امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پدر جوان | زهرا زارع
***
دودل بود.نمیدانست اگر بخاهد حرفی از میشا بزند,پدرش چه واکنشی نشان میداد.صد دردصد واکنش مثبتی دریافت نمیکرد
حتی ممکن بود افرادش را برای گیر انداختنش بسیج کند.
واگر اینکاررا میکرد,میشا نیز زخمش را میزد.
اصلا مگر به میشا اولتیماتوم نداده بود که دیگر مزاحم پسرش نشود؟ چرا باید دوساعت بعداز دیداشان, او بزا کارخودرا ازسر بگیرد؟
میشا کینه ای بود و مطمئنا کینه اش را به دل گرفته بود.تا زخم نمیزد دست بردار نبود.
حمید درحالی که با دستمال,دستانش را خشک میکرد روبه روی پسرش نشست.دستمال را گئشه گذاشت و گفت:خب؟
شروین با گیجی به پدرش نگاه کرد
:چی میخواستی بگی؟
زبانش را تر کرد.میشا اورا تهدید کرده بود که مثل بچگی اش زبان باز نکند و چیزی به پدرش نگوید.اما نه او دیگر بچه بود و نه دلش میخواست اشتباه چنددسال پیش تکرار شود
:راستش..یادتون میاد 18 سال پیش توعملیات دستگیری اون باند نزدیک بود تیر بخورم؟
حمید که اون روز هایی که به سختی برایش سپری شده بود را کامل به یاد شد,مشتاق تر از قبل,سری تکان دادو گفت:آره
شروین یا تردید به اطرافش نگاه کرد. خدارا شکر که پدرش به بهانه برداشتن موبایل راهی خانه شده بود.و شروین نیز از فرشاد خواسته بود مواظب پسرش باشد و بدون توجه به سوالات پی درپی فرشاد,همراه پدرش به خانه اشان آمده بود.
خیالش از سمت پسرش راحت بود.چون به برادرش اعتماد کامل داشت!
:شروین؟
به پدرش نگاه کردو حمید ادامه داد:نمیخوای چیزی بگی؟
:یادتونه من یه ناجی داشتم؟
حمید لبخندی زدو گفت:معلومه..وگرنه تو الان اینجا نبودی
و بعد اهی کشیدو به پشتی مبل تکیه داد.
:فکر کنم اسمش میشا بود
شروین از سر تحسین سری تکان داد.حافظه پدرش بااین سن,ستودنی بود
:خب چی شده که به یاد اون افتادی؟
:شما جنازه اشو دیدین؟
تعجب کرد.انتظار این سوال را نداشت
:منظورم اینکه, مطمئن بودین که مرده؟ که تو قبر گذاشتنش؟
حمید کمی تامل کردو بعد جواب داد:جلوی چشمای تو کشته شد شروین..چه جور مطمئن نیستی؟..ما سریعا به ایران اومدیم و من تو مراسمش نبودم
شروین سرش را پایین انداخت.پدرش درست میگفت.هیچ آن لحظه که ناجی اش در آغش او جان داد را از یاد نبرده بود..میشای لعنتی پس چرا الان زنده بود؟
حمید که حرکات پسرش را زیر ذره بین نگاهش دنبال میکرد,آرام گفت:زنده اس؟!
شروین سرش را بالا آوردو کوتاه و آهسته سری تکان داد.
پس زنده بود ناجی اش ,انقدر اورا بهم ریخته بود.
:کجا دیدیش؟!
:مزاحمه سپند..همین میشاست
حمید با شوک به دهان پسرش خیره شد.آن مزاحم لعنتی میشا بود؟
:امروز باهاش قرار داشتم
حمید سری تکان داد تا بتواند حرفهای پسرش را هضم کند.
نفس عمیقی کشید و بعد به حرف آمد:خودش باهات تماس گرفت؟
:امروز صبح طبق معمول میخواست مزاحم سپند بشه که من جواب دادم..جالبیش اینجاست که او نه ترسید و نه هول کرد.انگار میدونست که من میخوام جواب بدم...باهاش قرار گذشت تو کافه
با ساکت شدنش حمید به حرف آمد:چی میخواست؟ نگفت چرا مزاحم بچه ات میشه؟
شانه ای بالا انداختو گفت:میگفت میخواد سپند و.. با خودش ببره
دردل خدارا شکر کرد که سریعا به یاد رزالیا افتادو جلوی زبانش را گرفت.پدرش فعلا نباید از حضور زنش باخیر شود
ادامه داد:منم تهدیدش کردم که دوروبر بچم نباشه زنگ نزنه
و بعد پوزخند زدو گفت:فکر کرده من هنوز نوجوون 18 سال پیشم..ازم میخواست به شما نگم..ولی جون بچم شوخی بازی نیست..از سر راه نیاوردمش که به اسونی از دستش بدم!
حمید دستان سرد شروین را میان دستان گرمش گرفت و فشرد
:خوب کردی گفتی..نمیزارم بلایی سرتون بیاد
:میدونم!..اگه اون زمانم به شما همه چیو میگفتم انقدر بعدش اذیت نمیشدم و اون بلاها سرم نمیومد..من خر بودم که به شما اعتماد نداشتم!
حمید درحالی لبخند به لب داشت گفت:به خودت فحش نده! همین که الان سرعقل اومدی خوبه!
شروین نیز لبخند کوتاهی زدو حرفی نزد
بعد از چنددقیقه,حمید سکوت بینشان را شکست:پس باید میشارو دستگیر کنیم
:به چه جرمی؟..اون الان یکی شهروندای ایرانه..حتی اسمش تغییر داده و گذاشته امیر..نمیدونم چندساله اینجاست ولی خوب فارسی حرف میزد!
حمید یاد آن گروهک افتاد. آهی کشیدو سری تکان داد.بهتربود حرفی به پسرش نزند
:ببین میتونی باز باهاش قرار بزاری یانه..
:چرا؟
:واس گیز انداختنش
:اون خیلی زرنگه.
:میخوام بی سرو صدا دستگیرش کنم و بفرستمش به کشور خودش..به هرکی بخواد دروغ بگه به من یکی نمیتونه.
و بعد ازجایش بلندشد و درحالی کهبه سمت آشپزخانه میرفت گفت:قهوه میخوری؟
:بابا اون گفته اگه یه درصد احتمال بده من به شما گفتم,تهدیدشو عملی میکنه.
:میگی برای دستگیریش اقدام نکنم؟
:نه..میگم فقط به افرادتون بگین مراقبش باشن..همین!
حمید سری تکان دادو کوتاه گفت:باشه
و تنها شروین میدانست پشت این باشه,هزاران هزار,نه, خوابیده است!
12 بعدی
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
آهی کشیدو دستی بر چشمان وبعد از آن به سرش کشید. هرزمان که بعداز ظهر استراحت نمیکرد, به شب نرسیده سردرد میشد
:باید ببینمت
:یه چیزی شده که نمیگی شروین..سپند خوبه؟
:استراحت نکردم و سر دردم
:الان کجایی؟
:به فرض خونه!..واسه چی می پرسی؟
رزالیا با شیطنت گفت:شاید بخوام خستگی از تنت بیرون بره!
شروین کوتاه خندید.سری تکان داد تا افکارش را پس بزند!
:ولی بدون شوخی ..کجایی؟
:بیمارستانم
رزالیا ساکت شد.چندبار لب باز کرد تا بپرسد که چرا آنجاست؟ اما هیچ کلمه ای بردهانش نمیچرخید
:هستی اینجا یانه؟
شروین فهمید که رزالیا بهتش زده بود که گفت:بچه خواهرم تصادف کرده..هم من خوبم و هم سپند
نفس راحتی که رزالیا پشت خط, کشید را شنید.لبخند کمرنگی بر لبهایش نشست
:ترسیدی؟
:جوری که تو خسته حرف میزنی و حالا میگی تو بیمارستانی,فکرم به جاهای خوبی نرفت..برای سپندم نگرانم..اون مریضیش ارثی بوده؟
بااینکه این سوال را یکبار برایش پاسخ داده بود اما حق را به او داد که باز جواب دهد
:نه! ممکنه که دیابت نوع 1ارثی باشه اما ما تو اقوام و بستگان کسی رو نداشتیم..شماهم طبق گفته تو کسی نبوده
رزالیا سری برای تایید تکان دادو اهی کشید
:میدونه!
رزلیا با کمی تعجب گفت:چی؟
شروین روی نیمکت تقریبا سرد محوطه بیمارستان نشست و گفت:سپند درمورد تو میدونه..یعنی فهمید که تو مادرشی
آب دهانش را قورت داد.فهمیده بود؟ اورا خودش شناخته بود یا شروین گفته بود؟ عکس العملش چیبود؟
: Jak rozumiesz?(چه جوری فهمید؟)
:خودم بهش گفتم
قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد و سریع پاکش کرد
: Znasz mnie?(منو شناخت؟)
: Tak(آره)
زبانش را تر کردو آهسته تر گفت: Jaka była jego reakcja?
(واکنشش چی بود؟)
: Chcesz się z tobą zobaczyć
(میخواد ببینتت)
رزالیا سری در جهت مخالف تکان دادو گفت: Nie, nie, nie ... Nie mogę
(نه نه نه...من نمیتونم)
شروین زبانش را تر کرد.رزالیا ترسیده بود. باید اورا آرام میکرد
:آروم باش رزا..خب؟..اون خوشحال نشد ولی میخواد ببینتت.باید همو ببنین
صدای لرزان رزالیا را شنید: Czy ona nie była szczęśliwa?
(اون خوشحال نشد؟)
:عزیز دلم آروم باش..خوشحال نشد معنیش این نیست که تورو نخواد..فقط میخواد باهات منطقی بشینه پای حرف.
با حرف نزدنش,شروین آرامتر گفت:مگه خودت نمیخواستی باهاش روبه رو شی؟
:کی بهش گفتی؟
:همین امروز
:چیشد که بهش گفتی؟
:اون منوتورو باهم دیده بود و شک کرده بود..باید میدونست
سری تکان داد و اشکهایش را از صورت پاک کرد.باید منطقی میبود. او خودرا برای چنین روزی آماده کرده بود. ولی حالا و یکدفعه,برایش سخت شده بود
:چرا قبل از گفتن بامن هماهمنگی نکردی؟
:یکدفعه ای شد.
: Kto chce mnie widzieć?(کِی میخواد منو ببینه؟)
شروین به این لحجه خانمش لبخندی زد.بیشتر مواقعی که استرس میگرفت با زبان اصلی اش صحبت میکرد و به این که فرد مقابل زبانش را بلد بود یانه,توجهی نمیکرد
:خودش که گفته همین امشب..ولی من میزارم واسه زمانی که تو آمادگیشو داشته باشی
: Och ... wiadomość(آه..مرسی)
باز لبخندی زدو گفت: Proszę
(خواهش میکنم)
چندلحظه ای سکوت بینشان فرا گرفت
:حالا چه حسی داری ازاینکه میدونی پسرت تورو میشناسه؟
:نمیدونم شروینم..یه دوسه روزی بهم فرصت فکر کردن بده.
:باشه عزیزم..هروقت تو بخوای
:منتظر تماسم باش.دوست دارم
: Kocham cię(منم دوست دارم)
اینبار صدای خنده آرام رزالیا را شنید.خوب بود که خندید.
رزالیا باید هرچه زودتر بااین ترس مقابله کند. درست بود که پسرش بود و اورا از بدو ورود ش به این دنیا اورا ندیده بود, اما از واکنشش میترسید. پسرش آنقدر آرام ومطیع نبود که هرچه پدرش میگفت او چشم میگفت! باید افکارش را آرام کندو بعد با دلی از صبر لبریز,به گلایه های پسرش گوش فرادهد
:میبینمت! فعلا
شروین نیز خداحافظی کردو به صفحه اش چشم دوخت
:به به میبینم یه خبراییه!
شروین با بهت ایستاد و به برادرش که لبخند مچگیرانه ای گوشه لبش بود, خیره شد
فرشاد روی نیمکت نشست و ضربه ای کنارش زد و گفت:
:کجا؟..حرف داریم باهم برادر!..بشین!
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
میدانست که چاره ای جز حرف گوش دادن به برادرش ندارد
نگاهی به اطراف انداخت و با تعلل روی نیمکت نشست. به دستانش خیره شد
فرشاد از خیلی وقت پیش به رفتارهای برادرش شک کرده بود .ولی صبر کرده بود تا خود شروین پیش قدم شود. و الان بهترین موقعیت بود تا از برادرش حرف بکشد.و البته که میدانست فرد پشت خط کسی جز رزالیا نبود. برادرش آنقدر با احساس حرف میزد که او یقین پیدا کرده بود که کیست!
شروین از خیر حرفهای کلیشه ای گذشت و گفت:هیچی ندارم بهت بگم!
:از کی پیداش شده؟!
با سکوت شروین, نفس عمیقی کشید و سری تکان داد.
نگاهش کرد.سر افتاده برادرش,خنجری بود که بر قلش فرو میرفت.هیچ موقع دلش نمیخواست برادرش را اینگونه ببیند. او و آن دخترک بیگناهترین افراد آن ماجرا بودندو بزرگترین ضربه را نیز آندوخورده بودند.حتی پدرو مادرش نیز از بیگناهی آن دختر خبر داشتندو دست به انکارمیزدند
درست بود که او نیز دلخوشی از آن دختر نداشت اما هیچ موقع انگشت اتهامش را به سمت او نمیگرفت
:بهم اعتماد داری شروین؟
شروین متعجب از این سوال, نگاه از دستانش گرفت و به برادرش دوخت.میخواست منظورش را از این سوال بپرسد که نگاه برادرش این اجازه را به او نداد
سرش را برای تایید تکان داد و گفت:آره!
فرشاد نفس آسوده ای کشیدو دست سرد برادرش را گرفت و فشرد
:پس بهم بگو..میدونی که اخلاقم چه جوریه
شروین باز سرش را تکان داد:میدونم
میدانست که برادرش راز دار است و اگر حرفی بزند,تا زمانی که دستور از سمت خودش صادر نشود او لب از لب باز نمیکند
:پس بهم بگو
واقعا میتوانست از رزالیا حرفی بزند؟
برادرش فهیمده بود که او با رزالیا درارتباط است. پس بهتر بود به او میگفت و خود را راحت میکرد. البته چندروز پیش نیز میخواست درباره رزالیا با حسام حرف بزند اما اعتماد کامل به او را نداشت.اما برادرش فرق میکرد.به او اعتماد داشت و درضمن میدانست که او بهتر درکش میکند
نگاهی به اطراف انداخت و گفت:اینجا نمیشه گفت!
فرشاد لبخندی زدو گفت:بلندشو
فرصتی به شروین ندادو بازویش گرفت و همراه خود از روی نیمکت سرد بلند شد.
***
با انگشتانش برروی فرمان ضرب گرفته بود.
:که اینطور!..سپندم میدونه؟
:آره
:چندوقته؟
:یه چندساعتی میشه..میخواد ببینتش
:وقتی فهمید شوکه شد یا رفت وسایل اتاقش شکوند؟
:شوکه شد..
:سپند میخواد ببیتنش و رزالیا میترسه.درسته؟
شروین پوزخندی زدو گفت:توکه همه رو شنیدی
فرشاد خنیدو گفت:من اصلا نمیفهمیدم تو چی میگی..چه لهجه ای بود؟
:لهستانی
:جالبه که انقدر روون حرف میزدی
:توهم زنت ازت دور بود و خارج ازکشور,هر طوری که بود لجه اشو یاد میگرفتی که بری دنبالش!
جدی پرسید:و تو رفتی؟
:میخواستم برم ولی سپندو نمیدونستم چیکارش کنم..اگه میدادمش به شماها که میفهمیدین و به کسی هم غیرشما اعتماد نداشتم
:پس میخوای بگی پسرتـ..
نگذاشت حرف فرشاد کامل شود و میان حرفش پرید:نه..هرگز از داشتنش پشیمون نیستم..او باعث شده که این همه سال بتونم از دوریش دووم بیارم..
و بعد زمزمه کرد:شاید اگه او نبود,الان منی هم که اینجام, نبودم.
فرشاد دستی بر پای برادرش کشید و ساکت ماند. برادرش باید خودش را بااین حرفها خالی میکرد واو راضی بود که تا حدی توانسته بود قلب برادرش را آرام کند
شروین آهی کشید. چه قدر به این سکوت برادرش نیاز داشت و خدارا برای هزارمین بار از وجود داشتن چنین برادرش شکر کرد
:میترسم فرشاد..میترسم سپند رزالیا رو قبول نکنه.
بعد یکدفعه یاد چیزی افتاد.نگاهش به را برادرش به نیمرخش خیره شده بود, دوخت و گفت:تو هنوزم مثل قدیما فکر میکنی؟
فرشاد نمیدانست که چی بگوید.درست بود که اورا مقصر نمیدانست اما هنوز دلش با او صاف نبود.نه تا زمانی که با او رودررو حرف نزده باشد و با دلایلش قانع نشده باشد!
شروین ناامید از برادرش,روی گرداند.
:میدونم اون بیگناهه اما باید دلیل ازدواجش باتورو بدونم..اونم از زبون خودش..باید قانعم کنه شروین
:پس توهم فکر میکنی او با دلیل بامن زادواج کرده
:باید بهم حق بدی شروین.منطقی باش
:توهم مثل مامان و شیوا فکر میکنی؟..فکر میکنی دلیل بدبختی من رزاست؟
:من فقط باید ببینمش وباهاش حرف بزنم.
:میترسه! دلم نمیخواد احساس ناامنی کنه
:نه درحضور تو...مطمئنا توباشی نمیترسه.
:چرا میخوای باهاش حرف بزنی؟
:باید از یه سری چیزا مطمئن بشم..باید قانعم کنه که باعشق باهات ازدواج کرده..اگه قانع شدم میتونم راحت کمکت کنم
:واگه نشدی؟
فرشاد چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. ترس برادرش را درک میکرد. به سمت برادرش متمایل شد و با آرامش شروع کرد به صحبت کردن
:ببین..من اگه قانع بشم حتی به خاطرت, تو روی بابا هم می ایستم. برای رسیدن به زنت همه تلاشمو میکنم و توهم خوب منو میشناسی..اما اگه نشدم بدون که یه جای کار میلنگه. بدون که یه ریگی تو کفشش هست.
:بابا هنوزم که هنوزه بهش مشکوکه
:بزار این شک برطرف بشه
سری درجهت مخالفت تکان دادو غرید:اون وقت تو میتونی بفهمی زن من بااون گروهک بوده یانه؟..مگه خدایی؟.شاید یه حرفی زدو تو قانع نشدی درصورتی که اون بیگناهه. بهش تهمت میزنی و تحویل بابا میدیش
:.بهم اعتماد داریو میدونی هیچی جز صلاحتو نمیخوام..میدونی که چه قدر دوست دارم..و اینم میدونی من حرف الکی ای نمیزنم..اونقدری هم با آدمای مختلف سروکار داشتم که بفهمم چی خوبه چی بد
:تواگه صدسالتم بشه نمیتونی درست خوب و بدو ازهم تشخیص بدی..انسان جایزو خطاست..ممکنه رزا اون زمان دستی داشته ولی الان توبه کرده
:مطمئنی که توبه کرده؟!
شروین نفس زنان,دهان بست. حرفی برای گفتن پیدا نکرد
:شروین جان..یه درصد شک کن..ترتیت ملاقاتو بده و بزار خیال خودمو خودتو راحت کنم
شروین باز مخالفت کردو گفت:نمیتونم..نمیخوام به بد بودنش فکر کنم!
:میدونم دوستش داری و علاقه اته که نمیـ..
:نهه موضوع این نیست!
فرشاد کمی تعجب کرد
شروین ادامه داد:سپند..موضوع سپندِ ..اگه..اگه یه درصد پی ببری که رزالیا دستش تو اون گروهکه..سپند نابود میشه..سپند الان میدونه مادرش کیه و میخواد ببینتش..الان دیگه میدونه مادرش زنده اس..چشم انتظاره که ببینتش.هرچه قدرم ازش بدش بیاد ولی اون مادرشه..اگه بهش نگفته بودم انقدر پافشار ی نمیکردم..اما الان نه..الان بچم میدونه..حتی فکرشم نکن یه درصد بخوای واسه دستگیری رزالیا اقدام کنی...اگه سپند بفهمه مادرش واقعا کیه و چه خونی حتی کم تورگاش جریان داره دیوونه میشه..اگه بفهمه چندسال پیش چه اتفاقاتی افتاده از دست میره..از دستش میدم..من نمیخوام از دستش بدم..اون تنها دارایی با ارزش منه لعنتی.میفهمی؟
فرشاد دستش را بالا آورد و مثل برادرش ریاد زد:خیلی خب..خیلی خب باشه..آروم باش
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
(۲۴-۰۳-۹۷، ۰۴:۲۲ ب.ظ)sadaf نوشته: ***
دودل بود.نمیدانست اگر بخاهد حرفی از میشا بزند,پدرش چه واکنشی نشان میداد.صد دردصد واکنش مثبتی دریافت نمیکرد
حتی ممکن بود افرادش را برای گیر انداختنش بسیج کند.
واگر اینکاررا میکرد,میشا نیز زخمش را میزد.
اصلا مگر به میشا اولتیماتوم نداده بود که دیگر مزاحم پسرش نشود؟ چرا باید دوساعت بعداز دیداشان, او بزا کارخودرا ازسر بگیرد؟
میشا کینه ای بود و مطمئنا کینه اش را به دل گرفته بود.تا زخم نمیزد دست بردار نبود.
حمید درحالی که با دستمال,دستانش را خشک میکرد روبه روی پسرش نشست.دستمال را گئشه گذاشت و گفت:خب؟
شروین با گیجی به پدرش نگاه کرد
:چی میخواستی بگی؟
زبانش را تر کرد.میشا اورا تهدید کرده بود که مثل بچگی اش زبان باز نکند و چیزی به پدرش نگوید.اما نه او دیگر بچه بود و نه دلش میخواست اشتباه چنددسال پیش تکرار شود
:راستش..یادتون میاد 18 سال پیش توعملیات دستگیری اون باند نزدیک بود تیر بخورم؟
حمید که اون روز هایی که به سختی برایش سپری شده بود را کامل به یاد شد,مشتاق تر از قبل,سری تکان دادو گفت:آره
شروین یا تردید به اطرافش نگاه کرد. خدارا شکر که پدرش به بهانه برداشتن موبایل راهی خانه شده بود.و شروین نیز از فرشاد خواسته بود مواظب پسرش باشد و بدون توجه به سوالات پی درپی فرشاد,همراه پدرش به خانه اشان آمده بود.
خیالش از سمت پسرش راحت بود.چون به برادرش اعتماد کامل داشت!
:شروین؟
به پدرش نگاه کردو حمید ادامه داد:نمیخوای چیزی بگی؟
:یادتونه من یه ناجی داشتم؟
حمید لبخندی زدو گفت:معلومه..وگرنه تو الان اینجا نبودی
و بعد اهی کشیدو به پشتی مبل تکیه داد.
:فکر کنم اسمش میشا بود
شروین از سر تحسین سری تکان داد.حافظه پدرش بااین سن,ستودنی بود
:خب چی شده که به یاد اون افتادی؟
:شما جنازه اشو دیدین؟
تعجب کرد.انتظار این سوال را نداشت
:منظورم اینکه, مطمئن بودین که مرده؟ که تو قبر گذاشتنش؟
حمید کمی تامل کردو بعد جواب داد:جلوی چشمای تو کشته شد شروین..چه جور مطمئن نیستی؟..ما سریعا به ایران اومدیم و من تو مراسمش نبودم
شروین سرش را پایین انداخت.پدرش درست میگفت.هیچ آن لحظه که ناجی اش در آغش او جان داد را از یاد نبرده بود..میشای لعنتی پس چرا الان زنده بود؟
حمید که حرکات پسرش را زیر ذره بین نگاهش دنبال میکرد,آرام گفت:زنده اس؟!
شروین سرش را بالا آوردو کوتاه و آهسته سری تکان داد.
پس زنده بود ناجی اش ,انقدر اورا بهم ریخته بود.
:کجا دیدیش؟!
:مزاحمه سپند..همین میشاست
حمید با شوک به دهان پسرش خیره شد.آن مزاحم لعنتی میشا بود؟
:امروز باهاش قرار داشتم
حمید سری تکان داد تا بتواند حرفهای پسرش را هضم کند.
نفس عمیقی کشید و بعد به حرف آمد:خودش باهات تماس گرفت؟
:امروز صبح طبق معمول میخواست مزاحم سپند بشه که من جواب دادم..جالبیش اینجاست که او نه ترسید و نه هول کرد.انگار میدونست که من میخوام جواب بدم...باهاش قرار گذشت تو کافه
با ساکت شدنش حمید به حرف آمد:چی میخواست؟ نگفت چرا مزاحم بچه ات میشه؟
شانه ای بالا انداختو گفت:میگفت میخواد سپند و.. با خودش ببره
دردل خدارا شکر کرد که سریعا به یاد رزالیا افتادو جلوی زبانش را گرفت.پدرش فعلا نباید از حضور زنش باخیر شود
ادامه داد:منم تهدیدش کردم که دوروبر بچم نباشه زنگ نزنه
و بعد پوزخند زدو گفت:فکر کرده من هنوز نوجوون 18 سال پیشم..ازم میخواست به شما نگم..ولی جون بچم شوخی بازی نیست..از سر راه نیاوردمش که به اسونی از دستش بدم!
حمید دستان سرد شروین را میان دستان گرمش گرفت و فشرد
:خوب کردی گفتی..نمیزارم بلایی سرتون بیاد
:میدونم!..اگه اون زمانم به شما همه چیو میگفتم انقدر بعدش اذیت نمیشدم و اون بلاها سرم نمیومد..من خر بودم که به شما اعتماد نداشتم!
حمید درحالی لبخند به لب داشت گفت:به خودت فحش نده! همین که الان سرعقل اومدی خوبه!
شروین نیز لبخند کوتاهی زدو حرفی نزد
بعد از چنددقیقه,حمید سکوت بینشان را شکست:پس باید میشارو دستگیر کنیم
:به چه جرمی؟..اون الان یکی شهروندای ایرانه..حتی اسمش تغییر داده و گذاشته امیر..نمیدونم چندساله اینجاست ولی خوب فارسی حرف میزد!
حمید یاد آن گروهک افتاد. آهی کشیدو سری تکان داد.بهتربود حرفی به پسرش نزند
:ببین میتونی باز باهاش قرار بزاری یانه..
:چرا؟
:واس گیز انداختنش
:اون خیلی زرنگه.
:میخوام بی سرو صدا دستگیرش کنم و بفرستمش به کشور خودش..به هرکی بخواد دروغ بگه به من یکی نمیتونه.
و بعد ازجایش بلندشد و درحالی کهبه سمت آشپزخانه میرفت گفت:قهوه میخوری؟
:بابا اون گفته اگه یه درصد احتمال بده من به شما گفتم,تهدیدشو عملی میکنه.
:میگی برای دستگیریش اقدام نکنم؟
:نه..میگم فقط به افرادتون بگین مراقبش باشن..همین!
حمید سری تکان دادو کوتاه گفت:باشه
و تنها شروین میدانست پشت این باشه,هزاران هزار,نه, خوابیده است!
12 بعدی

بعقیشو چجوری بایدپیداکرد؟؟
پاسخ
سپاس شده توسط:
بعقیه رمانو چجوری بایدپیداکنم HuhHuh ‌تروخدابکید خیلی وقته دنبال این رمانم فقط تاپارت 12 هس UndecidedUndecided
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۹-۰۵-۹۹, ۰۱:۲۲ ب.ظ)، nafas (۲۰-۰۷-۹۸, ۰۸:۵۱ ب.ظ)، sadaf (۰۹-۰۵-۹۹, ۰۸:۴۲ ب.ظ)، mona1367 (۰۷-۰۵-۹۹, ۰۶:۴۲ ق.ظ)، فلرتیشیا (۲۸-۰۵-۹۸, ۰۴:۲۱ ب.ظ)، zahrajone (۲۷-۰۱-۹۸, ۱۱:۰۳ ب.ظ)، zahrajonee (۲۵-۰۵-۹۸, ۰۳:۰۳ ب.ظ)، Azadeh_m (۱۱-۰۴-۹۸, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۱۴-۱۰-۹۶, ۰۴:۰۷ ق.ظ)، azar (۲۵-۱۰-۹۶, ۰۷:۵۹ ق.ظ)، Kourd74 (۱۱-۰۹-۹۷, ۰۸:۰۰ ب.ظ)، soha-akbari (۲۴-۰۴-۹۸, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، samisam (۳۰-۱۰-۹۶, ۰۵:۵۰ ب.ظ)، lmahmoodi (۰۸-۱۲-۹۸, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، hamin13 (۲۷-۱۲-۹۶, ۰۱:۰۰ ب.ظ)، Nilufar (۱۲-۱۱-۹۶, ۰۴:۲۷ ب.ظ)، زينال (۳۱-۰۶-۹۸, ۰۷:۴۱ ب.ظ)، طوبی (۱۸-۰۲-۹۸, ۰۶:۳۴ ب.ظ)، دخترشب (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۱:۱۲ ق.ظ)، ma-ali (۱۷-۰۱-۹۸, ۰۱:۱۱ ق.ظ)، mehrmahi (۱۶-۰۲-۹۸, ۰۹:۵۹ ب.ظ)، sadeg1378 (۱۵-۱۱-۹۷, ۰۱:۵۴ ق.ظ)، Atefeh78 (۲۴-۰۶-۹۶, ۱۱:۳۹ ب.ظ)، Marzi-z62 (۱۵-۰۲-۹۷, ۰۱:۳۹ ق.ظ)، d.ali (۱۴-۱۱-۹۷, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، soheil80 (۱۵-۱۱-۹۷, ۰۲:۵۳ ق.ظ)، زهرا ری (۲۴-۰۸-۹۷, ۰۲:۴۲ ب.ظ)، سارا1339 (۰۵-۰۱-۹۸, ۱۰:۱۵ ب.ظ)، دختربهار (۱۶-۰۷-۹۶, ۰۶:۳۳ ب.ظ)، ریحان ۷۹۷۹ (۰۶-۰۲-۹۷, ۰۷:۵۰ ب.ظ)، Ms.Kosar (۰۱-۰۷-۹۶, ۰۶:۳۰ ب.ظ)، salina (۱۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۴۸ ق.ظ)، reyhaneh 100 (۲۸-۱۰-۹۶, ۰۶:۲۴ ب.ظ)، Bahar_.shi (۰۹-۰۹-۹۶, ۱۲:۲۷ ق.ظ)، ژوان (۰۲-۰۲-۹۸, ۰۴:۰۴ ق.ظ)، مرادی2 (۱۷-۱۱-۹۶, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، Elesa (۰۶-۱۱-۹۶, ۰۹:۳۳ ب.ظ)، yas.kh (۲۰-۰۲-۹۸, ۰۳:۱۰ ق.ظ)، sura (۳۱-۰۲-۹۷, ۰۲:۴۰ ق.ظ)، Atoosa Rad (۰۵-۰۵-۹۶, ۱۰:۱۴ ب.ظ)، آبشار طلایی (۰۸-۰۴-۹۸, ۰۲:۴۴ ب.ظ)، alirezaa_shah (۱۲-۰۷-۹۶, ۰۲:۲۲ ق.ظ)، گل دخترم (۱۶-۰۸-۹۶, ۰۶:۵۰ ب.ظ)، zanno (۰۶-۰۳-۹۸, ۰۹:۵۴ ب.ظ)، taranomi (۱۳-۱۱-۹۷, ۰۵:۳۴ ب.ظ)، نیاز۲ (۱۷-۰۷-۹۶, ۰۸:۰۵ ق.ظ)، Aziiin (۱۲-۰۹-۹۶, ۰۲:۵۵ ق.ظ)، هاموس (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۹:۵۱ ب.ظ)، بهار نارنج (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۳:۰۹ ب.ظ)، گلرخ (۱۷-۱۰-۹۷, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، فاطمه نوروزی (۲۵-۰۸-۹۶, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، نازيلا حدادي (۲۴-۰۸-۹۶, ۰۴:۲۲ ب.ظ)، Mehrvash (۰۴-۰۴-۹۸, ۱۰:۲۸ ق.ظ)، ♥فاطیما♥ (۱۴-۰۵-۹۶, ۰۶:۴۵ ب.ظ)، سروه23 (۲۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۲۴ ب.ظ)، f.ghasemi (۰۱-۰۶-۹۶, ۰۴:۱۳ ب.ظ)، setare66 (۱۴-۰۶-۹۶, ۰۲:۱۱ ق.ظ)، al.ph (۲۰-۱۰-۹۶, ۰۱:۵۶ ق.ظ)، faryba (۲۹-۱۱-۹۷, ۰۹:۴۸ ق.ظ)، مهدا امیری (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۹:۳۵ ب.ظ)، telesto1907 (۲۳-۰۷-۹۶, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، Saraix (۱۹-۱۱-۹۷, ۰۱:۰۸ ب.ظ)، miina (۱۷-۰۳-۹۷, ۰۲:۰۷ ب.ظ)، زهرا۷۱ (۱۷-۰۲-۹۷, ۰۲:۳۸ ق.ظ)، Mary3525 (۲۸-۰۸-۹۶, ۰۲:۲۵ ق.ظ)، طلا دخت (۲۲-۰۶-۹۸, ۰۲:۳۱ ب.ظ)، دختر ستاره (۲۰-۰۲-۹۷, ۱۲:۴۶ ب.ظ)، behdad (۲۵-۰۹-۹۶, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، فریبا.دلاوری (۰۵-۱۱-۹۶, ۱۰:۰۰ ب.ظ)، KAina__vn (۲۰-۰۱-۹۷, ۰۲:۳۸ ب.ظ)، angel498010 (۰۲-۱۰-۹۶, ۰۲:۳۴ ب.ظ)، z.h.r.r.a1998 (۰۱-۱۰-۹۶, ۰۶:۵۶ ب.ظ)، mehrana78 (۲۱-۱۰-۹۶, ۰۳:۲۹ ب.ظ)، Hadis0089 (۰۶-۰۵-۹۹, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، Artina (۲۰-۱۱-۹۶, ۰۱:۲۲ ق.ظ)، وندا (۱۴-۱۰-۹۶, ۰۲:۵۸ ق.ظ)، sanam@sanam (۱۵-۱۰-۹۶, ۰۷:۳۴ ب.ظ)، Parisa13740 (۰۲-۰۳-۹۷, ۰۲:۲۲ ق.ظ)، masumehsina (۱۸-۱۰-۹۶, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، Baramehri (۱۸-۱۰-۹۶, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، 79reza79 (۱۵-۱۲-۹۷, ۰۲:۵۵ ق.ظ)، msabdi11 (۰۹-۱۲-۹۶, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، orkide9263 (۰۱-۱۱-۹۶, ۱۰:۳۵ ب.ظ)، اسان (۰۱-۰۲-۹۷, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، باران حاتمی (۲۰-۰۶-۹۷, ۱۱:۰۵ ق.ظ)، siba2 (۱۸-۱۱-۹۶, ۰۹:۱۱ ب.ظ)، Mah1995 (۱۹-۰۵-۹۷, ۱۱:۲۵ ق.ظ)، tarsa.A (۲۲-۱۱-۹۶, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، f.zamanii78 (۰۹-۱۲-۹۶, ۱۰:۴۷ ب.ظ)، نگـnegarـار (۲۴-۱۲-۹۶, ۰۵:۴۳ ب.ظ)، snowgirlrhmn (۰۵-۱۲-۹۶, ۱۰:۲۷ ب.ظ)، nadiat (۲۴-۰۴-۹۹, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، khanomi (۰۲-۱۲-۹۶, ۱۲:۴۲ ب.ظ)، Dandelion (۲۳-۱۲-۹۶, ۰۹:۲۷ ب.ظ)، نیـایــش (۱۶-۰۵-۹۸, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، محمد پورعلی (۲۴-۰۳-۹۷, ۰۹:۴۹ ق.ظ)، reza tata (۱۹-۰۲-۹۷, ۱۱:۵۶ ق.ظ)، قاصدک74 (۰۶-۰۲-۹۷, ۰۶:۵۶ ق.ظ)، لاچین۹۶ (۱۹-۱۱-۹۷, ۱۲:۳۳ ق.ظ)، Sarab (۰۳-۰۳-۹۷, ۱۲:۵۱ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان