نباتی دست و پا می زند، و اگرچه تمام وجودش را آفت گرفته بود، ولی امید جبران گوشه ای از آن همه بی عدالتی که بر زن و دو فرزندش روا داشته بود، نمی گذاشت کارش تمام شود.
پرتو همچنان چشم به باغ داشت. طنینی مبهم از احساسات درهم و پیچیده درونش را می شنید: " دکتر شاهکار! چه عنوان باشکوه و بی حاصلی. او با آن همه شکوه و ابهت و افتخار و اعتبار اجتماعی و سرکشی، در منجلابی از خون و چرک و مدفوع سفر زندگی را به پایان رساند و حالا درنده های تیزدندان ایستاده اند تا مرده ریگش را به دندان بگیرند و ببلعند. "
مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته...
اگر بایستد می‌سوزد...
اگر بدود بیشتر می‌سوزد...
سپاس شده توسط:
همه چیز بر وفق مراد یگانه پیش رفت. نجم الملوک اقوام دور و نزدیکشان را با خبر کرد. مراسم تشییع و خاکسپاری با حضور تعدادی پزشک، که خود را از شاگردان دکتر می دانستند، به صورت آبرومندی برگزار شد. یگانه می گفت: " ملت مرده پرست خوب آبروداری کردند. " اگرچه مـ ـستانه و دکتر وحید دو سه روز دیر رسیدند، ولی برای مراسم شب هفت سنگ تمام گذاشتند. مراسمی هم توسط شاگردان دکتر که هر کدام مردی جا افتاده و مسن بودند، در مسجد دانشگاه برگزار شد.
تمام کارها بخوبی پیش رفته بود که تاجی و جاویدان و زهره از سفر بازگشتند. مـ ـستانه آنها را بموقع خبر کرده بود، اما آنها نتوانسته بودند خودشان را بموقع برسانند.
زهره و جاویدان، هر دو پسرشان را به پاریس برده بودند تا تحصیلاتشان را در آنجا ادامه بدهند. تاجی هم همراه آنان بود. اگرچه او می توانست قبل از آنها بیاید و در مراسم حضور داشته باشد، ولی در برابر چنین اتفاقی آنقدر تعلل کرده بود که صدای نجمی درآمد.
تاجی با خونسردی و طمأنینه آمد، اما در برابر چنان حقیقت باورنکردنی قار گرفت که از فرط حیرت نمی توانست معنی اش را درک کند. چمدان به دست روی تراس ایستاده بود و سر دارابی فریاد می زد: " تو کی هستی؟ به چه حقی وارد خانه مردم شدی؟ بیا بر بیرون ببینم. "
این فریاد در آن صبح زود روز جمعه آنقدر بلند بود که علاء و پرتو را پشت پنجره کشاند. آقای دارابی با کاغذ قرارداد اجاره به دست مثل شیر بر تاجی می غرید که: " اینجا خانه من است. اجاره اش کرده ام. این هم اجاره نامه، شما کی هستی؟ "
نصرت خانم هراسان بالا دوید. تاج الملوک با دیدن او جیغ کشید: " اینها کی هستند؟ کی راهشان داده؟ تو و آن شوهر گردن کلفتت کجا بودید که نفهمیدید زندگی مرا بالا کشیده اند. "
قبل از اینکه نصرت خانم جواب بدهد، آقای دارابی گفت: " خانم بزرگ حرف دهنتان را بفهمید. من یک قران مال حرام توی زندگی ام نیست. یک مُشت اثاث اینجا بود، گذاشتند توی آن اتاق و درش را هم قفل کردند. اینها، نگاه کنید در قرارداد هم نوشته شده که یکی از اتاق خوابها در اختیار صاحب خانه است. "
جاویدان کاغذ را از او گرفت و نگاه کرد. بعد به دست زهره داد. هر دو مات و مبهوت مانده بودند. جاویدان سر نصرت خانم فریاد زد: " کی در ساختمان را باز کرد؟ مگر تو و حبیب آقا مرده بودید؟ "
نصرت خانم در حالیکه صدای گریه اش بلند شده بود، جواب داد: " مو تا خبردار بِشُم، یگانه خانم کلید انداخت درها را باز کرد. این آقایم اثاثه شان را آورد خانه! "
تاجی با شنیدن نام یگانه ناگهان فریاد زد: " یگانه؟ مگر او اینجاست؟ پس بگو، تمام این آتشها از گور او بلند می شود. کی او را خبر کرد؟ کِی به ایران آمد؟ "
بعد در حالی که لحظه به لحظه صدایش بیشتر اوج می گرفت، خطاب به دارابی گفت: " خیال کردی، الآن می روم مأمور می آورم اثاثیه ات را بریزند توی کوچه. "
دارابی محکم و مسلط، به جای او جاویدان را مورد خطاب قرار داد: " آقا، ایشان جای مادربزرگ من هستند. نمی خواهم بهشان بی احترامی کنم. بگویید برود هر کار دلش می خواهد بکند. من اینجا را از صاحبش اجاره کرده ام. اجاره نامه را هم که دیدید. تا به حال احترامش را نگه داشته ام، اما از این به بعد اگر جوش آوردم تقصیر خودش است. چه حق دارد صبح کله سحر روز جمعه آمده از خواب زابرایمان کرده؟ "
بعد به همسرش که در کنارش ایستاده بود، گفت: " فرزانه، درِ اتاقها را ببند، بچه ها بیدار می شوند، مردم که ملاحظه ندارند. "
پرتو از دیدن آن مناظر بغض کرده بود. همان موقع به یگانه تلفن کرد. یگانه از تلفن صبح زود او نگران شده بود: " سلام پرتو جان، چیه؟ چه خبر شده؟ "
- چیزی را که دلت می خواست، اتفاق افتاد. تاجی آمده، دارد قالب تهی می کند.
- راست می گویی؟ ای خدا شکرت، جاویدان هم هست؟
- آره، زهره و جاویدان هم هستند. آنها حریفش نمی شوند او را به طبقه بالا ببرند. سر دارابی فریاد می کشد و می گوید مأمور می آورد تا اثاثیه اش را بیرون بریزد!
- عیب ندارد، حالا نوبت اوست که آنقدر در دادگاهها بدود که عاشقی از یادش برود. دیگر داغ با جاویدان زندگی کردن در آن باغ به دلش می ماند، مگر اینکه دادگاه...
- سلولهای خاکستری مغزت خوب کار می کند. فقط کسی مثل دارابی می توانست با او مقابله کند.
- دارابی چه می گوید؟
- مثل سدّ سکندر، قرارداد اجاره به دست ایستاده و می گوید چون تاجی به جای مادربزرگ اوست جوابش را نمی دهد. وگرنه از مزاحمتش در این صبح زود تعطیل، به کلانتری شکایت می کرد.
یگانه با خنده ای از ته دل گفت: " آخ که هیچ ناسزا و فحشی برای تاجی بدتر از این نیست که جلوی جاویدان به او بگویند مادربزرگ. زهره چه کار می کند؟ "
- سعی می کند تاجی را به ساختمان خودشان ببرد، اما حریفش نمی شود.
- وای که این زهره چقدر احمق و خنگ است! دیوانه همه چیز را می داند. کدام زنی است متوجه رابطه شوهرش با زنی دیگر نشود، ولی انگار نه انگار!
- تو که از مکنونات قلبی او خبر نداری. من احساس می کنم زن بزرگی است. بگذریم، فعلاً کار تو هم زیاد آسان نیست. تاجی پلنگ زخم خورده است. همان طور که تو در غیابش زندگی او را به هم ریختی و با کمک نجمی طوفان به پا کردی، او هم بیکار نمی نشیند. باید هوای نجمی را داشته باشی، خیلی دقیق باش، نباید لحظه ای از او غافل بشوی، تاجی از او امضا و دست خط می گیرد و می افتد به جان دارابی!
- من چطور می توانم نجمی را لحظه به لحظه زیر نظر داشته باشم؟
- به کمک گلبانو این کار را بکن. به او سفارش کن به محض اینکه تاجی تلفن می کند، به تو خبر بدهد. در ضمن فکر برگشتن به امریکا را از سرت بیرون بیرون کن تا رأی نهایی صادر نشده باید با چشم و گوش باز همین جا بمانی.
- بله، درست می گویی. مجبورم از نسرین بخواهم بیاید ایران و پیش من بماند. من در این تنهایی دق می کنم یک راه بیشتر برایم باقی نمانده.
- چه راهی؟
- یک چمدان بردارم و بروم خانه نجمی زندگی کنم تا رأی نهایی صادر شود.
- باز سلولهای خاکستری فعال شد؟ درست می گویی این بهترین راه است. گلبانو هم که آنجاست. بنابراین بارِ زحمت نجمی به دوش تو نمی افتد.
- خیلی خُب، باید تا تاجی سراغ نجمی نرفته، خودم را به او برسانم. از خانه نجمی بهت تلفن می کنم. باید چمدان را بردارم و بروم. " خدایا چرا این قدر مرا بدبخت آفریدی؟ "
حدود ساعت ده صبح بودکه یگانه از خانه نجمی به پرتو تلفن کرد: " پرتو، نمی دانی نجمی از آمدن من به خانه اش چقدر خوشحال است. یک روند قربان صدقه ام می رود. می گوید من نمی توانم در برابر تاجی مقاومت کنم. باید آنقدر پیش من بمانی تا دادگاه رأی آخر را بدهد. گلبانو هم خیلی خوشحال است. "
مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته...
اگر بایستد می‌سوزد...
اگر بدود بیشتر می‌سوزد...
سپاس شده توسط:
- آنجا بهشت نیست، اما جهنم هم نیست. سعی کن وضع موجود را آسان بپذیری.
- پرتو گوش کن، دارند زنگ می زنند. ممکن است تاجی باشد. ای وای... شروع شد. بگذار از پنجره نگاه کنم ببینم کیه.
- صدایت را درست نمی شنوم.
- با تلفن بی سیم صحبت می کنم، به پنجره نزدیک شده ام، پارازیت پیدا کرده.
- کسی را در کوچه می بینی؟
- آره، آره تاجی و جاویدان هستند! خداحافظ، من رفتم به جنگ، دعایم کن.
یگانه از پله ها پایین دوید. گلبانو می خواست در را باز کند، او مانعش شد و خودش برای باز کردن در به حیاط رفت. تاجی با دیدن او جا خورد. نگاهی با جاویدان رد و بدل کردند و به او گفت: " تو اینجا، در خانه خواهر من چه می کنی؟ خیال کردی، حالا دیگر راه و چاه به نجمی نشان می دهی؟ برو کنار ببینم، بی سر و پا! "
- بفرمایید، خوش آمدید.
تاجی وارد حیاط شد و جاویدان هم چمدان به دست پشت سرِ او قدم برداشت. یگانه در کوچه را بست و پس از آنها وارد ساختمان شد. تاجی با دیدن نجمی در حالی که از شدت عصبانیت نفسش به شماره افتاده بود، گفت: " ماشاءالله، خوب جان گرفتی؟ آبی زیر پوستت رفته، خُب خیر باشد، حالا دیگر خانه اجاره می دهی؟ "
نجمی با خونسردی جواب داد: " به پولش احتیاج داشتم. "
- تو به پول احتیاج داشتی؟ تو روی پول راه می روی! خوشم باشد، دَرسَت را خوب حفظ کرده ای. این بی سرو پا اینجا چه می کند؟
- خواهر حرف دهنت را بفهم. یگانه مادر صاحبان اصلی باغ است. باغ مال نازان و ساسان است. من تا نفس دارم پایش ایستاده ام. بی خود شاخ و شانه نکش!
جاویدان با رنگ و روی برافروخته خطاب به نجمی گفت: " وقتی قولنامه امضا می کردی یادت نبود؟ "
- ای بی صفت خائن، مرا بردی بانک که مثلاً با خواهرم دفترچه مشترک باز کنیم. آن وقت یک مشت کاغذ دادی امضا کنم. من بی خبر از همه جا خیال کردم دعایم را جهودها برای خواهرم آورده اند. نگو لابلای کاغذها ورقه سفید هم بوده که از من امضا گرفتی. بعدش هم تبدیلش کردی به مبایعه نامه. ای بدبخت، مال حلال برای آدم چه می کند، که مال حرام بکند. برو آقا، برو خدا روزی ات را جای دیگر حواله کند. "
گلبانو با سینی چای وارد شد. یک مرتبه تاجی به او پرید: " مگر من به تو نگفتم تا برمی گردم، خواهرم در خانه تو باشد؟ گمشو بقچه ات را بردار، گورت را از اینجا گم کن برو. "
گلبانو یک دفعه زد زیر گریه: " من چه گناهی دارم؟ داغ اولاد کم است، شما هم داغ روی داغم می گذاری؟ "
نجم الملوک صدایش را بلند کرد: " گریه نکن گلبانو، دلم ریش ریش می شود. اینجا خانه من است، کسی نمی تواند به تو امر و نهی کند. برو توی اطاقت، هر وقت کارت داشتم صدایت می کنم. "
سپس رو کرد به تاجی و گفت: " دخترش از دنیا رفت، من ازش خواهش کردم خانه اش را اجاره بدهد و بیاید همین جا زندگی کند. چه کار به این بیچاره داری؟ "
- صحیح، پس منتظر بودی من پایم را از ایران بگذارم بیرون، هر کار دلت خواست بکنی؟
یگانه که تا آن موقع فقط به حرفها گوش داده بود، گفت: " من هم همین جا زندگی می کنم. لطفاً صدایتان را پایین بیاورید، سرم درد گرفت. "
تاج الملوک یک مرتبه دستش را روی قلبش گذاشت و می خواست بیفتد که جاویدان کمکش کرد و او را روی مبل نشاند. جاویدان بهت زده بود و با تته پته به نجمی گفت: " شما... کار غیرقانونی... کردی! "
- کدام غیرقانونی؟ مگر آدم نمی تواند خانه خودش را اجاره بدهد؟
- من شکایت می کنم، خانه را به من فروختی!
- باشد، هر وقت سند به نامت شد بیرونشان کن. آقا اصلاً چرا آمدی به خانه من؟ من می دانم و خواهرم، شما چه کاره ای؟ بفرمایید بیرون، دارد حالم به هم می خورد. اگر بمیرم خونم گردن شماست!
تاج الملوک به جاویدان گفت: " شما برو، نگران من نباش. من می مانم تکلیفم را روشن می کنم. "
جاویدان در حالی که دستش به لرزه افتاده بود، گفت: " از اینجا تکان نمی خورم، یا با هم می رویم، یا با هم می مانیم. "
با شنیدن این جمله نشانی از لذت و غرور بر چهره تاجی نمایان شد. با نگاهی عشق آمیز که از دید یگانه و نجمی پنهان نماند، در جواب جاویدان گفت: " فعلاً که من آواره ام. "
- مگر من مرده ام؟
نجمی با پوزخندی بلند گفت: " بله، فعلاً که ایشان طبقه بالای ساختمان باغ را تصرف عدوانی کرده است، از کیسه خلیفه می بخشد. "
- پیرزن نشانت می دهم چند مرده حلاجم!
- پیرمرد، من خدا را دارم، تو کی هستی؟
تاجی خطاب به جاویدان گفت: " شما برو، من همین جا می مانم، این بی سر و پا خیالاتی در سر دارد. اما مرا نشناخته. "
یگانه به او گفت: " تو هم مرا نشناخته ای، برای همه چیز آماده ام، تا حق بچه هایم را از حلقوم این مرد بیرون نکشم، یک دقیقه هم آرام نمی نشینم. "
- می روم تو را لو می دهم، می گویم سرسپرده شاه بودی، می گویم جاسوس آمریکا هستی.
- دیگر دیر شده، این حرفها یک موقعی خریدار داشت.
جاویدان خطاب به تاجی گفت: " اینها دست به یکی کرده اند تا تو را از پا در بیاورند. بلند شو برویم قدمهایت روی چشم خودم و زهره! من که نمرده ام. با قانون پدرشان را جلو چشمشان می آورم. هنوز آن کسی که بتواند از پس من بربیاید به دنیا نیامده. "
مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته...
اگر بایستد می‌سوزد...
اگر بدود بیشتر می‌سوزد...
سپاس شده توسط:
شاید اگر پسران جاویدان برای ادامه تحصیل در فرانسه نمانده بودند، وضعی که پس از مرگ دکتر شاهکار برای تاج الملوک پیش آمد، تا داخل حریم چهاردیواری خانه زهره نفوذ نمی کرد. حضور آن دو جوان، به طور قطع مانع بزرگی بود بر سر راه زندگی اشتراکی زهره و تاجی و جاویدان. اما کوچ آنها، که به منزله دو بال برای مادر بودند، زهره را در کویری از آرزوهای مرده به جا گذاشت.
پسرها رفته بودند و جا وسیعتر شده بود. اما این جای وسیع، اگرچه به تاجی این فرصت را می داد که در کنار مرد محبوبش زندگی کند، ولی زهره را خفه می کرد.
زهره با عشق شورانگیزی که به شوهر داشت، توانسته بود تمام سالهایی را که رقیب، بر قلب همسرش حکومت می کرد تحمل کند. توانسته بود، به امید روزی که این پیوند حرام بگسلد و مردش به تمامی به تصرف او در بیاید، لحظه های تلخ و جانکاه را پشت سر بگذارد. خود را فدای سعادت و آبرو و حیثیت داماد، و فرزندانش بنماید. اما... تحمل این صحنه آخر غیرممکن بود. صحنه اهانت آمیزی که تاجی در زیر همان سقفی که حریم او به حساب می آمد، در چهاردیواری ای که شوهرش را در برابر آن زن، در حصار می گرفت بخرامد، و پشت همان میزی بنشیند و غذا بخورد که آن دو می نشستند. در فضایی تنفس کند، که آنها تنفس می کردند. نه... او نمی توانست بماند، کاسه صبوری اش برای ادامه فداکاریهای بی اجر به سر آمده بود. او می رفت، ولی نه به خانه دختر و دامادش که پسر تاجی بود. امیرپرویز پس از پدر نشان داده بود شایسته بحق جانشینی اوست. نه، حضور او در آن خانه به سعادت و اعتبار آنها لطمه می زد. او می رفت تا به پسرهایش بپیوندد. زندگی در کنار آن دو جوان هیچ شبهه ای را در دیگران نمی انگیخت. به حرمت هیچکس توهین نمی شد. می توانست به همه بگوید، دو جوان تنها، آن هم در چنان محیطی، بهتر است سرپرست داشته باشند، و چه سرپرستی بهتر از مادر.
او پیش از ترک خانه و همسر در برخوردی اتفاقی با مـ ـستانه، گوشه ای از زخمهای دردناک قلبش را به او نشان داده بود؛ زخمهایی که خاله مـ ـستانه، یعنی تاجی، بر قلب و روحش وارد آورده بود.
مـ ـستانه از سالها پیش ماجرا را می دانست. اما نه با آن وسعت که تمامی عمر زهره را در کام خود کشیده بود. آگاهی بر آن همه بیداد، فریادش را برآورده و بر زهره نهیب زده بود: " چرا زندگی ات را رها می کنی؟ چرا میدان را برای آنها خالی می گذاری؟ چرا از حقت می گذری؟ جلوی آنها بایست، زندگی را به کامشان تلخـ ـتر از زهر کن. بگذار خاله تاجی سایه اش را از روی زندگی ات کم کند و برود. "
اما زهره با نگاهی که در آن رنج یک عمر تحمل رقیب موج می زد، جواب مـ ـستانه را داده بود: " من عاشق شوهرم هستم. اما چه کنم، تاچی از من عاشقتر است. "
مـ ـستانه این همه را با چشمانی اشکبار برای یگانه تعریف کرده بود: " یگانه، زهره عاشق بود. اما نه از آن عشاق که نتوانند به تقسیم معـ ـشوق رضایت بدهند.او چنان عاشق بود که توانست یک عمر در دل خون گریه کند، ولی با سکوتش اجازه دهد، شوهرش، مردی که دیوانه وار دوستش داشت و می پرستید، از دیگری کام بگیرد. اگرچه زهره از همان زمانهای دور که بر فاجعه آگاهی یافته بود، تاج الملوک را در کسوت مادر خود می دید. اما چه سود، جاویدان احساس دیگری به این زن، که سر از قانون طبیعت پیچیده و به گذشت زمان اجازه نداده بود آسیب چندانی به زیبایی و تواناییهایش بزند، داشت. او نه سن و سال معـ ـشوق را می دید، و نه جای پای زمان را. تاجی نیاز روح و جانش بود.
یگانه، نمی دانی زهره چه ها گفت! او به گوش خودش ناله های عاشقی آنها را شنیده بود. به گوش خودش شنیده بود که جاویدان پای تلفن زمزمه کرده بود: " تاجی، به زهره حسادت نکن، چیزی از من به او تعلق ندارد. مالک هستی من تو هستی. "
و یک بار دیگر وقتی که آقای امامی از دنیا رفته و از زیر بار چنین اهانتی خلاص شده بود. تاجی به جاویدان گفته بود: " ازدواج من و تو اگرچه دیگر بدون مانع است، اما به حیثیت امیرپرویز لطمه می زند. ما در یک صورت می توانیم ازدواج رسمی و علنی داشته باشیم. "
جاویدان پرسیده بود: " در چه صورت؟ " و او با وقاحت جواب داده بود: " در صورتی که زهره هم بمیرد. "
آن روز زهره سعی کرده بود فریاد نکشد. چقدر در خود سوخته و گداخته بود، مبادا جامه صبوری پاره کند و کار بالا بگیرد، تا آنجا که روی زندگی دختر و دامادش اثر بگذارد.
یگانه، زهره از آن زنانی بود که عشق را می شناسند. از آن زنانی که در دریای دلشان، برای رقیب جا باز می کنند، و او را به حرمت عشق، معزز می دارند. از نظر او، رقیب عشقی، یک غاصب فاجر، و یک سارق فاسد نیست، بلکه موجود عزیزی است که معـ ـشوق و معبود او را نـ ـوازش می کند و عزیز می دارد. زهره به خودش این را قبولانده بود که اگر شایستگی عشق جاویدان را داشت، محبوبش دل به دیگری نمی سپرد. پس گناه را از خود می دانست که نتوانسته بود تمام فضای روح معـ ـشوق را پر کند، و آنقدر جای خالی بر جا گذاشته بود که دیگری بیاید و بر آن فرمان براند.
زهره می گفت: " اگر گناهی رخ داده از سوی خودم بوده. " این احساس گناه، تا لحظه آخری که سر بر سیـ ـنه جاویدان گذاشت و گفت: " تو را دوست دارم، می پرستم، اما دیگر برنمی گردم. " ادامه داشت. حتی بعداً خود را به دلیل بیان همان عبارت آخر هم نبخشیده بود. برایم گفت: " چرا باید کام او را تلخ می کردم. مگر من نمی رفتم تا چشم به روی مناسبات آنها ببندم. مگر نمی رفتم تا او را به دست از خود عاشث تری بسپارم! پس چه شد که کلامم را به نیشی تلخ و گزنده مسلح کردم! "
چه شد که اشک به چشمش آمد و با چهره ای شرم زده و غمگین گفت: " زهره دلم را خون کردی، لعنت بر تو که هیچ وقت در برابرم نایستادی، اعتراض نکردی، فریاد نزدی، حقت را نخواستی. حتی یک نگاه سرزنش بار هم نکردی! "
یگانه، باید بگویم جاویدان او را نشناخته بود. نمی دانست زهره از آن عشاقی است که شرط اول قدم را در معرکه عشق، مجنون بودن می داند. زهره می گفت یک بار با دیوان خواجه شیراز تفأل زده و جواب گرفته بود:
لاف عشق و گله از یار، زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مـ ـستحق هجرانند
همین جواب برایش کافی بود تا از وحشت هجران، تن به هر زندانی بدهد.
زهره می گفت، ولی با تقدیر چه می شود کرد؟ وقتی برگ آخر زندگی را که بر رویش نوشته شده " هجران " به دست انسان می دهند، آن موقع، زمانی است که تمام اسباب و وسایل فراهم شده و هیچ راه گریز و گزیری باقی نمانده. آن وقت است که تمامی یک زندگی در چمدانی می گنجد، و تمام حرفهای دنیا یک عبارت می شود: " جاویدان، دوستت دارم، ولی دیگر برنمی گردم، خداحافظ برای همیشه. "
آن روز که مـ ـستانه شرح مختصری از دردهای زهره را برای یگانه گفت، هیچکس نمی دانست، فقط چند ماه پس از رفتن غریبانه او، رفتنی که نامش آوارگی بود، چه طوفانی بر پا می شود و درد آوارگی که بند بند وجود او را به لرزه درآورده بود، به جان تاجی و جاویدان هم سرایت می کند و لحظه های کامیابی شان را زهر می کند و به تاراج می برد.
محمودی برای خود ننگ می دانست که چنین مبارزه ای را ببازد. او از اشکهای سوزان یگانه، و آتش کلام نجم الملوک، بدون احساساتی شدن و تحت تأثیر عواطف حاد قرار گرفتن، به این باور حتمی رسیده بود که در این ماجرا، سکه حق، یک رو بیشتر ندارد. و بر همان یک رو، نام ساسان و نازان شاهکار حک شده است. او این سکه تمام عیار را به دست یک یک قضاتی که پرونده زیر دستشان می رفت، داده بود. هیچ کدام نتوانسته بودند با محکی که محمودی به دستشان می داد به نتیجه ای غیر از " تمام عیار " برسند. او نجم الملوک علیل و بیمار را عصازنان و نفس باخته به تمام مراجع صلاحیت دار کشانده و ثابت کرده بود فریب دادن چنین موجود ناتوان و از پا افتاده ای بسیار سهل و آسان صورت گرفته.
محمودی ثابت کرده بود که چرا دکتر شاهکار دست به آن اقدام زده و باغ را به نام نجم الملوک کرده است. ثابت کرده بود دکتر شاهکار با اطمینان به اینکه جاویدان چشم طمع به باغ دوخته، دسترسی به آن را یک مرحله آن طرف تر برده تا با ایجاد یک مانع بزرگ، فرصت دیگری ایجاد کند، مگر فرزندانش پیدا شوند.
محمودی توانسته بود سکه تمام عیار حق را آن طور ارائه کند که از دیوان عالی کشور، رأیی تمام عیار بگیرد. به تمام قضات ذی ربط در پرونده گفته بود: " باغ چند صد میلیون تومان قیمت دارد. کدام دیوانه ای آن را به قیمت یک آپارتمان صد متری می فروشد. " او تنها به برنده شدن اکتفا نکرده و حکم تخلیه باغ را برای جاویدان گرفته بود. البته جاویدان می توانست ادعای " عُسر وهَرَج " کند. اما هیچ محکمه ای نمی توانست به روی دُم خروس و قسم حضرت عباس او چشم برهم بگذارد.
محمودی خبر را در یک ظهر گرم و داغ خرداد ماه به پرتو داد: " خانم سلام، امیدوارم مزاحم استراحتتان نشده باشم. به خانم یگانه بگویید بساط جشن را به پا کنند، ما برنده شدیم! "
محمودی اضافه کرد: " برای جاویدان هم حکم تخلیه گرفته ام. اما بهتر است خانم یگانه فرصت مناسبی به او بدهد که خانه ای پیدا کند. مثل اینکه به هوای آپارتمان سازی، خانه اش را فروخته و پول آن را خرج رشوه ها کرده. "
وقتی پرتو با عجله لباس پوشید که از خانه بیرون برود، علاء از او پرسید: " مامان جان، فکر نمی کنید شاید خانم آریایی، این موقع ظهر مشغول استراحت باشند؟ اصلاً چرا تلفنی خبر را نمی دهید؟ "
- باید وقتی چنین خبری را به او می دهم، در کنارش باشم. آخر، گاهی شادی زیاد هم کار دست آدم می دهد.
یگانه هنوز در خانه نجم الملوک زندگی می کرد. بارها به پرتو گفته بود: " دیگر صبرم لبریز شده، مونس و همدمم شده اند گلبانو و نجمی. این می نالد، آن یکی اشک می ریزد. می ترسم دچار افسردگی بشوم. لعنت به این باغ که زندگی ام را زیر و زِبَر کرده! چرا محمودی کاری نمی کند؟ " اما آن روز گرم تابستان وقتی پرتو را با دسته گل دید و به رویش آغـ ـوش باز کرد، در میان هیاهوی خنده و گریه گفت: " خدایا دیگر هیچ آرزویی ندارم. " پرتو را در آغـ ـوش گرفت و بـ ـوسه بارانش کرد. " پرتو، خدا تو را سر راه من قرار داد، تا با دست تو، با دست محمودی... "
- محمودی حکم تخلیه را هم گرفته، اما خواهش کرد فرصت مناسبی به جاویدان بدهی!
- نه، حتی یک روز هم بهش فرصت نمی دهم. باید همان قدر که مرا خوار کرد، خوارش کنم. مهلت فقط همان است که قانون تعیین کرده. همین.
صدای نجمی از اتاق آمد: " گلبانو، به مش حیدر تلفن کن بگو فردا یک گوسفند بیاورد و همین جا قربانی کنیم. ای خدا، مجال بده، آنقدر زنده بمانم تا نذرهایم را ادا کنم. "
یگانه دست پرتو را کشید و به اتاق رفتند. نجمی های های گریه می کرد و اشک شوق می ریخت. یگانه به طرف تلفن دوید، پرتو پرسید: " به کی تلفن می کنی؟ "
- به نازان، به ساسان، به نسرین، به سیمین، به همه...
- الآن که آن طرف دنیا بعد از نیمه شب است، همه خوابند.
- بگذار خبر را بهشان بدهم، نمی توانم صبر کنم، من ظرفیت این همه هیجان را ندارم.
- اول به محمودی تلفن کن.
- با این همه هیجان نمی توانم حرف بزنم.
پرتو گوشی را از او گرفت: " بگذار من شماره محمودی را می گیرم. "
لحظاتی بعد محمودی گوشی را برداشت. پرتو سلام کرد و گفت: " گوشی را به خانم آریایی می دهم. اما او در حالت طبیعی نیست. " بعد گوشی را به یگانه سپرد. بعد گوشی را به یگانه سپرد. او گوشی را گرفت و در همین دو عبارت متوقف ماند: " آقای محمودی چطور جبران کنم؟... من به آرزویم رسیدم... "
دیگر فایده نداشت، اشک مجال صحبت را به او نمی داد. ناچار پرتو گوشی را گرفت: " آقای محمودی، نمی تواند صحبت کند خیلی هیجان زده است... "
- از خوشحالی ایشان خوشحالم، صحبتها بماند برای بعد.
- خداحافظ، به امید دیدار.
مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته...
اگر بایستد می‌سوزد...
اگر بدود بیشتر می‌سوزد...
سپاس شده توسط:
سه روز بعد ساعت یازده صبح بود که پرتو از دانشگاه برمی گشت، آخرین دسته ورقه ها را تصحیح کرده و نمراتش را به دانشگاه برده و داده بود. به کوچه که پیچید دلش از دیدن کامیونی که جلوی در باغ ایستاده و چند کارگر مشغول جا دادن اثاثه به داخل آن بودند، فروریخت. بغض راه گلویش را بست. در خانه اش را باز کرد. علاء در خانه نبود. کیفش را روی میز سالن پرت کرد و با سرعت از پله ها بالا دوید و پشت پنجره اتاق ایستاد.
تاجی و جاویدان غم گرفته و ماتم زده در کنار هم نزدیک در خروجی باغ ایستاده بودند. برفی کنار تاجی ایستاده بود و سرش را به دامن او می سایید و تاجی روی سرش دست می کشید.
حبیب آقا و نصرت خانم هاج و واج مانده بودند. آقای دارابی یکه تاز میدان شده بود و به کارگرها گوشزد می کرد: " آقا یواش، کمی با احتیاط تر، مواظب باشید در و دیوار خراب نشود. "
اشک از چشمهای پرتو روان بود. لحظاتی بعد گوشی تلفن را برداشت و شماره تلفن یگانه را گرفت. یگانه جواب داد: " الو، بفرمایید. "
- سلام، یگانه.
- سلام، سرما خوردی؟ صدایت مثل سرما خورده هاست.
- دلم گرفته...
- گریه می کنی؟
- دارم کوچ غم انگیز قناریهای پیر را از پنجره تماشا می کنم.
- پس بالاخره دارند گورشان را گم می کنند! اسم این کفتارها را می گذاری قناری؟
- تو حق داری از آنها متنفر باشی، اما من... تاجی... تاجی بدون آنکه بداند، مرا با شور و شادابی اش، با زندگی و عشق آشتی داد. با مرگ امین دنیا پیش چشمم سیاه شده بود و با رفتارهای بی رحمانه دُره به مرگ خود راضی شده بودم. روح جوان و عشق عجیب و اشتهای زندگی تاجی، با روح ضربه خورده و اهانت دیده من، چنان بازی شورانگیزی کرد که توانستم یک بار دیگر دنیا را به رنگ روشن و درخشان ببینم.
- تو هیچ وقت نخواستی آن روی دیگر تاجی را هم ببینی. نخواسته ای به زندگی تباه شده من و زن معصوم و بی گناه و بزرگ جاویدان فکر کنی!
- من قصد بررسی علت و علتها را ندارم، فقط این تابلوی زندگی برانگیز را می دیدم و می بینم. دلم می خواست الآن پیش من، پشت پنجره بودی و رفتار پروانه وار جاویدان را به دور او می دیدی. احساس می کنم از غم و اندوه او درد می کشد. کاش می دانستم به کجا می روند و مقصدشان کجاست!
- برای چی؟
- برای اینکه پیششان بروم، حالا که تو برنده شدی و موانع کنار رفته، دلم می خواهد بی دغدغه مصلحت اندیشیها به دیدنشان بروم.
- تو که آنها را الگوی عشق می دانی، چرا تکلیف خسرو را معلوم نمی کنی؟
- من تا به حال شهامت تاجی را نداشته ام!
- کار تاجی اسمش شهامت نیست، کثافت است. اَه، دلم به هم خورد. دو تا بز گَر را قناری می بینی! قناریهای عاشق!
- چقدر نگاه من و تو فرق دارد. کاش می دیدی برفی چه تلاطمی دارد. انگار درد آنها را درک می کند. یگانه تو با این باغ می خواهی چه بکنی؟
- می فروشمش!
- چی؟ می فروشی؟ وای... پس بزودی به جای این چنارهای تنومند و درختهای آلبالو و باسها، ستونهای آهن و سیمان قد راست می کنند. اگر فایده داشت به تو التماس می کردم این باغ را نابود نکن. اما می دانم بی فایده است. با نصرت خانم و حبیب آقا و دارابی چه می کنی؟
- بالاخره یک طوری رضایتشان را جلب می کنم.
- یگانه، دیگر طاقت ندارم، کار بارگیری کامیون تمام شد. جاویدان در اتومبیلش را برای تاجی باز کرد و او نشست. چه گرد اندوهی روی چهره هایشان نشسته، برفی ولشان نمی کند، می خواهد به زور داخل اتومبیل شود. خیلی دلم گرفته، خداحافظ.
- برو عزیزم، دلت برای آنها نسوزد، برای خسرو بسوزد. تو به عشق پاک او احترام نمی گذاری، ولی به رابطه متعفن این دو تا کفتار حسرت می خوری! معنی اش را نمی فهمم، باشد. خداحافظ.
پرتو دیگر نتوانست پشت پنجره بماند. در نیمه راه پله ها بود که تلفن زنگ زد. خودش را به طبقه پایین رساند. پوشی را برداشت، خسرو بود: " سلام نازنین. "
- سلام، حتماً خیلی وقت است شماره می گیری و اشغال است.
- بله، خیلی وقت است، تو خوبی؟
- نه چندان!
- چرا نازنینم؟
- قناریهای پیر کوچ کردند و رفتند.
- تو گریه کردی؟
- بله، صحنه های تلخی است.
- به کوچ خودمان هم فکر کرده ای؟
- بله.
- نتیجه؟
- می رویم!
- چه گفتی؟
- گفتم می رویم.
- باور کنم؟
- حتماً.
- کی؟
- هر وقت تو بخواهی!
- علاء چه می شود؟
- با او مشکلی ندارم، می سپارمش به بیژن، یا ایرج، هر دو عاشقش هستند.
- علاء هم این برنامه را تأیید می کند؟
- به خاطر تو، بله! مطمئنم.
- به خاطر من؟
- بله، خدا می داند چندین بار به پشتیبانی تو، با من تند برخورد کرده.
- خدا کند بتوانم پدر لایقی برایش باشم. مسئله دُره چی؟ حل شد؟
- نه! دیگر مهم نیست با چه آتشی بسوزم. ژان سارمان می گوید: " انسان در حد امتیازاتی است که به خود می دهد. "
- پس با او چه می کنی؟
- من هم به اندازه او حق حیات دارم. می خواهم این امتیاز را برای خودم حفظ کنم.
- پرتو، نکند خواب می بینم؟ احساس می کنم قلـ ـبم در زیر وزنه این سعادت عظیم دارد می ایستد.
- نه، مطمئن باش، بیداری، من تصمیمم را گرفته ام.
- کی؟
- همین الآن!
- ادامه بده، از تصمیمت بگو نازنینم.
- بقیه عمرم را به بقیه عمر تو پیوند می زنم. فعلاً تعهداتم را نسبت به کلاسهای دانشگاه انجام داده ام. دیگر آن جا کاری ندارم. می خواهم از بورسم استفاده کنم.
- پرتو، می خواهم فریاد بزنم و یک بار دیگر از تو خواستگاری کنم. عزیز دلم با من ازدواج می کنی؟
- بله.
- فردا برویم دنبال تشریفات قانونی؟
- ساعت ده صبح خوب است؟
- بله، بله، بله. پرتو دوستت دارم، بیش از گذشته، کمتر از آینده، پرتو... بگو، بگو آن عبارت مقدس را، بگو که سخت تشنه ام.
- خسرو، دوستت دارم، دیگر نمی توانم خودم را از تو پس بگیرم.
- دوستت دارم پرتو، خیلی زود علاء را هم پیش خودمان می بریم، آسوده خاطر باش. کاری می کنم دُره هم مرا " پدر " صدا کند. من خوشبخت ترین مرد جهانم! پرتو... چه روزهای مرده ای را تسبیح وار رد کردم. هستی ام دور از تو یک احتضار بود. اما هرگز دلسرد نشدم.
- خسرو، احساس می کنم پس از سالها به خودم برگشته ام، همان جایی که باید باشم.
- بگو عزیزم، کلمات برای آن ساخته شده اند که پرواز کنند، می خواهم همراه کلامت پرواز کنم.



پایان
مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته...
اگر بایستد می‌سوزد...
اگر بدود بیشتر می‌سوزد...
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان اولین روز از بقیه زندگی تو|نیلگون عسگری taranomi 61 126 دیروز، ۰۷:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تائیس | منوچهر مطیعی AsαNα 20 109 دیروز، ۰۳:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان آیلار و یاشار | شهرزاد عبدی taranomi 1 16 ۳۰-۰۷-۹۶، ۱۱:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پر پرواز| راضيه حاتمي زاده AsαNα 198 1,360 ۲۲-۰۷-۹۶، ۰۱:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان سالار | لادن نابغ بختیاری AsαNα 5 161 ۲۲-۰۷-۹۶، ۱۲:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان در جستجوی بهار|زهرا اسدی taranomi 45 474 ۱۹-۰۷-۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شاهزاده|نیلوفر جهانجو negar74 94 5,555 ۱۶-۰۷-۹۶، ۱۰:۲۲ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پنجره از فهیمه رحیمی . !!Tina!! 72 1,311 ۱۳-۰۷-۹۶، ۰۱:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  رمان لحظه های سوخته| اعظم طاهر پور AsαNα 172 2,144 ۲۹-۰۶-۹۶، ۰۳:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان دلیار | mahsoo عسل6 106 29,387 ۳۱-۰۵-۹۶، ۰۴:۲۰ ق.ظ
آخرین ارسال: Marzi-z62

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
18 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۳-۰۷-۹۶, ۰۹:۴۸ ق.ظ)، mahmonir11 (۲۸-۰۷-۹۶, ۰۹:۵۹ ب.ظ)، *صنم* (۲۳-۰۷-۹۶, ۱۲:۰۶ ب.ظ)، برف سیاه (۲۴-۰۷-۹۶, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، Dogholooha (۲۶-۰۷-۹۶, ۰۵:۴۵ ب.ظ)، دخترشب (۲۳-۰۷-۹۶, ۰۱:۴۸ ق.ظ)، AsαNα (۲۶-۰۷-۹۶, ۰۱:۲۹ ق.ظ)، saeidi (۱۹-۰۷-۹۶, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، دخترعلی (۲۴-۰۷-۹۶, ۱۰:۱۴ ب.ظ)، Nara (۲۴-۰۷-۹۶, ۰۱:۰۵ ب.ظ)، مرادی2 (۲۱-۰۷-۹۶, ۰۶:۳۱ ب.ظ)، taranomi (۲۴-۰۷-۹۶, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، دریای بی دل (۲۵-۰۷-۹۶, ۰۳:۱۰ ب.ظ)، anahita5961 (۲۹-۰۷-۹۶, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، سامی65 (۲۱-۰۷-۹۶, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، mehri3046 (۲۵-۰۷-۹۶, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، aminbir (۲۴-۰۷-۹۶, ۰۶:۳۳ ب.ظ)، Helen61 (۲۴-۰۷-۹۶, ۰۱:۴۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان