امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان همکلاسی دوست داشتنی | نیلوفرناز
#1
همکلاسی دوست داشتنی
نیلوفرناز

خلاصه ی رمان :
مهسا دانشجوی رشته ی مهندسی شیمی است که همکالسی اش علیرضا از او
خوشش می آید، ولی مهسا که به خاطر طلاق قریب الوقوع پدر و مادرش فکرش
درگیر است و سعی در دوری از علیرضا دارد.
علیرضا که متوجه طلاق پدر و مادر مهسا و امکان رفتن مادرش از ایران را
دارد موضوع خواستگاری از او را مطرح می کند که با مخالفت مهسا روبرو می
شود...

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
#2
_به جای پرمنگنات توی این چی ریختی؟!
مهسا به علیرضا نگاه کرد ومتعجب گفت: پرمنگنات؟! و به محلول او نگاه کرد، صورتی بود ، به محلول نازنین نگاه کرد،
برای او هم صورتی بود، برای همه صورتی بود غیراز او که سبز لجنی بود. اگر استاد محلولش را می دید احتماال یک صفر
بزرگ برای این جلسه اش می گذاشت .
آهی کشید و خود را روی صندلی انداخت و زیرلب گفت: بدبخت شدم!
اصلا حوصله نداشت، از صبح تا به حال سرپا ایستاده بود و حال محلولش اینگونه شده بود.تمرکز نداشت، حتی نمی‌دانست کدام ماده را اشتباه ریخته است فقط به یاد نمی آورد که از پرمنگنات استفاده کرده باشد. به طرف وسایلش رفت
و جزوه اش را در کیفش گذاشت و مانتوی آزمایشگاهش را در آورد، عاطفه به طرفش رفت و متعجب پرسید: معلومه کجا
داری میری؟! استاد الان میاد!
-می خواد بیاد شاهکار منو ببینه؟! محلولمو ببین! اون که به من صفر میده چه باشم چه نباشم، پس بهتره نباشم که
حداقل سرم داد بیداد نکنه ! وکیفش را روی دوشش انداخت و از آزمایشگاه خارج شد. تمام فکرش پیش پدر و مادرش
بود. امروز نوبت محضر برای گرفتن طالق از هم داشتند. چند سالی بود که با هم دعوا می کردند و این سال آخر تصمیم
به جدایی گرفته بودند. نمی دانست بعد از جدایی آنها باید چه کند. مادرش خیال داشت به اتریش پیش خواهرش برود.
اصل دعوای پدر و مادرش هم سر رفتن یا نرفتن به خارج از کشور بود. پدرش ایران را دوست داشت، همه کار و زندگیش
هم در اینجا بود. خودش هم ایران را دوست داشت، بر خالف خواهرش مهشید که او هم می خواست با مادر برود. از بوفه
لیوان چای گرفت وروی صندلی نشست. موبایلش به صدا در آمد، به صفحه آن چشم دوخت، مادرش بود.

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
#3
-سلام
-سالم عزیزم، خوبی؟
_آره
-همه چی تموم شد، دیگه آزاد شدم، از فردا باید برم دنبال کارا! البته به خاطر دعوت نامه ای که خالت فرستاده خیلی
زود کارامون پیش رفته ،کارای سرمایه گذاری توی یه شرکتم واسمون انجام داده، فقط اول باید ویزای سه ماهه بگیریم تا
بعد اقامت دائم!
-اما مامان من دانشگاه دارم.
-دانشگاهِ اینجا رو ول کن، وقتی رفتیم خودم اونجا برات از یه دانشگاه خوب پذیرش می گیرم.
-اما فقط یه سال و نیم مونده من درسم تموم بشه!
-یعنی چی؟ می خوای با پدرت زندگی کنی تا درست تموم بشه؟ اون پدر اگر به فکر شما و آینده شما بود انقدر اصرار
نداشت اینجا بمونیم و میومد بریم!
-مامان ... من توی آزمایشگاهم ،اومدم خونه با هم صحبت می کنیم. و گوشی را قطع کرد. مادرش اصال منطقی نبود، می
دانست پدرش چقدر مادرش را دوست دارد، اما مادرش با کارهایش آنقدر او را به ستوه رسانده بود که حاضر شده بود طلاقش را بدهد. نگاهی به ساعتش کرد،20:12 بود و کلاس بعدی اش ساعت 2 شروع می شد.همان موقع عاطفه را دید
که با دیدنش به طرفش دوید و گفت: وای مهسا! نمی دونی علیرضا چی کار کرد!
-به من چه!
-بچه باید بری ازش تشکر کنی.
-چرا؟
-از محلول هر کدوم از بچه ها 5/0 cc گرفت و ریخت توی ارلن و جای تو داد به استاد، به استادم گفت حالش بد بود
رفت.
-تموم شد، جدا شدند.
_کیا؟؟ مامان بابات؟
_اره
-پس امروز به خاطر همین انقدر حالت بد بود؟
مهسا هیچ نگفت.
عاطفه گفت: تصمیم گرفتی چی کار کنی؟ با مامانت میری یا پیش بابات می مونی؟
-هم مامانم می خواد بره هم مهشید، اگه منم برم بابام داغون میشه!
-به! آقای جنتلمن هم اومد!
مهسا به ورودی حیاط دانشکده نگاه کرد، علیرضا و مسعود و سیاوش وارد حیاط دانشکده شدند، نیم نگاهی به آنها کرد و
گفت: کجاش جنتلمنه؟
-می دونی اگه استاد می فهمید اون به خاطر تو همچین کاری کرده واحدشو حذف می کرد؟! تو تا کی می خوای بهش
بی محلی کنی؟! داره میاد این طرف، جون هر کی که دوست داری این دفعه رو مثل بچه آدم باش!
مهسا به عاطفه چشم دوخت و گفت: اصال حالا که اینجور شد.... حرفش نصفه ماند چون علیرضا همان موقع گفت: چرا یه
دفعه وسط آزمایشگاه گذاشتی رفتی؟ !
عاطفه بلند شد و گفت: من جزوه هام دست حمید هست، برم بگیرم! مهسا مانتواش را گرفت تا مانع رفتن او شود اما
عاطفه با لبخند مانتواش را کشید و رفت. مهسا همان طور که با حرص عاطفه را نگاه می کرد زیر لب گفت: دارم برات!
علیرضا جای عاطفه نشست و گفت: چی؟!
مهسا به علیرضا نگاه کرد و گفت: با شما نبودم! از آزمایشگاه هم به خاطر همون محلول بدترکیبی که ساخته بودم اومدم
بیرون!
-امروز زیاد سرحال به نظر نمی رسی! توی آزمایشگاه هم اصلا هواست نبود.
مهسا با اخم به علیرضا چشم دوخت و با خود گفت: به تو چه! اما با یادآوری اینکه او برایش محلول جور کرده و از گرفتن
صفر نجاتش داده لبخندی مصنوعی زد و گفت: بابت کاری که برام تو آزمایشگاه کردید ممنونم!

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
سپاس شده توسط: صنم بانو ، _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#4
تو چرا اینجوری حرف می زنی؟ خب راحت حرف بزن!
-من اینجوری راحتم.
علیرضا پوزخندی زد و گفت: بله!
-یعنی چی بله؟!
-غدترین دختری هستی که تا حالا تو عمرم دیدم، تو داری با کی لج می کنی ؟ من یا خودت؟
-ببین علیرضا من امروز اصال حالم خوب نیست، بهتره اون بحث همیشگی رو پیش نکشی. این همه دختر تو دانشگاه،
همه هم که...
-که چی؟؟!
-بالاخره هم خوش تیپی هم خوشگلی هم پولدار، با یه اشاره می تونی 100 نفر رو دور خودت جمع کنی، پس بهتره
سراغ یکی که مثل من نه اخلاقش گند باشه و نه....
-نه چی؟!
-مغزم نمی کشه بقیه جمله رو بگم!
علیرضا خندید و گفت: خانمو! حتی یه دلیل قانع کننده هم نمی تونی بیاری!
از حرف علیرضا عصبانی شد اما تا خواست جوابش را بدهد گوشی اش به صدا در آمد، پدرش بود.
-بله؟
_سلام
-سالم بابا خوبی؟!
-چی بگم؟ مادرت بهت زنگ زده؟
صدای پدرش خیلی خسته بود، هم خسته هم شکسته.
-آره، تموم شد، نه؟
-اوهوم!
-گفت از فردا می خواد بره دنبال کارا!
-اما اون همه کارا رو کرده ، خالت هم اونجا کارای اقامتو تا جایی که می تونسته انجام داده، فقط باید بلیط بگیرند و
ویزا، تو که پیش من می مونی عزیزم؟!
-معلومه بابا! من از اولم گفته بودم که می مونم، من ایران رو دوست دارم، هیچ وقت هم تنهات نمی ذارم.
-ممنونم عزیزم.... کاری نداری؟!
-نه، خدافظ!
-خداحافظ!

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#5
تلفن را قطع کرد و آهی کشید و گفت: بیچاره بابا!! و وقتی نگاه متعجب علیرضا را به خود دید گفت: مسئله خونوادگی بود و خوشبختانه به کسی ربطی نداشت!
-فعال آره!.
-یعنی چی فعال آره؟!
-ساندویچ چی می خوری؟
-من ساندویچ نمی خورم!
-پس بلند شو بریم بیرون دانشگاه یه رستورانی جایی!
-اِ! حتما!
-می دونی، با تو باید مثل خودت حرف زد، اینم یه دعوت رسمی بود.
-خیلی ممنون از دعوت رسمی تون آقای کمالی، اما من ترجیح میدم قبول نکنم.
همان موقع پروین و مهناز به طرفشان آمدند.
مهناز گفت: علیرضا مسابقه والیبال بین دانشکده ما و مدیریته، ساعت 1 شروع میشه بیا با هم بریم.
-نه نمیام
-چرا؟!
-الان دارم میرم بیرون از دانشگاه یه کاری دارم.
-چی کار؟؟
-کارم شخصیه.
-خیلی خب... پس ما رفتیم.
علیرضا آهسته گفت: آخه چقدر بعضیا فضولند!
مهسا گفت: ازتون دعوت رسمی کردنا! بفرمایید تشریف ببرید مسابقه تماشا کنید.
-بلند شو بریم بیرون! نمی خوام جلوی بچه های دانشکده باهات یکی به دو کنم، می بینی که نصفشون فضولند.
علیرضا راست می گفت، بعضی از بچه های دانشکده خیلی فضول بودند.
-مجبور نیستین یکی به دو کنید، می تونید از اینجا برید تا یکی به دویی هم صورت نگیره!
علیرضا کیف مهسا را برداشت و به راه افتاد.
مهسا به دنبالش دوید و گفت: کیفمو بده!
-می تونی بیای بگیری. و به سرعت به طرف خروجی دانشگاه رفت.
مهسا دست به سینه ایستاد و همان طور که به او نگاه می کرد گفت: عمرا! اما با یادآوری اینکه گوشی اش در کیفش
است به دنبال علیرضا دوید.
از دانشگاه خارج شد اما او را ندید. زیر لب گفت: این پسره معلوم نیست کجا غیبش زد!
یکدفعه یک ماشین مدل باال جلوی پایش ایستاد، رویش را برگرداند. راننده شیشه جلو را پایین کشید و گفت: سوار شو!

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#6
علیرضا بود، کیفش هم روی پای او بود. در جلو را باز کرد و گفت: کیفمو بده!
-سوار شو تا بهت بدم.
مهسا سوار ماشین شد. علیرضا کیفش را روی پایش گذاشت و حرکت کرد.
مهسا گفت: من پیاده میشم!
-نه بابا!
-کلاس دارم.
-ساعت 2 کالس داری نه الان! تا ساعت 2 می رسونمت. تازه 1 هست.
مهسا همان طور که به جلو داشبرد ماشین نگاه می کرد زیر لب گفت: عجب ماشین قشنگیه!
-ماشین باباتونه؟
-نه خیر، با اجازه شما ماشینمو عوض کردم.
-اِ! مبارک باشه.
-قابل نداره.
-صاحابش لازم داره.
-تو نمیشه زبونت یه کم با من مهربون تر باشه؟
-مجبور نیستی باهام حرف بزنی که از زبونم دلخور بشی، خداروشکر چیزی هم که واستون ریخته دختر مهربونه!
-هی نیش بزن! و جلوی رستوران بزرگ و زیبایی پارک کرد و گفت: بفرمایید.
مهسا نگاهی به رستوران کرد و به علیرضا که در حال پیاده شدن بود گفت: من ساندویچ می خورم.
علیرضا متعجب گفت: چی؟
-من اینجا نمی یام، من ساندویچ می خوام، بعید می دونم اینجا ساندویچ داشته باشه.
علیرضا زیر لب یک لا اله الا الله گفت و در ماشین را بست و دوباره آن را روشن کرد.گوشی اش به صدا در آمد. جواب داد:
بله؟..... سلام سیاوش.....آره......نه بابا.......باشه.....نه.....آره میام دانشگاه....خدافظ. و حرکت کرد و کمی جلوتر مقابل یک
فست فود ایستاد و گفت: بیا اینم یه جایی که ساندویچ داشته باشه.
مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و پیاده شد. علیرضا در را برای مهسا باز کرد و خودش بعد از او وارد رستوران شد و
گفت: چی می خوری؟
مهسا نگاهی به منوی بزرگی که بالای دیوار زده بودند کرد و گفت: ساندویچ مرغ.
-مرغ؟!
-آره.
-پیتزا نمی خوری؟
-نه. و به طرف میزی کنار دیوار رفت و پشت آن نشست.

علیرضا پس از دقیقه ای آمد و روبه رویش نشست. مهسا آهسته تشکر کرد .
علیرضا گفت: کاری نکردم که! و با خنده ادامه داد: بازم خداروشکر که به فکرم رسید کیفتو بردارم و الا تو عمراٌ حاضر می
شدی با من بیای.
-به خیلی های دیگه اگه پیشنهاد می دادین با کله قبول می کردند که باهات بیان.
-ببین مهسا دوباره شروع نکن.
-دروغ میگم؟
-نه راست میگی اما تو چرا مثل بقیه اونا نیستی؟
مهسا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: چون اینجوری ام.
-منم چون اینجوری هستی می خواستم با تو بیام.
-می خوای یه چیز بگم که دیگه نخوای با من بیای بیرون؟
-تو هر چی هم بگی فایده نداره، کم بهم نیش زدی؟
-اینی که می خوام بگم نیش نیست، یه حقیقته.
-چی؟
-مامان و بابام امروز از هم جدا شدند.
-خب..
-خب؟! فقط همین؟؟
علیرضا پوزخندی زد و گفت: چیه؟ باید بهت تسلیت بگم؟
-داری منو مسخره می کنی؟
-نه، برای چی مسخره؟ مامان و بابات از هم جدا شدند، مامانت می خواد از ایران بره، تو هم میخوای ایران بمونی پیش
بابات.
-از کجا می دونی؟
-با اجازه تون چون گوش داشتم حرفاتونو شنیدم. سیاوش هم مامان و باباش پارسال از هم جدا شدند، خودش میگه الان
وضعیتش بهتره چون دیگه از دعواهای بین مامان و باباش خبری نیست.
شماره شان را خواندند.علیرضا رفت تا غذا را بگیرد. مهسا به فکر فرو رفت. شاید اینگونه بهتر بود. حداقل فضای خانه
دیگر متشنج نبود. گوشی اش به صدا در آمد. عاطفه بود.
-بله؟
-می بینم که با علیرضا فلنگ رو بستی و رفتی.
-تو از کجا فهمیدی؟
-مسعود گفت، خوش می گذره؟

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#7
_ چی بگم!
-زنگ زدم بگم دلشادی نمیاد و کالس ساعت 2 تعطیله!
-واقعاٌ؟؟!
-آره، برو خوش باش!
مهسا به علیرضا که نزدیک میز رسیده بود نگاه کرد و گفت: حتماٌ خودمو برای کالس ساعت 2 می رسونم.
-بهت میگم کلاس تعطیله!
-گفتم که نگران نباش، میام.
-تو چرا داری هزیون میگی دختر؟
-باشه خدافظ.
و قطع کرد. دوباره گوشی اش زنگ خورد.باز عاطفه بود، اما قطع کرد.
علیرضا با خنده گفت: کلاس ساعت 2 تشکیل نمیشه، دلشادی نیومده.
مهسا متعجب گفت:از کجا می دونستی؟؟!!
-اِ! تو که می دونستی چرا به عاطفه می گفتی خودتو برای کلاس می رسونی؟
-شما از کجا فهمیدی من با عاطفه حرف می زدم؟
-دوست عزیزتون پیش مسعود و سیاوش بود، رفتم غذا رو بگیرم مسعود زنگ زد عاطفه گفت بهت زنگ میزنه میگه
کلاستون تشکیل نمیشه.
مهسا با خود گفت: یه سوتیه دیگه!
علیرضا ساندویچ و نوشابه ی مهسا را جلویش گذاشت و گفت: تو اگه این وقت و انرژی رو که صرف پیچوندن و دودر
کردن می کنی صرف کارای دیگه می کردی خیلی موفق می شدیا!
-من نه کسی رو می پیچونم نه دودر می کنم.
-اینکه مسلمه! در ضمن با منم حرف میزنی انقدر ضمیر جمع به کار نبر.
و مشغول خوردن پیتزایش شد .
مهسا به علیرضا چشم دوخت. از سال اول با هم کل کل می کردند. دخترها خیلی سعی می کردند خود را به او بچسبانند
اما او همه را پس می زد و هیچ وقت از حد متعارف یک همکلاسی به دختری نزدیک نمی شد. زیر لب گفت: اینکه این
همه دختر براش ریخته چقدر خنگه که از من خوشش اومده!
علیرضا سرش را باال آورد و به مهسا نگاه کرد. مهسا سریع چشمانش را از او دزدید ومشغول خوردن ساندویچش شد.
وقتی از رستوران بیرون آمدند مهسا همان طور که دستانش در جیب کاپشنش بود گفت: مرسی بابت ناهار، خدافظ!
-کجا؟
-برم دیگه.

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#8
_سوار ماشین شو برسونمت.
-نمی خوام.
-باز که...... می رسونمت خونتون.
-خونه نمی خوام برم.
-پس کجا می خوای بری؟
-هنوز تصمیم نگرفتم.
علیرضا نیشخندی زد و گفت: محشری با این کارات به خدا! و در ماشین را باز کرد و گفت: سوارشو!
-مزاحم نمی شم.
علیرضا نگاهی عاقل اندر سفیه به مهسا کرد و خودش نیز سوار شد.
مهسا آهی کشید و گفت: بریم دانشگاه.
-برای چی اونجا؟؟!
-عاطفه رو کار دارم.
-خیلی خب.
به دانشگاه که رسیدند با هم به داخل رفتند. مهسا شماره ی عاطفه را گرفت.
-ورپریده چرا تلفنو روم قطع کردی؟
-کجایی؟
-حیاط.
-اومدم.
-دانشگاهی؟!
-آره .
و قطع کرد. علیرضا گفت: فردا با بچه ها می خوایم بریم شب شعر، میای؟
-نمی دونم اگه خواستم بیام فردا بهت خبر می دم.
وارد حیاط دانشکده شدند، عاطفه و پرناز و سیاوش و مسعود و پدرام کنار هم روی دو ردیف نیمکت روبه روی هم
نشسته بودند. مهسا با دیدنشان راهش را کج کرد و به طرف آب خوری رفت. علیرضا گفت: کجا؟
-تشنمه! می خوام برم آب بخورم.
تشنه اش نبود. نمی خواست چون پرناز و پدرام آنجا بودند پیش آنها برود. سیاوش و مسعود دوست های صمیمی علیرضا
بودند و چیزهایی راجع به گیر دادن های علیرضا به مهسا و کل کل هایشان می دانستند، اما پدرام و پرناز نه! هرچند
مطمئن نبود تا به حال سیاوش و مسعود یا حتی عاطفه جلویشان حرفی نزده باشند.
عاطفه به طرفش آمد و همان طور که می خندید گفت: چه عجب یه بار با علیرضا رفتی بیرون!
-مجبور شدم برم چون کیفمو برد منم گوشیم توش بود.
-مثل بچه ی آدم بودی که خدا رو شکر ایندفعه؟
-بهش گفتم مامان و بابام امروز از هم جدا شدند.
-جداٌ؟!! چرا؟
-که دیگه انقدر بهم گیر نده و پاپیچم نشه.
-خب عکس العملش چی بود؟؟
-اصلٌا براش مهم نبود، می دونی من موندم این همه دختر خوشگل و خوش تیپ توی دانشگاهه حالا اون چرا از من
خوشش اومده.
-دیوونه! به جای این که خوشحال باشی ناراحتی؟ تازه تو هم خوشگلی عزیزم... ولی تو عجب شانسی داری، اگه یکی این
جوری از من خوشش می یومد... وای چی می شد!!! مثال همین سیاوش، اصلا انگار منو نمیبینه. اون وقت من حاضر بودم
همه کاری بکنم.
-برو بابا!! مثلاً چی می شد؟؟ واقعا تو چقدر دلت خوشه عاطفه... همین که مامان و بابات با هم خوبند باید بری خدا رو
1000 بار شکر کنی، حالا چه یه نفر ازت خوشش بیاد چه 10 نفر چه هیچ کس، ببینم پرناز و پدرام که نفهمیدن من و
علیرضا با هم بیرون دانشگاه بودیم؟
-نه خیر! حالا لطفا شما هم که استعداد توی ذوق زدن داری آب بخور بریم پیش بچه ها.
-تشنه ام نیست، من رفتم خدافظ.
عاطفه دستش را گرفت و گفت: کجا؟!!
-خونه دیگه!
-بدون خدافظی؟؟! از بقیه نمی خوای خدافظی کنی؟!
-تو چرا اون موقع که علیرضا اومد گذاشتی رفتی؟
-چون نمی خواستم سرخر باشم، حالا هم بیا بریم پیش بچه ها.
-نمی خوام، خیلی هم مسخره ای که فکر می کنی اگه می موندی پیشم سرخر بودی!!
عاطفه همان طور که دست مهسا را می کشید و به دنبال خود می برد گفت: فعال بیا بریم پیش بچه ها.
مهسا آهسته سالم کرد و بی خیال کنار سکو ایستاد.
سیاوش گفت: چرا وایسادی؟ خب بشین!
-اینجوری راحتم، می خوام برم.... اومدم خداحافظی کنم.
علیرضا متعجب گفت: تو که گفتی عاطفه رو کار داری!!.
-خب کارم تموم شد.

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
سپاس شده توسط: صنم بانو ، _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#9
مسعود گفت: حالا چرا عجله داری؟ یه کم بشین.
عاطفه گفت: آره، کلاسم که تشکیل نشده. فکر کن سر کلاس نشستی.
مهسا سری تکان داد و کنار پرناز نشست. باز یاد جدایی پدر و مادرش افتاده بود و به هم ریخته بود. نمی خواست به خانه
برود، حتماٌ مادرش داشت الان وسایلش را جمع می کرد. راستی کجا می رفت؟! شماره ی مادرش را گرفت تا ببیند چه
می کند، اما پشیمان شد و قطع کرد و شماره ی پدرش را گرفت. از بچه ها فاصله گرفت تا کسی صدایش را نشنود.
-سلام عزیزم.
-سلام بابا، کجایی؟
-خونه.
-مامان کجاست؟
-اونم خونه است، توی اتاق مهشید.
-داره وسایلشو جمع میکنه؟!
-نه.
خوشحال شد، شاید مادرش از پشیمان شده بود و دیگر نمی خواست برود.
-میخواد بمونه؟
-نه، از فردا میره دنبال ویزا و بلیط. چون دعوت نامه داره و حساب بانکیشم پر پوله کارش سریع تر انجام میشه اما تا
وقتی که بخواد بره اینجا می مونه.
-اِ!
-هنوزم سر قولت هستی عزیزم؟
-کدوم قول بابایی؟
-ایران می مونی دیگه؟
-معلومه بابا!
-خیلی ممنون عزیزم.
نمی دانست چه بگوید. هیچ گاه فکر نمی کرد پدرش تا این حد شکننده باشد. انگار صدایش به اندازه چند سال پیر شده
بود.
-خدافظ عزیزم.
-خدافظ بابا.
اگر به خانه می رفت باز مادرش برای رفتن او را تحت فشار قرار می داد و او نمی دانست باید با چه منطقی مادرش را
قانع کند. تلفنش را در کوله اش انداخت و همان جا روی سکو نشست، با فاصله ی نسبتا زیادی از بقیه .
چون چهارشنبه بعدازظهر بود تقریبا محوطه ی حیاط خالی بود، اکثر کلاس های چهار شنبه تا ظهر به پایان می رسید.
احساس می کرد که چقدر بدبخت است که پدر و مادرش از هم جدا شده اند، آن هم در این سن. با اینکه همیشه با هم
دعوا می کردند اما نمی دانست چرا حالا که فهمیده از هم جدا شده اند دوست داشت با هم باشند، حتی به قیمت
دعواهای همیشگی شان. ناخودآگاه اشک از چشمانش جاری شد.
-مهسا..... چی شده؟!!
با دیدن علیرضا در کنارش سریع اشک هایش را پاک کرد و گفت: هیچی.
-به خاطر هیچی گریه می کردی؟ !
و کنارش نشست. مهسا به علیرضا نگاه کرد، از چشمانش معلوم بود که نگرانش است، خواست با تندی با او برخورد کند
اما پشیمان شد. به علیرضا چه ربطی داشت که پدر و مادرش از هم جدا شده بودند. بغضش را فرو برد و گفت: الان
اعصابم خیلی داغونه، می ترسم یه چیزی یه دفعه بگم که ناراحت بشی. بهتره تنها باشم.
-به خاطر مامان و بابات؟
-اوهوم.
-اگه فکر می کنی با داد زدن سر من آروم میشی بزن. من ناراحت نمی شم، این همه ضایعم کردی اینم روش!
مهسا بلند شد و گفت: خدافظ.
-ناراحت شدی؟!
-نه، اما می خوام برم.
-کجا؟ خونه؟
-آره.
-مطمئنی میری خونه؟
-نه، میخوام برم قدم بزنم، حوصله ی خونه رفتن رو ندارم.
و بلند شد و به طرف خروجی حیاط دانشکده رفت. علیرضا بلند شد و به طرفش رفت و گفت: آدم اگه بعضی موقع ها
بتونه با یکی درددل کنه شاید خیلی راحت تر خالی بشه. مهسا فقط نگاهش کرد و بعد به راهش ادامه داد.علیرضا به
طرف بچه ها رفت و به مسعود اشاره کرد.مسعود به طرفش رفت. علیرضا آهسته گفت: من میرم دنبال مهسا، خیلی
داغونه!
-آره منم متوجه شدم، اما چرا؟!
-شب بهت زنگ می زنم می گم.
و به طرف بچه ها برگشت و گفت: همگی خدافظ، من دارم میرم.
پرناز گفنت: پس شیرینی ماشینت چی میشه؟
- انشاالله یه دفعه دیگه، یه کاری برام پیش اومده.

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
سپاس شده توسط: صنم بانو ، صنم بانو ، _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_
#10
_ مهسا کجا رفت؟!
-رفت خونشون. و به عاطفه و سیاوش نگاه کرد.
خداحافظی کرد و به طرف خروجی دانشکده رفت. سوار ماشین شد و حرکت کرد. نمی دانست چرا مهسا را بین راه ندیده
است. یکدفعه در پیاده رو متوجه او شد که مثل همیشه بی خیال داشت قدم می زد. چند بوق زد تا او متوجه شد. شیشه
ماشین را پائین کشید و گفت: سوار شو!
بر خلاف تصورش مهسا بی هیچ حرفی سوارشد .
علیرضا نگاهی به چهره ی افسرده ی مهسا کرد و گفت: اتفاقیه که افتاده، تو چرا با خودت اینجوری می کنی؟ مثلا اگر
زانوی غم بغل بگیری همه چیز درست میشه؟
-الان که از هم جدا شدند حاضرم همه چیزمو بدم که دوباره حتی برای چند روز با هم مثل زن و شوهرهای خوب و
خوشبخت باشند.
-بس کن مهسا! یعنی چی؟ خب قسمتشون اینجوری بوده؟
-قسمتشون؟ چرا الان؟ چرا اون موقع که من بچه تر بودم و کمتر می فهمیدم قسمتشون اینجوری نبود؟ همش تقصیر
مامانمه! دو ماه رفت اتریش وقتی اومد پاشو کرد توی یه کفش که الا و بلا باید بریم، و گرنه تا 3،4 سال پیش داشتیم
مثل یه خانواده خوشبخت زندگی مونو می کردیم.
-کسایی که تو سختی زندگی می کنند یا مثل تو دچار مشکلات اینجوری می شند بعدها خیلی بهتر می تونند زندگی
کنند، چون از تجربیات بقیه بهتر استفاده می کنند.
مهسا پوزخندی زد و گفت: بعدها!! من دیگه نمی خوام زندگی کنم.
-این چه حرفیه دختر؟ الان تو دچار یه بحران شدی که تا چند وقت دیگه تموم میشه میره.
مهسا سرش را به پشت صندلی تکیه داد و چشمانش را بست، آرزو می کرد کاش دوباره زمان به قبل از اتریش رفتن
مادرش برگردد. سعی کرد اصلا به پدر و مادرش و جدایی شان فکر نکند، نگاهی به علیرضا کرد، به یاد یکی به دو کردن
هایشان افتاد و اینکه بار آخر چقدر اعصاب او را خرد کرده بود و لذت برده بود!
-آقای کمالی؟
علیرضا متعجب گفت: چی؟!! آقای کمالی؟!
-شما چرا گوشی تون زنگ خور نداره؟
-گوشیم چرا باید زنگ خور داشته باشه؟!
-خب... چون. ......
-چون چی؟!
-خاطرخواه زیاد داری دیگه و همه می خوان باهات دوست باشند.!
-کی همچین حرفی زده؟! مهسا دوباره شروع نکنا! می خوای اعصابمو خرد کنی؟

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

ابتهاج جان
پاسخ
سپاس شده توسط: صنم بانو ، صنم بانو ، _RaHa_ ، _RaHa_ ، _RaHa_


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پرستش | سحربانو ۶۹ minaa 269 6,212 ۰۳-۰۴-۰، ۱۰:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: minaa
  رمان سربه‌سر دردِسر | روشنک.ا و fateme078 کاربران انجمن نیـایــش 83 2,409 ۰۲-۰۲-۰، ۰۸:۱۷ ق.ظ
آخرین ارسال: minaa
Tongue رمان طنز در همسایگی گودزیلا | آنیلا minaa 25 516 ۲۳-۰۱-۰، ۰۲:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: minaa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
16 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۲-۰۱-۰, ۰۸:۳۸ ق.ظ)، nafas (۱۸-۱۲-۹۹, ۰۴:۴۱ ب.ظ)، sadaf (۰۴-۱۲-۹۹, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، آرامش (۱۵-۰۳-۰, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، صنم بانو (۱۳-۰۳-۰, ۰۶:۵۷ ب.ظ)، دختربهار (۱۳-۰۵-۰, ۰۴:۰۰ ب.ظ)، minaa (۱۸-۰۵-۰, ۰۴:۲۱ ب.ظ)، محمودی (۱۳-۰۵-۰, ۰۹:۴۱ ب.ظ)، هویدا مهرزاد (۱۵-۰۳-۰, ۰۶:۰۰ ب.ظ)، narjjes88 (۰۲-۱۱-۹۹, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، B.gh@neh (۱۶-۱۱-۹۹, ۰۶:۴۰ ب.ظ)، paree.s (۱۰-۰۷-۰, ۰۲:۱۸ ق.ظ)، _RaHa_ (۱۷-۰۵-۰, ۰۶:۲۱ ب.ظ)، miss setayesh (۱۱-۱۲-۹۹, ۰۷:۰۹ ب.ظ)، Mr. pickle (۲۳-۱۲-۹۹, ۰۳:۵۶ ب.ظ)، arom (۲۶-۰۷-۰, ۰۱:۳۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان