اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان پروای بی پروای من | ebrahimi.fari
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 26

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پروای بی پروای من | ebrahimi.fari
#1
خلاصه داستان :

پروا تک فرزند خانواده که در عین رفاه مالی با سرخوردگی های عاطفی رشد می کنه و به خاطر مسایلی که در ادامه

براتون روشن میشه یاد میگیره به هیچ کس وابستگی عاطفی پیدا نکنه چون تصورش اینه که همه مردا مثل همن !

اما زندگی تو یه مسیر متفاوت از تفکرات اون ، هلش میده و ناخواسته وارد یه رابطه میشه که کل سیستمشو

متحول میکنه و ...


 
پاسخ
سپاس شده توسط: tahvildar
#2

فصل اول


صدای سارا که مثل مگس وزوز می کرد و یه لحظه ساکت نمی شد داشت حوصلمو سر می برد ، یه ریز از محمد که تازگیا باهاش آشنا شده بود حرف می زد و نمیزاشت بفهمم دبیرمون داره چی می گه.
با نوک پا محکم کوبیدم تو ساق پاشو گفتم : اینقدر ور نزن خفم کردی از دیروز تا حالا ! خوبه یارو پخی هم نیست ولمون نمی کنی !
سارا یه نیشگون از پهلوم گرفت و گفت : بدبخت باز من همین پخو دارم تو چی عین اسکلا می شینی سر کلاس فقط تخته رو نگاه می کنی ! چسبیدی به درس که چــــــــی ؟ خره الان ازین کارا نکنیم پس کی بکنیم ؟
عاقل اندر سفیه نگاش کردمو گفتم : الاغ !!
مگه من می گم رفیق بازی بده !؟ میگم گالتو ببند تا زنگ تفریح ، دوباره بازش کن ! یه چند روز دیگه که امتحانا شروع بشه قیافت عین شتر آویزون می شه ! شکر خدا ما سه تا هم که پیش همه دبیرا تابلو شدیم با چشام به النازم اشاره کردم که نیمکت کناری نشته بود ، از دست خنگ بازیهای شما دو تا ! دیگه تقلبم تعطیله !! و با خودکار زدم تو سرش .
زیر چشمی به خانم خلیلی (دبیرمون) نگاه کردم دیدم هنوز رو به تخته داره اشکال هندسی رو ترسیم می کنه و توضیح مختصری می ده .
ولوم صدامو آوردم پایین و به سارا گفتم : شکل قبلیو جا موندیم از بس که زر زدی !
سارا چشماشو چپول کرد و گفت : حالا هی خر بزن فردا که شوهر گیرت نیومد ببینم این هندسه به چه دردت می خوره !
اونوقت یاد من می افتی می گی این سارا عجب اعجوبه ای بود !
با لحن تمسخر آمیزی گفتم : آره جون عمـــــــــــــــــــــــ ـــــت !
تا آخر زنگ با لودگی ها و پچ پچ های سارا و الناز و گاهی هم من ،گذشت . تا زنگ خورد سارا دستاشو از دو طرف باز کرد و گفت : وای خدا مردم از خستگی !
چپ چپ نگاش کردم و گفتم : آخه نیست خیلی ام به خودت فشار می آری خستگی می مونه تو جونت !
و راه افتادم به سمت حیاط که الناز گوشه ی آستینمو گرفت و گفت : وایسا دیگه با هم بریم ، افه !
و از تو کیفش پول در آورد و ادامه داد : سه تا بستنی مهمون من
و سه نفری به سمت بوفه رفتیم !
در حال لیس زدن به بستنیامون الناز ازم پرسید : معلوم نشد بابات اینا کی برمی گردن ؟
یه گاز به بستنیم زدم که دندونم یخ کرد و گفتم : نه و تو دلم گفتم امیدوارم هیچ وقت برنگردن !
سارا سریع گفت : ایول پس امشب می آی خونه ما دیگه ؟
_نه تو بیا من روم نمی شه بیام خونتون باز بگم هنوز پاپا و مامیم از سفر خارجه بر نگشتن و از حرص دندونامو به هم ساییدم .
سارا همونطوری که بستنیشو لیس مالی می کرد گفت : خنگه کلاس داره که ! بعدشم دو روزه من دارم می آم پیشت دیگه امروزم بخوام بیام بهم گیر می دن .
با بد جنسی گفتم : خب نیا !
سارا با سماجت ادامه داد : مرض ! همین که گفتم من تو رو تو اون خونه ارواح تنها نمی زارم مخصوصا حالا که آقا یوسف و زنشم فرستادی مرخصی !
_اینم از شانس گند منه که تو باید منو تنها نزاری ، همه رو برق می گیره منو باد ادیسون !
الناز که بستنیشو تموم کرده بود و به بگو مگوی ما می خندید گفت : بی خیال بابا ، جفتتون بیاید خونه ی ما ، اینقدرم بحث نکنید !
سارا سریع گفت : غلط کرده بچه پررو ! می آد خونه ما !
بعد نگاهشو به من انداخت و ادامه داد : خوبه حالا کسی نیست بهت امر و نهی کنه کجا برو کجا نرو ! کی برو کی بیا ! اینقدرم افه خرکی می آی !
با حسرت نگاش کردم ...
چقدر دوست داشتم یکی تو خونه نگرانم باشه ، بهم اهمیت بده ! دو هفته تو این خونه بزرگمون تک و تنها ولم نکنه ! یکی که ازم بپرسه چی دوست داری چی دوست نداری ...
یکی که بهم امر و نهی کنه ولی از دوست داشتنم باشه نه از روی خودخواهیش !
با اینکه اخلاقم گنده و به خاطر جو حاکم بر خونمون خیلی مغرور و کله شقم ولی حتی حاضرم غرغر یکی مثل مامان و بابای سارا رو با جون دل بپذیرم چون می دونم همش از عشقه !
نمی دونم هجوم این افکار قیافمو چه شکلی کرد که سارا که کاملا بی منظور اون حرفو زده بود با دستپاچگی ولی با مهربونی ذاتیش دستمو گرفت تو دستش.
الناز داشت زیر لب ترانه گوگوشو زمزمه می کرد که یه دفعه گفت : بچه ها می گم فردا بریم بیرونی ، جایی ! دلمون پوسید تو خونه !
سارا با خوشحالی گفت : ایول ! پایه ام ! بریم کوه .
الی پوفی کشید و گفت : تا از مدرسه بریم خونه آماده شیم بزنیم بیرون بعد از ظهرم گذشته ! بریم کوه فقط می رسیم عین ادمای فرهیخته و شعور بالا ، زباله های کوه رو جمع کنیم . نظرتون چیه ؟؟
من و سارا قهقهه زدیم که الی ( من و سارا بیشتر وقتا الی صداش می زنیم) گفت :
گفتم یه دوری بزنیم چند ساعته ، مثلا بریم پاتوق ( پارک محل ) بعدشم کافه تریای سر بوستان . چطوره ؟ حال کردین با برنامه ریزی سه سوته ؟
صدای زنگ بلند شد همینطور که به سمت کلاس می رفتیم سارا بهم گفت : برنامه مورد قبول سرکار واقع شد یا بگم سه سوته یه برنامه جدید بریزه ؟
با بی حوصلگی گفتم خوبه بابا ! دو سه ساعت بیرون رفتن که اینقدر برنامه ریزی نمی خواد !
بدم نمی یومد یه هوایی عوض کنم خصوصا که دو هفته بود جز خونه سارا اینا جایی نرفته بودم کس ام غیر از سارا و الی خونمون نیومده بود .
البته مواقع عادی هم کسی غیر از دوستای آذین و پدر خونمون نمی یاد .خودشونم که وقت و بی وقت خونه همین دوست و رفیقاشونن ، گرچه بعضی وقتا هم زورشون بهم می چربه و مجبور می شم برخلاف میلم همراهیشون کنم !
ساعت آخر واقعا کسالت آور بود . سارا هم اینقدر اصرار کرد که بالاخره مخمو زد برم خونشون .
هرچند خونه خودمون تنهایی بهم خوش نمی گذره ولی حداقل یه لباس راحت می پوشم لم می دم رو کاناپه و موزیک ویدیو تماشا می کنم !


 
پاسخ
سپاس شده توسط: tahvildar
#3

حالا باید برم خونه سارا اینا و تا آخر شب سیخ بشینم . بالاخره هر چی باشه اونا غریبه اند ، البته اینم بگما ، ما فامیلی هم نداریم .
کل دوست و آشناهامون خلاصه می شن در آذین ، دوستای آذین و دوباره آذین !!
یعنی حالم ازش به هم می خوره هــــــــــــــا !
البته دل به دل راه داره حسابی !
چون وقتایی که تنهاییم و سدی به نام پدر نیست که مانع نشون دادن تنفرمون بشه ، حس می کنم اون صد بار بیشتر از من متنفره !
چون مانع رفتنشون به دانمارک منم !
چون تنها کسی که حالشو می گیره منم !
چون هنوز تو این خونه هستم و نفس می کشم !
چون وارث دارایی پدرمم !
چون می دونه پدر هنوز ، کمی به دخترش فکر می کنه !
چون ...
و منم به خاطر طمعش و به خاطر اینکه همین پدر نصفمو بیشتر ازم دور کرده باهاش مبارزه می کنم و تا جایی که بتونم ساز مخالفشو دستم می گیرم تا کوکشو به هم بزنم !
هرچند آذین پدر و داره و چپش پره !
زنگ که خورد از خدا خواسته بلافاصله کیفامونو انداختیم رو دوشمون و زدیم بیرون .
مقابل درب بزرگ دبیرستان ، طبق معمول پر بود از موتور سواران و ماشین سواران و پیادگان با اعتماد به نفس ، که یعنی این موقع روز آب دستشون بود می زاشتن زمین تا به این مسئولیت خطیر دختر بازیشون بپردازن !
صدای موزیک با ولوم بالا و ویراژ موتور سوارها و همهمه خود ماها ...
خلاصه ترافیک شدید بود هم صوتی هم تصویری !
کلافه رو به سارا و الناز گفتم : من رفتم بچه ها بای.
الناز که داشت موهاشو صفا می داد گفت : بای خوشگله و واسم دست تکون داد .
سارا هم دوباره تاکید کرد که دیر نکنم .
با بی قیدی از گوشه ی خیابون راه خونه رو پیش گرفتم . یاد اونروزی افتادم که پدر بهم گفت : اگه راهت دوره واست راننده بگیرم .
تا اومدم مخالفت کنم که مگه بچه ام ، آذین عین هویج خودشو پرت کرد وسط و گفت :
اه مهرداد ! حالا مگه چقدر راهه ! اینقدر لوس بارش نیار !
دوست داشتم فکشو بیارم پایین و بگم: آخه عوضی !
اولا کی با تو حرف زد که خودتو قاتی صحبتهای پدر دختری می کنی ؟
دوما مگه پوله باباته که واسه یه قرون دو زارش اینطوری خودتو تام و جــــــــــــــری می کنی ؟
سوما من لوسم یا تو که هر حرف یه کلمه رو یه جوری با عشوه خرکی قاتی میکنی که گفتنش یه ربع وقت می بره !!
از بدبختی منم ، با همین عشوه خرکی هاش ،یه جوری پدرمو از خود بی خود میکنه که بعضی وقتا پدر بهش می گه:
یکم لوسی صحبت کن !
واااااااااااای !!
آخه یکی نیست به این پدر من بگه این کی عین آدم حرف می زنه آخه !؟
همیشه همینجوری نچسب و پر افه است . البته اینا همه نظرات منه هــــــــــــــــــــــــ ـآ !!
فقط خدا از ته دل پدر من خبر داره که واسه آذین جونش چه قشقرقیه !
با بی اعتنایی داشتم از وسط چهار راه رد می شدم که یکهو صدای بوق ممتد و در پی اون کشیده شدن لاستیکا روی آسفالت ، که دقیقا کنار گوشم بود و باعث شد یه خرده از جا بپرم ولی از اونجائیکه خیلی بچه پر رو ام ، سریع خودمو جمع و جور کردم و اما قلبم دقیقا کف پام بود.
سرم رو بر گردوندم به سمت صدا و دیدم که یه بی ام و 630 دقیقا دم پام ترمز کرده و راننده اش که یه پسر جوونه داره با حالت مسخره بر و بر نگام می کنه .
اخم کردم و دستمو تو هوا بالا و پایین بردم و گفتم : آق پسر ! تخته سیاه نیستم که زل زدی بهم ! کی به تو گواهینامه داده آخه ؟
انگار حسابی جا خورد چون اخماش رفت تو هم و بلا فاصله پیاده شد .
تازه اون لحظه متوجه تیپ و قیافش شدم ، حدود 26-27 سال ، قد بلند ، چهار شونه ، چشم و ابرو مشکی ، پوست برنزه ، یقه پیرهن لی اسپرتش تا نزدیک ناف باز بود ، آه آه ! بازوهاشو !
با عصبانیتی که سعی می کرد کنترلش کنه گفت : کوچولو تو که نمی تونی از خیابون رد شی بگو فراشتون بیاد واست پرچم بگیره !
کلی بهم برخورد ! اصن فکر نمی کردم اینجوری بزنه تو پوزم ! آخه با این لباس مسخره ی مدرسه کوچولو هم به نظر می یام دیگه ! نمی شه انتظار داشت بهم بگه مادمازل کــــــــــــــــــــــــ ــــه !!
ولی جا داشت با همین لباس مدرسه حالشو بگیرم منم به حالت خودش گفتم :
بابا بزرگـــــــــــــــــــــ ـــ ! تو که چشات سو نداره خیابونو نمی بینی برو عینکتو عوض کن و به عینک آفتابی که روی موهاش جاساز بود اشاره ای با چشمو ابرو رفتم .
بعد با لحن مسخره تر از قبل ادامه دادم : آخـــــــــــــــــــــــ ــــی ! می خوای من برات بخرم ؟
و یه شکلک بچه گونه در آوردمو لبامو غنچه کردم : از این ته استکانیا که قاب مشکیه ! خداییش خیلیم درشت و مجلسیه ! کلی هم به تیپت می یاد .
و تو همون حین از مقابلش رد شدم و واسه دسرش یه زبون درازی هم کردم !
ولی خودمونیم خیلی خوش تیپ و خوشگل بود مخصوصا رنگ چشاش ! نفهمیدم طوسی بود ، عسلی بود ؟!
لحظه ی آخر از ادا و اصول مسخره ام هم خنده اش گرفته بود هم سعی می کرد نخنده قیافش خیلی با مزه شده بود.
همونطور که دور می شدم صداشو شنیدم که گفت : حقش بود می زدم لهت می کردم که اینقدر زبون درازی نکنی !
نیم تنه برگشتم دیدم در حالیکه لبخند رو لبشه و سرشو تکون می ده سوار ماشین شد .
وای فکر کن اگه الان سارا یا الی بودن ... یعنی عمرا اگه دعوا می کردن !
یه متر ونیم معذرت خواهی ، همراه با ناز و ادا ! ایـــــــــــــــــــــــ ــیی !! البته تقصیر پسره هم نبودا !
من سر به هوا یهو وسط خیابون از آسمون نازل شدم ! باید معذرت خواهی می کردم ، داشتم یارو رو درسته می خوردم ... ولی من و معذرت خواهی ؟؟؟
عمرا تو کتم نمی ره ! شاید تو صلح و صفا اینکارو بکنم اما اگه پای کل کل باشه سرم بره کوتاه نمی یام !!
آخه تو خونه ما همه همینطورین ! آذین که یه جوری رو زمین قدم بر می داره انگار دختره داریوش اوله !
پدرمم که در خدمت آذین جون خب می شه داماد داریوش اول !
خب منم کم کمش نوه داریوشم دیگــــــــــــــــــــــ ـــــــــه !
و از این فکر مسخره ام خودم هرهر خندیدم و همزمان کلید تو قفل در حیاط چرخوندم .
خدا کنه همسایه ای کسی منو نبینه وگرنه می گن دختر مهندس کیایی به پوچی رسیده . همینطوری راه می ره واسه خودش می خنده خل وچل !!



 
پاسخ
سپاس شده توسط: tahvildar ، دختر زمستان
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۳-۰۷-۹۷, ۰۳:۲۷ ب.ظ)، zarfa (۰۴-۰۷-۹۷, ۰۵:۱۵ ب.ظ)، دختر زمستان (۱۱-۰۸-۹۷, ۰۳:۱۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان