انجمن ايران رمان



رمان ييلاق دلپذير | اسماء كرمى پور
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۶:۴۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: z0719
پاسخ 183
بازدید 44701

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ييلاق دلپذير | اسماء كرمى پور
#1
خلاصه ي داستان:
در یکی از ایلات لرستان، کنار رودخونه ای وسط جنگل، دختری پیدا میشه که حافظه اش رو از دست داده. به علت عدم آشنایی با زندگی عشایری دردسرهای زیادی برای اهالی ایل درست می کنه که نه تنها مردم ایل رو ناراحت نمی کنه که روز به روز بیشتر بهش علاقه مند میشن.
غزال نامیه که برای دختر انتخاب میشه. به مرور زمان و با وقوع حوادثی، غزال جسته و گریخته خاطراتی رو به یاد میاره.
خان رضا که بزرگ ایله، چهار تا پسر داره. دو تا از پسرها ساکن ایل و دو تای دیگه شهرنشین هستند. ماجراهای اصلی از زمانی شروع میشه که یک مراسم عروسی توی ایل برگزار میشه و پسرهای شهرنشین، برای شرکت در عروسی به ایل میان.

قسمتی از داستان:
بالاخره تصمیمو گرفتم و از پناهگاهم اومدم بیرون ... سر بزنگاه رسیدم و خانوم صاف افتاد توی بغـ ـلم و با تمام وجودش گفت :
- اشهد ان لا اله الا الله !!!
خنده ام گرفت اما صدای به هم خوردن دری، باعث شد بی خیال خندیدن بشم و شروع کنم به دویدن ... مهم نبود اگه یه مردو از پشت سر ببینن که یه نفرو بغـ ـل گرفته و میدوه ... نهایتش این بود که فردا از در و همسایه میپرسیدن که دیشب کسی مریض شده بوده؟ ... تنها چیزی که مهم بود این بود که تو اون لحظه این دخترو نبینن ... نمی دونستم اونا کین ولی حتما یه دلیلی داشت که این بیچاره برای فرار از دستشون حتی حاضر شد از بالای تیر برق بپره پایین.
چشمهاشو باز کرد و با تعجب زل زد به من ... هر لحظه چشمهاش گشادتر میشد و دهنش باز تر. تا اومد حرفی بزنه سریع گفتم:
- هیسسسس... دو دقیقه اون دهنتو ببند بذار از اینجا بریم بعد هر چه قدر خواستی جیغ بزن.
دهنشو نبست اما صدایی هم ازش بیرون نمیومد! رسیدیم به ماشین و درو باز کردم و گذاشتمش روی صندلی جلو. خودمم سوار شدم و گازشو گرفتم سمت بیمارستان... باید پاشو به یه دکتر نشون میدادم...
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، AsαNα ، ♥صنم♥
#2
بخش اول: غزال
فصل اول : فراموشی
همه جا سیاه بود. چشمهامو چند بار باز و بسته کردم، اما سیاهی همچنان ادامه داشت. هر طرف نگاه میکردم فقط سیاهی بود و سیاهی. دستمو به سمت سیاهی دراز کردم. نرم بود!سیاهی نرم بود و تکون میخورد!هوای اطرافم سنگین بود و نمی تونستم نفس بکشم. به خودم نگاه کردم؛ روی زمین دراز کشیده بودم و پارچه ای روم بود كه نقش و نگارهای عجیب و غریبی داشت. اشكالى شبيه گاو و گوسفند و بز و گرگ و ...
ترس بَرَم داشته بود. با وحشت دور و برمو نگاه مى كردم اما هيچى جز سياهى نبود ... سرمو به عقب بردم و پشت سرمو نگاه کردم. چیزی که دیدم، مو به تنم سیخ کرد... یه گرگ با دندونهای تیز بالای سرم بود. چیزی نمونده بود از ترس سکته کنم. بلند شدم فرار کنم که پشت سرم تیر کشید.
دستمو بردم پشت سرم و جایی که درد می کرد رو لمس کردم. چیز نرمی دور سرم بود. تو دستم گرفتمش و کشیدمش پایین. افتاد روی چشمام و دیگه همون سیاهی رو هم نمی دیدم. همون لحظه صداهای عجیبی که نمی فهمیدم چی میگن، از دور به گوشم رسید.هر چقدر تلاش می کردم اون چیزی که روی چشمهام افتاده بود، بردارم، نمی تونستم.
حس می کردم مُردم و این هم قبرمه که پر از چیزهای وحشتناکه و الان به من حمله می کنند. تنها کاری که تونستم انجام بدم، این بود که با تمام توانم جیغ بکشم...
صداها نزدیک تر شدند. حضورشونو اطرافم احساس می کردم و بیشتر می ترسیدم. چند تا دست بهـِم چسبید! یکی مچ دست راستمو گرفت و یکی هم دست چپمو، یکی هم شونه هام گرفت و محکم نگهم داشتند. ترسو با تك تك سلول هام احساس مى كردم و چنان جيغ مى كشيدم كه احساس كردم، چيزى به پارگى تارهاى صوتيم نمونده. چیزی که روی چشمام بود کنار رفت و تونستم ببینمشون.
چند زن با لباسهایی عجيب ... دامنهای پرچین و بلوزهای منجق دوزی شده. چشم های سورمه کشیده اشون میون صورت های آفتاب سوخته، تو قاب روسری های گل گلی، بهم خیره شده بود. همه شبيه هم ... تنها تفاوتشون، رنگ لباس هاشون بود!
با هم حرف می زدند و با لبخند سر تکون می دادند. حسابی ترسیده بودم و گیج شده بودم. نمی فهمیدم کجام. این آدم ها کی هستند. خودم کی هستم. عاقبت از سر در موندگی داد کشیدم:
- اینجا چه خبـــــــــره ؟
یک مرتبه همه ساکت شدند و یک نفر به سمت سیاهی دوید! سیاهی باز شد و نوری داخل اومد. اما اون زن سریع از سیاهی رد شد و نور هم از بین رفت.
چند لحظه بعد دوباره سیاهی باز شد و این بار، مردی وارد شد که با دیدن هیبتش گلوم خشک شد.
کفش های نوک تیز، شلوار سیاه نسبتا گشاد، لباس بلندی که تا زانوهاش بود، شالی دور کمـ ـرش که شکم بزرگشو بیشتر نمایان می کرد، گردن کوتاه و پهن با صورتی گوشتالو و ... و سیبیل های بلندى که بیشتر از هر چیز دیگه ای تو صورتش به چشم می اومد! چشم های متوسطی داشت که با خشم عجیبی روی من متمرکز شده بودند. ابروهای پرپشت مشکی و پیوسته که با اخمی که کرده بود دیگه حسابی تو هم ادغام شده بودند. یه کلاه استوانه ای هم سرش. بدتر از همه تفنگ توی دستش بود!
با لهجه ای که به زور فهمیدم چی میگه تقریبا سرم فریاد کشید:
- چه خبرته ضعیفه. صدات همه ایلو برداشته. جیغات تا چادر بی بی حلیمه رو هم لرزونده. تو این ایل از مادر زاییده نشده، زنی که صدای جیغشو نا محرم بشنوه. دیگه نشنوم صداتو. فهمیدی؟
از شدت ترس، نا خودآگاه دو بار پشت سر هم گفتم:
- فهمیدم. فهمیدم.
مرد که انگار کمی راضی شده بود، دستی به سبیلش کشید و با صدای آرومتری گفت:
- هــــوم، خوبه ... حالت که جا اومد بیا چادر من!!
بعد از این حرف دوباره از سیاهی عبور کرد. زن ها هم پشت سرش از چادر بیرون رفتند. مات و مبهوت به سیاهی زل زده بودم و چیزهایی که دیده و شنیده بودم پیش خودم حلاجی می کردم. بعد از چند دقيقه كه از بهت و حيرت بيرون اومدم، از جام بلند شدم. لباسی مثل لباس اون زن ها تنم بود! اصلا احساس خوبی نسبت به اون لباس نداشتم.
دوروبرمونگاه کردم. دوباره چشمم به اون گرگ افتاد. ولی این بار دقیق تر نگاه كردم؛ فقط سر خشک شده ی گرگ بود و از بدنش خبری نبود. دوباره به سیاهی دست کشیدم. چه قدر ناملموس و ناآشنا بود. بغض بدى توى گلوم نشسته بود و دلم مى خواست زار زار گريه كنم. ولى از ترس اون مرد، جرئت نداشتم. مى ترسيدم صداى گريه هامو بشنوه و بياد سراغم.
نگاه ديگه اى به اطراف انداختم. از اون سياهى یه آینه آویزون بود. به تصویر توی آینه زل زدم...
این دیگه کی بود تو آینه؟؟؟ با دقت تمام اجزای صورتشو زیر و رو می کردم. صورتی کشیده و گندمگون ... ابروهای کمونی و مشکی ... چشم های مشکی که نه خیلی درشت بود و نه ریز. متوسط بود ... مژه هایی پرپشت که اون چشمهای مشکی رو درشت تر نشون میداد ... لبـ ـهای قیطونی و بینی کوچیک ...
یعنی این من بودم توی آینه؟ ... چند دقیقه به عکس خودم توی آینه زل زده بودم ... پشت سرم می سوخت و درد می کرد... از شدت فکر کردن ابروهام تو هم گره شده بود و شقیقه هام درد گرفته بودن ولی چیزی یادم نمیومد! این دختر کیه توی آینه؟ من کجام؟ این آدم ها کی هستن؟ چرا من چیزی یادم نمیاد ...
سردرگم نگاهمو از آینه به زمین انداختم. چشمم به چند تا لباس افتاد. لباس هارو برداشتم و دونه دونه نگاه کردم : شلوار جین، مانتوی سورمه ای، روسری آبی با گل های ریز سورمه ای، یه جفت کفش سورمه ای و یه تاپ بنفش ... بی اراده شروع به عوض کردن لباس های تنم با اون لباس ها کردم. دوباره نگاهی به آینه انداختم. با اون لباس ها احساس بهتری داشتم اما هم چنان تصویر توی آینه برام غریبه بود.
باید یه جوری می فهمیدم چه خبر شده و تنها راهش هم این بود که از اون سياهى عبور كنم. بالاخره دلمو به دریا زدم و رفتم سمت همون جایی که زنها ازش رد شده بودن ... دستمو روی سیاهی گذاشتم و کمی هل دادم ... چادر باز شد و پرتو نور داخل چادر شد... دستمو دو طرف لبه های چادر گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم و تو یه لحظه چادرو به دو طرف کنار زدم. نور خورشید تو چشمهام خورد و مجبور به بستنشون شدم... کم کم چشمهامو باز کردم و به دورو برم نگاه کردم ...
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥صنم♥ ، assal
#3
زن ها و مردهایی با همون لباس هایی که دیده بودم، در حال رفت و آمد بودند و زیر چشمی براندازم می کردند ...زنی با کوزه ای روی دوشش لبخندی نثارم کرد و رد شد ... چند قدم دورتر، دو تا زن دو طرف چیزی شبیه مشک نشسته بودند و تکونش میدادند ... آتیش نسبتا بزرگی روشن بود و کتری ای در حال جوشیدن میون شعله ها ... دختری کنار آتیش مشغول ریختن چای بود ... پسر بچه ای زغال گردونی تو دستش بود و تند تند می چرخوند ... مردی روی تخـ ـته سنگی نشسته بود و تفنگی رو تمیز می کرد ... صدای شیهه اسب حواسمو به دورتر معطوف کرد ... چند تا اسب میون حصار دایره ای بزرگی دنبال هم می دویدند ... گوسفندهای مشغول چرا، که توی دشت از دور شبیه مورچه های کوچیک بودن ... و دشتی سبز رنگ که جلوی چشمم تا بی نهایت پهن شده بود.
از چادر فاصله گرفتم و موشکافانه مشغول نگاه کردن به سياهى های دور و برم شدم ... سياهى هايى كه انگار محل زندگى بودند ...چادرهایی مشکی با سقف های شیب دار ... همه در اندازه های یکسان ... فقط سقف چادری که توش بودم صاف بود ... لبه ی چادر ها بالا زده شده بود و محتویات داخل چادرها مشخص بود ... مردها توی چادر ها به پشتی تکیه داده بودند و آواز قلیـ ـونشون دشت رو پر کرده بود ... چهارده پونزده تا چادر بود که همه یک شکل و هم اندازه بودند به جز یکی ... یکی از چادرها که در مرکز قرار داشت بزرگتر بود و داخلش شش مرد مشغول قلیـ ـون کشیدن بودند و دود توی چادر پیچیده بود... همه لباس هایی شبیه همون مردی که اومد بالای سرم، پوشیده بودند.
سرمو پایین انداختم و با قدم های بلند، خودمو به دو دختری که کنار مشک نشسته بودن رسوندم و سلام کردم. فقط به گفتن جواب سلامم اکتفا کردند و ساکت بهم زل زدند.
کمی من من کردم و گفتم:
- ببخشید ... اینجا کجاست؟ ...من کی هستم؟ ... شما ... شما کی هستید؟
اونا هم چنان با لبخند نگام می کردند. از لبخند بی معنیشون تعجب کردم. با درموندگی نگاهی به اطراف کردم ... همه از کارهاشون دست کشیده بودند و منو نگاه می کردند. از خجالت صورتم داغ شد. فقط خدا می دونه چه احساس بدی داشتم.هیچ کسو نمی شناختم. ظاهرا زبون کسیو هم نمی فهمیدم. چون اون دو تا زن داشتند با هم حرف می زدند اما من هیچ نمى فهمیدم. دلم می خواست گریه کنم. با التماس گفتم:
- اینجا کسی نیست که زبون منو بفهمه؟ من نمی فهمم شماها چی میگین... تورو خدا یکی کمکم کنه ... اینجا کجاست؟ من اینجا چی کار می کنم؟ شماها کی هستین؟
باز هم فقط نگاهم می کردند.اشک تو چشمام حـ ـلقه بسته بود... داشت سرازیر میشد که یه دختر از بین جمعیت خودشو جلو کشید؛ به من که رسید، دستشو جلو آورد و با خوشرویی گفت:
- سلام ... اسم من زینبه.
با ناباوری از اینکه زبون یه نفرو فهمیدم دستشو گرفتم و تقریبا نالیدم:
- سلام ... واقعا خوشحالم که حرفامو فهمیدی ... زینب.
زینب با لبخند گفت:
- اسمت چیه؟
شادی لحظه ایم خراب شد و اخمام رفت تو هم. سرمو پایین انداختم و با درموندگى و بغضى كه از چند دقيقه ى قبل تو گلوم نشسته بود، گفتم:
- نمی دونم.
صداش پر از تعجب شد و گفت:
- نمی دونی؟ مگه میشه؟
- شده دیگه. هیچی یادم نمیاد. نه اسمم ... نه خانواده ام ... نه هیچ چیز دیگه ای .
صدام مى لرزيد و چيزى نمونده بود كه اشكم سرازير بشه ...
- خدای من ... عارف باید تورو ببینه ... ولی حیف که الان اینجا نیست.
- عارف؟ ... عارف کیه؟
با افتخار سرشو بالا گرفت و گفت:
- داداشمه ... دکتره ... الان هم رفته شهر كه واسه ایل دارو بیاره.
کمی این پا و اون پا کردم تا بالاخره سوالمو پرسیدم:
- زینب خانوم ... اینا چرا منو این جوری نگاه می کنند؟
زینب نگاهی به دورو برش انداخت ... وقتی دید همه دارن مارو نگاه می کنند ، به زبونی که باز هم نفهمیدم چی می گفت، حرفهایی زد که همه اشون پراکنده شدند. اونا که رفتن دوباره پرسیدم:
- من اینجا چیکار می کنم؟ شماها کی هستین؟
بازومو گرفت و در حالی که منو به سمتی می کشید گفت:
- اول بیا بریم پیش بابام بعد بهت می گم.
با زینب رفتم دم همون چادری که از بقیه بزرگتر بود و چند مرد داخلش قلیـ ـون می کشیدند. از بین حـ ـلقه های دود تونستم چهره ی همون مردی که به داخل چادرم اومده بود رو بشناسم. مرد از قلیـ ـون کشیدن دست برداشت و گفت:
- ها ... ضعیفه ! ... چه عجب پیدات شد ... خب حالا بگو ببینم این جا چیکار می کنی؟
جا خوردم! ... این چی داره می گه؟ ... مگه قرار نبود اون بهم بگه من اینجا چیکار می کنم؟ جرات نداشتم بگم چیزی یادم نمیاد. از هیبتش می ترسیدم. خیلی پرجذبه بود و آدمو وادار می کرد جلوش درست و حسابی حرف بزنه. داشتم فکر می کردم چه طوری جواب بدم که زینب به دادم رسید. با زبون خودشون شروع کرد به حرف زدن. هر چی زینب بیشتر می گفت، اخم های مرد هم بیشتر تو هم می رفتم . زینب ساکت شد و مرد دستی تکون داد و گفت:
- هر وقت چیزی یادت اومد خبرمون کن.
نفس راحتی کشیدم و بی اراده گفتم:
- چشم!
و زود با زینب از اونجا دور شدم. کمی از چادر فاصله گرفتیم و گفتم:
- زینب ... نمی خوای بگی من کجام؟ چه جوری سر از اینجا درآوردم؟
- خیلی خب الان بهت می گم. بیا بریم یه جایی رو نشونت بدم ، تا به اونجا برسیم همه چیزو برات تعریف می کنم. چند لحظه اینجا صبر کن تا بیام.
زینب رفت و من مسیر رفتنشو دنبال کردم. رفت تو یکی از چادرها و با تفنگ برگشت!! به من که رسید گفت:
- بریم.
با تعجب به تفنگ اشاره کردم و گفتم:
- این چیه آوردی؟ می خوای چی کار کنی؟
- هیچی. جایی که میریم جک و جونور زیاد داره. شاید یه چیزی واسه شام دست و پا کردم!
چشمام از تعجب اندازه تخم مرغ شده بود. تو همین چند دقیقه اون قدر چیزهای تعجب برانگیز دیده بودم که چيزى به ديوونه شدنم نمونده بود. با بی صبری گفتم:
- خب بگو من منتظرم.
نفس عمیقی کشید و همون طور كه به سمت دشت حركت مى كرد و منو هم دنبال خودش مى كشوند، شروع کرد به تعريف كردن ...
.........
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥صنم♥ ، assal
#4
- من زینب سلطانی هستم ... بچه سوم همون مردی که باهات حرف زد ...
باورم نمیشد زینب دختر اون پدر باشه. زینب این قدر خوش برخورد و باباش اینقدر بد عنق. افکارمو برای خودم نگه داشتم و بقیه حرفهاشو گوش کردم. هر چند ربطی به من نداشت!!
- اسم بابام رضاست. اسم مامانم هم نازخاتون بود که البته خدا رحمتش کنه ... سه سال پیش فوت شد.
- متاسفم.
- ممنون ... ما شش تا بچه ایم. اول عباس که زن گرفته و تو شهر زندگی می کنه. بعد گلی که شوهر کرده و تو چادر سومی زندگی می کنه. بعد منم که یه دونه بچه هم دارم.
باز هم تعجب. اصلا بهش نمیومد که ازدواج کرده باشه ... چه برسه به داشتن بچه.
- بعد من عارف و عرفان هستن که هر دو مجردن ... اوناهاش رسیدیم.
سمتی رو که زینب نشون میداد نگاه کردم. از دور فقط یه عالمه درخت پیدا بود که تا روی کوه امتداد داشتند. هنوز مسیر زیادی رو توی دشت باید می رفتیم تا به انبوه درختها برسیم. با ناراحتی گفتم:
- هنوز که خیلی مونده ... چه طوری میگی رسیدیم؟
دستشو به تک درختی که اونجا بود گرفت و گفت:
- چادرهای ما تا جنگل خیلی فاصله داره. از کنار چادرها جنگل پیدا نیست، برای اینکه حیوون های وحشی نیان طرف چادرها و اگر هم اومدن قبل از حمله اشون متوجه بشیم. در ضمن وقتی به این درخت رسیدی، بدون که رسیدی به جنگل! این اولین درخت از درختهای جنگله و از همه به ما نزدیکتر ... از اینجا تک و نوک در ختها شروع میشند تا برسیم به عمق جنگل... بیا بریم.
از اسم حیوون های وحشی لرز به اندامم افتاده بود. یاد سر اون گرگ توی چادر افتادم. پاهام چسبیده بود به زمین. زینب چند قدم از من دور شد و وقتی دید من نیومدم، برگشت و گفت:
- پس چرا نمیای؟
- من میترسم... تو گفتی حیوونهای وحشی داره.
زینب چند لحظه نگاهم کرد و یک مرتبه زد زیر خنده و گفت:
- نترس ... اون قدر ها هم وحشی نیستند ... از هر صد بار که میایم جنگل شاید یه بار مشکل پیش بیاد ... در ضمن ... تا وقتی زینب و تفنگشو داری غم نداری.
باز هم نمی تونستم راضی بشم باهاش برم.
- بیا دیگه مگه نمی خواستی بدونی اینجا چیکار می کنی؟ بیا تا برات بگم دیگه. داریم میریم همونجایی که تو ازش اومدی!
با این حرف، وادارم كرد كه دنبالش برم و اون به حرفهاش ادامه داد:
- - تقریبا سه روز پیش بود که تو اومدی. مردها رفته بودند شکار. معمولا وقتی میرن شکار سه چهار ساعتی تو جنگل می مونند. اما هنوز یه ساعت نشده بود که دیدیم سه نفرشون با سرعت دارن بر می گردن. عماد و عارف و مراد بودند ... مراد شوهر گلی ِ . عماد هم داداش آخریمه ...
کمی مکث کرد، نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:
- روی اسب عارف یه نفر دیگه هم بود ... اون ... تو بودی ...
به اینجا که رسید چشمک پر شیطنتی نثارم کرد و گفت:
- بی هوش تو بغـ ـل عارف بودی! یه راست بردت به همون چادری که توش بودی. اون چادر یه جورایی مطب عارفه !! ... تورو کنار رودخونه پیدا کرده بود.
نگاهی به مانتو و شلواری که با لباس های محلی عوضشون کرده بودم، انداخت و ادامه داد:
- با همین لباس ها بودی. البته خیس آب بودی و مجبور شدیم لباس هاتو عوض کنیم.
خداروشکر که یه دست لباس از خودم داشتم!
- این همه ی چیزی بود که ما از تو می دونیم. امیدوار بودیم به هوش بیای و بگی چه اتفاقی برات افتاده و خانواده ات کجان اما با وضعیتی که پیش اومده ...
سری تکون داد و دیگه حرفی نزد. خب ... حداقل می دونستم چه جوری از اونجا سر در آوردم. ولی هنوز یه چیزایی بود که نفهمیده بودم:
- زینب نگفتی اینجا کجاست؟ شما به چه زبونی حرف میزنید؟ زینب خنده ای کرد و گفت:
- اینجا استان لرستانه ... ما هم عشایرش هستیم و لری حرف میزنیم. مردم قدیمی تر که زیاد سواد ندارن و بیشتر هم توی ایل زندگی کردن، چندان زبان فارسی رو بلد نیستند. ولی خب جوون تر ها و بچه ها همه فارسی بلدن.
- شما چه طور بلدین؟ تو؟ بابات؟
- بابای من خان این ایله. واسه همین زیاد میره شهر و ماها هم از بچگی همیشه دنبالش می رفتیم. یه خونه هم تو خرم آباد داریم. واسه همین فارسی یاد گرفتیم. درضمن ... نا سلامتی ما دیپلم داریما!!
خودش خنديد و من هم همراهيش كردم!
به وسط های جنگل رسیده بودیم. نور آفتاب گاه گاهی از لای شاخ و برگ درختها سرک می کشید. به جز صدای پای من و زینب، صدای تکون خوردن برگ ها و حرکت جونورهای دیگه هم می اومد. با هر صدایی نا خودآگاه به طرفش برمی گشتم اما چیزی نمی دیدم و فقط داشتم دور خودم می چرخیدم. زینب به کارهام فقط لبخند می زد و چیزی نمی گفت. بالاخره وقتی با رد شدن چیز نرمی از بین پاهام جیغ کشیدم، به حرف اومد:
- چه خبرته؟ چرا اینقدر وول می خورى؟ راهتو برو. این بیچاره ها بیشتر از تو می ترسند. از ترس تو این جورى فرار می کنند. ما هر وقت میایم جنگل کاری به این زبون بسته ها نداریم. اونا هم به ما کاری ندارند. هر کس میره دنبال کار خودش. حالا دیگه این قدر دور خودت نچرخ.
از حرف زینب خجالت کشیدم. اون خیلی راحت راهشو میرفت و من اینقدر تو سر و مغز خودم میزدم. دیگه با صداها سرمو نمی چرخوندم اما زیر چشمی همه طرفو چک می کردم.
کم کم صدای شرشر آب به گوشم خورد. با خوشحالی سرمو، که تا اون لحظه روی زمین دنبال جک و جونورها بود، آوردم بالا و درست روبه روم، روی برگ درختها، تلالو آب رو دیدم. ولی هنوز رودخونه پیدا نبود.
قدم هامو تند تر کردم و از زینب جلو زدم. بالاخره رسیدم لب آب. آب زلال و خنک. کف رودخونه پیدا بود و انگار به جای آب، شیشه بود. دستهامو توی آب فرو کردم و مشتی آب پاشیدم به صورتم .. روحم تازه شد! زینب پاچه های شلوارشو بالا زد و کنارم نشست. پاهاشو فرو کرد توی آب. من هم ازش تقلید کردم . زینب دستهاشو گذاشت زیر سرشو روی علف ها دراز کشید. این کارو دیگه ترجیح دادم تقلید نکنم! عنکبوت هایی که از کنار سر زینب، در رفتند واقعا چندش آور بودند.
چند دقیقه ای بود که زینب همون طور دراز کشیده بود. من که همون اول از شدت سرمای آب، پاهامو از آب درآوردم. ولی زینب انگار پاهاش حس نداشت! چشماشو بسته بود و انگار خوابش برده بود. حوصله ام سر رفته بود و نمی تونستم صبر کنم تا خانوم از خلسه بیرون بیاد. شونه اشو گرفتم و تکون دادم. صدایی شبیه " هوم " از گلوش در اومد ولی چشماشو باز نکرد. داشت خواب می دید؟!
حرصم گرفت و شروع کردم به دری وری گفتن:
- دختره ی دیوونه منو برداشته آورده وسط جنگل پر از جک و جونور و خودش گرفته خوابیده . چه قدر هم که ادعاش میشه ...
و در حالی که صدامو شبیه زینب می کردم و اداشو در می آوردم ادامه دادم:
- " تا زینب و تفنگشو داری غم نداری " ...
- من بیدارما ... اینو گفتم که اگه یه وقت می خوای افکارتو سانسور کنی حواست باشه.
به تته پته افتادم:
- ت .. تو ... مگه ...چیز ... مگه ... خواب نبودی ... تو؟ ببین ... من ... تو ... یعنی ...
نفسی کشیدم و گفتم :
- وااااااای ... ببخشید زینب.
از جاش بلند شد و خنده کنان دستی به شونه ام زد و گفت:
- بی خیال ... راه بیفت بریم ... ظاهرا تو بلد نیستی از طبیعت لذت ببری.
بعد هم عقب گرد که برگرده. معترضانه گفتم:
- کجا میری زینب؟ تو که هنوز جایی که پیدا شدم رو نشونم ندادی.
همون طور که به راهش ادامه میداد گفت:
- یعنی نفهمیدی این رودخونه همون جا بود؟ بهت که گفتم کنار رودخونه پیدا شدی ... خب این هم رودخونه بود دیگه.
برگشتم سمت رودخونه ... زل زدم به آبها ... انگار توقع داشتم توی آب ، فیلم زندگیمو پخش کنند! صدای پای زینب دورتر میشد. به ناچار دنبالش دویدم و گفتم:
- کجای رودخونه پیدا شدم؟
- اینو دیگه باید از اون سه تایی که پیدات کردن بپرسی.
با گیجی گفتم:
- کدوم سه تا؟
زینب ایستاد ... مـ ـستقیم تو چشمام نگاه کرد ... انگار می خواست بهم بگه " حافظه که هیچ کلا از مخ تعطیلی " . شمرده شمرده گفت:
- عماد ... عارف ... مراد ... مثل اینکه حافظه کوتاه مدت هم مشکل پیدا کرده.
آخ ... همونو گفت که فکر کرده بودم ... البته یه ذره مودبانه ترش کرد و گفت. سرمو پایین انداختم و گفتم:
- ببخشید حواسم نبود.
- فعلا عذرت موجهه. ولی یادت باشه از الان به بعد به نفعته که به همه چیز خوب دقت کنی و چیزهایی که می بینی و می شنوی به حافظه ات بسپاری. ما اینجا کار زیاد داریم و فکر نکنم کسی اون قدر وقت داشته باشه که مدام همه چیزو بهت یادآوری کنه.
حرفهاش کم کم رنگ عصبانیت می گرفت. مکافاتی بود اگه همین یه هم زبونو هم از دست می دادم. واسه همین بدون هیچ حرف اضافه ای فقط دستشو گرفتم تو دستام. دستمو فشرد و راه افتادیم طرف چادرها.
پاسخ
سپاس شده توسط: assal
#5
..............
فصل دوم : گرمابه !
تمام تنم می خارید ... از وقتی از جنگل برگشته بودیم خارشش شروع شده بود و امونمو بریده بود. ولی مجبور بودم به روی خودم نیارم که کسی نفهمه. به خصوص زینب که نمی دونستم عکس العمل چیه؟ می خنده یا عصبانی می شه؟ اون قدر بدنمو خارونده بودم که پوستش قرمز شده بود و حتی بعضی جاها هم خراشیده شده بود. دیگه طاقتم تموم شد و رفتم سراغ زینب.
بیرون چادرها نبود و مجبور شدم از اولین زنی که جلوی روم بود بپرسم. قطعا زبونمو نمی فهمید ولی دیگه اسم زینب رو که بلد بود:
- ببخشید خانوم زینب کجاست؟ زینب ... زینب ...
روی کلمه زینب تاکید کردم تا متوجه بشه دنبال زینب می گردم. با دست چادری رو نشونم داد و منم به سمت همون چادر رفتم. نزدیک چادر ایستادم و صداش زدم:
- زینب ... زینب خانوم اونجایی؟
به جای زینب یه پسر بچه ى شش هفت ساله بیرون اومد وگفت:
- با مامانم چیکار داری؟
چشم هام چهار تا شد ! یعنی زینب پسر به این بزرگی داشت؟ ولی خوبیش به این بود که یه همزبون دیگه پیدا کرده بودم. جلوی پاهاش نشستم، دستمو روی شونه اش گذاشتم و با مهربونی گفتم:
- سلام آقا پسر ... اسمت چیه؟
قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:
- خودت اسمت چیه؟
دوباره حالم گرفته شد. قیافه ام درهم شد. چقدر احساس بدی بود وقتی ببینی بین یه عالمه آدم غریبه گیر کردی و نه راه پس داری نه راه پيش. دستمو از روی شونه اش برداشتم و بلند شدم. برگشتم طرف چادرم و با بی حالی گفتم:
- من اسمی ندارم.
انگار دلش برام سوخت ؛ چون دنبالم راه افتاد و گفت:
- اسم من امیر ارسلان ِ. بعضی ها امیر صدام می کنند. بعضیا هم ارسلان. تو هر چی دوست داشتی صدام کن.
لبخند زورکی بهش زدم. دستمو کشید و گفت:
- بیا ببرمت پیش مامانی ... پیش اون باشی خوشحال می شی؟
این دفعه لبخندم عمیق شد. دوباره گفت:
- پس چرا هیچی نمیگی؟ چون اسم نداری خیلی ناراحتی؟ می خوای برات اسم انتخاب کنم؟ مثلا ...
انگشت اشاره اشو تو دهنش کرد و با چشمهاش این ور و اون ور و نگاه کرد. خیلی با نمک بود و البته باهوش. ازش خوشم اومد. بعد از کمی فکر کردن گفت:
- آها ... اسمتو بذاریم آهو !!! آخه چشمات شبیه آهو ِ !
نزدیک بود شاخ در بیارم. اون چشمهایی که من توی آینه دیده بودم به نظرم شبیه هر چیزی بود جز آهو:
- چشمهای من شبیه آهوئه؟ مطمئنی؟
ـ خب آره ... تا حالا کسی بهت نگفته؟
لبخند کجی زدم و گفتم:
- یادم نمیاد ... شاید ... شاید کسی گفته باشه.
با انگشت و اشاره ی همزمان سرش، جایی رو نشون داد و گفت:
- مامان اونجاست.
مسیری که اشاره کرده بود رو دنبال کردم. یه ساختمون سنگى بود که متوجهش نشده بودم. دود از دودکش روی سقفش بیرون می اومد.ساختمون نسبتا بزرگی بود. بین اون همه چادر اون ساختمون آجری چیز عجیب غریبی بود. رو به امیر گفتم:
- اینجا کجاست؟
نگاه عجیبی بهم کرد و خیلی عادی گفت:
- خب حمومه دیگه ... تا حالا حموم ندیدی؟
و جواب من چیزی نبود جز چشمهای تخم مرغی. باز هم تعجب ... تا کی باید تعجب می کردم؟ نمی دونستم ! انتظار هر چیزی رو داشتم جز این که حموم باشه. فکر می کردم همه میرن تو رودخونه خودشونو میشورن. به امیر گفتم:
- باید صبر کنم تا بیاد بیرون؟
- نه برو تو . همه ی زنها میرن.
لپشو کشیدم و گفتم:
- خیلی ممنون گل پسر.
از امیر فاصله گرفتم و رفتم طرف ساختمون. به جای در حموم، یه پرده پشمی آویزون بود. پرده رو کنار زدم و وارد شدم. جلوم دو تا در آهنی ظاهر شد. دری سمت راست و دری سمت چپ. در سمت چپی رو انتخاب کردم ... درو باز كردم و قدم اولو که برداشتم ... چـِلـِپ ... پام خیس شد ... زیر پامو نگاه کردم ... آب كف زمين ريخته بود و از کفشم رد شده بود. هنوز سرم پایین بود که صدای داد و هوار بلند شد ...
با ترس سرمو بلند کردم كه ای کاش بلند نکرده بودم ... از چیزی که می دیدم وحشت کرده بودم ... چشم هام هر لحظه گشادتر می شد و صدای داد و فریادها هم بلندتر ... اینجا چه خبر بود؟ ... چرا اینا هیچی تنشون نبود؟ ... مگه این جا حموم زنونه نبود؟ پس این مردها این جا چیکار می کردند؟ ... صبر کن ... صبر کن ببینم ... نکنه ... نکنه ... نکنه اینجا حموم مردونه است؟؟؟؟؟؟؟
به اینجای فکرم که رسیدم تازه دهنم باز شد و شروع کردم به جیغ کشیدن ... من جیغ می کشیدم و مردها هم با داد و هوار هر کدوم یه طرفی فرار می کردن ... بالاخره سیگنال های مربوطه از مغزم به دستم رسیدن و در و محکم به هم کوبیدم و پا گذاشتم به فرار. خودمو از ساختمون اجری کشیدم بیرون و ناخودآگاه شروع کردم به چک کردن دورو برم. می خواستم مطمئن بشم که کسی اون دورو بر نیست. چه خیال خامی داشتم که فکر می کردم اگر کس دیگه ای منو نبینه، خبر دار هم نمیشه که چه گندی زدم. ولی توی ایل به اون کوچیکی ... چه خیال خامی ...
از ترس، دستگاه گوارشمم به کار افتاده بود و حالا شده بود قوز بالا قوز! حالا دستشویی رو از کجا پیدا کنم؟ خارش بدنم کم بود ... این هم اضافه شده بود ... تنها پناهم امیر بود ... باید پیداش می کردم و می فهمیدم کجا باید خودمو خلاص کنم؟!
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥صنم♥
#6
چند قدم که برداشتم، یه ساختمون آجری دیگه که پشت حمـ ـام بود پیدا کردم. شاید اینجا همون جایی بود که دنبالش بودم ! ... رفتم سمتش... از بویی که همون دم در به دماغم خورد فهمیدم درست اومدم! ... دم درش پرده ای آویزون نبود ...اما درعوضش ... بعد از یه راهروی دو متری دو تا پرده چپ و راست راهرو آویزون شده بود!! اگه باز هم گند می زدم و می رفتم تو دسشویی مردونه تکلیف چی بود؟ چه غلطی باید می کردم؟ اگه یه ذره دیگه لفتش می دادم هم معلوم نبود چه اتفاقی براى دستگاه گوارشم بیفته !! تنها راهی که به ذهنم رسید رو انجام دادم. با صداى نسبتا بلندى گفتم:
- کسی اینجا نیست؟ کسی متوجه می شه من چی می گم؟ زنونه کدوم یکیه؟
هیچ صدايى نيومد. مجبور بودم یکیو انتخاب کنم ... وقتی توی حموم در سمت چپی مردونه بود ... خب حتما اینجا هم سمت چپی دسشویی مردونه بود و سمت راستى دسشويى زنونه.
آروم پرده ی سمت راستى رو کنار زدم. کسی داخل نبود. رفتم تو. دو تا دستشویی بود که هر دو خالی بودند ... یه حوضچه و يه شير آب. چند تا قالب صابون توی جا صابونی ... روی زمین هم دو تا آفتابه بود ... نگاهی به داخل دستشویی ها انداختم ... شیر آب نداشتند ... پس باید از همون جا آفتابه رو آب می کردم ... همین کارو کردم و رفتم داخل اولین دسشویی ... زود کارمو انجام دادم و بیرون اومدم ... سریع دستهامو شستم، پرده رو زدم کنار خودمو انداختم تو راهرو. چند قدمی که برداشتم یه مرد اومد داخل ... سرمو انداختم پایین و ناخودآگاه سلام کردم ... جواب داد و بی خیال از کنارم رد شد ... قدم هامو آروم تر کردم و برگشتم ببینم اون مرد تو کدوم دسشویی میره ؟ راست یا چپ؟
عجب رحمی خدا بهم کرد ... رفت تو دسشویی سمت راستى!! ...همون جایی که من بودم ... اگه یه خورده دیر جنبیده بودم یه دسته گل دیگه به آب داده بودم.
از دسشویی بیرون اومدم و نزدیک حموم رو یه تخـ ـته سنگ نشستم تا زینب پیداش بشه. تا موقعی كه بیاد، مدام برای خودم یادآوری می کردم:
- حموم زنونه سمت راست ... دسشویی زنونه سمت چپ ... برعکس همدیگه ...وای خدا آخه این چه مدلشه؟ نمی شد دو تاش راست باشه که آدم این قدر گیج نشه؟!!
بالاخره سرو کله زینب پیدا شد. تا دیدمش دوباره خارش بدنم یادم اومد! همونجور که خودمو می خاروندم رفتم طرفش:
- زینب به دادم برس که بدنم تیکه تیکه شد ... همش دارم خودمو می خارونم.
بدون حرف زل زد به من که داشتم برای خاروندن کمـ ـرم جون می کندم. احساس کردم منتظره تا چیز دیگه ای هم بگم، به همین خاطر گفتم:
- تو بساط داداشت پمادی، دارویی چیزی برای رفع خارش پیدا نمی شه؟
نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
- دوای تو چیز دیگه است. باید بری حموم. چهار پنج روزه حموم نرفتی اونوقت انتظار داری بدنت خارش نیفته؟
- پس چرا قبل از جنگل رفتن نمی خارید؟
- خب اون هم مزید علت شده ... برو تو حموم من برات لباس و وسایل میارم.
همون طور که منو می برد طرف حموم گفت:
- تو حموم که بودم یه دفعه صدای داد و بیداد و جیغ شنیدم ... تو نفهمیدی چه خبر بود؟
اوه اوه ... گندش در اومد ... خودمو به گیجی زدم و گفتم:
- صدای جیغ؟ نه ... از موقعی که اینجا منتظرتم چیزی نشنیدم.
همچین دروغ هم نگفتم ... از وقتی که از دسشویی بیرون اومده بودم و منتظر زینب روی تخـ ـته سنگ نشسته بودم که صدای جیغی نیومده بود!! ... والله ...
در حموم رو باز کرد و به زبون خودشون چیزی گفت :
- بى بى حليمه، اى پرى درياى چركاش فيسسه خو بساش بينم چه ميكى؟! ( بی بی حلیمه این پری دریایی چرک هاش خیسیده ، خوب بسا بش ببینم چه میکنی!)
از حرفهای زینب چيز زيادي نفهميدم. ولی حتما حرف خنده داری زده بود که همه زن های داخل حموم زدند زیر خنده ... منم برای اینکه همرنگ جماعت باشم همراهشون لبخند زدم!!
زینب رفت و یه پیرزن تپل و سفید اومد طرفم. دستمو گرفت و برد جایی که ظاهرا رختکن بود. با دست بهم اشاره کرد لباسهامو دربیارم. خجالت می کشیدم این کارو بکنم ... ولی وقتی همه ی خانوم های دیگه هم همین طور بود که دیگه خجالت نداشت ... تازه با اون خارشی که به جونم افتاده بود، چاره دیگه ای نداشتم ...
تمام تنم درد می کرد ... حسابی بدنم کوفته شده بود ... هنوز سوزش کیسه رو روی پوستم احساس می کردم ... ولی در عوضش انگار چند کیلویی از وزنم کم شده بود ! لباس هامو که شسته بودم روی بندی که همون نزدیکی ها بود پهن کردم.
زینب از بین لباس های خودش یه دست لباس برام آورده بود که البته لباس محلی بود. نمی دونم چرا با اون لباس ها راحت نبودم. حس می کردم با اینکه همه از این لباس ها می پوشند ولی اگر من بپوشم بیشتر تابلو میشم! به همین خاطر سریع رفتم تو چادری که دیگه حالا متعلق به من بود. آفتاب غروب کرده بود و از دور صدای زوزه گرگ ها شنیده می شد. من اما اون قدر خسته و کوفته بودم که قبل از اینکه وقت کنم بترسم، خوابم برد!
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥صنم♥
#7
فصل سوم : مشك
بوی نون می اومد. با تمام وجود بو کشیدم و دلم قار و قور کرد.از بیرون صدای بع بع گوسفندها و زنگوله هاشون میومد. سگ ها واق واق مى كردند. خروس قوقولی قوقو مى خوند و اسبها شیهه می کشیدند. صدای حرف زدن زن ها و مردها هم میومد. بیرون چادر حسابی شلوغ پلوغ بود!
از جام که بلند شدم، با دیدن صبحونه مفصلی که توی سینی چیده شده بود، آب از دهنم راه افتد.
شير داغ، كره و پنير محلى، نون داغ و مربا، ظاهرا هنوز مدت زيادى از آوردن صبحونه نگذشته بود كه شير و نون هنوز داغ بودند. شروع كردم به خوردن. اونقدر خوشمزه بود كه هر چى مى خوردم سير نمى شدم و دلم نميومد از اون صبحونه ى بى نظير دل بكنم. تا تهشو خوردم. هيچى ديگه تو سينى نمونده بود. از خودم تعجب كردم. فكر نمى كردم ظرفيت معده ام اون قدر زياد باشه!
سينى رو برداشتم ببرم بيرون كه چشمم افتاد به به لباس هاى محلى اى كه تنم بود. ياد لباس هاى خودم افتادم. حتما از ديشب تا حالا خشك شده بودند.
بند لباسى پشت چادرها بود. پس اگه مى تونستم يه جورى از پشت چادر برم بيرون و لباس هامو بردارم، بدون اين كه كسى منو با اين لباس ها ببينه و معذب باشم، مى تونستم لباس هامو عوض كنم. با اون دامن بلند و چين دار واقعا راه رفتن سخت بود.
رفتم سمت ديواره ى عقبى چادر. نشستم روى زمين و پارچه ى چادرو دنبال كردم تا بفهمم انتهاى چادر به كجا مى رسه. مقدارى از لبه ى چادر، زير گليم كف چادر بود. لبه ى چادرو از زير گليم درآوردم. چادرو اونقدر جمع كردم تا تونستم سرمو از زير چادر بيرون بيارم. سريع اطرافمو چك كردم كه كسى منو نبينه. خداروشكر كسى نبود. بالا تنه امو از زير چادر بيرون كشيدم ولى لبه ى چادر به يه جايى گير كرده بود و پارچه اش بيشتر از اون بالا نمى رفت. به زور خودمو از زير چادر رد كردم و صداى پاره شدن چادر و خرچ خروچ عجيب غريبى شنيدم!
بالاخره از اون چادر خلاص شدم و نفس راحتى كشيدم. نزديك بند لباسى كه رسيدم، هنوز يه دونه لباس هم برنداشته بودم كه يه دفعه صداى " گرومب " بلندى از پشت سرم بلند شد و پشت سرش، صداى جيغ زن ها و داد مردها ... وسط اون داد و هوارهايى كه مفهومشون رو نمى فهميدم، صداى داد زينب رو شناختم:
- آى دختر جون ... حالت خوبه؟ ... سالمى؟ چرا جواب نمى دى؟
يواش يواش چرخيدم پشت سرم تا ببينم چه خبر شده. از چيزى كه ديدم دهنم تا جايى كه جا داشت باز شد ...
چادرى كه از زيرش بيرون اومده بودم، پهن زمين شده بود و هر جنبنده اى توى ايل بود، دورش جمع شده بود و مردها تلاش مى كردند تا چادرو بلند كنند. زينب هم كه جوابى از من نشنيده بود، تو سر و صورت خودش مى زد:
- واى خدا مرگم بده ... نكنه يه بلايى سرش اومده ... چرا جواب نمى ده ... نكنه چوب چادر خورده تو سرش ... جواب عارفو چى بدم ...
و ادامه ى حرف هاش به زبون لرى شد ...
آروم آروم رفتم طرف چادر. هيچ كس حواسش به من نبود. شايد هم چون لباسم مثل بقيه بود، جلب توجه نمى كردم. نزديك چادر كه رسيدم با صدايى لرزون و ترسون گفتم:
- زينب ... من اينجام ...
تو يه لحظه همه ساكت شدند و تمام سرها به سمتم چرخيد. جرئت نداشتم بقيه رو نگاه كنم. مى ترسيدم از اينكه چشم هاشون پر از سرزنش باشه. فقط زل زده بودم تو صورت رنگ پريده ى زينب كه هر لحظه رنگش پر رنگ تر مى شد. بالاخره از شوك دراومد و دويد طرفم. محكم بغـ ـلم كرد و گفت:
- خداروشكر كه سالمى. داشتم پَس مى افتادم. تو كه مارو نصف عمر كردى. مونده بودم جواب عارفو چى بدم. آخه عارف تو رو دست من سپرده.
از آغـ ـوشش جدام كرد و گفت:
- تو چى كار كردى؟ چادر چرا افتاد؟
با خجالت ماجرا رو براى زينب تعريف كردم و منتظر توبيخش شد. اما نه تنها توبيخ نشدم، با خنده اش هم مواجه شدم!
مردها دوباره چادر رو سرپا كردند و گوشه هاى چادر رو هم با ميخ هاى بزرگى توى زمين ثابت كردند. حالا مى فهميدم گوشه ى چادر به چى گير كرده بود!
چادر كه درست شد رفتم داخل. خوشبختانه ظروف سفالى صبحونه، نشكسته بودند. سينى رو برداشتم و از چادر خارج شدم. نمى دونستم بايد با سينى چى كار كنم، كجا بذارمش و ظرف هاشو كجا بشورم؟ رفتم طرف يكى از خانوم ها. تا دهن باز كردم حرف بزنم، سريع سينى رو از دستم گرفت و با لبخندى ازم دور شد!
رفتم سراغ مانتو و شلوارم و از روى بند برشون داشتم. برگشتم داخل چادر. لباس هامو عوض كردم وخواستم لباس هاى زينب رو براش ببرم كه ياد حرف ديروزش افتادم ...
" اين لباس هارو تا حالا نپوشيدم. خيالت راحت باشه. تميزه تميزه. مال تو باشن. هر موقع هم كه خانواده ات پيدا شد و خواستى برى، اين هارو يادگارى از من داشته باش"
لباس هارو گذاشتم روى پام و رفتم تو فكر. به خانواده ام فكر مى كردم ... اين كه چه شكلى اند؟ چند نفرند؟ چند تا خواهر و برادر دارم؟ بچه ى چندمى هستم؟ اسمم چيه؟ چند سالمه؟ مجردم يا متاهل؟ اصلا شايد مثل زينب بچه هم داشته باشم.
برگشتم طرف ديوار چادر كه روش آينه بود ... اما خبرى از آينه نبود. حتما وقتى چادر افتاده بود، آينه هم افتاده و شكسته. كمى اطرافو نگاه كردم. پشت سر همون كله ى گرگى كه روى زمين بود افتاده بود. خم شدم و آروم برش داشتم. مى ترسيدم دستم به سر گرگ بخوره!
بالاخره آينه رو برداشتم. از وسط شكسته بود و دو نيم شده بود. به دختر تو آينه گفتم:
- تو كى هستى؟ از كجا اومدى؟ چرا از اين جا سر درآوردى؟ تو آب چيكار مى كردى؟
توهمين فكر ها بودم كه صداى زنونه ى غريبه اى از بيرون چادر بلند شد :
- دختر جون بيا بيرون خان رضا كارت داره !
دلم هرى ريخت ... خان رضا؟؟ ... گاوم زاييده بود ... اونم دو قلو ...
.............
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥صنم♥
#8
حتما به خاطر خراب كردن چادر، قرار بود توبيخ بشم. از چادر بيرون رفتم. دم در يه خانم تقريبا سى و شش هفت ساله منتظرم بود. دست يه دختر پنج شش ساله هم تو دستش بود. يه پسر كوچولو كه يه ساله به نظر مى رسيد هم تو بغـ ـلش بود.
سلام كردم. جواب داد و گفت:
- من گلى هستم. خواهر زينب.
گل از گلم شكفت. با لبخند عميقى سر تكون دادم و گفتم:
- خوشبختم.
به دخترش اشاره كرد و گفت:
- دخترم نرجس و اين يكى هم پسرم، على.
و به پسر كوچولوى توى آغـ ـوشش اشاره كرد.
- بيا بريم كه همه منتظرتند.
پشت سرش تكرار كردم:
- همه ؟ همه يعنى كيا؟ چه خبر شده؟
- بيا خودت متوجه مى شى.
به چادر بزرگ وسطى كه متعلق به خان رضا بود، نزديك شديم. تعدادى زن و مرد و بچه اونجا بودند. آب دهنم رو قورت دادم و سلام كردم. همه يكى يكى جواب دادند. خان رضا، يا همون باباى زينب و گلى، با همون صداى پر ابهت و تكيه كلامش شروع كرد به حرف زدن:
- آى ضعيفه ... تا وقتى اينجايى بايد يه جورى بشه صدات زد. پس بايد يه اسم داشته باشى. حالا يا خودت يه اسم انتخاب كن يا بقيه انتخاب مى كنند.
نفسى از سر آسودگى كشيدم. خداروشكر انگار كارى به ماجراى چادر وحموم نداشتند!
كمى فكر كردم ولى اسم خاصى به ذهنم نمى رسيد.
- من نظرى ندارم. هر چى شما بگيد.
لبخند رضايتى روى لب خان رضا نشست و سرش رو تكون داد. انگار خوشش اومده بود كه گفتم " هر چى شما بگيد!" ... ولى با لبخند خيلى خوشكل تر مى شدا ... ! ناخودآگاه بهش لبخند زدم كه البته نگاهش جاى ديگه اى بود و نديد!
خان رضا رو كرد سمت بقيه و چيزى به زبون لرى گفت كه ولوله اى بينشون افتاد و همه شروع كردند با هم حرف زدن. انگار با هم مشورت مى كردن براى نام گذارى! اولين كسى كه نظر داد، امير، پسر زينب بود كه با صداى بچه گونه اش گفت:
- آقا جون اسمشو بذاريم آهو؟ نگاه كن چشمهاش مثل آهوئه.
خان رضا ابروهاشو در هم كشيد و بدون اين كه به من نگاه كن گفت:
- نه بچه جون ... يه چيز ديگه بگو ...
امير بيچاره كه انگار غرورش جريحه دار شده بود، قرمز شد و خودشو پشت دامن كلوش زينب قايم كرد! صداى خانومى از بين زن ها بلند شد:
- كژال ...
دوباره سر و صدايى بلند شد و بعضى ها با سر تاييد مى كردند و بعضى هم با اخم نوچ نوچ مى كردند! اين بار زينب گفت:
- غزال ...
و كم كم سيل اسامى بود كه سرازير شد:
- گلاب ...
- گلابتون ...
- گل چهره ...
- ماه خاتون ...
خان رضا نگاهى بهم انداخت و گفت:
- نمى خواى يكى رو انتخاب كنى يا انتخابش هم با ما؟
ابهت كلامش باعث شد، سريع جواب بدم:
- غزال ... دوست دارم غزال صدام كنيد.
زينب لبخندى زد و خان رضا دستى به سبيلش كشيد و گفت:
- خيلي خب ... تا وقتى اسمت يادت بياد، غزال صدات مى كنيم ... مى تونى برى.
همه كسايي كه جمع شده بودند يكى يكى پراكنده شدند. زينب اومد سمتم و گفت:
- از اسمت راضى هستى غزال خانوم؟
لبخندى زدم و گفتم:
- خوبه. ممنون از پيشنهادت.
دستى به شونه ام زد و گفت:
- خب اگه كارى ندارى من برم.
- كجا مى رى؟
- مى رم كمك سُرور كره بگيرم. اگه مى خواى تو هم بيا.
- سرور كيه؟
- دخترعموم ... مياى يا نه؟
قطعا كنار زينب بودن بهتر از بى كارى بود:
- آره ميام.
دنبالش رفتم تا پيش اولين چادر. " سرور " رو صدا زد و چند لحظه بعد دخترى از چادر بيرون اومد. منو كه ديد لبخندى زد و همون طور كه دستش رو به سمتم دراز مى كرد، گفت:
- سلام غزال. حالت چه طوره؟ من سرور هستم.
دستش رو فشردم و گفتم:
- خوشحالم كه داره به تعداد همزبون ها اضافه مى شه.
.........
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥صنم♥
#9
زينب و سرور رفتن طرف همون مشكى كه ديروز دو تا زن ديگه كنارش نشسته بودن. زينب يه سطل دوغ هم همراهش بود. دوغ رو ريخت داخل مشك و گفت:
- به اين مى گن " مشك دوغ زنى " . دوغ رو مى ريزى داخلش و خوب هم مى زنى تا چربى روى دوغ جمع بشه. چربى هارو جمع مى كنيم و آبش رو مى گيريم، مى شه كره.
سرور از سطل، دوغ داخل مشك ريخت و شروع كرد به هم زدن. اون قدر با هيجان اين كارو انجام مى دادن كه دلم مى خواست امتحان كنم.
به زينب گفتم:
- منم مى تونم انجام بدم؟
سرور بلند شد و گفت:
- بيا جاى من بشين.
رفتم سر جاش نشستم و شروع كردم به تكون دادن مشك. با حركت زينب هماهنگ نبودم و صحنه ى خنده دارى ايجاد شده بود. وقتى زينب مشك رو هل مى داد، من هم هل مى دادم و مشك مچاله مى شد. وقتى هم كه زينب مى كشيدش، من هم به سمت خودم مى كشيدم ! سرور خنديد و گفت:
- غزال الان مشك رو پاره مى كنى! بلند شو من بشينم و تو با دقت نگاه كن.
سرور سر جاش برگشت و من بازو به دست از جا بلند شدم! بازوهام با همون چند بار تكون دادن، درد گرفته بود! نحوه ى درست كردن كره رو، همون طور كه انجام مى دادند، براى من هم توضيح مى دادند. عجيب بود كه زينب و سرور اين همه مدت، مشك رو تكون مى دادند و بازوهاشون درد نمى گرفت!
در حين كار، سرور از خانواده اش برام گفت. از پدرش، يار محمد، كه آخرين برادر خان رضا و در واقع عمو كوچيكه ى زينب بود. مادرش گلرخ و برادرهاى دوازده و يازده ساله اش كه اسم هاشون، سردار و سالار بود. خودش هم شونزده سالش بود و عجيب اين كه ... نامزد هم داشت!
زينب سه روز ديگه مى خواست دوباره كره بگيره و قرار شد كه از ابتداى كار منو هم خبر كنه تا همراهيش كنم و دقيقا سه روز بعد اومد سراغم.
هر جا زينب مى رفت من هم عين جوجه دنبالش بودم!
اول دوغ درست كرد و همون طور كه ماست رو هم مى زد تا دوغ درست كنه، گفت:
- وقتى دوغ رو درست مى كنى، نبايد بهش نمك بزنى، چون بدمزه مى شه. ولى بعد از اينكه كره درست شد، مى تونى خيلى كم، به خود كره نمك بزنى تا بشه نگهداريش كرد و زود فاسد نشه.
- شما هميشه و هر روز اين كار رو انجام مى دين؟ خسته نمى شين هر روز كره بگيريد؟
- هر روز كه اين كارو نمى كنيم، فقط تابستون ها.
- مگه الان تابستونه؟
- واااا ... يعنى نمى دونستى؟
- از كجا بايد بدونم؟
اونقدر مظلومانه اين جمله رو گفتم كه خودم براى خودم دلم سوخت. زينب هم نگاهش پر از مهربونى شد و گفت:
- آخى ... عيب نداره ... خب حالا بدون ... الان تابستونه و تير ماه. كره گرفتن هم فقط تابستون ها انجام مى شه. چون گوسفند ها بايد زايمان كرده باشند و تا از شيرشون بشه ماست و دوغ و بعد كره گرفت. تو تابستون هم بايد به اندازه ى يك سالمون كره بگيريم. ولى دوره اى اين كار رو انجام مى ديم. هر چند روز يه بار نوبت به ما مى رسه.
سرمو تكون دادم و گفتم:
- آهان ...
دوغ درست شده بود. خواستم سطل دوغ رو بردارم ولى سنگين بود و بى خيالش شدم! زينب اما خيلى راحت با يه دستش سطل دوغ رو برداشت و رفت سمت مشك و گفت:
- وقتى دوغ رو توى مشك ريختى، بايد دهنه ى مشك رو با نخ، خوب سفت كنى كه دوغ بيرون نريزه. هر چند دقيقه هم بايد توش يخ بندازيم كه كره شل نشه و سفت بمونه.
زينب دوغ رو داخل مشك ريخت و دو طرف مشك رو نخ بست كه من ياد بگيرم. بعد هم شروع كرديم به هم زدن و تكون دادن مشك. اين بار حواسم رو جمع كردم كه حركتم با زينب هماهنگ باشه. زينب هم لبخند رضايتى زد و گفت:
- بارك الله. كارت نسبت به چند روز پيش خيلى بهتر شده.
چند دقيقه ى بعد، زينب دهانه ى مشك رو باز كرد و داخلش چند تا قالب يخ انداخت. خم شدم سمت زينب و داخل مشك رو نگاه كردم. تكه هاى كوچيك و سفيد رنگ كره، روى دوغ شناور بودند.
- زينب ... چرا رنگش سفيده؟
- كره ى محلى سفيده. ولى كره اى كه ناخالصى داشته باشه، زرد مى شه. در ضمن، هر چى سفيدتر باشه، خوشمزه تره و نشون دهنده ى تميزى و كدبانويى ِ اون كسيه كه كره رو درست كرده.
بعد هم بادى به غبغب انداخت و به خودش اشاره كرد! هر دومون خنديديم. ياد سرور افتادم و گفتم:
- سرور كجاست؟ پيداش نيست.
- رفته سر تنور. داره نون پختن ياد مى گيره.
- تنور كجاست؟
پشت چادر بى بى حليمه.
از اسم بى بى حليمه تنم سوزش گرفت. ياد حموم افتادم و كيسه هايى كه مى كشيد! گفتم:
- چادر بى بى حليمه كدومه؟
- آخرين چادر. نگاه كن ... مى تونى دود تنور رو ببينى؟
به سمتى كه اشاره كرده بود نگاه كردم. از بالاى آخرين چادر، دود پيدا بود. چادر بى بى حليمه از چادر من خيلى دور بود. حالا مى فهميدم منظور خان رضا چى بود، وقتى روز اول كه به هوش اومده بودم و جيغ مى كشيدم، مى گفت" جيخ هات تا چادر بى بى حليمه رو هم لرزونده! "
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥صنم♥
#10
زينب مى خواست دوباره تو مشك يخ بندازه كه گفتم:
- مى شه من اين كارو انجام بدم؟
سرى تكون داد و منتظر نگاهم كرد. نخى كه دور دهنه ى مشك بود، باز كردم. تكه هاى كره بزرگتر شده بودند. يه قالب يخ توى مشك انداختم و دوباره نخ رو دور دهنه ى مشك بستم. پيروزمندانه لبخندى زدم و گفتم:
- آسون بود!
بعد هم مشك رو كشيدم طرف خودم كه هم بزنم، اما يه دفعه تمام سر و صورتم يخ زد و صداى غشغشه ى زينب بلند شد! چشم هامو با دست هام پاك كردم و آروم پلك هاى مرطوبم رو باز كردم. دست هام دوغى شده بود و دوغ از صورتم، چكه چكه روى مانتوم مى ريخت! زينب از شدت خنده اشك توى چشم هاش جمع شده بود و من هنوز گيج بودم و نفهميده بودم چى شده!
زينب با خنده گفت:
- كه خيلى آسون بود؟ ... آره؟ ... معلومه! حيف اون همه دوغ. سر و لباس تو كه تميز مى شه ولى اون دوغ ديگه كره نمى شه!
بالاخره از شوك دراومدم و شروع كردم به خنديدن. فكرشو نمى كردم بستن دهانه ى مشك اينقدر كار حساسى باشه. هر چى دوغ بود، تو سر و صورتم پاشيده بود!
ميون خنده هام يادم افتاد كه بايد لباس هام رو بشورم و تا خشك شدنشون، بايد لباس محلى بپوشم. ناخودآگاه چهره ام درهم شد. زينب كه انگار ذهنمو خونده بود، گفت:
- هميشه كه نمى تونى با مانتو شلوار زندگى كنى. بهتره با لباس محلى كنار بياى. ما اينجا لباس معمولى نداريم بهت بديم. بايد حداقل تا زمانى كه وقت كنيم و بريم شهر، صبر كنى.
خجالت زده گفتم:
- زينب جون ... من از لباس محلى بدم نمياد. فقط برام خيلى سنگينه. همش احساس مى كنم، الانه كه دامنش از پام بيفته!
زينب خنديد و گفت:
- اولش همين طوره. ولى يه مدت كه استفاده كنى، عادت مى كنى.
دوغ زنى و كره گيرى كه تموم شد، زينب كره هاى سفيد و خوشكل رو كه حسابى چشمك مى زدن، داخل پوستى ريخت كه خنك بمونند. بازوهام داشت از جا كنده مى شد و دست هام حسابى درد مى كرد. حالا با اين وضعيت بايد لباس هاى دوغى رو هم مى شستم! يادم افتاد كه به صورتمم دوغ ماليده بود! پس بهترين كار، حموم كردن بود!
از حموم كه بيرون اومدم، داشتم لباس هامو روى بند پهن مى كردمك كه زينب اومدم سراغم. لپ هامو كشيد و گفت:
- چه خوشكل شدى. لباس محلي خيلى بهت ميادا. بدو بريم كه گلابتون منتظره.
- گلابتون ديگه كيه؟
- يكى ديگه از دخترعموهامه. شوهرش فعلا نيست. تا برگرده بايد زود كار تو رو انجام بده.
با تعجب گفتم:
- كار منو انجام بده؟ من كه كارى ندارم!
چپ چپ نگاه كرد و گفت:
- بيا بابا ... چي چيو كارى ندارم ... يه نگاه به خودت كردى؟
- منظورت چيه؟
- چه قدر سوال مى پرسى. بيا حالا مى فهمى.
رسيديم دم يكى از چادرها و رفتيم داخل. يه خانم تقريبا سى ساله داخل چادر بود. نگاه خريدارانه اى بهم انداخت و رو به زينب گفت:
- به به ... چه پنجه ى آفتابى ازش بسازم!
و زينب با لبخند عميقى گفت:
- ماشاء الله ...
گلابتون پشتشو به من كرد و بقچه اى رو باز كرد. وقتى برگشت، نخى دور گردنش و انگشت هاش پيچيده بود!
زينب آينه اى جلوم گرفت و گفت:
- الان خودتو خوب نگاه كن. كار گلابتون كه تموم شد، دوباره آينه رو مى دم تا خودتو ببينى. اونوقت مى فهمى اين گلابتون چه پنجه طلا ايه!
زينب كه عقب رفت، گلابتون اومد. نخ رو كه روى صورتم كشيد، تمام موهاى تنم سيخ شد! با هر بندى كه روى صورتم مى انداخت، حس م كردم، پوستم داره كنده مى شه!
نمى دونم چه مدت زير دستش بودم، ولى وقتى كارش تموم شد، حس مى كردم، ده سال طول كشيده!
زينب دوباره آينه به دست و اين بار با نيش باز جلوم نشست. خودم رو كه توى آينه نگاه كردم، گل از گلم شكفت. صورتم تميز و يكدست شده بود. ابروهامم كشيده و پهن كه خيلى بهم ميومد. با رضايت گفتم:
- خيلى ممنون. خسته نباشيد.
از چادر كه بيرون رفتيم، ياد يه چيزى افتادم. با خجالت به زينب گفتم:
- ببخشيد ... ولى ... اِ ... مى گم كه ... شوهر تو كجاست؟
خنديد و گفت:
- حالا چرا با ترس و لرز مى پرسى؟ شوهرم با عارف رفته شهر. هميشه وقتى عارف تنها مى رفت، زود برمى گشت. ولى اين بارجعفر، شوهرمم باهاش رفته كه نخ هاى قالى رو كه سفارش گرفته بوديم، تحويل بده. واسه همين طول مى كشه تا برگردند. راستى گلابتون خواهر جعفر ِ . و به عبارتى خواهر شوهرمه. من به پسر عموم شوهر كردم!
- پسر كدوم عموت؟
- عمو جواد كه سه سال از بابام كوچيك تره. جعفر بچه ى اوله بعد گلاب و بعدش هم گلابتون. البته شوهر گلاب از يه ايل ديگه است. به همين خاطر گلاب با ما زندگى نمى كنه. بعد از گلابتون هم جلال ِ .
- زنعموت چى؟
چهره اش كمى غمگين شد و گفت:
- اون هم مدتيه كه فوت كرده.
- خدا رحمتش كنه.
همون موقع خانومى از كنارم شد و لپم رو كشيد و " ماشاءالله " گفت.يه دفعه يادم افتاد كه تازه اصلاح كردم و ناخودآگاه خجالت كشيدم. زود از زينب خداحافظى كردم و رفتم تو چادر خودم
پاسخ
سپاس شده توسط: ♥صنم♥


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پرنس یا پرنسس ؟ | mahsa qw sadaf 107 44,728 ۲۰-۱۰-۹۶، ۰۵:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: N.a.f.a.s
  رمان ویلای پر دردسر | ayanz.m و Elena.A ملکه برفی 117 15,468 ۳۰-۰۹-۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: author
  رمان دیدار تلخ | mahsa84 ملکه برفی 149 6,808 ۱۹-۰۹-۹۶، ۰۷:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 115 49,837 ۰۸-۰۷-۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من يك مطلقه ام | ياسمن ملکه برفی 74 76,066 ۳۰-۰۶-۹۶، ۰۱:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Foruzan
  رمان ضربان | mahtab26 sadaf 152 40,308 ۲۵-۰۶-۹۶، ۰۹:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: Behnaz.ph
  رمان استایل | هما پور اصفهانی و Doni.M sadaf 56 28,432 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 26,152 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۷:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: حدیث79
  رمان مـ ـستأصل... | yegane☻ sadaf 25 4,648 ۲۹-۰۵-۹۶، ۱۱:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: rezaie
  رمان دزد خودتی | روژانو محمدی ~ MoOn ~ 109 24,452 ۱۸-۰۵-۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: SHIRINSH

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۳-۱۲-۹۵, ۱۲:۱۳ ب.ظ)، sadaf (۱۵-۰۷-۹۶, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، v.a.y (۲۹-۰۵-۹۴, ۰۶:۳۴ ب.ظ)، ~ MoOn ~ (۲۹-۰۵-۹۴, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، ملکه برفی (۰۳-۰۹-۹۶, ۱۰:۱۵ ب.ظ)، tehrani (۱۰-۰۱-۹۶, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، دلخوش (۳۰-۰۵-۹۴, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، samineh (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۵ ق.ظ)، بردیا (۰۷-۰۴-۹۴, ۱۱:۰۷ ق.ظ)، daved (۰۸-۰۶-۹۴, ۰۴:۵۱ ب.ظ)، مایا (۰۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، Ayla_Gh (۳۰-۰۵-۹۴, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، shahdokht (۱۷-۰۵-۹۶, ۱۰:۳۳ ب.ظ)، poonehmir (۲۲-۰۷-۹۴, ۰۶:۲۱ ق.ظ)، ♥صنم♥ (۱۹-۰۴-۹۶, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، azar (۱۳-۱۲-۹۵, ۰۸:۳۴ ب.ظ)، گل شب (۰۲-۱۲-۹۵, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، sayyn (۲۵-۰۹-۹۴, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، هرچی (۳۰-۰۷-۹۵, ۰۶:۴۲ ب.ظ)، پیگیر (۲۰-۰۶-۹۶, ۰۱:۲۱ ب.ظ)، azam.osivand (۱۱-۱۰-۹۴, ۰۹:۳۷ ب.ظ)، raha_banoo (۱۴-۰۶-۹۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، zohreh9462 (۲۷-۱۰-۹۵, ۰۹:۵۶ ب.ظ)، ل ی ل ا (۰۷-۰۲-۹۶, ۱۱:۲۷ ب.ظ)، bahana61 (۱۸-۰۹-۹۵, ۰۲:۲۰ ب.ظ)، مریم74 (۲۰-۰۱-۹۶, ۰۱:۵۳ ب.ظ)، zeinabalouchi (۰۲-۰۱-۹۶, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، زهرا 145 (۱۶-۱۲-۹۵, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، رویا آزادی خواه (۰۷-۰۲-۹۶, ۰۵:۳۷ ق.ظ)، Baekhyun (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۳:۰۲ ب.ظ)، blossom93 (۲۳-۰۱-۹۶, ۰۴:۵۱ ب.ظ)، شیشه (۰۲-۰۸-۹۵, ۰۳:۴۶ ب.ظ)، مهزز (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۴:۳۹ ب.ظ)، نسترن95 (۰۱-۰۶-۹۶, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، Chita (۱۶-۰۲-۹۶, ۰۷:۱۸ ق.ظ)، حوال (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۳:۳۸ ب.ظ)، Talieh (۰۷-۰۳-۹۶, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، messi75 (۰۲-۰۱-۹۶, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، rezvan2000 (۱۹-۰۲-۹۶, ۰۵:۵۹ ب.ظ)، اشرف فدایی (۱۵-۰۷-۹۵, ۰۵:۴۱ ب.ظ)، Sezar (۱۰-۰۱-۹۶, ۰۸:۴۸ ب.ظ)، bina (۱۰-۰۴-۹۶, ۰۳:۰۳ ب.ظ)، صدیفه (۰۶-۰۳-۹۶, ۱۰:۲۸ ق.ظ)، mehrmahi (۲۲-۰۵-۹۶, ۰۵:۵۶ ب.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۴-۹۶, ۰۱:۵۷ ب.ظ)، لاوین (۲۰-۰۱-۹۶, ۰۱:۱۵ ب.ظ)، NARCISSUS.97 (۱۷-۱۲-۹۵, ۰۱:۴۰ ق.ظ)، larosa (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۹:۴۲ ق.ظ)، nedaalipoot (۲۱-۱۲-۹۵, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، K.T.M (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۴:۱۳ ب.ظ)، مرادی 2 (۰۲-۱۱-۹۵, ۰۸:۳۰ ب.ظ)، Atefeh78 (۲۰-۰۴-۹۶, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، Jessica 13 (۲۰-۰۶-۹۵, ۰۸:۴۱ ب.ظ)، zahra123 (۲۵-۰۸-۹۵, ۰۶:۱۳ ب.ظ)، گیاه (۲۱-۰۲-۹۶, ۱۰:۴۰ ق.ظ)، panah (۲۴-۰۶-۹۵, ۰۷:۵۸ ب.ظ)، assal (۲۳-۰۵-۹۶, ۰۹:۳۰ ب.ظ)، Nasi.egh (۲۲-۰۴-۹۶, ۰۳:۱۸ ب.ظ)، Marzi-z62 (۳۱-۰۲-۹۶, ۰۸:۲۵ ق.ظ)، roghaeh (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۲:۰۳ ب.ظ)، گلمن (۱۴-۱۲-۹۵, ۰۹:۱۷ ق.ظ)، دختر ایرونی 95 (۲۱-۰۱-۹۶, ۰۹:۴۶ ق.ظ)، 9305201346 (۱۱-۰۵-۹۶, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، مهدي (۲۹-۰۸-۹۵, ۱۰:۲۲ ق.ظ)، 1351 (۱۶-۰۱-۹۶, ۱۰:۴۶ ق.ظ)، هلن ۱۲ (۳۰-۰۴-۹۶, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، دخترعلی (۱۲-۱۰-۹۶, ۰۵:۵۸ ق.ظ)، Shasosa (۲۸-۰۴-۹۶, ۰۶:۵۸ ق.ظ)، کاسپین (۱۴-۱۲-۹۵, ۰۲:۳۰ ب.ظ)، Mobina.25 (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۷:۵۹ ب.ظ)، fahangar217 (۱۶-۰۸-۹۵, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، zeinab68 (۲۵-۰۲-۹۶, ۰۲:۰۴ ب.ظ)، sohi (۲۰-۰۱-۹۶, ۱۲:۰۳ ق.ظ)، 0067256074 (۲۲-۱۲-۹۵, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، masuodzad (۱۹-۰۸-۹۵, ۰۸:۲۱ ق.ظ)، Mariam33 (۲۹-۰۵-۹۶, ۱۱:۱۱ ب.ظ)، 4zhashmy (۲۰-۰۸-۹۵, ۱۱:۳۷ ب.ظ)، دختربهار (۱۵-۰۷-۹۶, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، Mahla.Hj (۱۱-۱۲-۹۵, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، Afshar.n (۰۶-۰۶-۹۶, ۰۱:۱۷ ب.ظ)، azeeeee (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۸:۳۲ ب.ظ)، شبانه ها (۲۲-۰۲-۹۶, ۱۰:۵۱ ق.ظ)، *Mahshid* (۳۱-۰۴-۹۶, ۰۹:۱۰ ب.ظ)، roxana (۲۹-۰۲-۹۶, ۰۹:۳۱ ب.ظ)، سوفیا (۱۸-۰۲-۹۶, ۰۴:۳۱ ب.ظ)، maryam.em26 (۲۸-۰۸-۹۵, ۰۶:۴۶ ق.ظ)، زهر73 (۰۵-۰۵-۹۶, ۰۷:۳۸ ب.ظ)، ناناناز (۰۸-۰۱-۹۶, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، Zohrehsoltani (۳۰-۰۱-۹۶, ۱۰:۲۲ ب.ظ)، azadeh59 (۰۲-۰۵-۹۶, ۰۸:۱۴ ق.ظ)، pointeh (۲۸-۱۰-۹۵, ۰۶:۴۷ ب.ظ)، حنی وحلی (۲۸-۰۵-۹۶, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، tzohreh (۰۱-۰۷-۹۶, ۱۲:۲۴ ق.ظ)، Baby (۲۰-۰۹-۹۵, ۱۰:۳۵ ق.ظ)، shahier (۱۳-۰۶-۹۶, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، البر (۰۹-۰۱-۹۶, ۰۷:۰۲ ق.ظ)، ماکان (۲۴-۰۱-۹۶, ۱۲:۴۱ ق.ظ)، رقیه گلصنملو (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۱:۵۹ ب.ظ)، parvaz50 (۱۹-۰۴-۹۶, ۰۵:۱۶ ب.ظ)، fa55 (۰۱-۱۰-۹۵, ۰۱:۴۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان