امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پریسا | فاطمه سلیم زاده کاربر انجمن ایران رمان
#1
پریسا اسم دختریه که در حادثه ای پدر و مادرو برادرش رو از دست داده و با عموش زندگی می کنه. فرزانه دوست صمیمی پریسا است. پریسا بیست سال سن داره و در راه برگشت از دانشگاه برای نجات دوستش او را هل داده و خود دچار حادثه می شود. فرزانه و فریبرز( برادر فرزانه) همراه عمویش مدتی طولانی باید مراقبش باشند و در این میان اتفاقاتی می افتد که پریسا به زندگی تکراریش امیدوار میشود و عاشق می شود.این رمان ژانر اجتماعی _عاشقانه دارد و مخاطب آن جوانان است ولی برای تمام سنین مناسب است. در حداقل سیزده فصل وحداکثر بیست و سه فصل است. پایان خوش
ف. سلیم زاده 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، admin
#2
[عکس: 9eyu_awf.jpg]

​​​لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:


♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید . برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]
♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]موفق باشید.[عکس: mara.gif]
 
یک دم کنار غیر  نشستی همان دمت 
از طول عمر
 خضر به ما بیشتر گذشت  
پاسخ
سپاس شده توسط: Faty khanm ، Faty khanm ، Faty khanm ، Faty khanm ، Faty khanm ، sadaf ، sadaf ، admin
#3
فصل اول.
​​(گذر روزگار به کام)استاد ادبیات اینجوری کلاس رو تموم کرد.دستی به مانتویم کشیدم وبلند شدم.فرزانه دم گوشم گفت:سرم درد گرفت .کمی خشن نگاهش کردم و گفتم:چندبار گفتم دم گوشم زمزمه نکن.فرزانه کمی خودش را عقب کشید گفت:باشه ببخشید بازم یادم رفت.روی نیمکت حیاط نشستم و طبق معمول فرزانه رفت چای بخره.از دور داد زد:پریسا نمیای اینجا؟؟یه لحظه اعصابم چنان بهم ریخت گفتم برم بکشمش.هرروز این حوادث تکراری، انگار یک روز رو مدام پشت سر بزاری.صدامو کمی بلند کردم و در جوابش فقط گفتم :نه.زود خودش فهمید و آمد.من پریسا سحرخیز هستم،یه دختر ۲۰ ساله ترم دوم حقوق.راستش چیز خاص یا متمایز کننده‌ای در من وجود نداره.من با عمو عماد زندگی می کنم اون زن و بچه اش رو تو زلزله از دست داده و منم پدر و مادر و برادر بزرگترم رو در یک تصادف.هر دو یمان دستخوش تقدیری تلخ بودیم که برایمان رقم خورد.الان دقیقاً یه ساله دایی امید من سعی می کنه من رو از عموم پس بگیره میگه:من باید برم خارج پیش او درس بخونم و از اونجای که من خودم علاقه ی ندارم و سنم از هیجده سال بالاتره دیگه کسی نمیتونه مجبورم کنه.من بیش از حد معمولی هستم.چشام سیاه،موهام سیاه،صورتم سفید،قدم هم صد شصت و پنج هستش ولی وزنم باید روش کار بشه، خدایی حس باشگاه نیست وگرنا اضافه وزن دشمن سلامتیه.با فرزانه از خیابان رد شدیم.هندزفری رو داخل گوشم گذاشتم و آرام همراه فرزانه راه رو ادامه دادم.مسیر خونه تا دانشگاه نیم ساعت پیاده روی بود و فرزانه هم همسایه دیوار به دیوار ما.ناگهان فرزانه بی دقتی کرد و بدون توجه از خیابان رد شد که من به خودم  آمدم و سریع هلش دادم و بعدش دیدم که سرم به تندی با زمین سرد آخرین ماه پاییز برخورد کرد.سرم و دست هام خیس بود بعدش هیچی یادم نیست.همه چی مه آلود بود حتی صدای آمبولانس،حتی صدای داد و گریه های فرزانه،حتی امیدوار نبودن پرستارها به زنده موندم ناگهان پدرمو دیدم داشت با پارسا وسطی بازی می کرد.مثل بچه گی داد زدم:قبول نیست شما جر زدید،من بچه ام پارسا تو بیا توپ بنداز.پارسا با مهربانی مثل همیشه گفت:آبجی جانم الان وقت بازی نیست برو اونجا خیلی ها بهت نیاز دارند.من با دست چشم هامو مالیدم و گفتم:ولی من دلم برا شما خیلی تنگ شده،بزار بیام بازی دیگه جر نمی زنم، بخدا خودم توپ رو میندازم.بزار بیام پارسا.بعد دو قطره اشک از چشام افتاد.این بار پدر امد نزدیک و بغلم کرد و گفت:این رو بدون پری بابا، هرجا باشی من و مهتاب و پارسا کنارتیم،همیشه هستیم مطمئن باش ولی الان باید بری عزیزم .پیشانیم را که بوس
ید از جای بسیار بلند پرت شدم.انقدر ناگهان که ترسیدم و جیغ زدم بـــــــــــــــــــــــــــــابــــــــــــــــــــــــا
ف. سلیم زاده 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، sadaf ، sadaf ، admin ، narjjes88
#4
فصل دوم
بعد
 از کلی درد چشمام رو باز کردم. همه چیز خوب بود.من روی تخت بیمارستان بودم و فرزانه هم روی یه صندلی کنارتخت سرش رو دستش و دستاش روی تخت من بود.در خواب هم انگار غمگین بود.پشت پلک هایش باد داشت پس حسابی گریه کرده بود.بیچاره الان حتما خودش رو مقصر میدونه.صدای باز شدن در و پریدن از خواب فرزانه و بعدش هم عمو عمادی که سراسیمه و نامرتب در اتاق ایستاده بود. فرزانه دستی به پیشانی ام کشید و پایین آمد تا چانه ام و گفت:پریسا جونم.......و بعد با یه بغض ادامه داد:نازنینم!چرا پریدی جلوی ماشین؟چرا من رو نجات دادی؟چرا؟بعدش هق هقی بسیار غمگین سر داد.عمو هم با بغض گفت:آروم باش فرزانه جان.خدابزرگه.بعد رو به من کرد وگفت:عموجون تو بهترین کار رو کردی فقط....فقط یکم آسیبت جدیه.ناگهان موجی از نگرانی به وجودم چنگ زد.من چه اتفاقی برام افتاده بود.عمو انگار سوالم را فهمید که آرام گلویش را صاف کرد و گفت:چون ضربه شدیدی به پشتت وارد شده تا یه مدت نمیتونی راه بری.و زود افزود که امیدم رو از دست ندم و با پشتکارو فیزیو تراپی همه چیز حل میشه ولی مگر اینقدر ساده بود؟؟!!پس چرا پاها  م دردنمی کرد؟چرا فقط قسمت چپ پیـ ـشونیم احساس درد داشت؟چرا همراه کف دستام قسمتی از مغزم هم که دقیقا نمی دانم کجایش گز گز می کرد؟اصلا من چه مدت این جا بودم؟فرزانه که هق هقش را به زور کنترل کرده بود گفت:نگران نباش من و فریبرز این مدت همه جوره در خدمتیم، عموتم هست. تازه فرنازم میگیم بیاد.و دو باره شروع کردبه گریه.دستم رو آروم رو سرش کشیدم دستمو گرفت و بوسید.عموم داشت میگفت من یه هفته است تو بیمارستان بیهوشم و اوضاعم خیلی بد بوده حتی دو بار هم نزدیک بوده به دلیل ضربه شدید به پشت و جلوی سرم خون ریزی مغزی کنم و بعدشم تموم کنم اما من حواسم جمع فرزانه ای بود که انگار تازه می بینمش،چقدر زیر چشمش گود رفته بود در این هفته!چه غمگین بود!فرزانه همیشه بسیار احساساتی بود و کم میتوانست اشک یا خنده شو کنترل کنه یک دختر ساده و خانم.چه عذابی داره میکشه برا من الان؟؟؟؟!ولی من اصلاپشیمون نیستم،خوشحالم که الان اون جای من نیست.ولی گفت فریبرز میاد،مگه فریبرز برگشته؟برادر فرزانه دانشجوی مهندسی برق بود تو دانشگاه کشورآلمان تا اونجای که من یادمه خیلی زرنگ بود بورسیه گرفت و رفت.تیپ و قیافش رو دقیق نگاه نکردم هیچ وقت.این داداش عزیز دوست مهربونم بود و من برای هرکسی که به دوستم مربوط بود ارزش بسیار خاصی قائل بودم،میشه گفت یه چیزی تو مایه های داداش خودم.عمو دو ساعت بعد امد و خبرداد که با هزار بدبختی ویلچر گیر آورده و تونسته ترخیصم کنه.با کمک فرزانه و دردی رو پیشانی و کف دست چپ و همینطور گزگز انگشتان پام لباس عوض کردم و مانتو و شلوار مشکی خودمو که فرزانه قبلاآورده بود پوشیدم.شال هم که همونی بود که خودش تو تولدم برام خریده بود،مشکی و البته گرم.به کمک عمو من رو گذاشتن رو ویلچر و بردن طرف پژوی سفید عموم.به سختی انتقالم دادند روی صندلی و من از وقتی که به هوش آمده بودم به جز چندباری که آب خواستم دیگر چیزی نگفته بودم.کسی برای ملاقاتم نیامده بود.چون غیر از عمو و فرزانه کسی رو نداشتم.دایی امیدم هنوز از اتفاق باخبر نشده بود هرچند اگر باخبر هم بود فرقی به حالش نمیکرد به خاطر من که برنمی گشت ایران!!!جلوی در خونه من رو که گذاشتن رو ویلچر اولین جمله مو بعد از یه هفته گفتم:عمو اینجا.................
ف. سلیم زاده 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، sadaf ، admin ، admin ، admin ، narjjes88
#5
بخش اول فصل سوم
عمو سریع پرید وسط حرفم وگفت: نمیتونم ببرمت خونه خودمون، اونجا آپارتمانی هستش حیاط هم نداره باید میومدیم اینجا شرمندتم عزیزم. اشک توی چشمام همه چیز رو تار کرده بود حتی عموی غمگین و شرمنده ام رو.
همه چیز رو بادقت نگاه می کردم و سیل خاطرات کودکی،قبل از اون تصادف لعنتی چه اتفاقات شیرینی با خونواده ام اینجا سپری کرده بودیم.بعداز تصادف من نتونستم تنهایی اینجا دوام بیارم،نفس کشیدن در هوای که عطر شون رو داشت اما خودشون رو نداشت برام خیلی سخت بود.پارسا همیشه من رو میزاشت رو کولش و کلی دور حیاط می گردوند من نه ساله ی ریزه میزه برای داداش بزرگم عین پرکاه میموندم که او کلی با دقت مراقب بود نکند پرکاه ظریف و عزیز و نحیفش خاری به پایش برود.بس بود، دیگه هرچی کشیدم بسه باید با یه سری چیزا روبه روشد،باید باهاشون ساخت باید درکشون کرد و من الان باید کناربیام که خونه مون هست ولی هیچ کی غیر از من و فرزانه و عمو توش نیست.
عمو چشمانش پر شده بود از اشک.به راحتی با ویلچر داخل حیاط بزرگ خانه ویلایی گذشته هایم شدم.خیلی سریع تر از آنچه که فکر می کردم عمو تحمل نیاورد و رفت که مثلابرای خانه وسایل بخره.کم دردی نبود برای اوهم تک بردار بزرگش،تک دانه برادرش را فقط مدتی کوتاه پس از زن و بچه اش از دست داده بود.فرزانه با جارو دستمال تمام خونه رو گردگیری کرد و من رغبت گفتن کلمه ای در دل نداشتم.بعداز تمام شدن کارهایش آرام مرا به سمت اتاق خواب کودکیم هدایت کرد ومن دل در دل نداشتم ببینم هنوز قاب عکس چهارنفره یمان بالای دیوار اتاق با همان قدرت گذشته از تمیزی درحال برق زدن است.انقدر آن عکس را دوست داشتم که همیشه دستمال به دست دور و برش درحال آماده باش بودم تا نکند لکه ی رویش باشد.یادش بخیر زمانی چه دغدغه هایم کوچک بودند و دل من چه بزرگ.
عکس تمیز بود، ملافه ها همه تکانده شده بود،پنجره بزرگ اتاقم باز بود واینها کار کسی نبود جز فرزانه.با محبت و چشمانی پر از اشک نگاهش کردم و گفتم:فرزانه واقعا ممنونم،خسته نباشی دوست مهربونم.خندید اما اونم میدونست اینجا امدن برای من یکم شبیه عذابه،اونم یکم بغض داشت،اونم قلبش به حال من درد می کرد.
دستامو گرفت و گفت:اونی که ممنونه منم پریسا جونم.بعد بوسم کرد و گفت برم در و برا عموت باز کنم،یه کم دیگه هم فریبرز میاد.اگه خواستی صدام کن ببرمت دوش بگیر.من شرمنده از موقعیت گفتم:باشه عمو که وسایل رو گذاشت بگو چندساعت بره بیرون بعد بیاد. فرزانه می خنده و میگه:دیونه. ولی من جدی نگاهش میکردم و او فهمید این هم جز عادتهای منه که نمیشه حریم شخصی من رو شکست.پس رفت تا در را باز کند ومن ماندم و یک کوه بزرگ خاطره که سنگینیش برای من قابل تحمل نبود.........
ف. سلیم زاده 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، narjjes88 ، narjjes88 ، narjjes88 ، narjjes88 ، narjjes88 ، narjjes88 ، sadaf ، admin
#6
ادامه فصل سوم
فرزانه من رو به حمام هدایت کرد و من برای اولین بار از کمر به پایین بی حس دوش گرفتم.اشک هایم آرام می ریخت.چقدر درد داشت این بی حسی.یادم باشد حالم که خوب شد به جبران این لحظات کلی بدوم،کلی قدم بزنم،کلی پاها یم را ناز کنم.من حتی یک بار هم پایم پیچ نخورده بود،حتی مو برنداشته بود.اما هرچی فکر می کردم خوشحال بودم که الان فرزانه جای من نیست.یهو انگار برگشتم عقب:پریسا مامان بیا بیرون از حموم پارسا میخواد حموم کنه.من داد زدم:نه خیرم،میخواد بره شقایق رو ببینه.بعد آرام خندیدم.مادر با صدای بلند گفت:شقایق هم باهاشونه اما داداشت میره پیش شهاب،بیا بیرون دیگه.پارسا به مادر گفت:ول کن مامان هرچی طول بده برا خودش بدتر دیگه با خودم نمی برمش.من از حموم داد زدم:چی گفتی پارسا؟صدایم اکو شد و چند برابر بلندتر به خودم برگشت.من منتظر جواب نشدم و سریع خواستم از حمام بیرون بیام لباس هام رو پوشیدم که پام روی کف صابون حمام لیز خورد.مادرم هول در رو باز کرد و من زود بلند شدم و دستی به لباسام کشیدم و گفتم:چیزی نشد من خوبم.پارسا زود باش بیا اما مراقب باش کف حموم لیزه.بعد دستم رو ماساژ دادم.آرنجم درد می کرد.یادش بخیر چه روز خوبی بود حیف همش آرنجم درد می کرد.شهاب دوست صمیمی داداش بود که داداشم عاشق خواهرش بود.میخواستیم بعد مسافرت بریم خواستگاریش که دیگه اون اتفاق افتادو اصلامسافرتی نرفتیم بلکه همه رفتیم بیمارستان.مامانم هروقت داداش از حموم بیرون میومد میگفت ایشالله حموم دامادیت پسرم و داداشم خجالت می کشید.بمیرم داداشم آرزو به دل از دنیا رفت.صدای هق هقم اکو میشد.دلم پر بود از خاطرات یک عمر زنذگی کوتاه با خانواده ام.خانواده ی زود پر پر شده ام.شقایق را در خاک سپاری به یاد دارم،شک زده و ناباور.بعدش هم سه روز بیهوش بود،انگار عشقشون خیلی واقعی بود.الان باید ازدواج کرده باشه عشق داداشم زن یکی دیگه شده زن داداشم هیچ وقت نتونست زن داداشم باشه.فرزانه با زدن در مزاحم شد.در رو که باز کرد داد زدم:فرزانه چرا من سر خاکسپاری مامان و بابام اشک نداشتم؟چرا وقتی داداش جون مرگم رو به خاک دادم گریه نکردم؟چرا من مثل شقایق از غصه بیهوش نشدم؟فرزانه حالم رو که دید ترسید و سریع سرمو بغل کرد:الهی قربونت برم این کارو با خودت نکن.و اون هم بامن اشک ریخت.خالی نشدم اما بس بود این دختر بیچاره چه گناهی داشت تا پایم بسوزد.روبه فرزانه گفتم:فرزانه عشق دروغه وگرنا من از همه بیشتر عاشق خانواده ام بودم.عشق توهمه،تخیله.اونام من رو دوست داشتن پس چرا من موندم تنها اونها سه تایی باهم؟اشک هام رو با دستم پاک کردم.ادامه دادم:چرا شقایق که این همه اداعای عاشقیش می شد بعد این همه سال یه بارم احوال من رو نپرسید؟مگه من تنها باز مانده خاطرات اون از داداشم نبودم؟عشق کشکه.فرزانه تو هم هیچ وقت عاشق نشو حتی عاشق منم نباش عشق توهمه،درده،عذابه.اشکی از چشمم لغزید و فرزانه جلوشو با دست گرفت وگفت:مگه میشه عاشق تو نبود؟من زود پریدم بین حرفش:نگو این حرف رو ببین فقط دوسم داشته باش،چه می دونم،چی بهش می گن؟؟آهان احترام،برام احترام قائل باش ولی عاشقم نباش چون میدونم راست نیست دروغه.سرم رو گرفت بغلش و گفت باشه عزیزم.تو الان حالت خوب نیست.بیا لباس بپوش ببرمت بیرون تا سرما نخوردی. راست می گفت حالم اصلاخوب نبود که هیچ کلی هم بد بودم.سردرگم،گیج،حواس پرت.عاقبتم چی می شد با کنار امدن با مرگ خانواده ام؟خاطرات امان زندگی کردن تو این خونه رو بهم میدادن؟تا کی اینجا میمونم؟پاها م کی خوب میشن؟این فکر ها و سوالا داشت دیونه ام می کرد.روی تخت آرام با کمک فرزانه دارازکشیدم.کلی سوپ کرد تو حلقم و بلاخره اجازه دادبخوابم و من حتی در خواب هم هق می زدم.........
ف. سلیم زاده 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، minaa ، minaa ، admin ، admin ، sadaf ، narjjes88
#7
فصل چهارم
همه جا تاریک بود.من از سرما به خودم میلرزیدم.پتو رو از رو خودم کنار زده بودم و گوشیم هم رو تخت بود.با صدای بلند گفتم:فرزانه چرا پرده ها رو کشیدی؟بیا کنار بزن.فرزانه سریع امد تو اتاق و پرده ها رو کنار زد و روبه درکرد و گفت:فریبرز ببین عزیزجانم به خاطر من چه بلای سرش امده.بعد بغض کرد.من سریع چهارچوب در رو نگاه کردم و فقط اون رو دیدم و برای اولین بار زیر دلم به طرز عجیبی خالی شد. چی کار کرده بود تو آلمان مگر؟آدما چطوری می توننداینقدر تغییر کنند؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت و وضعیت؟چرا اینجا؟با شنیدن صداش سرمو پایین انداختم.فریبرز:سلام پریسا خانم.خوبید الان؟ممنون که مراقب این سربه هوای مابودید واقعا نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم.صداش چرا انقدر فرق کرده بود؟چرا من اصلا صدای قبلش رو یادم نیست؟اون با این همه تغییر محاسبات ذهنی من رو بهم ریخت. قرار بود اون یه چیزی باشه تو مایه های پارسا ولی الان.......
سرم رو بلند کردم و یه نفس عمیق کشیدم باید اعتماد به نفس گمشده ام رو پیدا میکردم.در جواب تشکرش گفتم:سر به هوای شما برای من دوسته یه دوست خوب،اون جای خواهرنداشته من رو گرفته کی برای محافظت یه خواهر از خواهر یه ماه کوچکترش تشکر می کنه؟بعد به فرزانه نگاه کردم و یه چشمک برای اون یه ماهی که ازش بزرگتر بودم و همیشه می کوبیدم تو سرش.خندید و گفت: پریسا بازم؟منم لبخند زدم گفتم:آره بازم.فریبرز پرید میان خواهرانه های من و فرزانه و گفت:فرزانه بیا سوپ رو گرم کن،مامان فرستاده برا تشکر از پریسا.بعد رو به من ادامه داد:فردا خودش هم میاد امروز یکی از آشنا ها بعد از ظهر سفره داشت باید میرفت. فرزانه سریع گفت:اره دیگه مامان ما بیشتر حاج خانومه تا مامان خانوم ما. بحث بین فرزانه و فریبرز خارج از اتاق من ادامه پیدا کرد.گوشی رو برداشتم و شماره عمو رو گرفتم.زود برداشت:

_جانم؟!


من گفتم:عمو کجایی؟بیا فریبرز آمده.عمو گفت که زود میاد و من تماس رو قطع کردم.با کمک دستم خودم رو کمی بالا کشیدم و تقریبا نشستم.با هدفون موسیقی های بیکلام گوش میدادم.آرومم میکرد. کمی نگذشته بود که فرزانه با سوپ مجدد وارد اتاق شد.و فریبرز هم روی کاناپه قدیمی اتاق نشست.اونجا همیشه جای پارسا بود وقتی که بابا می یومد برام قصه می خوند تا خوابم ببره.چشام پر شدن از اشک برای همین سرم رو آوردم پایین و اشکامو پاک کردم.هردو حس کردند ولی چیزی نگفتندو من بی صدا جلوی چشم هردو سوپ را تا ته خوردم وگله نکردم که قبل از خواب هم کلی سوپ بهم داده چون سوپ های حاج خانوم یه چیز دیگه بود.چقدر بلوز راحتی مشکی با اون شلوار مشکی به تنش نشسته بود.مگر میشود یک لباس ساده تا این حد آدم رو شیک و زیبا جلوه بده؟؟!!ولش کنم بهتره وگرنا کل این مدت به جای اینکه حالم خوب بشه بدتر میشم.من باید امید داشته باشم،اعتماد به نفس،آرامش.نفسی عمیق کشیدم و فرزانه شطرنج رو آورد تا بعد از مدتها یه دست حسابی بازی کنیم و من تو شطرنج واقعا اداعا داشتم.سه دست بازی کردیم.سه دست حساس و جنجالی جوری که فریبرز هم به وجد امده بود وپیگیر شد درحالی که کوچکترین علاقه ی نسبت به شطرنج نداشت.من دو دست اول رو بردم اما تو دست سوم یه لحظه فریبرز چنان با نگاه پر از تحسینی نگاهم کرد که مغزم قفل کرد و هم دست پاچه شدم و رخ رو باختم و فرزانه بازی رو به دست گرفت و من تا امدم به خودم بیام اون برد. بازی که تمام شد رو به فرزانه گفتم که حس می کنم پاها م یه کوچولو از سری در امده.فرزانه ناراحت گفت:پس از یکم دیگه تازه دردت شروع میشه.قرصای که دکتر برام نوشته بود رو آورد و من خوردم.فریبرز توضیح داد که اینا هم مسکن بود هم برای حال پاها م خوبن.من حالت بی حالی گرفتم و کم کم خوابم برد.فقط اینو به یاد دارم که فرزانه گفت:بمیرم با اون ضربه نمیدونم چرا پاها ش این همه آسیب دیده.درد های این دختر بیچاره تمومی نداره منم روش.و بعد رفت بغل داداشش و اشک و ریخت...
ف. سلیم زاده 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، sadaf ، sadaf ، sadaf ، narjjes88 ، narjjes88 ، narjjes88
#8
فصل پنجم
درد خیلی زیادی توی انگشتای پام بود.عرق زیادی کرده بودم.پتو رو از رو خودم کنار کشیدم و به خستی به کمک دست هام نشستم.وزن پاها م انگار چندبرابر شده بود.دستم رو کشیدم وبه سختی کمی انگشتای پام رو ماساژدادم وهمین طوری کل پاها م رو ماساژ دادم ولی هنوز سنگین بود و انگشتام درد می کرد.گریه ام گرفته بود از درد.انقدر درد داشتم که فقط حس می کردم هوا تاریکه.دستم رو گذاشتم رو صورتم و زار زدم به حال وضعم.زندگی من فقط درد بود و درد.خدایا شکرت ولی کاش حکمت این همه درد رو خودم هم میفهمیدم.در زده شد. فرزانه کی تاحالا یاد گرفته بود در بزنه؟کمی خودم رو جمع و جور کردم.پتو رو هم کشیدم رو خودم و اجازه ورود رواعلام کردم.فریبرز امد تو و حال داغونم رو که دید زود فهمید درد دارم و رفت.حتماًصدای گریه هام رو شنیده بود و این یعنی تو اتاق چسبیده به اتاق من خوابیده بود و اون اتاق قبلا مال پارسا بود.با دست دوباره صورتم رو پوشوندم و گریه دوباره.بیچاره این خونه چطوری این چند سال بار اون همه خاطره های شیرین رو تنهایی تحمل کرده بود؟چقدر تحمل این حجم از خاطرات رو دوش هام سنگینی می کرد.یه عمر زندگی شیرین که الان برای تک تک لحظاتش حسرت می خورم.حتی زمین خوردنام وسط بازی با پارسا و گریه های من و ناز کشیدنای اون.خدایا چقدر تحمل سخته ولی تو کمکم کن.من غیر از تو کسی رو ندارم.خدایا کمک!با انگشتام چشمام رو تند فشار میدادن تا تموم بشن این اشکا اما انگار اشکام تازه راهشونو پیدا کرده بودند و سد راهشون رو شکسته و سرریز کرده بودند.بیشتر از پاها م قلبم درد داشت.زندگی من تا الان همش دانشگاه و خونه عمو بود اما الان تا یه مدت طولانی فقط نشستن و خوابیده.خدایا من سهمم رو از دنیات میخوام.خدایا تا کی تنهایی و بی اعتمادی؟تاکی از ترس رفتن نتونم به کسی روی خوش نشون بدم؟آخ من الان با این همه غم چطوری کنار بیام؟چیکارشون کنم تنهایی آخه؟چی کاری از دستم بر میاد مگه من؟فریبرز امد تو اتاق و دو تا قرص بهم داد با یه لیوان آب.آروم گفت:میخوای برم فرزانه رو بیدار کنم؟نگفت آروم باشم، نگفت بسه گریه نکن،نگفت صبر داشته باش و چه خوب بود که ازم نمیخواست که خودمو کنترل کنم و من از ته دل جلوش زار می زدم. این برعکس کوه غرور درونم بود اما الان هیچ چیزی دست من نبودم من توانایی کنترل خودم رو نداشتم.درلابه لای هق هق هام گفت:نه نمیخواد بزار بخوابه یه هفته است درست حسابی استراحت نکرده. دستام رو گرفت و گفت:کنار امدن با خاطرات درد داره یا پاها ت؟نگاش کردم و صادقانه با درد گفتم:هردوش.از ناراحتیم اونم غمگین شدو گفت:نمیخوای روغن بیارم باهاش پاها تو ماساژ بدی؟سرم رو به معنی نه چرخوندم.فقط نگام کرد و منم گریه کردم.به جای تمام دقایقی که اشکی نبود امشب اشک ریختم.کمی احساس سبکی می کردم و اشک هام رو از رو صورتم پاک کردم و گفتم:ممنونم که نذاشتی تنها باشم الان حالم خوبه پاها مم بهتره برو بخواب.وقتی مطمئن شد حالم خوبه آروم گفت:از وقتی برگشتم خوابم نابود شده شبا عین جغد بیخوابم و روزا هم خوابالو.کنجکاو ازش پرسیدم چه مدت امده و اون توضیح دادکه فقط سه چهار روزه.چیز زیادی برای گفتن نداشتم و خوابم هم نمیومد.آروم زیرلب گفتم:کاش شطرنج بلد بودی؟خندید و گفت:کی گفته بلد نیستم؟و کیف شطرنج و آورد و مهره هارو چید.با خنده گفتم:اره چه جورم بلدی؟رخ و قلعه رو برعکس گذاشتی.جاشونو درست کرد وگفت:ببین من بلد نیستم ولی میشه تو این شبای که مثل جغد هر دومون بیداریم یادم بدی.به وجد امدم.این فریبرزی بود که از مهره های شطرنج هم بدش میومد؟با انرژی گفتم:چرا که نه؟!خیلی آروم برای شب اول کلاس شطرنج جاها و اسم ها و حرکت های مهره هارو یادش دادم.به ساعت اتاق که تازه باتری روش گذاشته بودن نگاه کردم و دیدم ساعت چهار صبحه و دهنم از تعجب باز موند.فریبرز وقتی ساعت رو دید فرار کرد و گفت:الان فرزانه بلند میشه برای نماز صبح من رو اینجا ببینه کنار عزیز جونش سرمو میبره.و من خندیدم از طرز گفتن "عزیز جونش"
اون شب زیباترین شبی بود که داشتم بعد از مدتها.فریبرز میتونست امیدی باشه برای سعی در رقم زدن شروعی تازه در زندگیم.امید وار بودم خودش هم بخواد ولی تا خدا چی میخواد.......
ف. سلیم زاده 
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، minaa ، narjjes88
#9
فصل ششم
آروم
 چشمام رو باز کردم.پتو روم کشیده شده بود پس حتماً فرزانه بهم سر زده بود.به ساعت که نگاه کردم تعجب کردم من تا ساعت یک بعدازظهر خواب بودم.شکمم قاروقور می کرد.با صدای کمی بلند گفتم:فرزانه.فرزانه بیا مردم از گشنگی چرا بیدارم نکردی؟بیا کارت دارم. فرزانه با سینی امد تو اتاق و کمکم کرد برم سروصورتم رو بشورم.کمکم کرد به عبارتی میشه من رو گذاشت رو ویلچر و من رو برد و صورتم رو برام شست چون دستم به سختی رو ویلچر به شیر آب می رسید. رو همون ویلچر یکم سوپ و دوتا لقمه کوکوی سیب زمینی خوردم و فرزانه همینجوری داشت نگام میکرد.با دهن پر از کوکو بهش گفتم:عموم دیروز برگشت؟سرش و تکون داد و گفت:اره بعد از ظهر امد ولی دید خوابی دو ساعتی موند و رفت چیزی نگفتم.گله ی از عمو نداشتم ولی فرزانه و فریبرز غریبه بودن اون نباید اینقدر راحت من رو با اونها تنها میذاشت اونم تو شب.لیوان آب روی سینی رو سر کشیدم و گفتم که خودم سینی رو میبرم رو سینک ظرفشویی.فرزانه هرچی اصرار کرد گفتم:نمیشه که همش رو تخت ولو باشم و چرت بزنم. خندید و گفت:نه که از خواب بدت میاد از دیروز عصر تا یک بعداز ظهر فردا.خدایی یه پا خرسی برا خودت.و به خندیدن ادامه داد.منم خندیدم.نه انگار می شد این جا،وسط این همه خاطرات شیرین گذشته خاطرات شیرین دیگه ی هم ساخت.به کمک دستام ویلچر رو هدایت کردم بیرون اتاق و بعدشم آشپز خونه.خیلی راحت بردم رو سینک گذاشتم.فرزانه کلی خندید و هی میگفت:خدا قوت پهلوان. و منم لبخند می زدم.انگار کوه کنده بودم.فرزانه خنده اش که تموم شد گفت:یه ساعت دیگه عمو و فریبرز با فیزیوتراپ میان خونه بریم لباساتو عوض کنیم.منم مطیعانه ویلچر رو به سمت اتاق خودم هدایت کردم.کارمون که تموم شد فرزانه ویلچر و من رو برد حیاط تا یه کمی هوا به سرم بخوره و از این بی حالی در بیام.وسط گردش توی حیاط خوشگل خونه بودیم که فرزانه کوبید رو گونه اش و گفت: خاک تو سرم نکنن.دلیلشو که پرسیدم گفت که باید قرصام رو بهم میداده و سریع رفت تو خونه.من شال دورم رو محکم تر کردم و به کمک دستم ویلچر رو حرکت دادم و تصویر های از گذشته بودن که مدام از جلو چشمام رد می شدن.ناگهان صدای به گوشم خورد عین جیغ کشیدن.روم رو که برگردوندم یه دختر بچه دیدم که داشت با تموم توانش جیغ می کشید.دستام رو گذاشتم رو گوشم ولی نه تنها از صدا کم نشد بلکه قدرتش بیشتر شد.انگار صدا تو ذهن من بود.دختره به شکل غیر معمولی دهنش باز بود و این زیاد از حد ترسناکش کرده بود. دستام رو صورتم و تا نبینمش اما هنوز تصویرش جلوی چشمای بستم بود.دستامو برگردوندم رو گوشم و اینبار محکم تر گرفتم و جیغ زدم:بسه بسه.توروخدا بسه.دارم کر میشم.داری دیونه ام می کنی بسه. دستی از پشت به شونه ام خورد که خشکم کرد ولی باصدای فرزانه سریع خودم رو انداختم تو بغلش و زار زدم.اون مدام دلیل گریه و جیغ کشیدنام رو می پرسید و من فقط تونستم با دست به جای خالی دختر بوه اشاره کنم و بگم:او جیغ می کشید.و دوباره زار بزنم.در زده شد.دامن لباس فرزانه رو گرفتم که تنهام نزاره.نگام کرد وترس رو دید و بهم گفت که جای نمیره و اگر هم جای رفت من رو حتما با خودش میبره.چندتا نفس عمیق کشیدم اما بازم نمی تونستم خودمو کنترل کنم.با فرزانه رفتیم در رو باز کردیم عمو من رو اینطوری که دید رو پاها ش نشست و دلیل این همه ترس و اشک توی چشمام پرسید و من بغلش کردم و زار زدم و دیگه هیچی یادم نیست.چشمام رو باز کردم و فریبرز و عمو بالای سرم تو اتاق خودم ایستاده بودند.فرزانه هم کنار پاها م رو تخت نشسته بود و از رو پتو داشت پاها م رو ماساژ می داد و گاهی هم اشک از چشماش می چکید.عمو دستش رو کشید رو صورتم وگفت:بهتری پری جونم؟؟ومن ناراحت از شکستگی عموم تو این یک هفته جواب دادم:بد نیستم.فیزیوتراپه رفت؟عمو تلخ خندید و گفت: اره کمکش کردیم هر کاری باید می کرد رو کرد و رفت.رو به عمو گفتم :چرا می خندی عمو؟عمو با گفتن هیچی مسأله رو کشش نداد.دختر بچه که یادم افتاد سریع گفت:اون دختره کی بود عمو؟چرا جیغ می زد؟عمو ترس تو چشمام رو به وضوح حس کرد بود برا همین سریع جوابم رو داد:هیچی نبود عزیزم آروم باش. فراموشش کن.عمو قرص هارو از رو میز برداشت و من تازه درد بی امان پاها م رو حس کردم.انگشتام بیش از حد درد می کردن.عضلات پاها م منقبض شده بودن و این انقباض درد آور بود.دارو هارو خورد و به کمک عمو رو ویلچر نشستم و رفتم تو سالن تا بعد از این چند روز یه فیلم ببینم و همه از ایده ام استقبال کردند.اما به دلیل خواب آور بودن دارو هام هنوز نیم ساعت از فیلم نگذشته بود که خوابم برد.این همه خواب واقعا می‌تونست آدم رو خسته کنه ولی خب من به خواب علاقه ی مفرطی داشتم که هر وقت میمومد با فراغ بال ازش استقبال می کردم...
ف. سلیم زاده 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، sadaf


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
9 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۷-۰۸-۹۹, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، sadaf (۰۴-۰۹-۹۹, ۰۷:۱۶ ب.ظ)، فائزه 2 (۲۵-۰۸-۹۹, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، minaa (۰۲-۰۹-۹۹, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، فادینا (۲۲-۰۸-۹۹, ۰۹:۲۱ ق.ظ)، دلفین (۰۵-۰۹-۹۹, ۰۹:۳۳ ق.ظ)، .P.F (۲۷-۰۸-۹۹, ۰۲:۱۸ ق.ظ)، narjjes88 (۰۲-۰۹-۹۹, ۰۴:۴۱ ب.ظ)، Faty khanm (۰۳-۰۹-۹۹, ۰۱:۲۷ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان