انجمن ايران رمان



رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد دوم
زمان کنونی: ۰۳-۰۳-۹۷، ۱۰:۲۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: taranomi
آخرین ارسال: taranomi
پاسخ 119
بازدید 591

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد دوم
‏از بس این دو سه نفر زخمی و آش و لاش و عصبانی هستند که من و صادق گاهی یادمان می رود نفس بکشیم. کنار آقای امامی ایستاده ایم و فقط تماشا می کنیم. یکی از زخمی ها چاقو در دست و مدام به ضاربین شناخته و نشناخته توهین می کند. آقای امامی احتیاط را از دست نمی دهد و ما هم امر به معروف و نهی از منکر را می گذاریم برای وقت مناسب دیگری!
‏بالاخره از آن عمل توهین آمیز جلوگیری می شود و درس مناسبی هم به مخالفین سید نواب- داده می شود. این وسط صاحب چاپخانه حسابی متضرر می شود و همه اش فریاد می کشد: از دستتون شکایت می کنم. خونه خرابم کردید ! اگه اعتراض دارید برید سراغ صاحب مردرزم، دستتون به اونا نمی رسه، یقه مارو چسبیدید.
‏آقای امامی در همان شلوغی، آقای مهدی عراقی را می بیند. کمی با یکدیگر صحبت می کنند و بعد از هم جدا می شوند. آقای عراقی فورا از آنجا دور هی شود. ناگهان در میان شلوغی آقای امامی را هم گم می کنیم. صدای سوت مأمور شهربانی بلند می شود و آن طرف خیابان برخوردی جزیی رخ می دهد و بلافاصله مأموری به کمک دو سرباز جوان مردی را دستگیر و با خود می برند. حالا در میان این شلوغی من سر و صدای مادرم را هم می شنوم! لابد برادرم آماده می شود دنبال من بگردد. از دور یکی دو جیپ شهر بانی نزدیک می شوند و ما رفتن را به ماندن ترجیح می دهیم.
‏از قرار معلوم این آش را حزب زحمتکشان یعنی دار و دسته ی دکتر بقایی برای سید –نواب- و فدائیان بار گذاشته بودند. اما به لطف خداوند دهان خودشان سوخت. این توده ای ها که به همه جا راه پیدا کرده و کم کم دارند در بدنه ی اصلی جبهه ی ملی نیز نفوذ می کنند، تا مصدق را به سقوط نکشانند، ول کن نیستند. از قراری که پیداست، افراد با نفوذ حزب زحمتکشان در بیت خاجی نیر جا باز کرده اند. خيلی بعید است حاجی یا مصدق به این عمل زشت اقدام کرده باشند. این ها مگسان دور شیرینی و چاپلوسان و قلم به دستان نان به نرخ روز بخور هستند که برای بو کردن جیب خود حتی حاضرند به هر خفت و خواری یی تن بدهند، از ریختن آبروی یک مسلمان و مؤمن گرفته تا خودفروشی و جنایت.
‏جمعه شب در منزل آقای رفیعی حسابی راجع به این ماجرای #### آنگیز حرف می زنند. با این که آن کلیشه مـ ـستهجن را تکه تکه کرده و چاپخانه را بر سرشان خراب کردند اما جمع حاضر شدیدأ ناراحت هستند و آن چنان برای دکتر بقایی و دارو دسته ی او خط و نشان می کشند که جای آن روی دیوار می ماند. آن طور که می گویند در همان شب حمله به چاپخانه، ماموران اواخر شب به خانه چند نفر از بچه های فدایی از جمله مهدی عراقی حمله می کنند اما موفق به دستگیری او و بقیه نمی شوند. این را هم بگویم زمانی که مأمورین ساده و خام شهربانی اواخی شب برای یافتن برادران فدایی عازم منازل انها می شوند این عده به سراغ صاحب امتیاز هفته نامه مردرزم رفته و یقه اش را می چسبند و می گویند: اگه جبران مافات کردی از خونت می گذریم !
‏جمع حاضر با نگرانی به آينده می نگرند. می گویند اینها ضربه خورده و مثل مار زخمی می مانند و بالاخره زهر خود را خواهند ریخت. بنابراین عقب نشینی جایز نیست. پیام نواب این است که باید با قدرت و بدون هیچ گونه سازشی پیش برویم و هراس به خود راه ندهیم. سید شدیدأ از این ماجرا آزرده خاطر شده و قول داده پاسخ دندان شکنی به بقایی و حزب زحمتکشان و انهایی که این مرد نادان را تحریک کرده اند، بدهد. چاجی هم از این که یک مشت مار و افعی را در بیت خود راه داده، سخت پشیمان خواهد شد!
‏مادرم می گوید: «وقتی دل شوره و نگرانی به سراغم می آد، بدنم رو ضعف می گیره و دس و پام سست می شه و مثل اینه که کسی می خواد منو از يه بلندی به پایین بندازه. تشنه ام می شه و گاهی هم آسمان دور سرم می چرخه.» اما من وقتی از منزل آقای رفیعی بیرون می زنم، دچار اضطرابی به مراتب بدتر می شوم. چنان گیج و مدهوش هستم که گمان می کنم ضربه سختی به سرم خورده است. کسی نیست مرا به جلو هل دهد و یا از ارتفاعی بلند به پایین پرتاب کند، اما احساس می کنم هر لحظه ممکن است به دره ای عمیق پرتاب شده و یا زمین زیر پايم بشکافد و فرو روم. دلم می خواهد گریه کنم اما فقط بغضی از راه می رسد و گلویم را می فشرد. خفقان و ناتوانی. بدبختی و مصیبت. سید چه تصمیمی گرفته است؟
‏جلوی در خانه ی مان می ایستم و با نگرانی به آسمان می نگرم: هوا تیره و تار است و امشب، شبی غم انگیر و طولانی است.
در زندان ديگري
فصل هشتاد و پنجم
نيمه اول خرداد 30
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
85
‏حکومت نظامی دو ماهه به آخر می رسد. اما این فرمان های تهدید آمیز به اسم ایجاد نظم و جلوگیری از اغتشاش، فقط برای ترساندن پیرزن ها مفید است وگرنه مخالفین هر گاه بخواهند تجمع کنند و یا #### به راه بیاندازند، کسی جلودارشان نیست و مأمورین هم اگر بخواهند بگیر و ببند به راه بیاندازند، کار خودشان را می کنند. آدم تشنه ی در حال موت دیگر وسواس به خرج نمی دهد که کاسه ی آب در دستش پاکیزه است یا آلوده. یک دفعه سر می کشد. تا به حال یا حکومت بر علیه مردم بوده و یا مردم بر علیه حکومت عمل کرده اند. همیشه در جنگ و ستیز و مخالفت با یكدیگر. ترس مردم از این فرمان های به ظاهر هراس انگیز ریخته و امروز محرومین برای تهیه یک لقمه نان حتی جان می دهند.
‏اوضاع و احوال جامعه تعریفی ندارد. فساد همه جا را برداشته و مهم تر از همه پخش موسیقی ##### از رادیو، فیلم های پر از انحراف سیـ ـنماها و نمایش هاي تحریک آمیز و گمراه کننده ی تماشاخانه ها، مشکل دار خانه های رسمي و علني، آن هم به طول چند کیلومتر در پایتخـ ـت و در مرکز شهر و در محیط و مکانی که نوامیس مؤمنین و مسلمین تردد می کنند و رها شدن لات و لوت ها و اوباش ها و یکه بزن ها و نالوطی ها در شهر و مزاحمت برای دختران و پسران جوان و اذیت و آزار کسبه و تجار و تیغ زدن آنها. تجمع قمار بازها در اقصی نقاط شهر و خصوصا در اماکن عمومی و پر رفت و آمد، گسترش روز افزون شیره کش خانه ها و آلوده شدن جوان ها و نان آورهای خانه به تـ ـریاک و حشیش و هرویین خانه خراب کن. تولید و خرید و فروش مسکرات به خصوص عرق معروف به عرق سگی! و از همه مهم تر لکه دار شدن عفت عمومی مردم شهر به واسطه ی بی حجابی. همه ی این ها به اضافه ی رها شدن احکام اسلامی خشم نواب را برانگیخته و حالا هم از مصدق ناامید شده و هم از کاشانی. اما یک قدم عقب نمی نشیند. هر چند مصدق عامل فساد موجود و بدبختی مودم نیست، اما نواب یک مملکت اسلامی و سالم می خواهد و کاری ندارد مصدق حاکم است یا شاه و یا کاشانی.
‏توطئه ی مرد رزم و هتک حرمت نواب هرگونه امید به حل اختلافات را به یأس تبدیل کرده است. بعضی ها از جبهه ی ملی و یاران مصدق می خواهند فدائیان را جارو کنند و دور بريزند و نواب هم به انتقام از این اقدامات و این وضع ناامید کننده و غم انگیز، بر شدت حملات خود بر علیه او می افزاید. دیگر مصدق را به رسمیت نمی شناسد و از او می خواهد کنار برود و برای آن که طعم خفت و خواری را به دکتر بقایی و دارو دسته اش در حزب زحمتکشان و هواداران مصدق بچشاند، به اشاره او عکسی از مصدق در یکی از مجلات به نام ترقی به چاپ می رسد تا پاسخ دندان شکنی باشد برای برخی از اقدامات شیطانی اعضای جبهه ی ملی. من با دیدن این عکس یکه می خورم و پايم به زمین می چسبد: مصدق در تصویر خم شده و دست ملکه ثریا را می بـ ـوسد. این نوع رفتار به شیوه ی غربی ها که نتیجه ی هم نشینی مصدق با فرنگی هاست، کافی است تا او را که بین عامه ی مردم قهرمان ملی محسوب می شود، سازش کار جلوه دهد. اینجاست که معلوم می شود آب این دو در یک جوی نمی رود. من از این اقدام فدائیان کمی دلخور می شوم. هیچ مسلمان و مؤمنی حق ندارد با آبروی مسلمانی بازی کند. آن هتک حرمت در هفته نامه مرد رزم بسیار زشت و غیر انسانی بود و از آنهایی که با توده ای ها همنشین می شوند، هیچ بعید نیست. اما ریختن آبروی مصدق آن هم از سوی کسانی که پرچم اسلام را به دست گرفته اند، کار بسیار نسنجیده و نادرستی است. من به خودم می گویم این مرد سالها در اروپا تحصیل کرده و به آداب و رسوم فرنگی ها انس گرفته و هر چند از نظر ما مسلمانان اين حرکت و رفتار قابل قبول نیست، اما در شرایطی شاید مجبور شده و یا راضی بوده دست ثریا را ببـ ـوسد. این موضوع چه تغییری در وضع فعلی به وجود می آورد؟ و اصلا شاید امروز از چنین عملی پشیمان باشد. به همین دلایل نشر و پخش آن عکس کار درستی نیست. هر چند عکس مثل بمب صدا می کند و بعضی ها را به مرز ناامیدی و یأس می کشاند اما به گمان من چاپ این عکس و توزیع گسترده ی آن در میان مردمی که در حال مبارزه و به او امید بسته اند. به مراتب زشت تر است. من اطمینان دارم عده ای هستند که رهبران نهضت را تحریک کرده و به اختلاف دامن می زنند. وقتی نواب تهدید می کند. دولتی فرو می ریزد. پس چه نیازی به این کار هاست!؟ آیا این گونه حرکات آتش کینه و دشمنی را شعله ور تر نمی سازد؟ تصویر فوق میان مخالفین و طرفداران فدائیان دست به دست می شود. این هم ضرر و زیان فرهنگ اروپایی. زحمات این گونه به هدر می رود و رشته ها پنبه می شود. مادرم وقتی عکس را می بیند استغفرالله می گوید و مرا سرزنش می کند می گوید:
‏- تو که می گفتی مصدق خيلی خوبه. پس چرا داره دس این زنیکه ی نانجیب رو می بـ ـوسه. وای خدا به دور. این زنه کیه؟
‏- ثریاس زن شاه.
‏- وای خدا مرگم بده. چه کار زشتی. پس همسایه ها راس می گفتن مصدق دس يه زن نامحرمو بـ ـوسیده، يه موی آقای کاشانی می ارزه به صد تا مثل اینا... پس می گفتن که مصدق مخالف شاهه...
‏- معلومه که مخالف شاهه.
‏- آخه آدمی که مخالف شاه باشه می ره دس زن شاه رو می بـ ـوسه. وای چه طور حاضر شده این کارو بکنه. بردار ببر عکسشو از جلو چشمم اینا کافرن. مسلمون نیسن. نگاش کن. زنیکه چه لباسی هم تنش کرده. اینو بگو تا کجا خم شده که دسشو ببـ ـوسه!
‏- مادر جون حالا خودتو زیاد ناراحت نکن. بین مقدمات بالا این چیزها رسمه دیگه!
‏- می خوام نباشه هفتاد سال سیاه. اینا گناه کبیرس. رسم کدومه؟ دیروز خونه ی مش عباس نونوا روضه بود. اتفاقا خيلی راجع به این موضوع حرف می زدن. اما عکس رو نیاورده بودن ببینیم. اگه بدونی چقدر نفرینش کردن. می گفتن مصدق نگو، کافر بگو!
‏- این حرف رو نزن مادر. مصدق آدم خوبیه، داره برای ملت زحمت می کشه.
‏- آره راس می گی، دارم می بینم. تو برای چی ازش دفاع می کنی؟
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
_ هر كي صادقانه براي اين ملت خدمت كنه من دوسش دارم.
_ اين شاه كافر و نجسه، خدا نگذره ازش. اون همه از پدرش كشيديم، اينم از پسرش. غيرت نداره، ما يه عمر زندگي كرديم اجازه نداديم گوشه چشممونو يه نامحرم ببينه، حالا ببين زنش چطور دستشو جلو آورده تا يه نامحرم اونو ببـ ـوسه... بيار دوباره ببينم... خدا مرگم بده... اي بيچاره به تو هم مي گن زن، روز قيامت جواب خدا رو چي مي خواي بدي؟ تف به تو. زنيكه ي بي شرم و حيا!
بعد مادرم متوجه عكس نواب مي شود و مي گويد:
_ اين ديگه كيه؟
_ نوابه.
_ نواب صفوي كه مي گن همينه؟
_ آره عكسشو كه بهت نشون داده بودم.
_ خدا حفظش كنه، قربون جدش برم الهي. حيف از اين سيد خدا نيس كه عكسشو كنار اين عكس لخـ ـت و عور چاپ كردن؟
بعد مادرم دستي روي عكس نواب مي كشد و صلواتي مي فرستد و به سراغ كارهاي خود مي رود. پايين همين عكس نواب مطلبي از قول او نوشته اند كه مو به تن آدم راست مي كند. نوشته را بارها و بارها مي خوانم و هر بار تنم مي لرزد و آب دانم خشك مي شود. اگر قرار باشد حرفي را تا آخر عمر باور نكنم همين يك حرف است: مصدق و كاشاني و اعضاي جبهه ملي با خون فرزندان رشيد اسلام به حكومت رسيدند و چنان جنايتي كردند كه روي جنايت كاران عالم را سفيد نمودند!!
دو روز تمام از شدت سردرد ناله مي كنم. ناله هايي خفيف كه مبادا مادرم بويي ببرد. اين هم غرامت عشق و علاقه من به مصدق و كاشاني و نواب است كه مي پردازم. اما اين حرف نواب سر دلم مانده است. مثل لقمه اي كه توي گلو گير كرده و نزديك است حالت خفگي دست بدهد. باز اين يكي علاج دارد. علاجش يك كاسه آب است اما آن يكي زخمي است كه روي دلم نقش بسته است و هر دم مرا مي سوزاند.
همين كه نواب چهره غضبناك خود را نشان مي دهد، مصدق محتاط مي شود. او عاقبت كسروي و هژير و رزم آرا را به چشم ديده و احتمال هر حادثه اي را مي دهد. در ثاني شاه و دربار نيز دل خوشي از مصدق ندارند و هيچ بعيد نيست او را از سر راهشان بردارند و آن را به گردن فدائيان و نواب بيندازند. من باور نمي كنم نواب دستش را به خون مصدق آلوده كند. اما دشمنان واقعي او مثل دربار و حزب توده و عوامل ناشناخته و جاسوسان انگليسي ممكن است قصد جانش را كنند و خودش را به نام فدائيان اسلام بر زمين بريزند.
يكي از پنجره هاي خانه ي مصدق در خيابان كاخ مشرف به محل گذر و تردد مردم و كسبه مي باشد. اتفاقا اين پنجره مربوط به اطاقي است كه مصدق در آنجا مقامات لشكري و كشوري و دوستان و آشنايان و طبقات گوناگون افراد جامعه را به حضور مي پذيرد. از آنجا ممكن است خطر فرو ريزد و يا اين كه مرگي ناگهاني هم چون ماري زهرآگين در رختخواب او فرو افتد و طومار چندين ساله شكست ها و پيروزي هاي او را به هم بپيچاند. رسيدگي به كار مملكت آسايش و آرامش مي خواهد. هواي بيرون هم ناخوش است لذا دستور مي دهد آن روزنه ي نگران كننده را با گچ و آهك و آجر ببندند. كار از محكم كاري عيب نمي كند. حالا با بي خيالي نسبتا راحت مي نشيند و به مراجعين عادي و وزرا و وكلا و حتي سفرا خوش آمد مي گويد. اما هر كس او را مي بيند متوجه مي شود كه يك چشمش ترسيده و يك چشمش نگران است. حالت بيماري را پيدا كرده كه مردم و مسوولين مملكتي به عيادتش مي آيند. در اين اطاق خارق العاده، بدون اين كه از لباس رسمي استفاده كند، شلوار راحتي مخصوص خانه را مي پوشد و جامه اي نيز بر تن مي كند و آن وقت با مخاطب خود كه معلوم نيست آمده است نفت بگيرد يا پول نفت را طلب كند و يا تهديد تازه اي را به گوش او برساند، به گفت و گو مي نشيند. از قرار معلوم اين تنها اطاق خوابي است كه در همسايگي شاه واقع شده و همه ي سياست مداراني دنيا از آن و صاحبش ديدن كرده و مي كنند. با اين وضعي كه پيش آمده بايد گفت شاه بر تخـ ـت سلطنت تكيه زده و مصدق نيز روي تخـ ـتخواب حكومت دراز كشيده است. اين روزها بعضي ها براي آن كه مصدق را مسخره كرده و دلشان را خوش كنند، حرف اوباش ها و لات هاي درباري را مدام تكرار مي كنند و مي گويند: «مصدق از ترسش رفته زير پتو، داره از اونجا حكومت مي كنه.» بعد هم هر و كر مي كنند و مي خندند و به قول خودشان كيف مي كنند. به گمان من اين حرف ها از روي بي فرهنگي و بي تقوايي است. به قول مادربزرگم گل بي خار خداست. مگر آدميزاد مي شود بي عيب؟ مصدق نان لياقتش را مي خورد نه مثل بعضي ها نان چاپلوسي و تملق همين دكتر بقايي و دار و دسته اش كه تنشان را به توده اي ها مي مالند تا به وسيله ي تجربيات فكري و ذهني آنها پله هاي ترقي را طي كرده و مدام تملق آقاي كاشاني و مصدق را مي گويند و چاپلوسي را گاه از حد مي گذرانند و همانند مارهاي خوش خط و خال به داخل بيت آقاي كاشاني هم نفود كرده اند، هيچ بعيد نيست دو روز ديگر هـ ـوس كنند جانشين مصدق شوند. اگر امروز برايش سیـ ـنه می زنند، شاید فردا به او پشت کنند. این رسم ##### نیست. این رسم آدمی است که خدا را فراموش می کند و به دنبال هوی و هـ ـوس های دنیوی خود می رود. چندی پیش حرفی از دکتر بقایی در جايی خواندم که در آن ذره ای صداقت نیافتم. هر چند ظاهر کلام متین و با ارزش جلوه می کند. اما خدا نکند حاجی سید را فراموش کند و گول حرف های ریاکارانه برخی از این جبهه ملی ها را بخورد. به گمان من این حرف بقایی که گفته: «خاک نعلین آیت الهس کاشانی یک میلیون مرتبه از کله های ##### مداران انگلیس با شرافت تر است».
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
ذره ای از آن برای رضای خدا بیان نشده است. به راستی که این حرف هر آیت اللهی را از ته دل راضی می کند. خصوصا آن کسی را که دشمن سرسخت انگلیس هم باشد و به خاطر اسلام کینه ی پنجاه ساله از آنها به دل گرفته باشد.
‏یک روز بعد از شکایت انگلیس به دیوان داوری لاهه،آن هم بر سر مسئله ی نفت، تظاهرات با شکوهی از سوی جمعیت ملی مبارزه با شرکت های استعماری در تهران و برخی از شهرستان ها برگزار می گردد. فشار انگلیس روز به روز بیشتر می شود و آمریکا و روسیه نیز پنهان و آشکار از او حمایت می کنند تا بعدها در غارت بیت المال مزاحمتی برای آن ها ایجاد نشود. اما کاشانی و مصدق هم چون دو سد غیر غابل نفوذ در برابرش ایستاده اند. به قول یکی از روزنامه ها قایق انگلیس سوراخ شده و به زودی غرق می شود.
‏چیزی به نیمه خرداد نمانده است. هوا رو به گرمی می رود. از بارندگی های فصل بهار هم دیگر خبری نیست. در عوض تا یکی دو روز دیگر ماه مبارک رمضان آغاز می شود و ما می توانیم در این فاصله ی یک ماهه، نگاهی به اعمال و کردارمان بیاندازیم. آیا چیزی تغییر می کند؟ زیاد نه. انسان همین که از ضعف به قوت و از خطر به سلامت می جهد، باز طغیان کرده و خدا را خيلی زود فراموش می کند. کمتر از چهل و هشت ساعت به آغاز ماه رمضان باقی مانده و مردم این مرز و بوم از کاسب و تاجر و فقیه و عالم گرفته تا کارگر و پینه دوز و رفتگر همگی چشم به این ماه آسمانی دوخته اند. رمضان، ماه تشنگی و گرسنگی است. ماه عبادت و نیایش است. ماه سختی و مقاومت است. و من هم مثل بقیه انتظارش را می کشم. حتی خودم را برای پیشواز رفتن آماده می کنم. اما در آستانه این ماه، اتفاقی می افتد که اصلا انتظارش را ندارم. حادثه ی ناگواری است. اما گویی با شنیدن آن به دره ی عمیق و بی انتهایی پرتاب می شوی: نواب دستگیر شد.
‏این خبر تهران، بازار و بیشتر محله های سنتی و پر جمعیت را می لرزاند. شاه و دربار و ماموران شهربانی ماههاست که در جستجوی او بوده اند. پس از مرگ پدرم، این غم انگیزترین خبری است که می شنوم. آرزوی دیدار نواب هنوز به دلم مانده است. چند ساعت بعد از دستگیری او، جلسه ی فدائیان در منزل ساجدی به هم می خورد. همه بهت زده و حیران با ناباوری از این واقعه صحبت می کنند. آقای ذوالقدر و رفیعی و عراقی هم این خبر را تایید می کنند. در بعدازظهر دل گیر و مرده ی امروز، به محض این که سيد از منزل علی احرار - که خودش زندانی است - دور می شود، در حوالی خیابان ژاله شناسایی شده و بعد دستگیر می شود. آن طور که تعریف کرده اند. برخی از طرفداران او از کسبه و تجار و مردم عادی به کمکش می شتابند تا او را از چنگ مامورین به در آورده و فراری دهند اما موفق نمی شوند و این طور شایع است که خودش نیز تمایلی به گریختن نداشته است. تسلیم جسم به مامورین دولتی، می گویند وقتی مردم تلاش می کردند او را نجات دهند، خودش مانع شده و گفته است: طوری نیس، خواهش می کنم شما متفرق بشید. اتفاقی نیفتاده، این مامورین تقصیری ندارن اینا از همین راه نون می خورن. و بعد خطاب به مامورین گفته است: بریم.
‏حادثه ی دستگیری نواب مثل برق میان فدائیان می پیچد و ناگهان در کمتر از یک ساعت جمعیت زیادی مقابل شهربانی تجمع می کنند. نوا‏ب باید آزاد شود تا طرفداران خشمگین او متفرق شده و به خانه های خود بروند. اما خيلی زود مامورین شهربانی پیغام رئیس خود را به آنها می رسانند:
‏- بی خود وقت تلف نکنید، آقای نواب در اصل شاکی خصوصی دارن و به خاطر همین شکایت دستگیر شدن. بعد از این که به پرونده رسیدگی شد. انشاءالله آزاد می شن. بفرمایید. لطفا متفرق بشید!
‏مامورین به زور باتوم و سرنیزه و قدرت اسلحه ی گرم جمعیت معترض را از آنجا دور می کنند. آنها در طول مسیر بر علیه دولت و مصدق شعار می دهند و مثل رودی پرخروش به سوی مرکز شهر هجوم می برند. فاصله به فاصله می ایستند و این خبر ناگوار را به کسبه و مردم کوچه و بازار می رسانند. جمعیت از توپخانه به سوی ناصر خسرو سرازیر می شوند و از آن جا به پاتوق اصلی فدائیان یعنی مسجد جامع واقع در بازار بین الحرمین می روند. آن ها به هر جايی که می رسند، این حادثه ی ناگوار را جار می زنند.
‏روزنامه های پایتخـ ـت ماجرای دستگیری او را به همه مردم می رسانند. در شهربانی بارها سید را مورد بازرسی بدنی قرار می دهند. ماموران باورشان نمی شود آن مرد خطرناکی که حدود دو سالی در تعقیبش هستند، همین مرد لاغر و بی بنیه ایست که بدون سلاح در برابرشان نشسته است. علی الظاهر این مرد بایستی بسیار پر قدرت باشد. هم اسلحه دارد هم ثروت و هم نفوذ. جیب هایش را خالی می کنند و ناگهان در روی میز بی رنگ و روی مامور بازرس شهرباني چیزی قرار می گیرد که عرق سردی را بر پیشانی حاضرین می نشاند و نفس در سیـ ـنه شان حبس می شود. این تمام محتویات جیب های سید است: سه زار و دهشاهی. یک تسبیح و یک دانه قرآن جیبی. این ظاهرا همه ثروت مردی است که بارها تاج و تخـ ـت شاهی را لررانده است. به اضافه ایمان به خداوند و تقوی و صداقت که روزنامه ها از آن چیزی نگفتند.
‏یک روز پس از این ماجرا، حاجی به انگلیسی ها هشدار می دهد که اگر عقب نشینی نکنید و دست از سر این ملت برندارید، فرمان جهاد صادر می کنم. پس سید چی شد!؟ این پرسشی است که مدام فدائیان از یکدیگر می کنند. نکند حاجی سید را فراموش کرده است؟
‏یکی دو روز پس از حادثه ی دستگیری نوا‏ب، فدائیان همین که از حاجی ناامید می شوند، اعلامیه ای صادر می کنند که تا کاخ شاه را می لرزاند و مصدق را در برزخ می نشاند: اگر یک مو از سر نواب کم شود، خيلی ها را خواهیم کشت.
‏و ماه رمضان آغاز می شود. در یک روز طولانی که نواب به زندان می رود. اما قبل از او مصدق در خانه خود حبس شده است.




پايان جلد دوم
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان شاه پری حجله | رویا سیناپور NiYa.YeSH 39 798 ۰۱-۰۳-۹۷، ۰۹:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: NiYa.YeSH
  رمان تمنای دل |حمیرا رضاییان taranomi 80 1,058 ۳۰-۰۲-۹۷، ۰۶:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان پريا | فهيمه رحيمي taranomi 85 1,245 ۲۲-۰۲-۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سرمه | ناهيد سليمانخاني (منتظري) taranomi 162 2,997 ۱۸-۰۲-۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان نیلوفر ا زینت حسنی ( باخدا) taranomi 75 784 ۱۶-۰۲-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان در دایره ی قسمت | نیلوفر لاری taranomi 94 2,053 ۱۳-۰۲-۹۷، ۰۱:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان وقتی آسمان گریست | زهرا رحمانپور taranomi 148 2,084 ۰۶-۰۲-۹۷، ۰۲:۰۳ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شقایق | مهدیه عشرتی taranomi 53 654 ۲۸-۰۱-۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تولد دوباره یک عشق |عفت قنبری taranomi 93 2,360 ۲۷-۰۱-۹۷، ۱۰:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بازی آخر بانو | بلقیس سلیمانی taranomi 78 910 ۲۶-۰۱-۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
9 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۴-۱۰-۹۶, ۰۸:۲۸ ب.ظ)، Afsaneh (۰۱-۰۱-۹۷, ۰۹:۰۵ ق.ظ)، ♥صنم♥ (۲۴-۱۰-۹۶, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، ساده (۲۶-۱۰-۹۶, ۰۵:۵۷ ب.ظ)، دخترعلی (۲۳-۱۰-۹۶, ۰۵:۴۲ ب.ظ)، taranomi (۲۴-۱۰-۹۶, ۰۸:۰۵ ب.ظ)، نازيلا حدادي (۲۳-۱۰-۹۶, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، هاجر۲ (۱۳-۱۱-۹۶, ۰۹:۳۹ ب.ظ)، mahta1119 (۰۱-۱۱-۹۶, ۰۳:۳۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان