امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان واژه مكرر عشق | فرشته اقيان
#1
مقدمه:

حالا کره ی جغرافیای من داره می چرخه.اینبار مقصدش کجاست؟!شاید ایران خودمون باشه،ولی نه!چون هنوز زمانش فرا ترسیده.اون

دختری که دنبالش می گردیم حالا تو ابن کرۀ خاکی و در این زمان خاص،در سرزمینی زندگی میکنه که هلند نام گرفته و اینکه چطور

سرنوشتش بر خلاف اون چیزی که فکر می کنه به ایران پیوند می خوره،خودش حکایت به ظاهر دور ار ذهنی داره ولی من باورش

کردم.چون عقیده دارم،در حالیکه ما حتی نمی تونیم کلمه واقعیت رو درست معنا کنیم،پس چطور می تونیم هر چیز دور ار ذهنی رو

غیر واقعی بدانیم.با این حال دوست دارم قبل از اینکه این کتابو بخونین،بدونین که اصلا اصراری ندارم تا نوشته هامو تمام وکمال

بپذیرین.و مثل همیشه باور داشتن و نداشتن این داستان رو هم به خودتون واگذار می کنم.

ف . ا.
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:
#2
فصل اول

آمستردام،هلند-سال 2002 میلادی


پریا از گالری بیرون امد و در حایکه کوله اش را روی دوش می انداخت نفس عمیقی می کشید و هوای لطیف اواخر ماه اوریل را داخل

ریه هایش فرو داد.به راستی شهرامستردام یکی از زیباترین فصل های سال را پشت سر می گذاشت.
پسری که یک سروگردن از او بلندتر بود پشت سرش از گالری بیرون امد و پریا را به جلو راند:
-خانوم جلوی راه دیگرون رو نگیر!
پریا به او نگریست و به رویش لبخند زد.حالا هر دو کنار هم روی لبۀ جدول خیابان نشسته بودند و اسکیتهایشان را به پا می بستند.پریا

به حرف در امد و گفت:
-دیدی چه جای قشنگی اورده بودمت!هیچ وقت تابلوهای رنگ روغن به این زیبایی دیده بودی؟همشون شاهکار بود،به خصوص اون

بچه گدا! اونقدر طبیعی کشیده شده بود که ادم فکر میکرد واقعا اشکاش داره از تابلو بیرون میریزه....
سپس رو به پسر افزود:
-تونی یعنی میشه منم یه روز بتونم یه نقاشی تاثیر گذار بکشم؟
-بس کن دختر،به نظر من همش یه مشت اشغال بود که فقط به درد سوزوندن می خورد.این فکرای هنریتو بنداز دور.من که اینبار

ترجیح میدم یه مسابقه مشت زنی برم تا یه جای خسته کننده ای مثل اینجا.
پریا که از پوشیدن اسکیتها فارغ شده بود ست به کمر و با عصبانیت به پسر مو قرمز نگریست و فکر کرد او گاهی بیش از حد غیر

قابل تحمل میشود.
تونی یک پسر هلندی تبار بود که با هم در یک دبیرستان درس خوانده بودند و بعد از انکه پی بردند علاوه بر همکلاسی،همسایۀ دیوار

به دیوار نیز هستند،رابطه ی صمیمانه بینشان برقرار شده بود و هنوز هم بعد از اتمام درسشان به ان دوستی پرفراز و نشیب ادامه می

دادند.تونی هم اسکیت هایش را پوشید و بدون انکه متوجه عصبانیت پریا شود،در کنارش در پیاده رو شروع به سر خوردن کرد و ادامه

داد:
-یه نقاش لاغر مردنی به چه دردی میخوره؟خوبه ائم ورزشکار باشه با این هوا عضله روی بازوهاش.
و با دست«این هوا عضله رو»رو به پریا نشان داد:
-غیر از اون باید یه قد دو متری هم داشن تا مثل هرکول بشه.اخه این هرکول عشق منه!اگه مث اون بشی اونوقت یه مشت تو صورت

طرف بزنی،عین همون تابلوهایی که دیدیم به دیوار می چسبه.تازه اشکاش هم وقعی تر در میاد و با صدای بلند شروع به خندیدن

کرد.پریا که حسابی کفری شده بود بالاخره جوابش را داد:
-اصلا تقصیر منه که توی بی مغز رو همراهم اوردم باید می دونستم که یه پسر موقرمز و بی کله ای مث تو هیچ وقت نمی تونه فکرای

قشنگ و لطیف داشته بباشه.
-هرکول،مشت زنی،واقعا که!!
-پریا می دونی مشکل تو جیه؟همیشه فکر می کنی بیشتر از من سررت میشه.چون چند تابلوی احمقانه کشیدی احساس برت داشته و

باورت شده هنرمندی!نه جونم تو قط بلدی بومهای سفید بیچاره رو خط خطی کنی.تازه!این نقاشایی که هی پزشون رو به من

میدی،همشون از نژاد اروپایین ولی کله سیاه هایی مث تو هیچ وقت چیزی ارشون در نمیاد.
-اوهو!خیلی داری تند میری!اگه ما شرقی ها نبودیم بیچاره هایی مث تو واسه کی سر و دست میشکوندن؟
-کی واشه شماها سرو دست شکونده؟
-تونی یادت که نرفته؟تو منوز منتظر جواب بله منی.پس خیلی دور بر ندار.
تونی ایستاد و پریا در حالی که همچنان به راهش ادامه میداد افزود:
-حالام دیگه با پسراس پر افاده ای اروپایی کاری ندارم.از امروز دیگه دور منو خط بکش و دنبال یه دختر مشت زن هرکول مث

خودت باش.چون دیگه نمی خوام ببینمت.
با انکه به سرعت از بین عابران می گذشت ولی صدای اسکیت تونی را از پشت سر میشنید.
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:
#3
قسمت دوم

پریا دختری بود بیست ساله،با قدی متوسط،موهای سیاه *** و براق که همیشه جلویش را چتری روی پیشانی می ریخت،با چشمانی درشت،سیاه رنگ و کشیده،ولی انچه بیشتر از همه در چهره اش جلوه می نمود حلقه ی طلایی رنگی که با نگین کوچک سفیدی بود که در پره دماغش به چشم می خورد.با انکه هلندی تبار بود ولی در نگاه اول،کاملا شرقی به نظر می امد.و تونی که مانند خیلی از مردهای اروپایی عاشق دخترهای شرقی بود،یک سال پیش برای اولین بار از او خواستگاری کرد ولی پریا تنها در جوابش به او خندید و سر به سرش گذاشت ولی بعد از یک هفته که تونی کلافه اش کرد،بالاخره در جوابش گفت:
-تونب ما با هم خیلی فرق داریم راه زندگی من و تو از هم جداست.پدر و مادر من ایرانی هستن و...
-ولی تو که اینجا به دنیا امده ای.
-اره!ولی من منظورم مذهبمونه.ما مسلمونیم و شما مسیحی.غیر از اون فرهنگمون با هم تفاوت داره.
بعد خندید و در ادامه حرفهایش افزود:
-در ضمن من اگه جای تو بودم ترجیح می دادم برای ازدواج یک دختر کله قرمز مث خودم پیدا کنم.
و تونی که انتظار چنین جوابی را نداشت از عصبانیت پریا را وسط باغچه هل داده بود.و سر این موضوع یک ماه با هم قهر بودند،تا بالاخره مادرها واسطه شدند و انها را اشتی دادند و حالا هم باز یک قهر ظولانی انتظارشان را می کشید.
************************************************** ****************************
تونی در سکوت پریا را تا کنار در خانه شان بدرقه کرد و وقتی که پریا بدون انکه نیم نگاهی به او بیندازد وارد حیاط شد و در را پشت سر خود بست،تونی مدتی مردد کنار در مکث کرد و بالاخره به طرف خانه ی خودشان به راه افتاد.با این حال عصر توانست بهانه ای برای زنگ زدن به او پیدا کند:
-سلام پریا.
-سلام بی سلام!من با تو حرفی ندارم.
-قطع نکن کارت دارم.
-باز چیه؟می خوای مسخره بازی صبح رو از سر بگیری؟
-نه بابا،از بابت صبح معذرت می خوام.
پریا ساکت ماند و تونی ادامه داد:
-حالا به حرفام گوش میدی؟
-اره بگو.
-دنی یه ساعت قبل بهم زنگ زد،انگار فردا چند تا از بچه های دبیرستان مث دفعه قبل می خوان اردو برن.
-خوب؟
-فکر کردم شاید دوس داشته باشی باهاشون بریم.
-تو برو.
-مگه نمیای؟
-نه.
-اگه تو نیای منم نمیرم.
پریا مکثی کرد و گفت:
-حالا ببینم چی میشه.
-جوابمو همین حالا بده.اگه بخواب بریم باید سرساعت 8 صبح،جلوی رستوران بین راهی باشبم.
پریا از خدا می خواست همراه بچه ها به اردو برود ولی سر لج افتاده بود:
-نه نمیام،حالشو ندارم صبح زود بیدار بشم.
-داری منو اذیت می کنی؟
-نه،خوب تو برو.
-پریا باز شروع نکن من تو رو خوب می شناسم.می دونم اگه سرت بره هم دست از این اردو نمی کشی.
-نه نمیام.
-حلا چیکار کنم گه بیای؟
-یه بار دیگه ازم معذرت خواهی کن!
-خیلی بدجنسی...بازم معذرت می خوام،خوبه؟
-اره،فردا ساعت هفت صبح جلوی در خونمون منتظرتم!
-دفعه ی قبل هم قرارمون ساعت هفت صبح بود ولی دو ساعت دیرتر از خواب ییدار شدی.
-نه دیگه خواب نمی مونم.نکنه باز میخوای جر و بحث رو شروع کنی؟
-خیلی خوب،من تسلیمم.فردا ساعت هفت صبح می بینمت.
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:
#4
قسمت سوم
درست ساعت هفت صبح بود که بوق گوشخراش ماشین تونی جلوی در بلند شد.پریا یکدفعه از خواب پرید و با چشمانی نیمه باز نگاهی به ساعت انداخت.به سرعت از تخت پایین امد و فریادش به هوا بلند شد:
-مامان باز که منو بیدار نکردی.ایندفه تونی پوست از کله ام می کنه.
پنجره را باز کرد و در حالیکه شلوارش را میپوشید.سرش را از پنجره بیرون برد و به تونی که داخل حیاط استاده بود گفت:
-اومدم.دارم لباس می پوشم.
تونی سری از تاسف تکان داد . دوچرخه ی پریا را از کنار باغچه برداشت تا پشت ماشین ببندد.
-پریا زود باش،جا می مونیما
-باشه...خواب موندم
-بار اولت که نیست.دیگه عادت ددارم.
-قول میدم تا پنج دقیقه دیگه دم در باشم.
-اره می دونم!
ساعت هفت و نیم بود که بالاخره پایین امد.حالا مادر داشت داخل اشپزخانه صبحانه را اماده می کرد.با دیدن پریا که برای رفتن عجله داشت گفت:
-مگه صبحانه نمی خوری؟
-نه مامان حسابی دیر شده.فکر می کردم ساعت شش بیدارم می کنین ولی باز خواب موندم و حسابی جلوی تونی ضایع شدم.
-عیب نداره،تونی دیگه عادت کرده.
-مامان!
-حالا بیا یه چیزی بخور.به تونی میگم بیاد ت خونه...
-نه نمیشه بچه ها منتظرن.
کنار در حیاط گونه ی مادرش رو بوسید.مادر جواب سلام تونی را داد و گفت:
-ایندفه تقصیر من بود که خواب موند.پریا تقصیری نداشت.مبادا بهش غر بزنی.
تونی سرخ شد و خودش را جمع و جور کرد و گفت:
-نه من هیچ وقت بهش غر نمی زنم.مگه نه؟
پریا لبخند موذیانه ای زد.مادر خندید و رو به پریا پرسید:
-اینبار کی برمی گردین؟
-برای فردا مامان.
-لباس گرم با خودت بردی؟
-بله نگران نباشید
-مواظب خودت باش پریا
تونی به جای پریا گفت:
-من مواظبش هستم
مادر خندید:
-تو که همراهش باشی خیالم راحته
پریا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-ساعت نزدیک هشت شد
تونی زیر لب غر زد:
-مطمئنم این دفعه دیگه منتظرمون نمیمونن
مادر گفت:
-پس زودتر برین
-خداحافظ خانم
-خداحافظ مامان
-خدا به همراهتون باشه.امیدوارم به موقع برسین
پریا و تونی با عجله سوار ماشین شدند وخانه بیرون امدند ولی چند دقیقه بعد بدشانسی بزرگتری گریبان گیرشان شد؛چون در مرکز شهر جایی که بیشتر ساختمان ها قدیمی با کوچه های تنگ و پرپیچ و خم بود،جلوی کلیسا مرکزی قرون وسطا فستیوال گل راه انداخته بودند و همین باعث شده بود جمعیت زیادی انجا جمع شوند و حرکت ماشینها نیز به کندی صورت می گرفت.
تونی دادش بلند شد:
-ابن دیگه چه بساطیه؟
-یادت رفته؟فستیوال بهاره اس.
-نه یادم نرفته.ولی اگه تو سر موقع حاضر شده بودی،حالا پیش بقیه بودیم.
-تو می خواستی بری،مگه من مجبورت کرده بودم بیای دنبالم؟!
-بس کن پریا
-جلوت رو نگاه کن مگه نمی بینی راه باز شده
تونی به سرعت گاز داد و یک ساعت بعد خارج ازشهر و در محل قرار بودند،ولی از ان گروه ده نفری هیچ خبری نبود.
-حتما رفتن.
-البته که رفتن،فکر کردی دو ساعت منتظرمون می مونن.حالا ساعت ده صبحه و قرار ما هشت بود.
پریا ساکت ماند.نگاهش متوجه دختری مو طلایی که با دوچرخه جلوی رستوران کوچک بین راهی ایستاده بود،جلب شد.
-تونی اون دختره رو می بینی؟
-کو؟اینجا که کسی نیست.
-همونی که بلوز زرد رنگ و شلوار لی پوشیده و داره اب میوه می خوره.
تونی به طرفی که پریا اشاره میکرد برگشت و با دست بالای چشمانش سایه بان ساخت:
-فکر میکنی یکی از بچه ها باشه؟
پریا به طرف دختر رفت
-اره هلن نیست؟
-یعنی ممکنه؟
-اهر مطمئنم.
داد زد:
هلن
دختر به طرف انها برگشت و بالاخره لبخند زنان از دوچرخه پیاده شد و به طرف انها رفت.
-سلام.چرا اینقدر دیر اومدید؟
تونی نگاه معنی داری به پریا انداخت:
-این طوری نگام نکن خودت خوب میدونی تقصیر من نبوده.
-پس تقصیر کیه؟اگه...
هلن حرف پریا را قطع کرد:
-شماها هنوز دست از این جروبحث ها برنداشتین؟
پریا اهی کشید و شانه هایشا بالا انداخت.تونی حرف را عوض کرد وپرسید:
-تو چرا نرفتی؟
-دنی قرار بود همراهمون بیاد ولی نیومد،منم به همین خاطر نرفتم.
پریا و تونی لبخند معنا داری با هم رد و بدل کردند.
-هی!اوناهاش،بالاخره اومد.
پسری هم ن و سال انها از دور پیدایش شد،تونی خندید:
-به گروه جا مانده ها خوش امدی.
دنی هم خندید،در حالیکه جلو می امد معذرت خواست.
-ببخشید.دنبال رادیوی پدرم می گشتم.
-رادیو برای چی؟
-مگه خبر نداری؟امروز تیم اژاکس مسابقه داره
تونی به طرف ماشین رفت.
-خوب پس زودتر برگردیم.
هلن اخمهایش را در هم کشید:
-مسسخره بازی در نیارین.ما باید امروز به اردو بریم.من منتظر دنی بودم وگرنه باهاشون رفته بودم.
تونی گفت:
-خانوم خانوما ما جا موندیم چ،حتی اگه با ماشین هم بریم بهشون نمیرسیم.
پریا زیر لب گفت:
-چاره ای نسیت بهتره برگردیم.بدون راهنما که نمی تونیم بریم.
هلن دادش بلند شد:
-بیخو د حرف برگشتن رو نزنید،من از اینجا تکون نمی خورم.
دنی گفت:
-راست میگه،ما امروز به قصد اردو رفتن از خونه بیرون اومدیم.هلن اونا بهت نگفتن از کدوم طرف میرن؟
-نه!اگه تو زودتر اومده بودی.حالا ما هم همراهشون بودیم.
-من که معذرت خواستم
-بس کنید بچه ها.حالا که این طوریه،ما خودمون تنهایی میریم اردو...
پریاگفت:
-تونی چی میگی؟ما که تنهایی نمی تونیم بریم،جنگل امنیت نداره.
-قرار نیست ادم خورها ما رو بخورن.
هلن گفت:
-فبول کن پریا،چهار نفری بیشتر بهمون خوش میگذره
-اگه مامان و بابام بفهمن بدون راهنما رفتیم،پوستمو می کنن.
دنی گفت:
-کسی به اونا چیزی نمیگه.
تونی گفت:
-پریا نظرت چیه؟اگه تو موافق باشی منم حرفی ندارم.
پریا سرش را تکان داد:
-خیلی خوب،ولب قبل از رفتن،بریم تو رستوران به چیزی بخوریم.من که حسابی ضعف کردم.
دنی جلوی همه وارد رستوران شد.داخل رستوران هیچ مشریی نبود،غیر از مرد مسنی که گوشه ای دنج،کنار پنجره نشسته بود و به بیرون می نگریست.دنی میزی را انتخاب کرد.
-چی می خورین؟
پریا جواب داد:
-چای
-و بقیه؟
-ما هم چای
دنی گفت:
-خیلی خوب.ساندویچ روکلیز هم برای تو راه می گیریم.
وقتی دنی رفت تا سفارش بدهد،تونی مشغول خوش و بش با هلن بود که پریا ناخوداگاه متوجه نگاه تنها مشتری رستوران به خود شد.رویش را برگرداند و به هلن نگریست و سعی کرد فکرش را متوجه صحبتهای او کند ولی نمی توانست،چون نگاه سنگین مرد را هنوز روی خود احساس می کرد.دنی با سینی چای امد:
-بچه ها سریع تمومش کنین باید زودتر راه بیفتیم.
پریا گفت:
-از فروشنده می پرسیدی این طرفها راهنمایی سراغ دارد یا نه؟
-پرسیدم ولی جواب داد،این موقع از روز هیچ راهنمایی این اطراف نیست.
-ول کن پریا!ما که قرار نیست تا ته جنگل بریم.همون نزدیکی های جاده چادر می زنیم.پریا ساکت شد و چایها را سر کشید.به سرعت
کیفهایشان را روی کولشان انداختند و به طرف در رفتند.پریا به طرف مرد برگشت،او همانطور پشت میز نشسته بود وبا سماجت به او می نگریست.تونی که متوجه کلافگی پریا شده بود پرسید:
-چیزی شده؟
پریا روی سرش دست کشید و با صدای بلند گفت:
-من روی سرم شاخ دارم؟
همه خندیدند.هلن گفت:
-چیه؟دلت شاخ می خواد؟
-نه!ولی فکر کردم شاید شاخ دراوردم.
مرد مسن لبخندی زد و پریا با عصبانیت از رستوران خارج شد.
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:
#5
قسمت چهارم
بیرون رستوران وقتی تونی دوچرخه هایشان را از ماشین پایین می اورد پریا هنوز اهسته غر میزد.
-تونی میشه نریم؟
صدایی تقریبا او را از جا پراند.همان مرد غریبه بود که از کنارشان می گذشت.
-حیف نسیت این روز خوب رو برای اردو رفتن از دست بدبد؟
وقتی دورشر تونی پرسید:
-این یارو کی بود؟
پریا شانه هایش را بالا انداخت:
-نمی دونم.انگار یه جورایی عقلش کمه!
صدای هلن انها را به خود اورد:
-عجله کنین دیر شد.
یونی رو به پریا پرسید:
-پریا چیکار کنیم؟بریم؟
-خیلی خوب بریم.
توی جاده سرسبز و همواری که بی نظر بی انتها می نمود،پریا بالاخره حالش بعد از دیدن ان طبیعت زیبا بهتر شد.دنی و تونی در حالیکه صدای رادیو را بلند کرده بودند و گزارش مسابقه ی فوتبال را گوش می دادند،جلوتر در حرکت بودند و هلن و پریا پشت سر انها زیر لب تران های می خواندند.مدتی بعد صدای فریاد پسرها بلند شد،پریا گفت:
-مثل اینکه گل خوردند.
هلن داد زد:
-هی!میشه شما دو تا اون رادیو رو خاموش کنین.ما حوصلمون سر رفت.
دنی دو تا ساندویچ به طرف او و پریا پرت کرد:
-شما اینا رو بخورین تا مسابقه تموم بشه.
دخترها ساندویچ ها را روی هوا گرفتند،پریا گفت:
-دارین بچه گول می زنین؟
تونی و دنی خندیدند.
************************************************** ********
یک ساعت بعد وقتی همه از رکاب زدن خسته شدند،وسط جنگل،نزدیک دریاچه رسیده بودند.پریا کلاه لبه دارش را برداشت و در حالیکه با پشت دست عرق روی پیشانیش را پاک میکرد پرسید:
-اینجا به نظرتون چطوره؟
همه موافقت کردند.وقتی پسرها سوت زنان چادرها را بر پا می کردند،پریا و هلن از فرصت استفاده کردند و به طرف دریاچه ی زیبا براه افتادند.دریاچه ی کوچک بوسیله ی درختان سر به فلک کشیده احاطه شده بود و سطح اب سبز رنگ به نظر می رسید،در حالیکه زیر ان ابس شفاف و روشنی می نمود.هلن گفت:
-انگار دریاچه یه کیک گردویی دو رنگه.
پریا لبخندی زد و در حالیکه دستهایش را از هم باز کرده بود،نفس عمیقی کشید.
-راستی که این منظره قشنگ و هوای خوب ادم رو برای یه چرت کوتاه وسوسه میکنه.
-دست بردار تنبل.بیا باهات حرف دارم.
کمی ان طرفتر روی سبزه ها لم دادند.
-پریا حالا که دیپلم گرفتی،تصمیمت برای اینده چیه؟
-فعلا تصمیم خاصی ندارم.
-دانشگاه نمیری؟
-نه برای رشته اقتصاد از یه دانشکاه معمولی پذیرش گرفتم،ولی راستش دیگه حوصله ی درس خوندن ندارم.تو چکار میکنی؟
-یه پذیرش برای رشته کامپیوتر دارم.
-خیلی عالیه همون که دوس داشتی
-اره ولی اینجا نه،توی دانشگاه روتردام.راستش دلتنگ خانواده میشم.
-و دنی،این طور نیست؟
-اوهوم!ولی دنی بهم قول داده بعضی وقتها بهم سر بزنه.
-منم حتما میام.راستش بدم نمیاد اونجا نمایشگاهی از تابلوهای نقاشیم ترتیب بدم.
-شنیدم پیشرفت زیادی در نقاشی روی بوم پیدا کردی
-کی گفته؟
-تونی.
-بهش نمیاد از نقاشی های من تعریف کنه...جلوی خودم که فقط مسخره بازی در میاره.
-رابطتون باهم چطوره؟
-زیاد جالب نیست.مدام با هم قهریم.
هلن خندید و گفت:شماها هر دوتون کله شقین.به ازدواج باهاش فکر کردی؟
-پسر خوبیه ولی...
صدای فریاد پسرها از پشت سرشان انها را از جا پراند:
-اهان پس اینجا قایم شدین؟
دخترها از جا بلند شدند.
-کی گفته ما قایم شدیم،اومدیم یه کم با هم حرف بزنیم.
-تموم کارها رو گردن ما انداختین،اونوقت می گین اومدین باهم حرف بزنین،اینم از اون کلک های دخترونس...
پریارو به تونی گفت:
-ولی برای تو بد نیست بیشتر کار کنی،چون لااقل جلوی گنده تر شدن هیکلت رو می گیره.
دنی وهلن زیر خنده زدند.تونی امد جلویش ایستاد.در نگاهش شیطنت اشنایی موج میزد:
-دختر خانم قلمی،هیکل گنده کردن هنر می خواد.
پ ریا ناغافل او را هل داد و تونی از پشت توی اب افتاد.پریا با خنده گفت:
-حالا توی اب هنرتو نشون بده...
باز صدای خنده هلن و دنی بلند شد.تونی که سر تا پا خیس شده بود از اب بیرون امد و دست پریا را کشید و او را به طرف دریاچه برد:
-نه تو بیا هنر نمایی کن.
-پریا تقلا کرد دستش را از دست تونی بیرون بکشد ولی تونی روی دنده لج افتاده بود.
-ولم کن تونی.
-نه!اینبار دیگه ول کن نیستم.
حالا تا زانو توی اب رفته بودند.
-بس کن،می دونی که از اب می ترسم.
-امروز می خوام ازت یه شناگر ماهر بسازم.
-نه،نمی خوام،دنی بیا جلوشو بگیر،این دیوونه شده.
-ولش کن تونی.
-نه خودش شروع کرد،دیدی که من کارش نداشتم.
حالا تا کمر داخل اب بودند و پریا شروع به جیغ زدن کرده بود.هلن با ترس رو به دنی گفت:
-انگار راستی شنا بلد نیست.
دنی هم به اب زد و گفت:
-دست بردار پریا!این اداها چیه در میاری؟
پریا که حالا تا شانه در اب بود در حالیکه سعی میکرد دستش را از دستهای تونی بیرون بکشد فریاد زد:
-چرا نمی فهمین،من دارم غرق میشم.
جیغ زد:
-هلن بیا منو از دست این دیوونه ها نجات بده.
هلن هم به اب زد.حالا پریا دیگر جیغ نمی کشید و رنگش مثل گچ سفید شده بوود.هلن داد زد:
-تونی دستشو ول کن.واقعا حالش بده.
-بیخود ازش دفاع نکن،داره ادا در میاره.
حالا پریا در مرز بیهوشی بود.
هلن دست پریا را از دست تونی بیرون کشید ولی پریا نتوانست خود را داخل اب نگه دارد چون روی بازوهای هلن غش کرده بود.تونی و دنی با دهان باز به پریا می نگریستند.دنی گفت:
-چه غلطی کردی تونی،پریا واقعا بیهوش شده.
هلن داد زد:
-چرا ماتتون برده؟بیاین کمک کنید باید از اب ببریمش بیرون...
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:
#6
قسمت پنجم
مدتی بعد در مقابل نگاه مضطرب دیگران بالاخره پریا چشمهایش را باز کرد.حالا افتاب داشت غروب می کرد و هوا سردتر شده بود،بنابراین پتویی دورش پیچیده و او را کنار اتش نشانده بودند.صدای هلن را شنید:
-بهتری؟
اشک در چشمان پریا موج زد:
-واقعا مرگ رو جلوی چشام دیدم.
-فکر نمی کردم تا این حد از اب بترسی.
-از اب متنفرم مث این می مونه که یه نیروی قوی منو زیر اب می کشه.پاها م اونقدر سنگین میشه که انگاز یه وزنه ی سنگسن بهشون بستن.به همین خاطر تا حالا شنا یا دنگرفتم و توی عمرم طرف هیچ استخر پر ابی نرفتم.ولی امروز...
صدای دنی را شنید:
-ما قصد نداشتیم...
پریا حرفش را قطع کرد:
-چرا شما دو تا قصد داشتید من رو به کشتن بدین.اون دوست دیوونت کجاست؟
-همین جا بود،وقتی دید به هوش اومدی رفت.اون بیشتر از همه ما نگران بود.
-برو بهش بگو دیگه تا عمر دارم نمی خوام قیافشو ببینم.
-پریا بس کن ،اون که از قصد اینکارو نکرد.
-ندیدی چطور داشت مثل یه روانی از شکنجه ی من لذت می برد؟
-اصلا این طوری که تو فکر می کنی نیست.خودت بهتر از همه ما می دونی که چقدر دوستت داره.اون فقط می خواست باهات شوخی کنههمون طور که تو باهاش شوخی کردی.هیچ کدو ماز ما فکر نمی کردیم،اونقدر از اب بترسی.
-دنی بس کن دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.
هلن لیوان شیری را به طرف پریا گرفت و رو به دنی گفت:
-ولش کن!مگه نمی بینی حالش هنوز جا نیومده.
دنی بلند شد و زیر لب گفت:
-نگاه کن چطوری روزمون خراب شد.
وقتی پریا سیر را مزه مزه می کرد.تونی معذب از جادر بیرون امد.گوشی تلفن همراه دستش بود:
-پریا مامانت پشت خطه،میگه با تو کار داره.
پریا تلفن را از او گرفت،بدون انکه نگاهش کند.
-سلام مامان،بله خوبم،اوهوم خیلی خوش می گذره.
هلن و دنی پوزخند زدند.
-بله مامان همه خوبند.باشه فردا می بینمتان.
گوشی را قطع کرد و ان را روی زمین گذاشت.تونی امد جلویش نشست.
-پریا من واقعا متاسفم.
-فعلا چیزی نگو.هنوز از شوک کاری که باهام کردی بیرون نیومدم.
-به خدا قصد بدی نداشتم.فقط می خواستم باهات شوخی کنم.
پزیا ساکت ملند و تونی با ناراحتی سرش را میان دستانش گرفت.
************************************************** ******
بعد از شان دنی برای انکه اوضاع را بهتر کند رفت و گیتارش را اورد.روی حلبی کنار اتش نشست و شروع به نواختن کرد.تا نیمه شب چهار نفری دور اتش همراه با صدای گیتار خواندند و وقتی اتش رو به خاموشی می رفت بالاخره تصمیم گرفتند به چادرهایشان بروند.ولی صدای مردی که از تاریکی به طرف انها می امد همه را شگفت زد کرد:
-سلام بچه ها.شب بخیر.
هر چهار نفر متعجب به طرف او نگریستند.پریا خیلی زود او را شناخت.همان مردی بود که توی رستوران دیده بود.حالا در پس شعله های رو به خاموشی اتش چهره ی او را از نزدیک میدید.مردی بود حدودا پنجاه ساله،با چهره ای ارام،لباسی مندرس و کلاه حصیریی روی سر داشت که ان را تا حد ممکن پایین کشیده بود.ترس در چهره ی همه به وضوح دیده میشد.در ان سکوت سنگین،او بدون انکه منتظر تعارف بماند،امد و کنار اتش نشست تا خودش را گرم کند.نگاهی به پریا انداخت و در حالیکه لبخنذی مرموز بر لب داشت گفت:
-شب سردیه،این طور نیست؟
وقتی سکوت و وحشت انها را دید خندید و گفت:
-از من می ترسید؟باور کنید قاتل یا دزد نیستم.
تونی زیر لب گفت:
-قبول داری که یه جورایی خیلی عجیب و غریبی؟
مرد بر خلاف انتظار همه خندید:
-خیلی ها فکر می کنن دیوونم و من تصمیم ندارم نظرشون رو عوض کنم.اونا هر طور بخوان می تونن درباره ام فکر کنن.ولی خوب دوست دارم شماها باور کنین منم یه ادم معمولیم،یعنی یه امد معمولیبودم.ولیاز وقتی یاد گرفتم دنیا رو از یه پله بالاتر نگاه کنم اوضاع عوض شد.حالا چیزهای زیادی از جهان اطرافم میدونم.چیزهایی که باری شما قابل درک نیست.
-نمی خوای یه زندگی عادی داشته باشی؟
-نمی دونم شاید یه روزی باز سر خونه و زندگیم رفتم.قبل از این مهندس کامپیوتر بودم
هلن گفت:
-باورم نمیشه.نکنه ما رو گذاشتی سرکار؟
مرد خندید:
-هر طور راحتی فکر کن.تو ه مرشته ی کامپیوتر رو دوست داری مگه نه؟ شایدم بخواهی یه روز مهندس کامپیوتر بشی.با این حال مواظب باش مثل من نشی.
باز خندید ولی هلن حسابی جا خورد.همه متعجب به هم نگریستند.دنی بالاخره گفت:
-نگفتی برای چی اومدی اینجا؟
مرد دوباهر نگاه نافذش را به پریا دوخت:
-برای دیدن دوستتان.
پریا خودش را جمع و جور کرد و با تردی دبه مرد نگرسیت.مرد خندید و گفت:
چرا از من میترسی؟باهات کاری ندارم.قصد هم ندارم دیوانه ات کنم.یعنی همنی چیزی که من شده ام.
بعد باز خندید و به سرعت ساکت شد،مکثی کرزد و ادامه داد:
-امروز وقتی توی رستوران دیدمت،حسی بهم گفت باید باهات حرف بزنم.ابتدا سعی کردم اون حسو نادیده بکیرم چون فکر کردم ظرفیت حرفام رو نخواهی داشت ولی خوب اون حس از از صبح تا حالا خیلی قوی داره باهام می جنگه.به خاطر همین اومدم تا یه کمی باهات صحبت کنم.
تونی پرسید:
-از کجا میدونستی ما اینجاییم؟
-پیدا کردنتون زیاد سخت نبود.من این اطرافو مثل کف دستم می شناسم.
تکه چوبی برداشت و داخل اتش رو به خاموشی انداخت.وقتی بازشعله ی سرخ ان چهره ی همه را روشن کرد رو به پریا گفت:
-از اب می ترسی،نه؟
چشمهای پریا از تعجب گرد شد.هلن گفت:
-تو از کجا می دونی؟
مرد به جای انکه جواب او را بدهد،در ادامه حرفهایش گفت:
-از شرق امده ای؟
-چی؟
-منظورم اینه که ترک،عرب یا ایرانی هستی؟
پریا پوزخند گرفت:
-نه من در هلند به دنیا امده ام.
مرد که انگار مشغول چیدن پازل بود ادامه داد:
تو یه دختر شرقی هستی.هووم...شاید ایرانی باشی.
حالا داشت به اتش می نگرسیت و حال پریا حسابی بد بود.تونی به کمکش امد:
-معلومه هر کی به قیافش نگاه کنه به اسونی می فهمه نژاد اروپایی نداره.
-پسر جان انقدر حرف نزن،بذار فکرم رو متمرکز کنم.
تونی می خواست بلند شود و او را از انجا بیرون بیندازد ولی پریا جلویش را گرفت.
-نه بذار ادامه بده.
-بهتره یه سری به کشورت بزنی.
-کشور من اینجاست.
-با من بحث نکن دختر!می دونم که مال اینجا نیستی.توی سرزمینت دختری مو قرمز و بسیار شبیه به تو منتظرت هست.یه دختر با یه روح بزرگ...اونجا کنار یه بنای سنگی قدیمی ایستاده،شاید چشم انتظار تو باشه.
پریا از شدت اضطراب و سرما می لرزید.هلن داد زد:
-اگه یه روح خبیث سراغمون می یومد بهتر از تو بود.بلند شو برو.
مرد از جا بلند شد و خونسرد گفت:
-اره دیگه باید برم.
دوباره رو به پریا کرد و افزود:
-در سرزمینت یا مردی اشنا میشی که عاشق گل و گیاهه.اگه دیدیش سلام منو بهش برسون.
تونی با خشم بلند شد:
-میری یا...؟
-نه!نه!پسر جان.انرژیت رو بیخود مصرف نکن،خودم دارم میرم.از میهمان نوازیتون هم ممنون.شب خوبی داشته باشین بچه ها!
و در حالیکه باز می خندید در تاریکی شب گم شد.
تونی گفت:
-دیوانه همه ما رو سرکار گذاشته بود.
دنی دستهایش را بالا گرفت و ادا در اورد:
-یو...ها!...ها.من دارم می بینم که روح شیطان به جلد پریا رفته و می خواد همه ی ما رو بکشه!
هلن سرش دادزد:
-بس کن دنی حالا چه موقع این حرفهاس
تونی خندید:
-چیه ترسیدی؟
-نه که شماها نترسیدین!من که میرم بخوابم،پریا نمی یایی؟
-نه می خوام یه کم اینجا بشینم.
-پس من میرم.شب بخیر.
دنی دنبالش راه افتاد و ادا دراورد:
-یوها...ها!من یه روح سرگردانم،میخاوم دماغتو ببرم.
تونی خندید ولی هلن کفشش را دراورد و به طرف او پرت کرد.
-اگه طرف چادر من پیدات بشه خودت میدونی.
-خیلی خوب بابا،بداخلاق
-شب بخیر بچه ها
-شب بخیر دنی خوب بخوابی.پریا چرا نمیری بخوابی؟
-خوابم نمیاد.تونی فکر میکنی حرفهایی که زد حقیقت داشت؟
تونی خوشحال از اینکه پریا ماجرای قهرش را فراموش کرده گفت:
-ما ور گذاشت هبود سرکار،یارو دیوانه بود!
-واقعا؟!
-نگو که حرفاشو باور کردی.فقط یه ادم احمق حرفای همچین ادمی رو باور می کنه.
پریا با خشم از جا بلند شد و گفت:
-یعنی من احمقم؟
-نه منظورم این بود که...
قبل از انکه حرفش تمام شود پریا رفته بود.تونی زیرلب غرید:
-باز قهر کرد.
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:
#7
قسمت ششم
روز بعد پریا جلوی ایینه خودش را ورانداز می کرد و با خود حرف میزد:
-یعنی اینقر تو چهره ام شرقی بودن واضحه؟اره خیلی راحت میشه گفت نژاد اسیایی دارم.ولی اون مرد می تونست بگه عرب هستم یا حتی هندی.چطور به این اسونی حدس زد ایرانی هستم؟
حالا قلبش به تندی می تپید،کنار پنجره نشست و به فکر فرو رفت.«یعنی این دخنر مو قرمز که ازش حرف میزد واقعا...اَاَاَه.دارم دیونه میشم.»کلافه و با حرص کیفش را برداشت و از پله ها پایین امد.پدر مشغول خواندن روزنامه بود.با دیدن او از بالای عینک گفت:
-پریا کجا میری؟
-میرم کتابخونه
-زور برگرد
پریا با اخم خارج شد و در کنار مادرکه مشغول اب دادن به گلها بود ایستاد.در حالیکه بند کتانیش را می بست باز غرولند را شروع کرد:
-این بابا اصلا نمی خواد باور کنه حالا داره تو یه کشر اروپایی زندگی میکنه.هنوزم اون تعصبهای خشک ایرانی رو داره.هر وقت می خوام از خونه برم بیرون میگه زود بیا.یا هر وقت تونی رو باهام می بینه اونقدر بد باهاش رفتار میکنه که بیچاره تا بابا رو میبینه رنگش از ترس می پره...اخه این کارایعنی چی؟!
-باز شرووع کردی پریا هر چی باشه پدرته.
-اره مامان ولی تا کی باید این امرو نهی های اون رو تحمل کنم.اینجا ایران نیست که برنن تو سر دخترا و صداشون در نیاد.فکر کرده منم پریسام که هر چی بگه بگم چشم.
-مگه پریسا چشه؟
-هیچی ولی من مث خواهرم نیستم.دلم نمی خواد این قانونهای دست و پا گیر ایرونی مدام بهم گوشزد بشه.
-نمی فهمم تو چرا اینقدر فکرت نسبت به ایران منفیه.چرا دوس داری منکر این بشی که اصل و نسب ایرانی داری؟
-پریا جوابی نداد.
-ببین پریا چه خوشت بیاد و نیاد ایرانی هستی چون من و پدرت ایرانی هستیم و خواهرت هم ت.و ایران بدنیا اومده.پس تو حق نداری عقیده های ما رو زیر سوال ببری
-به خدا نمی خوام فرهنگ شما رو زیر سوال ببرم.ولی منم دوس دارم مث همه ی دوستای دیگه ام ازاد باشم.اگه قراره تو هلند زندگی کنم پس باید با فرهنگ اینا خو بگیرم.
-اینجا زندگی کن ولی فرهنگ خودت رو حفظ کن.
-اخخه چطوری؟
-اولین قدمش اینه که ایرونی بودن خودت رو کتمان نکنی.
پریا زیر لب گفت:
-دارم سعی می کنم همین کارو بکنم.الان هم دارم میرم کتایخونه چند تا کتای ایرانشناسی پیدا کنم.
مادر لبخند عمیقی زد :
-خوشحالم
پریا هم لبخندی زد از پشت پنجره سرک کشید و به پدر که غرق مطالعه شده بود نگاهی انداخت.اهی کشید و ار خانه بیرون رفت.
*************************************************
چند ساعت بعد روی میز مطالعه اش از کتایهای قدیمی و جدید درباره ی ایران پر بود،ولی چون به زیبان فارسی اشنایی نداشت تنها به دیدن عکسها اکتفا میکرد.بناهای باستانی قدیمی،مکان های مذهبی با گنبدهای بزرگ و کاشی کاریهای رنگارنگ،حوضهای گرد و بزرگ محصور در میان درختان سر به فلک کشیده،همه و همه برایش جذاب بود.اگر چه دیدن ان تصاویر برایش تازگی داشت ولی انگار با انها مانوس بود و با دیدنشان احساس خوشایند و در عین حال نااشنایی به ارامی در قلبش رخنه میک رد.وقتی مادر وارد اتاق شد خیره به صفحه ای مینگریست:
-مامان بیا ببین.
-چی رو؟
-دخترا تو ایران این طوری لباس می پوشن؟
-نه همه!عشایرن که لباسهای بلند می پوشن و چارقد دور سرشون میپیچن...
-عشایر به کیا میگن؟
-اونا مدام کوچ می کنن...زمستونا به جاهای گرمسیر میرن و تابستونام به منازق سردسیر و زندگیشون با پرورش دام می چرخه.
-یه جورایی مث کولی ها زندگی میکنن نه؟
-اره
-جالبه!
مادر کنارش روی تخت نشست و برای مدتی به پریا در حال ورق زدن کتابها نگریست.بالاخره طاقت نیاورد و پرسید:
-حالا چی شده یه دفه اینقدر به ایرانشناسی علاقه پیدا کردی؟
-خوب،پریسا چند بار ازم خواسته برم ایران رو ببینم.
-بله می دونم و تو هر دفعه گفتی هیچ علاقه ای به رفتن نداری.
-حالا دارم می فهمم اونجا یه کشور قدیمی و باستانیه و بناهای قشنگ زیادی داره.پس می تونم به عنوان یه توریست ایران برم.
-جدی میگی؟
پریا خندید.
-نمی دونم شاید...باید بیشتر فکر کنم.
و پیش خود اندیشید:
-اگه اونقدرها هالو باشم که حرفهای یه پیشگو رو باور کنم.بعید نیست.واقعا سر از ایران در بیارم!
مادر که بیرون رفت،پریا باز به عکس دختر عشایر خیره ماند و زیر لب زمزمه کرد:
-اگه اونجا برم و واقعا با یه دختر مو قرمز اشنا بشم چی؟
پوزخندی زد و کتاب را گوشه ای پرت کرد.
******************************************
درست سه روز از ایران شناسی پریا می گذشت که نزدیکیهای غروب امد . کنار مادرش روبروی تلویزیون نشست و دل به دریا زد و گفت:
-مامان عکسی که ار اون دختر کولی ایرانی بهتون نشان دادم یادتون هست؟
-اره چطور مگه؟
-اگه منم بخوام برم ایران،میشه اون طور لباس بپوشم؟
-نه البته که نمیشه!
و بعد از این حرف بلافاصله نگاهش را از تلویزیون گرفت و با تعجب به او نگریست.
پریا سریع در ادامه حرفهایش افزود:
-می خوام برم کشور شما و بابا رو از نزدیک بببینم.یه جهانگردی کوچیک از نظرتون که اشکالی نداره؟
-مطمئنی که عقلت سر جاشه؟چطورد می خوای بری ایران؟
-کاری نداره سوار هواپیما میشم و پیش پریسا میرم.
-ولی پدرت؟
-مامان تو رو به خدا باز شروع نکن.من که بچه نیستم.این کجاش بده که کشور شما رو از نزدیک ببینم؟
-باز تو به یه چیزی بند کردی؟این ایران رفتنت دیگه نمی دونم چه صیغه ای یه!
-اِ خودتون گفتین فرهنگ ایرانی رو یاد بگیر.
-حالا من یه چیزی گفتم.
-پس من میرم.
-من نمی دونم.باید باباتو راضی کنی.
بلند شد و توی اشپزخانه رفت.پریا با لج بازی ادامه داد:
-من هر طورشده میرم ایران...حالا می بینین!
و زیر لب افزود:
-اخه باید ببینم حرفای اون پیشگو درست درمیاد یا نه؟واقعا که چه ادم ابلهی هستم،اگه تونی بفهمه؟!
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:
#8
قسمت هفتم
دو روز بعد وقتی همراه تونی از زمین اسکیت برمی گشت،تصمیمش را بی مقدمه گفت:
-می خوام سفری به ایران داشته باشم.
تونی بر جای ماند و گفت:
-این اولین باره که این حرف رو ازت می شنوم.نکنه واقعا حرف های اون دیوونه رو باور کردی؟
-نه اصلا ربطی به حرفای اون نداره!میدونی که خواهرم مدتی میشه که ایران رفته و اونجا زندگی میکنه. می خوام برم ببینمش.
-چرا اون نمیاد تو رو ببینه؟
-چون از اینجا خوشش نمیاد.
-خوب تو هم از اونجا خوشت نمیاد،پس دلیلی برای رفتن تو هم وجود نداره.
-کی گفته من از ایران خوشم نمیاد.اونجا وطن پدر و مادرمه...
-حرفای جدید میزنی.
-آره!چون می خوام برای یک بار هم که شده ایران رو از نزدیک ببینم.
-انگار حرفای اون روانی حسابی روت اثر گذاشته.
-هر طور که می خوای فکر کن.
-حالا که اینطوره منم میخوام برای ادامه تحصیل به انگلیس برم.
پریا متعجب نگاهش کرد.
-هیچوقت درباره اش چیزی نگفته بودی.
تونی سرش را به زیر انداخت.
-آره چون می خواستم بمونم.ولی حالا که تو میری منم دنبال تحصیلم میرم.
-چرا انگلیس؟
-از دانشگاه آکسفورد،بورسیه گرفتم.
-خیلی عالیه!امیدوارم موفق باشی.
تونی آمد جلوی او ایستاد.
-به هلند برمیگردی؟
-آره،حتما!بیشتر از چند هفته ایران نمی مونم.
-پریا من هنوز سر حرفم هستم.
-کدوم حرف؟؟
-خودت رو به اون راه نزن،خوب میدونی منظورم چیه.
-تو بعدها موقعیتهای خیلی زیادی برای ازدواج پیدا میکنی.
-ولی من...
-تونی ما راهمون از هم جداست پس چرا به یه کار نشدنی اصرار داری؟
تونی مدتی مکث کرد ولی بعد بدون هیج حرفی راهش را گرفت و رفت.این بار نوبت تونی بودکه قهر کند.قهری سخت،طوری که حتی حاضر نشد برای خداحافظی از پریا به فرودگاه برود.
* * *
حالا پریا در ایران بود.وسایلش در صندوق عقب ماشین نامزد خواهرش جا خوش کرده بودند و خودش هم در صندلی عقب فرو رفته بود،ولی هنوز باور نداشت در ایران بسر میبرد.سکوت خیابانهای خلوت،در زیر نور نارنجی رنگ تیرهای چراغ برق سر به فلک کشیده را فقط صدای ماشین هایی که با سرعت از کنارشان می گذشتند می شکست.وقتی به میدان بزرگ رسیدند،شیشه ی ماشین را پایین کشید تا آن بنای عظیم وسط میدان را بهتر ببیند.وقتی باد موهایش را زیر روسری که ناشیانه سر کرده بود بیرون کشید خنده اش گرفت.
-پریسا من اینجارو میشناسم.
دختری که چند سال از او بزرگتر مینمود از صندلی جلو به طرف او برگشت و لبخندی به روی پریا زد:
-جدی!
-آره این میدان آزادیه.قبل از اینکه ایران بیام عکس این بنارو تو یه کتاب ایران شناسی دیدم.
-جالبه!خواهر من ایران شناس هم شده.
مرد جوانی که رانندگی میکرد از داخل آئینه به او نگریست و پریا به رویش لبخند زد.با آنکه خواهرش نزدیک یک سال میشد با او نامزد شده بود ولی برای پریا به غریبه ای می مانست.پیش خود اقرار کرد که حتی با خواهرش هم غریبه شده بود.پریسا چهار سال از او بزرگتر بود.وقتی خانواده شان بیست سال قبل به هلند مهاجرت کرده بودند،پریسا خیلی کوچک بود و پریا یک سال بعد در آنجا به دنیا آمد.وقتی چشمش را به روی دنیا گشود،پرستارهای خارجی بالای سرش بودند و در شناسنامه اش ذکر شد که متولد آمستردام است.پس برای او همه چیز حکیت از این داشت که ایرانی نیست بلکه تبعه ی هلند است و به همین دلیل ایران هیچوقت مفهوم خاصی برای او نداشت. البته تا قبل از آنکه با آن پیشگو آشنا بشود.حتی اگر پدرشان قدغن نکرده بود در خانه هلندی حرف بزنند،شاید هیچوقت زبان فارسی را هم یاد نمی گرفت.بر خلاف او پریسا از همان بچگی سئوالهای زیادی درباره ی ایران از پدر می پرسید و او نیز با خوشرویی از کشورش صحبت میکرد.پریسا همیشه دوست داشت بعد از گرفتن دیپلم به ایران بیاید و این آرزوی او جامه ی عمل پوشید،چون دو سال قبل وقتی امین وپدرش برای کار تجاری سر از هلند درآوردند،در پی آشنایی دو خانواده در یک رستوران محلی نزدیک خانه شان،امین دلباخته ی پریسا شد و وقتی از او خواستگاری کرد پریسا از خدا خواسته جواب مثبت داد،چون همیشه در رویاهایش بود که با مردی ایرانی ازدواج کند.این علاقه ی زیاد او به ایران همیشه برای پریا عجیب بود ولی وقتی او و امین بعد از نامزدی مختصری راهی ایران شدند،با اینکه دوری او برایش سخت می نمود ولی خوشحال بود از اینکه پریسا بالاخره به آنچه می خواست رسید و خودش اگرچه هیچوقت قصد نداشت به ایران بیاید،حالا در کشوری بود که نام آن همیشه احساسی توام با غربت و ترسی ناشناخته در دلش می انداخت.
پریسا بالاخره سکوت را شکست.
-خوب نظرت درباره ی تهران چیه؟
-خوبه.
امین به حرف درآمد:
-صبر کن تا شهر رو در روز ببینی،فکر کنم سرگیجه بگیری.
-امین بیخود نترسونش.پریا داره باهات شوخی میکنه.
-نه به جان پریسا اصلا شوخی نمیکنم پریا خانم شهر تهران هر کی هرکیه،طوریکه مغزت سوت میکشه.
پریا خنده اش گرفت:
هر کی هر کیه یعنی چی؟
پریسا هم خنده اش گرفت:
-بس کن امین،هنوز هیچی نشده داری خودتو به خواهرم می شناسونی.
و رو به پریا افزود:
-راستی پریا نگفتی چطور به سرت زد به ایران بیای.بابا مجبورت کرد؟
-نه!تازه اصلا دلش نمی خواست بیام ایران.می گفت درست نیست تنها مسافرت کنم.یه جنگ حسابی به راه انداختم تا بالاخره رضایت دادند.
-آخه برای چی؟تو که از اینجا خوشت نمی اومد.پریا راستشو بهم بگو.
-اگه راستشو بگم،بهم نمی خندی؟
-نه!چرا باید بخندم؟
امین هم که کنجکاو شده بود ساکت به آنها گوش می داد.پریا گفت:
-اگه بهتون بگم به عقلم شک میکنید.
-حالا تو بگو موضوع از چه قراره،بعدا درباره ی عقلت تصمیم می گیریم.
-چند هفته ی پیش با بچه ها به اردو رفته بودیم.اونجا با یه مرد عجیب آشنا شدیم،اول خیلی راحت حدس زد ایرانیم،یعنی بهش گفتم هلندیم ولی باور نکرد،بهم گفت اینجا بیام0منم حرفشو گوش دادم،چمدونم رو بستم و سر از اینجا درآوردم.
امین وپریسا خنده اشان گرفت.امین گفت:
-پریا چاخان نکن.
-چاخان یعنی چی؟
-باز شروع کردی امین؟راست میگی پریا؟
-آره،باور کن.در ضمن اون از یه دختری حرف میزد که باید موهای قرمزی داشته باشه،گفت توی ایران منتظر منه.
-مارو دست انداختی؟
-نه به جون مامان،مرده بهم گفت اون خیلی شبیه خودته،فکر کردم شاید تو باشی.
-دست بردار من که موهام قرمز نیست.
-خوب فکر کردم شاید موهاتو رنگ کرده باشی.
-باورم نمیشه تو رو اینطوری سرکار گذاشته باشن.
پریا دمغ شد.
-می دونستم همچین حرفی بهم میزنین،تونی هم همین روبهم گفت.
امین گفت:
-اینکه چطور اومدی مهم نیست،مهم اینه که حالا اینجایی.آن ماجرا هم خود دلیلی شد که بالاخره سری به ایران بزنی.
پریسا هم گفت:
-آره،امین راست میگه.
پریا لبخندی اجباری زد وساکت ماند.فکر کرد:«چطور گذاشتم اینطوری به بازی گرفته بشم؟تموم اون چیزایی که از اون دختر مو قرمز گفت یه داستان ساختگی بود که فقط ادمهای هالویی مثل من باورش می کنن.تونی راست میگه،قیافه ی من دادمیزنه که اصلو نسب شرقی دارم.اون فقط حدس زد که ایرانی هستم،چه امد احمقیم من!!»اگر چه پریا همان موقع تمام حرفهایی را که از ان مرد عجیب شنیده بود از ذهنش پاک کرد ولی نمی دانست،ناخواسته قدم در راهی از پیش تعیین شده گذاشته است.راهی که از دویست و شصت سال پیش اغاز شده بود...!!
ادامه دارد...
پایان فصل اول
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:
#9
قسمت هشتم

فصل دوم
کوه های بختیاری با آن همه شکوه و صلابت،در نبرد با دیو شب،دگر باز می رفت تا قافله را ببازد. در آخرین اشعه های پا بر جا مانده ی خورشید،اینک سایه ی مخوف تاریکی بر گوشه گوشه ی بلندی ها،پنجه انداخته بود و دیری نمی پائید که همه جا را به کام خود می کشید تا روز دیگری از روزهای زیبای خداوندی نیز به پایان برسد.لیلی دختر نازپرورده و زیبای علی مردان خان باز هم همراه پدر در بلندترین نقطه ی تپه ی سرسبز مشرف به کوه و سوار بر اسب چون همیشه لبخندی از غرور بر لب داشت.علی مردان به او نگریست و دید چطور غروب در چشمان سبز دخترک با شیطنت،رقص نور گرفته بود.دست در بازوی دخترش انداخت و او را به خود نزدیک کرد و پیشانیش را بوسید.لیلی سر بر شانه ی پدر گذاشت تا در سکوت،تسلی خاطری بر روح نا آرام اولین و آخرین مرد زندگیش باشد.علی مردان خان آهی کشید و با ابروانی در هم گره خورده،به نقطه ای محو در دوردستها خیره ماند و ان لحظه لیلی به روشنی میدانست در دل آن سردار دلیر چه می گذشت...
* * *
دگرباره ایران یکپارچه در جنگ و خونریزی غوطه ور شده بود و وحشت و ترس در دل هر پیر و جوانی سایه می گستراند.بدبختی و جنایت های مداوم،خواب و خوراک از همگان ربوده و مسبب همه ی آنچه بر سر مردم می آمد،کسی جز نادر شاه افشار نبود.مردی که حالا بعد از پشت سر گذاشتن سلسله ی متزلزل شده ی صفوی،زمام امور را در دست گرفته بود و اینطور نشان میداد که دیگر احدی توان قابله با آن نابغه ی ظالم و خون ریز را ندارد.وی در اوج اقتدار،با ایجاد هر شورشی در گوشه و کنار ایران،با انبوهی از لشکریان تعلیم دیده و مجهز،به جانب شورشیان می تاخت و تنها وقتی دست از جنایت هایش برمیداشت که همه را با فجیع ترین وضع ممکن به خاک و خون کشیده باشد و اینک آوازه ی قساوت های بی مانندش حتی به دربار عثمانی،دشمن پرقدرت و قسم خورده ی ایرانی نیز رسیده بود،طوری که آنان نیز محتاطانه تر برای این کشور همسایه،خط و نشان می کشیدند.نادر شاه افشار به راستی چون دژخیمی بی زوال می رفت تا برای همیشه نام خود را در تاریخ ثبت کند.با این حال هنوز هم دلیرانی یافت می شدند تا بدون هراس از نام و نقاب او ،برای کوچکترین حق خود که همان آزادی روح باشد،جانشان را به ودیعه گذارند و بر ستم های شاه تازه به دوران رسیده بتازند و سر بر شورش آورند.و علی مردان خان یکی از همین آزادگان بود.مردی مقتدر و در عین حال دل سوز میهن که جنگجویی بی همتا می نمود و مدتهای مدیدی میشد که در پی مخالفت با نادر شاه سر به شورش گذاشته بود و بوسله ی قدرت رو به فزونیش با طایفه های چهار لنگ و هفت لنگ و حتی گروهی از لرهای خرم اباد متحد شده بود و فکر ایجاد حکومتی مستقل در همدان و فارس را در سر می پروراندند و اینک نادر شاه بعد از ناکامی های پیاپی در شکست وی،به خوبی پی برده بود که اگر نتواند بزودی جنبش علی مردان خان را سرکوب کند،دشمن قسم خورده اش خواب و خوراک را برای همیشه از او می گیرد.بنابراین این بار با لشکر کشی بی سابقه ای به جانب قلمرو علی مردان خان در حرکت بود تا یتواند برای ابد نام این دلاور را از صفحه ی روزگار پاک کند.
* * * *
وقتی خورشید با همه ی عظمتش چون گلوله ای گداخته در دریایی از نور سرخ فام غرق شد،لیلی سر از شانه پدر برداشت و زیر لب گفت:
-روز دیگری هم گذشت.
-یک روز از باقی مانده ی عمرمان بود که تمام شد.کسی چه می داند فردا،روز چه سرنوشتی برایمان رقم خورده؟
-سرنوشت،هر چه باشد از سرزمینمان جدا نیست زیرا عشق به این دیار است که ما را زنده نگه می دارد.
-لیلی نمی دانی که چطور با شنیدن این حرفها از جانب تو به خود می بالم.دخترکم،سرزمین ما همیشه به دلیرانی چون تو احتیاج دارد،به خصوص انکه بزودی نیز جنگ سرنوشت سازی در پیش داریم.
غم در نگاه لیلی لانه کرد و با تردید رو به پدر پرسید:
-پدر این بار چگونه خواهیم توانست با نادر شاه مقابله کنیم؟!
-فرزند از یاد مبر که ما دلیران کوهستانیم،پس یقین بدار این بار هم کوههای بلند بختیاری چون دژی تسخیر ناپذیر ما را در پناه خود حفظ می کنند و شکست ناپذیر باقی خواهیم ماند.
-پدر می خوام بدانید من چون دیگر سربازان جان بر کف،تا اخرین نفس در کنارتان باقی خواهم ماند.
علی مردان خان با دیدن نگاه راسخ دخترک چهارده ساله اش به قهقهه خندید.درخشش چشمانش حاکی از ان بود که با شنیدن حرفهای لیلی تا چه حد احساس غرور می کند.به خوبی می دانست که او دختر معمولی نیست چون وی تمام سعی خود را انجام داده بود تا از این دخترک زیبا و باوقار جنگجویی بی همتا بسازد و حالا به یقین می دانست به انچه ارزو داشت رسیده است.لیلی حتی با وجود سن وسال کم و جثه ی ظریف دخترانه اش به راحتی می توانست هر جنبنده ای را در هر وضعیت و مکانی،حتی در دورترین نقطه ی تیررس،هدف قرار دهد.در سوارکاری نیز بی رقیب می نمود طوری که حتی چابک ترین اسب سواران پدر هم به گرد پایش نمی رسیدند.تنها یک رقیب داشت که با تمام وجود نیز به او عشق می ورزید و او چه کسی می توانست باشد جز پدرش،علی مردان خان...!
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:
#10
قسمت نهم
وقتی نادر شاه با بیست هزار قشون از قزوین به نزدیکی های بختیاری رسید،علی مردان خان آماده ی رزم ،در منطقه ای متروک و صعب العبور در کوه های سر به فلک کشیده موضع گرفت.این بار هم نادر شاه بر خلاف آنچه می پنداشت با مشکل بزرگی روبه رو شد و به دلیل آشنا نبودن با آن وادی و راه های دشوار و دست نیافتنی که پیش رو داشت،نتوانست به راهش ادامه دهد و حتی بعد از روزها تلاش نیز مخفیگاه علی مردان خان را نیافت.این در حالی بود که سربازان علی مردان خان از هر فرصتی سود جسته و به سپاه نادرشاه شبیخون میزدند و پیکره ی دفاعیش را روز به روز ضعیف و ضعیف تر می کردند.حالا سربازان هراسان نادر شاه به شدت لطمه پذیر شده بودند و علی مردان خان پیروزی درخشان دیگری را مقابل روی خود می دید.نادر شاه که اینک چون ببری زخمی،محصور در زندان کوههای بختیاری شده بود،بسیار عصبی می نمود.بارها صدای نعره های ترسناکش در میان کوههای بختیاری می پیچید و حتی به گوش علی مردان خان و یارانش هم میرسید.او و سربازها و زنها و بچه های ایل،همه در غار بزرگی پناه گرفته بودند و با اندک آذوقه ای که برایشان باقی مانده بود به سختی روزگار می گذراندند.یک ماه بعد همه انتظار داشتند نادر شاه دست از لجاجت بردارد و شکست خورده،عقب نشینی کند. در زمانی که او هم خود را شکست خورده می دید،ورق برگشت و با حادثه ای به ظاهر ساده همه چیز به نفع نادرشاه عوض شد.
* * *
روز سخت و طاقت فرسای دیگری بر سپاهیان نادر شاه می گذشت.آنها باز هم خسته از جستجوی بیهوده ی دیگری برای یافتن مخفیگاه علی مردان خان،برمیگشتند که با تعجب وناباوری به پیرزنی تنها برخوردند که فارغ از انچه در اطرافش می گذشت مشغول پر کردن مشک آب خود از میان چشمه ای جاری در کوه بود.سربازان هم برای آنکه دست خالی بر نگشته باشند پیرزن را در بند کشیدند و به جانب قرارگاه نادرشاه بردند.برخلاف آنچه می پنداشتند نادرشاه با دیدن آن پیرزن فرتوت و ضعیف نعره ی بلندی بر سرشان کشید.
-برایم تحفه آورده اید؟من علی مردان خان را می خواهم،نه چنین عجوزه ای،ببرید از جلوی چشمانم دورش کنید.
-با او چه کنیم؟
-این هم پرسیدن دارد.ببرید و بکشیدش.
برخلاف انتظار پیرزن لب به اعتراض نگشود و همانطور ساکت،با چشمان نفوذ ناپذیرش به نادرشاه خیره ماند.همه متعجب به پیرزن نگریستند.نادرشاه که کنجکاو نشان میداد نزدیکتر آمد و پرسید:
-از کدام ایلی؟
-تنها در این کوهها زندگی می کنم.امروز هم در طلب آب آمده بودم که سربازانت چون لاشخورها بر پیکر ناتوانم حمله کردند.
نادر شاه لبخند مرموزی زد و گفت:
-نه پیرزن،تو بیشتر از آن چیزی که نشان می دهی می دانی و زبان تند و تیزت حاکی از این است که باید بختیاری باشی.بیا جلوتر.
ولی پیرزن قدمی به عقب نهاد.هراسان به سربازها نگریست ولی هیچ راه فراری نبود،قبل از اینکه بتواند خود را از کوه به پائین پرت کند،سربازی او را گرفت.نادر خشمگین جلو آمد و گردن نحیف او را در دست فشرد.
-علی مردان کجاست؟
-او را نمی شناسم،من پیرم،حواس درستی ندارم.
-خیلی زود حواست سرجایش می آید.ببرید و محل مخفیگاه علی مردان را به زور از زبانش بیرون کشید.
پیرزن بسیار ضعیف بود و چون بیم آن داشتند،نتواند زیر شکنجه های شدید،قبل از آنکه لب به اعتراف بگشاید،دوام بیاورد و ترجیح دادند،ذره ذره شکنجه اش دهند و برای این کار یکی از سرداران نادر شاه، به نام خانجان انتخاب شد.او دستور داد مانع به خواب رفتن پیرزن شوند و هر گاه خواب او را فرا می گرفت میخهای آهنین در بدنش فرو می بردند.این شکنجه چند روز ادامه یافت و آنقدر عرصه بر پیرزن تنگ شد که بناچار لب به اعتراف گشود.
مدتی بعد در میان ناباوری علی مردان و یارانش،در زمانی که هیچ کس انتظارش را نداشت غار به محاصره ی سربازان نادر شاه درآمد
دیشب خوابت را دیدم..
صبح،
شمعداني باغچه مان گل از گلش شکفته بود...
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
68 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۵-۰۵-۹۷, ۰۱:۴۵ ب.ظ)، v.a.y (۳۰-۰۷-۹۴, ۰۱:۵۳ ق.ظ)، Afsaneh (۰۴-۰۸-۹۴, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، mahmonir11 (۳۰-۰۷-۹۴, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، Ghazaleh-mej (۱۱-۰۸-۹۴, ۰۸:۴۵ ق.ظ)، سمیرا (۰۵-۰۸-۹۴, ۰۹:۳۶ ق.ظ)، fatemeh80 (۰۴-۰۸-۹۴, ۰۶:۳۴ ب.ظ)، Sogolsanei (۱۴-۱۱-۹۵, ۰۴:۵۳ ق.ظ)، "MJ" (۰۹-۱۰-۹۴, ۰۹:۲۴ ب.ظ)، لالهab (۱۵-۰۸-۹۴, ۱۰:۵۱ ق.ظ)، زرنگار (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۲:۳۵ ب.ظ)، خرزوخان (۰۸-۰۸-۹۴, ۱۱:۲۲ ق.ظ)، avaa (۳۰-۰۷-۹۴, ۰۳:۰۶ ق.ظ)، azade.p (۰۱-۰۸-۹۴, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، Mary35 (۳۰-۰۷-۹۴, ۰۴:۴۲ ب.ظ)، mortezjo (۳۰-۰۷-۹۴, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، azar (۱۳-۰۹-۹۵, ۰۵:۲۷ ق.ظ)، ملاك (۱۰-۰۸-۹۵, ۰۵:۵۸ ب.ظ)، fatameh (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۴:۳۱ ب.ظ)، shabi (۲۳-۰۹-۹۴, ۰۱:۱۸ ب.ظ)، هرچی (۰۹-۰۷-۹۵, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، gandom (۲۸-۱۱-۹۵, ۰۳:۲۱ ب.ظ)، Miranda (۰۵-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ)، تپش جون (۲۴-۰۹-۹۵, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، zahra_ayyar (۱۹-۰۳-۹۶, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، zeinabalouchi (۲۸-۰۵-۹۵, ۱۰:۲۰ ب.ظ)، دانيال (۲۵-۱۰-۹۵, ۰۸:۴۱ ق.ظ)، ماربیا (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۲:۲۸ ب.ظ)، حوال (۰۵-۰۶-۹۵, ۰۸:۵۸ ب.ظ)، اردلان (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، Atefeh78 (۰۳-۰۹-۹۵, ۰۱:۵۶ ب.ظ)، مینوشی (۰۶-۰۴-۹۶, ۰۵:۳۴ ب.ظ)، گلمن (۳۰-۰۱-۹۶, ۰۶:۴۶ ق.ظ)، Sara2016 (۰۱-۰۷-۹۵, ۱۱:۲۱ ق.ظ)، Narjes72 (۱۸-۰۹-۹۵, ۱۱:۱۹ ق.ظ)، پری دریایی (۲۷-۰۱-۹۶, ۰۲:۰۲ ق.ظ)، Peymaneh (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، باران گیلکی (۰۳-۰۸-۹۵, ۱۲:۴۸ ب.ظ)، ياسي (۲۳-۰۸-۹۵, ۰۴:۲۲ ب.ظ)، سارا1339 (۰۱-۰۲-۹۸, ۰۶:۵۵ ب.ظ)، سرور (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۳:۰۵ ب.ظ)، sa.ka.98 (۰۹-۱۱-۹۵, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، Arghavan 80 (۰۴-۰۳-۹۶, ۰۷:۱۵ ب.ظ)، بانوی یاس (۰۴-۰۴-۹۶, ۱۱:۴۱ ق.ظ)، آهنگ (۲۱-۱۱-۹۵, ۰۴:۳۵ ق.ظ)، setare75 (۱۴-۰۱-۹۶, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، مرادی2 (۲۸-۰۶-۹۷, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، مه یاس (۲۵-۰۷-۹۶, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، sanng (۰۵-۱۲-۹۵, ۰۱:۵۹ ب.ظ)، Elesa (۲۵-۰۹-۹۶, ۱۱:۴۱ ق.ظ)، atefe73 (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، دیان (۱۷-۰۲-۹۶, ۰۱:۵۷ ق.ظ)، taranomi (۱۴-۰۸-۹۶, ۰۵:۴۹ ب.ظ)، Jalinos (۱۵-۰۸-۹۶, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، فاطمه نوروزی (۲۸-۰۹-۹۶, ۰۲:۳۰ ب.ظ)، fateme.nasiri (۰۹-۰۵-۹۶, ۰۷:۰۵ ب.ظ)، kkkk (۳۱-۰۵-۹۶, ۰۹:۲۰ ق.ظ)، سیب سرخ (۰۶-۰۸-۹۶, ۰۲:۴۰ ب.ظ)، Sayed Mahdiy (۲۱-۰۶-۹۶, ۰۵:۱۰ ب.ظ)، rp5072451 (۰۵-۱۰-۹۶, ۰۵:۱۴ ق.ظ)، manvamahdi (۱۴-۱۲-۹۶, ۰۷:۳۰ ب.ظ)، ثمامشکات (۲۳-۰۶-۹۷, ۰۴:۳۷ ب.ظ)، مریم 00 (۲۹-۰۵-۹۷, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، shfaty (۰۶-۱۲-۹۷, ۰۹:۴۴ ق.ظ)، h. shefaei (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۷:۴۸ ب.ظ)، Onlyana (۰۳-۱۰-۹۸, ۰۷:۵۵ ب.ظ)، sarvenazb (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۵:۲۲ ب.ظ)، Baharan62 (۰۵-۰۱-۹۹, ۰۴:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان