اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان هوای تو| نیلا
زمان کنونی: ۲۷-۰۳-۹۸، ۰۲:۰۴ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 217
بازدید 106450

امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان هوای تو| نیلا
#1
فصل اول :


با احساس درماندگي به آرامي بر روي صندلي نشستم و از پنجره به بيرون خيره شدم.....
ساعتي بود كه همه چيز تمام شده بود و ديگر تواني در من نمانده بود... نفسم رو با حسرت بيرون دادم و پكلهايم را روي هم گذاشتم تا كه از سوزشان كمي كاسته شود..اما حضور بي موقع پارسا .... ان هم بدون در زدن و وارد شدن اين ارامش به ظاهر كوتاه را از من ربود و آزرده ام كرد ...
-حاجي ميگه بيا پايين
هنوز نگاهم به بيرون و نيمكت زير درخت بود....مي توانستم حضورش را در دو سه قدميم حس كنم
- بهش گفتم شايد حال مساعدي نداشته باشي ولي گفت بايد باهات حرف بزنه
لبهايم را فشردم و گفتم:
- الان ميام
- منتظرت باشم ..يا مياي ؟
سعي كردم ارام باشم و خوددار
- يه ابي به صورتم بزنم ميام ..شما هم بريد پايين... لازم نيست منتظر من بمونيد
- به عصمت بگم يه چيزي برات بياره بخوري يكم جون بگيري؟
- نه..گفتم كه ...شما تشريف ببريد من خودم ميام
و مصرانه به نيمكت خيره شدم
با صداي بسته شدن در ..چشمهايم را روي هم گذشتم و مانع از ريختن اشكانم شدم ..چند دقيقه اي از رفتنش مي گذشت ... به در اتاق نگاهي انداختم و از جايم بلند شدم و به سمت سرويس بهداشتي رفتم.
تمام چيز اين خانه به ظاهر مدرن و با كلاس بود اما نمي دانم چرا ادمانش اين گونه نبودن ..ذهنم حول و هوش حرف هايي بود كه حاجي مي خواست بزند...شير اب رو باز كردم و مشتي اب به صورت رنگ و رو رفته ام پاشيدم و به تصوير خودم در اينه خيره شدم ...
مژه هاي بلند و تاب دارم مزين به قطرات اب شده بودن و انها رو تيره تر نشان مي دادن ..چشمان درشت و صورتي سفيد با لبها و دماغي ميزان
دستانم را به لبه هاي روشويي تكيه دادم و سرم را پايين گرفتم.. راستش از حاجي مي ترسيدم ..از اين خانه و ادمهايش هم نيز مي ترسيدم
ظرف اين چند روز به قدري تكيده و لاغر شده بودم كه خودم هم نمي توانستم خودم رو بشناسم..چند باري هم كارم به بيمارستان و زير سرم خوابيدن كشيده شده بود..شير اب را بستم و حوله و برداشتم و وارد اتاق شدم ...در حال خشك كردن صورتم... نگاهم به تحت مقابلم ...افتاد ..
بغض كردم ... سرم رو چرخاندم اما با جاي خالي قاب ها مواجه شدم... دلم گرفت به سمت ميز ي كه مخصوص نقشه كشي بود رفتم... دست دراز كردم و با نوك انگشت روي اخرين خطوط كشيده شده ..... دست كشيدم ...چشمام دوباره تر شدن... گوشه اي از حوله را در دستم مچاله كردم ..قطرات اشك جاري شدن ....اما صداي بي امان در اتاق ...لحظه اي دلتنگيم را پراند
چرا اينها دست از سرم بر نمي داشتن..حتي يادم نمي امد كه از وقوع ان حادثه لحظه اي من را به حال خود رها كرده باشن ..مدام در پي من.. و مدام در عذاب من بودن
- بله
عصمت درو باز كرد و با سيني داخل اتاق شد و گفت:
-اقا پارسا گفتن براتون يه چيزي بيارم بخوريد
نگاهي به سيني در دستانش كردم و گفتم:
- چيزي نمي خورم ...الانم كه دارم ميام پايين
- ولي گفتن براتون بيارم
- اختيار شكممو خودم دارم يا ديگران ؟
- ببخشيد خانوم
- ببرش پايين ..
و با عصبانيت از كنارش رد شدم و از اتاق خارج شدم ..از پله ها پايين امدم

نماي پايين كاملا به سليقه حاج خانوم و به سبك سنتي و قديمي چيده شده بود ..پايين پله ها ايستادم ... عصمت بي تفاوت از كنارم گذشت و گفت:
- حاج اقا تو سالن ...با اقا پارسا و اقا سعيد منتظر شما هستن
دستي به گونه ام كشيدم و به سمت سالن قدم برداشتم ..چند نفري از خدمه خانه در حال جا به جا كردن وسايل و تميز كردن بودن... از بين انها هم گذر كردم و وارد سالن شدم و با صداي ارامي سلام كردم
حاجي كه در حال چرخاندن تسبيحش بود سرش را بلند كرد و تكاني داد ..سعيد به ارامي جواب سلامم را داد ولي پارسا سرش را پايين نگه داشته بود و به نقطه اي از فرش زير پاش خيره بود..
سرم را كمي بالا گرفتم و بر روي مبلي كه نزديك به در خروجي قرار داشت نشستم ... دستانم را در هم قفل كردم ...لحظه اي گذشت و حاجي تسبيحش را با يك حركت در دستش مشت كرد و گفت:
- حالا مي خواي چيكار كني ؟
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش ، * م .عباس زاده*
#2
كمي سرم را بالاتر بردم ..اينبار پارسا هم به همراه آن دو نفر ... به من نگاه مي كرد
حرفم را كمي مزه مزه كردم و گفتم :
- اگه اجازه بديد بر ميگردم شهرستون.... پيش برادرم
پارسا ناگهان نگاهش تيز شد و سعيد با نگراني به حاجي خيره شد و حاجي با چشماني كه مثل كاسه خون بود دست مشت كرده اش رو بيشتر فشرد و حاج خانوم را صدا زد
سعيد 5 سالي از من كوچكتر بود اما هميشه طوري رفتار مي كرد كه گاهي فكر مي كردم هم سن و يا بزرگتر از من است..
تنها كسي بود كه در ان خانه در اندشت حاميم بود و در اين مدت با بودنش و دلداريش كمي ارامم كرده بود اما در مقابل حاجي.. دل و جرعتش فروكش مي كرد و نمي توانست حرفي بزند
در مبل بيشتر فرو رفتم و براي مرتب كردن روسريم دستم را بالا بردم كه نگاهم با نگاه پارسا گره خورد ....9 سالي از من بزرگتر بود و در شركت تجاري پدرش مشغول به كار بود...در واقع حاجي در باز حجره بزرگ فرش داشت و اين شركت هم به واسطه تحصيل پارسا و به اصرارش زده شده بود...تمام اين خانه و تمام مغازه ها و شركتها از آن حاجي بودن و بقيه همه زير دستش بودن ...حتي پسرانش با تمام زحمتهاي شبانه روزيشان چيزي كه متعلق به خود داشته باشن.. نداشتن و يكي از دلايلي كه سعيد هميشه ساكت و خاموش بود... همين بي چيزيش بود ...
نگاهم را از پارسا گرفتم و به قاب رو ميز خيره شدم .. دستانم را تا جايي كه توانستم در هم فشردم تا مانع دلتنگي و بي قراريم شوند

حاج خانوم با عجله واردشد و ابتدا نگاهي به من و سپس به حاجي كرد و گفت:
- بله حاجي ؟كاري داشتي؟
- مهناز رو كي بردي دكتر؟
متوجه نيش كلام حاجي شدم اما سرم را پايين گرفتم ..حاج خانوم با نگراني نگاهي به من كرد و گفت:
- هفته پيش كه فشار ش افتاد
حاجي با صداي پر از تمسخر و در حالي كه به من نگاه مي كرد گفت:
- پس به خانوم بگيد دكتر چي گفته بود
احساس مي كردم از درون مي لرزم اما نگاه از فرش نگرفتم و سكوت كردم...
- چي بگم حاجي
حاجي با داد گفت:
-هموني رو كه دكتر به خانوم گفته
دستي به گونه تب دارم كشيدم تا بيشتر از اين زير نگاههاي پارسا و سعيد اب نشوم
حاج خانوم با صداي لرزان و ارامي گفت:
- گفت مهناز دو ماه بار داره..افت فشار شم براي همينه
چشمانم را روي هم گذاشتم ..حاجي پايش را روي پاي ديگرش انداخت و گفت:
- با دونستن اين موضوع مي خواستي بري شهرستون؟
سرم را بالا اوردم پارسا نگاهش را از من بر نمي داشت ولي سعيد با ناراحتي با دسته مبل ور مي رفت
- بمونم كه چي بشه حاجي؟
حاجي از كوره در رفت و يك دفعه از صندليش بلند شد، همزمان پارسا و سعيد بلند شدن ..پارسا قدمي به حاجي نزديك شد ...اما او با حركت دست مانعش شد و به من نزديك تر شد و با عصبانيت گفت:
- تا امروز اگه چيزي بهت نگفتم .براي اين بوده كه گفتم بذار چهلم اون خدا بيامرز بگذره ..بموني كه چي بشه؟مي خواي نوه امو كجا ببري ..حالا كه خدا پسرمو گرفته ..نمي ذارم تو بچه اشو ازم بگيري ..خودتم جايي نمي ري ..اگه تو ابرو نداري ...خانواده من كه ابرو دارن ...وقتي با اين خانواده وصلت كردي ...ديگه ناموس اينا شدي
و به پارسا و سعيد اشاره كرد ...
-درسته كه سهراب نيست اما هنوزم عروس اين خونه اي و نمي توني سرخود.. براي خودت تصميم بگيري
قطره اشكي كه از اول در گوشه چشمم جا خوش كرده بود بلاخره بيرون زد سرم را اينبار بالا نياوردم ....
- ما كه از اولم به اين وصلت رضا نبوديم..اما چه كنيم ما بوديم اين پسر كه پا توي يه كفش كرد و گفت:الا و بلا فقط مهناز
و بعد با سكوتي معنا دار.. بدون كلامي ديگر... با تحكم و قدمهاي محكمي از كنارم رد شد ... پارسا و سعيد نيز به دنبالش روانه شدند..چند قدمي دور نشده بود كه لحظه اي ايستاد و رو به همسرش و در حالي كه با انزجار به من مي نگريست گفت:
- اينم ببر اتاقش و نذار جايي بره ...واي به حالش اگه بلايي سر نوه ام بياد

احساس خفگي كردم..با رفتنشان نگاه تب دار و گريانم را ..بر روي قاب خاطرهايم كه روزي نمي توانستم دوريش را تحمل كنم ..ثابت كردم
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش
#3
فصل دوم:

چند روزي از ان نمايش قدرت مي گذشت و چيزي تغيير نكرده بود..حاجي همچنان در موضع سخت گيرانه خودش بود و نمي گذاشت از جايم جم بخورم..اين همه حساسيت از چه بود نمي دانستم..اما بي شك اين را مي دانستم كه بيش تر.. قصد قدرت نمايي دارد تا دلسوزي...
اهي كشيدم و لباس تا كرده در دستانم را درون چمدان گذاشتم و به سراغ لباس بعدي رفتم...از بين لباسها انهايي كه زياد جاگير نبودند را انتخاب مي كردم..نمي توانستم بار زيادي را با خود همراه كنم..تصميم خود را گرفته بودم ..چه به مزاق حاجي مي خواست خوش بياييد چه نيايد...زندگي در اين خانه بدون وجود سهراب برايم عذابي بيش نبود...
هنوز افتاب در نيامده بود....كمد را رها كردم ... كشوها را يكي پس از ديگري بيرون مي كشيدم و از هر كدوم چيزي در مي اوردم و در چمدان مي چپاندم
با شنيدن صدايي كه از بيرون اتاق مي امد..دست از كار كشيدم و در چمدان را بستم و با عجله به زير تخت هلش دادم...
نمي خواستم كسي كوچكترين شكي بكند..دستي به شالم كشيدم و ارام از اتاق خارج شدم ... با ديدن قامت بلند پارسا بي اراده ايستادم...عادتش بود ...صبح زود از خانه بيرون مي زد ...بلند قد و هيكلي تو پر داشت..پالتوي مشكش تا سر زانوهايش مي رسيد...موهايش را به طرز زيبايي بالا زده بود..بر خلاف چهره سهراب كه هميشه در اوج عصبانيت باز هم مهربان ديده مي شد..... او هميشه اخم داشت ..

طرز راه رفتن و حرف زدنش بي اختيار طرف مقابل را مجبور به احترامش مي كرد ..در اداي كلمات محكم بود ....يا حرفي نمي زد و يا اگر مي زد مقتدرانه و بدون دلهره بود..يادم مي امد يكبار به سهراب گفته بودم خوشبحال همسر پارسا ..هيچ وقت لازم نيست غصه درست حرف زدن و يا لباس پوشيدن همسرش را بخورد..و او هميشه به شوخي چقدر به من چشم غره مي رفت ...
با ديدنم كه به او خيره بودم... سر پله ها ايستاد و سرش را به سمت چرخاند و گفت:
- صبح بخير ..جايي مي رفتي ؟
سرم را تكاني دادم و گفتم:
- سرم درد مي كرد ..مي خواستم برم يه بورفن بخورم
نگاهي دقيق به صورتم انداخت ...و گفت:
- با شكم خالي؟
كمي رنگ به رنگ شدم ..ولي سريع گفتم:
- دردش زياده ..از ديشب نتونستم بخوابم
با نگراني كامل به سمتم چرخيد و گفت:
- ببرمت دكتر ؟
با ترس چندين بار سرم را تكان دادم و در حالي كه از كنارش رد مي شدم گفتم:
- فقط يه سردرده..خوب ميشه ..نگران نباشيد

***
از پنجره اشپزخانه به رفتنش نگاه مي كردم.....مي دانستم زودتر از 8 شب بر نخواهد گشت..هر چند او مشكل من نبود
عصمت در حال دم كردن چايي بود كه متوجه نگاه خيره ام به پارسا شد و گفت:
- هيچ وقت صبحونه نمي خورن ...
نگاه از پارسا گرفتم و فقط به عصمت كه حالا وسايل صبحانه را اماده مي كرد خيره شدم و با خود انديشيدم تا كي بايد اين وضعيت را تحمل كنم...
***
ساعت 9 بود...حال مطمئن بودم تمامي اهل خانه به جز عصمت و زينب بيرون از خانه هستند...از قبل امار حاج خانوم را گرفته بودم...براي عيادت يكي از اقوام كه حال خوشي نداشت رفته بود و تا 12 بر نمي گشت
وسايلم در گوشه اي از اتاق اماده بود ...در مورد تصميمم با هيچ كسي حرف نزده بودم
..البته كسي را هم نداشتم ...كه همراهيم كند..
.و چه خام و كوته فكر بودم كه در تلاش بودم از ان خانه بگريزم...چاره انديشيم تنها به گريز از اين خانه منتهي ميشد ...و براي بعدش مي خواستم بعدها فكر كنم....
هر چه كردم نتوامستم بدون رفتن بر سر خاك سهراب دل از اين شهر و اين خانه بكنم..باز به ساعت نگاه كردم سه ساعت وقت داشتم ..بي گمان رفت و برگشتم 2 ساعتي به طول مي انجاميد...اما براي خداحافظي كردن از سهراب مي ارزيد
به هنگام رفتن ..عصمت و زينب در اشپزخانه سخت مشغول كار بودن ..چنانكه كه اصلا متوجه خروجم از خانه نشدن...و اي كاش همان زمان تصميم بر فرارم را گرفته بودم..و هرگز به آن خانه بر نمي گشتم

****
در گير دار ان ترافيك سنگين و هواي گرم ..با چهره اي عرق كرده و خسته . در حالي كه به نفس زدن افتاده بودم تمام سر بالايي را با پاي پياده و با قدمهاي تند طي مي كردم كه خود را زودتر از ساعت 11 به خانه برسانم ...

دستي به پيشاني عرق كرده ام كشيدم و به آهستگي قفل را چرخاندم و در را باز كردم....بايد بدون كوچكترين ترديد و وقت تلف كردني مي گريختم ..اما خوش اقباليم بيش از اين چيزي بود كه برايم رقم خورده بود..
به محض بستن و برگردان سرم..سعيد هراسان و سراسيمه از طرف ساختمان به سمتم دويد و در حال نفس زدن گفت:
- تو كجايي؟
نگران شده بودم..يعني فهميده بودند؟
- چي شده؟
سرش را با نگراني چندين بار تكان داد گفت:
- تو كه مي دوني ..فقط به دنبال بهونه است..چرا بهونه دستش مي دي ؟
متعجب سرم رو تكاني داد و گفتم:
- مگه چيكار كردم..؟فقط يه سر رفت بيرون و اومدم
- حاجي كه براي برداشتن دسته چكش اومده بود خونه..سراغتو از مامان مي گيره ..اونم ميگه از صبح نديدت..بعدم كه عصمتو مي فرسته پيت...خبر دار ميشن خونه نيستي...بعدشم حاجي..بيا بين..چه اتيشي به پا كرده ..خدا به دادمون برسه

عصبي چنگي به بند كيفم انداختم و راه ساختمان را در پيش گرفتم ...سعيد به دنبال با وحشت دويد و گفت:
- تو رو خدا جوابشو نده..براي خودت ميگم...الان داغ كرده ..پارسا رو هم از اون موقع از شركت بيرون كشيده كه بيفته پيت ...خلاصه ..يكم خويشتن داري كن

بي جهت ترس بر جانم چنگ انداخت بود..خود مي دانستم چه كرده بودم ..كم كاري نبود..حرف روي حرف حاجي زدن ..قدرت مي خواست..جرات مي خواست...اقتدار مي خواست ...در يك كلام مرد مي خواست ...
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش ، MaryamReza
#4
تنها دعا مي كردم تمام اتاقم را نگشته باشند..كه با ديدن چمدان بسته ام بي گمان شعله هاي خشم اين خاندان را شعله ور تر خواهم كرد ...رنگ پريده و هراسان به همراه سعيد وارد سالن شديم...

حاج خانوم كه تا ان موقع از سر چه كند چه كند چون مرغ سر كنده به دور خود مي چرخيد ..بدو به طرفمان امد و با چشمان از حدقه بيرون زده و پر اضطراب گفت:
-كجا رفته بودي دختر ؟خدا به هممون رحم كنه
هر سه با صداي فريادش كه از اتاق ديگر مي امد از هول قدمي به عقب رفتيم ..گويي داشت با كسي تلفني حرف مي زد:
«به من مربوط نيست صفا ...شده همه بچه ها رو بفرست دنبالش ...زنده يا مرده تا شب نشده بايد بياريش اين خونه ..»
.....................
دستانم به لرز افتادن ..زانوهايم مرتب مي خواستن خم شوند
«به جهنم ..فقط واي به حالش از تهران خارج شده باشه..ديگه خودش مي دونه چيكار ش مي كنم»
اب دهانم را قورت دادم..كه با ديدن چمدان نيم باز م در كنار پله ها ...احساس كردم سرم به دوران افتاده ... تمام نقشه هايم بر باد رفته بود ...
حال كه عصباني شده بود كسي جلو دارش نبود...عمري اينگونه زيسته بود...و حال اجازه قلدري و سركشي را به كسي نمي داد..حال ان كس مي خواست من باشم يا پسرانش

با خروج از اتاق شدت ضربان قلبم بالا گرفت ..بزاق هم نتوانست به تر ماندن دهنم كمك كند..همه چيز همچون دهانم خشك شده بود..افكارم..نگاهم..قدمهايم و تمام قدرتم..و همه يشان به يك ان با ديدنش از كار ايستادن...

شايد باورش نمي شد كه در مقابلش ايستاده باشم ..فاصله ها را با قدمهايش كوتاه كرد و به سمتم امد..
نمي توانستم در چشمانش خيره بنگرم....
- تنها تنها..خانوم مي خواستن كجا تشريف ببرن ...؟
سرم را از ترس حتي بالا نياوردم
- چمدونتو براي چي بسته بودي ؟
در اين بين با شنيدن قدمهاي كسي كه با عجله وارد سالن مي شد كمي به عقب رفتم..ترسيده بودم..ناز شستش را بارها بر روي ديگران ديده بودم..نمي خواستم حال من هم يكي از انهايي باشم كه ناز شست مي خورن
پارسا وارد سالن شده بود ..هنوز من را نديده بود و مي خواست حرفي بزند كه با ديدنم ..زبانش به يكباره بند امد و به من خيره شد
اما حاجي تنها جهت نگاهش من بودم و جواب مي خواست..و بار ديگر با دستي كه تسبيح از آن جدا نميشد فرياد كشيد:
- كجا مي خواستي بري ؟
- من حاجي ...
مگر فريادهايش تمامي داشت..قلبم از دهانم مي خواست بيرون بزند
با فرياد بعديش...به يكباره به حرف امدم و گفتم:
- رفتم سر خاك
و كشيده محكمي كه گونه ام را به سوزش و درد انداخت و باعث شد لبه اي از شال
از روي شانه ام سُر بخورد و طره اي از موهاي خرمايم را به نمايش بگذارد...
سكوت بود سكوت
انگار نفس هم اجازه باز دم نداشت ...لبانم از تحقير شدن و درد.. لرزيدند....دو برادر مانده بودن در كار پدر ....و من مانده بودم چه كنم با اين هم عذاب ...

- اگه مي خواستي بري سر خاك.. يه لب تر مي كردي ..اين دوتا كه چوب خشك نيستن... مي بردنت....اصلا به چه اجازه اي سر خود از خونه مي ري بيرون ...نكنه فكر مي كني هنوز شوهر داري كه هر غلطي مي خواي مي بكني ؟هر چند از كار و كردارت معلومه كه سر خاكم نمي خواستي بري
و به چمدان اشاره كرد
- براي چي چمدون بستي ؟

بغضم شكسته بود و بي صدا اشكها جاري شده بودن....
- مهناز به خداي احد و واحد اگه يه روز بفهم كه داري قايمكي از اينجا فرار مي كني .و مي خواي بري ....كاري مي كنم كه از زندگي كردنت براي هميشه پشيمون بشي..جلوي همه ي اينا گفتم كه نگي نگفت...حال خود داني

دستم كه هنوز بر روي گونه ام بود را كمي بالاتر بردم و موهايم را با اشك به زير شال بردم ...
حاجي رفته بود....حاج خانوم از ترس حتي به من نزديك نشد ..او هم به تبعيت از حاجي رفته بود...سعيد دستي به موهايش كشيد و از كنارم گذشت و به سمت چمدان رفت..چمداني كه با بي رحمي تمام وسايل داخلش زير رو شده بود و نيمه باز با گوشه لباسهايي كه از هر طرفش زبانه زده بودن...
بدون باز كردنش ..تنها لباسها را به داخل چمدان برد و درش را بست و بلندش كرد و با نگاه غم زده اش به همراه چمدان بالا رفت ...
حال من بودم و پارسا ...كمي بينيم بالا كشيدم و لبه شالم را بر روي شانه ام انداختم ..حس سنگيني نگاهش مرا مجبور كرد كه به سمتش برگردم..خيره و با اخم نگاهم مي كرد...بار ديگر در مقابلش دستي به گونه و گوشه لبم كشيدم و بدون حرفي به سمت اتاقم رفتم ...
و تازه فهميده بودم براي رفتن از اين خانه ..حالا حالا بايد جنگيد و نفس كم نياورد .اين تازه اول راه بود...

ادامه دارد.................
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش ، Meli
#5
سعيد چمدانم را كنار كمد گذاشته بود و خودش از پنجره به بيرون خيره شده بود...
بار ديگر دستي به لبم كشيدم و با لبخند تلخ و محزوني گفتم:
- دست حاجي خيلي سنگينه
به طرفم برگشت و نگاهي به چهره ام كرد ...لبه تخت نشستم..تخت را دور زد و مقابلم قرار گرفت و گفت:
- فكر نمي كردم انقدر بچگانه رفتار كني
به جاي خالي قاب عكس سهراب بر روي ديوار نگاهي كردم و گفتم:
- نمي تونم سعيد...مي ترسم از روز ي كه مثل امروز جلوي همه اتون باز منو بزنه و بچه امو بگيره و بگو از اين خونه برو..مي ترسم از روزي كه با كلي تحقير بيرونم كنه ...يادت نيست وقتي به عنوان زن سهراب اومدم اين خونه... تا يك ماه اصلا بهم محل نمي داد...الانشم محل نميده...همش يه سلام و خداحافظ ....سهراب كه آس و پاس بود... دست از پا دراز تر با كلي زبون ريختن راضيم كرد اينجا بمونم ...
موندم ...به خاطرش موندم ..
دستهايم را از هم باز كردم و گفتم:
- اما چي شد؟چي برام موند؟تا كي مي خواد منو اينجا نگه داره .؟..خودتم بهتر از من مي دوني ..اون فقط بچه امو مي خواد..و گرنه يه دقيقه هم نمي تونه منو تحمل كنه..
سرم را ميان دستانم گرفتم و ناليدم:
- هنوز صداي فرياد تو قبرستونش... تو گوشمه ..كه بهم مي گفت..پسرمو تو كشتي ...
حالا تو بگو ...چنين كسي چطور وجود منو تو اين خونه مي تونه تحمل كنه ؟

- اينطوريام نيست...اون اخلاقش همينه ..روزي هزار بار به من بدو بيراه ميگه ..بايد منم قهر كنم و از اين خونه برم؟
چانه ام لرزيد ...اشكها را با پشت دست از صورتم پاك كردم و گفتم:
- تو پسرشي ...مگه سهرابو عاق نكرده بود؟..مگه نگفته بود .ديگه پسر من نيستي؟ ..پس چي شد؟ ..حالا شده همه چيش و من شدم قاتل پسرش و بچه ام شده عزيزش...

براي اينكه مطمئن شود كسي بيرون از اتاق فال گوش نيايستاده با حركت چشمانش نگاهي به بيرون اتاق انداخت و سپس مقابلم زانو زد و گفت:
- كاش حداقل با من هماهنگ مي كردي ؟اينطوري مگه چشم ازت بر مي داره؟ يا عصمتو مراقبت مي ذاره يا حاج خانومو.....
- مهم نيست...همش تقصير خودمه....اشتباهي بود كه از سر ترس كردم...اخه عادت نكردم كسي مدام بهم دستور بده و بگه چيكار كنم و چيكار نكنم
نگاهم كرد..مهربان بود و دوست داشتني ..دلش نمي خواست غمگين باشم... ان هم بعد از ان همه عذاب و دوري..مي خواست ارامم كند ..هر جور كه شده.. مرامش مرا كشته بود.. بلند شد و مقابلم ايستاد چشمكي زد و با خنده ساختگي گفت:
- فقط هر وقت خواستي در بري يه فكريم به حال من و پارسا كن كه بايد به خاطر دستور حاجي كل زندگيمونو ول كنيم و بيايم
به خنده افتادم و گفتم:
- خيلي اذيت شديد؟
- من كه نه..ولي بيچاره پارسا رو از وسط يه جلسه مهم ..كشونده بود بيرون و گفته بيفته دنبالت و پيدات كنه
- پس الان ... حتما دلش از دستم خوونه
- پارساست ديگه.....من كه داداششم ..هنوز نمي دونم كي خوبه...كي عصباني
به ياد صبح افتادم كه به دورغ گفته بودم مي خواهم بروفن بخورم و او با نگاه معنا داري كه حال متوجه متلكش مي شدم گفته بود با شكم خالي ..
- من ديگه برم
سرم را برايش تكاني دادم و او رفت ..عملا دست و بالم را با ندانم كاريم به طور كامل بسته بودم...
از ان روز به بعد....شب و روزم شده بود ساعت زدنهايي كه بايد حاجي را از وجود خود در آن خانه مطلع مي كردم ..مدام يا عصمت در اتاقم را مي زد يا حاج خانوم ..

حتي روز هاي اول را هم براي ناهار به خانه مي امد ..سعيد دورا دور مواظبم بود...از پارسا اطلاع چنداني نداشتم..سرش به كار خودش گرم بود..مي رفت و مي امد..گاهي چند روزي مي شد كه او را نمي ديدم ..اوضاع روحيم بشدت بهم ريخته بود
در ماه سوم بارداريم بودم حس و حالم تغيير كرده بود...صبحا كه از خواب بيدار مي شدم با يك چرخش كوچكم سريع اسيد معدم ..هجوم مي اورد بالا و مجبورم مي كرد صبح زود با شكم خالي هر آنچه كه درون معده ام بود و نبود را بالا بياور م..


ميلم به صبحانه نمي رفت ...رنگ و رو رفته و زرد شده بودم ..به ظاهر همه چيز خوب پيش مي رفت و مشكلم تنها مراقبت بي از حدشان بود ...

صبح يكي از روزها كه از سر بيكاري در تراس اتاقم..ايستاده بودم و به درختان تنومند حياط چشم دوخته بودم ... حاج خانوم در اتاق را باز كرد و به دنبالم وارد تراس شد و گفت:
- اينجايي.. انقدر صدات مي كنم ؟
- كارم داشتيد؟
-اماده شو بايد بريم
- كجا؟
- خونه عمه عزرا
با گنگي نگاهش كردم كه با نگاهي كينه توزيانه در چشمانم خير شد و گفت:
-تو كه به اين چيزا اعتقاد نداري ... بايد فاميل و غريبه ها براي پسرم ختم قران بگيرن...
با چانه اي كه بي اداره مي لرزيد گفتم:
- يعني چي ؟
- چقدر سوال مي كني ..دعوت كرده بايد بريم ..تا مي رم اماده شم ..توام اماده شو و بيا پايين ...
و قبل از اينكه از تراس خارج بشود با لحني سرد و شكنجه كننده گفت:
- فقط محض رضاي خدا اون چادري كه حاجي از كربلا برات اورده رو سرت كن..به حرمت شوهرت ...كه نگن شوهرش مرده...و اين چيزا حاليش نيست ...يكم اين چيزا رو رعايت كن و سرخاب و سفيدابتم بذار كنار

بر شدت لرزش چانه ام افزوده شد...حاج خانوم بي زبان خانه ..به زبان اومده بود و مي خواست زنده زنده خنجر بر جانم بزند...چند روزي بود با من اينگونه بر خورد مي كرد..دليلش را نمي دانستم ...اخر كدام سرخاب سفيداب ..مقابل اينه ايستادم ...جز ابروهايي كه زيرشان پر شده بود و چشماني كه زيرشان از لاغري بيش از حد گود افتاده بود چيز ديگري براي عرض اندام نداشتم ...
چرا به چادر سر كردنم گير مي داد..مگر حجابم را رعايت نمي كردم ...من كه مدام مراقب خود و پوششم بودم ...
با حالي خراب بعد از پوشيدن لباسهايم چادر را بر سرم انداختم و از پله ها پايين امدم..عصمت به محض ديدنم موذيانه لبخندي زد و وارد پذيرايي شد..
حاج خانوم كه حتي در خانه چادر خانگيش از دوشش كنار نمي رفت با چادر مشكي جديدش كه سوغات مكه بود در پايين پله ها ايستاد و گفت:
-زير لفظي مي خواي انقدر فس فس مي كني؟ ..بدو ديگه... اون چادرم يكم بكش جلوتر ...
و در حالي كه جلوتر از من راه افتاده بود زمزمه وار با خودش گفت:
-حقم داري ..مادر كه بالا سرت نبوده كه بگه اين چيه ..كه عين ادم سرش كني

با عصبانيت لبهايم را بهم فشردم ...اين زن را چه شده بود كه ناگهان چون ببر خشمگين به جانم افتاده بود و دريغ نمي كرد از بد حرفيها و زخم زبانها

شايد تازه يادش افتاده بود كه جگر گوشه اش را براي هميشه از دست داده است...اما من اين وسط چيكاره بودم ؟
بي شك يك جاي كار مي لنگيد ..اما چه..كه اينگونه اين زنِ ارام و كم حرف را عاصي و نگران كرده بود
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش ، sadaf
#6
خانه عمه عزرا ..با ان نماي قديميش من را هميشه به ياد خانه هاي داستانها مي انداخت...
وارد كه شديم تنها 10 نفر از زنان فاميل را ديدم ..من كه گمان مي كردم هنوز كساني خواهند امد با سلام ارامي در كنار حاج خانوم جاي گرفتم ..
عمه عزرا در خانه اي به ان بزرگي..با ان همه دارايي رسيده از پدر.... تنها يك دست مبل داشت و به قول سهراب ...خانه عمه عزرا با مساجد فرقي نمي كرد .
.سر تا سر خانه اش را ش پشتي گذاشته بود و گويا فقط اعضاي عزيز خانواده اش را براي پذيرايي روي ان مبلها مي نشاند و خود هر وقت جايي مي رفت به بهانه پا درد از صاحب خانه تقاضاي صندلي مي كرد ..و همه بايد بي برو برگردد صندلي يا راحتي براي عمه مهيا مي كردند ...
وضع ماليشان خوب بود..اما بر اين معتقد بودند...كه نبايد پول را صرف امور بي مصرف خانه كرد..وقتي نيازي نيست چه اجبار به گرفتن ...
و بهتر است پول صرف كارهاي بهتري همچون سفرهاي زيارتي كه قسمت هر كسي نمي شود بشود...
دختر كوچيك عمه... قرانها را بين همه پخش كرد و خود در كنار مادرش نشست ...همه نگاه ها به سمت عمه بود كه نگاهي به من انداخت و گفت:
- والا ما هر چي منتظر شديم ديدم انتظار بي فايده است.... اين شد كه گفتم خودم يه كاري براي برادر زاده عزيزم كرده باشم ..همينه ديگه خاك سرده ..فقط پدر و مادر و چندتا از فاميلاي نزديك اين درد و هميشه تو خودشون دارن..بچه و همسر كه با يه چهلم همه چي رو فراموش مي كنن...تازه انگار بعضيام تازه از قفس ازاد مي شن

لب به دندان گرفتم...حاج خانوم به جاي اينكه از حرفهاي عمه كه جز تحقير كردن عروسش نبود ..ناراحت و دلگير شود..تازه از حضور من در كنارش شرم مي كرد و رنگ و رويش سرخ ميشد ..
«كه اره عمه جان حق داري ...من بيشتر از اينها از اين دختر مي كشم چه كنم كه نوه ام را دارد و نمي توانيم كاري كنيم.»
.نگاه زنان فاميل هم طور ديگري شده بود كه ناغافل عمه مرا خطاب قرار داد و گفت:
- خوب عروس خانوم شما براي روح اون مرحوم اول شروع كنيد
چشمانم را هاله اي از شك فرا گرفته بود..چندين و چند بار بغضم را قورت دادم ...غريب بودم..غريبه ترم كردند..من داغ دار بودم و انها مي خواستن مجلس گردان شوم ...قلبم مالا مال از تمام رنجها ..به شدت احساس تنگي مي كرد..
لبانم قدرت باز شدن نداشتن..كه اگر باز مي شدن..اشكهايم جاري مي شدند..سكوتم بيش از اندازه به طول انجاميد كه عروس كوچك عمه با لحن ارام و مثلا مهرباني با كلام اينكه:
- عيبي نداره من مي خونم..مي دونم سخته ..تو عادت نداري
دستم انداخت ..و من ديدم ان پوزخندهايي كه حتي در اين مراسم به ظاهر ختم قران بر من پوشيده نماند ....

و انها خواندن..هر كدام با صوت و نوايي ...و چقدر حظ مي كردند از اين همه پر رونق بودن مجلسشان كه به من فخر بفروشند كه ما اينم و تو اين ...و حسن ختام اين مجلس پر رنگ و لعاب كلام اتش افروز عمه بود كه با صداي بلند و در حالي كه عينكش را بالاتر مي كشيد گفت:
- عمه جان كاش بلد بودي و مي خوندي ..كه روح اون خدا بيامرزم انقدر در عذاب نباشه
و رو به حاج خانوم ادامه داد:
- لااقل براي اون دوتاي ديگه درست انتخاب كن ...همه چيز كه تحصيلات نيست ...عروس منو ببن ماشالله قران كه مي خونه ادم كيف مي كنه ...حالا مدركش چيه؟ديپلم دبيرستان...اگه قرار بود همه با يه ليسانس و فوق ليسانس ادم بشن كه دنيا گلستون بود
ديگر طاقتم سر امد..كم حرفي و سكوتم را به پاي تاييد حرفهايشان مي گذاشتن ..پس بس بود تحمل اين حرفا و زور گويي ها...
- بله عمه جان ادم با يه فوق گرفتن ادم نميشه...ادميت بايد تو ذات ادم باشه ...نه تو زبونش ..نه تو نيش كلامش ....خدا قسمت كنه انشاالله همتونو..يكي يه بار ميره مكه ادم ميشه يكي 10 بار مي ره و مياد و ادم نميشه ...تازه كلي ام خرجي مي ده كه ادم بودنشون به رخ بكشه ..بي خبر از اينكه چندتا كوچه پايين تر.. شايد يه بدبختي نون شبم نداشته باشه كه بخوره ..انوقت سر بلند مي كنه و مي گه خدا هر بار مي خواد كه منو مي بره..خبر نداره كه اگه اون پولش نباشه ..شايد حالا حالا قسمتش نشه كه پا تو اون سر زمين بذاره .......
تمام سخنم با خودش بود و عرسهايش كه سالي يكبار را سفر حج مي رفتن و هر بار با برگشتنشان بازار خر جدادانهايشان راه مي افتاد ....
-اره عمه جان شايد من اشتباه مي كنم ...من ادم نيستم ... اگه ادم بودم كه واي نميستادم تا شما و بقيه هر چي كه دوست داريد بهم بگيد و حاج خانومم چيزي نگه ...
عمه عصباني از كلامم با توپ و تشر فراوان رو به حاج خانوم گفت:
- هاجر يعني افرين با اين عروس گرفتنت..خدا بيامرز چي كشيده از دستش..ما رو باش كه مراعات بچه تو شكمشو مي كنيم ..فكر مي كني همه مثل مان؟ ...برو خدا روشكر كن كه خدا اين بچه رو تو دامنت گذاشت..والا حاجي خيلي اقايي كرده گذاشته اونجا بموني ..


برخاستم ..ماندنم جايز نبود..هر چي بيشتر مي ماندم بيشتر تحقير مي شدم..
-بهتون بر خورد عروس خانوم..؟حرف مي زني وايستا جوابشم بشنو...طاقتشو نداري ؟
واقعا تاسف بار بود كه اين حرفا تنها بر سر يك مراسم نگرفتن من بود ...عصباني رو به مادر شوهري كه هميشه سكوت مي كرد ...دربرابر تمام توهين هايي كه به من شد با دلي پر خون گفتم:

- حاج خانوم..مگه تا چهلم سهراب هر روز مراسم قران خوندن نداشتيم..مگه مراسم 3 و 7 و چهلمشو نگرفتيم ..ديگه بايد چيكار مي كردم؟..منم كه ساكن همون خونه ام..بايد ديگه چيكار مي كردم كه نكردم ...؟

ديگر به كسي اجازه ميدان داري و توهين ندادم ...به سرعت از خانه بيرون زدم ...مي دانستم اشوبي بزرگ در راه است ...حاجي بي حرمتي به خواهرش را بد تلافي مي كرد اما با دانستن اين موضوع كه با ردارم و نمي تواند با من كاري داشته باشد به خودم قوت قلبي دادم و راهي خانه شدم
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش ، sadaf
#7
ساعتي بعد حاج خانوم با كوهي از اتشفشان به سراغم امد...در اتاقم بودم كه در بشدت باز شد و به سمت امد و گفت:
- تو ادب و احترام حاليت نيست؟..اينا چي بود كه گفتي؟ پاك ابرومو بردي پيش عمه...
حاجي بفهمه مي دوني چي ميشه؟
نفسم را پر صدا بيرون دادم و با صداي كنترل شده اي گفتم:
- ببخشيد حاج خانوم ..شما بايد جواب اون همه بي احترامي رو مي داديد كه نداديد..حالا كه خودم از خودم دفاع كردم ... شما توش حرف داريد ؟
- من كه از پس اين زبون تو بر نميام ..فقط مي تونم بگم جواب حاجي با خودت...مي دوني كه چقدر رو عمه عزرا حساسه...بخدا اگه نوه ام تو شكمت نبود..يه لحظه هم نمي ذاشتم كه اينجا بموني
چشمانم تر شدند...و خواستند فرياد سر دهند:
- من كه مي خواستم برم.... خودتون نذاشتي ..حالا چرا انقدر سرم منت مي ذاريد ؟

- شب فقط منتظر باش ....اونجا نگي حاج خانوم كجايي كه ..بيا به دادم برس
- من كار بدي نكردم كه نگرانش باشم

نگاهي به سرتا پايم كرد و قدمي به عقب رفت و گفت:
- همه عروس دارن منم عروس...نمي دونم بايد به چه چيزت بنازم...لابد به فوقي كه هنوز تمومش نكردي ؟
جواب دادن ديگر سودي نداشت..هر چه جواب مي دادم ...انان بدترش مي كردند و حرف خود را مي زدند...سرم به دوران افتاد ولبه تخت نشستم و سرم را ميان دستان كشيده ام قرار دادم...و چشمانم را روي هم قرار دادم ...
حالم را مي ديد و ادامه مي داد:
- سهرابمو گرفتي ...3 ساله زندگيمونو بهم رختي ...چطور پسرم رو رام خودت كردي كه نمي تونست جز تو كس ديگه اي رو ببينه...
فراوون دختر براش ريخته بود..از خانواده دار بگير تا دكتر و مهندس و تحصيل كرده ...اما خام توي بي كس شد ....
چشمانم را بيشتر بهم فشردم..قطره اول فرو افتاد و او باز گفت:
- حتما پيش خودت فكر كردي ...بعد از حاجي قراره چي به سهراب و برادرش برسه كه حاضر شدي بياي اينجا و پيش ما زندگي كني
پسرمو تو اوج جووني بايد زير خروارها خاك ببينم ...حتي نفهميد ه بود كه بابا شده..تو كشتيش ...انقدر حرصش دادي و اذيتش كردي كه بلاخره كشتيش ...
قطرات اشك بي محابا از چشمان بسته ام ...فرو مي افتادند و او بي رحمانه مي تاخت بر روح و روان خسته و زخم خورده ام...
- يه روز تقاص همه اينا رو بايد پس بدي ...فقط منتظرم كه بارتو زمين بذاري ..بعد از اون يه روزم نمي ذارم اينجا باشي....به حرف حاجيم كاري ندارم..ديگه سر سهرابم ...كوتاه نميام...
خميده شده بودم و خميده تر شدم...بد مي كوبيد چوب سركوفتهاي تهمت هايش را بر پيكر ناتوان و ضعيفم..اشكهاي او نيز... هم پاي من در امده بود و با هق هق فرياد مي زد در خانه اي كه مي دانست فرمانروايش نيست كه از ترس سكوت كند ...
به اندازه تمام سالهاي عمرش كه سكوت كرده بود ..مي گفت و خود را رها مي كرد ....
صداي ناله ها و دردهايم را كه مي ديد بيشتر عذابم مي داد..دلش خون بود و اتش

نمي ديدمش ولي صداش بالاي سرم بود ....طاقتم تمام شده بود...ديگر بس بود...پيمانه صبرم خيلي وقت بود كه لبريز شده بود ...سرم را بالا اورد و فرياد زدم..:
- تمومش كن...خسته ام كردي ..الان مي رم ...راحتت مي كنم...تو رو قران تمومش كن
برخاستم ..اما او هجوم اورد و ضربه دستانش تعادلم را بر هم زد و چون ني بر روي تخت افتادم ....نترسيد و جريح تر شد و باز امد به قصد اذيت و ازارم كه صداي فرياد پارسا كه كيف به دست در ميان چهار چوب ظاهر شده بود....ميخكوبش كرد بر زمين و زمان
- چيكار مي كني ؟نمي فهمي و نمي بيني ..كه .حامله است ؟
بر روي تخت در خودم مچاله شدم پهلويم تير كشيد و آخم در نيامد و او مرا گناهكار كرد
- نبودي ببيني چطور جلوي عمه عزرا بي ابرومون كرد..حقشه دختره بي ابرو
پارسا صدايش را بالاتر برد و فرياد زد:
- چون عروساشو پزت داد ناراحتي؟ يا چون نتونستي طبق معمول جوابشونو بدي ..حرصتو سر اين دختره بدبخت در مياري؟ ...بيا به كسي بگو كه عمه و عروساشو نشناسه
- تو داري از اين دختره چشم سفيد حمايت مي كني ؟
- خجالت بكش مادرمن..يعني چي ؟....همين دختري كه مي گي چشم سفيد..زن پسرت بوده ...اگه به فكرش نيستي..لا اقل به فكر اون بچه اي باشه كه مي خواي با مشت و لگد از بينش ببري
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش ، sadaf
#8
حاج خانوم كه زبانش بند امده بود ..با صورتي برافروخته و چشماني كه از شدت خشم بيش از اندازه باز شده بودند...از اتاق خارج شد ...اما لحظه اي ايستاد و به فرزندش كه يك سر و گردن از او بلند تر بود با غيظ و نفرت گفت:
- همينم مونده بود كه به خاطر يه غريبه تو روي مادرت وايستي
و اشكي كه ديگر اجازه سخن گفتن به او نداد و مجبورش كرد به سرعت به طبقه پايين برود ...
دستم را به سمت پهلويم بردم و كمي نيم خيز شدم ..به كل حضور پارسا را فراموش كرده بودم ...
رويم به سمت پنجره بود و ارام به بخت خود مي گريستم ....

- درد داري؟
صدايش انقدر نزديك بود كه لحظه اي از ترس خودم را كمي به عقب كشيدم
خيره در چشمانم منتظر جواب بود
چند ثانيه اي در ان چشمان سياه كه هر گز اينگونه به من خيره نشده بودم.... خيره شدم و تنها سرم را تكان دادم و از او رو گرفتم و به زمين چشم دوختم

- مادره ديگه..داغداره..نمي فهمه داره چيكار مي كنه ...شما به دل نگير
پاسخي ندادم..همچنان دستم بر پهلويم بود
- اصلا با اين حالت براي چي پا ميشي هر جايي مي ري ؟
بغضم را قورت دادم و خيره به زمين گفتم:
- مادرتون گفتن مراسم ختم قران براي سهرابه ..منم رفتم
حرصي شد و گامي به عقب رفت و گفت:
- نمي دونم اين مراسم گرفتناشون ديگه براي چيه؟ادم تا زنده است سال به سال روي ديدنشو ندارن بعد كه طرف ميميره...همه مرده پرست مي شن
سكوت كرد گويي در فكر بود كه به سمت در اتاق رفت و قبل از خارج شدن گفت:
- شما هم از اين به بعد لازم نيست اينجور جاها بري ..شبم كه حاجي اومد ..اصلا پايين نيا... به عصمت ميگم غذاتو بياره بالا...
و در حالي كه با خودش زمزمه مي كرد..دست بر روي دستگيره در گذاشت و گفت:
- خدا امشب به دادمون برسه...
و با بستن در از اتاق خارج شد...
باز پهلويم از درد تير كشيد..دست به پهلو پاها يم را بالا اوردم و روي تخت دراز كشيدم و چشمانم را روهم گذاشتم و زير لب ارام گفتم:
- نمي ذارم زندگيم به اينجا و اين خونه ختم بشه
مي دانستم اين وضعيت تنها تا زماني كه باردار هستم قابل كنترل و تحمل است ..بعد از ان را نميشد تضميني كرد ..نگران شب بودم ...حالم خوب نبود و اين كه بخواهم سخنان و توهين هاي حاجي را هم بشنوم خارج از حيطه تحملهايم بود...پس بايد به حرف پارسا گوش مي كردم و از اتاق خارج نميشد..شايد خودش تا شب فكري مي كرد ....
پشيمان از حرفايي كه در مراسم زده بود چندين بار خودم را سرزنش كردم ولي در پايان كه انان حق نداشتن با من اينگونه برخورد كنن..خودم را ارام كرده بودم ..استرس و نگراني ...باعث تهوعم شده بود ...اما انقدر بي رمق بودم كه حتي خودم را تكان نمي دادم كه مبادا ناچار شوم به دستشويي پناه برم...
هوا تاريك شده بود ..و چيزي به امدن حاجي نمانده بود ....چه خوب بود كه امروز پارسا شاهد ماجرا بود وگرنه حاج خانوم امشبي را مي خواست به تلافي همه كينه ها و عقده هايش ..عروس كه من باشم را قرباني كند ...

با ورود ماشين حاجي.... گوشم را به در اتاق چسباندم..قلبم لحظه اي ارام نداشت...و چقدر ساده بودم كه مي پنداشتم ..قرار است حقايق از زبان حاج خانوم نقل شود ..چرا كه عمه عزرا بعد از رفتنمان با حاجي تماس گرفته بود و ماجرا را با پياز داغي بيشتر و يا بيشتر از انچه كه واقعيت داشت برايش بازگو كرده بود...
كه با ورودش به سالن.. لرزاند ان ستون هاي خانه اي كه بيزارم كرده بود زندگي كردن در ان را ... فرياد مي كشيد و به دنبال كسي مي گشت ...از در فاصله گرفتم ..سرانگشتانم را به لبهايم رساندم .. و با ترس به در خيره شدم...
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش ، sadaf ، sadaf
#9
نفسهايم نا مرتب شده بودند ......صداي باز و بسته شدن در اتاق كناري نشاني بر خروج پارسا از اتاقش بود كه مي خواست هر چه زودتر خودش را به پايين برساند..قبل از انكه حاجي بالا بيايد و بر سرم خراب شود...

لبانم را كه از ترس خشك شده بودن را با زبانم تر كردم و سعي كردم مقاوم باشم...و چند نفس عميق كشيدم ....اما مگر فريادهايش اجازه مي دادند ارامش در وجودم رخنه كند

- اين دختر ديگه خيلي پرو شده ...من امشب اين دختره رو سر جاش مي نشونم..فكر كرده كيه كه به خواهر من انقدر بي احترامي مي كنه.... فكر كرده دختر
كيه كه هر غلطي كه دلش مي خواد مي كنه...
به جاي اينكه ممنونشون باشه رفته تو خونه اشون و هر چي كه از دهنش در اومده گفته
صداي پارسا را شنيدم ..مي خواست ارام كند پدرش را كه مي دانست اگر به سراغم بيايد ...هر چيزي امكان دارد
- حاجي تو روخدا...مگه چي شده؟يكم اروم باشيد ...بياييد اينجا بشينيد و بگيد چي شده
و با داد عصمت را صدا زد و به او گفت:
- چرا اونجا وايستادي؟ ..برو يه ليوان اب بيار
- حاجي.... دختره بيچاره مگه چيكار كرده ؟
- بگو چيكار نكرده ...ديگه مي خواستي چيكار كنه؟اين زن بي عرضه منم اونجا صم بكم نشسته كه خانوم خانوما براي خودش بتازونه

بايد از خودم دفاع مي كردم..اگه مي نشستم و منتظر مي شدم كه همه چيز ارام شود اين برنامه ها همچنان ادامه پيدا مي كردند...
با انكه احساس مي كردم فشار م افتاده است و كف دستانم به شدت سرد شدند... با پهلويي كه كمي درد مي كرد از اتاقم در امدم و بدون فكر كردن به عواقبش با سرعت از پله ها پايين رفتم كه ديدم پارسا بازوهاي حاجي را چسبيده است كه مبادا بالا بيايد.... و حاج خانوم ساكت فقط شاهد ماجرا گوشه اي ايستاده بود و دم نمي زد
با رد كردن اخرين پله حاجي چشمانش را تنگ كرد و با نفرت خروشيد:
- نه خوبه..فكر مي كردم تو سوراخ موشت از ترس قايم شدي ؟
پارسا سرش را با افسوس تكاني داد و سرزنش گونه خطاب به حاجي گفت:
- حاجي خواهش مي كنم...بذاريد ببينيم چي شده ...اين حرفا چيه اخه...
و از او رو گرفت و با عصبانيت به من گفت:
- برو بالا
لبانم لرزيد اما بايد از خود دفاع مي كردم تا تو سري خور نمي شدم
- چرا بايد برم بالا ؟من كه كاري نكردم...امروز عمه
-ببند اون دهنتو ..به خواهر من نگو عمه..اگه تو اين چيزا حاليت بود كه تو خونه اش اونطور حرمت شكني نمي كردي
لبانم را چنديبار از درون گاز گرفتم و عصبي شدم ...
- ببخشيد اما خواهرتونم ..هر چي خواستن به من گفتن
در يك لحظه پارسا را كنار زد و خود را با قدمهاي بلند به سمتم رساند و قبل از هر واكنشي چنان بر صورتم نواخت كه احساس كردم سرم به دوران افتاده طوري كه مجبور شدم براي نيفتادن ...دستم را به نردها بند كنم
در همين بين پارسا كه نتوانسته بود جلوي پدرش را بگيرد از پشت حاجي را چسبيد و سعي در دور كردن او از من كرد و با داد سرم فرياد زد :
- مهناز ...گفتم برو بالا ...
دستم را كه از صورتم برداشتم ..خون از دماغم بيرون زد و پهلويم تير كشيد و او باز داد زد و من اصلا نفهميدم او چه گفت..و تنها تصاويرشان را مي ديدم كه جلوي چشمانم تار مي شدند و حالت تهوعي كه ناچارم كرد دستم را به سختي به دهنم برسانم و نزديك شدن پارسا و گرفتن بازويم ... قبل از انكه با سر بر زمين برخورد كنم و صدا زدن نامم كه اخرين چيزي بود كه گوشهايم مي توانستند بشنوند...
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش ، sadaf
#10
فصل سوم:



با احساس تشنگي .. پلكهايم را به سختي باز كردم ...زمان و مكان را فراموش كرده بودم..اصلا كجا بودم كه به اينجا ختم شده بودم؟ ....
به ارامي سرم را چرخاندم ..كمي ان طرف تر.... درست بر روي تختي ديگر .... زني سياه پوش كه پشتش به من بود ....نشسته بود وبه ديوار رو به رويش چشم دوخته بود...
از جُسته و طرز نشستنش تشخيص دادم اين زن كسي نمي تواند جز حاج خانوم باشد كه با بي صبري نشسته بود و انتظار به هوش امدنم را مي كشيد....
چقدر دلم در ان لحظه گرفت از بي كسي و تنهايم ..دلم هواي مادرم را كرد ..اما نبود و جز حسرتش چيز ديگري را نمي توانستم در خود جاي دهم
نگاهم را به سمت سقف اتاق چرخاندم..... در ان لحظه حتي برايم سالم بودن كودكي كه هنوز جنسيتش را هم نمي دانستم مهم نبود ..
از اينكه توانسته بودم ساعتي را بدون فكر كردن به سهراب و اتفاقهاي بعد از مرگش بگذرانم..نفس اسوده اي كشيدم..تنها كمي سرم درد مي كرد و چشمانم مي سوخت...

در همين حين در اتاق باز شد و پرستاري سفيد پوش با ديدن چشمهاي نيمه بازم .. لبخندي روانه ام كرد و وارد اتاق شد....هنوز به تخت نزديك نشده بود كه رو به حاج خانوم گفت:
- عروستم كه به هوش اومده..چرا خبرمون نكردي؟
با شنيدن حرفهاي پرستار رويش را به سمت برگرداند...دلخور و اخمالو نگاهي اجمالي به من انداخت و از جايش بلند شد تا كه از اتاق خارج شود
پرستار كه در حال چك كردن وضعيتم بود به او گفت:
- به اقا پسرتون بگيد اگه مي خواد مي تونه بياد خانومشو ببينه...دكترشم الان مياد

حاج خانوم بيشتر اخم كرد و قبل از بيرون رفتنش با همان لحن هميشگيش كه مي خواست نشان دهد كه حرفي زده است گفت:
- شوهرش مرده
پرستار متعجب نگاهي به صورت رنگ و رو رفته ام كرد و گفت:
- ببخش نمي دونستم..پس اون بايد برادر شوهرت باشه؟اخه اين خانومه چند بار صداش كرد و گفت پسرم ....بنده خدا انقدر نگران بود و بالا و پايين رفت گفتم حتمي شوهرته
و يك دفعه انگار كه چيزي يادش اماده باشد با ترديد پرسيد:
- راستي خودت مي دونستي حامله اي ؟
تنها با تكان سر راضيش كردم كه دست از سرم بردارد..اما ول كن نبود و تا ته توي زندگيم را در نمي اورد قصد خروج نداشت
- مادرت اينا هم مي دونن كه اينجايي؟مي خواي من باهاشون تماس بگيرم؟
و باز با حركت سر نفي كردم خواسته اش را ...و او سمج تر سرش را به من نزديك كرد و گفت:
- نترس ..اگه زدنت بگو....چيزي رو تو خودت نريز ..براي چي مي خواي ازشون حمايت كني ؟
عصبي در چشمانش خيره شدم و گفتم:
- مگه منو زدن كه مي گي نترس؟
حرفم حسابي به پرستار برخورد و سرش را كمي عقب كشيد و گفت:
- پس لازمه يه اينه دستت بدم تا صورتتو ببيني ...نكنه برادر شوهرت زدته كه انقدر جليزو ويليز مي كنه ؟
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

سپاس شده توسط: الهه آتش ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان زیتون | beste sadaf 3 314 ۱۷-۰۳-۹۸، ۰۸:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 5 650 ۰۶-۰۲-۹۸، ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: nafasi
  رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان alirezaa_shah 53 1,094 ۲۵-۰۱-۹۸، ۱۰:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: alirezaa_shah
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 808 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 4,085 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 12,124 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 372 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان درناز بانو | MaNa91 محبوبه1366 7 377 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نیستی تا ببینی | mahtabiii75 sadaf 5 452 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پرنده ای که پرواز کرد | mahtabi22 sadaf 3 489 ۱۴-۰۹-۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۳-۱۲-۹۵, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، sadaf (۱۶-۰۳-۹۸, ۰۷:۳۵ ب.ظ)، Safsaf (۲۰-۱۱-۹۶, ۰۶:۵۸ ق.ظ)، rmina (۱۹-۰۲-۹۸, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، R a n A (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۳:۵۶ ق.ظ)، ~ MoOn ~ (۲۳-۰۴-۹۵, ۰۱:۴۷ ب.ظ)، سمیرا (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۸:۱۰ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۰-۰۵-۹۶, ۱۰:۴۰ ب.ظ)، hadis hpf (۲۲-۱۱-۹۵, ۰۷:۰۹ ق.ظ)، fatemeh80 (۲۳-۰۵-۹۴, ۰۳:۰۳ ق.ظ)، Sh.madary (۰۶-۰۹-۹۴, ۰۱:۴۴ ق.ظ)، شمیم (۰۵-۰۹-۹۴, ۰۵:۵۵ ب.ظ)، tehrani (۰۹-۱۲-۹۵, ۰۵:۰۹ ب.ظ)، zahra sh (۰۷-۰۵-۹۴, ۱۰:۲۵ ق.ظ)، ستاره90 (۱۶-۰۷-۹۴, ۰۹:۳۰ ب.ظ)، asali_74 (۰۳-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۰ ق.ظ)، daved (۱۵-۰۳-۹۵, ۰۹:۴۸ ب.ظ)، am313 (۲۲-۰۴-۹۵, ۰۱:۴۵ ق.ظ)، hirodia (۲۶-۰۷-۹۴, ۰۷:۴۹ ق.ظ)، سدنا (۲۶-۰۳-۹۵, ۰۸:۴۴ ب.ظ)، shsatar (۱۱-۱۰-۹۴, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، Meli (۲۵-۰۹-۹۴, ۰۵:۲۴ ب.ظ)، havva (۱۳-۰۱-۹۸, ۰۹:۱۸ ق.ظ)، شقایق سرخ (۱۹-۰۳-۹۵, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، azar (۱۴-۰۳-۹۵, ۰۸:۱۹ ق.ظ)، پیتون (۰۶-۰۹-۹۴, ۰۵:۱۹ ب.ظ)، امیراحسان (۰۷-۰۴-۹۵, ۰۴:۱۴ ب.ظ)، shadon (۲۶-۰۸-۹۴, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، مرادی (۲۸-۰۳-۹۵, ۱۲:۲۶ ق.ظ)، candy (۲۹-۰۳-۹۵, ۱۲:۵۳ ب.ظ)، B@H@R°○ (۱۷-۱۰-۹۴, ۰۴:۴۴ ب.ظ)، پروانه دولتی (۱۲-۰۷-۹۵, ۰۷:۲۷ ب.ظ)، Hadadian (۲۹-۰۹-۹۶, ۰۲:۴۷ ق.ظ)، amirreza (۲۸-۰۳-۹۵, ۱۰:۵۳ ب.ظ)، Nay46 (۱۱-۰۸-۹۵, ۰۷:۵۱ ق.ظ)، مستانه68 (۰۷-۱۰-۹۴, ۰۵:۰۸ ب.ظ)، شفق قطبی (۲۵-۰۹-۹۴, ۰۵:۳۱ ب.ظ)، Ginnyginny (۲۸-۱۲-۹۵, ۰۶:۵۷ ب.ظ)، میثاق (۳۰-۰۸-۹۵, ۱۱:۳۰ ب.ظ)، برف سیاه (۰۶-۱۱-۹۶, ۰۲:۱۹ ق.ظ)، ماهي گندمي (۲۲-۰۶-۹۵, ۰۱:۴۲ ق.ظ)، ازاده66 (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۵ ب.ظ)، "MaLaKe"N" (۰۴-۰۷-۹۵, ۰۲:۳۶ ق.ظ)، Miranda (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، saharjaa (۱۱-۰۳-۹۵, ۰۹:۱۱ ق.ظ)، سمانه عسگرپور (۱۴-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۳ ب.ظ)، taktaz (۲۳-۰۱-۹۶, ۰۹:۴۳ ق.ظ)، zahra_ayyar (۲۳-۰۳-۹۶, ۰۶:۵۱ ب.ظ)، مریم74 (۲۱-۰۴-۹۵, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، noura (۱۵-۰۳-۹۵, ۰۲:۳۲ ق.ظ)، زهرا 145 (۳۰-۰۳-۹۵, ۰۷:۲۹ ب.ظ)، rahgozar (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۲:۰۵ ق.ظ)، پریا14 (۲۰-۰۴-۹۵, ۰۴:۰۹ ب.ظ)، شهرزاد86 (۲۵-۰۳-۹۵, ۱۲:۱۴ ب.ظ)، golijoon (۱۳-۰۴-۹۵, ۰۶:۱۲ ب.ظ)، Maman ali (۰۲-۰۹-۹۶, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، mazyarsh (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۲:۴۱ ق.ظ)، بهناز (۱۱-۰۳-۹۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، معصوم گ (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۲:۳۷ ق.ظ)، maryammehd (۲۵-۰۴-۹۵, ۰۴:۱۲ ب.ظ)، شیشه (۲۱-۰۴-۹۵, ۰۹:۲۱ ب.ظ)، الهه نور (۲۳-۰۶-۹۵, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، بهار خلیلی (۲۳-۱۱-۹۵, ۱۰:۳۱ ق.ظ)، pootan (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۹:۳۶ ق.ظ)، Nilufar (۲۰-۰۳-۹۵, ۰۸:۰۱ ق.ظ)، BaHaR BaN00 (۰۹-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، mar mar (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۳:۰۷ ق.ظ)، matiti (۲۴-۰۹-۹۷, ۱۱:۳۰ ب.ظ)، نسترن95 (۲۳-۰۹-۹۵, ۰۸:۴۰ ب.ظ)، سی ستاره (۲۱-۰۳-۹۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، ساريا (۰۹-۰۴-۹۵, ۰۳:۲۱ ب.ظ)، mona64 (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۱:۳۵ ب.ظ)، dinaa (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۳:۰۶ ب.ظ)، Shakilaof (۰۹-۰۳-۹۶, ۰۴:۰۶ ب.ظ)، chakavak82 (۲۱-۰۴-۹۵, ۰۷:۲۹ ق.ظ)، Afi kermani (۲۷-۰۳-۹۵, ۰۶:۱۴ ق.ظ)، sagharrrrr (۲۴-۰۳-۹۵, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، Tolo (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۳:۲۱ ب.ظ)، اکبر (دیروز, ۱۱:۴۷ ب.ظ)، Mahtab1373 (۱۰-۰۳-۹۶, ۰۲:۴۰ ب.ظ)، satena (۲۰-۰۷-۹۵, ۰۲:۳۱ ب.ظ)، ثـمین (۲۰-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۵ ق.ظ)، Josh (۳۱-۰۳-۹۵, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، حميده (۲۵-۰۴-۹۵, ۰۶:۴۴ ب.ظ)، کیان 2 (۲۹-۰۴-۹۵, ۰۶:۳۱ ب.ظ)، شفق صبح (۰۲-۰۴-۹۵, ۱۱:۳۴ ق.ظ)، اریو (۱۵-۰۳-۹۶, ۱۰:۱۶ ب.ظ)، الهه ی ناز (۱۵-۰۴-۹۵, ۰۷:۰۹ ب.ظ)، حوال (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، Haniz93 (۲۶-۰۴-۹۵, ۰۱:۱۲ ق.ظ)، سیدرا (۱۲-۰۴-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، کوبان (۰۷-۰۴-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، linda (۲۲-۰۵-۹۵, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، مصطفی11 (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۳:۳۴ ق.ظ)، hasti22 (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۳:۱۰ ق.ظ)، sedi (۰۷-۰۳-۹۷, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، دانیار (۱۲-۰۴-۹۵, ۰۶:۳۰ ق.ظ)، raha43 (۱۱-۰۶-۹۵, ۰۱:۰۷ ب.ظ)، صبا1367 (۲۲-۰۴-۹۵, ۰۹:۳۰ ب.ظ)، sarvenaz14856 (۰۵-۰۴-۹۵, ۰۲:۰۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان