امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پزشک تنها و مغرور | tina27
#1
خلاصه: همونطور که از اسمش برمیاد پزشکی تو رمانم هست که خیلی مغرور ...تنها هم هست ...دختری از جنس تموم دخترا با خیلی آرزوها که سعی داره تک تک بهشون برسه ...در این بین کسی تو زندگیش وارد میشه ...نه مثل هر وارد شدنی ...اتفاقی ...خیلی اتفاقی ...و این پزشک مغرور ...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
پام رو روی ترمز میذارم و به ساختمان روبروم چشم میدوزم ...

ساختمانی که یه روز عاشقش بودم ...

الانم هستم ولی ...

دیگه اونا نیستن ...

کسایی که بهم روحیه و امید میدادن برای ورود به اینجا ...

قطره شکی از چشمم میخواد بجوشه ولی سرمو بالا میگیرم و چشمامو تا حد ممکن باز میذارم که نریزه ...

و موفقم میشم

نمیدونم الان میتونم برم داخل یا نه ...

تردید هارو کنار میذارمو از ماشینم پیاده میشم...

البته ماشین من نه ...ماشین پدرم بود...

پدرم ...و باز هم قطره اشکی که نمذارم بریزه...

و اینجا همون جاییه که من باید بتونم برم توش ...

فعلا موقع فکر کردن به گذشته ها نیست ...

با آرامش قدم برمیدارم و از پله های اونجا بالا میرم ...

تو نگاه اول همه چی برام تکراریه...

وقتایی که برای دیدن بابا میومدم اینجا ...

روزایی که از زنگ ورزش مدرسه میزدم و با ذوق و شوق میومدم اینجا ...

ولی الان ...

هشت سال از اون روزا داره میگذره و الان من اومدم ولی نه برای دیدن بابا ...بلکه برای ادامه دادن راه بابا ...

نه به اجبار ...بلکه به خاطر علایق خودم ...از بچگی عاشق این کار بودم ...

-خانم امری دارید ؟

و من تازه با این حرف به خودم میام ...

صدامو صاف میکنم و با صدای محکمی میگم

-سلام ...من با دکتر میبدی کار داشتم

مسیول پذیرش ابرویی بالا انداخت

مسیول پذیرش-ولی ایشون فکر نکنم کسی رو بپذیرن

-من نیما هستم ...نسیمِ نیما ...به دکتر بفرمایید قبول میکنن

مسیول پذیرش گوشی رو برداشت و بعد از یه صحبت کوتاه به من اجازه ی ورود داد و من داخل آسانسور شدم برای طبقه ی هفتم ...

طبقه ای که همیشه برای دیدن پدرم میرفتم...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
با قدمهایی تقریبا نا استوار به سمت اتاق میرم ...

اتاقی که یه زمون اتاق پدرم بود ...

اتاقی که برای دیدن بابا با ذوق و شوق میومدم ...

الان جلوی در اتاق ایستادم ولی نمیدونم چرا دستم نمیره که در رو بزنم ... گلوم اونقدر سنگینه که دوست دارم آب بخورم هر چی توشه بره پایین ...ولی حیف ...حیف که بغض با آب رفع نمیشه ...

بالاخره با هزار دردسر دستم بالا میاد و در رو نزده دکتر میبدی در رو باز میکنه

با لبخندی به پهنای صورت

این مرد اونقدر با شور و هیجانه که روزی نبود من با حرفاش و انرژیه زیادش از خنده به ریزش اشک نیفتم ...ولی حالا ...

نمیشه ...

اون فکر میکنه هنوزم میتونه منو به خنده بندازه ...

میبدی -سلام عزیزم ...خوبی نسیم جون ؟

منتظره جواب بدم ...

چی باید بگم ؟

آهان ...

لبهام و از هم باز میکنم وبا بی حس ترین و سردترین لحن ممکن میگم

-برای کار اومدم ...تخصصمو گرفتم

و اون با لحن من تقریبا خندش خورده میشه و میبینم آهی رو که از سینه بیرون میده...

میبدی -بیا تو دخترم ...بیا ، زودتر از اینا منتتظرت بودم ...دقیقا کی مدرکتو گرفتی ؟

-زیاد نمیگذره ...شاید سه یا چهار ماه

با هم میشینیم رو ی مبل اتاق ...

درست روبروی هم نگاش میکنم ،سعی میکنه خودشو شارژ نشون بده ولی چهره ی من نمیذاره...

میبدی-وکیلت حساب کارها رو مرتب بهت گزارش میده ؟ از روند کارها و مقدار سرمایه گذاریت فعلا راضی هستی؟میتونیم مقدار سهام رو بالاتر ببری !

-نیازی نیست دکتر ...همون مقدار کافیه ...

میبدی - پولی که از فروش نصف سهام سروش گرفتی چی کارکردی؟

نمیدونم چرا به جای جواب توی سکوت فقط بهش نگاه کردم ...

به مردی که همیشه دوستش داشتم...مثل یه عمو بود برام ...

رفت وآمد خانوادگی داشتیم ...

درست از یازده سال پیش شروع شد ...سه سال تمام مدت دوستیه ما بود...

من تازه وارد یش دانشگاهی شده بودم ....

اون زمون پسر میبدی که هیچ وقت ندیدمش توی کانادا تحصیل میکرد ....

خانواده ی میبدی هم مثل ما سه نفر بودن ...خدایا ...

ولی با اون اتفاق ...

همه چی بهم ریخت ...

همه چی ...

با شنیدن حرف میبدی فهمیدم جوابشو ندادم ...

میبدی-دوست نداشتم تو کارات دخالت کنم عزیزم ...اگه نخواستی نگو...

لبهام باز شد و باز هم با لحنی سرد جوابشو دادم
-نه...مهم نیست راستش برای روح بابا و مامان خرجش کردم ...یه مهد کدک تقریبا تو پایین شهر ...به اسم بابا !

میبدی سری تکون داد و ...

میبدی-کار خوبی کردی بابا جان ...باریکلا!
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
اخم کردم ...

نه محسوس ...ولی از لفظ بابا جان خوشم نیومد ...

اون همیشه بهم میگفت عمو جون...

ولی چه میشه کرد ...به کسی که سن بابا مو داره چی بگم ؟ ....

سکوت کردم ...

کاری که خیلی وقته شده جزو یکی از شخصیتهای وجودیم...
اونم حرفی نمیزد ..

اونم انگار داشت فکر میکرد ..

سرش پایین بود و چیزی نمیگفت ... یه دفعه سرشو بالا آورد و بی مقدمه گفت

میبدی -از دست من ناراحتی نسیم جان؟

بدون تغییری تو صورتم گفتم

-نه ..چرا باید ناراحت باشم؟

شانه ای بالا انداخت و ..

میبدی- آخه حرفی نمیزنی ...مثل قدیما باهام شوخی نمیکنی!؟ باور نمیکنم این نسیم همون نسیم باشه....خیلی تغییر کردی...ولی چرا؟

حتی پوزخند هم روی لبم نیومد...

خیلی وقت بود حسامو از دست داده بودم ..

با همون لحن گفتم

- همه چیز تغییر کرده...همه چیز...

دوست نداشتم به این بحث ادامه بدم ...

چون میدونستم اخرش به ریختن اشکای من ختم میشه...

خیلی وقته اینه راه من برای نریختن اشکام ...فرار ...یه جور پاک کردن صورت مساله است ...

اما به نظرم فعلا تنها راهه ...

برای ادامه ندادن بحث تمام مدارکمو درآوردمو گذاشتم روبروش روی میز ...

نگاه عمیق و طولانی ای به من انداخت ...

منی که سعی داشتم از نگاهش فرار کنم...

مدارک رو برداشت و مشغول بررسی شد ...

چند دقیقه ای طول کشید تا همه شو ببینه.....مدارک رو که بست گذاشت روی میزش...و بلند شد و رفت روبروی پنجره...

میبدی- اینجوریتو دیگه نمیشناسم نسیم...حس میکنم دیگه نمیشناسمت...کجاست اون نسیم پر از شور و شوق جوونی؟؟ ...چرا این شکلی شدی؟؟

حالا روبروی من ایستاده بود ...

بلند شدم وایستادم..بغضم در حال شکستن بود ولی فعلا وقت نبود ...

اشکام برای تنهاییهای خودم بود ...نباید کسی ببینتشون....

گلومو صاف کردمو

-عمو جان ...من حالم کمی خوب نیست ...اگر با درخواستم موافقت کردید ...بهم خبر بدید بیام ...اگرم نه...که هیچ

با بهت به چهره ی بیتفاوت من خیره بود...

نمیدونم چقدر چشم تو چشم بودیم که سرم رو پایین انداختم و با گفتن

-با اجازه

راهم کج کردمو از کنارش رد شدم و تا در اتاق رفتم دستم رو دستگیره بود که با صداش موند ...

میبدی-باز خوبه هنوزم عمو هستم ! از فردا بیا ...تو اینجا یک پنجم سهام داری...درست مثل من...

-ممنون

دستگیره رو خواستم پایین بدم که قبل از فشار من پایین اومد و در با فشار زیادی باز شد به سمت من و من چون احتمال نمیدادم کسی بدون در زدن بیاد داخل در به شکمم برخورد کرد....

بد خورد ...

دستم رو روی دلم گذاشتم و تنها چیزی که تو چهرم فرق کرد یه اخم بود ...

اخم حاصل از درد ...

برگشتم ببینم کی در رو بدون در زدن باز کرده که ...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
برگشتم ببینم کی در رو بدون در زدن باز کرده که یه پسری رو دیدم...

چهرش با مزه بود...

موها و ابروهایی قهوه ای ..چشمای سبز شیطون... بینی معمولی ..از همه مهمتر لبخند شیطونش بود که حتی میون اخم حاصل از نگرانیش هم دیده میشد...

روپوش سفیدی تنش بود ...

به حرف اومد

پسر - حالتون خوبه؟من معذرت میخوام خانم...

دستم هنوز رو دلم بود ...با همون اخم گفتم

-شما نمی بایست اول در میزدید بعد وارد اتاق میشدید؟

پسر میون نگرانیش لبخندی زد

پسر -مثل اینکه حالتون بد نیست ؟

میبدی با چند قدم خودشو رسوند بهمون و رو به من گفت

میبدی -چیزیت نشد نسیم جان؟

به دکتر میبدی نگاه کردم و بدون تغییری تو چهرم گفتم

-خیر ...

پسر-دکتر معرفی نمیکنید این خانم جوان رو؟

با لخند شیطونی نگاش به من بود اما روی صحبتش با میبدی

میبدی خندید

میبدی-سالار جان اذیت نکن...تو چکار داری پسر !چی میخوای؟

با شنیدن اسم سالار یه نقطه ی تاریکی تو ذهنم سوسو زد...

فکر کردم..اسم سالار برام آشنا بود...

ولی یادم نمیومد کیه...

تجزیه تحلیل رو گذاشتم برای بعد کیفم رو روی دوشم صاف کردم و ..

-خدا نگهدار عمو جان

عمو هم خندید و در رو برام تا آخر باز کرد ...

توآخرین لحظه نگاهم با نگاه شیطونش برخورد کرد...

بی تفاوت رو برگردوندم وبا قدمهای محکم رفتم...خوش به حالش..چقدر شاد بود ...کاش منم برمیگشتم به همون روزها ...همون روزایی که ین شکلی بودم...شاد و شنگول ...

دلم هنوزم درد میکرد ...

تا حیاط بیمارستان رفتم و سوار بنز بابا شدم...

باید این ماشینو عوض کنم...

زیادی تو چشمه...اونم برای یه دختر تنها مثل من...

ماشینو روشن کردم و آروم حرکت کردم...

بازم خوب بود ...حداقل میدونم از فردا میتونم کارمو شروع کنم ...

پخش ماشین رو روشن کردم

اگه آسمون گرفته

اگه خوردشید پشت براست

اگه گریه سهم امروز

اگه تردید رنگ فرداست

اگه عشق تو دلا مرده

اگه برقی تو چشا نیست

اگه تو سکوت کشدار

کسی تو فکر صدا نیست

یه روزی دوباره خورشید

رد میشه از بغض ابرا

آهنگ رو عوض کردم....

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیست

همه میگن که دوباره

دل تنگمو شکستی

دروغه

چه جوری دلت میومد

منو اینجوری ببینی

با ستاره ها چه نزدیک

منو تو دوری ببینی

همه گفتن که تو رفتی

ولی گفتم که دورغه

همه میگن که عجیبه

اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دورغه

تا ابد اینجا میمونم

بی تو و اسمت عزیزم

اینجا خیلی سوت و کوره

ولی خوب عیبی نداره

دل من خیلی صبوره

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که دوباره

دل تنگمو شکستی

دورغه

چه جوری دلت میومد


منو اینجوری ببینی


با ستاره ها چه نزدیک


منو تو دوری ببینی


همه گفتن که تو رفتی


ولی گفتم که دورغه


همه میگن که عجیبه


اگه منتظر بمونم


همه حرفاشون دورغه


تا ابد اینجا میمونم


بی تو و اسمت عزیزم


اینجا خیلی سوت و کوره


ولی خوب عیبی نداره


دل من خیلی صبوره


همه میگن که تو رفتی


همه میگن که تو نیستی


همه میگن که دوباره


دل تنگمو شکستی


دورغه

اما دروغ نبود ...هیچ کدومش تو زندگیه من دورغ نبود


اشکام بی اختیار میریخت ....من نخوام بهشون فکر هم کنم زمین و زمان دست به دست هم میدن نشه ...

نیم ساعت طول کشید برسم خونه ..

با ریموت در باغ خونمون رو باز کردم و رفتم داخل ...درست جلوی سالن ماشین رو پارک کردم ...

جای مامانم خالی که همیه سرم داد میزد که نسیم اینجا جای پارک نیست ...

از ماشین پیاده شدمو اشکامو با آستینم پاک کردم و رفتم داخل خونه و لباسهامو درآوردم و آویز کردم جلوی در

رفتم و خودمو روی کاناپه ی سه نفره ی روبروی شومینه پهن کردم و چشمامو بستم...

حسِ هیچ کاری رو نداشتم...

بدون هیچ فکری خوابم برد ...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
از خواب که بیدار شدم هوا تاریک بود ...

پاییز بود و هوا زود تاریک میشد ....

بلند شدمو غذای دیشب رو داغ کردمو خوردم ....

روی مبل نشستم ومشغول دیدن تلویزیون شدم ...

حتی حس دیدن فیلم هم نداشتم بلند شدمو رفتم آلبوم رو برداشتم و مشغول دیدن شدم...

عکس بهترین آدمای زندگیم ...

عکس های روزهای خوب...

تو عکسا میخندیدم...

خندم به قدری عمیق و واقعی بود که باورم نمیشد من باشم ...آخه من با اون خیلی فرق داشتم...

با همون عکس اول حالم بد شد ... بستمش و پرتش کردم روی مبل کناری و چهار زانو روی مبل نشستم

مشغول جویدن پوست لبم شدم تا بازم بغضم نشکنه....

بهتر بود بخوابم ...

آره ....

بهترین کاره ....فردا هم سر حال میرم سرکارم ...

رفتم اتاقم و پتومو برداشتم و با بالشم بررگشتم تو سالن و روی کاناپه دراز کشید م ...

مثل همه ی این هشت سال گذشته...

نمیدونم چرا دیگه تو اتاق خودم خوابم نمیبرد...شاید به خاطر اتاق اوناست که کنار اتاق منه!؟...

نمیدونم ...

هر چی هست اونجا دیگه خوابم نمیبرد...

با هزار مکافات بالاخره پلکام سنگین شد و هیچی نفهمیدم ...

با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم...

بعد از یه دوش ده دقیقه ای موهمو خشک کردم و رفتم تا حاضر شم...

مانتو مشکیه ساده ای پوشیدم تا زانو و جین مشکیه راسته و کفش وکیف اسپرت قهوه ایمم برداشتم و شال مشکی هم برداشتم سرم کنم...

چون موها و چشمام قهوه ای بود و خودم سبزه خیلی بهم میومد ...

علاقه ای به سِت کردن چیزی نداشتم ...

خودخودَکی همه چیم سِت شد.....

سریع از خونه زدم بیرون تا روز اولی دیر نکنم...

تو سکوت رانندگی کردم...رسیدم با بیمارستان و وارد حیاطش شدم ...

گوشه ای پارک کردم و پیاده شدم ...

دستی به مانتو و شالم کشیدم و خواستم راه بیفتم که با صدایی تقریبا آشنا ایستادم و برگشتم سمتش ...

همون پسر شنگول دیروزی بود...

سالار...

صورتم تغییری نکرد ...

-بفرمایید؟

سالار-احوال خانم مصدوم؟!

چقدر زود صمیمی شد ...بی تفاوت گفتم

-امری دارید !

ابروهاش رفت بالا و لبخند چاشنیه صورتش شد

سالار- امرم همین بود دیگه...خوبید ؟

با چشم و انگشت به دلم اشاره کرد

با همون لحن سرد جواب دادم

- شما دکترید؟

لبخندش پر رنگ تر شد

سالار -فکر کنم دیروز با دیدن من تو لباس دکتری فهمیده باشی....چیه؟ نکنه بهم نمیاد دکتر باشم ...!

شاید اگر من همون نسیم بودم الان از خنده روده بر شده بودم و جوابای دندون شکنی بهش میدادم تا بفهمه کل کل چیه ...

ولی الان حتی یه لبخند محو هم نزدم ...

بیچاره از رفتارم تعجب کرد

اینو از محو شدن لبخندش و چشای گرد شدش فهمیدم ...

با همون بیتفاوتی گفتم

-اگر دکترید ...باید بفهمید یه ضربه ی اروم به شکم نمیتونه مشکلی ایجاد کنه.......

بدبخت دهنش باز مونده بود ...

با اخمی کمرنگ نگامو ازش گرفتم و و به سمت ورودیه بیمارستان رفتم...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
یه راست سمت اتاق عمو رفتم و منشی اجازه ی ورود بهم داد ...

وارد شدم و بعد از سلام و احوالپرسی نشستم...

عمو-خوب عزیزم ..از الان روز کاریه تو شروع میشه ...و ساعت کاریت هم تا ...ساعت هست ...

حرفو قطع کردم

-میتونم دو شیفت بایستم؟

ابروهاش رفت بالا

عمو -سختت میشه دختر گلم...کار اینجا سخته ....

-از پسش بر میام...تو خونه بیکارم....

عمو آهی از سینه کشید

عمو-هنوزم خونتون همونجاست؟

سرمو با شرمندگی پایین انداختم

-بله...

عمو-اینو نپرسیدم که سرتو پایین بندازی دخترم...هر کس دیگه ای هم جای تو بود شاید همونکارو میکرد...

از فوت بابا و مامان من هیچ مهمونی رو راه نمیدادم یا اینکه اونقدر بی محلی بهشون میکردم که دیگه نیومدن....

عمو هم از همون دسته مهمونا بود ....تقصیر من نبود ...

من اون زمون واقعا قاطی کرده بود ...

دو سال افسردگی کم چیزی نیست ...

سرمو بالا آوردم و نگاش کردم

-ممنون که درک میکنید...

عمو -خوب سپردم سالار بیمارستان و پرسنل و پزشکا رو بهت معرفی کنه ...چند دقیقه صبر کنی میرسه... راجب دوشیفت موندنتم بعدا تصمیم میگیریم

نه مخالفت کردم نه حرکتی ...

همون پسر بود ...

با اینکه اصلا دوست نداشتم باهاش برم ولی برای هر حرفی باید یه ساعت به عمو جواب پس بدم ...

پس ناچار سکوت کردم...

عمو برام یه فنجون قهوه ریخت و من برش داشتم تا بخورم

عمو- صبر کن عزیزم ...شکر نریختم

-ممنون...بدون شکر میخورم...

چشماش گرد شد میدونستم چرا...

من همیشه شکر تو قهوه یا چای میریختم...

عمو - تو که همیشه قهوه ی شیرین میخوردی نسیم...

-دیگه نمیخورم...خیلی وقته...

دیگه چیزی نگفتم و در معرض نگاههای بهت زده ی عمو قهوه رو تلخ خوردم

همزمان در اتاق بدون در زدن باز شد....

پشتم به در بود ولی کاملا از در نزدن مشخص بود خودشه...

عکس العملی نشون ندادم و فقط کمی نیم خیز شدم و نیمرخ جواب سلامش رو دادم

اومد کنارمون و با عمو دست داد و نشست و خندون یه نگاه به من و یه نگاه با عمو کرد و لبخندی شیطون زد و رو به عمو گفت

سالار-فکر کنم دیگه باید دلیل دیر رسیدناتونو به مامان گزارش بدم

و به من نگاهی مرموز کرد...

خودش و عمو از خنده مُردن...

ولی من هیچ ...

فقط نگاهشون میکردم ...

جفتشون با دیدن من خنده هاشون یواش و بعد قطع شد

عمو-نمیری پسر ...اتفاقا به مادرت بگو...چون خیلی خوشحال میشه این خانم زیبارو ببینه..

آهان ...حالا فهمیدم اسم سالار چرا برام آشناست ...درسته....پسر عمو هست ...

همونی که خارج تحصیل میکرد

پس برای همین در رو بدون در زدن باز میکرد ...

یادش بخیر ...منم همیشه اینکارو میکردم و مامان و بابا همیشه سرم غر میزدن که نباید اینکارو بکنم

سالار ابرویی بالا انداخت...
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
سالار-دیروزکه نشد ...الانم نمیخواید معرفی کنید این خانم جوان اخمو رو ؟

عمو خندید

عمو-اخمو خودتی پسر ...برا دخترم حرف درنیار ....

بعد با دستش به من اشاره کرد

عمو- نسیم ...نسیمِ نیما ....دختر سروش...

سالار -نگید که منظورتون همون سهامدار بیست درصدیه بیمارستانه بابا!؟

عمو خندید

عمو- خودشه...

سالار یه نگاه عمیقی به من انداخت و اولین باری بود که چهرش شاد نبود

سالار- با اینکه خیلی از اون زمان میگذره ولی باید بگم بابت فوت پدر مادرتون متاسفم...بابا همیشه از شما تعریف میکرد و اون اتفاق هم...

حرفشو قطع کردم

-ممنون بابت همدردیتون...

لبهای باز موندشو بست و به عمو نگاه کرد وعمو هم نگاه تلخی به هر دومون....

عمو-سالار جان....بهتره بری و نسیم رو با کار اینجا آشنا کنی ...در ضمن سعی کن از موندن اونم تو دو شیفت کاری منصرفش کنی....

سالار با تعجب گفت

سالار- دو شیفت؟ چرا؟

-مهم نیست ...پشیمون شدم ....

ایستادم تا زودتر از اون محیط در بسته ی خفه کننده خارج شم ...

جواب پس دادن به عمو کم بود پسرشم اضافه شد...

با کلی نصیحت از طرف عمو به سالار از اتاق خارج شدیم ...و من کمی جلوتر گام برمیداشتم ...

همراه هم تا آسانسور رسیدیم و دکمه رو زدم....

طبقه ی زیرین پنج بود ...تا برسه بالا طبقه ی هفت طول میکشید ....

سنگینیه نگاهش کلافم کرده بود ولی کاری نکردم و نگاهم به شماره ی آسانسور بود ...

سالار -فکر نمیکردم اینجا ببینمتون...

با صداش نگاهی بهش کردم و دوباره نگامو به شماره ها دوختم

نمیدونستم چی بگم...سکوت کردم

سالار-شما با اون نسیمی که پدرم همیشه ازش تعریف میکرد خیلی فرق دارید ...

از نسیم گفتنش خوشم نیومد ..

خیلی داشت زود خودمونی میشد همونطور که نگاهم به شماره ها بود که روی طبقه ی سه رو نشون میداد گفتم

-آدم و زندگیش با گذر زمان ممکنه تغییر کنه...

خندش از صداش مشخص بود

سالار- ماکه تغییر نکردیم

ناخداگاه گفتم

-برای این ثبوت خدا رو شکر کنید ....

یه دفعه خندشو خورد ...

فکر کنم تازه منظورمو فهمید

در آسانسور باز شد و من اول وارد شدم

سالار-تغییرها توی زندگی هر چند خوشایند یا نا خوشایند...باید باهاش کنار اومد ...درست نمیگم؟

سرم رو چرخوندم و چشمم تو چشمای سبزش قفل شد و محکم گفتم

-نه...

لبخند روی لبش ماسید و نگاهش بین دو تا چشمم متحیر بود

سالار- چرا؟

-به دلیل اینکه این بحث رو دوست ندارم ...دوست ندارم ادامه اش بدم ... ممنون میشم اصرار نداشته باشید

تحیرش از جوابم بیشتر شد و فقط سرش رو تکون داد ...

خسته از نگاه خیرش سرم رو برگردوندم
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
توی دو ساعت کارمون تموم شد و اتاقمو بهم نشون داد

سالار -تخصصتون مغز و اعصاب بود دیگه؟!

تعجب کردم از اینکه میدونه ولی بی تفاوت گفتم

-بله ...چطور؟

بازم تو چشماش شیطنت لول خورد...

سالار-هیچی...منم قلب و عروق !

شیطنت هاش کمی بامزه بود ولی ...

قلب مُرده ی من جایی برای شوخی کردن نداشت...

-موفق باشید

لبخندش پررنگ تر شد

سالار -ممنون ...به همچنین

سری خم کرد و دستشو کج روی پیـ ـشونیش گذاشت و رفت....

اینم یه جور خدافظی بود؟ ...

تا ساعت هفت شب تو اتاقم بودم ...

برای نهار هم نرته بودم ...بیمارا زیاد بودن و آخریش هم دختری نه ساله بود که باید نوار مغزی میشد...

از گریه هاش کلافم کرده بود...

روپوشم رو عوض کردم و کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون ...

روز بدی نبود ....

البته با صرف نظر از آخرین مراجعه کننده...

داشتم سوار ماشینم میشدم ککه عمو رو دیدم به سمتم اومد ...

سالار هم کنارش بود ...

بهم رسیدن ...برای خالی نبودن عریضه گفتم
-خسته نباشید

جفتشون لبخندی زدن

عمو-همچنین ....چطور بود امروز؟

-خوب...

اونا هنوز منتظر حرفای من بودن ولی من چیزی نگفتم ...

خوب عادت داشتم...

هشت سال بود داشتم تو سکوت زندگی میکردم ...

حرف زدن رو یه جور صرف بی رویه ی انرژی میدونستم

سالار با لبخند -مختصر و مفید

عمو هم خندید و نگاهی به ماشین انداخت

عمو-هنوز هم مثل روز اولشه ...رانندگی باهاش راحته؟

-بد نیست ...ولی من ناراحتم توش ،میخوام عوضش کنم

عمو -عوضش نکن ...حیفه...

-حیف ....حیف صاحباش بودن ...که رفتن ...با اجازتون من برم

عمو با لبخند خدافظی کرد وسالار هم سری تکون داد
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
با سرعت متعادلی به سمت خونه روندم ...

اون شب هم مثل همه ی شبا گذشت و بازم یه روز کاریه دیگه ...

رفتم بیمارستان و سریع رفتم اتاقم و رپوشم رو پوشیدم ...نشستم روی صندلیم و منتظر بیمارا ...

ساعت نه صبح بود که اولین در زده شد

-بفرمایید

در باز شد و سالار با لبخند شیطونی وارد شد ..مثل همیشه ولی اینبار تنها نبود ...

زنی تقریبا مسن همراهش بود که پشتش وارد اتاق شد

بلند شدم و ایستادم و منتظر توضیحش

سالار-سلام خانم دکتر ...شما خوبی؟

جدی گفتم

-سلام ...ممنون بفرمایید...

در کمال تعجب دست زن رو گرفت و آورد جلو...

زن آروم راه میرفت مشخص بود مشکلی تو راه رفتن داره ...

چهرش برام آشنا بود ...خیلی آشنا !

هر قدم که جلوتر میومد یه خاطره برام تداعی میشد ...

چشمش لرزون من رو میکاوید ...

ناخداگاه با قدمهای لرزون از پشت میز رد شدم و رفتم و روبروش قرار گرفتم ...

چشماش تو تموم اجزای صورتم میلغزید ...

منم همینطور ...

خودش بود ...

کمی پیر شده بود ...کمی چروک شده بود ....

اما خودش بود ...

دستای لرزونش دست سالار رو رها کرد و به سمت من جلو آمد و دستای منم لرزون رفت سمتش ...دستامون که قفل هم شد اشکم ریخت...

اشکای اونم قب از من ریخته بود ...

فاصله ی بینمون رو طی کرد تنگ منو تو آغوش گرفت...

دیگه کنترل کردن خودم آسون نبود ....

صدای گریه مون رفته بود بالا ...

مدام دست نوازش ش روی سرم و کمرم میلغزید

خاله مهوش خودم بود ...

چقدر دستاش به گرمای دست مادرم بود ...

مهوش-چی کشیدی دختر ...چی کشیدی نسیم ...چرا اینقدر لاغر شدی دختر ؟

با هق هق حرف میزد ...منم با هق هق جوابشو دادم

-داغونم خاله ...داغون ....

صدای درب اتاق از رفتن سالار خبر میداد ...

از هم جدا شدیم و خاله بادستاش صورتم رو قاب گرفت و بهم زل زد

مهوش -خوشگل شدی ...به زیباییه مادرت ...

با هم نشستیم روی مبل و هنوز چند دقیقه حرف نزده بودیم که در بدون زدن باز شد و سالار وارد شد ...

نه ..

مثل اینکه این هر جا بره بدون در زدن میره با لحن سردی گفتم

-در رو برای چی اینجا گذاشتن دکتر؟

سالار شیطون خندید

سالار - برای بیمارا ...


دیگه چیزی جوابشو ندادم که اومد نزدیک و کنار خاله نشست و دستش رو دور شونه های خاله انداخت و بغلش کرد

سالار- قربونت برم ....نگفتم گریه نکن...این چه وضعیه؟...

خاله خندید

مهوش-چیزی نیست پسرم ...یه ذره گریه به جایی بر نمیخوره

سالار رو به من

سالار- چرا مادر من رو اذیت کردی ! گریه شم که درآوردی دختر بَد

این واقعا بیماریه زود صمیمی شدن داشت...

بدون تغییری تو چهرم رو به خاله گفتم

-گریه نکنید خاله جون...

خاله با لبخند دستمو گرفت
بازنده میگه میشه اما سخته
برنده میگه سخته اما میشه


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
4 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۳-۱۱-۹۸, ۰۹:۱۳ ب.ظ)، sani. (۲۸-۱۱-۹۸, ۰۳:۱۰ ق.ظ)، sarvenazb (۲۵-۱۲-۹۸, ۰۷:۰۵ ب.ظ)، shbdiz (۰۲-۰۸-۹۹, ۰۸:۱۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان