امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پرستش | سحربانو ۶۹
#1
بھ نام او
دستانم را بگیر..
گرم کن سردی دستانم را با گرمی وجودت..
داغ کن حس یخ کرده روحم را..
من اسیرم..اسیر این تاریکی..اسیر این ترس..
بیا و بشو خورشید راھم..
بیا و بشو نور وجودم..
دستم را بگیر و با خود ببر..
من..میپرستم احساسم را..
احساسی کھ در این تاریکی گم کرده ام..
من پرستش میکنم این راه گم کرده را اگر...تو ھمراھم باشی..
بیا و پرستش را یاد بگیر..تو ھم میتوانی..پرستیدن را..
تو ھم میتوانی پرستش را..عاشق شوی..
مامان کھ صورتم و بوسید خیسی اشک و رو گونم احساس کردم..
بازم چشمھ اشکش جاری شد..خوبھ دکتر گفتھ نباید زیاد گریھ کنی..
اشکش و با انگشتم پاک کردم..
بغضش و قورت داد و گفت_کاشکی بابات ھم بود..
یھ پوزخند نشست کنج لبم..ولی نیست..الان کھ باید باشھ نیست..بابایی کھ ھروقت
میخواستمش نبود و ھروقت نباید میبود یھو پیداش میشد..بابایی کھ یکسال پیش بخاطر
تزریق زیاد مواد سنکوپ کرد..ھمون بھتر کھ نباشھ..
بابای معتادی کھ برادرش حاضر نشد دستش و بگیره و از اون بد بختی نجاتش بده..
برادری کھ الان نقش پدر شوھر منو داره..
زن عمو با سر و صدای زیاد کھ حاصل تلق و تولوق بیست و چھار تا النگو ھای
دستش و زنجیرای پت و پھنی کھ واسھ دراوردن چشم مامان رو ھم رو ھم گذاشتھ بود
اومد کنارمون و با لبخند گل و گشادی دست منو از دستای پینھ بستھ مامان جدا کرد و
گفت_ا..معصوم..چکار عروسم داری..اشکش و در اوردی بابا..
منو کشید و برد نشوند کنار وحید..
کنارش نشستم..کنار وحید نشستن ارزوی من نبود..یھ جور اجبار اختیاری بود..نھ
عاشقش شدم..نھ اون ھر روز رفت و اومد تا من بلھ دادم..
یھ بار اومد خواستگاری و من قبول کردم..
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
#2
من..با اختیار خودم..مجبور شدم ازدواج کنم..
امروز روز عقد کنونمونھ..ولی نھ من شکل عروسام..نھ وحید شکل دامادا..
شلوار جین ذغالی و بلوز مردونھ سفید کھ دکمھ اول لباسش باز بود و استیناش تا
خورده..لباساش مارک نبودن..بھش نمیومد..شاید من زیادی پر توقعم..ولی حد اقلش
دوست داشتم امروز و کت شلوار بپوشھ..یکم مردونھ رفتار کنھ..چیزی کھ وحید اصلا
نبود..مرد..تو این سالھا کاملا شناختھ بودمش..
شاید پنج سانت از خودم بلند تر بود..موھای مجعد مشکی..پوست سفید..چشمای ریز
مشکی..ابروھای رنگ موھاش..لب و بینی زیبایی داشت..کوچیک و خوش فرم..رو
ھم رفتھ ترکیب زیبایی داشت..صورتش بد نبود..قد متوسط و ھیکل معمولی..از مرد
ارزوھام چی تو ذھنم داشتم ..چی شد..
عقدمون تو خونھ ما بود..فامیلای نھ چندان زیادمون کھ روی ھم رفتھ ٣٠ نفر ھم
نمیشدن تو خونھ ٨٠ متری ما پخش و پلا بودن..نگاھم رو تک تک فامیلامون
میچرخید..معلوم نیست چند وقتھ کیک و شیرینی نخوردن..با اینکھ وضع مالی خانواده
من افتضاحھ ولی تو فامیلمون ادمای متمول ھم پیدا میشن..
دستای وحید نشست رو دستای سرد و یخ کردم..
نگاھم سردو بی تفاوت نشست تو صورتش..رو تک تک اجزای صورتش..
شکل مامانش بود..کاشکی اخلاقش بھ مامانش نبره..البتھ اگھ بھ باباش ھم ببره..فرقی
نمیکنھ..
سرش و اورد کنار صورتم و گفت_خوشحالی؟
بھ قیافھ من میخورد خوشحال باشم؟..واقعا من الان چھ حسی دارم..
نھ کسی منو مجبور کرد..نھ عاشق شدم..نھ ھیچ حسی این وسط ھست..
بدون اینکھ تکونی تو اجزای صورتم بدم گفتم_نھ..
جا خورد..شایدم تو ذوقش خورد..ولی واقعیت و گفتم..من خوشحال نبودم..
وحید_چرا؟
نمیخواستم اول کاری بد قلق بازی در بیارم..نگاھم و از چشماش گرفتم و دوختم بھ
نقش و نگار قالی قرمز و قدیمی خونمون..
_نمیدونم..شاید خستم..
دست راستش و حلقھ کرد دور کمرم و چسبید بھم..خوشم نیومد..چرا اخھ..من کھ
زنشم..
کنار گوشم اروم گفت_دوستت دارم...دوستت دارم پرستش..
چرا غرق نگاھش نمیشم..چرا با شنیدن صداش از خود بی خود نمیشم..خودم میدونم
چرا..خودم جواب اون اجبار اختیاری رو میدونم..
در واقع اگھ وضع مالی عمو اینا بھتر از ما نبود..اگھ نگران خرج دانشگاه ستایش
نبودم..اگھ نگران دستای خستھ مامان و خرج دوا و دکترش نبودم..ھیچ وقت ازدواج
نمیکردم..ھیچ وقت عروس عموم نمیشدم..ھیچ وقت زن پسر عموم نمیشدم..
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
#3
ستایش اومد کنارم و گفت_بیا مامان کارت داره..
خودش رفت..خواستم برم کھ وحید دستم و گرفت..
وحید _نا سلامتی عروسیا..
نگاھش کردم..
_مامان کارم داره..
وحید_دیر نمیشھ..
از جام بلند شدم و بدون حرف رفتم پیش مامان..وحید چی فکر میکرد..کھ اون و تر
جیح میدم بھ مامانم..
مامان و ستایش تو اشپزخونھ منتظر من بودن..مامان یھ سینی بزرگ چایی اماده
میکرد واسھ فک فامیلی کھ سالی یھ بار پیدا میشدن..
ستایش خواھر قشنگم کھ دو سال از من کوچیکتر بود قندون و پر کرد و کنار مامان
ایستاده بود..
_جانم مامان..
مامان بدون اینکھ سرش و بلند کنھ گفت_تا الان دختر این خونھ بودی و بعد از اینم
ھستی..افتاب مھتاب ندیده بودی..انقد شعور و حیا داشتی کھ ھیچ وقت نیازی ندیدم
چیزی رو بھت تذکر بدم..
سرش و اورد بالا و تو چشمام نگاه کرد و گفت_ولی وحید شوھرتھ..انقد سرد نباش..
بغض گلوم و گرفت..چطور میتونستم..
_نمی تونم مامان..
مامان_میتونی..باید بتونی..
عصبی شدم و گفتم_چی میگی مامان..عمو حتی حاضر نشد فقط واسھ یھ ھفتھ دست
برادرش و بگیره و کمکش کنھ..کھ اون مواد لعنتی و ترک کنھ..حتی نیومد بگھ اون
زن و بچھ بد بختش این یھ ھفتھ گشنن یا نھ..
مامان با چشمای بستھ گفت_بابات و عموت با ھم مشکل داشتن..
_بھ درک..من ھیچی از مشکلشون نمیدونم..ولی الان یادش افتاده کھ برادر زاده
داره..الان کھ دیگھ برادری نداره..
مامان با صدای نسبتا بلندی گفت_تموم این حرفا رو امروز و ھمینجا تموم میکنی..اونا
الان خانواده تو ھستن..با این حرفا فقط خودت و روحیت و داغون میکنی..ھمھ اشتباه
میکنن..تو کینھ ای نیستی..سعی کن مھربون باشی..
مامان چی میدونست..از دل من خبر داشت..من اگھ کینھ ای و نا مھربون بودم چطور
راضی میشدم زن وحید بشم..زن پسر عموی ٢٥ سالم..
وحید کھ یھ دیپلمھ ساده بود کھ تو بنگاه املاکی باباش کار میکرد و ور دست بود..پسر
عمویی کھ تموم داراییش یھ پراید ھاچبک مشکی بود کھ بھ جونش وصل بود..کھ
ھمونم ما نداشتیم..کھ اگھ داشتیم.عمرا زن وحید میشدم..
مجبور بودم برقص م..مجبور بودم بخندم و مجبور بودم دستام و بذارم تو دستای وحید..
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، صنم بانو ، صنم بانو ، صنم بانو
#4
چقد بیزار بودم از این اختیار اجباری..
مجبور بودم جواب تک تک تبریکات و بدم و خودم و خیلی خوشحال نشون بدم..باید
شاد میشدم از دعاھای خیری کھ پشت سر من و وحید میکردن..واسھ خوشبختیمون..
یعنی میشد منم خوشبخت بشم..خستھ شده بودم از این ھمھ سختی..از این ھمھ تنگ
دستی..از دیدن دستای خستھ مامان و کمر خمیدش پای چرخ خیاطی..
خستھ بودم از دیدن تلاش زیاد ستایش واسھ در اومدن دانشگاه سراسری چون پول
شھریھ نداشتیم..خستھ بودم از اینکھ خودم درسم و ادامھ ندادم چون پول نداشتیم..
من واقعا خستھ بودم..من بھ این خوشبختی کھ ھمھ ازش دم میزدن نیاز داشتم..
بعد از عقدی کھ عاقد تو محضر واسمون خوند با مھریھ ١٤ سکھ و یھ جشن کوچیک
کھ پذیراییش فقط شیرینی و شربت و چای بود و نشونش کھ یھ انگشتر زرد گل مانند
قدیمی بود...ھمھ رفتن..حتی زن عمو ھم نموند کھ جشنی کھ واسھ عقد پسرش بود و
جمع کنھ..حتی نذاشت ویدا ھم بمونھ..دیدم کھ ویدا خواست بمونھ اما مامانش
نذاشت..نمیدونم زن عمو چھ پدر کشتگی با ما داره..ولی ھرچی ھست چطور راضی
شد بیاد و دختر از مامان من بگیره کھ چشم دیدنش و نداره..
ھمھ رفتن جز وحید...شوھرم..
پذیرایی کوچیک خونمون توش بمب ترکیده بود و اشپزخونھ پر از ظرفای کثیف بود..
واقعا کھ این فامیل ما فقط اومده بودن واسھ خوردن و خوش گذروندن و غیبت
کردن..حالم از ھمشون بھم میخورد..
اوناییکھ دوست شادیامون بودن و تو غمامون گم و گور میشدن..
رفتم تو اتاق مشترک خودم و ستایش..تخت کھ نداشتیم..یھ کمد بود کھ لباسای
ھردومون توش بود و یھ اینھ قدی فلزی کھ بھ دیوار کوبیده بودیم و یھ میز چوبی
کوچیک کھ مثلا میز ارایشمون بود..موکت قھوه ای کفش پھن بود و یھ قالیچھ کوچیک
وسط اتاق..تشکامون کنار اتاق چیده شده بودن و ملافھ روشون بود..یھ کتابخونھ
کوچیک ھم اون گوشھ بود کھ کتابای ستایش توشون چیده شده بود..تازه دانشگاه قبول
شده بود..حسابداری..
بلوز و دامن سفیدم و در اوردم و تو کمد اویزون کردم و یھ شلوار مشکی و تک پوش
دخترونھ صورتی پوشیدم..موھای بلندم و جمع کردم و بالا سرم بستم و داشتم میومدم
بیرون کھ در اتاق باز شد..
ستایش اومد داخل اتاق و با دیدن لباسام ابروھاش رفت بالا..
_چرا اینجوری نگام میکنی؟
ستایش_این ریختی میخوای بری بیرون؟
_مگھ چشھ؟
ستایش_چیزی نیست..ولی تو دیگھ..
فھمیدم چشھ..مامان فرستادتش..
_احتمالا کھ مامان انتظار نداره لباس عربی بپوشم و برم جلوی وحید..
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_ ، sadaf ، صنم بانو ، صنم بانو
#5
ستایش ھول شده گفت_اروم..چتھ تو؟
یھ نفس عمیق کشیدم..حس میکنم سراسر وجودم و تنفر گرفتھ..
_ارومم..
نشستم سر زمین و بھ دیوار تکیھ دادم..
_چرا ستایش...چرا انقد بد شدم..
ستایش_تو بد نیستی..خیلی ھم خوبی..
_اینو نگفتم کھ ازم تعریف کنی و بھم روحیھ بدی..
ستایش_تعریف نکردم..تو واقعا بد نیستی..دل گیری..حق داری..ما شرایط خیلی بدی
داشتیم..بابا نبود..شده بود یھ معتاد تزریقی..اکثر شبا گرسنھ میخوابیدیم..تنھا
میخوابیدیم..با ترس..تو درس نخوندی..مامان چشماش در اومد پای پارچھ ھای
مردم..من چشمام در اومد بسکھ شبا زیر نور چراغ کم نور درس خوندم و صبحا بھ
مامان کمک میکردم و سر پایی کتابم دستم بود..ھیچکس نیومد کمکمون کنھ و
دستمون و بگیره..سھ تا زن تنھا و بی پناه..ما خودمون از پس خودمون بر
اومدیم..ولی..پرستش..ھمھ مشکل دارن..ھمھ درد دارن..
_نھ بھ اندازه ما..انقد تنھا..عمو نامردی کرد..
ستایش_عمو اجازش دست خودش نیست..
صدای تقھ در اومد و چند لحظھ بعد در باز شد..
اشکام و پاک کردم..کی اشکام راھی شدن..
وحید با لبخند اومد داخل و گفت_ستایش..تو رفتی زن منو بیاری ..خودتم موندی؟
رو بھ من کرد و گفت_عزیزم..چرا اینجا نشستی؟سر زمین؟
با کمک ستایش بلند شدم..
ستایش_خستھ شده بود..بیایید بچھ ھا..
و خودش رفت بیرون..
وحید در و بست و اومد روبروم ایستاد..سرم پایین بود..با دستش سرم و اورد بالا و
نگام کرد..خدا..چرا دلم با نگاھش زیر و رو نمیشھ..
وحید_پری؟
اخم کرده گفتم_اسمم و کامل بگو.
خندید و گفت_چشم...پرستشم..
ھیچی نگفتم..حتی با شنیدن اسمم از زبونش ھم دلم قنج نرفت..
وحید_اماده شو بریم بیرون..
_نمیتونم..میخوام کمک مامان کنم..
وحید_ستایش ھست..
_دست تنھان..نمیتونن..
وحید کلافھ گفت_حالا مثلا تو نباشی این خونھ تمیز نمیشھ؟
_میتونستی مامانت یا ویدا رو نگھ داری بعد باھات میومدم..
وحید_از الان شروع شد..عروس بازی؟
خندید..خنده دار نبود..
تو یھ لحظھ ناغافل گونمو بوسید و گفت_تو ماشین منتظرتم..زود بیا..
و رفت بیرون..
الان با این بوسھ میخواست منو راضی کنھ یا خودش و ..؟
حوصلھ جر و بحث نداشتم..امروز بھ قدر کافی پر شده بودم..خونھ اونقدر ھم کھ من
بزرگش میکردم کثیف نبود..مگھ تمیز کردن یھ خونھ ٨٠ متری کھ بخشی اش ھم
حیاطھ چھ قدر کار میبره..
رفتم سر کمد مشترک خودم و ستایش..اووف..حالا چی بپوشم کھ خدا خوشش بیاد؟
مثلا عروسم و لباس نو باید تنم کنم..ولی کو؟عقده ای و ندید بدید نبودم ولی خب..منم
بعضی وقتا خجالت میکشیدم...
تا کمر تو کمد دنبال یھ لباس مناسب میگشتم کھ صدای مامان از پشت سر غافلگیرم
کرد.
مامان_اینو بپوش..
برگشتم عقب..یھ مانتو سفید کھ روی استیناش و بعضی قسمتاش نگین کار شده
بوددستش بود..
_این چیھ؟
مامان_ما بھش میگیم مانتو..بگیر دیگھ..
_خودت دوختیش؟
مامان مانتو رو داد دستم و خودش رفت سمت کمد و مشغول تمیز کردن کمدی کھ من
بھم ریختم شد و گفت_سھ چھار روز پیش پارچش و دیدم و خوشم اومد..دیشب
تمومش کردم..میدونستم از امروز بھ بعد نیازت میشھ..
شاید وحید بخواد ببردت خونشون..فامیلاش بالاخره اونجان..فردا ھم میرم یھ دو رنگ
دیگھ واست میخرم و میدوزم..نمیخوام جلوی زن عموت سرافکنده بشی..
تو صداش بغض داشت..چرا چشمام با شنیدن صداش اشکی شدن..مامان غماش کمن
کھ منم شدم دلیل یکی از بغضاش..
خدایا ناشکری نمیکنم..ولی این بغل مغلا رو ھم یھ نگاه بنداز..شاید ما رو ھم دیدی..
یھ شلوار جین ابی تیره کھ مال ستایش بود و پوشیدم و مانتو ھم روش..موھامو محکم
بالاسرم با کش مو بستم..از این کیلیپسای سھ کیلویی خوشم نمیومد..در واقع دیگھ
نمیشد استفاده کنم..قدم از وحید میزد بالا..
ارایش صورتم از عصر یھ چیزایی روش مونده بود..شال سورمھ ای ھم رو سرم
گذاشتم ..
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط: _RaHa_ ، _RaHa_
#6
تو اینھ قدی اتاق بھ خودم نگاه کردم..فیت تنم بود..واقعا زیبا بود..تو بازار اگھ
میخواستی لنگش و بخری کمتر از ٢٥٠ نمیشد..ولی پای مامان فقط پول پارچش در
اومده بود..مامان خیاط ماھری بود..
حوصلھ کیف نداشتم..گوشی درب و داغونم و برداشتم و از خونھ زدم بیرون..
وحید تو ماشینش نشستھ بود..ھوا گرم بود و شیشھ ھا بالا و کولر روشن..صدای ضبط
ماشینش از شیشھ ھای بالارفتھ ھم زده بود بیرون..
نشستم تو ماشین..بوی اسپری ماشین و عطر ارزون وحید با ھم قاطی شده بود..خوشم
نمیومد..یھ اھنگ تند خارجی گذاشتھ بود و تند تند ادامس میجویید..مطمئنم کھ ھیچی از
متن اھنگ نمیفھمید..
ماشین و با یھ تیکاف پر سر و صدایی بھ حرکت در اورد..
خوشحال بود..بایدم باشھ..میدونستم از خداشھ کھ با من ازدواج کنھ..
نھ اینکھ من حالا خیلی ھمھ چی تموم بودم..نھ..من کھ نھ خونواده درست و حسابی
داشتم و نھ تحصیلات بالایی..درستھ زیبا بودم..ولی وحیدم دختر خوشگل کم دور و
ورش نبوده..
امار دختر بازیاش و داشتم..ولی میدونستم تا یھ حدی جلو میره..بیشتر از اون عمو
نمیذاشتش..کنترلش میکرد..
مسئلھ اینجا بود کھ کسی بھ وحید دختر نمیداد..یھ اس و پاس دیپلمھ کھ شاگرد مغازه
باباشھ و شخصیت خیلی خوب و کاملی نداره..گزینھ خوبی واسھ ازدواج نیست..
_میشھ درست ادمس بجویی؟
با خنده دندون نمایی گفت_رو اعصابتھ؟
نگاھش کردم..شدیدا رو اعصاب بود..
وحید_میخوای نخورم؟
_اگھ ممکنھ..
ادمسش و از شیشھ ماشین انداخت بیرون..صدای بلند ضبط و فقط یکم کم کرد و
گفت_تو امروز یھ چیزیت ھست..
کاشکی گیر نده..حوصلھ ندارم..
_گفتم کھ..خوبم..
وحید_پس چرا نمیخندی؟
_بھ چی باید بخندم؟
وحید_بھ زندگی..بھ این فکر کن کھ من و تو دیگھ مال ھمیم..کنار ھم..
چھ مسئلھ مھمی واقعا..البتھ خنده دار ھم بود..
_اره...مال ھمیم..کجا میری؟
وحید یھ نگاه بھ روبرو انداخت و یھ نگاه بمن و گفت_دوست داری کجا بریم؟
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
دوست داشتم برم یھ جایی کھ داد بزنم و خودم و خالی کنم..اروم کنم..من ھیچ وقت انقد
داغون و افسرده نبودم..بلکھ برعکس دختر شاد و سرزنده ای بودم..ولی این چند
روزه با دیدن زیاد عمو و فک فامیلای نامردمون روحیم افتضاح ریختھ بھم..
_فرق نمیکنھ..
وحید_الان میبرمت یھ جایی یھ شام خوشمزه بھت میدم تا بھ اقا وحیدت افتخار کنی..
مگھ شام دادن افتخار میشھ؟شاید واسھ وحید کار بزرگیھ؟
اون شب وحید مثلا ترکوند..من و برد یھ رستوران سنت تو مرکز شھر..جای بدی
نبود..بھترین گزینش کباب خوشمزش بود..
منم انتظار بیشتر از این از وحید نداشتم..
من اون و..شاھزاده سوار بر اسب سفید رویاھام نمیدونستم..
در واقع اصلا بھ ھمچین شاھزاده ای اعتقاد نداشتم..ھمینم واسم بس بود..مگھ من
میخواستم براش چکار کنم..
اون شب وحید بالاخره تونست یخ من و اب کنھ و منو بخندونھ..
باید اعتراف کنم بھم خوش گذشت.....واسھ چند لحظھ غمام یادم رفت..واسھ یھ لحظھ
احساس خوشبختی کردم..
خیلی مسخرست..دنیای من انقد کوچیک و ساده بود کھ با یھ سیخ گوجھ کباب و چند
تا جوک بی مزه وحید و بالا و پایین پریدناش شاد شد..عوض شد..
من..پرستش..یھ دختر ٢١ سالھ کھ تازه روز اول ازدواجشھ کنار شوھر ٢٥ سالم واسھ
چند لحظھ احساس خوشبختی کردم..اونم با یھ سیخ کباب..
_وای وحید نکن..نھ..میترسم..وحید نھ..
وحید_بدو دختر..چقد تو ترسویی..
_ترسو چیھ؟شیب و نگاه کن..
وحید_اصلا بیا بغلت کنم..خودم میبرمت..
_لازم نکرده..
صدای قھقھھ اش تو کل پارک پیچیده بود..یھ پارک خلوت کھ سر بالایی بلندی
داشت..میرفتی بالا و اونجا منظره خیلی قشنگی و میدیدی..درختای بلند ھم ردیف
قرار داشت..یکم اون بالا بودیم..
وحید حرف زد..از خاطراتش گفت..از دوستاش..ولی..ھیچی از ارزوھاش و از اینده
ای کھ میخواد برام بسازه نگفت..فقط از خودش گفت..
موقع پایین اومدن خنده دار بود..یکم کھ میدوییدی دیگھ اختیار پاھات دست خودت
نبود..ترمزت میبرید و خود بھ خودت پاھات میدویید..منم ترسو..جیغ میزدم..
پایین کھ رسیدیم ھردومون ایستادیم و نفس نفس میزدیم..
وحید_باحال بود ولی..
_اره..
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
ھنوز نفسم جا نیومده بود..
یھ ھفتھ از عقدمون میگذشت و تقریبا وحید و یھ روز درمیون میدیدم و ھرروز ھم
تلفنی با ھم حرف میزدیم..روزای خوبی رو با ھم میگذروندیم..منم روحیم بھ نسبت
بھتر شده بود و اینو حتی مامان و ستایش ھم فھمیده بودن..
خانواده ما عادت بھ عقد زیاد موندن نداشتیم..از ھمون جلسھ خواستگاری قراره
عروسی رو گذاشتیم واسھ سھ ماه بعد..
بعد از پارک رفتیم خونھ عمو اینا..
یھ خونھ ویلایی ٢٠٠ متری ٤ خوابھ..با یھ حیاط نسبتا بزرگ کھ یھ باغچھ ک.چیک
سمت چپش داشت..یھ تاپ ھم با طناب بھ زیر پلھ ای کھ میرفت سمت پشت بوم وصل
بود..دوسش داشتم..
خونھ بزرگ ولی تقریبا قدیمی بود..البتھ بازسازی شده بود..کاغذ دیواری و کابینت و
اشپزخونھ اپن و اتاقا ھمھ بازسازی جدید بود..
تا وارد حیاط شدیم وحید رفت سمت باغچھ و یھ یاس از بوتھ داخل باغچھ کند و اومد
و گذاشتش لابلای موھام..
وحید_یاس من..خوشگل شدی..
لبخند زدم..تو دلم..یھ احساس خوبی داشتم..وحید گاھی اوقات بی اندازه خوب میشد..
دستم و گرفت و با ھمدیگھ رفتیم تو خونھ..زن عمو و ویدا تنھا بودن و عمو ھم احتمالا
مغازه بود..
زن عمو با دیدن دستای ما تو دست ھم اخماش کشید تو ھم..
نمیدونم چرا باید از شادی پسرش ناراحت باشھ..
_سلام زن عمو..
وحید_سلام مامان..
زن عمو_سلام..خوش گذشت؟
وحید_جات خالی..این عروستونم کھ ترسو..
_ا..وحید..خب میفتادم..
وحید_پس من اونجا چکاره بودم..مگھ میذاشتم بیفتی؟
و قایمکی یھ چشمک بھم زد..از نظر من قشنگ بود..زن عمو ندید..یعنی نباید میدید
کھ وحید قایمکی چشمک زد؟
ویدا_سلام پرستش..خوبی؟چھ عجب؟
ھمدیگھ رو بغل کردیم و گفتم_سلام ویدایی..تو خوبی..من کھ ھمیشھ اینجام..
دستم و کشید و با ھم رفتیم و رو مبلای تو سالن نشستیم..
مشغفول حرف زدن بودیم کھ وحید از تو اتاق خوابش اومد..یھ بلوز شلوار خیلی
راحت تو خونھ ای پوشیده بود..ھی بھش میگفتم وحید از این شلوار گشادا
نپوش..خوشم نمیاد..
_وحید..تو کھ باز حرف گوش نکردی؟چرا اینو پوشیدی؟
وحید_ای بابا..گیر نده جون مادرت؟راحتھ..
ویدا خندید..زن عمو اخم کرده گفت_مگھ چشھ؟خودم واسش خریدم..
وحید کھ ھمونطور کانالا رو با کنترل بالا و پایین میکرد گفت_خوشش نمیاد..میگھ
مثل مردای شکم گنده میشی..
زن عمو_وا..چھ حرفیھ؟خیلی ھم خوبھ..مرد باید تو خونھ خودش راحت باشھ..اگھ جلو
زنش راحت نباشھ پیش کی باشھ؟
من کھ چیزی نگفتم دارا انقد کشش میده..
_من منظوری نداشتم زن عمو..
زن عمو سرش و بھ حالت مغرورانھ ای بالا گرفت و بدون اینکھ بھ من نگاه کنھ
گفت_بھ ھر حال..من نمیدونم اوضاع تو خونھ شما چطور بوده یا شما چھ بلاھایی سر
بابات اوردین ولی اینجا اینطوری نیست..ما مردامون تو خونشون ھر طور دلشون
بخواد زندگی میکنن..
کپ کرده بودم..من و وحید و ویدا خیره بھ زنعمو بودیم..اون حق نداشت راجب من و
خونوادم و مخصوصا کھ منظورش مامان بود اینطوری حرف بزنھ..
_ولی من..
وحید پرید بین حرفم و گفت_مامان..پرستش..منظوری نداشت..
الان یعنی من مقصر شدم..من کھ نھ حرفی زدم و نھ گلایھ ای کردم..تموم دفاع وحید
این بود..فقط خواست خدای نکرده مامانش ناراحت نشھ..
زن عمو بلند شد و ھمونطور کھ سمت اشپزخونھ میرفت گفت_بھ ھر حال..چیزایی
بود کھ باید بھ عروسم گوشزد میکردم..
یھ بغض گنده نشست تو گلوم..احساس کردم یھ جایی افتادم کھ تنھای تنھام و کسی رو
ندارم..چرا دارن باھام اینجوری رفتار میکنن..مگھ من چی گفتم..اصلا حقمھ..دلم
میخواد شوھرم اونطور کھ من دوست دارم تو خونھ لباس بپوشھ..ھمونطور کھ اون
دوست داره من باب میلش باشم..
وحید عصبانی سیـ ـگاری روشن کرد و بدون اینکھ حتی نگام کنھ با اخم رفت تو
حیاط..با ھمون شلوار گشاد..
چرا انتظار داشتم بیاد و از دلم در بیاره..
ویدا دستم و گرفت تو دستش و گفت_قربونت بشم بغض نکن..لبت داره میلرزه..باور
کن مامان منظوری نداشت..
نگاھش کردم..سرش و انداخت پایین و گفت_منم مثل تو نمیدونم چرا مامان با زن عمو
مشکل داره..ولی..مامان تو رو دوست داره..تو عروسشی..زن پسرشی..
یھ پوزخند نشست کنج لبم..
ویدا_الانم بلند شو برو تو حیاط پیش وحید..برو..دوتاتون باید ھمدیگھ رو اروم کنید..
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
طاقت اون فضا رو نداشتم..رفتم تو حیاط..بازم خیلی پرو بودم کھ دوست داشتم وحید
قبل از من در حیاط و باز کنھ و بیاد حتی با لبخند از دلم دربیاره..من بھ ھمینم راضی
بودم..
رو بھ بوتھ ھای یاس ایستاده بود و سیـ ـگار میکشید..نشستم روی تاب بندی کھ روش یھ
بالشت کھنھ و قدیمی بود..
برگشت سمتم..اومد پشت سرم و اروم ھلم دادم..
حرفی نمیزد..فقط اروم ھلم میداد..خستھ شدم..پامو گذاشتم زمین کھ اروم
گفت_مامانمھ..چکار کنم؟
برگشتم سمتش..نگام اشکی و گلوم پر بغض شد..چرا نتونستم بھش بگم منم زنتم..
_من کھ حرفی نزدم..
یھ لبخند کمرنگ اومد رو لبش..دستش و گذاشت لابلای موھام...تو چشمام خیره شد و
گفت_تو دختر مھربونی ھستی..
ھمین..نمیدونم یا من خیلی عقده ای شده بودم یا واقعا احساساتی شدم کھ انقد سریع
تسلیم شدم و لبخند زدم..من..فقط یھ زندگی اروم میخواستم..کاشکی بقیھ بذارن..
تو حیاط بودیم کھ عمو اومد..با دیدنم لبخند زد و پیـ ـشونیم و بوسید..خوشحال نشدم..حس
خوبی نداشتم..من از عموم کھ میتونست جای پدرم باشھ بیشتر از اینا انتظار داشتم
ولی اون نامردی کرد..من دوسش نداشتم..
سر میز شام سعی کردم اصلا بھ زن عمو نگاه نکنم..چرا من انقد از این ادما بدم
میاد..حتما اونا ھم از من زیاد خوششون نمیاد..من از ادمای اون خونھ خوشم
نمیومد..البتھ بجز ویدا و وحید..ویدا چون دختر مھربون و منطقی بود و وحید
چون..شوھرم بود..
ولی اون دوتا ..نھ..
ھنوز چند قاشق غذا نخورده بودم کھ عمو رو بھ وحید گفت_وحید بابا از فردا بچسب
بھ کارات و این اتاق بزرگھ رو اماده کن..
وحید یھ قاشق پر از غذا رو وارد دھنش کرد و با دھن پر گفت_واسھ چی؟
عمو با خنده گفت_واسھ اینکھ دست زنت و بگیری و بیاریش اینجا..
یعنی چی؟یعنی تو یھ خونھ..تو یھ اتاق ١٥ متری کھ از اون ١٢ متریا بزرگتر
بود..منظور عمو این بود..کھ ما ھم اینجا زندگی کنیم..
وحید یھ نگاه بھ من کرد و یھ نگاه بھ عمو و گفت_ولی شما کھ گفتین..
عمو پرید بین حرفش و گفت_اره..من گفتم..ولی نظر من و مامانت اینھ کھ شما فعلا یھ
یکی دوسالی رو با خودمون باشید بھتره..بھ ھر حال حواسمون ھم بھتون ھست..کمی
کسری..
چھ دلیل قانع کننده ای..یکی دو سال..من تو یھ خونھ..با عمو و زن عمو..فکرشم
ترسناک بود..فکر اینکھ دو سال و با مادر شوھری کھ زن عموم میشد و از قضا چشم دیدن منو مامانمو نداره و ار ھمھ مھمتر تا حالا از تیر کنایھ ھا و طعنھ ھاش در امان
نبودم واقعا عذاب بود..
وحید مشغول خوردن غذاش شد و مثل اینکھ راحت با این مسئلھ کنار اومد..چرا
حرفی تزد..چرا دفاعی نکرد..باید با وحید حرف میزدم..تمام طول مدتی رو کھ غذا
خوردیم و ظرف شستم و میوه و چایی خوردیم ھیچی نفھمیدم..
وحید روی کاناپھ دراز کشید ه بود ..از تو اشپزخونھ اومدم بیرون کھ با لحنی کھ اصلا
خوشم نیومد و با یھ صدای تقریبا بلندی رو بھ من گفت_یھ زیر سیـ ـگاری واسم بیار..
مگھ من نوکرشم..چرا اینجوری حرف میزنھ..یھ لطفا..یھ لحن قشنگ..یھ لبخند
کمرنگ..یکم مھربونتر..خیلی سخت نبود..چقد امروز روز سختی واسم بود..کاشکی
زودی تموم شھ..
زیر سیـ ـگاری و واسش اوردم و مثل خودش باھاش رفتار کردم..زیر سیـ ـگاری و پرت
کردم جلوش..زن عمو دید و با اخم گفت_کسی با شوھرش اینجوری رفتار میکنھ؟
انقد عصبی بودم کھ میتونستم ھمونجا زن عمو رو بکشم..یھ نفس عمیق کشیدم و بدون
اینکھ بھش نگاه کنم گفتم_من اخلاقم ھمینجوریھ..کاریش نمیشھ کرد..
اووف..ساکت شد..اصلا دوست نداشتم بھش بی احترامی کنم یا حاضر جوابی..ولی
بعضی وقتا واقعا از دستش کلافھ میشدم..زن عمو اومد باز شروع کنھ کھ ویدا حرف
تو حرف اورد و وحیدم یھ اخم گنده نشست بین ابروھاش..بفرما..حرفای مادر حسابی
تاثیرش و گذاشت..
نیم ساعت بعد تو ماشین نشستھ بودیم و وحید منو میرسوند خونھ..
وحید_این چھ طرز حرف زدن بود؟چرا با مامانم این طوری حرف زدی؟
_چطوری؟
وحید_چرا جوابش و دادی؟
_ھر سوالی یھ جوابی داره..
وحید با صدای نسبتا بلندی گفت_با من یک بھ دو نکن..بحث نکن..بگو چشم..
عصبی گفتم_تو چرا فقط بھ من گیر میدی؟چرا اجازه میدی مامانت با من اینجوری
حرف بزنھ و کنایھ حوالم کنھ..چرا میذاری بابات واسمون تصمیم بگیره؟..ما قراره
کجا زندگی کنیم؟..تو روز خواستگاری نگفتی بابا میخواد یھ خونھ کوچیک واسمون
اجاره کنھ..؟
وحید اخم کرده گفت_بھ من اینجوری گفت..
_خب پس الان..
وحید_بھ نظر منم این طوری بھتره..خوبھ کھ یھ مدت پیششون باشیم..
_وحید..تو بھ من قول دادی..ندادی؟..من رو حرفت حساب کردم..
وحید_بابا میگھ..
داد زدم_بسھ..ھی بابا میگھ..مامان میگھ...تو چی میگی؟خودت چی میخوای؟
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
یھو زد رو ترمز و عصبی برگشت سمت و داد زد_اینکھ تو ..خفھ شی..گوش کن ببین
چی میگم..از این بھ بعد ھرچی مامان و بابا م گفتن میگی چشم..فھمیدی؟
عصبی با دندونای بھم قفل شده گفتم_نھ..
یھو داد زد_پس گمشو پایین..
تو چشمام اشک نشست..چقد بیشعور بود..چقد عوضی بود..نصفھ شب بھ من میگھ
گمشو پایین..
بدون اینکھ حرفی بزنم از ماشین اومدم پایین و در و محکم بستم..
با قدمھای بلند میرفتم..میرفتم و میشمردم و میگفتم کھ الان صدام میکنھ..١...٢..الان
میاد دنبالم..٣..٤..الان میاد منت کشی..ولی..فقط صدای تیکاف بلند ماشینش اومد..با
دل شکستھ ایستادم..اروم برگشتم..دور زد و رفت..لعنتی..
یعنی انقد یھ مرد میتونھ بی غیرت باشھ..کھ زنش و ساعت ١١ شب تو کوچھ بندازه و
ول کنھ بره..نکنھ واقعا فکر کرده من دوسـ ـت دخترشم..
چرا انقد دھن بینھ..اون تموم اون یھ ھفتھ رو بھ من قول داد کھ واسم یھ خونھ خوشگل
و نقلی میگیره..الان با یھ حرف عمو رنگ عوض کرد..چرا با حرفای زن عمو سریع
تغییر موضع داد..چرا با من مثل خدمتکارش رفتار کرد..چرا بلد نیست کھ با یھ زن
باید چطوری رفتار کنھ..چرا رفتاراش اینجورین...
نفھمیدم اون کوچھ تنگ و تاریک و چطوری دوییدم و اشک ریختم..
ساعت ١٢ شب رسیدم خونھ..مامان و ستایش منتظرم بودن..سلام کردم و رفتم تو
اتاق..مانتو شالم و کیفم و ھرکدوم و یھ سمت انداختم..یھ بالش گذاشتم رو زمین و دراز
کشیدم..
ستایش اومد تو..اومد حرف بزنھ کھ سریع گفتم_ستایش..سرم درد میکنھ..یھ قرص
مسکن میخوام..گوشیمم خاموش کن..حالم خوب نیست..فردا حرف میزنیم..
بدون حرف رفت و واسم یھ لیوان اب و یھ قرص اورد..خوردم..اروم گفت_مامان..
_بھش بگو نگران نباشھ..فقط یھ بحث کوچیک بود..فردا حل میشھ..
بھ ثانیھ نکشید چشمام داغ شدن و خوابم برد..ولی بازم خیسی زیر چشمام و حس
میکردم..
دو ماه از اون روز میگذره..دو روز بعد وحید اومد مثلا منت کشی..اولش یکم ناز و
ناز کشی و بالاخره اشتی..چکار میکردم..این بحث و کش میدادم بھ کجا میرسیدم..
تو این دوماه از این زندگی نکبتی حالم بھم خورد..
روزای خوب داشتم..وحید گاھی اوقات خیلی خوب میشد..میرفتیم پارک..سینم ا..دور
دور..اب ھویج بستنی میخوردیم..دور لبامون نارنجی میشد..یھ بارم واسم یھ شال مدل
چروک رنگ رنگی خریدم..با اینکھ ازش خوشم نیومد ولی بھ روش نیاوردم و شبش
کھ رفتیم بیرون سرم کردم..
ولی روزای بدم بیشتر بود..
 ای که میگویی طبیب درد های عاشقی
کاش دردم را نیفزایی
مداوا پیشکش...
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان سربه‌سر دردِسر | روشنک.ا و fateme078 کاربران انجمن نیـایــش 50 603 امروز، ۱۲:۴۰ ق.ظ
آخرین ارسال: minaa
Tongue رمان طنز در همسایگی گودزیلا | آنیلا minaa 9 21 امروز، ۱۲:۳۴ ق.ظ
آخرین ارسال: minaa
  رمان همکلاسی دوست داشتنی | نیلوفرناز minaa 57 466 دیروز، ۱۱:۵۱ ق.ظ
آخرین ارسال: minaa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
7 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۴-۱۲-۹۹, ۰۷:۲۹ ق.ظ)، لیلی (۰۴-۱۲-۹۹, ۰۲:۳۶ ب.ظ)، sadaf (۰۴-۱۲-۹۹, ۰۸:۵۰ ب.ظ)، صنم بانو (۰۵-۱۲-۹۹, ۰۶:۰۳ ق.ظ)، minaa (امروز, ۱۲:۳۶ ق.ظ)، _RaHa_ (۰۴-۱۲-۹۹, ۰۸:۰۹ ق.ظ)، negar1380 (۰۴-۱۲-۹۹, ۱۲:۵۷ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان