اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان همسایه من | شایسته بانو
زمان کنونی: ۰۱-۱۱-۹۷، ۰۵:۱۸ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 57

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان همسایه من | شایسته بانو
#1
طرفاي ده صبح بود كه با صداي زنگ ساعت گوشيم از خواب پاشدم يك كش و قوسي به بدنم دادم و زنگ و قطع كردم ديدم ۱۲ تاsms دارم. يك نگاه به عكس خودم و محمد كه روي پاتختي بود انداختم پيش خودم گفتم حتما باز ديشب دلش برام تنگ شده آخه از بعد از نامزديمون هر وقت دلتنگ ميشد شبا كه ميخوابيدم واسم از دلتنگياشو آيندمون مينوشت و sms میداد تا به قول خودش هر وقت صبح پاشدم با خوندنشون انرژي بگيرم..با ذوق اولين sms رو خوندم دلم گواه بد میداد هر sms رو ک باز میکردم قلبم کند تر میزد... دهنم خشک شده بود... حتی صدام در نمیاومد... بغض چنگ انداخته بود به گلوم.
محمد گفته بود به دلايلي منو نميخواد .. گفته بود ناراحت نشم .. گفته بود من آرزوي هر پسريم و اشكال از اونه و اونه كه لياقته منو نداره.دلم ميخواست گريه كنم ولي جون گريه كردنم نداشتم سريع دكمه ي
call رو زدم و صدايي كه تو گوشم پيچيد انگار ناقوس مرگم بود ... شماره ي مشترك مورد نظر در شبكه موجود نميباشد .. حالم غير قابل توصيف بود..منو محمد كه يه زماني همه ي دوستامون خوشبخت ترين زوج ميدونستن.حقش نبود اينجوري بشه اونم درست وقتي كه با هزار مصيبت رضايت خونوادهمون جلب كرديم و نامزد شديم...اين حقم نبود .. احساس كردم تمام اتاق دور سرم ميچرخه .. حتي جون نداشتم مامان يا كتي رو صدا كنم....يه آن فقط از جام بلند شدم و ديگه چيزي نفهميدم...
فصل يك :
تقريبا 4 ماهي از اون صبح كذايي ميگذره .. اون روز صبح مامان به هواي اينكه بيدارم كنه مياد توي اتاقم و و ميبينه وسط اتاق بيهوش افتادم و هر كاري ميكنه بهوش نميام خلاصه با كمك كتي خواهرم دوباره منو رو تخت ميكشونن و زنگ ميزنن اورژانس و پزشك اورژانس بلافاصله با تشخيص شوك شديد روحي منو منتقل ميكنه به بخش اعصاب يكي از بيمارستان هاي مطرح شهر با پيشنهاد بابا با محمد تماس ميگيرن كه هم در جريانش بگذارن هم اينكه شايد دليل بيهوش شدن من رو بدونه كه اونام دقيقا با همون چيزي كه من مواجه شدم مواجه ميشن يعني خط از شبكه خارج شده ي محمد . اين وسط فقط كتي به ذهنش ميرسه كه شاید توی sms هاي گوشي يا كامپيوترم چيزي پيدا شه كه كليد اين معما باشه و دليل اين شوك روشن بشه كه با sms های محمد مواجه ميشه و تقريبا همه چيز براشون روشن ميشه بعدها فهميدم توي مدت بيهوشيه من پدرم به هر دري ميزنه تا ردي از محمد و خونوادش پيدا كنه .. دم خونشون ميره كه همسايشون ميگه سه روز پيش بدون گذاشتن آدرس يا شماره تلفن از اينجا نقل مكان كردن .به نمايشگاه ماشين عموش ميره كه نوچه هاي عموش باباي نازنينمو از مغازه بيرون ميكنن خلاصه دليل رفتن ناگهاني محمد براي من و تك تك اعضاي خونوادم يه معما ميشه ... منم كه تقريبا بعد از دو هفته از بيهوشي در اومدم با حال زارم با تك تك دوستاش تماس گرفتم و متاسفانه هيچكس هيچ خبري از اون نداشت ..انگار محمد يه قطره آب بود و توي زمين فرو رفته بود...از اون روزا هر چي بگم كم گفتم ... از همه درد آورتر بي خبري بود .. اينكه دليل رفتن يه عزيز رو ندوني...چندين دفعه بهش e-mail زدم كه لا اقل بگه چرا چي شده و...نامردي بود فاصله ي بين خوشبختي و بد بختيت فقط يه sms
باشهمحمد جوري رفت انگار از اول اصلا نبوده ..ولي خدارو شكر از اونجايي كه آدم قوي و خودداري بودم تا حدودي تونستم كنار بيام ولي حرف حديث هاي آدما گاهي بد جور دلمو ميسوزوند ... اينكه خالم آروم به مامانم بگه نكنه عيب و ايراد از كيانا بوده و من ناخواسته بشنوم .. اينكه دوستام با يه حالت دلسوزي همراه با هزارتا شك و ترديد نگام كنن.. خلاصه .. دو ماه ديگه به همين منوال گذشت و توي اون روزها تنها خبر خوبي كه تونست تا حدودي حال و هواي منو عوض كنه ..خبر قبوليم تو مقطع فوق ليسانس معماري توي يكي از بهترين دانشگاههاي تهران بود .. با اينكه ليسانسم رو هم توي بهترين دانشگاه شهرمون شيراز گرفته بودم ولی تهران همیشه برام یه آرزو بود... بعد از اون هم به فاصله دو روز از محمد یه e-mail دريافت كردم كه بكل آب پاكي رو رو دستم ريخت و همه چي برام روشن شد يه ايميل دون متن كه فقط عكساي عروسي اون با دختر همون عمويي كه پدر منو از در
مغازش بيرون كرد بود..بعد از ديدن اونا دوروز خودمو توي اتاق حبس كردم و توي اون دوروز براي اولين بار توي مدت گريستم از ته دل بعدشم با اراده تمام وسايل و عكسها و چيزايي كه از محمد داشتم و توي يه گون ريختم و دادم دست بابا تا از بين
ببرتشون اونجور كه خودش صلاح ميدونه..محمد ديگه تموم شد و خوشحال بودم كه هنوز بينمون اتفاقي نيوفتاده شايد قسمت اين چنين بود و شايد بقول مامان بزرگم صلاح من در اين بود و يه آزمايش الهي بود..بهر حال تمام اينها مقدمه اي بود براي چيزي كه قرار بود از اين به بعد اتفاق بيفته و زندگيه منو دستخوش تغييراته بزرگي كنه..
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، €ستايش€
#2
فصل دوم :
جلوي آينه وايساده بودم و داشتم به صورتم نگاه ميكردم .. چقدر توي اين چند ماه لاغر شده بودم زير چشمام گود افتاده بود به
موهام كه عين يه چادر مشكي دورمو گرفته بود نگاهي انداختم هيچوقت از سر شونم بلند تر نشده بودن و الان تقريبا تا وسطاي
شونم رسيده بود .. بنظرم بيشتر بهم ميومد .. با خودم زمزمه كردم كيانا؟ به خودت بيا .. قوي باش دختر .. خدا بزرگه .. با اين
حرف توي دلم يه نسيم خنكي پيچيد ... رفتم سمت دستشويي و وضو گرفتم از دستشويي كه اومدم بيرون كتي در و باز كرد.
خنديد گفت : وضو گرفتي واسه ي نماز؟
به نشانه ي بله آروم سرمو تكون دادم..
گفت : باشه كيانا جوني بعد نمازت برو بالا توي اتاق بابا , كارت داره ...فكر كنم واسه آبجي جوني خوشگلم نقشه ها كشيده ..
آروم بغلش كردم .. زير گوشش گفتم به خوشگليه تو كه نيستم جغله ..هنوز 20 سالت نشده پاشنه ي خونرو از جا كندن اين
خاطر خواهات ...
محكم تر بغلم كرد و گفت : وااااي كيانا دلم براي شيطنتات شده قده يه عدس...
چشمام يهو غمگين شد و آروم نگامو دزديدم..گفتم : بهم وقت بده كتي ..خودم ميشم قول مردونه..
آروم گفت :بهت ايمان دارم كيانا ... بهپعد بلند گفت : اهوي سفارش مارم پيش اوس كريم بكنا ميگن دعاي آبجي بزرگا ميگيره .
با لحن خودش گفتم : ما مخلص شماييم..
از در كه داشت ميرفت بيرون يه نگاه بهش انداختم .. چقدر واسم عزيز بود با اينكه سه سالي تفاوت سن داشتيم ولي همه ي جيك
و پوكمون يكي بود ندار ..ندار بوديم ..و بر خلاف باطن يكي مون دوتا ظاهر كاملا متضاد داشتيم ... من قدم به زور 160 سانت
ميشد هيكل ظريفي داشتم و موهاي مشكي با پوست سبزه كه از خانواده ي مادريم ارث داشتم با گونه ي برجسته ولباي قلبي
شكل كه زينت بخششون يه چال گونه كنار لپ چپم بود و هر وقت ميخنديدم خودنمايي ميكرد و ابرو و چشم مشكيه تيله اي كه از
بابام به ارث برده ام و به قول مامان نوشين: هر وقت بهم خيره ميشي ياد نگاه هاي محسن ميفتم ....بر خلاف من ,كتي قد بلند و
درشت با پوست سفيد و موهاي خرمايي روشن كه تا دم كمر ش بود, همه ميگفتن به مامان بزرگ پدريم رفته و بر عكس من
چشماي سبز تيره اش رو از خانواده ي مادريم ارث داشت و در كل جز خوشگل ترين دختراي فاميل محسوب ميشد و واقعا هم

لوند بود درست بر عكس من كه از بچگي عين پسرها بودم .با اين فكرا يه خنده ي محو رو لبم نشست و با گفتن الله اكبر نمازمو
شروع كردم.. بعد نماز با يه آرامش عجيبي رفتم بالا سمت اتاق بابا محسن .. آروم در زدم .. كه از اتاق صداشو شنيدم ... مثل
هميشه گفت : جان بابا تويي؟
رفتم تو و با خنده گفتم : آخه از كجا ميفهمين ؟
با مهربوني از زير عينكش نگام كرد و گفت آخه توي اين خونه فقط تويي در اين اتاق رو ميزنه بعد وارد ميشه مامانت كه سروره
در زدن نميخواد كتيم كه عين ...
همون موقع بود كه كتي با يه سيني چايي پريد تو اتاق با خنده گفت نه بابا بگو عين ؟؟؟؟ بابام با خنده گفت : گوش وايساده بودي
فضول ؟؟ عين اجل معلق عين جن.. همينه ديگه سكتمون دادي دختر .
كتي با اشاره به سيني چاي گفت : بيا و خوبي كنه بده نخواستم بذارم گلوتون خشك شه؟ بابا آرم گونشو بوسيد و گفت دستت
درد نكنه بابا البته اكه به بهانه چايي نيومده باشي فضولي كتيم خودشو به مظلوميت زد و گفت وا ؟ بابا منو فضولي ؟ با اين حرفش
منو بابا بلند زديم زير خنده خودشم مثلا ناراحت شده بود ولي ميخنديد .. آخه كل فاميل ميدونستن كتي ذاتا فضول كه نه ولي يكم
كنجكاوه !!!!!
بعد از اينكه خنديدم وچايي خورديم كتي به هواي بردن سيني منو بابا رو تنها گذاشت و رفت... بعد از رفتن كتي بابا رو به من كرد
و گفت : كيانا جون ميدونم سه روز ديگه موعد ثبت نامته..واسه ي همين پس فردا عازم تهرانيم شب رو هتل ميمونيم و صبح كه
ثبت نامت كرديم ميريم خونه اي رو كه از چند وقت پيش به يكي از دوستام سپردم رو برات قول نامه كنيم..
با تعجب به بابا نگاه كردم و گفتم : مگه نميرم خونه ي عمو اينا؟
بابا در كمال خونسردي گفت : نميخوام كسي بدونه تو رفتي تهران ... نميخوام كسي سوال پيچت كنه يا زخم زبونت بزنه مردم
عادت دارن زود قضاوت كنن ..بعدشم يه ماه دوماه نيست حرف دوساله دوست ندارم سر بار كسي باشي .. بعدم انگار كه با
خودش حرف ميزد زير لب گفت : تازه توي اين چند وقت دوست و از دشمن شناختم..
بابا راست ميگفت توي اين چند وقته همه به نوعي فقط نيش و كنايه زدن و مامان يا به نحوي بابا رو چزونده بودن..بر خلاف تصور
اينكه خانواده مرهمين روي زخمامون همه از دو تا خاله ام تا سه تا داييام و زناشون و عموم و زن عموم فقط نمك رو زخممون


پاشيدم..حتي با اينكه مامان سعي ميكرد من بويي نبرم ولي بازم از نگاهها و پچ پچا ميشد فهميد حرفم شده نقل مجالس .. از اينكه
ميديدم پدرم اينقدر منو خوب درك ميكنه چشمام پر اشك شد و با بغضي كه تو صدام بود گفتم : بابا نميدونم چجوري ازتون
تشكر كنم...
بابا آروم سرمو به سينش گرفت و گفت : تا وقتي من هستم نبايد اشك تو چشمات بشينه الانم برو ببين برا سفرت چيا ميخواي
كه قراره دو سال از اينجا دور باشي و روي پاي ودت وايسي دوست دارم بشي همون كياناي قوي قديم .. در ضمن يه خبر خوب
ديگم دارم كه به شرط يه بوس بهت ميگم..
با ذوق سريع گ.نه ي بابا رو بوسيدم و گفتم بگو بابا..
گفت : به يكي از دوستام كه از هم دوره اي هاي قديمم عست سپردم يه كارم در ارتباط با رشتت برات دست و پا كنه تا بصورت
پاره وقت روزايي كه دانشگاه نداري بري سره كار و بقول معروف يكم دست به آچار شي هم واسه آينده ي شغليت خوبه همم
اينكه از وقتت به حو احسن استفاده ميكني..
با شنيدن اين حرف جيغ كوتاهي كشيدم و بلند شدم شروع كردم بپر بپر .. باورم نميشد باباي گلم فكر همه چي رو كرده بود ولي
يه لحظه به خودم اومدم و گفتم بابا ؟ به نظرت از پس تنها زندگي كردن بر ميام نميشه مامان يا كتيم..
وسط حرفم پريد گفت كتي كه درس داره مامانتم تمام زندگيش شوهرش و يه بچه ي ديگش كه از تو كوچكتره اينجاست اونم
راضي باشه من اجازه نميدم بياد تو بايد رو پاي خودت وايسي ...اينكار دارم ميكنم تا بفهمي وقتي شكست خوردي چجوري دست
به زانو بزني وبا يه يا علي از جا بلند شي..ميخوام از شكستت درس بگيري ديگه زود به آدما اعتماد نكني و تمام اينا موقعي به
فعليت مي رسه كه روي پاي خودت وايسي..
الانم برو كه بايد كلي حساب كتاب كنمو برنامه ريزي..بازم ازش تشكر كردم و از اتاق اومدم بيرون .. با هزار تا فكر و خيال و
دلواپسي ..بايد خودمو همه جوره آماده ميكردم


--------------------------------------------------------------------------------
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، tahvildar ، €ستايش€
#3
فصل سوم :
روز حركت رسيد..بابا خودش زحمت توضيح دادن كل ماجرارو براي مامان و كتي بعهده گرفت و با تمام دلگرمي هايي كه
بهشون داده بود هنوزم نگراني تو چشم هاي مامان نوشين موج ميزد. ولي در عوض كتي هي نيشگوناي ريز مي گرفت منو و مي
گفت : اي پدر صلواتي ديگه كويته كويته ديگه بعدم غش غش مي خنديد و در جواب خودش ميگفت : نه بابا .. بابام مي دونه تو با
همه ي شيطنتاي ذاتيت دركل بي بخاري..از حرفاش خندم .. گرفت ولي ميون خنده يه بغض بدي تو گلوم نشست ...چقدر دلم
براي عطر تن مامان نوشين و شيرين زبونياي كتي تنگ ميشد بعد از اينكه همه ي سايل رو پشت ماشين و صندوق عقب جا داديم
مامان آروم منو كشيد تو بغلش و طبق معمول به آيت الكرسي زير لب زمزمه كرد از لرزيدن صداش حين خوندن معلوم بود
داره گريه ميكنه..واسه ي همين بغض منم تركيد ..
كتي ام بغض كرده بود ولي بازم دست بر نميداشت ميگفت هركي ندونه فكر ميكنه مجلس ترحيمه آخي جوون خوبي بود ناكام از
دنيا رفت بابا ول كنيد اين حرفارو بايد واسه ي من گريه كنيد اين كه داره ميره صفا .. بيخودي داره اشك تمساح ميريزه..
مامان ميون گريه از حرفاي يه ريز كتي خندش گرفت گفت : امان از زبون تو آخر با اين زبونت هم منو بيچاره ميكني هم خودتو..
توي اين موقعيتم ول كن نيستي مادري نه؟؟؟
كتي سر و گردن ي تكون داد و با عشوه گفت : بگو ماشا.. همين موقع هاست كه تفاوت ها احساس ميشه..
يادت نره ميدونم پرونده ي همه زير email اينبار من كتي رو كشيدم تو بغلم و .. گفتم : تفاوت خوب اومدي .. هر شب زنگ
بغلت پس منتظر اخبار داغ داغ هستما...
كتي غش غش خنديد گفت خيالت راحت سر خط با تلفن مشروح و با ايميل خدمتت ارائه ميدم بي كم وكاست ..
خلاصه ميون گريه و خنده بالاخره خداحافظي كرديم و من بهمذاه بابا عازم تهران شديم .. به محض اينكه ماشي از سر كوچه
پيچيد احساس دلتنگي به همه ي وجودم چنگ انداخت براي خنده هاي تي صداي ذكر گفتن هاي مامان عطر بهارنارنج توي
حياط..بابام كه انگار حالمو فهميده بود رو بهم كرد و گفت : ديشب از چراغ روشن اتاقت فهميدم تا صبح نخوابيدي صندليو
بخوابون و يكم استراحت كن بابا جون.. روزاي پر زحمتي پيش روته..
با تكون دادن سر ازش تشكر كردم و چشمامو رو هم گذاشتم..توي افكار و دلتنگيام غوطه ور بودم كه نفهميدم كي خواب

رفتم.وقتي بيدار شدم تقريبا طرفاي كاشان بوديم .. بعد از خوردن ناهاري كه مامان تو را برامون تدارك ديده بود مسيرمون رو به
سمت تهران ادامه داديم.نميدونم چرا تمام مدت راه فكرم مشغول بود بابا محسنم كه متوجه شده بود دارم به نحوي سعي ميكنم
با شرايط جديد كنار بيام حرفي نميزد و سكوت كرده بود.
وقتي رسيديم تهران بابا به سمت يكي از هتل هاي خوب كه نزديك دانشگاهمم بود رفت تا فردا صبح براي ثبت نام مشكل خاصي
پيش نياد..
ساعت نزديكاي دو شب بود بابا خيلي وقت بود كه بخاطر خستگيت راه و رانندگي بخواب رفته بود ولي من كلافه از اين دنده به
اون دنده ميشدم..نزديكاي اذان صبح بود بدون اينكه چشم رو هم گذاشته باشم پاشدم وضو گرفتم و نماز خوندم .. توي راز و نياز
با خدا فقط يه چيزي و واسه ي خودم خواستم , اينكه توي اي دو سال بتونم روي پاي خودم وايسم و تواناييهامو به بابا نشون بدم
وتوي درس و كار موفق بشم و بگوشه اي از محبتاشون رو جبران كنم..
ساعت طرفاي 7 بود بابارم بيدار كردم .. و بعد از خوردن صبحانه طرفاي 8 كه نوبت ثبت نامم بود دانشگاه بوديم ..كل كاراي
دانشگاه 45 دقيقه بيشتر طول نكشيد ..طبق برنامه ي دانشگاه دوروز بيشتر كلاس نداشتم ... شنبه ها و دوشنبه ها از 8 تا 3 يعد
از ظهربرنامه ي خوبي بود بقول بابا 4 روز هم براي كار يك روزم يعني جمعه ها رو براي استراحت و درس اختصاص ميدادم.
ساعت طرفاي 9 بود كه به سمت دفتر املاكي كه صاحبش دوست بابا بود براي نوشتن قول نامه وقتي رسيديم يه انوم يه آقاي
مسن اونجا بودن كه يكي صاحب دفتر املاك بود و ديگري صاحب سوئيتي كه قرار بود بابا برام بخره ...نميدونم چرا ولي زن مسن
و نگاهاش اصلا به دلم نشست بخصوص كه تا نشستيم گفت اگه آشنايي شما با آقاي سخاوت تعريف ها ي ايشون از دختر
خانومتون نبود محال بود اون خونه رو به دست يه دختر مجرد مي دادم.. بابا هم در كمال آرامش گفت : حرفاي شما كاملا متين
دوره زمونه بدي شده و نميشه به هر كسي اطمينان كرد ولي من خيال شمارو از طرف دخترم راحت ميكنم كياناي من دانشجوي
فوق دانشگاه ... رشته ي معماري .. وقتي بابا اين حرف رو زد موجي از تحسين فقط براي چند صدم ثانيه توي صورت اون خانوم
ديدم كه زود جاشو به همون نگاه بي تفاوت و سرد داد .. بابا در ادامه گفت كه من دوروز توي هفته دانشگاه ميرم و 4 روزه ديگم
قرار جايي مشغول به كار بشم كه زحمت پيدا كردنشو آقاي سخاوت كشيدن بره..
نمي دونم چرا ولي وقتي بابا جمله ي آخر راجع به كار منو زد رو لباي اين خانوم كه بعدا خودشو فرخي معرفي كرد يه لبخند

تمسخر آميز نشست...بگذريم...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، tahvildar ، €ستايش€
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان عاشقانه اشتباه کردم | رویا قاسمی نیـایــش 106 1,905 دیروز، ۰۴:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 10,488 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 4 246 ۱۵-۱۰-۹۷، ۰۷:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: hajarkhanloghi
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 154 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 186 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 164 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 165 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وقتی تو باشی | shafagh 69 و soratyrooz sadaf 1 114 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) | رویا رستمی sadaf 2 187 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زیتون | beste sadaf 1 145 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
10 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۰-۰۶-۹۷, ۰۸:۴۵ ب.ظ)، Safsaf (۳۱-۰۶-۹۷, ۱۰:۳۲ ق.ظ)، Leila.minaii (۲۵-۰۷-۹۷, ۰۲:۴۰ ق.ظ)، prana (۰۲-۰۷-۹۷, ۱۲:۴۳ ب.ظ)، ثمامشکات (۰۵-۱۰-۹۷, ۰۶:۵۸ ب.ظ)، مریم 00 (۳۱-۰۶-۹۷, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، shfaty (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۳:۲۳ ب.ظ)، Zahra 1361 (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، MAHDIS.KORE2@ (۲۶-۰۷-۹۷, ۰۱:۲۱ ب.ظ)، yas509 (۲۸-۰۹-۹۷, ۱۱:۰۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان