انجمن ايران رمان



رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد دوم
زمان کنونی: ۲۸-۱۰-۹۶، ۰۵:۴۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: taranomi
آخرین ارسال: taranomi
پاسخ 119
بازدید 184

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد دوم
- سلام علیکم.
- سلام علیکم. حالت چطوره؟
- خوبم. چه خبر شده؟
- می بینی که، مامورا ریختن تو خونه. جلسه امشب تشکیل نمی شه. شما هم می خواستید بیایید؟
- بله. برای همین اومدم.
- پس بهتره برید، اگه بفهمن، دستگیر می شی. این مامور چی بهت گفت؟
- هیچی. گفتم می خوام برم تو. گفت نمی شه.
- مهم نیس، ولی امشب به خیر گذشت، اگه دیر متوجه می شدیم، خیلی ها گرفتار می شدن. جلسه بعدی جمعه شب منزل آقای امانی تشکیل می شه. بعد از نماز مغرب و عشاء. آقای ساجدی آدرش خونشونو بلدن.
حسین به طرف مهدی عبدخدایی می رود و من از مسیر دیگری به سمت بازارچه شاپور به راه می افتم. دقایقی بعد مقابل بازارچه توقف می کنم. اینجا هم مامورین ایستاده اند و فقط به افرادی که آنجا سکونت دارند اجازه ورود می دهند. یادم رفت راجع به حادثه یکشنبه شب سوال کنم.
محاصره کوچه و خانه آقای پیراسته تا حوالی ساعت نه شب ادامه پیدا می کند. صاحب خانه فعلا گرفتار شده و این طور که آقای ساجدی می گوید دو نفر دیگر هم بازداشت شده اند. از آزادی آسید هاشم و کرباسچیان مدیر نبرد ملت و آقای واحدی و بقیه دستگیر شدگان روز سیزده نوروز هم فعلا خبری نیست و از قرار معلوم بدون هیچ گونه تخفیف و بخشش باید تا زمان تعیین شده در حبس بمانند.
دو روز بعد ناگهان آنچه که انتظارش را نداشتم -اما حرفش را می زدند- آشکار می شود. پس همه ی حرف ها و شایعات پیرامون اختلاف بین مصدق و سید حقیقت داشته است. مصدق می رود مجلس و در روز روشن جلوی دوست و دشمن اعلام می کند که این ها -فدائیان اسلام- می خوان منو بکشن. برام خط و نشون کشیدن. از ای آقایون بپرسید برای چه قصد جون منو کردید؟
من از شنیدن این حرف ها سرم پردرد می شود. احساس می کنم نیمی از سرم ورم کرده و می سوزد. کم و بیش می دانستم به این جا ختم می شود. حالا چه کسی می تواند میان این دو آشتی برقرار کند؟ آقای کاشانی؟ اگر بخواهد می تواند. اما مگر امروز قرار نیست میان گروه ها و رهبران ملی و مردمی و مذهبی دوستی و اتحاد باشد؟ اتفاقا تنها چیزی که در معرض خطر و نابودی است همین اتحاد است. آقای کاشانی از جبهه ملی و مصدق حمایت می کند. اما نمی دانم چرا از سید حرفی نمی زنند. همه می دانند که حاجی -کاشانی- و سید و بچه های فداییان با هم سر یک سفره می نشینند. پس ادعای مصدق چه معنایی دارد. آیا میان حاجی و سید هم اختلاف افتاده است؟ اگر این طور باشد باید فاتحه همه چیز را بخوانیم.
سید بیشتر از این منتظر حاجی نمی ماند و خودش اعلام میتینگ می دهد. هنوز طنین حرف های مصدق در گوش من خاموش نشده که طرفداران نواب از خیابان ناصری به سمت مسجد شاه سرازیر می شوند. من و محمد هم شرکت می کنیم اما نه به نیت مخالفت با مصدق. فقط به عشق سید. این را هم بگویم جمعیت قابل توجهی جمع نشده اند. برخی از مردم و تجار و مغازه داران ناصرخسرو و همین طور تعدادی از رانندگان دستفروشان و باربرها ایستاده اند به تماشا. بعضی ها در مسیر مسجدشاه کرکره مغازه ی شان را تا نیمه و یا کاملا پایین می کشند تا اموالشان محفوظ بماند. در این گونه مواقع ولگردها و دزدان از فرصت های پیش آمده حسابی بهره مند می شوند. حتی به شلوغی و درگیری دامن می زنند و همین اوضاع به هم ریخته به داخل مغازه ها هجوم برده و به غارت مشغول می شوند. البته بعضی اوقات دودش به چشم آن جمعیتی می رود که تدارک میتینگ و گردهمایی را دیده است.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
برای رساندن پیام سید به مردم از دو بلندگو استفاده می کنند. بلندگوها روی دو موتور نسب می شوند و یکی جلو جمعیت و آن یکی در انتهای صف به سمت مسجدشاه به پیش می آید. بعد از مدتی خبر می آورند که در مسجدشاه را بسته اند و چند مامور هم آنجا کشیک می دهند. طرفداران نواب مقابل کوچه ی عرب ها و بنای شمس العماره دقایقی می ایستند. جمعیت گاهی صلوات می فرستد. اگر جلوتر بروند ممکن است درگیری بشود. محمد می گوید:
- اگه مامورا حمله کنن ممکنه دستگیر بشیم.
- راس می گی، اوضاع خرابه.
- اگرم دستگیر بشیم ممکنه از نیروی هوایی اخراج بشیم.
با این حرف محمد نگرانی من دو چندان می شود. یکی این که وصله ی خرابکار و تروریست به ما خواهند زد و دیر یا زود اخراج خواهیم شد و دوم من می مانم و مادرم! این دل نازکی و حساسیت های او کم کم دارد مرا هم محتاط می سازد. همین چند لحظه پیش وقتی تصور کردم ماموران حمله کرده و مرا دستگیر کرده و خبر به مادرم رسیده، یک دفعه دلم به قول معروف هری ریخت. این حواس پرتی ها و خیالبافی ها و گاهی هم باعث شرمندگی و خجالت و دردسر می شود مثلا اگر فکر و خیال و نگرانی مادرم نبود، من هم داخل جوی آب سقوط نمی کردم. جمعیت به سمت مسجدشاه به راه می افتد و محمد ناگهان متوجه می شود من در کنار او نیستم. خودم را به او می رسانم.
- کجایی، منو باش که فکر کردم داری به حرفام گوش می کنی!
- گوش می کردم. داشتی می گفتی اگه دستگیر بشیم اون وقت چی می شه. منم داشتم به بقیه اش فکر می کردم که چی می شه.
- اخراج می شیم دیگه.
هر دو به خنده می افتیم و یک صلوات هم روی آن. دوباره حال و هوای میتینگ ما را می چسبد اما این بار با نگرانی و اضطراب. مردی که به همراه موتور سوار آهسته پیش می آید از مردم و کسبه دعوت می کند به جمع آنها بپیوندند. اما جز تعدادی اندک کسی جلو نمی آید و ترجیح می دهند در پیاده رو به تماشا بایستند. شاید هم از ترس حکومت نظامی است. خدا می داند. بالاخره جمعیت مقابل مسجدشاه از حرکت باز می ماند. دو سه نفر جلو می روند و با ماموری پای در مسجد صحبت می کنند. بعد هم بی نتیجه برمی گردند، به دلیل این که قرار بود جمعیت داخل مسجد جمع شوند و بعد پیام نواب خوانده شود. اما فداییان در انتهای خیابان ناصر خسرو همان جا می ایستند و راه از سه طرف بند می آید. بعضی از ماشین ها بوق می زنند و بعضی ها نیز ترجیح می دهند از معرکه دور شوند. دستفروش ها و دوره گردها جابه جا می شود تا در مسیر حادثه قرار نگیرند. بلافاصله یک ماشین پر از مامورین شهربانی از سمت راست خیابان بوذر جمهری کمی خود را جلو می کشد و بعد مامورین بیرون می ریزند و خود را به مسجد می رسانند و از سه طرف موضع می گیرند. در میان جمعیت آقای عراقی و امانی و عبدخدایی نیز به چشم می خورند. اما هر چه نگاه می کنم، حسین آن پسر لاغر و زیر و زرنگ را نمی بینم. اوضاع تعریف چندانی ندارد و صلاح بر این می بینند که پیام نواب را بخوانند و متفرق شوند. در پیام نواب اسمی از کاشانی برده نمی شود اما در عوض به جبهه ملی و مصدق هشدار می دهند به راه ملت و اسلام برگردند و راه خود را جدا نکنند. اینجا معلوم می شود هیچ ## دستوری برای قتل مصدق صادر نکرده، اما محتوای پیام به گونه ایست که دارد هشدار می دهد و نوک تیز حمله نیز کاملا به سمت مصدق نشانه رفته است. حالا اگر مصدق پیام خصوصی و محرمانه تهدید به قتل آن هم از سوی نواب یا فداییان دریافت کرده، ما خبر نداریم. مصدق هم مدرکی ارائه نمی کند. علی الظاهر فقط احساس خطر کرده است. بعضی ها میان جمعیت می گویند توطئه ای در کار است، برای این که فداییان را از سر راه خود بردارند. نواب هم اعلام می کند ما هر کاری کرده ایم یا خیال انجامش را داشته باشیم، از قبل اعلام و نیازی به پنهان کاری نداریم. همین که پیام او خوانده شد، جمعیت پراکنده شده و رفت و آمد دوباره به جریان می افتد، اما ماموران بر جای خود باقی می مانند. آسمان هم یکی دوباری می غرد. با این حال حتی باران نیز نمی تواند غم و اندوه این اختلاف را بشورد و با خود ببرد.
جمعه بعد از ظهر به اتفاق مرتضی ساجدی عازم منزل آقای صادق امانی می شویم. بهفروزی طبق معمول جمعه ها عصر کمی گرفتار است. اما دیشب در کنار هم بودیم. به اتفاق به مسجد هدایت رفتیم و نماز را به امامت "حاج آقا طالقانی" برگزار و ساعتی نیز پای صحبت ایشان نشستیم و کلی بهره مند شدیم. این طور که می گویند آقای طالقانی مرد مبارزی است و هرگز با ظالمین سازش نکرده است. من او را زیاد نمی شناسم اما همین قدر می دانم که روز به روز علاقه ام به او بیشتر می شود.
آقاقی ساجدی از اختلاف پیش آمده شدیدا نگران است و گاهی نیز به مصدق می توپد و از حاجی -کاشانی- گله می کند. پس از یک ربع ساعت به خانه آقای امانی می رسیم. ایشان به بچه های مسلمان و علاقمند قرآن آموزش می دهند و من هم مدتی شاگردش بودم. این جلسه با دعا و نماز شروع می شود. پیش نماز ما آقای امانی است. دوستم سید محمد صادق اسلامی هم حضور دارد. فقط ما دو تا و همین طور مهدی عبدخدایی جوان هستیم. بقیه حدودا بیشتر از پنج سال به بالا با ما فاصله ی سنی دارند و به قول بعضی ها حسابی جا افتاده اند. آقای امانی می گوید: این جلسه در واقع باید جمعه پیش برگزار می شد که به دلیل محاصره مامورین انجام نشد. اما بالاخره ما کار خودمونو می کنیم، حتی اگه برخی از دوستان به ما پشت کنن!
آقای عراقی درک نار ذوالقدر و رفیعی نشسته و با هم صحبت می کنند. معلوم می شود خبر زیاد است. آقای امانی خودش سینی چای را می گرداند و بعد از دقایقی، صلواتی ختم می کنند و آقای ذوالقدر ابتدا وضع بحرانی و حساس فعلی را گوشزد کرده و از این که آقای امانی خانه اش را برای این گردهمایی پر از خطر در اختیار گذاشته، سپاسگزاری کرده و بعد بی معطلی مروری بر حوادث می کند. آقای ذوالقدر خودش وکیل دادگستری است و در این جمع یک سر و گردن از بقیه بالاتر است. در همین جلسه خطر جبهه ملی را بسیار بزرگ خوانده و چند بار از توطئه بر علیه فداییان صحبت می شود. هم چنین موضوع دیگری هم مطرح می شود که تا حدودی برای من تازگی دارد. بعضی ها می گویند: ((... مصدق از حاجی... کاشانی... خط می گیره وگرنه اون جرات مقابله با سید و ما رو نداره)). حسابی دلشان از مصدق پر است و مدام برایش خط و نشان می کشند و او را به سرنگونی تهدید می کنند. اما از قتل و تهدید به مرگ خبری نیست. از گذشته های مصدق حرف به میان می آورند و سعی می کنند سابقه او را پیش چشمشان خراب و زشت جلوه دهند تا اگر بعدا اقدامی بر علیه او انجام گرفت، احساس شرمندگی نکنند. با این که حرف های آنها آزارم می دهد، اما چاره ای جز گوش کردن و سکوت ندارم. بعضی از حرف ها حسابی تحریک کننده است و از چپ . راست حملات لفظی علیه مصدق آغاز می شود:
- کسی که درد محرومین رو نکشیده باشه، چه طور می تونه براشون دل بسوزونه؟ مصدق یه روز گشنگی خورده؟ از بچگی تو ناز و نعمت بزرگ شده.
- کی بهش لقب مصدق السلطنته داده، پدر من یا ناصرالدین شاه!؟
- دعوای مصدق با شاه جنگ زرگریه.
- همینو بگو. قوام اون دوره. بعد از کودتا، وزارت مالیه رو می سپره دس مصدق، مگه می شه این آقا دشمن رضاخان و پسرش باشه و بعد بشه وزیر مالیه؟
- اصل و نسب این مرد به قاجار می رسه. هیچ بعیدم نیس برای او خاندان سیـ ـنه می زنه. شما شاید یادتون نیاد ولی من خیلی خوب یادمه تو مجلس از خاندان قاجار دفاع کرد.
- اون وقت سید توقع داره این آدم برای اسلام سیـ ـنه بزنه.
- اصلا خودش گفته من به رضاخان ارادت دارم. معنی این حرف چیه؟ مگه نگفت رضاخان تو مملکت امنیت برقرار کرد.
- گفت، ولی نگفت به چه قیمتی؟
- کدوم امنیت؟
- جان خودم مصدق از حاجی خط می گیره، من مرده، شما زنده، اگه همین نبود.
- این مرد عوام فریبه. می گن دشمن انگلیسه. از کجا معلوم؟ اگه این طوره پس بیا بگو تو سال هزار و سیصد و پنج برای چی دعوت سفارت انگلیس رو قبول کردی و رفتی به جشن تولد پادشاه انگلیس! این از اعتماد قلبیه یا نون به نرخ روز می خوری؟
- پس بی خود نبوده که رضاخان همین مصدق رو به جرم همکاری با دولت خارجی بازداشت و تبعیدش می کنه.
- ایم مرد اصلا تعادل نداره. اگه ایمان داشت، کارش به خودکشی نمی کشید.
- جدی می گید مصدق و خودکشی؟!
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
- بله، نه یک بار، دو بار.
- ‏وخیلی عجیبه. نشنیده بودم. ما می گفتیم رزم آرا خطرناکه!
‏- آدم حراف و روده درازیه.
- آدم عجیب و مرموزیه. اصلا نباید بهش اعتماد می کر دیم.
‏- زیادم عجیب نیس. دیدید گاهی غش می کنه. اینا هم از حقه بازیشه.خودشو ‏می زنه به موش مردگی.
- می گن شاه قرار بود ستد ضیاءالدین رو نخست وزیر کنه. حالا چی شده رفته ‏سراغ مصدق. خدا می دونه.
‏- معلومه. چون دستور انگلیس بوده. یه ساخت و پاختی شده. ما که نمی دونیم. وبالاخره بین بد و بدتر یکی رو باید انتخاب می کرد دیگه. اونم رفت سراغ ‏بده...
- ای کاش می رفت سراغ بدتره...
‏وباعث و بانی این وضع حاجیه، اون مارو به مصدق فروخته، میگی نه بشین ‏تماشا کن!
- من اگه با حاجی روبرو بشم می گم اگه ما آقا سید یعقوب رو نمی شناسیم. تو ‏که خوب می شناسیش، این آدم مگه مشروطه طلب نبود، مگه از پای منبر مردم رو به آزادی دعوت نمی کرد. مگه نمی گفت مخالف استبدادم؟ پس چی شد که از طرفداران سرسخت رضاخان شد. دیدی برای به سلطنت رسیدن رضاخان چه طور سیـ ـنه می زد، تو که باید خوب بدونی... آخرشم هم استبداد رو به این مملکت آورده هم ارتجاع رو. یکی نیس به این حاجی بگه بابا مردم جون دادن که از زیر یوغ استبداد خلاص بشن. چی شده به همین زودی. حاجی حاجی مکه؟! چیه ## تون از ‏پل گذشت.
- آره دیگه بچه ها برای بعضی ها شدن نردبان ترقی!
‏- این مصدق یه رگش آمریکا ییه، یه رگش روسیه، په رگش انگلیسیه، شاه رگشم ایرانیه، حالا کی رگ غیرتش می خواد بجنبه و برای امام حسین سیـ ـنه بزنه خدا می دونه.
‏وحاجی ما رو به دام مصدق اند اخت وگرنه ما خود مون راه و چاه و بلد بودیم
- بله ما خام و ساده بودیم. نفهمیدیم. مصدق یه تیر دو نشون زد. هم از شر رزم آرا راحت شد، هم این که ما شدیم تروریست و آدم کش
‏- بالاخره چرخ روزگار می گرده. همین طوری هم نمی مونه.
- حضرت والا یادش رفته تو منزل حاج بابایی چه قولا یی به ما داده... می گفت که مانع اصلی پیش روی نهضت این مرده - رزم آرا - شما هر طور شده اینو از سر راهمون بردار ید، بقیه اش با من... همین!؟ ای بی معرفت! به همین زودی یادت رفت!
‏واین وسط دودش به چشم ملت می ره. دلار شم تو جیب انگلیس و آمریکا. وبالاخره بعضی ها هم به جاه و مقامی می رسن. قیمت سکوت بعضی ها خیلی با لاس!
- پاک یادشون رفته مردنی هم تو کاره...
‏از مجلس با سری پردرد بیرون می زنم. فکر می کنم خواب می بینم. چه اتفاقی افتاده است. اگر مصدق خائن است. پس چرا حاجی با او برخورد نمی کند؟ آیا حقیقت دارد که قصد جان او را کرده اند؟ می گویند مصدق از ترس جانش دیگر به کاخ نخست وزیری نمی رود و از همان داخل خانه حکومت می کند و چند نفر مامور نیز از خانه اش مراقبت می کنند.
‏روزنامه ها از قول مصدق نوشته اند: "تا زمانی که امنیت برقرار نشود از خانه ام بیرون نمی أیم." فاصله ی خانه مصدق تا کاخ شاه حدود پانصد قدم است. اگر توطئه ای در کار باشد. معلوم نیست داخل خانه هم امن باشد. احساس نگرانی می کنم. مثل این که به راستی حادثه ای در شرف وقوع است! بوی یک توطئه یا حادثه ناگواری به مشاهم می رسد. مثل وقتی که مادرم چنین احساسی پیدا می کند و بلافاصله اسفند دود می کند تا چشم شیطان کور شود و دفع بلا گردد. اما گمان می کنم این طور مواقع هیچ چیزی مثل یاد خدا به آدم آرامش نمی دهد.

توطئه سوم
فصل هشتاد و چهارم
تا هفته اول ## داد 30
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
84
‏دولت مصدق روز به روز در سایه ی حمایت های آشکار آیت الله کاشا نی و بازاری ها و تجار متمول قوی تر می شود. از هفت روز هفته. شش روزش به پیام های حمایت حاجی از مصدق تعلق دارد. روز هفتم هم میتینگ حمایت از دولت و اجرای قانون ملی شدن نفت و راهپیمایی بر علیه انگلیس داریم. دار و ندار مردم در اختیار نهضت قرار گرفته و حمایت های بی دریغ آنها باعث شده یک دولت مشروع و قانونی روی کار بیاید. دربار و شخص شاه در انزوا و سایه فرو رفته و می گویند علاء وزیر دربار.هر شب گزارشی از حوادث روز جاری را به استحضار پادشاه مملکت ما می رساند. این وسط مردم منتظرند تحولی رخ دهد وحداقل کمی از بار روی دوششان کاسته شود. پنجه ها را به یکدیگر می سابند و یا مشت می کنند و در جیب های خالی و سوراخ خود فرو می کنند: ای بخشکی شانس! این جیب ما که همیشه خالیه. شکم وامونده رو چه طور پرش کنیم؟ اما با این همه زنده باد مصدق هیچ گاه فراموش نمی شود. شایعه نقشه برای کشتن مصدق هم میان مردم کوچه و بازار دهان به دهان می گردد. مدت ها پیش نیز شایعه نقشه برای ترور مصدق به گوش می رسید. اما آن روزها توده ای ها به این #### متهم شده بودند و امروز روزنامه های طرفدار ‏جبهه ملی بیشتر به این موضعه دامن زده و سعی می کنند گروه فداییان را کمـ ـرنگ و از سکه بیاندازند. بعضی ها نیز دشمنان اصلی مصدق مثل حزب توده را فراموش کرده و باورشان شده که باعث و بانی گرفتاری مردم. فداییان هستند. آقای کاشا نی حسابی برای جبهه ملی سنگ تمام می گذارد و لحظه ای دست از حمایت دولت برنمی دارد. همین یک ساعت پیش جلوی چلوکبابی شمشیری واقع در سبزه میدان. یک اعلامیه به دستم رسید. آقای کاشا نی از مردم دعوت کرده. فردا بعدازظهر که مصادف است با ولادت حضرت ولی عصر (عج) در بهار ستان جمع شوند و به وظیفه ملی خود عمل کنند.
‏شب تولد حضرت ولی عصر (عج) تا نیمه های شب بیدار می مانیم. من قرآن می خوانم و برادرم نیز دعای فرج. زهرا همسرش امشب خواب ندارد. بچه اش مریض است و مدام گریه می کند. مادرم بتول را به کمکش می فرستد و خودش در گوشه ای خلوت به نماز و عبادت مشغول می شود. امشب شب عزیز و گران قدری است و من دعا می کنم میان مصت ق و نواب دوستی برقرار شود.
‏صبح از شدت خستگی به زور از خواب بیدار می شوم. وقتی چشم باز می کنم. آفتاب طلوع کرده و نمازم قضا شده و من بی اختیار لـ ـبم را گاز می گیرم! از شدت ناراحتی دوباره سردرد به سراغم می آ ید. خودم را سرزنش می کنم. اما دیگر فایده ای ندارد. تا ظهر به جای درس خواندن خودم را محاکمه می کنم. بعدازظهر عباس پسر عمو غلام حسین به دیدن ما می آ ید و بعد به اتفاق برادرم عازم بهار ستان می شویم. بین راه آقای بهفروزی و محمد دوستم به ما ملحق می شوند. روی هم دیگر را می برسیم و عید را تبریک گفته و آقای بهفروزی دست در جیبش می کند و یک مشت نقل و کشمش بیرون می آورد و به ما تعارف می کند. همگی دهانمان را شیرین هی کنیم و صلوات می فرستیم. آقای بهفروزی می گوید:
- بخوریم و دعا کنیم که آقا امام زمان هر چه زود تر بیاد، چون که از قرار معلوم اینا حریف انگلیس نمی شن... مگه اون حریف این غارتگرا بشه.
- راس میگی والله.
‏- انشاءالله خدا خودش به داد این ملت برسه.
‏عباس پسر عمو زیاد اهل ##### نیست و ماندن در حجره را به شرکت در میتینگ و شعار دادن ترجیح می دهد. اما اگر دعوتش کنی. اجابت می کند. پسر بی شیله پیله ایست. حسن و احمد برادران دیگرش نیز از طرفداران پر و پا قرص مصدق هستند. عباس هم به عشق حمایت از مصدق دنبال ما راه افتاده است.
همین که به بهار ستان می رسیم. با جمعیت زیادی روبرو می شویم. تصاویر مصدق و کاشا نی همه جا به چشم می خورد. ملت در هوای ابری یک صدا فریاد حمایت سر می دهند. لرزه به میدان افتاده و جلوی مجلس حسابی قرق شده و راه بند آمده است. راننده ها کمتر سر و صدا می کنند. دیگر کم و بیش به این وضع عادت کرده و سعی می کنند مسیرهای دیگری را برای تردد انتخاب کنند. ما هم قاطی جمعیت می شویم. من نگاه می کنم. حتی یک تصویر از سید - نواب - در میان اجتماع کنندگان دیده نمی شود. کمی پکر می شوم اما به خودم دل داری می دهم و می گویم: عیبی نداره، بودن یا نبودن عکس نواب چه اهمیتی داره، مهم اینه که احکام اسلام و قرآن در این کشور اجرا بشه. آیا ممکنه روزی بـ ـوسه که پرچم فدائیان اسلام برفراز این مجلس به اهتزاز دربیاد؟
‏و ناگهان موج صدای زنده باد مصدق ،زنده باد کاشا نی، فکر و خیال بلورین و حساسم را با خود می برد. لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می شود. از همه طبقه ای حضور دارند. از روحانیون گرفته تا اصناف و حتی برخی از نمایندگان مجلس. مامورین هم ایستاده اند به تماشا و یا مشغول صحبت هستند. با این که آقای کاشا نی از مردم و کسبه برای این گردهما یی دعوت کرده. اما میتینگ کاملا تحت نفوذ و تسلط جبهه ملی قرار دارد. روزنامه نگاران بین مقدمات و مردم می گردند و از مراسم عکس و خبر تهیه می کنند. جمعیت یک صدا تهدیدات انگلیس را با مشت های محکم پاسخ می دهند و آقای کاشا نی در پیامش آمریکا را به خا طر حمایت از شرکت سابق نفت کمی سرزنش می کند. بعد هم به هر دو کشور طمع کار و حیله گر پیغام می دهند که بی جهت قیل و قال بیهوده راه نیندازند. نفت مال این ملت است و سعی نکنند بی جهت مورد نفرت و خصومت و انزجار ملت ایران واقع شوند. به قول آقای بهفروزی این حرف ها برای مجلس پرکنی است. کسی گوشش به این حرف ها بدهکار نیست. اینها نفت مبی زبان ما را بالا کشیده و حالا شده اند غول و سایه ی شان روی سر ما افتاده و سعی می کنند ما را بترسانند.
‏بالاخره نزدیک غروب میتینگ به آخر می رسد و مردم پراکنده می شوند و میدان یک نفسی می کشد. ته دلمان روشن است و امید واریم انگلیس و آمریکا از داد و فریاد های ما بترسند و عقب نشینی کنند! محمد کمی نگران است و هی گوید:
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
- یکی از جاسوسای سرهنگ جلالی توی جمعیت بوده و اگه ما رو دیده باشه حتما برا مون گزارش رد می کنه.
‏عباس پسر عمویم می گوید: اگه براتون گزارش رد کرد. شما هم زرنگ باشید و بگید ما هم رفته بودیم تماشا دیدیم فلانی داره زنده باد مصدق میگه. تازه بر علیه شاه هم شعار می داد!
‏آقای بهفروزی با خنده رو به من می کند و می گوید:
- اگه خواستنت شما هم گزارش بده. بگو تازه شاهدم دارم. بگو بهفروزی دوستمم شاهده.
‏بعد همگی می خندیم. با این حال ته دل من و محمد شور می زند. زیرا شخصی که ما میان جمعیت دیدیم مظفری نام داردو به تازگی به فرقه ی بهائیت گرویده است. طوری شده که بدون اجازه سرهنگ جلالی آب نمی خورد. بیش از اندازه کنجکاوی و سعی می کند سر از کار همه درآورد. خیلی فضول است و یکی از بچه های پادگان گزارش کتبی او را روی میز سرهنگ جلالی دیده است. محمد می گوید چشم های مظفری مثل روباه می ماند و باید مراقب او باشیم.
‏یک روز بعد از میتینگ. روزنامه ها خبر از تشکیل حزب زحمتکشان به رهبری دکتر بقایی می دهند. این تشکیلات قبلا وجود داشت. اما امروز به طور رسمی اعلام وجود می کند. آقای بقایی که می بیند در هر توطئه و بحران و آشوبی دست حزب توده آشکار است. پیش دستی می کند و چند نفر از توده ای های با تجربه را گلچین کرده و وارد دفتر و دستک خود می کند تا حزبش رونق بگیرد! از این طرفم بعدازظهر چهار شنبه محمد صادق اسلامی سری به خانه ی ما می زند و خبر ناگواری برایم می آورد و می گوید:
‏- می خوان سبد رو هتک حرمت کنن. باید بریم کمک کنیم.
- چی شده. سید رو دستگیر کردن؟
- اگه دستگیر می کردن ناراحتیش کمتر بود. راسش خجالت می کشم بگم. واینجا که کسی نیس.
- بگو بدونم چی شده؟
- میگن هفته نامه مردرزم یه عکسی رو می خواد از سید چاپ کنه که مشغول رقصیدن با یه زن لخـ ـت و عوره!
- جدی می گی. شوخی نکن صادق! - شوخی ندارم. می دونی چه طوری؟ - نه بگو.
‏- کله اون مردی که با زنه داره می رقصه رو برداشتن. جاش سر سید رو گذاشتن! اینم کلکی که می خوان دسمون بدن. اگه چاپ بشه آبروی سید می ره.می خوان ضایعش کنن. راه بیفت بریم.
- ‏کجا بریم؟
- باید بریم کمک. بچه ها رفتن سراغ روزنامه مرد رزم. اگه پیداش کنن. چاپخانه رو روی سرشون خراب می کنن.
‏یکدفعه مثل این که تیری از غیب سرم را سوراخ می کند. لباس می پوشم و همراه صادق دوستم از خانه بیرون می زنیم. پای در صدای مادرم را می شنوم که فریاد می رند:
- کجا رفتی. زود برگردی. باز دداشت ویلون خیابونا نشه...!
‏با سری پر درد به دنبال صادق دوستم به راه می افتم. کجا می خواهیم برویم. معلوم نیست. از روزنامه فروشی در خیابان لاله زار آدرس مرد رزم را می پرسم. می گوید: نمی دونم. اگه رزم می خو اهید دارم.
‏آخرین شماره این هفته نامه را خریداری کرده و چند قدم آن طرف تر زیر دیواری می نشینیم و به دنبال آدرس آن می گر دیم. در یکی از صفحات داخلی آدرس را یافته و به آنجا مراجعه می کنیم. در دفتر هفته نامه مرد رزم پسر جوانی نشسته و می پرسد چه کار داریم؟ صادق از آدرس چاپخانه سؤال می کند و آن پسر جوان و باریک اندام ما را برانداز می کند و بعد چنین می گوید:
‏- برای فروش می خو اهید من بهتون بدم. با چاپ خونش چی کار دار ید؟
- چه اشکالی داره جاشو بدونیم؟
‏پسر جوان با خون سردی می گوید:
- هیچ اشکالی نداره. ما چاپخونه نداریم. روزنامه رو هر بار یه جایی چاپ می کنیم. امروز فردوسی. فردا گلستان. پس فردا زندگی. باز یه روز دیگه چاپخونه اطلاعات. تا کجا قبول کنن. اگه با خود شم کار دارید.خونش کوچه ی فضل الله نوریه. بلدید کجاس؟
‏دوباره به راه می افتیم. هوا رو به تاریکی می رود و من نگران می شوم. ابتدای شب یک رگبار می زند و دوباره آسمان باز می شود. سر راه وارد مسجد هدایت می شویم. از حاج آقا طالقانی خبری نیست. بعد از نماز دوباره به سمت لاله زار حرکت می کنیم. می پرسم:
‏- حالا چرا این قدر عجله داری؟
- برای اینکه فردا پنجشنبه قراره چاپ بشه. هفته ای یک بار چاپ می شه. وشاید دروغه. آخه کی جرات می کنه این کارو بکنه؟
- نامرد زیاده...
- کی خبر آورد؟
- یه آشناء اونم از یکی دیگه شنیده بود.
‏یکی دو ساعتی در جست و جوی چاپخانه مورد نظر گشت می زنیم. هیچ فایده ای ندارد. به سمت بهار ستان راه می افتیم که ناگهان در سر چشمه با آقای امامی برخورد می کنیم. او نیز خبر را شنیده و با عجله به سمت توپخانه می رود. ما هم به دنبالش.
‏توپخانه شلوغ است و ابتدای خیابان فردوسی ازدحام بیشتری وجود دارد. بعضی ها می گویند دعوا شده و ما هم به همان طرف می دویم. مقابل ساختمان قدیمی و رنگ و رورفته ای جمعیت زیادی ایستاده و زمزمه می کنند. تابلوی چاپخانه زندگی بالای در ورودی به چشم می خورد. تابلو سوراخ شده و در سطح خیابان ورق پاره های سفید و هفته نامه های مردرزم پراکنده زیر دست و پای عابرین لگد مال می شود. چند مامور و سرباز هم مانند افراد عادی به داخل ساختمان تردد می کنند. آقای امامی می گوید:
- از قرار معلوم بچه ها اینجا رو ریختن به هم.
‏قبل از این که مأمورین از ورود افراد متفرقه به داخل چاپخانه جلو گیری کنند، هر سه داخل می شویم و از نزدیک اوضاع را مشاهده می کنیم. جعبه های حروف میان راه پله ها و داخل حیاط و پای در ریخته شده. به در و دیوار نیز روغن پاشیده شده و عکس ها و گزارشات هفته نامه مردرزم از دیوارها کنده و خرد شده و در همه جا پراکنده افتاده است. شیشه ها همه شکسته و سر و صورت چند نفری سرخ و کبود و متورم شده و با عصبانیت به عاملین این وضع فحش های رکیک و زننده ای می دهند، طوری که ما با شرم و خجالت از چاپخانه بیرون می زنیم. یک نفر از مأ موران فریاد می زند:
‏- آقایون حکومت نظامیه،پراکنده شید، برای خود تون درد سر درس نکنید، بفرمایید، خبری نیس، هرچی بود تموم شد!
‏پسر جوانی که مضروب شده و گوشه چشمش کبود، سیـ ـگاری از دست مأمور شهربانی می گیرد و در حالی که مدام فحش می دهد می گوید:
- من مقاله نویسم. تو روز نامه ها مطلب چاپ می کنم. صبرکن ، آبرو شونی می برم. چاپخونه به هم می ریزید. کار فدائیانه. فردا رسواشون می کنیم! همه شونو می شناسم. یه مشت لات و لوت پاچه گشاد فرستادن اینجا تا حال گیری کنن، یه حالی از تون بگیریم. چاقو کش اجیر می کنید. اینجا جای روضه خونی نیس. بفرمایید برید قم!
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
‏از بس این دو سه نفر زخمی و آش و لاش و عصبانی هستند که من و صادق گاهی یادمان می رود نفس بکشیم. کنار آقای امامی ایستاده ایم و فقط تماشا می کنیم. یکی از زخمی ها چاقو در دست و مدام به ضاربین شناخته و نشناخته توهین می کند. آقای امامی احتیاط را از دست نمی دهد و ما هم امر به معروف و نهی از منکر را می گذاریم برای وقت مناسب دیگری!
‏بالاخره از آن عمل توهین آمیز جلوگیری می شود و درس مناسبی هم به مخالفین سید نواب- داده می شود. این وسط صاحب چاپخانه حسابی متضرر می شود و همه اش فریاد می کشد: از دستتون شکایت می کنم. خونه خرابم کردید ! اگه اعتراض دارید برید سراغ صاحب مردرزم، دستتون به اونا نمی رسه، یقه مارو چسبیدید.
‏آقای امامی در همان شلوغی، آقای مهدی عراقی را می بیند. کمی با یکدیگر صحبت می کنند و بعد از هم جدا می شوند. آقای عراقی فورا از آنجا دور هی شود. ناگهان در میان شلوغی آقای امامی را هم گم می کنیم. صدای سوت مأمور شهربانی بلند می شود و آن طرف خیابان برخوردی جزیی رخ می دهد و بلافاصله مأموری به کمک دو سرباز جوان مردی را دستگیر و با خود می برند. حالا در میان این شلوغی من سر و صدای مادرم را هم می شنوم! لابد برادرم آماده می شود دنبال من بگردد. از دور یکی دو جیپ شهر بانی نزدیک می شوند و ما رفتن را به ماندن ترجیح می دهیم.
‏از قرار معلوم این آش را حزب زحمتکشان یعنی دار و دسته ی دکتر بقایی برای سید –نواب- و فدائیان بار گذاشته بودند. اما به لطف خداوند دهان خودشان سوخت. این توده ای ها که به همه جا راه پیدا کرده و کم کم دارند در بدنه ی اصلی جبهه ی ملی نیز نفوذ می کنند، تا مصدق را به سقوط نکشانند، ول کن نیستند. از قراری که پیداست، افراد با نفوذ حزب زحمتکشان در بیت خاجی نیر جا باز کرده اند. خيلی بعید است حاجی یا مصدق به این عمل زشت اقدام کرده باشند. این ها مگسان دور شیرینی و چاپلوسان و قلم به دستان نان به نرخ روز بخور هستند که برای بو کردن جیب خود حتی حاضرند به هر خفت و خواری یی تن بدهند، از ریختن آبروی یک مسلمان و مؤمن گرفته تا خودفروشی و جنایت.
‏جمعه شب در منزل آقای رفیعی حسابی راجع به این ماجرای #### آنگیز حرف می زنند. با این که آن کلیشه مـ ـستهجن را تکه تکه کرده و چاپخانه را بر سرشان خراب کردند اما جمع حاضر شدیدأ ناراحت هستند و آن چنان برای دکتر بقایی و دارو دسته ی او خط و نشان می کشند که جای آن روی دیوار می ماند. آن طور که می گویند در همان شب حمله به چاپخانه، ماموران اواخر شب به خانه چند نفر از بچه های فدایی از جمله مهدی عراقی حمله می کنند اما موفق به دستگیری او و بقیه نمی شوند. این را هم بگویم زمانی که مأمورین ساده و خام شهربانی اواخی شب برای یافتن برادران فدایی عازم منازل انها می شوند این عده به سراغ صاحب امتیاز هفته نامه مردرزم رفته و یقه اش را می چسبند و می گویند: اگه جبران مافات کردی از خونت می گذریم !
‏جمع حاضر با نگرانی به آينده می نگرند. می گویند اینها ضربه خورده و مثل مار زخمی می مانند و بالاخره زهر خود را خواهند ریخت. بنابراین عقب نشینی جایز نیست. پیام نواب این است که باید با قدرت و بدون هیچ گونه سازشی پیش برویم و هراس به خود راه ندهیم. سید شدیدأ از این ماجرا آزرده خاطر شده و قول داده پاسخ دندان شکنی به بقایی و حزب زحمتکشان و انهایی که این مرد نادان را تحریک کرده اند، بدهد. چاجی هم از این که یک مشت مار و افعی را در بیت خود راه داده، سخت پشیمان خواهد شد!
‏مادرم می گوید: «وقتی دل شوره و نگرانی به سراغم می آد، بدنم رو ضعف می گیره و دس و پام سست می شه و مثل اینه که کسی می خواد منو از يه بلندی به پایین بندازه. تشنه ام می شه و گاهی هم آسمان دور سرم می چرخه.» اما من وقتی از منزل آقای رفیعی بیرون می زنم، دچار اضطرابی به مراتب بدتر می شوم. چنان گیج و مدهوش هستم که گمان می کنم ضربه سختی به سرم خورده است. کسی نیست مرا به جلو هل دهد و یا از ارتفاعی بلند به پایین پرتاب کند، اما احساس می کنم هر لحظه ممکن است به دره ای عمیق پرتاب شده و یا زمین زیر پايم بشکافد و فرو روم. دلم می خواهد گریه کنم اما فقط بغضی از راه می رسد و گلویم را می فشرد. خفقان و ناتوانی. بدبختی و مصیبت. سید چه تصمیمی گرفته است؟
‏جلوی در خانه ی مان می ایستم و با نگرانی به آسمان می نگرم: هوا تیره و تار است و امشب، شبی غم انگیر و طولانی است.
در زندان ديگري
فصل هشتاد و پنجم
نيمه اول خرداد 30
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
85
‏حکومت نظامی دو ماهه به آخر می رسد. اما این فرمان های تهدید آمیز به اسم ایجاد نظم و جلوگیری از اغتشاش، فقط برای ترساندن پیرزن ها مفید است وگرنه مخالفین هر گاه بخواهند تجمع کنند و یا #### به راه بیاندازند، کسی جلودارشان نیست و مأمورین هم اگر بخواهند بگیر و ببند به راه بیاندازند، کار خودشان را می کنند. آدم تشنه ی در حال موت دیگر وسواس به خرج نمی دهد که کاسه ی آب در دستش پاکیزه است یا آلوده. یک دفعه سر می کشد. تا به حال یا حکومت بر علیه مردم بوده و یا مردم بر علیه حکومت عمل کرده اند. همیشه در جنگ و ستیز و مخالفت با یكدیگر. ترس مردم از این فرمان های به ظاهر هراس انگیز ریخته و امروز محرومین برای تهیه یک لقمه نان حتی جان می دهند.
‏اوضاع و احوال جامعه تعریفی ندارد. فساد همه جا را برداشته و مهم تر از همه پخش موسیقی ##### از رادیو، فیلم های پر از انحراف سیـ ـنماها و نمایش هاي تحریک آمیز و گمراه کننده ی تماشاخانه ها، مشکل دار خانه های رسمي و علني، آن هم به طول چند کیلومتر در پایتخـ ـت و در مرکز شهر و در محیط و مکانی که نوامیس مؤمنین و مسلمین تردد می کنند و رها شدن لات و لوت ها و اوباش ها و یکه بزن ها و نالوطی ها در شهر و مزاحمت برای دختران و پسران جوان و اذیت و آزار کسبه و تجار و تیغ زدن آنها. تجمع قمار بازها در اقصی نقاط شهر و خصوصا در اماکن عمومی و پر رفت و آمد، گسترش روز افزون شیره کش خانه ها و آلوده شدن جوان ها و نان آورهای خانه به تـ ـریاک و حشیش و هرویین خانه خراب کن. تولید و خرید و فروش مسکرات به خصوص عرق معروف به عرق سگی! و از همه مهم تر لکه دار شدن عفت عمومی مردم شهر به واسطه ی بی حجابی. همه ی این ها به اضافه ی رها شدن احکام اسلامی خشم نواب را برانگیخته و حالا هم از مصدق ناامید شده و هم از کاشانی. اما یک قدم عقب نمی نشیند. هر چند مصدق عامل فساد موجود و بدبختی مودم نیست، اما نواب یک مملکت اسلامی و سالم می خواهد و کاری ندارد مصدق حاکم است یا شاه و یا کاشانی.
‏توطئه ی مرد رزم و هتک حرمت نواب هرگونه امید به حل اختلافات را به یأس تبدیل کرده است. بعضی ها از جبهه ی ملی و یاران مصدق می خواهند فدائیان را جارو کنند و دور بريزند و نواب هم به انتقام از این اقدامات و این وضع ناامید کننده و غم انگیز، بر شدت حملات خود بر علیه او می افزاید. دیگر مصدق را به رسمیت نمی شناسد و از او می خواهد کنار برود و برای آن که طعم خفت و خواری را به دکتر بقایی و دارو دسته اش در حزب زحمتکشان و هواداران مصدق بچشاند، به اشاره او عکسی از مصدق در یکی از مجلات به نام ترقی به چاپ می رسد تا پاسخ دندان شکنی باشد برای برخی از اقدامات شیطانی اعضای جبهه ی ملی. من با دیدن این عکس یکه می خورم و پايم به زمین می چسبد: مصدق در تصویر خم شده و دست ملکه ثریا را می بـ ـوسد. این نوع رفتار به شیوه ی غربی ها که نتیجه ی هم نشینی مصدق با فرنگی هاست، کافی است تا او را که بین عامه ی مردم قهرمان ملی محسوب می شود، سازش کار جلوه دهد. اینجاست که معلوم می شود آب این دو در یک جوی نمی رود. من از این اقدام فدائیان کمی دلخور می شوم. هیچ مسلمان و مؤمنی حق ندارد با آبروی مسلمانی بازی کند. آن هتک حرمت در هفته نامه مرد رزم بسیار زشت و غیر انسانی بود و از آنهایی که با توده ای ها همنشین می شوند، هیچ بعید نیست. اما ریختن آبروی مصدق آن هم از سوی کسانی که پرچم اسلام را به دست گرفته اند، کار بسیار نسنجیده و نادرستی است. من به خودم می گویم این مرد سالها در اروپا تحصیل کرده و به آداب و رسوم فرنگی ها انس گرفته و هر چند از نظر ما مسلمانان اين حرکت و رفتار قابل قبول نیست، اما در شرایطی شاید مجبور شده و یا راضی بوده دست ثریا را ببـ ـوسد. این موضوع چه تغییری در وضع فعلی به وجود می آورد؟ و اصلا شاید امروز از چنین عملی پشیمان باشد. به همین دلایل نشر و پخش آن عکس کار درستی نیست. هر چند عکس مثل بمب صدا می کند و بعضی ها را به مرز ناامیدی و یأس می کشاند اما به گمان من چاپ این عکس و توزیع گسترده ی آن در میان مردمی که در حال مبارزه و به او امید بسته اند. به مراتب زشت تر است. من اطمینان دارم عده ای هستند که رهبران نهضت را تحریک کرده و به اختلاف دامن می زنند. وقتی نواب تهدید می کند. دولتی فرو می ریزد. پس چه نیازی به این کار هاست!؟ آیا این گونه حرکات آتش کینه و دشمنی را شعله ور تر نمی سازد؟ تصویر فوق میان مخالفین و طرفداران فدائیان دست به دست می شود. این هم ضرر و زیان فرهنگ اروپایی. زحمات این گونه به هدر می رود و رشته ها پنبه می شود. مادرم وقتی عکس را می بیند استغفرالله می گوید و مرا سرزنش می کند می گوید:
‏- تو که می گفتی مصدق خيلی خوبه. پس چرا داره دس این زنیکه ی نانجیب رو می بـ ـوسه. وای خدا به دور. این زنه کیه؟
‏- ثریاس زن شاه.
‏- وای خدا مرگم بده. چه کار زشتی. پس همسایه ها راس می گفتن مصدق دس يه زن نامحرمو بـ ـوسیده، يه موی آقای کاشانی می ارزه به صد تا مثل اینا... پس می گفتن که مصدق مخالف شاهه...
‏- معلومه که مخالف شاهه.
‏- آخه آدمی که مخالف شاه باشه می ره دس زن شاه رو می بـ ـوسه. وای چه طور حاضر شده این کارو بکنه. بردار ببر عکسشو از جلو چشمم اینا کافرن. مسلمون نیسن. نگاش کن. زنیکه چه لباسی هم تنش کرده. اینو بگو تا کجا خم شده که دسشو ببـ ـوسه!
‏- مادر جون حالا خودتو زیاد ناراحت نکن. بین مقدمات بالا این چیزها رسمه دیگه!
‏- می خوام نباشه هفتاد سال سیاه. اینا گناه کبیرس. رسم کدومه؟ دیروز خونه ی مش عباس نونوا روضه بود. اتفاقا خيلی راجع به این موضوع حرف می زدن. اما عکس رو نیاورده بودن ببینیم. اگه بدونی چقدر نفرینش کردن. می گفتن مصدق نگو، کافر بگو!
‏- این حرف رو نزن مادر. مصدق آدم خوبیه، داره برای ملت زحمت می کشه.
‏- آره راس می گی، دارم می بینم. تو برای چی ازش دفاع می کنی؟
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
_ هر كي صادقانه براي اين ملت خدمت كنه من دوسش دارم.
_ اين شاه كافر و نجسه، خدا نگذره ازش. اون همه از پدرش كشيديم، اينم از پسرش. غيرت نداره، ما يه عمر زندگي كرديم اجازه نداديم گوشه چشممونو يه نامحرم ببينه، حالا ببين زنش چطور دستشو جلو آورده تا يه نامحرم اونو ببـ ـوسه... بيار دوباره ببينم... خدا مرگم بده... اي بيچاره به تو هم مي گن زن، روز قيامت جواب خدا رو چي مي خواي بدي؟ تف به تو. زنيكه ي بي شرم و حيا!
بعد مادرم متوجه عكس نواب مي شود و مي گويد:
_ اين ديگه كيه؟
_ نوابه.
_ نواب صفوي كه مي گن همينه؟
_ آره عكسشو كه بهت نشون داده بودم.
_ خدا حفظش كنه، قربون جدش برم الهي. حيف از اين سيد خدا نيس كه عكسشو كنار اين عكس لخـ ـت و عور چاپ كردن؟
بعد مادرم دستي روي عكس نواب مي كشد و صلواتي مي فرستد و به سراغ كارهاي خود مي رود. پايين همين عكس نواب مطلبي از قول او نوشته اند كه مو به تن آدم راست مي كند. نوشته را بارها و بارها مي خوانم و هر بار تنم مي لرزد و آب دانم خشك مي شود. اگر قرار باشد حرفي را تا آخر عمر باور نكنم همين يك حرف است: مصدق و كاشاني و اعضاي جبهه ملي با خون فرزندان رشيد اسلام به حكومت رسيدند و چنان جنايتي كردند كه روي جنايت كاران عالم را سفيد نمودند!!
دو روز تمام از شدت سردرد ناله مي كنم. ناله هايي خفيف كه مبادا مادرم بويي ببرد. اين هم غرامت عشق و علاقه من به مصدق و كاشاني و نواب است كه مي پردازم. اما اين حرف نواب سر دلم مانده است. مثل لقمه اي كه توي گلو گير كرده و نزديك است حالت خفگي دست بدهد. باز اين يكي علاج دارد. علاجش يك كاسه آب است اما آن يكي زخمي است كه روي دلم نقش بسته است و هر دم مرا مي سوزاند.
همين كه نواب چهره غضبناك خود را نشان مي دهد، مصدق محتاط مي شود. او عاقبت كسروي و هژير و رزم آرا را به چشم ديده و احتمال هر حادثه اي را مي دهد. در ثاني شاه و دربار نيز دل خوشي از مصدق ندارند و هيچ بعيد نيست او را از سر راهشان بردارند و آن را به گردن فدائيان و نواب بيندازند. من باور نمي كنم نواب دستش را به خون مصدق آلوده كند. اما دشمنان واقعي او مثل دربار و حزب توده و عوامل ناشناخته و جاسوسان انگليسي ممكن است قصد جانش را كنند و خودش را به نام فدائيان اسلام بر زمين بريزند.
يكي از پنجره هاي خانه ي مصدق در خيابان كاخ مشرف به محل گذر و تردد مردم و كسبه مي باشد. اتفاقا اين پنجره مربوط به اطاقي است كه مصدق در آنجا مقامات لشكري و كشوري و دوستان و آشنايان و طبقات گوناگون افراد جامعه را به حضور مي پذيرد. از آنجا ممكن است خطر فرو ريزد و يا اين كه مرگي ناگهاني هم چون ماري زهرآگين در رختخواب او فرو افتد و طومار چندين ساله شكست ها و پيروزي هاي او را به هم بپيچاند. رسيدگي به كار مملكت آسايش و آرامش مي خواهد. هواي بيرون هم ناخوش است لذا دستور مي دهد آن روزنه ي نگران كننده را با گچ و آهك و آجر ببندند. كار از محكم كاري عيب نمي كند. حالا با بي خيالي نسبتا راحت مي نشيند و به مراجعين عادي و وزرا و وكلا و حتي سفرا خوش آمد مي گويد. اما هر كس او را مي بيند متوجه مي شود كه يك چشمش ترسيده و يك چشمش نگران است. حالت بيماري را پيدا كرده كه مردم و مسوولين مملكتي به عيادتش مي آيند. در اين اطاق خارق العاده، بدون اين كه از لباس رسمي استفاده كند، شلوار راحتي مخصوص خانه را مي پوشد و جامه اي نيز بر تن مي كند و آن وقت با مخاطب خود كه معلوم نيست آمده است نفت بگيرد يا پول نفت را طلب كند و يا تهديد تازه اي را به گوش او برساند، به گفت و گو مي نشيند. از قرار معلوم اين تنها اطاق خوابي است كه در همسايگي شاه واقع شده و همه ي سياست مداراني دنيا از آن و صاحبش ديدن كرده و مي كنند. با اين وضعي كه پيش آمده بايد گفت شاه بر تخـ ـت سلطنت تكيه زده و مصدق نيز روي تخـ ـتخواب حكومت دراز كشيده است. اين روزها بعضي ها براي آن كه مصدق را مسخره كرده و دلشان را خوش كنند، حرف اوباش ها و لات هاي درباري را مدام تكرار مي كنند و مي گويند: «مصدق از ترسش رفته زير پتو، داره از اونجا حكومت مي كنه.» بعد هم هر و كر مي كنند و مي خندند و به قول خودشان كيف مي كنند. به گمان من اين حرف ها از روي بي فرهنگي و بي تقوايي است. به قول مادربزرگم گل بي خار خداست. مگر آدميزاد مي شود بي عيب؟ مصدق نان لياقتش را مي خورد نه مثل بعضي ها نان چاپلوسي و تملق همين دكتر بقايي و دار و دسته اش كه تنشان را به توده اي ها مي مالند تا به وسيله ي تجربيات فكري و ذهني آنها پله هاي ترقي را طي كرده و مدام تملق آقاي كاشاني و مصدق را مي گويند و چاپلوسي را گاه از حد مي گذرانند و همانند مارهاي خوش خط و خال به داخل بيت آقاي كاشاني هم نفود كرده اند، هيچ بعيد نيست دو روز ديگر هـ ـوس كنند جانشين مصدق شوند. اگر امروز برايش سیـ ـنه می زنند، شاید فردا به او پشت کنند. این رسم ##### نیست. این رسم آدمی است که خدا را فراموش می کند و به دنبال هوی و هـ ـوس های دنیوی خود می رود. چندی پیش حرفی از دکتر بقایی در جايی خواندم که در آن ذره ای صداقت نیافتم. هر چند ظاهر کلام متین و با ارزش جلوه می کند. اما خدا نکند حاجی سید را فراموش کند و گول حرف های ریاکارانه برخی از این جبهه ملی ها را بخورد. به گمان من این حرف بقایی که گفته: «خاک نعلین آیت الهس کاشانی یک میلیون مرتبه از کله های ##### مداران انگلیس با شرافت تر است».
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥
ذره ای از آن برای رضای خدا بیان نشده است. به راستی که این حرف هر آیت اللهی را از ته دل راضی می کند. خصوصا آن کسی را که دشمن سرسخت انگلیس هم باشد و به خاطر اسلام کینه ی پنجاه ساله از آنها به دل گرفته باشد.
‏یک روز بعد از شکایت انگلیس به دیوان داوری لاهه،آن هم بر سر مسئله ی نفت، تظاهرات با شکوهی از سوی جمعیت ملی مبارزه با شرکت های استعماری در تهران و برخی از شهرستان ها برگزار می گردد. فشار انگلیس روز به روز بیشتر می شود و آمریکا و روسیه نیز پنهان و آشکار از او حمایت می کنند تا بعدها در غارت بیت المال مزاحمتی برای آن ها ایجاد نشود. اما کاشانی و مصدق هم چون دو سد غیر غابل نفوذ در برابرش ایستاده اند. به قول یکی از روزنامه ها قایق انگلیس سوراخ شده و به زودی غرق می شود.
‏چیزی به نیمه خرداد نمانده است. هوا رو به گرمی می رود. از بارندگی های فصل بهار هم دیگر خبری نیست. در عوض تا یکی دو روز دیگر ماه مبارک رمضان آغاز می شود و ما می توانیم در این فاصله ی یک ماهه، نگاهی به اعمال و کردارمان بیاندازیم. آیا چیزی تغییر می کند؟ زیاد نه. انسان همین که از ضعف به قوت و از خطر به سلامت می جهد، باز طغیان کرده و خدا را خيلی زود فراموش می کند. کمتر از چهل و هشت ساعت به آغاز ماه رمضان باقی مانده و مردم این مرز و بوم از کاسب و تاجر و فقیه و عالم گرفته تا کارگر و پینه دوز و رفتگر همگی چشم به این ماه آسمانی دوخته اند. رمضان، ماه تشنگی و گرسنگی است. ماه عبادت و نیایش است. ماه سختی و مقاومت است. و من هم مثل بقیه انتظارش را می کشم. حتی خودم را برای پیشواز رفتن آماده می کنم. اما در آستانه این ماه، اتفاقی می افتد که اصلا انتظارش را ندارم. حادثه ی ناگواری است. اما گویی با شنیدن آن به دره ی عمیق و بی انتهایی پرتاب می شوی: نواب دستگیر شد.
‏این خبر تهران، بازار و بیشتر محله های سنتی و پر جمعیت را می لرزاند. شاه و دربار و ماموران شهربانی ماههاست که در جستجوی او بوده اند. پس از مرگ پدرم، این غم انگیزترین خبری است که می شنوم. آرزوی دیدار نواب هنوز به دلم مانده است. چند ساعت بعد از دستگیری او، جلسه ی فدائیان در منزل ساجدی به هم می خورد. همه بهت زده و حیران با ناباوری از این واقعه صحبت می کنند. آقای ذوالقدر و رفیعی و عراقی هم این خبر را تایید می کنند. در بعدازظهر دل گیر و مرده ی امروز، به محض این که سيد از منزل علی احرار - که خودش زندانی است - دور می شود، در حوالی خیابان ژاله شناسایی شده و بعد دستگیر می شود. آن طور که تعریف کرده اند. برخی از طرفداران او از کسبه و تجار و مردم عادی به کمکش می شتابند تا او را از چنگ مامورین به در آورده و فراری دهند اما موفق نمی شوند و این طور شایع است که خودش نیز تمایلی به گریختن نداشته است. تسلیم جسم به مامورین دولتی، می گویند وقتی مردم تلاش می کردند او را نجات دهند، خودش مانع شده و گفته است: طوری نیس، خواهش می کنم شما متفرق بشید. اتفاقی نیفتاده، این مامورین تقصیری ندارن اینا از همین راه نون می خورن. و بعد خطاب به مامورین گفته است: بریم.
‏حادثه ی دستگیری نواب مثل برق میان فدائیان می پیچد و ناگهان در کمتر از یک ساعت جمعیت زیادی مقابل شهربانی تجمع می کنند. نوا‏ب باید آزاد شود تا طرفداران خشمگین او متفرق شده و به خانه های خود بروند. اما خيلی زود مامورین شهربانی پیغام رئیس خود را به آنها می رسانند:
‏- بی خود وقت تلف نکنید، آقای نواب در اصل شاکی خصوصی دارن و به خاطر همین شکایت دستگیر شدن. بعد از این که به پرونده رسیدگی شد. انشاءالله آزاد می شن. بفرمایید. لطفا متفرق بشید!
‏مامورین به زور باتوم و سرنیزه و قدرت اسلحه ی گرم جمعیت معترض را از آنجا دور می کنند. آنها در طول مسیر بر علیه دولت و مصدق شعار می دهند و مثل رودی پرخروش به سوی مرکز شهر هجوم می برند. فاصله به فاصله می ایستند و این خبر ناگوار را به کسبه و مردم کوچه و بازار می رسانند. جمعیت از توپخانه به سوی ناصر خسرو سرازیر می شوند و از آن جا به پاتوق اصلی فدائیان یعنی مسجد جامع واقع در بازار بین الحرمین می روند. آن ها به هر جايی که می رسند، این حادثه ی ناگوار را جار می زنند.
‏روزنامه های پایتخـ ـت ماجرای دستگیری او را به همه مردم می رسانند. در شهربانی بارها سید را مورد بازرسی بدنی قرار می دهند. ماموران باورشان نمی شود آن مرد خطرناکی که حدود دو سالی در تعقیبش هستند، همین مرد لاغر و بی بنیه ایست که بدون سلاح در برابرشان نشسته است. علی الظاهر این مرد بایستی بسیار پر قدرت باشد. هم اسلحه دارد هم ثروت و هم نفوذ. جیب هایش را خالی می کنند و ناگهان در روی میز بی رنگ و روی مامور بازرس شهرباني چیزی قرار می گیرد که عرق سردی را بر پیشانی حاضرین می نشاند و نفس در سیـ ـنه شان حبس می شود. این تمام محتویات جیب های سید است: سه زار و دهشاهی. یک تسبیح و یک دانه قرآن جیبی. این ظاهرا همه ثروت مردی است که بارها تاج و تخـ ـت شاهی را لررانده است. به اضافه ایمان به خداوند و تقوی و صداقت که روزنامه ها از آن چیزی نگفتند.
‏یک روز پس از این ماجرا، حاجی به انگلیسی ها هشدار می دهد که اگر عقب نشینی نکنید و دست از سر این ملت برندارید، فرمان جهاد صادر می کنم. پس سید چی شد!؟ این پرسشی است که مدام فدائیان از یکدیگر می کنند. نکند حاجی سید را فراموش کرده است؟
‏یکی دو روز پس از حادثه ی دستگیری نوا‏ب، فدائیان همین که از حاجی ناامید می شوند، اعلامیه ای صادر می کنند که تا کاخ شاه را می لرزاند و مصدق را در برزخ می نشاند: اگر یک مو از سر نواب کم شود، خيلی ها را خواهیم کشت.
‏و ماه رمضان آغاز می شود. در یک روز طولانی که نواب به زندان می رود. اما قبل از او مصدق در خانه خود حبس شده است.




پايان جلد دوم
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد سوم taranomi 120 77 دیروز، ۰۵:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان رقص مـ ـست عشق | رکسانا رئوفی AsαNα 9 63 ۲۴-۱۰-۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان پا برهـ ـنه | حسن خادم | جلد اول taranomi 118 224 ۲۳-۱۰-۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان این روزهای بارانی | رویا مرادی بیرگانی ( شهرزاد ) taranomi 78 514 ۱۹-۱۰-۹۶، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شوهر آهو خانم | علی محمد افغانی taranomi 212 291 ۱۸-۱۰-۹۶، ۰۹:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان همسفر خاطره | حسین فردوس taranomi 49 228 ۱۴-۱۰-۹۶، ۰۹:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تاجماه | مهری هراتی taranomi 79 343 ۱۴-۱۰-۹۶، ۰۵:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان شیفته ماه | ملحیه پوستچی taranomi 97 556 ۱۲-۱۰-۹۶، ۰۵:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان آدمكها | غزل تاجبخش v.a.y 38 787 ۱۲-۱۰-۹۶، ۰۳:۰۲ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان قدم | لعیا بیات taranomi 95 756 ۰۹-۱۰-۹۶، ۰۵:۰۵ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
6 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۴-۱۰-۹۶, ۰۷:۲۸ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۲۴-۱۰-۹۶, ۰۷:۳۹ ب.ظ)، ساده (۲۶-۱۰-۹۶, ۰۴:۵۷ ب.ظ)، دخترعلی (۲۳-۱۰-۹۶, ۰۴:۴۲ ب.ظ)، taranomi (۲۴-۱۰-۹۶, ۰۷:۰۵ ب.ظ)، نازيلا حدادي (۲۳-۱۰-۹۶, ۰۱:۵۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان