انجمن ايران رمان



رمان پرادوکس عشق | فرزانه
زمان کنونی: ۲۹-۰۷-۹۶، ۰۴:۴۵ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: admin
پاسخ 26
بازدید 2498

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پرادوکس عشق | فرزانه
#1
Tongue 
_ آقا سلام . به خاطر آگهی روزنامتون زنگ زدم ... اوا ببخشین خانوم . آخه
صداتون ... بله بله من لیسانس مدیریت بازرگانی دارم ... بله ، 20 سالمه
... اِ ببخشید بله دروغ گفتم . دانشجوام ... آخ جون یعنی قبول شدم ؟ ... اِ چرا ؟ ... خوب یه دروغ کوچیک بود دیگه ... الو ... الو ...
گ.شی را روی دستگاه کوبید : اه بی لیاقت
بعد از چند دقیقه شماره ی دیگری گرفت : الو سلام ... حالتون خوبه ... ممنون خانواده خوبن ؟ ... بله بله سلامید ؟ ... وا ؟؟؟!!! الو ... الو ... بی تربیت ، خودتی . !
وباز گوشی را گذاشت .
شماره ی دیگری گرفت . تصمیم گرفت تا سوالی نپرسیده اند جوابی ندهد.
_ بله ؟
_ الو سلام برای آگهیتون زنگ زدم
_ بله ، چند سالتونه ؟
_ 20 سال ( صدای مرد موقر و دلپذیر بود . بیست سال را کشیده و گفت تا هم دل مرد برده باشد و هم زنانه تر و ظریف تر حرف زده باشد . )
_ دانشجواید ؟
_ بله دانشج. هستم
_ کار تمام وقت براتون مشکلی ایجاد نمی کنه ؟
_ نخیر خانواده موافقند.
_ فردا ساعت 5/7 صبح به این آدرس مراجعه کنید .
_ فردا ؟ خیلی دیره . مگه امروز نیستید ؟ شما خودتون منشی هستید ؟
_ خانوم امروز مراجعه کننده زیاد هست . ولی اگر مایلید میتونید تشریف بیارید . و گوشی را کمی دورتر گرفت و دستش را روی دهنی آن گدذاشت با این حال هنوز صدایش می آمد : خانوم شه بازی ، میشه بپرسم شما کجا تشریف داشتید که من مجبئر شدم تماس اتاق شما رو پاسخ بدم ؟ این کارتون غیر قابل بخششه ... متاسفم ولی شما اخراجید
آب دهان دخترک خشک شد ، او رئیس بود ؟
مرد دوباره به سمت گوشی برگشت : الو ، امروز تشریف بیارید
_ چشم . امری ندارید ؟
مرد در کمال پر رویی گفت : خیر امری نیست خداحافظ و گوشی را قطع کرد . دختر گوشی را مقابا صورتش گرفت : پررو ... نذاشت خدافظی کنم .
مامان ! من یه ساعت دیگه می رم بیرون . ناهارو زود آماده کن . گشنمه !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#2
توی سالن ایستاده بود . نزدیک به سی نفر دختر های آنچنانی ایستاده بودند . دختری با آرایش غلیظ و موهای فشن و اندامیکه به وسیله ی لباسی تنگ و نازک به نمایش گذاشته بود روبهرویش بود . نگاهی به سر تا پای خود انداخت . همه چیزش عادی بود ، نه ساده و نه مثل آن دختر ...
دختر به او نگاهی انداخت و پوزخندی زد . او در یک لحظه برای دختر زبان درآورد و جیم شد . همان طور که در سالن ایستاده بود و غرق در شیطنتش بود دستی روی شانه اش نشست : خانوم شما بفرمایید . صدا مردانه بود . بدون نگاه برگشت : دست نزن آقا یعنی چ ...
زنی درشت هیکل روبهرویش ایستاده بود . چشمانش غرق در خون شده بود : اِوا ، خانوم ببخشید . زن همچنان نگاه می کرد : گفتمکه ببخشید فکر کردم ... نگاهش به سیبیل های زن افتاد و زد زیر خنده
در اتاق رئیس باز شد . در همان حین که به داخل اتاق میرفت گفت : خانوم تکلیف ما رو معلوم کن دیگه آقا .
و در را سریع بست .
داخل اتاق شد در آخر اتاق پسرس جوان پشت میز نشسته بود و سرش به زیر بود . خنده ای کرد و جلوی میز رفت و با صدایی ظریف و شوخ پرسید : عذر می خوام باباتون نیستن ؟
پسر به شوخی او توجهی نکرد و حتی سرش را بالا نکرد تا نگاهی به او بیندازد . با صدایی جدی و رسا پرسید : اسم ، فامیل
دختر تک سرفه ای کرد تا پسر سرش را بالا بیاورد ولی پسر تکان نخورد ... : اسمم ... اسمم زیباست مثل خودم
پسر از پرروگی دختر تعجب کرد و سرش را بالب آورد
نگاهی به صورت او کرد و در چشمانش خیره شد .
دختر در یک آن کنترل خود را از دست داد بلند گفت : آ .... نگاه کردی . خوب اسمم ... اسمم ترنمه ... ترنم آسایش

پسر با تاسف سری تکان داد و دوباره مشغول شد : چند سالته حالا ؟

قسمت 3

لحن پسر تغییر کرده بود انگار با دختری ....
دختر : 20 سالمه چه با ادب !!!
پسر دوباره سرش را بالا کرد ، در دل گفت : خا رحم کنهبا این ول وله . : باشه برو خبرت ... برای خودش هم تعجب برانگیز بود طرز صحبت کردنش . تا به حال سابقه نداشت ... کنترل خود را به دست گرفت : تشریف ببرید همکارا اطلاع میدن بهتون .
ترنم نگاهی به اطراف کرد : مگه باباتون اومد ؟
_ چطور ؟
_ آخه یهو با ادب ... می تونم با خود باباتون حرف بزنم ؟
_ یعنی چی خانوم ؟ اینجا من رئیسم نه بابام
_ اِ ؟ جدی ؟ پس من میرم .خداحافظ
و به سمت در رفت . هنوز در را نبسته بود که پرسید : ببخشید آقای ...
_ خطیب هستم .
خنده ای شیطنت بار کرد : آهان آقای خطیب سلام به باباتون برسونید. وسریع از اتاق خارج شد . پسر خودکارش را روی میز پرت کرد: عجب آدمی بود !
بعد دکمه ای فشارداد : خانوم شهبازی همین خانوم و استخدام کنید . قرار داد پنج ساله بنویسید ... درضمن2 دقیقه از وقت قهوه ی منم گذشت

************
قرار دادی پنج ساله بستند که به هیج وجه نمی شد آن را لغو کرد ، شد منشی تمام وقت شرکت آقای خطیب.
پسر جوان و خوش پوش و خوش سیما و منظبتی که تا به حال آدمی به اندازه ی او سرد و خشک ندیده بود . چیزی کاملا متضاد با خودش
آن پسر مغرور و سرد نظرش را جلب کرد ، خواه ناخواه به دنبال شکستن مجسمه ی سنگی آن پسر بود .

***************
راس ساعت شش از خواب برخواست و به آشپز خانه رفت . طبق معمول پدر و مادر هم بودند . سلامی بلند کرد و سر میز نشست .
_ پسرم قهوه میخوری یا چای ؟
_ قهوه با سه قاشق شکر ، لطفا
پدر لقمه را قورت داد : خوب آقا میثم . چه خبر از اوضاع کار ؟
میثم لبخندی زد و یک ربع نان را جدا کرد : متشکر . خوب پیش میره . خانوم شهبازی رو اخراج کردم و یه منشی جدید استخدام کردم .
پدر به نشانه ی تایید سرش را تکان داد : خوب حالا این منشی خوب هست ؟
میثم یاد آن دختر شیطان افتاد : خوب که .... خیلی شره . ولی چون مدیریت بازرگانی بود استخدامش کردم .شاید بعد ها به دردمون بخوره .
_ عالیه پسرم . موفق باشی . _ ممنون پدر خداحافظ .
کت و شلواری تمیز و آراسته پوشیده بود که حتی خط تای اتوی شاوار هم صاف و مرتب ایستاده بود . کفش هایی واکس زده و تمیز و صورتی آراسته .
داشت از پله ها بالا می رفت که صدای دختری را شنید که با کیف او را به کناری هل داد : بابا برو کنار دیگه رئیس الان میاد. . اُه . و مثل فرفره بالا دوید . چند پله که بالا رفت متوجه حضور آقای خطیب شد . آقای خطیب تعجب زده در همان پله ایستاده بود و ترنم را نگاه می کرد . چشمان ترنم گرد شده بود و صاف به آقای خطیب زل زده بود .قلبش مانند گنجشکی می تپید ولی کم نیاورد : اِ ! سلام آقای خطیب خوبید ؟ باباتون خوبن ؟
میپم کمی چشمانش را جمع کرد و باز به ترنم زل زد . ترنم باز گفت : ممنون منم خوبم ، صبح شمام بخیر .
میثم چشمانش را ریزتر کرد و باز به او خیره شد . طاقت ترنم تمام شد : اِ ! چته خوب ؟ ببخشید دیگه .

میثم از این همه بی پروایی دختر تعجب کرده بود و متعجب به او خیره شده بود . باور این همه شیطنت و پررویی سخت بود . یکدفعه ترنم گفت : برو بابا تا صبح می خوای همین جا وایسی ؟ من که رفتم سر کارم . و رفت .

قسمت 4

یکدفعه ترنم گفت : برو بابا تا صبح می خوای همین جا وایسی ؟ من که رفتم سر کارم و رفت .
یک ربعی طول کشید تا میثم تونست به خود آید و به شرکت برود .
ترنم سر میز نشسته بود که در شرکت باز شد . همه ی کارکنان از جا بر خواستند و یکی یکی سلام کردند . ترنم هنوز نشسته بود . خانم حیدری که میزی رو به روی او داشت لبش را گاز گرفت و آرام گفت : پاشو دیوونه !
ترنم سریع بلند شد و ایستاد .
آقای خطیب حتی نگاهی به او نکرد . فقط بلند گفت : خانوم شما 10 دقیقه ی دیگه بیاید دفتر من . وقتی آقای خطیب رفت ، خانوم حیدری به سمت او آمد : خدا مرگم . چیکار کردی هنوز نیومده دختر ؟
ترنم قیافه ای خنده دار به خود گرفت : به هیچی . فقط تو راهرو هلش دادم . و شانه هیش را بالا انداخت .
خانم حیدری دستش را گاز گرفت : وا ! خدا مرگم ! برا چی ؟
_ آخه نمی رفت کنار
_ ترنم جون این پسرهذ خیلی جدیه ! نمیشه باهاش شوخی کرد . شوخی کنی اخراجی ! می بینیش که اگه ا دقیقه قهوش یا کارش عقب بیفته اینجا رو میذاره رو سرش . خنده به لبش نمیاد ابن بشر . من 3 ساله اینجا کار می کنم . تو دیدی این بخنده منم دیدم .
ترنم در دل برای پسر مغرور آن طرف دیوار غش می رفت . !
نات خود آگاه فکرش را بر زبان آورد : خودم یخشو میشکونم . حالا ببین .
خانم حیدری خنده ای کرد : ورپریده ! خدا به داد این آقای خطیب برسه .
ترنم در فکر رفت : راستی اسمش چیه ؟
_ تا چند ماه پیش کسی نمی دونست ! از بس بد اخلاق بود کسی جرات نمی کرد غیر از آقای خطیب صداش کنه . تا اینکه باباش اومد اینجا و مدام میثم جان میثم جان صداش می کرد .
_ آهان . چه اسم قشنگی !
و بلند شد و به سمت دفتر آقای خطیب رفت . آهسته در زد و وارد شد .
صدای محکم آقای خطیب در اتاق پیچید : هنوز یه دقیقه مونده تا ده دقیقه کامل شه ! چرا الان تشریف آوردید ؟ در ضمن من اجازه ی ورود دادم ؟
ترنم اخم هایش را در هم کشید : چقد سخت می گیری آقا میثم .
آقای خطیب با نا باوری سرش را بالا آورد : چی ؟!
طنین صدایش در اتاق پیچید . ترنم هول شد : چقد سخت میگیری آقای خطیب ؟
میثم با اصبانیت نفسش را بیرون داد : خب ! گفتم بیاید تا برنامه ی کاریتون رو بدم . بفرمایید بنشینید .
ترنم روی صندلی صاف صاف نشست
_ راحت باشید !
ترنم خنده ای کرد : آخه زیاد نمی تونم روی صندلی بشینم !
_ برای چی ؟
ترنم سرش را زیر انداخت : مامانم همیشه میگه زمین واسه ی من میخ داره یه لحظه روش بند نمیشم .
لبخندی محو روی صورت میثم نقش بست . این اولین دختری بود که نه تنها از او نمب ترسید بلکه پررو هم بود .
زود لبخندش را محو کرد : ساعات کاری از 7 صبح شروع میشه . نه 1 دقیقه زود تر نه 1 دقیقه دیر تر . تا 9 شب . البته گاهی اوقات . گاهی هم تا ساعت 7 . اینجا باید کار کنید . هر روز گزارش عملکرد دیروز رو می خوام . شوخی ، خنده ، بازی اینجا نداریم .
ترنم یک انگشتش را بالا آورد : آقا اجازه ؟
میثم دستش را جلوی دهانش گرفت . از حرکات این دختر خنده اش گرفته بود . سریع خود را کنترل کرد : بفرمایید.
_ مگه پادگانه ؟
_ پادگان نیست ولی محل شوخی هم نیست . شما منشی شخصی من هستید . یعنی من به شما اعتماد کردم و استخدامتون کردم . امیدوارم اعتمادم ...
_ مطمئن باشید از بابت من . در ضمن ...
_ چی ؟
_ شما خیلی بد اخلاقی .
_ می تونید برید
به چهره ی میثم زل زده بود . پسری بلند قامت ، موهایی لخـ ـت خرمایی که بالا زده بود ، چشمان قهوه ای و گیرا ، دماغی کشیده و لبانی متوسط ، استیل صورتش زیبا بود . در دل گفت : آخرش به خاک می کشونمت . اگه نکشم ترنم نیستم .
به سمت در رفت
_ خانوم .
_ بنده اسم دارم . ترنم
_ من اینجا با اسم کسی کاری ندارم . فامیلتون ؟
ترنم نفس عمیقی کشی : باشه ، آسایش هستم
_ بله خانوم آسایش . این کاری که میگم از وظایف شماست . من راس ساعت 7 میام . راس ساعت 8:15 یه فنجون قهوه و کیک می خورم . ساعت 9:23 دقیقه هم منتظر گزارش عملکرد دیروز شرکت هستم . ساعت 12:45 سفارش ناهار و میدید و راس 1 آماده باشه . در ضمن ... مهمان هی خارجی هم باید همراهی کنید و بعضی مکان ها و جلسات رو باید با من بیاید . من شریک دیگه ای هم دارم به نام پدرام که حدود دو ماه دیگه از سفر میا . سوالی نیست ؟
_ نخیر آقا معلم .
_ این اسم و اسمی که بدو ورودتون به کار بردید نادیده می گیرم . من اینجا با کسی کوچکترین شوخی ندارم . بفر مایید و به در اشاره کرد
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#3
دو هفته ای گذشت ، میثم از دست شیطنت های این دختر در عذاب بود ولی به دلیل کار خوب و استعداد نهفته اش نمیتوانست دور او را خط بکشد .
در این دو هفته وضعیت شرکت به کلی فرق کرده بود و از هر لحاظ به درجه های بالا تری رسیده بود و شرکت این را مدیون دختری شده بود که کاردان و با سیاست پیش میرفت و این از چشم آقای خطیب دور نمانده بود .
ترنم به شدت دلبسته ی رئیس جوان شده بود ، 2 هفته را به نحو احسنت کارش را ادامه داد تا حضورش را در شرکت قطعی کند تا بعد از آن به دنبال دلش برود ...
ساعت 15/8 شد . 2 فنجان قهوه را برداشت و به اتاق رئیس رفت .
بعئ از کسب اجازه داخل شد . سینی را مقابل میثم گرفت . میثم عینک را از چشمانش برداشت : یادم نمیاد دو تا قهوه خواسته باشم .
ترنم رویذ صندلی مقابل نشست : خواستم قهومو با رئیسم خورده باشم ، عیبی داره ؟
_ من خوردن قهوه تو تنهایی رو بیشتر دوست دارم .
ترنم قهوه اش را برداشت و به لب نزدیک کرد : اتفاقا من برعکس .
ودر کمال پررویی شروع به نوشیدن قهوه اش کرد . میثم هنوز با لپ تاپ کار میکرد . ترنم بلند شد و با دست لپ تاپ را بست . میثم با اخم به سمت او برگشت و نگاهش کرد .
_ ببخشید ولی من نیومدم به دیوار نگا کنم و قهوه بخورم.
_ کسی هم شما رو دعوت نکرد میتونید بری بیرون با همکارا میل کنید.
_ ولی من دوست دارم باشما و در کنار شما و با هم صحبتی شما از قهوه لذت ببرم .
میثم بی حرکت بود . عشق را در چشمان دختر میدید که سر به طغیان زده بود .
در سکوت قهوه اش را نوشید .
ترنم هم بعد از اتمام قهوه بلند شد و به سمت در رفت و در آخر گفت : فکر کنم به دیوار نگاه میکردم بهتر بود !!!
آن شب کار تا ساعت 9 طول کشید . همه ی کارکنان رفتند ولی ترنک هنوز مشغول تایپ گزارش بود .
میثم کتش را پوشید و سامسونتش را برداشت . که برود . وقتی از در بیرون آمد ترنم را دید : شما هنوز شما هنوز نرفتید ؟ فکر میکردم همه رفته باشن ساعت 25/9 است .
ترنم بدون نگاه به میثم گفت : یه کم کار دارم شما برید . من خودم میرم .
میثم متنفر بود از اینکه وقتی کسی با او حرف میزند به صورتش نگاه نکند .
_ میشه به من نگاه کنید ؟

ترنم سرش را بالا گرفت و به دیوار سمت راستش نگاه کرد : بفرمایید



میثم هیچ نگفت . ترنم خنده اش گرفت . به سمت میثم برگشت : بفرمایید



_ هوا تاریک شده . همبن الان آژانس بگیرید .



_ چشم میگیرم . شما بفرمایید



_ گفتم همین الان



ترنم به آژانس زنگ زد و بعد از صحبت گوشی را گذاشت .



میثم فقط نگاه میکرد ، در عالم او برای هرجوابی پرسیدن لازم نبود ، مردم موظف بودند خود جواب بدهند .



ترنم این را فهمید ولی سرش را به کار مشغول کرد .



برای میثم سنگین تمام شد که او با این بی اعتنایی رفتار میکند : چی شد ؟



_ گفت نیم ساعت دیگه



_ بلند شید خودم میرسونمتون



_ نه ممنون صبر میکنم تا ....



میثمبا عصبانیت گفت : یه حرفو یه بار میزنم . حاظر شید



ترنم لباس پوشید و به پارکینگ رفت



میثم در عقب را برای او باز کرده بود . اما ترنم در جلو را باز کرد و نشست . میثم نگاهی به او کرد و نفسش را به شدت بیرون داد .: پررو



پشت چراغ قرمز رسیدند



در سمت راست ترنم پسر بچه ای در ماشین نشسته بود . و ترنم مدام برای جلب خنده و رضایت او ادا در می آورد . پسر مرده بود از خنده .



چراغ سبز شد . ترنم بی مقدمه گفت : من عاشق بچه هام . شما بچه ها رو دوست دارید ؟



_ نه



_ چرا ؟ ازدواج نمیکنید ؟



_ نه



_ آخه چرا ؟



در همین هنگام موبایل ترنم زنگ خورد .



_ بله ؟ ... الو ؟ ...تو راهم . چطور ؟ ... هر جا ! ... صداتو بیار پایین . اصلا مگه تو چیکاره ای ؟ اصلا من نمیام خونه ببینم چی کار میکنی ؟



گوشی را قطع کرد . و شماره ای دیگر گرفت : الو مامان سلام ... من امشب خیلی دیر میام . به خاطر ... بهنام ... مامان چرا شما بهش ... نه نه ، پارک دم خونه میشینم تا اون بره . نمی خوام مامان ... به خدا اگه این کارو بکنی دیگه بر نمیگردم خونه ... باشه ... مواظبم ... باشه ... چشم مادر من ... وای خدافظ



گوشی قطع کرد و ساکت نشست .



_ بالاخره یکی تونست آتیش تو رو خاموش کنه



_ چی ؟؟؟



_ هیچی کجا پیاده میشید ؟



_ همینجا ممنون



_ اینجا که خیابونه . خونتون کجاست ؟



_ میخوام تا خونه پیاده برم



_ این وقت شب ؟ آدرس خونتونو بدین



_ آقای خطیب من می خوام پیاده شم



میثم زد روی ترمز و به سمت ترنم برگشت و چشم غره ای به او رفت : ببینید خانوم آسایش نه تنها شما اگر هر کس دیگه ای هم بود نمیذاشتم این موقع شب تو خیابون پیاده بشه . هرکس دیگه !! می فهمید ؟



_ ولی من نمی خوام برم خونه ...



_ حرفاتونو شنیدم . با هم منتظر میشیم تا هر ساعتی .



_ ولی منتظر شمان ....



_ مهم نیست گفتم هرکس ...



صدای ترنم بالا رفت : بله بله بله ، هر کس دیگه ای هم بود چنین کاری میکردید فقط به خاطر من خر نیست . فهمیدم منظورتونو



و ساکت نشست و رو به روی پارکی توقف کرد .



باز مبایل ترنم زنگ خورد : بله ؟ ... دست از سرم بر میداری یا نه ؟ ... به تو چه من کجام ؟ ... به خدا به خاله میگم حالا ببین . ... بهنام حوصلتو ندارم میفهمی ؟



همین که گوشی را قطع کرد ؟ موبایل میثم زنگ خورد : بله ؟ ... سلام مامان جان...بله عزیزم...طول میکشه تا بیام...شما بخوابید ...بله مامان حالا وقت این حرفا نیست ...میام خونه با هم صحبت می کنیم...چشم قربونت برم...شب بخیر



گوشی را جلوی فرمان گذاشت ...



قسمت 6

ترنم منتظر بود تا میثم بپرسد چی شده این ؟کیه ؟ یا گوشی زو بده بینم چی میگه .....
ولی میثم خشک تر از آن بود که بتواند چنین احساساتی را نشان دهد .....
_ چی نیخورید بگیرم ؟
آهی کشید : به اندازه ی کافی حرص دارم بخورم . ممنون
_ جدی میپرسم چی میخورید بگیرم ؟
_ چیزی نمیخورم . متشکر
میثم دیگر اصرار نکرد .
ترنم دوست داشت در آن موقعیت س بر سیـ ـنه ی فراخ میثم بگذارد و بگیرید .
چرا او اینقدر سرسخت بود ؟ چرا اینقدر مغرور بود ؟ چرا عهد دل به این ظپسر خودوخاه بسته بود ؟ چرا ....چرا......چرا ؟
صدای میثم او را به خود آورد : چرا چی ؟
رنگ ترنم پرید : وای !ز کجاش شنیدید ؟
_ از همون چند تا چرا ی آخری .
_ یعنی او سرسخت و خودخواه و مغرور را نشنیدید ؟
_ با من بودید ؟
_ آره شنیدید یا نه ؟
چشمان میثم گرد شد : نشنیده بودمم حالا که سنیدم .
_ ااااااا ؟! راست میگید ؟ طورینیست .
و باز نشست .
میثم به جلو نگاه کرد و زیر لب گفت : چه رویی داری تو !! عجب آدمیها !
ا ساعت گذشت . ساعت حدود 11 شدده بود .
ترنم دستگیره ی در را گرفت و در را باز کرد : ببخشید آقای خطیب من با اجازتون من میرم
شمام برید خونه دیگه .
_ میرید خونه ؟
_ نه میرم پارک سر کوچه . یه نیم ساعت دیگه بیشتر نیست . با اجازتون . خدافظ
صدای فریاد میثم در ماشین پیچید : بشین ، گفتم که یه حرف و یه بار میزنم
ترنم نشست و داخل نشست .: خوب چته ؟ چرا داد میزنی :
میثم به رو به ور نگاه میکرد و به ترنم اوچهی نداشت .
طاقت ترنم سر آمد : که چی بشینم اینجا مجسمه سنگی نگاه کنم ؟ چقد تو دیگه بیروحی .
_ با منید ؟
_ نه با دیوارم . نمیخواید بپرسید ایم پسره کیه که مجبور شدی به خاطرش تا این موقع شب آواره ی کوچه و خیابون باشی ؟
_ به من ربطی نداره . زندگی شخصی شماست
_ اَه، خیلی سردی .
_ عذر میخوام خانم آسایش من برای چی باید با شما گرم بگیرم ؟
اشک ها ترنم سرازیر شد : یعنی تو متوجه احساس من نمیشی ؟
نمی خوام بحث این چیزا پیش بیاد ، خواهش میکنم تمومس کنید
_ چی ؟ تمومس کنم ؟ بابا تو دیگه کی هستی . او احساس داری ؟
میثم به سمت ترنم برگشت . اشک صورت دختر شیطان شرکت را پوشانده بود .
هیچ نگفت : با تو ام . احساس داری ؟ منیدونم دیگه چیجوری باید بهت بفهمونم که من ...
_ خانوم آسایش بسه دیگه .
ترنم ساکت نشست و به او زا زد .
دست برد و اشک هایش را پاک کرد : باشه
دررا باز کرد و پیاده شد : خدافظ
میثم هم پیاده شد : کجا ؟ بشین بهت میگم
ترنم بی توجه به او دور شد .
_ خانوم آسایش .... خانوم آسایش ...... ترنم !
ترنم لحظه ای ایستاد ولی چون میثم حرف دیگری نزد رفت
میثم سوار ماشین شد و در را به شدت به هم کوبید . : جواب منو نمیدی آره ؟ تو عمرم کسی پیدا نشده رو حرف من مه بیاره .
و به سرعت به طرف خانه رفت . مادرس هنوز بیدار بود : سلام مادر چرا پس هنوز نخوابیدی ؟
_ سلام پپسر گلم باهات حرغ داشتم
_ مادر می خوابیدی فردا با هم صحبت میکردبن دیگه
_ نه مادر ... دلم تاب نداره ... میترسم ... بمیرمو عروسی تو تنها فرزندمو نبینم
- اوی مامان دو باره شروع کردی ؟ جانم بگو
_ مادر یه دختر هست دختر دوست باباته . یه دختر /اک و نجیب و مظلومه . مادر نمیدونی اینقد دختر سر به راهیه که نگو. از سنک صدا در نیاد از این دختر نه . من که خیلی دوستش دارم .
میثم خنده ای کرد : مبارک باشه . شما که پسندیدی . دیکه چرا از من میپرسی ؟
_ ببین پسرم 25 سالته ، هرچی دختر معری کردم گفتی نه . نمی خوام . مادر این دختر به دل من نیشسته . مظلوم و خانومه .
_ گفتی دختر دوست باباست ؟
_ آره مادر همین دوستش ... اسمش چی بود ؟... آهان آقای ستایش . مادر اینقدخونواده ی ماهین که نگو . قرار خواستگاری بذارم ؟
میثم خنده ای کرد : چی بگم ؟ من که زن نمی خوام ولی اگه به دل شما نشسته ، باشه . دیگه همین یه دونه مامانو که بیشتر نداریم .
مادر بلند شد و پیشانی پسزش را بـ ـوسید : به حق این وقت و ساعت دعا میکنم خوشبخت شی مادر .

*******************************
وارد شرکت که شد همه ی اعضا دور میز خانوم آسایش جمع شده بودند .
نزدیک رفت و با صدای بلند گفت : این جا چه جبره ؟
جمعیت پراکنده شد ؟ ترنم موند و یه میز و یه سیبیل رو صورتش .
با همون سیبیل تو چشم آقای خطیب زل زده بود .
این دیگه چه دختریه نه به گریه های دیشبش نه به این دیوونه بازیاش .
_ اوم چیه ؟
_ دقیقا کدوم ؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#4
اون چسم مومانند مسکی روی صورتتون
_ سیبیله . یکیشو خودتون دارید ........ نه ......... داشتید . اوا مال شماست ؟ آخه مال شما نیست .
میثم برای کنترل خنده لبش را به دندان گرقت
_ گفته بودم شرکت چای این کارا نیست
ترنم سیبیل را بر داشت " گفته بودرد ساعف 7 وقت شروع کاره . 5 دقیقه مونده تا 7
هیچ کی جیک نمیزد
_ با من بحث میکنید ؟
_ من بحثی با شما ندارم
میثم نگاه خیره ای به او کرد : خیل خوب . بیاید دفتر من لطفا . باهاتون کار دارم
و به سمت دفتر رفت . به در که رسید برکشت : با شما بودم .
ترنم دست به سیـ ـنه ایستاد : باید به قوانین عمل کنم . راس ساعت 10 اجاره ی ورود به دفترتونو دارم . می رسم خدمتتون
صدای فریاد میثم همه را میخ کوب کرد . : برو او اتاق من

ترنم سریع وارد دفتر شد

قسمت 7

میثم با چهره ای عصبانی وارئد شد و در ار بست و به آن تکیه داد . ترنم با صدایی آرم گفت : خوب . چته ؟ چرا داد مبزنی ؟ فکر کرده کیه .


میثم قدم به قدم به او نزدیکتر میشد و ترنم قدم به قدم عقب تر می رفت . : من فکر کردم میم ها ؟ تو فکر کردی کی هستی ؟ خیلی بهت رو دادم تا حالا هیچی بهت نگفتم . برو خدا رو شکر کن اخراجت نمیکنم .


_ ببخشید آقای رئیس . ولی الکی که نیست ما قرار داد بستیم .


_ گور بابای قرار داد .


ترنم ابرویی بالا انداخت .


خون خون حسام را میخورد . تا به حال چنین حرفی نزده بود : ببین وادارم میکنی چه چیزایی بگم ؟


ترنم هیچ نگفت .


_ حیف که ..... حیفکه کارتون خوبه . ایندفعه رو میگذرم ولی دفعه ی دیگه به خدا اخراجید


*********************************

دست گل به دست گرفته پیداش شد : کدوم خونن مامان ؟


_ اینه ها مگه نه آقای خطیب ؟


پدر میثم گفت آره خودشه . و زنگ را زد


صدای مردانه ای جواب داد : بله ؟


_ خطیبم آقای آسایش


برق سه فاز از سر میثم پرید : مامان مگه نگفتب فامیلیشون ستایشه ؟


_ وا . خوب مادر اشتباه کردم


خداکنه اون نباشه ......... نه بابا میگن این مظلومه


_ چیزی گفتی مادر ؟


_ نه مامان برو تو


همه نشسته بودنمد


بحثشان فقط در باره ی فرمان برداری و مظلومیت دخترشان بود که یکدفعه مادر دختر گفت : ترنم جان چایی بیار مادر


میثم چشمانش را بست . رو همفشرد . احساس سر گیجه می کرد : واخدای من ........ این شیطونو هم درس میده . مظلوم کجا بود


چمانش را که باز کرد ترنم را دید که در چادری سفید و سر به زیر و آرام داخل میشد


در دل گفت : اگه نمیشناختمت گول این ظاهر مظلومتو می خوردم


ترنم خیلی سنگین چی ها را تعارف کرد و نشست . بعد از ساعتی صحبت تصمیم به حرف زدن جوان ها گرفته شد .


رو به روی هم نشسته بودن . نه ترنم حرف میزد و نه میثم . آخر ترنم سکوت را شکست : شما که نمیخواستین حرف بزنین چرا اومدین خواستگاری ؟


میثم سرذش را تکان داد : اصرار پدر و مادر بود وگرنه من نمی دونستم شمایید . نمیدونم از بد بختی منه یا خوش انسی شما که به دل مادر من نشستید


_ یعنی شما به خاطر خونوادتون میخواید با من ازدواج کنید ؟


_ شک نکنید .


_ پس خودتون چی ؟ دل من چی ؟


_ دل شما ؟ منظورتون چیه ؟


_ من به شما ....... به شما دلبسته شدم آقای خطیب


و سرش را پایین انداخت


اااااا ؟ بالاخره دیدیم اینم خجالت بکشه


خواه نا خواه باید ازدواج میکرد . او یا دختری دیگر فرقی نمیکرد پس گفت : شما دختر خوبی هستید و همین کافیه که با نظر من مثبت باشه و شما ؟


ترنم خندید و با گونه های سرخ شده سرش را به زیر انداخت .


میثم با نا با وری گفت : نمیخواید بگید که خجالت میکشید ؟


قرار بعد برای دو هفته ی دیگر گذاشته شد بعد از شش ماه هم عروسی .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
ترنم غرق در شادی بود که به پسد دالخواهش میرسید . ولی میثم زندگی عادی و قدیمی خود ار ادامه میداد . انگار وسیله ای به وسایل اتاقش اضافه شده بود .
مراسم مجللی گرفته شد
ترنم بسیار زیبا شده بود و همه به زیباییش غبطه میخوردند . البته میثم هم مانند شاهزادگان در کنهر تازه عروسش راه میرفت .
تحسین و تمجید هیچ کس به دلش نمینشست . میثم حتی یک بار هم به او نگفته بود زیبا شده است . فقط به حکم اجبار دست او را گرفته بود و راه میرفت
دستانش سرد و بی روح و عاری از هرگونه احساس بود ولی قلب ترنم باز و مالامال از شادی بود . فشاری خفیف به دست میثم داد .
میثم برگشت و به او نگاه کرد : اتفاقی افتاده ؟
_ خیلی خوشحالم تو چی ؟
میثم به رو به رو برگشت : گفتم حالا چی شده
_ گند اخلاق
میثم با نا با وری به ترنم نگاه کرد : چی گفتی ؟
ترنم به رو به رو برگشت و لبخندی به مهمانان زد ک چیزی نگفتم
_ چرا یه چیزی گفتی
_ آره گفتم . گفتم گند اخلاق
_ ترنم مواظب حرف زدنت باش . من با تو شوخی ندارم
_ امشب شب عقدمونه
_ دارم میبینم گفتن داشت ؟
_ اَ ه
عاقد آمد و خطبه را جاری کرد . حال ترنم و میصم با هم محرم بودند .
برای ترنم دنیای جدیدی آغاز شده بود . ولی برای میثم چیزی تغییر نکرده بود .
مجلس تمام شد و همه رفتند غیر از دو خانواده .
آقایان سرمـ ـست از این وصلت در گوشه ای مشغول خندیدن بودند و خانم ها در گوشه ای دیگر مشغول گفت وگو .
میصم و ترنم نیز نشسته بودند . میثم خمیازه ای کشید : خیلی خستم چرا نمیان بریم ؟
ترنم با خود گفت : چقدر این پسر سرده ؟ برای این که کم نیاورد بلند گفت : نم خیلی خستم . دلم می خواد یه هفته بخوابم . میثم خیلی جدی گفت : این دلیل نمیشه فردا نیای شرکت .
_ ولی میثم ......
_ چی ؟؟؟
ترنم با نا باوری گفت : چیه ؟ نکنه الانم نمیتونم بهت بگم میثم ؟
میصم دستس به صورتش کشید : خیله خب . فقط داخل خونه و وقتایی که دو نفری هستیم . خانوم آسایش اگه تو ........
_ چی گفتی ؟
_ گفتم اگه جلوی بچه های شرکت ...........
_ نه ، گفتی خانوم آسایش . من اسم دارم
_ آهان . خیله خب . اسمت چی بود : آهان ترنم
بغضی در گلوی ترنم نشست . او حتی اسمش را حفظ نکرده بود ( خدایا من چی کار کنم با این پسر بی احساس و خشک ؟ )
آقا و خانم خطیب به سمت آنها آمدند : خب پسرم ما دیگه میریم . خوشبخت شی عزیزم . تو هم همینطور عروس گلم . بعد گفت : میثم جان مادر یه دیقه بیا این طرف . ....
او را به کناری برد و در گوشش چیز هایی گفت . رنگ میثم قرمز شد و سرش را زیر انداخت : چشم چشم یه سلامت خداحافظ .
با پدرش دست و رو بـ ـوسی کرد . ترنم از تغییر رنگ او خنده اش گرفت .
با هم به اتاق ترنم رفتند

قسمت 9

ترنم تا در را بست ، روی تخـ ـت افتاد : های . بعد از صبح تا حالا
میثم کتش را در آورد و کراواتش را شل کرد و روی صندلی نشست : خوب امشبو باید با هم بگذرونیم . من کجا باید بخوابم .
ترنم بلند شد و نشست . خشکش زده بود : یعنی چی ؟ خب روی این تخـ ـت .
_ این تخـ ـت که مال توست . پس تو گجا می خوابی ؟
_ منم روی این تخـ ـت میخوابم . و چشمانش را ریز کرد .
میثم بدون حتی خود داری گفت : خدا به خیر کنه .
_ یعنی چی میثم ؟ چرا اینقد سرد برخورد میکنی ؟ چرا ین قدر ..........
_ وای ، خانوم آ ... ترنم دست بردار تو رو خدا . تو منو از اول دیدی و شناختی با اخلاقم نمیتونی کنار بیای چرا قبول کردی ؟
حالام خوابم میاد
به اتاقی دیگر رفت و لباسش را عوض کرد و باز گشت .
ترنم هم به اتاقی دیگر رفت و لباسی نسبتا باز و زیبت پوشید .
به اتاق آمد . میثم روی تخـ ـت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد . با ورود ترنم به سمت او باز گشت . لحظه ای مات ماند . ولی خیلی زود گفت : سردت نمیشه با این لباس ؟
ترنم خشمش را پنهان کرد : نه نمیشه
چراغ را خاموش کرد ولی نور مهتاب اتاق را روشن میکرد . روی تخـ ـت رفت و کنار میثم دراز کشید . مثل دو غریبه .....
ترنم در دل حرص میخورد : من یختو آب میکنم حالا ببین
پشتی را به سمتی پرتاب کرد و گفت : دستو باز کن می خوام رو دستت بخوابم
میثم روی تخـ ـت نیم خیز شد : چی ؟
_ گفتم میخوام .........
_ شنیدم چی گفتی . مگه ظشتی رو ازت گرفتن ؟
_ 20 سال رو پشتی خوابیدم پس شوهر کردم واسه چی ؟ نقش یه پشتی رم نمیتونی ایفا کنی ؟
میثم خوابید و دستشو باز کرد . حس غریبی بود دختری در آغـ ـوش او جای می گرفت . داشت کنترل خود را از دست میداد . برای حفظ آن گفت : خب پشتیتو عوض میکردی و اینقدرم به خودت زحمت شوهر کردن نمیدادی .
ترنم خود را در آغـ ـوش او فشرد . نفس میثم تنگ شد . این اولین بار بود که با مسی می خوابید . او حتی در کنار مادرش هم نمیخوابید چه رسد به دختری زیبا که خود را سخت سعی در پی گنجاندن خود در احساسش داشت
تن ترنم سرد بود . بلند شد و پتو را روی خودشان کشید و برای فسلای دل آن دختر کمی او را به خود فشرد .
یاد حرف مادرش افتاد و گر گرفت .
_ _ _ _ _
صبح با سنگینی نگاهی از خواب برخواست . ترنم روی دستش تکیه داده بود و با خندهاورا نگاه میکرد : سلان صبح به خیر
میثم کش و قوسی رفت : سلام . ساعت چنده ؟
_ 10
میثم بلند شد و ایستاد سرش به سر ترنم برخورد کرد : آخخخخ . چته دیوونه ؟
_ گفتی ساعت چنده ؟ چرا زود تر بیدارنم نکردی ؟ شرکت ........
ترنم در حالی که سرش را میمالید گفت : خیر سرمون دیشب شب عقدمون بودا . می خوای بری شرکت ؟
_ یعنی چی ؟ میخوای نریم ؟ پاشو ....... پاشو کاراتو بکن . سریع
ترنم با صدای آهسته گفت : اااااااااااه . ستون
میثم در حالی که بیرون میرفت گفت : خودتی و تا 5 دیقه دیگه آماده باش
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#6
ترنم به سرعت لباس پوشید که دید میثم با نگرانی وارد اتاق شد : یچه ؟ چبزی شده ؟
_ خط اتوی کتم به هم ریخته
_ وا گفتم چی شده . بپوش بریم بابا
_ شلخـ ـته !
ترنم متوجه حرف او شد : با بودی گفتی شلخـ ـته ؟
میثم بدون گفتن حرفی به طبقه ی پایین رفت : وایسا میثم با من بودی ؟ ای تو اما .
میثم با پدر مادر ترنم سلام احوالپرسب کرد و بعد از خوردن صبحانه همراه با پرستو سوار ماشین شدند و به را ه افتادند . میثم سریع جلوی خشک شویی پارک کرد و کتش را اتوبخار داد و بعد از 5 دقیقه آن را گرفت و آمد .
نزدیک شرکت که رسیدند سر کوچه ایستاد : خب برو
ترنم به سمتش برگشت : چی ؟ کجا برم ؟
_ نکنه میخوای با هم بریم تو ؟ برو من یه ربع بعدت میام .
_ مگه نمیخوای به همکارا بگی ما ازدواج کردیم ؟
_ مگه شق القمر کردیم برو دیگه دیر شد در ضمن ترنم سوتی دادی من میدونم و تو


همانند دو غریبه بودند همدیگر را آقا و خانم صدا میکردند ، ترنم باز هم حق ورود به اتاق میثم غیر از ساعات تعیین شده را نداشت .
غیر از آن شب میثم دیگر پیشنهاد نداد تا یا او به خانه ی آنها برود یا ترنم به خانهی او بیاید .
بعضی اوقات برای شام به بیرون میرفتند که ساعتی مقرر میشد و مثل دو غریبه به رستوران میرفتند ، سریع شام میخوردند و باز میگشتند .
طاقت ترنم تمام میشد ولی میثم با او قراردادی زندگی میکرد . تا اینکه 6 ماه عقد گذشت و و زمان عروسی فرا رسید .
تمام آن شش ماه ترنم دلش به آن خوش بود که حتما بعد از عروسی اخلاق میثم تغییر میکند و نرم میشود .
مجلس عروسی مجلل تر از عقد برگزار شد .
ترنم در آرایش گاه منتظر آمدن میثم بود . تا اینکه میثم آمد و او پایین رفت .
میثم که در ماشین نشسته بود نگاهی اجمالی به او کرد و همانطور که نشسته بود در ماشین را باز کرد و گفت : زود سوار شو دیر شد . اشک در چشمان ترنم حـ ـلقه زد . سریع در ماشین نشست .
به بیرون چشم دوخته بود . میثم هیچ نمیگفت و فقط رانندگی میکرد و زیر لب غر میزد : هزار تا کار داریم . نمیدونم این مسخره بازیا دیگه چیه .
هر ماشینی رد میشد بوغ میزد و مبارک باد میگفت . ولی ردیغ از یک لبخند کمـ ـرنگ روی صورت میثم .
ترن گفت : میثم اینقد بد اخلاق نباش . لااقل برای حفظ آبرو هم که شده یه خورده بخند .
_ همینه که هست .
ترنم دیگر هیچ نگفت . شبی که برای هر دختری زیبا ترین شب زندگی بود برای ترنم بدترین شب بود . هیچکس نمیدانست ترنم برای چه می رنجد .
پدرام هم در جمع حظور داشت . جلو آمد و با میثم دست داد .
از آن هنگام که پدرام از سفر برگشته بود متوجه نگاههای او به ترنم شده بود و حال سرمـ ـست از اینکه گرچه این عروسی و ازدواج منفعتی نداشت ولی برای کم کردن روی پدرام مفید بود .
پدرام گفت : خوشبخت باشید آقا داماد ،با این روحیه ای که تو داری بپا از دستت سر به بیابون نذاره .
میثم دست پدرام را به سختی فشرد : شما غصه ی چیزیو نخور .
پدرام به سمت ترنم بر گشت . : ترنم خانوم امیدوارم خوشبخت شید ناراحتم نباشید ... سرش را نزدیک گوش او برد : بی بخار هست ولی بی غیرت نیست .
میثم از عصبانیت قرمز شده بود . دلش می خواست کله ی پدرام را بکند . هرچه بود اسم ترنم در سناشنامه اش بود ، جرو اختیارتش بود پس باید امید پدرام را نا امید می کرد . پدرام که رفت میثم با عصبانیت به سمت ترنم برگشت : بهت چی گفت ؟
_ هیچی
_ ترنم چی بهت گفت ؟
_ گفتم که چیز مهمی نبود .
_ باشه شب بهت نشون میدم . صبر کن تنها شیم
مجلس تمام شد و همه رفتند . آن دو ماندند در خانه ی جدیدشان.
بعد از شش ماه زندگی با میثم ترنم می دانست شب عروسیش مانن بقیه ی عروس ها نیست .
میدانست آن شب هم مانند شب های دیگر ممثل دو غریبه فقط هم اتاق هم میشوند .
لباسهایش را در آورد و به حمـ ـام رفت .
مبثم در اتاق راه میرفت و بر کف دستش مشت میزد .... نشونت میدم پدرام ..... یاد حرفها ی یک ماه پیش او افتاد : ببین میثم غیر از من هیشکی نمیدونه ترنم زن توست .... تو که مثل چوب خشک میمونی
طلاقش بده ... من ... من بهش علاقه مند شدم
دعوای آن روز و کتک کاری آن روز از یادش نمیرفت ...... بعد با پا پیش گذاشتن پدرام و حرمت شراکتشان کدورت را فراموش کردند .
باز پدرام دست بردار نبود ... بای به او میفهمان که ترنم زن اوست
سریع لباس عوض کرد .
ترنم از حمـ ـام بیرون آمد :میری حموم ؟
_ آره میرم یه دوش بگیرم
ترنم خمیازه ای کشید : باشه پس من میرم بخوابم
_ نه نخواب کارت دارم
ترنم شانه هایش را بالا انداخت و رو به روی تلوزیون نشست و مشغول تماشای تلوزیون شد
صدای درحمـ ـام آمد . ترنم به سوی میثم برگشت : خب ... بگو میشنوم
میثم همانطور که سرش را خشک میکرد گفت : شنیدنی نیست
ترنم کمی مکث کرد : چیزی می خوای نشونم بدی ؟
_ دیدنیم نیست
_ چیه ؟
_ برو تو اتاق تا بت بگم
_ چه فرقی میکنه اینجا یا تو اتاق . کارتو بگو
_ میثم بالای سر ترنم ایستاد : اتاق تخـ ـت داره اینجا نداره
ترنم آب دهانش را قورت داد : چت شده میثم ؟
میثم نیش خنده ای زد : چیزیم نشده .... مگه ت. عروس من نیستی ؟
ترنم آهسته گفت : مثلا آره
_ مگه زن من نیستی ؟
_ آره
_ مگه امشب ، شب عروسی ما نیست ؟
_ خب آره که چی ؟
_ امشب شب عروسیمونه تو زن منی منم شوهرت . این یعنی چی ؟
ترنم بلند شد ایستاد . چهره ی میثم اصلا به کسی نمیخورد که از سر احساس یا نیاز او را به سوی خود بخواند . چهره اش همان چهره ی سرد و عاری از احساس بود . چه نقشه ای در سر می پروران را خدا میدانست . _ این مسخره بازیا چیه میثم ؟ منکه تو رو میشناسم . چه فکری تو سرته / هان ؟
میثم جلو آمد و قدم به قدم به ترنم نزدیک تر شد ، ترنم هم قدم به قدم عقب میرفت تا به دیوار رسید
میثم چانه ی ترنم را در دست گرفت . تقریبا یک سر و گردن از اوبلند تر بود : پدرام امشب چی در گوشت میگفت ؟
_ چیزی نگفت .... تو چرا گیر دادی به اون بد بخت ؟
میثم چانه ی او را رها کرد، دوبازوی او را گرفت و او را به سمت اتاق برد : بد بخت ؟ بدبخت آره ؟ امشب که رسما زن خودم شدی حال اون بدبخت هم گرفته میشه .
ترنم سعی در فرار کردن داشت : ولم کن ... ولم کن میثم
_ با کار امشبم دست احد الناسی بت نمیرسه . هم دم تو کوتاه میشه هم روی اون احمق کم میشه . تو حق منی پس مال منی . چشم کسی نباید دنبال چیزایی که مال منه باشه . و تو امشب مال من میشی ......
درآن شب نه صدای نجوای عاشقانه ای به گوش میرسید نه احساسی را در بر میگرفت .....
سکوت خانه را تنها جیغ های ناگهانی و گریه های بلن ترنم میشکست
و صدای نازکش که گاهی اوقات فریاد میکشید : وحشی !!!
قسمت 11
صبح از درد بدن از خواب پرید . تمام بدنش درد میکرد . نگاهی به مرد کنارش انداخت . چه آرم مسخ شده بود دیشب چه سرکش و متجـ ـاوز و سرد .
در تخـ ـت خواب نشسته بود و ملافه ای به دورخود پیچیده بود . از درد به خود میپیچشد . شب نفرت انگیزی.....
میثم از خواب برخواست . بلند شد و نسشت : سلام
ترنم جوابش را نداد. میثم زهر خندی زد : جواب سلام منو نمیدی ؟ خوب کردم دیگه ناز برا کسی خریدار نداره
بلند شد و لباس پوشید : امروزم نیا شرکت
صدایش که از جیغ های دیشب خش دار شده بود به زحمت از گلو روانه شد : لازم به لطف تو نیست . میتونم بیام شرکت .
میثم فریاد زد : دلم به حال تو نسوخته . تو که هر بلایی به سرت بیاد حقته . باید روی این پدرامو کم کنم . آخی ... چقدر غصه میخوره تا بفهمه دوشیزشون دیگه ......
_ خفه شو میثم . من با اون مرتیکه هیچ رابطه ای نداشتم .
میثم آرام شد : آره ، میدونم ، تو از اول چشمت دنبال خودم بود . فقط چشمای اون بود که خطا رفت . بهش نشون میدم . در ضمن ظهر میام خونه . یه سری حرف باهات دارم .
و رفت ........


به شرکت رسید . پدرام جلو آمد : سلام آقا داماد . خوبی ؟
میثم خنده ی پیروز مندانه ای زد : خوبم خیلی ممنون .
پدرام اشاره به میز منشی کرد : خنوم اسایش پس کجان ؟
میثم خنده ای کرد : دیشب عروسیشون بود دیگه . اصولا عروس خانوما روز بعد شب عروسی حال زیاد خوشی ندارن ......... دستش را روی شانه ی پدرام گذاشت ایشال...خودت زن گرفتی میفهمی
رنگ پدرام پرید : میثم ترنم کجاست ؟ چرت و پرت نگو من که من که میدونم تو اهل این کارا نیستی .
میثم با یک دست یقه ی پدرام را گرفت ؟ خفه شو . اونی که گفتی فامیل داره . نه . فامبلشم نباید صدا کنی . اون زن منه ... میفهمی زن من ! احدالناس حق نداره اسمشو به زبون بیاره . نرنم مال منه
یقه ی پدرام را رها کرد و گوشه ی کتش را صاف کرد . موهای لخـ ـتش را که روی صورتش آمده بود با یک دست به حالت اولشان باز گرداند .
ظهر شد و به خانه رفت . بوی غذا در خانه پیچیده شده بود .کیفش را گوشه ای قرار داد و کتش را به چوی لباسی آویزان کرد که .....
ترنم با لباسی بسیار زیبا و نفس گیر رو به رویش ظاهر شد : سلام خشته نباشی .
میثم نگاهی سرد به سد تا پای او انداخت : ممنون گرسنمه
ترنم که توی ذقش خورده بود گفت : چشم آقا میرم میز ناهار رو آماده کنم
میز را به آراستگی چید .
میثم بر سر میز نشست و بشقابی رو به روی خود قرار داد . ترنم در صندلی کنار او نشست .
میثم نگاهی به او کرد : جا قحطه ؟ برو اونطرف میز بشین .ترنم ناهی بامزه کزد : آره قحطه . میخوام بقل شوهرم بشینم . تو یه بشقابم باها غذا بخورم .
_ من از این مسخره بازیا اصلا خوشم نمیاد .
_ ولی من خوشم میاد گند اخلاق .
_ ترنم با من درست حرف بزن
_ نمیخوام . اصلا میخوام بیام تو بغـ ـل شوهرم بشینم ببینم چی متونی بگی
و بلند شد و در بغـ ـل او نشست و دستانش را دور گردن او چفت کرد و سرش را روی شانه ی او گذاشت .
نفش میثم به شماره افتاده بود : ترنم برو کنار ببینم ... و سعی داشت دتان ظریف ولی پر قدرت او را از گردن رها سازد : ترنم گردنم شکست ، این مسخره بازیا چیه ؟ پاشو.......
بعد از نیم ساعت به هر زحمتی بود ترنم را از خود جدا کرد و اورا رو به روی خود نشاند : خوب گوش کن ببین چی میگم
ترننم دستش را بالا آورد : آقا اجازه ؟
_ بله ؟!!
_ میتونیم بیایم غل شوهرمون ؟
میثم یکدفعه عقب کشید : ترنم به خدا اگه جم خوردی میذارم کلا از این خونه میرم
_ باشه بابا چته ؟ دلتم بخواد
_ دل من هیچی نمیخواد
_ آره میدونم . چون از سنگه
میثم برگه ای رو به روی خود گذاشت : میخوام برنامه زنگیمونو بنویسم
ترنم عقب نشست ؟ برنامه ؟ یعنی چی ؟
_ باید یه برنامه ریزی داشته باشیم یا نه ؟
_ مگه کلاس و درسه ؟ زندگیه میثم .شغل نیست کار نیست
_ برای من هست . خونه ی مادرت فقط پنج شنبه ها می ریم .
_ خیلی کمه میثم . من دوست دارم مدام خونمون برم و بیام .
میثم چشمانش را ریز کرد : روی حرف من حرف نزن ترنم .
ترنم بغض کرد و کنار تر نشست ؟ باشه ولی من میخوام شب ها اونجا بخوابم .
میثم انگشتش را به سمت او گرفت : ببین دختر خانوم لوس . بود و نبود تو توی این خونه برای من هیچ فرقی نمیکنه . فقط اینو بدون من آبرو دارم . توی فامیل ، توی خونه پیش مامان و بابام و همین طور دوست بابام یعنی پدر و مادر تو . شده توی خونه جهنم باشه باید بقیه فکر کنن داری تو بهشت زنگی میکنی ! هیچ شبی رو هم بیرون خونه سر نمیکنی . نه خونه ی ما نه خونتون . جمعه هام خونه ی پدر و مادر من میریم . یک روز در هفته رو هم ....
سرش را زیر انداخت . باید ترنم را به این زندگی پایبند میکرد . نباید آبرویش را میباخت . از نگاه پدرام خوانده بود که افاق دیشب هیچ تاثیری در علاقه ی او نسبت به ترنم نداشت ....
ترنم آرام پرسید : یک روز در هفته چی ؟
میثم سرش را بالا کرد ک یک روز معین در هفته رو ... مثل ... مثل دیشب طی میکنیم .
ترنم قرمز شد و سرش را زیر انداخت : وحشی بازی ؟؟؟
_ خفه شو درست حرف بزن ترنم .... من تو رو آدمت میکنم .
_ اگه راست میگی یه فکری به حال خودت بکن . فقط قصد آزار منو داشتی . چه فرقی به حال پدرام ...
با ضربه ی محکم میثم در دهانش جمله اش نیمه کاره ماند .
خون گرم از لبش جاری شد . دستش را روی لبش گذاشت : وحشی وحشی وحشی !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#7
و به داخل اتاق رفت و حتی زحمت قفل کردن در را به خودش نداد . چون میثم را میشناخت . عمرا میامد برای منت کشی ...
تا شب فقط گریه کرد ....
صدای تلوزیون را میشنید ، میثم تنها سرگرم بود در این چند ساعت . صدای در آمد . میثم بیرون رفت و بعد از چند ساعت بر گشت .
پشت در آمد : فقط امشب شام خریدم ، باید بقیه شب ها رو به وظیفت عمل کنی . حالاهم اگه دوست داشتی بیا بخور . ترنم ماما برای شام بیرون نرفت . بلند شد و به سمت پنجره رفت . آن را باز کرد و کف اتاق پایین پنجره نشست و سرش را در دست گرفت .
بعد از یک ساعت ، میثم چراغ های پذیرایی را خاموش کرد و ب اتاق خواب رفت و . چراغ اتاق را نیز خاموش کرد و به تخـ ـت خواب رفت و دراز کشید . ترنم همانطور روی زمین نشسته بود .
بعد از چند دقیقه به سمت تخـ ـت رفت ، نمیتوانست از میثم متنفر باشد . با تمام وجود دوستش داشت . معنای عشق را میفهمید .
بعد از مکثی روی تخـ ـت و کنار میثم دراز کشید . پشتی را کنار زد . دست میثم را که روی سیـ ـنه اش قلاب شده بود باز کرد . میثم چشمانش را گشود . ترنم آرام گفت : با تو قهرم . با پشتیم که قهر نیستم . ... دست اورا دراز کرد و سرش را روی آن گذاشت .
میثم در جواب عمل او هیچ نگفت ، چند دقیقه بعد ترنم تنگ در آقوش میثم رفت و میثم باز هیچ نگفت
قسمت 12

چشمانش را که گشود ، تکان نخورد .
میثم نا خود آگاه او را همانند عروسکش به بغـ ـل گرفته بود و خـ ـوابیده بود . تکان نمی خورد و به صدای نفش های مردش گوش میداد . سعی کرد گرمای تن او را حفظ کند که دیگر در بیداری چنین چیزی نمیدید .
میثم تکانی خورد ، ترنم چشم هایش را بست و خود را به خواب زد .
میثم چشم گشود ، انگار او هم شکه شده بود از اینکه چنین عاشقانه پرستو را در آغـ ـوش گرفته بد ، آرام دستان حـ ـلقه شده اش را باز کرد و عقب رفت . کامل که از او فاصله گرفت آرام صدایش زد : ترنم .... ترنم ...... پاشو دیر شد
ترنم آرام چشم گشود ، میثم به صورت او نگاه میکرد . نگاهش به گوشه ی لب او افتاد .
ترنم هیچ نمیگفت و در دل برای آن دو چشم خمـ ـار و قهوه ای ضعف میرفت .
میثم آرام گفت : متاسفم . یه جوری درستش کن کسی نفهمه . سریع باش دیر شد .
ترنم بر خواست و صبحانه را آماده کرد و بعد از صرف صبحانه لباس هایش را پوشید و اماده شد و به سمت میثم رفت : بریم
میثم نگاهی به او گرد : داری میای شرکت نه مهمونی
ترنم نگاهی به خود کرد : خوب آره دارم میام شرکت . چیه مگه ؟
_ مانتوت به نظر خودت کوتاه نیست ؟
_ نه کوتاه نیست
_ رو حرف من حرف نزن . برو عوضش کن و بیا پایین . منتظرم
سریع مانتو اش را عوض کرد و سوار ماشین شد .
میثم بعد از یک ربع گفت : باید به همه بگیم که از دواج کردیم
به فکر پدرام بود . باید هر طور بود سایه ی او را از زندگی کم میکرد . ترنم به فکر همکار ها افتاد . اگر به همه میگفتند ازدواج کرده اند مایه ی مضحکه میشدند .
رفتار سرد میثم غیر عادی بود . نباید به کسی میگفتند ؟ نه . نباید بگیم .
_ چیه ؟ نکنه میخوای رسمی نشه ؟ یعنی کسی نفهمه راحتته ......
_ میثم !
میثم با مشت به فرمان کوبید
باز سر کوچه پیاده شد و وارد رکت شد
پدرام به سمتش آمد : سلام خانوم آسایش . حالتون خوبه ؟ چرا دیروز نیومدید ؟
ترنم لبخندی زد : سلام آقا پدرام . ممنون کار داشتم . شما خوبید ؟
_ ممنون خوبم . سخته ؟
_ چی ؟
_ با دیوار زندگی کردن
ترنم زد زیر خنده . پدرام هم میخندیده میثم وارد شد .
با ورود میثم خنده ی ترنم قطع شد ، چفره ی به خون نشسته ی میثم همه را به تعجب وا داشته بود.
جواب سلام هیچ کس را نداد ، فقط هنگام ورود به دفترش گفت : خلنوم آسایش 10 دقیقه دیگه بیاید دفتر من
و داخل شد
خانوم حیدری به سمت او آمد : وای خدا مرگم بده !دیدیش ؟ عین برج زهر مار شده بود . چش بود به نظرت ؟
_ نمیدونم
_ با تو چیکار داشت ؟ خدا به دادت برسه . چند روز پیش که شما رفته بودید دفتر آقای توکلی برای دریافت رسیدها هم اینجوری شد . آقا پدرام رفت تو دفترش و بعد یه دعوایی کردن که اینجا رو گذاشتن رو سرشون . یقه ی هم دیگه رو گرفته بودن که نگو .... آقایون جداشون کردن . امروزم هم مثل همون روزه . خدا به خیر کنه .
رنگ ترنم پرید و داخل شد و در را بست .
برای اولین بار میثم برخواست و به سمت او آمد
با جدیت گفت : میدونی فرق الان با قبل از عقدمون چیه ؟
ترنم آب دهانش را قورت داد : چیه ؟
_ اینکه من الان مبتونم دست بندازم گردنت خفت کنم
ترنم گریه اش گرفت : تو میدونی چیه ؟
_ چیه ؟
_ اینکه ..... و در آغـ ـوش او رفت و سر بر سیـ ـنه اش گذاشت : اینکه من میتونم بیام تو بغـ ـلت بگم ببخشی نمیخواستم ناراحتت کنم
میثم اعتراضی نکرد : چی میگفتید صدای خنده تون آسمون بود ؟
_ گفتم که ببخشید
_ نمیگی نه ؟
_ میثم به خدا تو زیادی حساس شدی .
_ برو کنار ترنم ، اگه یکی بیاد تو آبروم میره . من سر تو حساس نشدم . پای پدرام از گلیمش اومده بیرون باید درستش کنم .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#8
ترنم ارام از میثم جدا شد و رفت .


چند هفته گذشت . پدرام مدام دور و بر ترنم میپلکید و با او شوخی میکرد . حالات ترنم برایش مهم بود . در پی یافتن غم نشسته در جهره ی او هر روز با او حرف میزد . طاقت میثم تمام شده بود ولی ترنم بد تر میکرد . با پدرام حرف میزد به شوخی هایش پاسخ میداد .


ولی در خانه برای میثم دلبری میکرد و هرشب را روی دست او طی میکرد . . میثم اما مثل قبل بود . سرد و بیروح و بی احساس ....


تنها تفاوتش این بود که دیگر در مقابل کار های ترنم اعتراض نمیکرد ...


در این چند هفته زندگی طبق برنامه ریزی پیش میرفت . تا این که ......



******************



فریاد میثم به هوا بر خواست : مگه به تو نمیگم این مانتو ها رو نپوش ؟ تو انگار حالیت نیست . نه ؟


ترنم هم فریاد زد : چشه ؟ چرا الکی گیر میدی ؟ دلت از کس دیگه پره سر من خالی میکنی ؟ من نمیدونم پدرام چه بدی .....


سیلی محکم میثم در گوش ترنم نشست ، خون از دماغش جاری شد .


جای سیلی را گرفت و نشست ، تنها گریه میکرد : گفته بودم اسمشو نیار . من که میدونم این مزخرفاتو میوشی تا جلوی اون احمق راه بری تا با چشمای وقیحش نگات کنه . من تو رو آدمت میکنم ترنم حالا ببین . پاشو بریم شرکت ...


ترنم آرام به سمت او پیش رفت .


از دست میثم تنها به خود میثم میتوانست پناه ببرد . خواست در آغـ ـوش میثم برود که میثم خود را عقب کشید : حالم ازت به هم می خوره . برو سوار ماشین شو


در طول راه نه میثم چیزی گفت نه ترنم .


سر کوچه ترنم خواست پیاده شود : کجا ؟بشین با هم بریم تو . دیگه بهت میدون نمیدم .


با هم داخل شرکت شدند . جای 4 انگشت میثم روی صورت ترنم نقش بسته بود . به کبودی میزد .


پدرام جلو آمد و با میثم دست داد : سلام چطوری ؟


میثم : خوبم .


_ سلام خانوم آ...


نگاهش که به صورت ترنم افتاد رنگ صورتش به وضوح پرید . به چشمهای میثم زل زد . میثم پوزخندی زد و به دفترش رفت .


پدرام قرمز شده بود و عصبانی .


پشت سر میثم وارد دفتر د فتر شد : کار توست ؟


میثم کتش را در آورد : چی ؟ آهان . آره قشنگه ؟


_ ترنم واسه ی تو زیاده


مبثم به سمت او خیز بر داشت : گفتم اسمشو نیار


_ تو لیاقتشو نداری . زورت به این دختر مظلوم رسیده ؟ میثم اگه یه بار دیگه ...


میثم گوشش را جلو برد : چی ؟ چی گفتی ؟ یه بار دیگه چی ؟


یقه ی او را گرفت و به دیوار زدش : زنمه . مال منه . حق منه . تو این وسط چی کاره ای ؟ پدرام پاتو کردی تو کفش من . مواظب باش ! اصلا دوست دارم روس دست بلند کنم . تو مفتشی ؟ میزنمش .... میزنمش تا بمیره . احمق .... رفی دیگه ازت نشنوم وگرنه به قرآن ......


ترنم بدون در زدن وارد شد و در حالی که اشک میریخت گفت : بس دیگه همه فهمیدن چرا داد میزنی ....


_ برو بیرون ترنم . دارم به این آقا پسر میفهمونم که نباید ...


_ مبثم تو رو خدا ولش کن . بابا بس کنید دیگه ....


دو دستش را جلوی صورتش گرفت . بلند گریست .


پدرام همانطور که توسط میثم به دیوار چسبیده شده بود گفت : چشم تنم خانوم . شما گریه نکنید . میثم یقه ی او را رها کرد . نفس هایش تند و عصبی بود . چند دور دور خودش گشت : پدرام برو از اتاق بیرون . به خدا کنترلم نمیخوام بلایی سرت بیاد . .... برو ...


و با دست به شیشه ک.بید . تمتم شیشه خورد شد و دست میثم پر از زم های عمیق ...


ترنم جیغی کشید : میثم جان ، بمیرم ، چی شد ؟ و به سمت او دوید و دستش را در دست گرفت : وای ... وای.... داره خون میاد .... وای میثم ..... چیکار کنم ؟ ..... صبر کن دستما....


_ برو گمشو بیرون ترنم ، همین الان تاکسی میگیری میری خونه . گورتو گم کن...


_ نمیرم . حتی اگه بزنی هم نمیرم ... پاشو بریم دکتر....


_ گمشو احمق ... داد میزد : ازت متنفرم ترنم . گورتو گم کن خونه ، برو !


ترنم با گریه خانه رفت .....


میثم آبرویش را جلوی همه برده بود ...


ساعت دود 11 بود . میثم هنوز نیامده بود .


پشتی و پتو را برداشت و روی کاناپه در پذیرایی خوابید .


با صدایی از خواب پرید . میثم بود ...


با دستی باند پیچی شده رو به رویش ایستاده بود .


_ شام خوردی ؟


ترنم آرام گفت : نه . میل ندارم به جاش کتک خوردم .


میثم دستش را نشان داد : این همونه که باهاش زدم تو صورتت . سزاشو دید ...


ترنم هیچ نگفت .


میثم سرد و جدی گفت : چرا اینجا خوابیدی ؟


ترنم هیچ نگفت : با توام . مگه اتاق نداری اومدی اینجا ؟


_دیگه نمیخوام پیشت بخوابم .


_ تو غلط میکنی . منم زیاد تمایلی ندارکم . ولی جزو قوانینه !


_ نمیام تو برو بخواب .


ا دست دیگرش بازوی ترنم را گرفت و فشار داد : حتی اگه اونقدر بزنمت که نشه تو صورتت نگاه کرد یا هر بلایی سرت بیارم تو حق نداری جایی غیر از اتاق خواب و ری تخـ ـت دو نفرمون بخوابی . هیچ کور دیگه ای نمیخوابی . در ضمن امروز چند شنبه ست ؟


ترنم ساکت بود : سه شنبه . و این یعنی چی ؟


ترنم سعی در فرار کرد داشت : ولم کن دیوونه . زندگی مگه قرار دادیه ؟ تو هیچی از احساس سرت نمیشه .دوباره مبخوای مثل وحشیا بیفتی به جونم ؟!!! حالم ازت به هم میخوره .میثم


_ خفه شو . این حرفا فایده ای نداره .... و او را به سوت اتاق هول داد .


در سر تا سر شب سکوت پیچیده شده بود....سکوتی بی آرامش !

قسمت 14
چشمهایش را که باز کرد میثم نبود . به سختی بلند شد ! آه ... لعنتی !
به زور روی پا ایستاد و به پذیرایی رفت ، ساعت 11 بود . میثم او را به شرکت نبرده بود . . دستی به سر و روی خود کشید و غذا پخت . سات دقیا یک بود که کلید در در پیچیده شد . میثم آمد . طبق معمول اتو کشیده و منظم .
ترنم جلو آمد : سلام . چرا منو امروز نبردی شرکت ؟
میثم نگاهی به او کرد : دیگه نمیای شرکرد . همینج تو خونه میمونی . مثل بقیه ی زنا .
_ اگه قراره من مثل بقیه ی زنا باشم تو هم باید مثل بقیه مردا باشی که نیستی .
_ دوباره شروع نکن ترم حال و حوصله ی جرو بحث ندارم . امدم خونه ناهار بخورم و استراحت کنم . شرکتو ول نردم بیام که به چرت و پرتای تو گوش بدم .
سر میز ناهار ترنم دوباره کنار او نشست .
میثم سرش را در دست گرفت : ای خدا دوباره شروع شد . دست از سرم بردار دختر . تو چرا اینقدر پیله ای ؟
ترنم غذا کشید و مشغول خوردن شد .
بعد از چند دقیقه میثم نیز قاشق را برداشت ومشغول خوردن از بشقاب مشترک شد .
لبخندی بر صورت ترنم نقش بست .
غذایش را تمام کرد : من میرم بخوابم .
ترنم نیز بلند شد : منم خوابم میاد .
_ جون مادرت بذار دو دیقه آروم بخوابم . ولم کن .
_ کاریت ندارم . منم خوابم میاد ....
_ آره جون خودت .... و باز همانطور که غر میزد و به اتاق رفت و روی تخـ ـت دراز کشید .
دیری نگذشت که ترنم هم آمد . لباسی باز پوشیده بود . نار او روی تخـ ـت دراز کشید و دستش را باز کرد و روی آن خوابید .
میثم چشمهایش را بست و خوابید .
ترنم سرش را بلند کرد و ری سیـ ـنه ی میثم گذاشت . با دست خود دست میثم را روی موهای خود گذاشت و به نفش های محکم و عمیق میثم گوش سپرد . میثم هیچ اعتراضی نکرد و به پدرام فکر کرد . به چریه های امروز او . لش برای او سوخت ولی ...
ترنم او را میخواست نه پدرامو ...
آرام گفت : درامو دوست داری ؟
صدای ترنم نیامد . آرام او را جا به جا کرد . به خواب رفته بود .
سرش را از روی سیـ ـنه برداشت و به روی دستش گذاشت . نگاهی به صورت او کرد . بعد از یک سال و نیم تازه به چهره ی ترنم عمیق نگاه میکرد . واقعا دختر زیبایی بود و چه معصومانه به خواب رفته بود .
جای انگشتانش روی پوست سفید و شفاف تو ذوق میزد ...
آرام انگشتانش را سبابه اش را روی خطوط کبود صورت ترنم کشید و آرام گفت : تقصیر خودت شد سفید برفی .
نمیتوانست بخوابد . تمام زندگیش جلوی چشمانش جلوی رژه میرفت ...
از بچگیش تا ورود این دختر هنوز نا آشنا به زندگیش به عنوان همسر ....درد درگلو حس میکرد ، سرما بر بدنش چیره شده بود ...
به دختری که در آغـ ـوشش به خواب رفته بو نگاه کرد . به چشمهای درشت مشکیش . به توالی منظم مژه هایش ، به لبـ ـهایش ، به لپ های سفید و قرمزش که یکی از آن ها با دست او به رنگ مشکی زده شده بود .
به خواب رفت . خوابی آرام ... برای اولین بار .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#9
چشمهایش را باز کرد . ساعت 6 عصر بود .
وحشت کرد : وای حالا بیچارم میکنه .
_ میثم ... میثم جان
میثم چشمهای قرمزش را باز کرد : میثم جان دیرت شد ... ببخشید .
_ حالم خوب نیست نمیرم .
گلویش به شدت درد میکرد . تمام بدنش داغ بود ... در تب میسوخت .
ترنم دستش را روی پیشانی میثم گذاشت : وای بمیرم . داری تو تب میسوزی . بیا بریم دکتر
میثم با صدایی گرفته گفت : خوب میشم البته اگه راحتم بذاری
ترنم سریع گیسوان بلندش را بالای سر بست .
میثم تازه متوجه گیسوان بلند و مواج ترنم شد که به رنگ شفق بود .
به بیرون رفت و با یک دستمال و یک ظرف آب برگشت .
دستمال را خیس کرد و روی پیشانی میثم قرار داد : دستش نزن تا برم عصرانتو بیارم
_ نمیحوام
_ اِ ... لوش نشو دیگه
بعد از 15 دقیقه ترنم با یک سینی پر برگشت .
میثم بی حال گفت : بذار رو تخـ ـت برو
ترنم بی توجه به حرف او روی تخـ ـت کنار او نشست و سینی را روی پایش گذاشت . لقمه ای گرفت و نزدیک دهان میثم برد : بیا بخور
میثم رو بر گرفت : مگه بچم ؟ گفتم بذار برو .
_ اِ بخور دیگه ... و لقمه را در دهان میثم فرو کرد . میثم اول کمی غر زد و لی بعد هیچ اعتراضی نکرد .
عصرانه اش تمام شد . آرام مثل اینکه با خود بگوید گفت ک گرمه دارم اتیش میگیرم .
ترنم دست برد به سوی دگمه ی پیراهن میثم .
_ چیه ؟ چی میخوای ؟
_ نترس شاهزاده میخوام لباستو سبک کنم . مگه نگفتی گرمه ؟
_ چرا
_ پس حرف نزن
پیراهن او را در آورد : میرم برات قرص بیارم
قرص ها را آورد و به میثم داد و او را به استراحت واداشت .
شامی درست کرد ، سوپی خوشمزه و سپس یک لیوان آبمیوه به اتاق برد .
چند ساعتی از خوابیدن میثم میگذشت ، آرام وارد اتاق شد .
_ میثم جان ...
میثم از خواب پرید : بله
_ برات آبمیوه اوردم
_ ولم کن ترنم گلوم درد میکنه
_ تا نخوری نمیرم
و به زور آبمیوه را به پدرام داد . تلفن زنگ زد . به سمت تلفن رفت : بله .... سلام آقا پ .... آقای خالقی خوب هستین ..... بله اینجان گوشی ...
به اتاق رفت و گوشی را به سمت میثم گرفت : بیا اقای خالقین .
_ آقای خالقی دیگه کیه ؟
_ آقای خالقی دیگه
_ اسمش چیه ؟ من الان حافظم خوب کار نمیکنه . بگو کیه دیگه حالم خوب نیست .
ترنم مظلوم دستش را روی صورتش گذاشت : آخه نمیخاو باز سیلی بخورم
میثم گوشی را از او گرفت : بله ؟ ... سلام ..... نه ..... نه .... نمیام حالم خو.ب نست . وقتی اومدم راجع بهش صحبت میکنیم . .... باشه ... خدافظ
گوشی را کنار خود روی تخـ ـت گذاشت .
ترنم بشقاب سوپ را برداشت و کنار میثم نشست .
قاشق قاشق به او سوپ میداد . میثم در صورت او خیره شده بود . به خوبی های او فکر میکرد و به ذجر هایی که به او داده بود . چرا آن دختر عاشق او شده بود ؟ با اینکه پدرام از همه لحاظ با او مساوی بود با این تفاوت که پدرام هم عاشق او بود
ترنم پرسید : چیز دیگه ای نمیخوای ؟
فکر پردا ماعصابش را به هم ریخته بود : نه نمیخوام . چرا میخوام . ازت میخوام بری بیرون . نمیخوام مزاحمی تو اتاق باشه . دست از سرم بردار .
اسک از چشمان ترنم بی مهابا جاری شد . ک باشه هرچی تو بخوای .
و با گریه بیرون رفت . میپم در این چند ساعت فقط به ترنم فکر میکرد . به عطوفت و مهربانی اش ، به زیباییش .....
هرکس دیگر جای او بود در مقابل این زیبایی های این دختر کنترلی نداشت و او ....
به گیسوان بلندش که امروز آنها را دیده بود ! چطور امکان داشت بعد از اینهمه وقت تازه متوجه گیشوان آبشار مانند ترنم شده بود
گذر ساعت را نفهمید . ساعت 11 شب شده بود . در اتاق باز شد . در اتاق باز شد و ترنم با چشم های پف کرده و قرمز از گریه وارد اتاق شد .
چراغ را خاموش کرد و روی تخـ ـت دراز کشید . دست میثم را دراز کرد که روی آن بخوابد که میثم آن را پس کشید : امشب برو تو پذیرایی بخواب .
اشک باز از چشمان ترنم سرازیر شد اما هیچ نگفت .
_ گریه نکن . پیشم بخوابی تو هم مریض میشی . پیش من نخواب تا کامل خوب بشم .
ترنم اشکهایش را پاک کرد و خندید .
خود را در آغـ ـوش میثم انداخت : ترنم مریض میشی .
_ طوری نیست تو خوب بشی ، من به جهنم
_ دیگه این حرفو نشنوم .
قلب ترن ایستاد . نرمش را در رفتار مبثم میدید
صورتش را رو به روی صورت میثم گرفت : چی ؟ چی گفتی ؟
میثم نگاهش را برذ گرفت : هیچی این چراغ خوابو روشن کن کن . چیزی نمیبینم .
ترنم دست برد و چراغ خوابو روشن کرد
صورت ترنم روشن شد . میثم آرام پرسید : چرا اینقدر گریه کردی ؟
_ تو نمیدمنی ؟
میدانست اما به روی خود نیاورد : نه
_ هیچی چیز مهمی نیست .
دلش میخواست مو های بافته شده ی ترنم را باز ببیند .
بعد از چند دقیقه با خود کلنجار رفتن کفت : من از مو های بافته شده بدم میاد . کلا بدم میاد ... کاری ندارم تو .... یا کوتاهشون کن یا بازشون کن
چهره ی ترنم در هم رفت : باشه . چون تو گفتی کوتاهشون میکنم .
_ برای من اصلا مهم نیست . ولی اگه نمیخوای کوتاهشون کنی همین الان بازشون کن
_ باشه ! از روی سیـ ـنه ی میثم برخواست .
بافته ی موهایش را بتز کرد . گیسوانش تا کمـ ـرش رسید .
میثم غرق در /ان گیسوان شد .
ناخودآگاه دست در گیسوان ترنم انداخت و آنها را به صورتش نزدیک کرد و بو کشید
بوی گل میداد . این بو مـ ـستش میکرد .
ترنم سر بر سیـ ـنه ی او گذاشت ، گیسوانش هنوز در دست میثم بود .
ترنم آرام پرسید : فردا میخوای بری شرکت ؟
_ چطور ؟
_ من تو خونه حوصلم سر میره . منم بیام ؟
_ اولا من فردا نمیرم . میخوام بازم استراحت کنم .دوما اونجا دیگه جای تو نیست یه کار دیگه بکن .
_ باشه نمیام . گلوت هنوز درد میکنه ؟
_ آره یکم . ترنم اگه به تو سرایت کنه ....
_ آره میدونم تو پرستاری منو نمیکنی . فوقش میرم خونهی مامانم . مهم نیست .
میثم ساکت شد . او میخواست بگوید که اگر به تو هم سرایت کرد میکشمت .
احساس میکرد که آن دختر در قلب او جا باز میکرد و این یعنی ..
نگاهی به ترنم کرد . خوابش برده بود . حتی او را از روی سیـ ـنه اش بلند نکرد. همانطور خوابید .
صبحبا صدای زنگ موبایل ترنم از خواب برخواستند . . ترنم با قیافه ای خنده دار موهایش را کنار زد و با چشم های بسته دنبال گوشی گشت . بالا خره آن را پیداکرد . میثم به قیافه ی او میخندید .
_ بله ؟..... الو ..... خجالت بکش دیگه زنگ نزن ...... تو غلط میکنی . بهنام به قران .....
شوکس از بدن پدرام گذشت . دست برد و گوشی را گرفت و روی گوش خود گذاشت ولی هیچ نگفت .
_ بهت گفته بودم دوستتدارم و تا آخر زندگیت چشمم دنبالته . نمیدنم اون پسره ی خشک و رسنی چی داشت که به من ترجیحش دادی . تموم دار و ندارمو پات گذاشتم . ترنم هنوزم میخوامت . به قرآن میخوامت . چرا اینقدر خاطر این پسره رو میخوای نمیدونم . تو ازش طلاق بگیر من خودم نوکرتم . ترنم .... ترنم تو رو جون خاله جواب بده . اصلا خودم بیام با پسره حرف بزنم ؟ ترنم جان عزیزم .....
خون خون میثم را میخورد ! قرمز شد ....
گوشی را قطع کرد . داد زد : چند وقته این مرتیکه بت زنگ میزنه ؟
_ خیلی وقته بهنامه پسر خالم .
میثم نیم خیز شد : دیگه اسمشو نیار . چرا به من نگفتی ؟
ترنم گریش رگفت : میگفتم تا مثل اون روز ....
_ ترنم اون روز من و تو هیچ نسبتی نداشتم . ولی حالا اسمم به عنوان شوهرت رو تو ئه
_ همین ؟ فقط امسمت رومه ؟ فقط شوهرمی ؟ خسته شدم از این زندگی نکبتی . به خدا یه روز خودمو خلاص میکنم
میثم خنده ای کرد : خودم خلاصت میکنم . میخوای طلاقت بدم بری باهاش ازدواج کنی ؟
_ خودمو خلاص میکنم ولی نه با طلاق گرفتن از تو . خودمو میکشم حالا ببین .
_ غلط میکنی . من حال جنازه کشی ندارم .
_ همین ؟
_ آره . همین .
ترنم جلو آمد بـ ـوسه ای گرم از لبـ ـهای میثم گرفت .
گونه های میثم قرمز شده بود و تنش میلرزید . ترنم ا.رام گفت : دوستت داشتم .
واز اتاق بیرون رفت .
قلب میثم تند میزد . به دام افتاد . دلش همراه دختری که از اتاق با گریه بیرون میرفت ، رفت .
دست بر لبـ ـانش برد : دوستم داشتی ؟
ترنم تا ظهر یک کلام هم با میثم حرف نزد . غذا را پخت . دو بشقاب گذاشت و آن طرف میز نشست .
میثم تعجب کرد اما غرورش اجازه نمیداد اعتراضی بکند . غذا را تمام کردند .
میثم برای استراحت به اتاق رفت اما ترنم بعد از نیم ساعت آمد . رنگش پریده بود . از چیزی میترسید .
کنار میثم خوابید و خود را در آغـ ـوش او فشرد .
میثم متوجه تغییر حالت او شد : چیه ؟ چرا اینجوری میکنی ؟
بدن ترنم مانن بید میلرزید و تنش یخ بود .
_ ترنم حالت خوبه چرا میلرزی ؟
ترنم جواب نداد . میثم دست برد و صورتش را بالا آورد ": میگم چته ؟ چرا یخی ؟
_ میثم من از مردن میترسم
میثم خنده اش گرفت : خوب خودتو نکش .
_ میثم دوست ندارم یه لحظه هم از پیشت برم . قدر تموم آرزو هام دوستت دارم . اگه من بمیرم تو میری یه زن دیگه میگیری نه ؟
_ به اندازه ی کافی زجر دیدم . نه . زن میخوام چی کار ؟ همون تو واسه ی تا آخر عمرم بسی . از همه ی زنا زده شدم .
_ ولی اگه من مردم برو یه زن بگیر . یه زنی که دوستش داشته باشی . بهش محبت کنی . به روش بخندی . عزیزم صداش کنی . ببریش بیرون . اندازه ی اینکه از من متنفری دوستش داشته باشی . باشه ؟
اشک در چشمان میثم حـ ـلقه زد . جه ساده و بی آلایش از احساسات سخن میگفت . این دختر چه زیبا عشقش را عنوان میکرد . به او عادت کرده بود ..... نه وابسته شده بود .... نه ..... عاشقش شده بود ...........
این خانه بدون وجود این تن ضعیف و ظریف او هیچ گرمایی نداشت . حال میفهمید چرا ظهر ها برای ناهار و یا شب ها زود تر به خانه می آمد .
برای دلبری ها و تن گرم این دختر .
_ زده به کلت ترنم ؟ بگیر بخوام حالت جا میاد
_ میترسم بخوابم . سردمه .
میثم لخندی زد : پشتیتو نمیخوای ؟
و دستش را زیر سر ترنم برد و پتو رت روی هر دویشا کشید : گرم شدی ؟
_ گرم میشم . میشه یه خواهشی بکنم ؟
_ بگو
_ سفت سفت بغـ ـلم کن . میدونم دوستم نداری ولی تو رو خدا . برای اولین بار و آخرین بار . باشه ؟
_ باشه ...
و ترنم را محکم در آغـ ـوش کشید و سر بر گیسوان خوشبوی او گذاشت .
هردو به خواب رفتند .
3 ساعت بعد خورشید غروب کزده بود . میثم چشمانش را باز کرد .
هنوز ترنم در آغـ ـوشش بود و سرش در بین بازوان پروار میثم پنهان شده بود .
_ ترنم پاشو .... جا خوش کردی ؟ پاشو دیگه لوس میشی .
سک.ت کرد ولی ترنم هیچ نگفت . دستش را تکان داد : پاشو تنبل ... همه زن گرفتن مام زن گرفتیم . ، پاشو ببین سفید برف....
سر ترنم کنار رفت ....
خون پیراهن سفید میثم را پوشانده بود و روتخـ ـتی هم پر از خون شده بود . نگاهی به صورت زرد و بی روح ترنم انداخت . از دهانش خون بالا آمده بود .
صدای فریاد میثم در خانه پیچید :ترنم .......
***************
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#10
پشت درب اورژانس نشسته بود ، فقط مادرش را خبر کرده بود .
شانه هایش کمی تکن میخورد . انگار ....
میگریست .....
خانم خطیب مدام تسبیح میگرداند . : مادر میثم باز نمیخوای بگی چی شده ؟ 5 ساعته پشت این در نشستیم ..... دلم داره هزار راه میره .
میثم سرش را بالا آورد . چشمانش خیس ب.و : گفتم که .... مسمو شده .
_ آخه مادر اگه مسموم شده بود که ....
_ مامان تو رو قرآن ولم کن . حالم خوب نیست .
حالا که ترنم در اتاق بغـ ـلی با مرگ دست و پنجه نرم میکرد میفهمید از چه میترسد
زیبای کوچکش از چه میهراسید . دختر شیطانی که حتی یک لحظه آرام نمیگرفت ، بی روح و بیجان روی دستان میثم تا بیمارستان آورده شد .
لبان قرمزش دیگر رنگی نداشت .
سفید برفی اش رنگی زرد به چهره داشت و دیگر گونه های گلگون نداشت .
فقط از خدا زیبای کوچکش را میخواست . گرمای خانه اش را ....
پرستار بیرون آمد . میثم به طرف او دوید : چیشد ؟
پرستار لبخندی زد : نگران نباشید . خطر رفع شد . فقط امشب باید بستری باشه . خیلی ضعیف شده . خدا بهش رحم کرد
میثم خندید : خدا بهم رحم کرد .
آن شب مادرش در بیمارستان ماند . لحظه ی آخر سفید یرفی اش را دید . ...
به خوابی آرام فرورفته بود و دستان ظریفو سفیدش از جای سوزن ها تکه تکه کبود و قرمز بود و ماکس اکسیژن لبان قرمزش را پوشانده بود .
به مادرش سفارش کرد موهای او را ببافد .
کلید را در در چرخاند و در را باز کرد ....یاد ترنم افتاد که هر روز با لباسی زیبا و جذاب جلویش میپرید و سلام میکرد . چند باری واقعا او را ترسانده بود .
اولین بار بود که برایش مهم نبود خط تای کتش ....
با همان لباس روی تخـ ـت دراز کشید ...1 ساعت روی تخـ ـت تکان خورد و خوابش نبرد .
دست راستش را باز کرده بود .... تکیه گاه ترنم را ..... خلا وجودش را با تمام وجود حس میکرد .... گرمای صورتش روی بازویش .... گرمای تنش در آغـ ـوشش .... یا ..... سنگینی سرش روی سیـ ـنه اش .....
به خود که آمد چهره اش با اشک خیس شده بود .
پیش خود و در خود شکسته بود ..... ولی ..... نمیخواست کسی خورد شدنش را ببیند .
گوشی را برداشت و شماره ی مادرش را گرفت : الو سلام مامان خوبی ؟
صدای جیغی می آمد و گریه هایی ظریف .
_ سلام مادر . آره گلم تو چرا هنوز نخوابیدی مادر ؟
_ میخوابم . ..... صدای گریه ترنم بود : مامان ترنمه ؟ چشه ؟ چرا گریه می کنه ؟ چرا جیغ میزنه ؟
_ وای مادر ...... ماشاا... خب بذار منم جواب بدم .
_ بگو مامان .
_ هیچی مادر از سرم میترسه . غذام که نمیخوره .
_ چرا نمیخوره ؟
_ مادر تمتم گلوش زخمه از این دستگاه هایی که کردن تو معدش . از سرمم میترسه . نمیذاره بهش سرم بزنن
_ گوشیو بده بهش
صدای ترنم آمد که با گریه سلام کرد
_ سلا . چرا بیمارستانو گذاشتی رو سرت؟
صدای ترنم از گریه بریده بریده شده بود : من .... نمی .....نمیخوام سرم.... بز.... بزنم .
_ این مسخره بازیا چیه . باید حالت خوب شه تا برگردی
_ نمی ..... نمیخوام . میتر ..... میترسم ....
_ من ازت میخوام بذاری بهت سرم وصل کنن .
ترنم سکوت کرد . هنوز صدای هق هقش میامد : با.... باشه .....جو....وجن تو می...... میخوای .
_ ممنون در ضمن بذار برگردی خونه بهت میفهمونم خودکشی کردن یعنی چی .... تقریبا فریاد میزد : تو به چه حقی همچین حماقتی کردی ؟ ترنم میدونی اگه زودتر نفهمیده بودم چه بلیی سرت میومد ؟ تو اصلا فکر میکنی ؟ انگار بازیه که ....
مادر میثم گوشی را گرفت : چرا داد میزنی ؟صدات از پشت گوشی هم میاد مادر .
_ ببخشید کنترلمو از دست دادم .
_ زنگ زدی فقط این دختر بیچاره رو دعوا کنی ؟ واقعا که ....
گوشی را قطع کرد .
دست خودش نبود این بار اگر داد میزد به خاطر وجود خود ترنم .... اگر ترنم میمرد ؟.... سرش را در دست گرفت : ببخشید .... ببخشید .... ببخشید ترنمم گریه نکن غلط کردم ....
*******************
به ئنبال ترنم به بیمارستان رفت و بهد از پرداخت صورت حساب به اتاق ترنم رفت . ترنم نمیتوانست درست راه برود .... مادر میثم زیر بغـ ـلش را گرفته بود . ولی بدن ترنم انقدر ضعیف شده بود که حتی با کمک مادر میثم نیز نمیتوانست درست راه برود .
میثم جلو آمد : سلام مادر ....بذار من میارمش تو برو .
و نگاهی زهر آلود به ترنم انداخت ..... چرا میخواست او را از داشتن خود محروم کند /
با نگاه خشمناک میثم ترنم گریه اش گرفت ...... واین از چشم مادر میثم دور نماند . میثم برای بالا دادن آستینش دستش را بالا برد که ترنم فکر کرد باز میخواهد به او سیلی بزند ..... سریع دستش را روی گونه اش گذاشت : نه ببخشید .... غلط کردم .
مادر میثم با نا باوری به میثم نگاه کرد .... پس میثم تا به حال روی ترنم دست بلند کرده بود .
میثم آرام گفت : کاریت ندارم و زیر بازویش را گرفت .
ترنم از ترس میثم رچند قدم برداشت ولی دیگر نمیتوانست راه برود ... بدنش رها شد
میثم زسع و با یک خرکت او را در آغـ ـوش کشید : مامان چشه ؟ پس مگه خوب نشد ؟
_ بمیرم ترنم جان مادر اگه ضعف داری بذار یه روز دیگه بستری بشی ، آخه یه روز دیگه هم باید بستری میشد بس که غر زد دکتر به زور مرخصش کرد .
میثم به یاد جای خالی او در خانه افتاد . : نه میاد خونه براش پرستار میگیرم . هرکاری که باید تو این یه روز انجام میداد بیاد خونه انجام بده .
مامان چیکار کنیم ؟ اینکه نمیتونه راه بیاد ؟
_ وا خوب مادر بغـ ـلش کن میبریمش .
رتنم قرمز شد : نه مادر جون . خودم میاو .... سعی کرد بلند شود ولی نتوانست
_ زشت نیست مامان ؟
_ نه مادر زنته .
میثم ترنم را همانن بچه ای در آغـ ـوش گرفت . ... هم قلب ترنم تند میزد و هم قلب میثم . بعد از گذشت چند کاه هنوز از هم خات میکشیدند و با هم غریبه بودند .
میثم حس غریبی داشت . چقدر ترنم را دوست داشت و نمیتوانست به زبان بیاورد . تمام طول راه به او زل زده بود و از داشتن او در آغـ ـوشش به خود میبالید .
زیبای کوچکش را در بغـ ـل داشت و به خانه ی سردش میبرد تا دوباره گرم شود .
**************
روی کاناپه نشسته بود که مادرش از اتاق بیرون آمد : خوبید مامان ؟
_ آره . دو تا قرص خواب آور خورد
رو به روی میثم نشست : میثم .... میثم سرش را پایین انداخته بود .
_ میثم با تو ام . ترنم برای چی قرص خورده که خودکشی کنه ؟
میثم هیچ نگفت : برای چی باید یه تازه عروس بعد از دو سال زندگی کردن دست به خودکشی بزنه ؟ هان ؟
دیشب همه چیز را از ترنم شنیده بود و به پای مظلومیت او گریسته بود
دلش به حال این دختر زیبا و معصوم میسوخت که این همه فشار را طی حدود دو ماه به جان خریده بود و هنوز شاد مینمود. پسرش را میشناخت . میدانست همه ی حرف های ترنم صحت دارد .
جای سیلی قبلی میثم را که کمـ ـرنگ تر شده بود هنگام خواب ترنم روی صورتش دیده بود .
میثم آرام گفت : تقصیر من نبود .خودش یه دفعه زد به سرش .
و بلند شد و به سمت اتاق رفت : مامان شما توی اتاق مهمان بخوابید . کاری داشتید صدام کنید . دستتون درد نکنه . حسابی به زحمت افتادید . ببخشید ..... و در اتاق ترنم را باز کرد .
_ کجا ؟
میثم برگشت : میرم بخوابم . خوابم میاد .
_ نه مادر نرو پیش ترنم همینجا تو حال بخواب .
دل میثم برای در آغـ ـوش کشیدن ترنم پر میزد . دیشب کلا نخـ ـوابیده بود . بدمن ترنم نمیتوانست بخوابد
_ ولی مامان من جای خودم میخوابم .
_ نمیشه مادر بذار راحت باشه .
_ راحته مامان . منم راحتم زنمه میخوام پیشش بخوابم .
مادرش بلند شد و به سمت اتاق آمد و در را بست و دست میثم را گرفت و ری کاناپه نشاند : اگه زنت بود دست روش بلند نمیکردی . با زهر چشمت تو بیمارستان گریش نمینداختی . نه زنت نیست هم خونه ته . همینجا میخوابی منم میرم پیش ترنم .
_ ولی مامان . تو که گفتی اذیت میشه ؟
_ با من اذیت نمیشه . بخواب .
آن شب هم نیثم نتوانست بخوابد . مدام در فکر ترنم بود . نفهمید کی صبح شده . مادرش از اتاق بیرون آمد
پی برده بود که میثم به تازگی به ترنم علاقه مند شده . دیشب هم تا صبح ترنم بهانه ی میثم را میگرفت ولی با ترنم حرف زده بود تا میثم را به خود آورند .
_ بلند شو میثم جان دیرت میشه
میثم نشست : سلام صبح به خیر .نمیرم سر کار میمونم خونه .
_ خونه برا چی ؟ کسی اینجا کاری با تو نداره . من اینجام یه چند روزی میمونم تا حال ترنم بهتر بشه . برو مادر جان خیالت راحت .
_ آخه ..... باشه .... و به سمت اتاق رفت : نه نه نه مادر کجا میری ؟
_ وا مامان میرم لباس بپوشم دیگه .
میخواست به بهانه ی پوشیدن لباس ترنم را ببیند
_ نه مادر وایسا من برات لباساتو میارم .
_ وا مامان خودم میرم دیگه چه کاریه اگه قرار باشه با رفتن من تو اتاق از خواب بپره که با رفتن شما هم میپره
_ نه مادر وایسا .
و به اتاق رفت .
میثم روی کاناپه نشست و سرش را در دست گرفت : ای خدا ... بابا زنه اه
لباس پوشید : چیزی نمیخواید ؟
_ نه مادر فقط ترن عصر باید سرم بزنه پرستا بیار
_ چشم زودتر میام
***************
در شرکت اصلا تمرکز نداشت . همه ی کارها به هم ریخته بود ، وقت و ساعت از دستش در رفته بود و .......
بیش از بیست بار به خانه زنگ زده بود و هر بار با غر زدن های ادرش قطع کرده بود تا آخرین بار که مادرش تلفن را از برق کشیده بود تا دیگر میثم زنگ نزند .
ساعت 12 که شد کار را تعطیل کرد و به خرید رفت .
وارد خانه شد و وسایل را در آشپزخانه گذاشت .
از مادرش خبری نبود .
آرام به سمت اتاق رفت . موقعیت مناسبی بود تا ترنمش را ببیند .
تا دستش را روی دستگیره گذاشت مادرش از پشت سرش گفت : سلام . چرا اینقدر زود اومدی ؟
میثم همانطور که پشت به مادرش داشت چشمهایش را روی هم فشرد : اه ... شانس نداریم که ..... سلام مامان خسته بودم زود اومدم .
آره جون خودت ..... مادرش این را در دل گفت . و بعد بلند گفت : خوب حالا کجا میری مادر بذار استراحت کنه .
_ میرم ..... میرم لباس عوض کنم .
_ همینجا عوض کن . من میبرم دار میکنم .
_ آخه .... باشه ..... میخوام .....میخوام برم ترنمو ببینم .
خنده ای محو روی صورت مادرش نقش بست : از اول بگو ولی بیدارش نکنیا . زودم بیا بیرون
ئر اتاق را باز کرد و داخل شد و سریع در را بست و آن را آرام قفل کرد .
به سمت ترنم برگشت . به خوابی عمیق فرو رفته بود . چقدر دلش برای زیبای کوچکش تنگ شده بود . آرام به سمتش رفت .
ترسید بیدار باشد و رسوا شود . آرام صدایش کزد : ترنم .... ترنم ....
جواب نشنید . کنار تخـ ـت زانو زد ..... آرام گیسوان او را نـ ـوازش میکرد : چی شده خانومی ؟ چرا اینقدر ساکتی ؟ پاشو ... پاشو شیطونی کن .... چرا میخواستی تنهام بذاری ؟ درست شبی که عاشقت شده بودم ؟ هان ؟ .... پاشو عزیزم ... پاشو .... روی صورتش خم شد و .....
نیم ساعتی میشد که سر ترنم را در آغـ ـوش گرفته بود . خـ ـوابیده بود . بعد از دو شب خوابش برد . بعد از نیم ساعت یک دفعه از خواب پرید . مادرش در میزد : وا مادر چرا درو قفل کردی ؟
سریع به سمت در رفت و آن را باز کرد : ببخشید . دستم خورد . فقل شد .
_ داشتی چی کار میکردی نیم ساعت اینجا مادر ؟
_ هی .... هیچی . من میرم حموم .
_ وا مادر ... چقدر تو دیگه بی فکری . این دختر مظلوم که نمیتونه با این حال و اوضاعش بره حموم که !!!!
صورت میثم سرخ شد : نه مامان . خسته ام . میخوام برذم دوش بگیرم .
سریع دوش گرفت و تا بیرون آمد .... غرق در شادی شد ....
ترنم روی پاهایش راه میرفت .... لباسی زیبا و خیلی نلزک پوشیده بود ..... موهایش باز و افشان بود .
دلش برای آن حوری آسمانی میرفت : سلام ، بالاخره پا شدید .
ترنم به سمت میثم برگشت : سلام وخبی ؟ موهاتو خشک کن اتلان سرما میخوری .
_ حواسم هست .
به اتاق رفت . چقدر دلش میخواست به ترنم بگوید که از سلامتی اش شاد است . دوست داشت او را در آغـ ـوش بگیرد ولی ..
نه ، نباید خود را مشکست . اما نمیتوانست خود دار باشد .
_ میثم .... مادر بیا ناهار
میزی سه نفره چیده شده بود . ترنم در آنطرف میز رو به روی میثم نشست . شمغول غا خوردن شدند . هنگامیکه سر مادر میثم پایین بود ترنم با اشاره با مزهو بی صدا گفت : بیام بغـ ـلت ؟
میثم اخمی کرد . ترنم بغض کرد و سرش را به زیر انداخت .
هرچه تا آخر غذا میثم به ترنم نگاه کرد ..... ترنم سرش را بالا نیاورد
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: ملکه برفی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 115 44,586 ۰۸-۰۷-۹۶، ۰۲:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من يك مطلقه ام | ياسمن ملکه برفی 74 57,722 ۳۰-۰۶-۹۶، ۰۲:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Foruzan
  رمان ضربان | mahtab26 sadaf 152 35,551 ۲۵-۰۶-۹۶، ۱۰:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: Behnaz.ph
  رمان استایل | هما پور اصفهانی و Doni.M sadaf 56 25,364 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۷:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 19,773 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۸:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: حدیث79
  رمان مـ ـستأصل... | yegane☻ sadaf 25 3,291 ۳۰-۰۵-۹۶، ۱۲:۴۸ ق.ظ
آخرین ارسال: rezaie
  رمان دزد خودتی | روژانو محمدی ~ MoOn ~ 109 21,762 ۱۸-۰۵-۹۶، ۰۹:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: SHIRINSH
  رمان ویلای پر دردسر | ayanz.m و Elena.A ملکه برفی 116 12,256 ۱۷-۰۵-۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: minoo_f
  رمان گوردخمه | مریم موسیوند ملکه برفی 44 10,240 ۱۶-۰۵-۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: z.mohebbi6044
  رمان افسانه ی تِرولد ... | Lord of Fear ملکه برفی 23 4,770 ۰۶-۰۵-۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ
آخرین ارسال: Fatemeh369

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
9 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
ملکه برفی (۱۶-۰۵-۹۴, ۱۲:۴۸ ق.ظ)، tehrani (۲۸-۰۸-۹۴, ۰۸:۴۹ ب.ظ)، شیوااااااا (۰۴-۰۴-۹۴, ۰۱:۲۲ ق.ظ)، fatemeh68 (۲۸-۰۵-۹۴, ۱۱:۳۶ ق.ظ)، amirreza (۰۱-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۷ ب.ظ)، فرانک123 (۲۹-۱۱-۹۵, ۰۳:۳۷ ب.ظ)، appealing (۳۰-۰۱-۹۶, ۰۷:۲۳ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۱۲-۰۶-۹۶, ۰۱:۳۱ ب.ظ)، Malfisent (۰۴-۰۶-۹۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان