انجمن ايران رمان



رمان پيچك هاي احساس | NEGAR
زمان کنونی: ۰۲-۰۸-۹۶، ۱۰:۱۲ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 114
بازدید 9990

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پيچك هاي احساس | NEGAR
#1
خلاصه :
احساس مثل پيچك مي مونه ، هر چه قدر مانعش شي باز رشد مي كنه و روي ديوار قلب بالا مي ره ...
داستان درباره ي دختري به نام آرياناست كه پسري به نام وحيد از دوستش (نريمان) مي خواد با آريانا ازدواج كنه و خودش مي ره لندن و ...

[عکس: 38471407277142105322.png]
سپاس شده توسط:
#2
حس تنبلي مي كردم . اين از اون روزهاست كه دوست ندارم برم سركار . با تنفر سرم رو توي بالش به شدت تكون دادم و گفتم : نه نه .
ولي فايده نداشت . نگام كه به عقربه ي ساعت افتاد با رخوت از جام پاشدم و با حرص رو به روي آينه وايستادم . از ديدن قيافه ام هم وحشت كردم هم خنده ام گرفت . واي اين چه سر و وضعيه ؟
به آينه نزديك تر شدم و با گفتم "خدايا چرا چشمام پف كرده."
به طرز وحشتناكي موهايم در هم بود . حالم از اون همه آشفتگي به هم مي خورد . اولين كاري كه كردم موهام رو شونه كشيدم و هل هلكي بالاي سرم بستم . پشت موهام كه پوشيده مي شد ولي هيچ وقت نمي گذاشتم جلوي موهام اين طوري بي ريخت باشه . سريع سشوار رو روشن كردم و جلوي موهام رو صاف كردم . بعد از اينكه كارم تموم شد با رضايت به موهايم كه انگار از اول لخـ ـت بوده نگاه كردم . سرم رو برگردوندم . نگاهم كه به عقربه هاي ساعت افتاد عصبي شدم . اين ساعت كه همش عجله داره رد شه ...
حالا بايد يه فكري براي پف چشام كنم . اصلاً وقت اين كارها رو نداشتم . سريع مسواك و حوله به دست سمت دستشويي رفتم . انگار مسابقه ي دو بود . همه كارا رو با عجله انجام مي دادم . حتي متوجه نشدم چه طور مسواك زدم .
اين از اون روزهايي بود كه واقعاً دلم نمي خواست برم سر كار . به آشپزخونه ي كوچيك خونه مون كه رفتم داداشم آرمين كه دو سال ازم بزرگ تر بود گفت :
ـ صبح به خير به خواهر گرامي .
مامان برگشت و با ديدنم گفت : بشين برات چايي بريزم .
جواب صبح به خير آرمين رو با تاخير دادم و رو به مامان گفتم : واي نه ديرم شده .
آرمين خنديد و گفت : باز تو ديرت شد ؟ چرا اين قدر مي خوابي ...
ـ آقاي سحر خيز الان به نفعته چيزي نگي چون اصلاً حوصله ندارم . نگاهي به ميز گرد صبحونه كه وسط آشپزخونه گذاشته بوديم و تمام فضا رو گرفته بود انداختم . رو ميز چيزي كه باب ميلم باشه پيدا نكردم . با اخم به خودم گفتم "حالا كه گرسنمه چي بخورم ؟"
مجبور شدم چاي خالي رو انتخاب كنم . كه مامان برام ريخته بود . توش شكر ريختم ، تند تند بهم زدم و چون داغ بود رفتم آماده بشم تا سرد بشه . واي اتاقم از سر و وضعم بدتر بود . اهميتي به لباس هايم كه روي صندلي تلنبار شده و باقي ريخت و پاش ها ندادم . سريع مانتو و شلوار و شالم رو برداشتم و تند لباسام رو تعويض كردم . به صورتم كمي كرم ضد آفتاب زدم . دوست داشتم حسابي به خودم برسم ولي تيك تيك ساعت بهم هشدار داد كه از توي آينه به صفحه اش نگاه كنم .
سريع رژ كم رنگي زدم و در عرض نيم دقيقه به مژه هام ريميل كشيدم و كيف به دست رفتم آشپزخونه ليوان چاي رو سر كشيدم . داشتم مي رفتم كه مامان صدام كرد :
ـ آريانا صبر كن .
برگشتم و با بداخلاقي گفتم : ديرم شده مامان .
مامان ساندويچي كه تو پلاستيك فريزر مي گذاشت ، دستم داد و گفت :
ـ ساندويچ مرغه ، بخور ضعف نكني .
اخم هايم باز شد و با شرمندگي ساندويچ رو گرفتم و از خونه بيرون رفتم .
سپاس شده توسط:
#3
بزرگترين شانسم اين بود كه فاصله ي بين محل كار تا خونه ام چندان زياد نبود . اصلاً به همين دليل بود كه هميشه تا تايم آخر مي خوابيدم . سرم رو به شيشه ي ماشيني كه نشسته بودم تكيه دادم . چند ثانيه چشام رو بستم .
من تو يه شركت تبليغاتي كار مي كنم . حدود شيش ، هفت ماهي ميشه ...كارداني دارم. منو به خاطر مدرك درخشانم قبول نكردند ، بلكه كارم رو ديدن و خوششون اومد . بگذريم . نمي دونم ادامه ي تحصيل بدم يا نه . ولي برام چندان اهميتي نداره . فعلاً كه پولي در بساط نيست . گرفتن يه مدرك خشك و خالي هم به نظرم خيلي خالي از لطفه و فقط به درد همين كاري مي خوره كه يه عده ي زيادي باهاش مي كنند . اينكه پُزش رو مي دن . نگاهم به راننده افتاد كه داشت سيـ ـگار مي كشيد .
اول صبحي حالم رو به هم زد . من به دود سيـ ـگار و خيلي چيزهاي ديگه آلرژي دارم . نه به معناي واقعي بيماري آلرژي ، ولي متنفرم از كساني كه سيـ ـگار مي كشند....تو فاميل هامون هم كم نيستند از اين آدم ها ، ولي مجبورم ازشون متنفر نباشم .
به خودم كه اومدم ديدم داريم محل كارم رو رد مي كنيم . چنان گفتم "اِ...اِ...نگه دار آقا" كه راننده دو بالا پريد و با اخم و تخم پاشو روي ترمز گذاشت و من سريع دستم سمت دستگيره رفت و سمت محل كارم دويدم .
***
وحيد ماشينش را پشت ماشين هاي پارك شده كمي با فاصله از شركت تبليغاتي پارك كرده بود . نگاهي به نريمان انداخت خواست چيزي بگه كه آريانا رو درحالي كه سرش پايين بود و با قدم هاي بلند گام بر مي داشت ديد . در صندلي خودش رو پايين كشيد . نريمان رد نگاه او را گرفت و گفت : خودشه ؟
وحيد مجله اي كه تو ماشين داشت رو باز كرد و جلوي صورتش گرفت .
نريمان صداي "آره" اش رو كه شنيد دوباره به آريانا نگاه كرد كه سمت در ساختمان مي دويد . لبخندي زد و گفت :
ـ چه ريزه ميزه ست .
نگاه چپ چپ وحيد رو كه هنوز مجله صورتش رو پوشانده بود و فقط او كه كنار دستش نشسته مي ديد ، لبخندش جمع و جور شد و گفت :
ـ خب حالا چيه ؟ مثلاً قراره همسر آينده ام بشه ها .
ـ هنوز هست ؟
نريمان به در خيره شد و گفت :
ـ نه رفته .
وحيد با خيال راحت به حالت اولش برگشت و گفت : تو چرا صاف نشسته بودي ؟ مگه نگفتم اومد ...
ـ متوجه من نشد . در ضمن چه اشكالي داره منو ببينه ؟ منو نمي شناسه كه ...
ـ ولي قراره خودت رو بهش نشون بدي ...
ـ نه پس غيابي مي خوام باهاش ازدواج كنم .
وحيد بي حوصله ماشين رو روشن كرد . نريمان پرسيد : ساعت چند كارش تموم مي شه ؟
وحيد كمي فكر كرد و گفت : دقيق نمي دونم . فكر كنم همون ساعت اداري .
ـ باشه . حالا من بايد چي كار كنم ؟
ـ بايد به عنوان مشتري بري ببينيش .
ـ خب ؟!!!
ـ ببين من تو رو انتخاب كردم چون بهت ايمان دارم . مي شناسمت . مي فهمي ؟
ـ تا يه جايي شو .
ـ نريمان تو با اين هوش فراوانت خواهشاً نگو نفهميدي كه چي ازت مي خوام .
ـ اين كه چي مي خواهي رو قبلاً واضح برام گفتي .
ـ خب ديگه چي ؟
نريمان ساكت به رو به رو خيره شد و وحيد گفت : به خدا دستم به هيچ جايي بند نيست . مي دونم خود خواهيه ، چيز زيادي ازت مي خوام . ولي باور كن آريانا دختر خوبيه ...
ـ پدرم چي ؟
ـ راستش منم تمام مدت به پدرت فكر مي كردم . تنها مشكلش همين جاست . ولي قضيه ي مادرت مال خيلي وقت پيشه ...
نريمان بين حرفش گفت : ولي فراموش نكرده .
وحيد دنده رو عوض كرد و گفت : آره اما همه كه شبيه هم نيستند . حالا باهاش حرف مي زنيم ...ولي قبل رفتنم بايد همه چيز جمع و جور شه .
ـ تو عاشق چي اين دختره شدي ؟
ـ دختره اسم داره .
ـ خيلي خب ، آريانا .
ـ ببين ما واسه ي تمام احساس هامون از واژه ي عشق استفاده مي كنيم . چه اون احساس هـ ـوس باشه ، دوست داشتن باشه يا واقعاً عشق باشه چه بسا گاهي نفرت ...
ـ حالا حس تو كدومه ؟
ـ دقيقاً نمي دونم اسم احساسم رو چي بگذارم . فقط مي دونم كه معصوميت آريانا رو تو چهره ي هيچ دختر ديگه اي نديدم . اون براي خودش دنياي متفاوتيه ...با اون چهره ي معمولي و شكل و ظاهرش هيچ وقت نمي توني بفهميش ...اون خيلي ...
ـ باشه ...باشه ، قبول اون متحولت كرده . ولي واقعاً پدرم تعجب مي كنه ها از تصميم ناگهاني ازدواجم .
وحيد داخل كوچه اي پيچيد و گفت : كي مي خواهي باهاش حرف بزني ؟
نريمان برگشت با تعجب نگاهش كرد و گفت : به اين سرعت ؟ من يه بارم با آريانا حرف نزدم ، يه كم منصف باش ...ازدواج اون قدر ها هم كه فكر مي كني مسخره بازي نيست . بايد به من فرصت بدي .
ـ فرصت تنها چيزيه كه ندارم .
ـ خب آريانا رو روي هوا كه نمي زنند . تو برگرد لندن ، خودت گفتي وقت مي دي كه ببينمش و بيشتر روش فكر كنم . راضي كردن بابام هم يكي دو روزه نيست .
ـ از آدم هاي دور و برش خوشم نمياد ، در ضمن حتي حاضر نيستم با كسي ازدواج كنه كه من نمي شناسمش و بهش اطمينان ندارم . تو هم يه كم سريع تر فكر كن .
ـ باشه ...پدر رو هم در نظر بگير .
وحيد كلافه زد روي ترمز و گفت : باشه ، پس تا فعلاً . هر كاري مي كني بي خبرم نگذار.
نريمان سري تكان داد و پياده شد .
سپاس شده توسط:
#4
وارد ساختمان شد و با آسانسور به طبقه ي دهم رفت . منشي با ديدنش از جايش نيمه بلند شد . نريمان نگاهي به افرادي كه روي صندلي ها در انتظار نشسته بودند نگاهي كرد بعد سمت منشي برگشت و گفت :
ـ خانوم صادقي من تا دو ساعت و نيم ديگه بايد برم .
ـ چشم .
ـ مي تونم ليست رو ببينم ؟ چند نفر نوبت دارن ؟
پمنشي دستش رو ماوس رفت و فايل نوبت ها روز جاري رو باز .
نريمان سري تكان داد و گفت : باشه پس سريع بفرستيد داخل .
ـ چشم .
***
تو اتاق خودم بودم و پشت سيستم نشسته بودم . دستم رو زير چانه ام زدم . چرا باز اين لعنتي اومد تو ذهنم ؟ . آهي كشيدم و با خودم گفتم "خدايا كمكم كن ديگه بهش فكر نكنم . " اون ديگه براي من تموم شده . به معناي واقعي ، ولي ذهنم انگار مسموم يادش شده . فراموشش كردم ولي باز هم گه گاهي ...آه لعنتي چرا دست از سرم بر نمي داري ؟
به خودم اميد دادم "تو خيلي زود تونستي فراموشش كني ، تو قوي هستي . "
آقاي راست پود با اون قد بلند و هيكل لاغر و يك شسته ، صورت كشيده و موهاي جوگندمي وارد اتاقم شد . بدون اينكه دستم رو از زير چانه ام بردارم نگاهش كرد . تو دلم گفتم "مثلاً كارمندشي" .
راست پود مدتي نگاهم كرد و گفت : خوش مي گذره ؟
تو دلم گفتم "تو رو خدا ول كن روز خوبيه براي بهانه آوردن و نق شنيدن نيست ."
همون طور كه زير نگاه موشكافانه مديرانه اش منو گرفته بود گفت :
ـ بايد يه بروشور درست كني .
اخم هام تو هم رفت . از صبح داشتم طرح مي زدم . حالا هم بايد بروشور درست مي كردم ؟ ديدم داره به اخم هام نگاه مي كنه . بدون اينكه گره اخمم رو باز كنم گفتم :
ـ براي كي ؟
با بدخلقي گفت : همين امروز .
واي فاتحه ام خونده شده بود . پسر عتيقه اش كه نبود و همه ي اين كارها افتاده گردن من . حالا هم بايد بشينم بروشور طراحي كنم و اون همش الكي ايراد بگيره .
ـ مي رم متنش رو از اتاقم بيارم .
به رفتارم با راست پود نخودي و بي صدا خنديدم . اگر همين روزها اخراجم مي كرد هيچ تعجبي نبود . واي نه من به اين كار نياز دارم . قبول دارم رفتارم در حد يه كارمند نيست . گاهي اون به من با مسخرگي مي گه كه جاهامون رو عوض كنيم و من بشم مدير . منم با اخم و پررويي جوابي مي دادم كه حتم مي دادم همون لحظه بيرونم كنه . ولي اون تا حالا كه خيلي صبور بوده ولي جور ديگه گورم رو مي كنه . مدام غر مي زنه يا الكي از كارام ايراد مي گيره . دوباره صداي قدم هاش رو كه نزديك مي شد شنيدم .
يه صندلي كنار ميز من گذاشت نشست و برگه اي رو دستم داد .
ـ اين متنش . يه آرم هم مي خواد .
نگاهي بهش كردم كه نشسته بود . گفتم :
ـ يه كم طول مي كشه ، تموم شد صداتون مي كنم .
به صفحه ي مانيتور زل زد و گفت : درست كن نگاه مي كنم ، ايراد هات رو بگيرم.
اي خدا ...از شانس من همون روزي كه اعصاب ندارم . اين حرف يعني رسماً دلش ازم خيلي پره و كلي مي خواد ايراد بگيره و غر بزنه .
ـ شروع كن ديگه ، بعد از ظهر مياد دنبالش .
در دل شكر كردم كه بعد از ظهر نيستم . من نيمه وقت كار مي كردم و خيلي خيلي از اين موضوع خوشحال بودم . دستم با بي ميلي سمت ماوس مي رفت . تو اين بي حالي خلاقيتم كار نمي كرد . حتماً طرح افتضاحي مي شد و راست پود ، دو برابر غر مي زد .
داشتم كارم رو مي كردم اما نگاه هاي اون مزاحم بود . اصلاً حضورش . چرا ور دلم نشسته . خب من طرح رو مي زنم بعد ايراد ها رو بگيره ديگه ...
ـ نه اين رنگ خوب نيست .
جدي و با لجاجت گفتم : زمينه اش چمني رنگه ، بايد با زمينه جور باشه ...
ـ نه عوضش كن .
تو دلم گفتم "خيلي حاليت مي شه ، فكر مي كنه خيلي مي فهمه . انگار خوشش مياد من رو حرص بده ."
ـ دختر حواست كجاست ؟ مي گم رنگش رو عوض كن .
من مرورگر رو باز كردم و با لحن آرام لجوجانه اي گفتم : مي خوام دنبال آرم بگردم ، بعدا عوضش مي كنم .
يه چپ چپ نگاهم كرد كه محلش نگذاشتم و مشغول كارم شدم . آرم رو بالاي نوشته ها گذاشتم داشتم تميز كاري هاش رو انجام مي دادم كه گفت :
ـ چه خبر از خونه ؟
حالم از كلمه ي تكراري "سلامتي " به هم مي خورد . دوست داشتم بزنم تو صورتش و بگم هيچ خبر اما با لحن بي تفاوتي گفتم :
ـ آرمين مثل هميشه كار مي كنه و زندگي شو دنبال مي كنه ، مامان و بابا هم خوبند
من اصلاً نگاهش نكردم اما فهميدم سر تكون داد و گفت :
ـ خواهرت چي مي كنه ؟
خواهرم آرزو تو مشهد دانشوي ارشد هست . مي خواستم بگم " نشسته جون تو رو دعا مي كنه " كه ديدم خيلي لحنم تند مي شه باز بي تفاوت جواب دادم :
ـ داره مثل هميشه درسش رو مي خونه ، كار ديگه اي نداره كه ...
ـ ولي گفته بودي كار مي كنه كه .
لبخندي زدم و گفتم : آره . منظورم اين نبود كه كار نمي كنه . به هر حال زندگي دانشجويي دور از خانواده ، خرج داره .
ـ خودت چي ؟
ـ من هم كه مقابل شما تشريف دارم .
نيمچه لبخندي زد و گفت : نمي خواهي درست رو ادامه بدي ؟
قاطعانه گفتم : نه .
ـ خيلي خب به كارت برس دير شد .
بعد به ساعت ديواري نگاه كرد . من رنگ متنش رو كه گفته بود تغيير دادم تا بهونه نياره ...قبل از اينكه بد سليقگي كنه و رنگاي رنگين كماني انتخاب كنه ، من سفيد رو گذاشتم و روي فونت و سايز متن رسيدم . سرش رو عقب برد نگاه كرد و خوشبختانه نتونست ايراد بگيره و گفت :
ـ آره رنگش بهش مياد . خوبه .
فكر كنم اگر يه بار بيشتر تعريف مي كرد و مي گفت عاليه ، مي مرد .
بقيه ي متنش رو تايپ كردم . گفت : يه ميم جا گذاشتي .
ـ هوووم ؟
ـ بيشتر دقت كن ، نشه مثل قضيه ي مالكي .
سرم رو بالا گرفتم و به مانيتور زل زدم . قسمتي كه گفته بود رو تصحيح كردم و اخم هام رفت تو هم . تمام اين مدت چند ماهه اي كه اينجام به نظر خودم تنها اشتباهم همون كارت هاي آقاي مالكي بود كه براي شركتش چاپ كرديم و من آدرسش رو اشتباه نوشته بودم . اونم مال موقعي بود كه تو شرايط روحي خيلي بدي بودم . اصلاً نمي تونستم كار كنم . واقعاً نمي دونم چه طور دوام آوردم . چند بار اون موقع ها خواسته بودم از كار كنار بكشم ، مخصوصاً براي قضيه ي مالكي ، اما دلم نيومد .
راست پود ، سر اون قضيه خيلي داد و بيداد كرد و هنوز كه هنوزه اون ماجرا رو مثل چوب مي كوبه تو سرم .
صداي قدم هاي كسي اومد . راست پود بلند شد و از اتاق خارج رفت . مشتري بود . با خيال راحت به كار خودم رسيدم . از سر كنجكاوي كمي بدنم رو به سمت بيرون ميز كشيدم و نگاه كردم . پسري بود كه پشت به من نشسته بود . بي خيال شدم و به كارم چسبيدم .
محل كارم خوبه ، بد نيست . با اينكه همكار خانم ندارم اما راحتم . فقط گاهي راست پود مزاحمم مي شه . دقيقاً وقتي كه احساس مي كنه حوصله اش سر رفته و بايد كاري كنه ، پاهاش رو از رو ميزش مي اندازه پايين و مي ياد تو اتاق من و خيلي لطف كنه از كارام ايراد مي گيره .
ساختمان چهار طبقه ي تجاري هست كه شش واحده . وقتي وارد طبقه ي ما مي شيم يه رديف صندلي چيده شده با يه ميز و چند صندلي نزديك بهش كه براي مشتري و قرارداد بستن و بقيه كارهاست . يه ميز ديگه هم كنار همون ميز هست كه براي آقا مهندس هست كه در مرخصي تشريف دارن ، پسر راست پود . اتاق من به ورودي و ميز ديد داره ولي اتاق راست پود انتهاي راهرو هست و كنارش دستشويي و آبدار خونه و انباري هست .
صداي راست پود رو شنيدم كه بلند صحبت مي كرد .
ـ بگذاريد طراحم رو صدا كنم ، براي ايشون توضيح بديد .
صداي متقابلي براي جواب نشنيدم ولي سرم رو كه كج كرده بودم ديدم سرش رو تكون داد . صداي زنگ تلفن بلند شد . راست پود از پشت ميز به من نگاهي انداخت و گفت :
ـ خانم منادي تشريف بيار .
از جايم بلند شدم . قيافه گرفته بودم . نه براي مشتري ، براي راست پود . از اتاقم خارج شدم هنوز تلفن زنگ مي زد . مي خواستم برم جواب بدم كه تو دلم گفتم
ـ خودش جواب مي ده ، من كه اينجا تلفنچي نيستم .
و سمت ميز رفتم . راست پود بلند شد و براي جواب دادن تلفن به اتاقش رفت .
بدون اينكه به چهره ي مشتري نگاه كنم اون طرف ميز رو به رويش نشستم و خودكار برداشتم و جدي گفتم : بفرماييد .
چهره ام خود به خود بعد رفتن راست پود به حالت اول برگشته بود.
سپاس شده توسط:
#5
نريمان به چهره ي او كه نگاهش پايين بود خيره شد . اصلاً شبيه دختري كه از دور ديده نبود . به نظرش با اينكه همه ي اعضاي چهره اش خيلي معمولي بود اما جذابيت داشت . چيزي تو چهره اش خودنمايي نمي كرد و باعث نمي شد بيننده بهش زل بزنه اما اعضاي صورتش با هم هماهنگي داشت و چهره ي ظريف و جذابي داشت . البته خود آريانا گاهي از چهره اش خسته مي شد . هميشه به دخترهايي كه چهره هاي دلربايي داشتند غبطه مي خورد . البته بيشتر وقت ها اين حس رو سركوب مي كرد و به چهره ي خودش اميدوار مي موند.
سرش رو جدي بالا گرفت و به نگاه مشتري اش انداخت و گفت :
ـ ببخشيد نمي خواهيد امرتون رو بفرماييد ؟
نريمان لبخندي زد و گفت : كارت ويزيت مي خواستم .
آريانا با ته خودكار روي كاغذ ضرب گرفت و گفت : براي كجا ؟ چه رنگي ، چه طرحي ، چه مشخصاتي ؟
نريمان كمي فكر كرد و بعد گفت : سليقه اي كار كنيد . براي دندون پزشكي مي خوام ، فقط زياد شلوغ نباشه ، ساده و شيك .
آريانا زير لب تكرار كرد : ساده و شيك .
و طبق عادتش همان كلمات را روي كاغذ يادداشت كرد . به خواسته هاي مشتري اهميت مي داد . نريمان به او كه دوباره نگاهش پايين به سمت كاغذ فرو غلتيده بود چشم دوخت .
يه صورت كشيده با پوستي سفيد . چشماي نه درشت و نه ريزقهوه اي تيره . لب هاي ساده و جمع و جور . بيني اي با نك افتاده كه به صورتش مي اومد و چيزي از جذابيتش كم نمي كرد ولي اعتماد به نفس آريانا رو پايين مي آورد . بارها خواسته بود بيني شو براي افتادگي اش جراحي كنه اما از مصنوعي بودن به شدت بيزار بود . اينكه مردم نشونش بدن و بگن بيني عملي . فاصله ي بين بيني و لبش كم بود و همين به صورت ظريف نقشش جذابيت داده بود .
آريانا كاغذ و خودكار رو سمت او روي ميز سر داد و گفت : متن رو بنويسيد .
ـ فقط اسم مطب و آدرس و شماره تلفن .
ـ خب همين ها رو بنويسيد .
ـ البته .
نريمان خودكار رو برداشت و شروع كرد به نوشتن . بعد كه كار نوشتنش تموم شد سرش رو بالا گرفت و به او كه داشت نوشته هايش رو مي خوند لبخند زد . آريانا هم لبخندي زد و گفت :
ـ باشه ، ساده و شيك . رنگش هم با من ؟
نگاهي به پايين برگه انداخت و گفت : آقاي ستوده ؟
ـ بله .
ـ باشه . درباره ي تعدادش و هزينه ش با آقاي راست پود صحبت كرديد ؟
ـ نه هنوز .
بلند شد و گفت :
ـ باشه ، براي تحويلش عجله نداريد ؟
ـ چرا .
آريانا ابرويي بالا انداخت و با خوشرويي كه هميشه نزد مشتري ها داشت گفت :
ـ تمام سعي ام رو مي كنم زود تحويل تون بدم . آخه كار زياده و همكارم هم مرخصي هستند .
نريمان از اينكه او را تحت فشار گذاشته بود براي تحويل سريع ، عذاب وجدان گرفت . او اصلاً به كارت ويزيت احتياج نداشت . اين فقط يه بهانه بود .
آريانا برگه ي دست نوشته ي او را برداشت و گفت :
ـ آماده شد باهاتون تماس مي گيريم. روز به خير .
و سمت اتاقش رفت . همان موقع آبدارچي رو ديد كه با يه سيني سمت نريمان رفت . نريمان به نگاه معصوم او فكر كرد . تازه مي تونست به وحيد حق بده كه از آريانا خوشش بياد . ولي اين باز چيزي رو درباره ي او تغيير نمي داد . از اينكه بي هيچ احساسي مي خواست ازدواج كنه و رابطه اي رو بر پايه ي دروغ آغاز كنه به شدت حس بدي داشت . سعي كرد جور ديگه اي به قضيه نگاه كنه .
***
بعد بروشور ، كارت ويزيت رو زدم . اين يارو ستوده رو اولين باره مي بينم . تا حالا مشتري نبود . مشتري هاي اينجا اكثراً دائمي هستند . تك و توك هم جديد مياد . دقيقاً نمي دونستم چه طرحي بزنم . يعني كاملاً سليقه اي خودم ؟ حالا قبل چاپ زنگ مي زنيم بياد ببينه ديگه . سعي كردم چهره شو به ياد بيارم . شايد از روي شخصيتش بتونم يه كم ذكاوت به خرج بدم و سليقه شو پيدا كنم ...ولي هر چي فكر كردم تصوير واضحي به ذهنم نيومد ...زياد نگاهش نكرده بودم .
بابا يه كم به ذهنت فشار بيار ، تيپش و رنگ لباس هاش هم كفايت مي كنه ها ...ولي چيز خاصي يادم نيومد . فقط يادمه از پشت كه ديدمش ، جين روشن پاش بود . واقعاً امروز خيلي داغونم ها ...باز حواسم داره پرت مي شه ...آه لعنتي نه نمي خوام بهت فكر كنم ....
راست پود هم معلوم نيست تو اتاقش به چي بند شده بود . شايد خوابش برده . با اين فكر لبخند موذيانه اي زدم . بيدارش مي كنم . كار كارت كه تموم شد از جام بلند شدم و در حالي كه سعي مي كردم لبخند نزنم سمت اتاق راست پود رفتم . در باز بود . اون طوري كه پيش بيني كردم از آب در نيومد .
پاهاش رو روي ميز گذاشته ، كاملا بيدار بود و در حالي كه دست هاش رو قلاب هم كرده تلويزيون نگاه مي كرد . نگاه خيره شو از تلويزيون به من دوخت و گفت :
ـ چيه ؟
تو دلم گفتم "چه مودب . باز با كي حرف زدي داري سر من دق و دلي ت رو خالي مي كني ؟ "
ـ همون طور كه وايستادي منو نگاه مي كني ، چيه ؟
شق و رق نگاهش كردم و گفتم : كار بروشور تموم شده ، مگه نمي خواستيد نگاه كنيد ؟ امروز بايد تحويل بديد ها ، من بعد از ظهر نيستم .
در حالي كه به اتاقم بر مي گشتم گفتم : يه نگاهي هم به كارتي كه امروز سفارش گرفتيم بياندازيد .
با تعجب گفت : كارت رو هم زدي ؟
من كه ديگه به نزديكي اتاقم رسيده بودم و در ديدم نبود . با صدايي بلند جواب دادم :
ـ آره اونم زدم .
صداي بلند شدن يهويي شو از روي صندلي شنيدم و نمي دونم چرا سمت ميزم دويدم . از كارام خنده ام گرفته بود . خيلي جدي پشت ميز نشستم و كارها رو آماده گذاشتم . با گام هاي بلند و مصمم سمتم اومد . كنار ميز ايستاد . دست به كمر شد و سرش رو سمت مانيتور پايين آورد . يه كم از بروشور الكي ايراد گرفت و گفت بعد درست كردن خوبه ، و يه نسخه شو براشون ايميل كنم كه اگر خوششون اومد چاپ كنه بگه كه بيان ...
داشت مي رفت كه گفتم : كارت چي ؟
ايستاد جدي نگاهم كرد . باز بهونه داده بودم دستش گفت :
ـ چرا همه چي رو عجله اي دوست داري سر هم كني ؟ اونو تا فردا وقت داري روش كار كني .
و دوباره به اتاقش رفت و من در دل گفتم : چه بهتر .
كامپيوتر رو از لجش خاموش كرده بودم . ديگه كم كم وقت رفتن بود . يه ربع ديگه مي رم . پاهام رو شروع كردم به تاب دادن . دوست داشتم برم خونه و بگيرم بخوابم . بخوابم كه به هيچي فكر نكنم . امروز از اون روزهاست .
موقع رفتن ديدم اومده تو ورودي دفتر نشسته و طبق عادت هميشگي ش كه لم مي داد ، روزنامه رو مي خوند .
خداحافظي گفتم و سمت در رفتم . در رو باز كردم كه گفت :
ـ بعد از ظهر مي توني بيايي ؟
من برگشتم و اونو كه روزنامه رو پايين آورده نگاه كردم و گفتم : بله ؟
ـ مي گم اين چند روزي كه شاهين نيست مي توني بعد از ظهر ها هم بيايي ؟
مطمئن بودم بدون اينكه خودم بخوام اخم هام به هم پيوند خورده ، جدي گفتم :
ـ متاسفم ، برام امكانش نيست كه بعد از ظهر ها بيام .
سري تكان داد و گفت : باشه برو .
و منم در رو به هم زدم و رفتم . هيچ هم پشيمون نبودم كه صريح و رك جوابش كردم . فردا پس فردا انتظار داره شيشه ي پنجره ها رو هم دستمال بكشم .
سپاس شده توسط:
#6
خونه كه رسيدم همه چيز عالي بود . درد دندون هام هم شروع شد . امروز چه روز خوبيه . سلام خشك و خالي اي كردم داشتم سمت اتاقم مي رفتم كه مامان گفت :
ـ آريانا بيا ناهار بخور .
دستم رو روي چانه ام گرفتم و گفتم : نمي تونم .
ـ باز دندونت درد مي كنه ؟
ـ اوهوم .
ـ آخر نفهميدم تو چرا نمي ري دكتر .
با اخم وارد اتاقم شدم . نگاهي به لباس هاي روي صندلي و تخـ ـتم كيفي كه پايين افتاده بود ...برگه هاي نا منظم روي ميزم انداختم و با دندون دردي كه ديوونه ام مي كرد سمت تخـ ـت رفتم . لباس ها رو سمت ديگه اي پخش كردم و افتادم روي تخـ ـت . نزديك هاي برج هستيم . اين ماه حقوقم رو مي تونم بردارم برم دندون پزشكي . ولي نه به پول هام احتياج دارم . از بابام هم اصلاً دوست ندارم پول بگيرم . همين كه خرج خونه رو مي كشه فكر مي كنم زياديه ...اصلاً بيخيال دندونم ، يه كم دردش رو كه تحمل كنم خوب مي شه .
نشستم و براي حقوق اين ماهم نقشه چيدم . مثل هر ماه يه مقدارش رو پس انداز مي كنم . خيلي خوب مي شد اگر بيش ترش رو مي تونستم پس انداز كنم .يه مقدار هم براي خرده ريزه هايي كه احتياج دارم و بقيه رو هم مي گذارم رو پولي كه براي كلاس رانندگي دارم جمع مي كنم . مي خوام گواهي بگيرم . داشتم حساب مي كردم كه چند از حقوق هاي بعديم چه قدر رو بتونم جمع كنم مي تونم برم كلاس رانندگي .... تقريباً دو ماه ديگه همين قدر براي كلاس رانندگي بمونه خوبه . گاهي وسوسه مي شم از پول هاي پس اندازم بردارم و كارهايي كه مي خوام رو انجام بدم اما با اين وسوسه كنار ميام ...من به اين پس انداز نياز دارم . تنها اميدمه ...با خودم فكر كردم دندونم از كلاس واجب تر نيست ؟ ولي نتونستم خودم رو قانع كنم . خيلي وقت پيش بود مي خواستم رانندگي ياد بگيرم . من ديگه بيست سالمه ...حس مي كنم پير شدم همين چند وقت پيش هجده سالم بود ها ....ياد نوزده سالگي ام كه افتادم خود به خود نگاهم سمت كتابخونه ي هرمي شكلي كه به ديوار چـ ـسبونده بودم افتاد ....بينش يه دفتر با جلد يشمي رنگ . با تنفر بهش نگاه كردم .
ـ ناراحت نباش ، طلسم تو به همين زودي ها شكسته مي شه ...
با يادآوري گذشته ، آهي كشيدم . سعي كردم بي تفاوت باشم . هنوز زندگي اون قدر زشت نشده كه از چشام بيافته . من دختر صبور و اميدواري هستم ...همه چي خوب پيش مي ره .
همان طور كه روي تخـ ـت نشسته بودم ، نگاهي به اتاقم انداختم . يه اتاق مـ ـستطيل شكل دراز كه رو به روي در پنجره داره . تمام اسباب هام رو تو خودش جا داده . تخـ ـتم سمت راست كنار دره ، رو به روي تخـ ـت سمت چپ ميز كامپيوترم رو گذاشتم . نزديك پنجره هم كمد و ميز آينه ي كوچكم مقابل هم جا گرفته . بين ميز آينه و ميز كامپيوترم هم كتابخونه ي هرمي شكل جمع و جورم كه قفسه قفسه س رو گذاشتم . تمام ديوار هاي اتاقم رو وسايلم پر كرده . فقط ديوار بالاي تخـ ـتم خاليه كه اون هم پر كردم از ساعت ديواري و شعر هايي كه با قلم شكسته نوشته شده .
تصميم گرفتم برم اتاقم رو مرتب كنم . تو دلم خنديدم . چون زياد فرقي نمي كرد اگر الان تميز مي كردم فقط تا فردا تميز مي موند ...
***
ـ نريمان من بايد برگردم لندن ، فردا بر مي گردم .
نريمان با تعجب گفت : به اين سرعت ؟ تو كه گفتي يه ماه ديگه مي توني بموني
ـ نه نمي تونم ، مي رم و دوباره بر مي گردم .
ـ خب آريانا ...
ـ تو اين مدت فرصت داري .
سكوت كرد و بعد افزود : ولي مي سپارمش دست تو ها ...
ـ ولي من نمي تونم بهت قول بدم . مي دوني كه مدام مطب هستم .
ـ دست خودته ها ..يه كم ساعت كاري تو كم كن .
ـ با همه ي اين حرفا اگر كس ديگه اي تو زندگي آريانا باشه چي ؟ من كه نمي تونم بهش بگم كس ديگه اي دوست نداشته باش و يا با هيچ كي ازدواج نكن .
وحيد با حرص گفت : كسي تو زندگي ش نيست .
ـ فكر مي كني چون عاشق تو بوده ، ديگه بعد اون عاشق نمي شه ؟
ـ تو رو انتخاب كردم كه پاي كس ديگه اي وسط نياد .
ـ اگر تا حالا ...
ـ بهت مي گم كسي تو زندگي ش نيست .
ـ خداحافظ .
ـ نريمان مي توني كاري كه ازت خواستم رو بكني يا نه ؟
نريمان كمي فكر كرد و گفت : سعي ام رو مي كنم .
ـ باشه .
ـ امروز رفتم براي ديدن نمونه ي كار . خودش نبود . گفتي بعد از ظهر ها نيست ؟
ـ نه نيست .
ـ پس فردا براي تحويلش ، صبح مي رم .
ـ باشه .
ـ ديگه كاري نداري ؟
ـ نه . تا فردا بهت زنگ مي زنم .
سپاس شده توسط:
#7
چشم هام رو آروم باز كردم . يه لبخند زدم . امروز چه قدر با ديروز فرق مي كنه . خوبه روزم خوب شروع شد . با حس خوبي از جام بلند شدم . با سر خوشي اي كه از من بعيد بود دست هام رو دو طرفم باز كردم و رو به پنجره لبخند زدم . به ساعت نگاه كردم . خوبه هنوز اون قدر وقت هست كه با خيال راحت آماده شم . رفتم جلوي آينه . بهتر از ديروزم . حداقل با ديدن خودم شوكه نشدم . جلوي موهام كه از ديروز صافه . پشت موهام و بستم . باز كردم و شونه زدم و دوباره بستم . بعد شستن سر و صورتم كه ديگه كاملاً سر حال شده بودم . رفتم صبحونه بخورم . نگاهي به پنير و كره انداختم و گفتم : چيز ديگه اي نداريم ؟
مامان كه آروم چايي شو مي خورد گفت : مربا هست .
بلند شدم و رفتم سمت يخچال . دنبال مربا گشتم . چشمم به مرباي هويج خورد. برداشتمش . از هيچي بهتر بود . دوباره سر جام نشستم . رو به مامان گفتم :
ـ آرمين خوابه ؟
ـ نه رفته .
ـ چه زود .
سر مربا رو باز كردم كه مامان گفت : امروز ناهار خونه ي مادربزرگت هستيم .
من تو دلم داشتم به اين فكر مي كردم كه موقعيت بهتر از اين نمي شه . قبلاً ها كه دلم نمي اومد اون دفتر حتي خط بخوره ، اما حالا فهميدم كه نگه داشتنش كار بيهوده اي هست . وقتي سعي دارم خاطراتي رو از قلب و ذهنم بيرون كنم ، چرا بايد يه جا تو دفتر ثبت شده باشند ؟ ولي قبل از اينكه بخوام از بين ببرمش دوست دارم يه دور بخونمش...
ـ شنيدي ؟
ـ مامان من از سر كار بيام اونجا ؟ مي دونيد كه اونا زود غذا مي خورن . من هم خسته ام . حوصله ي شلوغي ندارم .
ـ شلوغي نيست كه فقط عمو هات هستند .
ـ يه جوري مي گيد عموهات يكي خبر نداشته باشه فكر مي كنه چه جمعيت كمي ...هر كدومشون ماشالله دو سه تا بچه دارن ...خوب چهار تا خانواده با فلان قدر بچه...
ـ يعني نميايي ؟
سرم رو انداختم پايين و در حالي كه خودم رو مشغول صبحونه نشون مي دادم گفتم : نه .
ـ ناهار چي مي خوري ؟ دندونت خوبه ؟
دستي به چانه ام كشيدم . اصلاً احساس درد نمي كردم . امروز چه روز خوبيه ، برعكس ديروز ...
گفتم :
ـ نه دندونم خوبه ...ناهار هم يه چيزي مي خورم .
ـ برنج رو مي شورم اومدي بپز ، خورشت ديروز هم هست .
باقي مونده ي چايي مو سر كشيدم و گفتم : باشه ممنون .
سريع آماده شدم . ريميل زدم با يه رژ و مداد چشم بعد هم كيفم رو برداشتم . نگاهي به دفتر تو كتابخونه انداختم و راه افتادم .
آره بهترين فرصته . ممكنه با يه جاهايي از خاطرات گريه كنم يا بخندم يا هر چيزي ، نبايد كسي خونه باشه ...بعد ناهار هم حتماً دور هم نشيني دارن . منم با خيال راحت دفتر رو مي خوندم و بعد هم مي سوزوندمش ...
لبخندي زدم وارد شدم و سلام بلندي دادم . راست پود از داخل اتاقش جواب سلامم رو داد . مصطفي (آبدارچي مون) همون موقع اومد روي يكي از صندلي ها نشست و بهم سلام گفت .
جواب سلامش رو دادم و سمت اتاقم رفتم . سيستم رو روشن كردم . نگاهم به دو تا بسته افتاد . همون موقع راست پود اومد داخل اتاقم با همون گام هاي بلند و مصممش ...
مثلاً مي خواد بگه من مديرم . منم همون قيافه ي جدي مو تحويلش دادم . البته با نگاه تيز بينش فهميده بود كه حالم از ديروز بهتره .
به بسته ها اشاره كردم هنوز حرفي نزده بودم كه خودش گفت :
ـ مال آقاي ستوده ست . گفت صبح مياد دنبالش .
ـ سري تكون دادم و گفتم : چه قدر بايد ازشون بگيرم ؟
ـ تسويه شده .
سري تكون دادم و سيستم رو روشن كردم . دست به كم نيم نگاهي از پنجره به بيرون انداخت و گفت : من يه دو سه ساعتي نيستم .
برگشت منو كه خونسرد نگاهش مي كردم ، نگاه كرد و گفت :
ـ باشه ؟ كاري داشتي زنگ بزن ...حواست هم باشه .
انتظار داشت چشم بشنوه . گفتم : باشه حواسم هست .
دوباره به اتاقش رفت و بعد برداشتن كيف كوچك رمزدارش رفت دنبال كارهاش . خوبه چند ساعتي نيست .
صداي قدم هاي مصطفي رو مي شنيدم كه بي هدف اين ور و اون ور مي رفت . ليست كارهايي كه بايد مي كردم و تو يه سر رسيد به همراه سفارشات مي نوشتم . بازش كردم . مشغول شدم ...سرم رو كه بالا گرفتم ديدم مصطفي جلوي در اتاقم مونده نگاهش كردم كه گفت :
ـ مشتري اومده .
از جايم با دقت بلند شدم . مصطفي به آبدارخونه برگشت . من جلوي در كه رسيدم فهميدم ستوده باشه . هرچند كه قيافه ش يادم نمونده بود اما از پشت سر مي تونستم حدس بزنم كه ستوده ست . با لبخندي جدي جلو رفتم و سلام كردم .
كمي از جايش بلند شد و دوباره نشست . نگاهم به چاي كه مصطفي براش آورده بود كردم و گفتم : اومديد كاراتون رو ببريد ؟
ـ بله .
اين بار بهتر مي ديدمش...از اون چيزي كه فكر مي كردم جوان تر بود . اما با اين حال چهره ي پخته اي داشت . بهش گفتم :
ـ چند لحظه ...
سري تكان داد و من به اتاقم برگشتم . بسته هاي كارت ويزيت رو كه چاپ شده و آماده بود رو برداشتم و رو ميز گذاشتم .
ـ بفرماييد ...ديروز نمونه شو ديديد خوشتون اومد ؟
ـ آره عالي بود ، ممنون همون طور كه خواسته بودم . ساده و شيك .
لبخندي زدم و خوشم اومد كه از كارم تعريف كرد . بلند شد كه گفتم :
ـ تشريف داشته باشيد چاي تون رو ميل كنيد .
لبخندي زد و گفت : ممنون .
من به اتاقم برگشتم . تو سر رسيد يه چيزهايي رو يادداشت مي كردم كه ديدم يكي بالا سرمه . يكي از ابروهامو بالا دادم و نگاه كردم . ستوده بود . ديگه چي مي خواد ؟
اين بار از رو به رو دقيق تر مي ديدمش . يه صورت بيضي شكل داشت با گونه هاي گرد و پُر با يه بيني مردونه و چشم هاي ريز و قهوه اي و لب هاي كوچك و كمي گوشتي . ابروهاي خوش فرم و موهاي صاف حدوداً شش ، هفت سانتي كه خيلي جالب مونده بود . لبخندي تحويلم داد كه خيلي جدي گفتم :
ـ ببخشيد مشكلي پيش اومده ؟
ـ جسارتاً عرضي داشتم .
ـ بفرماييد .
ـ مي تونم شما رو به يه قهوه دعوت كنم ؟
بيشتر جدي شدم و با تعجب نگاهش كردم و گفتم :
ـ آقاي ستوده مي فهميد چي مي گيد ؟
ـ حرف بدي زدم ؟
ـ لطفاً هرچه زودتر بريد . اينجا محل كارمه ...
ـ درسته اما...
ـ خواهشاً اما و اگر نياريد . خداحافظ .
و در اتاقم رو با دست نشون دادم . اونم خيلي جدي سر تكون داد و رفت . نفس راحتي كشيدم . و سوالات به ذهنم هجوم آورد .
" دعوت قهوه ؟ چي مسخره ...منظورش چي بود ؟ "
صدايي در درونم گفت "خوشگل و خوش تيپيه ها "
صدا رو سركوب كردم و گفتم "به جهنم ."
ياد قد بلندش افتادم ...اوه خيلي قد بلند بود . قلـ ـبم چرا تند تند مي زنه ؟ تا دو كلمه مي شنوه ؟ شايد منظورت يه چيز ديگه بود .
شكلكي در آوردم و گفتم "مثلاً چه چيز ؟ از من خوشش اومده ؟ نه بابا ."
سعي كردم بيشتر از اين فكر نكنم . ولي انگار نمي شد . از عادت هاي بدم همينه . موضوع حتي خيلي بي اهميت هم باشه كلي فكرم رو درگيرش مي كنم .
سپاس شده توسط:
#8
***
آريانا كيفش رو برداشت ، خداحافظي كرد و سمت پله ها رفت . پله ها رو دو تا يكي به سمت پايين طي كرد . جلوي در سري براي نگهبان تكان داد و خارج شد . در همان موقع نريمان كه منتظر خروج او بود ، جلويش سبز شد .
ـ سلام .
آريانا با تعجب نگاهش كرد و گفت : سلام .
نريمان لبخندي زد و گفت : حالا مي تونم شما رو به يه قهوه دعوت كنم ؟
دهان آريانا از تعجب باز مانده بود . نريمان گفت :
ـ اين جا كه ديگه كوچه ست . محل كارتون نيست .
ـ چي مي خواهيد از من آقاي ستوده ؟
ـ اينكه دعوتم رو بپذيريد .
از اينكه سوالش رو اين طوري جواب داده بود ، حرصش گرفت . نريمان كارتي كه خود او طراحي كرده بود طرفش گرفت و گفت : قبول كنيد .
با تعجب به كارت قرمز رنگ نگاه كرد كه نريمان گفت : شماره م روش هست .
آريانا دست به سـ ـينه ايستاد و گفت :
ـ متاسفم من نمي فهمم شما چي كارم داريد . چرا بايد با شما قهوه بخورم ؟
ـ كارم رو وقتي دوباره هم رو ديديم مي گم . پيشنهادم رو قبول كنيد .
آريانا يه قدم برداشت و گفت : من هيچ علاقه اي به خوردن قهوه ندارم .
نريمان هم يه قدم برداشت ، دوباره رو به رويش ايستاد و گفت :
ـ خب هر چي دوست داريد مي تونيد سفارش بديد.
ـ اوف مي شه دست از سر من برداريد ؟
در دلش گفت "من چرا بايد با يه پسر خوش تيپ و جذابي برم قهوه يا هر چيزي بخورم ؟ خب مي ميره همين الان حرفش رو بزنه ؟"
ـ قبول كرديد ؟
آريانا اخمي كرد و گفت : از من چنين چيزي شنيديد ؟
نريمان لبخندي زد و گفت : چه قدر سخت مي گيريد . يه ديدار كوتاه هست . زياد طول نمي كشه .
ـ ولي من هيچ دليل اين ديدار رو نمي فهمم .
دوباره راه افتاد . وقتي ديد نريمان هم دنبالش شمرده گام بر مي داره گفت :
ـ من با آقايون بيرون نمي رم . چرا اصرار مي كنيد .
نريمان دوباره راهش رو سد كرد و گفت : ببخشيد من ديرم شده بايد برم
آريانا پوزخندي زد و با كنايه گفت : باشه . من كه راه تون رو سد نكردم .
نريمان سري تكان داد و گفت : تو شركت شماره مو داريد ، هر وقت نظرتون عوض شد ، خوشحال مي شم باهام تماس بگيريد .
آريانا راه افتاد . نريمان سوار ماشينش شد و از كنار او گذشت . چشمان آريانا به ماشين مد بالاي او كه از تميزي برق مي زد افتاد . كنجكاو شد دليل اصرار نريمان رو بدونه . شايد خيالاتي شده بود . شايد اون چيزي كه فكر مي كرد نبود . نمي تونست باور كنه پسري مثل نريمان از او خوشش آمده باشد . به سر و وضع خودش نگاه كرد . آهي كشيد . همان موقع يه دختر كه خودش رو با آرايش مثل يه عروسك درست كرده بود از كنار آريانا رد شد . چهره اش در سطح آريانا بود ولي آنقدر تميز و هماهنگ آرايش كرده بود و البته غليظ كه شبيه عروسك ها شده بود .
آريانا به او هم غبطه خورد . نه به چهره اش كه مي دونست هيچ چيز جذاب تري از او نداشت ، به آراستگي اش . هيچ وقت نمي تونست براي بيرون رفتن آن قدر به خودش برسه . بيشتر وقت ها حس مي كرد لباس پوشيدن و ظاهرش هم شلخـ ـته ست . با خودش فكر كرد "اين دختر ها چند ساعت جلوي آينه مي موند ؟ آخه براي چند ساعت بيرون اومدن اين همه وقت صرف ظاهرشون مي كنند ؟ كاش منم يه كم ياد بگيرم ."
***
به خونه كه رسيدم زنگ زدم ، ولي اصلاً حواسم نبود كه همه رفتند خونه ي مامان بزرگ . يه پام رو بالا گرفتم و كيفم رو روش گذاشتم تا دنبال كليد بگردم .
بعد پيدا شدن ، كليد رو تو قفل چرخوندم و رفتم تو . حسابي گرسنه ام بود . برنج رو روي شعله گذاشتم . به اتاقم رفتم لباس هام رو عوض كردم . روپوش و شالم بي هدف رو تخـ ـت افتاد . جورابم زير پا . خود اتاقم هم كه باز شلوغ شده بود . البته به نسبت بازار شام گذشته بهتره . چون تازه ديروز تميزش كردم . نگاهم به كتابخونه افتاد . چشمم دنبال يه چيز فقط مي گشت . اون دفتر يشمي رنگ . با تعجب رفتم جلوي كتابخونه و دقيق نگاه كردم . مطمئن بودم يكي دستش زده . تو كتابخونه بين كتابها ، كج مونده بود . با عجله بيرونش كشيدم . و زمزمه كردم :
ـ محاله ، محاله ...
مامان و بابا و حتي آرمين هيچ كي به اسباب هام دست نمي زد . هيچ كي وقتي من نيستم به اتاقم نمي ياد . همه مي دونن من به اسباب هام حساسم . تكرار كردم :
ـ هيچكي ...هيچكي ....پس چرا كج بود ؟ يعني خودم بهش دست نزدم ؟ نه ...شايد مطمئن نيستم .
هنوز فكرم مشغول بود . با دفتر به آشپزخونه رفتم . برنج سر رفته بود . دفتر رو روي اپن ول كردم و سمت اجاق دويدم .
بعد از اينكه برنج حاضر شد ، خورشت هم گرم كردم و نشستم تنهايي غذامو خوردم . همون طور كه غذا مي خوردم ، فكر هم مي كردم . هميشه عادتم اين بود . موقع غذا خوردن كلي فكر مي كردم .
"يعني اين ستوده با من چي كار داره ؟ واي چه رويايي ميشه اگر از من خوشش اومده باشه ."
صداي در درونم حس شوق و هيجانم را سركوب كرد "نه تو از همه ي مرد ها متنفري."
سعي كردم به اين حرفي كه هميشه به خودم مي زدم ايمان داشته باشم . ولي اگر واقعاً نتونم متنفر باشم چي ؟ اصلاً از كجا معلوم ؟ شايد برام پيشنهاد كار داره و تو شركت نمي تونست مطرح كنه .
ولي خودم جوابم رو دادم : كجا ؟ تو دندونپزشكي ؟ اَه ...اصلاً چرا بايد برام پيشنهاد كار داشته باشه ؟
نگاهي به ساعت انداختم . ولي حواسم نبود ، نفهميدم ساعت چنده . قاشق رو دوباره سمت دهانم بردم و دوباره به فكر رفتم .
"گفته خودم زنگ بزنم . زكي ديگه چي ؟ ...خب به غرورش بر مي خورد يه كم ديگه اصرار مي كرد ؟ اصلاً بيخيال شو . تو زنگ نمي زني اون هم سر و كله ش پيدا نمي شه . همه چيز رو فراموش كن . ولي اگر دوباره بياد شركت ؟ "
واي خسته شده بودم از فكر و خيال . لا به لاي اين معقوله ي قهوه خوردن جناب ستوده يه كم به چيزهاي ديگه هم فكر كردم . اينكه شاهين خان مرخصي بهش خوش گذشته و فكر اين نيست كه من دارم جورش رو مي كشم . به خونه ي مامان بزرگ كه همه جمع بودن و احتمالاً يادي از من هم نمي كردن ، حتماً فقط يه بار همون اول مي پرسيد آريانا چرا نيومد ؟ بعد ديگه اينقدر مشغول حرف و غيبت و چشم هم چشمي مي شن كه به موضوع بي اهميتي مثل من وقت نمي كنند فكر كنند .
به آرزو هم فكر كردم كه بچه ي خيلي با اراده اي هست . هم داره درس مي خونه هم دانشگاه مي ره . خدايي من كه داشتم كارداني مي گرفتم ، يه چند ماهي كار مي كردم ، خيلي بهم بد گذشته بود . مثل يه رباط شده بودم . بيچاره آرزو كه تو شهر غربت هم هست . من حداقل شام و ناهارم رو مامان درست مي كرد . حالا يه آرزو هست و يه همخونه ايش .
به خودم كه اومدم ديدم غذامو تموم كردم و زل زدم به بشقاب خالي . بلند شدم و بشقاب رو با چند تا ظرفي كه مونده بود رو شستم . دستكش رو در آوردم و برگشتم كه نگاهم به دفتر افتاد . چند ماهي بود بازش نكرده بودم . حس عجيبي داشتم . اول خواستم تو سالن بشينم ولي بعد رفتم تو اتاق رو تخـ ـت نشستم و به ديوار تكيه دادم . دفتر رو باز كردم . صفحه ي اولش رو كه خالي بود ورق زدم . صفحه ي دوم وقتي نگاهم روي دست خطم و نوشته و كلمات افتاد قلـ ـبم جور ديگه اي زد . حس دلتنگي ، عذاب و بدبختي مي كردم . كاش اصلاً بازش نكرده بودم .
به خودم اعتماد به نفس دادم "نه تو دلتنگ نيستي ، تو فراموش كردي . بس كن آريانا . تو هيچ وقت اين قدر احمق نبودي . اين بزرگترين حماقت زندگي ت بود . شش ماه يه احساس پوچ و يك طرفه رو به دوش كشيدي ، حالا چي فهميدي ؟ بس كن . خاطرات اين دفتر امروز سوزونده مي شه نه فقط رو كاغذ ف بلكه حتي تو قلبت."
نگاهم روي نوشته ها بالا و پايين رفت . به اولين تاريخ نگاه كردم :
سپاس شده توسط:
#9
30 دي :
من و ماندانا تو خونه شون پشت ميز ناهار خوري دوازده نفره ، كنار هم نشسته بوديم . ليست درس هامون كنارمون بود و داشتيم حدس مي زديم كه كدوم درس رو چه نمره اي مي گيريم و كلي بحث مي كرديم و بين اونها درباره ي هر كدوم از درسها خاطره هاي دانشگاه رو مي گفتيم و مي خنديديم .
ماندانا دختر خوبيه اما زياد نمي شناسمش . تو دانشگاه با هم آشنا شديم . اين دفتر فقط براي نوشتن احساس جديدي هست كه تو خودم كشف كردم . همه چيز رو از همون روزي مي نويسم كه اتفاق افتاد .
من صداي در رو شنيدم . ماندانا سري تكان داد و گفت : فكر كنم مامانم باشه .
دوباره با هم شروع كرديم به حدس و گمان درباره ي نمره ها ، خاطره تعريف كردن و خنديدن . كه يه دفعه در باز شد و يه پسر شيك و اتو كشيده اومد داخل خونه . همان جا جلوي در موند و دسته ي چمدونش رو ول كرد . ماندانا اون قدر شوكه شده بود كه با دهان باز نگاه مي كرد . بعد چند دقيقه بلند شد و سمت اون پسر كه اول فكر كردم فاميل يا دوست پسـ ـرشه رفت . با دهان باز و متعجب نگاهش كرد و گفت :
ـ وحيد خودتي ؟
پسر كه ديگه مي دونستم اسمش وحيد هست در ورودي رو بست و گفت :
ـ تا من يه دوش بگيرم مي توني يه نوشيدني گرم درست كني ؟
ماندانا اون قدر شوكه بود كه جوابي به درخواست او نداد و گفت :
ـ تو اينجا چي كار مي كني ؟
ـ چرا اين قدر تعجب كردي ؟ اومدم يه مدتي اينجا بمونم .
ـ آخه بي خبر ؟
ـ خونه ي بيگانه كه نمي رم ، خبر بدم . اومدم خونه ي خودم ديگه .
ـ مي دونم ، ولي ....اصلاً چه طور اومدي داخل ؟
وحيد دسته كليد رو كه هنوز تو دستش داشت نشون داد و گفت : قفل ها كه عوض نشدند، همون قبلي هاست .
ـ تو مگه كليد ها رو هم با خودت برده بودي ؟
او به تكان سري اكتفا كرد . گامي برداشت . انگار تازه من رو ديد . سري تكان داد و منم كه تا به حال سلام هم نگفته بودم بهش به آرامي سلام كردم . او پالتو اش را در آورد و گفت :
ـ ماندانا من خيلي خسته ام . چمدونم رو بيار ازش لباس بردارم .
و سمت اتاق هاي طبقه ي بالا رفت . ماندانا بدون اينكه دست به چمدون بزنه . با او همراه شد و شنيدم كه گفت : وحيد چيزي شده ؟ يه دفعه اي ...
ديگه چيزي نشنيدم . اونا بالا بودند و من كلي سوال برام پيش اومد . يه كمي گذشت ، خبري نشد . دستم رو زده بودم زير چونه ام و به نمره هاي درخشان احتمالي نگاه مي كردم كه ماندانا اومد پايين براي من لبخندي زد و سمت چمدون رفت .
ـ ماندانا اينجا چه خبره ؟
ـ هيچي عزيزم . داداشم وحيد از لندن اومده .
سري تكان دادم و گفتم : اوهوم .
در چمدون رو باز كرد و يه بلوز و يه شلوار با حوله برداشت و دوباره بالا رفت . من داشتم به وحيد فكر مي كردم . حس مي كنم ماندانا يه بار بهم گفته بود برادرش ايران نيست . هيچ پسري تو زندگي من نبود . خودم هم نفهميدم چرا اين حس با ديدن وحيد تو وجودم جوانه زد . هيچ دليل عقلاني اي براش پيدا نكردم . تا مدت ها احساسم رو انكار مي كردم . ولي بعد به اين نتيجه رسيدم كه قلب و احساسم رو نمي تونم پس بزنم .
ماندانا دوباره برگشت كنارم نشست و گفت : كجا بوديم ؟
فهميدم ديگه چيزي از برادرش نمي خواد بگه گفتم : تو فكر مي كني استاد نعمتي بچه هايي رو كه لب مرز نمره آورده باشند مي اندازه ؟
ـ نه . استاد مرض نداره كه ...
ـ آخه خيلي تعريفش رو بد شنيدم . نه اينكه الكي بياندازه . مثلاً نيم نمره هم كم داشته باشيم هيچ كاري برامون نمي كنه .
ماندانا شانه اي بالا انداخت و گفت : آره منم خيلي امتحانش رو گند دادم .
ـ تو كلاس هم سگ بود .
ـ آره . راه به راه پاچه مي گرفت .
داشتم با ماندانا درباره ي كلاس هاي استاد نعمتي حرف مي زدم كه ديدم وحيد اومده پايين . شلواري كه ماندانا براش برده بود تنش بود اما بالا تنه اش برهـ ـنه بود . بلوز آستين بلندي كه ماندانا برده دستش بود . بهش نشون داد و گفت :
ـ اين چيه آوردي من بپوشم ؟
ماندانا اخم كرد و گفت : لباسه ديگه .
وحيد سمت چمدون رفت و لباس هاش رو بيرون ريخت . خجالت هم نكشيد . انگار نه انگار من اونجا نشستم . خودم به جاش خجالت كشيدم و سرم رو پايين گرفتم و نگاهش نكردم . البته زياد دوام نياوردم . اتفاقي سرم رو بالا گرفتم . حالا يه تيشرت سفيد آستين كوتاه تنش بود. با خلقي گرفته گفت :
ـ من نگفتم دارم مي رم بيرون ها .
ـ بالاخره زمـ ـستونه .
ـ داخل خونه كه گرمه .
وحيد چيزي نگفت . حوله برداشت موهاي خيسش رو خشك كرد و روي كاناپه دراز كشيد و دست هاشو رو شكمش قلاب كرد . ماندانا با تعجب گفت :
ـ اينجا مي خواهي بخوابي ؟
وحيد چشمش رو بست و گفت : آره اشكالي داره ؟
ماندانا چشم غره رفت و چيزي نگفت . خلاصه يه مدت كه گذشت ماندانا رفت قهوه درست كنه كه وحيد هم بيدار شد بخوره . برام قهوه آورد بدون اينكه بپرسه دوست دارم يا نه . توش شكر ريختم باز بيشتر از يك جرعه نتونستم بخورم .
وحيد از خواب بلند شد و نگاهي به ما كه پچ پچ مي كرديم انداخت . ماندانا بهش گفت : بيدار شدي ؟ بمون برات قهوه بيارم .
ماندانا رفت . با نگاه تا آشپزخونه دنبالش كردم . بعد نگاهم رو برگردوندم و با نگاه وحيد تلاقي كرد . از جايش بلند شد و گفت : اسمت چيه ؟
ـ آريانا .
حتي يه سر هم تكون نداد . بي اهميت سمت آشپزخونه رفت . هر دو اونجا گير كردند . من كه كم كم ديرم مي شد بلند شدم كه بگم دارم مي رم . وقتي نزديك آشپزخونه رسيدم فهميدم دارن با هم صحبت مي كنند . موندم و گوش هام رو تيز كردم . اول صداي ماندانا رو شنيدم
ـ چه طور اين همه مدت مي خواهي ايران بموني ؟ پس كارت چي مي شه ؟
ـ ببين من تازه از سفر برگشتم اصلاً حوصله ي سوال و جواب پس دادن ندارم.
ـ مامان چي ؟ به اون كه بايد سوال و جواب پس بدي . اصلاً با چه رويي اومدي تو اين خونه ؟ مامان حتي امكان داره ، بيرونت كنه .
ـ ماندانا مي شه سوهان روح من نشي ؟ اگر مامان جون بعد اين همه مدت قصد بخشيدن من رو نداره اون وقت يه غلطي مي كنم .
ـ پس اومدي آشتي كنون ؟ مي خواهي دل مامان رو به دست بياري ؟
صداي وحيد پر كنايه بود :
ـ مامان ديگه براي من دلي هم داره ؟
ـ خودت مي دوني كه تو يه طرف قضيه بودي . مامان بيشتر با بابا لج كرد . وگرنه هيچ مادري فرزندش رو طرد نمي كنه .
ـ ولي همه چيز از قضيه ي من شروع شد .
ـ خب حالا بشين قهوه تو بخور .
فهميدم ديگه نمي خواهند بحثشون رو ادامه بدهند . سمت ميز برگشتم و كاغذ هام رو جمع كردم .
***
6 بهمن :
با شوق و ذوق دست به تلفن شدم . نمره ي درس استاد نعمتي اومده بود . انتظار داشتم ماندانا گوشي رو برداره . ولي صداي يه پسر تو گوشي پيچيد . حدس زدم وحيد باشه . قلـ ـبم تند تند زد .
ـ بله ؟
ـ سلام ماندانا هست ؟
ـ چند لحظه .
صداش رو شنيدم كه داشت ماندانا رو صدا مي زد .
ـ ماندانا بيا تلفن .
ـ ....
ـ نمي دونم كيه .
دوباره گوشي رو برداشت و گفت : بگم كي زنگ زده ؟
بعد مكث چند ثانيه اي گفتم : آريانا .
اصلاً اظهار آشنايي نكرد كه اون روز هم ديگرو ديده بوديم .
ـ آرياناست .
چه قدر هم زود پسر خاله مي شه . حتماً اين ور آب رو با اون ور اشتباه گرفته . دوباره صداش رو شنيدم كه گفت :
ـ گوشي دستته ؟
نمي خواستم چيز خاصي بگم ولي از دهنم پريد . با عصبانيت گفتم :
ـ ماندانا داره چه غلطي مي كنه ؟ چرا گوشي رو بر نمي داره .
صداي خنده اش گوشم رو پر كرد . سرخ شدم . نبايد اون حرف رو مي زدم . مثل اينكه ماندانا تشريف آورده بود .
ـ بيا ، آريانا مي گه داري چي غلطي مي كني كه گوشي رو زودتر بر نمي داري .
اِ...اِ...عجب پسره...خجالت هم نمي كشه . ماندانا عصبي گوشي رو برداشت و گفت
ـ غلط عمه ت مي كنه .
ـ خب داشتي چي كار مي كردي كه گوشي رو برنداشتي ؟
ـ داشتم افتضاح به بار اومده رو تو سايت نگاه مي كردم .
با تعجب گفتم : درس نعمتي رو افتادي ؟
پكر گفت :
ـ آره .
ـ منو بگو با شوق زنگ زدم خبر بدم قبول شدم .
ـ با چند ؟
ـ سيزده ...ولي تو كل دانشگاه چنين نمره ي افتضاحي نداشتم .
ـ برو شكر كن قبول شدي . من با 8 افتادم . قبلاً هم بدتر از اين نمره داشتم .
ـ واي خيلي بد مي شه . اصلاً نمي تونستم فكر كنم كه بيافتم .
ـ سهيلا چه غلطي كرد ؟
ـ قبول شد با 12 .
معلوم بود ماندانا حرصش گرفته گفت : اي كوفت . سهيلا كه مي گفت 6 هم نمي شه . الان دو برابر نمره آورده ؟
***
19 بهمن :
موقع انتخاب واحد . جلوي در منتظر ماندانا بودم . برف مي اومد . لباس گرم پوشيده بودم . برف خيلي قشنگ بود و وقتي مي ديدم دونه هاي سفيد دسته دسته از آسمون مثل پنبه به سمت زمين مياد كلي كيف مي كردم اما چتر نياورده بودم اگر بيشتر مي موندم بي شك خودم مي شدم يه آدم برفي . رفتم داخل دانشگاه و به ماندانا پيام دادم كه بياد داخل .
با سهيلا داشتم برنامه ريزي انتخاب واحد مون رو تطبيق مي داديم كه ماندانا هم اومد . مثل هميشه شيك پوش بود . يه كلاه كاموايي روي مقنعه گذاشته بود و شنل ست كلاهش هم تن داشت .
با هم سر درس ها و تعداد واحد ها بحث كرديم و بعد چند ساعت موفق شديم انتخاب واحد كنيم . سهيلا نامزدش زنگ زد و زودتر رفت . به ماندانا پيشنهاد دادم بريم بوفه يه چايي بخوريم خيلي تو اين هوا مزه مي ده .
اونم قبول كرد و رفتيم بوفه . ماندانا زنگ زد . چايي رو مقابلش گذاشتم ، نشستم و به مكالمه اش گوش دادم .
ـ تو الان كجايي ؟
ـ ....
ـ هوا خيلي سرده بيا دنبالم .
ـ ....
ـ آره انتخاب واحد كردم .
ـ ...
ـ پس ميايي ؟ دير نكن ها . منتظرم .
خيلي دوست داشتم درباره ي چيزهايي كه تو آشپزخونه شنيده بودم سوال كنم اما بعداً ماندانا مي فهميد كه گوش وايستادم . بعد ها فهميدم كه مادر ماندانا ، پسرش رو از خونه بيرون نكرد . چون چند باري ديدم تو خونه شون و مدام ماندانا هم مي گفت مثلاً فلان كار شده وحيد فلان چي گفته .
چايي مون رو خورديم . رفتيم جلوي در منتظر ايستاديم . وحيد سر رسيد و ما سوار شديم . ماندانا گفت اول من رو برسونه ولي چون مسير مون كاملاً با هم فرق مي كرد من گفتم فقط تا يه جايي باهاشون مي رم .
سپاس شده توسط:
#10
لبخند تلخي رو لـ ـبم نشست . دفتر رو ورق زدم . چه قدر اون روزها كه اولش بود حس خوبي داشتم . آهي كشيدم . به ساعت نگاه كردم . دوست نداشتم مامان اينها بيايند و كار دفتر نا تموم بمونه .
دوباره نگاهم روي نوشته ها سر خورد :
وحيد از آينه نگاهم كرد و گفت :
ـ بد درس مي خواهي چي كار كني ؟
من كه از پنجره به برف كه هنوز مي باريد نگاه مي كردم ، شوكه شدم . قلـ ـبم تند تند زد اول يه فكر ديگه كردم بعد فهميدم منظور خاصي نداشت . گفتم :
ـ منظورتون چيه ؟
ـ منظورم اينه مي خوام بدونم دختراي اينجا دنبال چي هستند ؟ بعد درس چي كار مي كني ؟
ـ خب خيلي كارا .
لبخند زد دوباره از آينه نگام كرد و گفت : ميشه يكي از اين خيلي كارها رو به منم بگيد ؟
من كمي فكر كردم . مسلماً خيلي چيزها تو زندگي مي خواستم ولي بعضي چيزها اونقدر ازم فاصله داشت كه از بيان كردنش سرباز مي زدم گفتم :
ـ خب شايد كار ...دنبال چيزهايي كه مي خوام ...زندگي مي كنم ديگه .
ـ يعني الكي داري درس مي خوني ؟ هيچ هدفي از دانشگاه رفتن نداري ؟
رسماً بهم برخورد . نگاهم تند و تيز شد و گفتم :
ـ شما از لندن اومديد بدونيد اهداف دخترهاي ايراني چيه ؟
خنديد و گفت : چه زود جوش مياري .
تو دلم جواب دادم " زندگي من به تو ربطي نداره كه داري فضولي مي كني ."
ـ اين سوال رو از ماندانا هم پرسيدم و به اين نتيجه رسيدم كه شماها براي خوش گذروني مي ريد دانشگاه .
نگاهي به ماندانا كه در صندلي جلو نشسته بود و داشت sms بازي مي كرد انداختم . ديگه داشت بهم توهين مي كرد . ازش خوشم اومده بود ولي حرفاش رو اگر هم بي قصد و غرض مي زد من توهين تلقي مي كردم . رو به وحيد گفتم :
ـ به نظر شما دانشگاه رفتن خوش گذروني هم داره ؟
ـ با حرف هايي كه شنيدم براي شما ها حتماً داره .
و لبخند پر تمسخري زد و من گفتم :
ـ خير برداشت تون كاملاً اشتباهه ...آدم اون قدر عقل داره كه براي خوش گذروني جاهاي ديگه اي رو انتخاب كنه . در ضمن پول مون رو از سر راه نياورديم بريزيم تو جيب دانشگاه كه چي ، مي خواهيم خوش گذروني هاي احمقانه تو دانشگاه داشته باشيم؟
ماندانا گفت : شلوغش نكن آريانا ، حالا وحيد يه چيزي گفت .
وحيد بدون اعتنا به ماندانا رو به من گفت :
ـ پس اگر خوش گذروني نيست ، مي خواهي مدرك بگيري و قاب كني به ديوار...
نگذاشتم ادامه بده وسط حرفش پريدم و جدي گفتم :
ـ نگه داريد ، من همين جا پياده مي شم .
اونم اول با تعجب نگاهم كرد اما بدون هيچ تعارفي يه گوشه نگه داشت و من قبل از اينكه ماندانا چيزي بگه از ماشين پياده شدم . بي هيچ خداحافظي .
سوز بدي تو صورتم مي خورد . شال گردنم رو بيشتر دورم پيچيدم . سمت خونه رفتم.
21 بهمن :
ديگه خودم رو نمي تونم گول بزنم . براي اولين بار يكي تو زندگيم پيدا شد كه دوستش دارم . هر چند كه هنوز دليلي براي اين دوست داشتن پيدا نمي كنم . مخصوصاً كه از حرف هاش دلگير هم هستم . اما حس دلتنگي ام اونقدر زياده كه ترجيح مي دم به جاي غرق شدن تو واقعيت ، به روياهام پناه ببرم .
حداقل وقتي رويابافي مي كنم حس آرامش و لذت به من دست مي ده .
***
24 بهمن :
از دانشگاه خارج شدم و به ماندانا زنگ زدم . جزوه ام پيشش بود و او امروز به دانشگاه نيومد . فردا امتحان داريم .
بعد چند بوق جواب داد :
ـ الو ...
ـ سلام ماندانا .
ـ سلام خوبي ؟
ـ چرا امروز نيومدي دانشگاه ؟
ـ بي خيال ...
ـ چي چي رو بي خيال ؟
ـ چي شده مگه ؟
ـ مثل اينكه جزوه م دست توهه و فردا امتحان داريم ها .
ـ آخ آخ آخ ..اصلاً حواسم نبود .
ـ حالا چي كار مي كني ؟
ـ مي خواهي بخوني ؟
ـ نه پس مي خوام منتظر كمك هاي غيبي باشم . حداقل يه نگاهي بياندازم .
ـ باشه بيا خونه مون بگير .
تو دلم گفتم "عجب رويي داره ، جزوه مو برده حالا مي گه بيا خودت بگير" ولي از فكر اينكه شايد وحيد هم خونه باشه راهي خونه شون شدم .
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 115 44,808 ۰۸-۰۷-۹۶، ۰۲:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من يك مطلقه ام | ياسمن ملکه برفی 74 58,751 ۳۰-۰۶-۹۶، ۰۲:۲۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Foruzan
  رمان ضربان | mahtab26 sadaf 152 35,617 ۲۵-۰۶-۹۶، ۱۰:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: Behnaz.ph
  رمان استایل | هما پور اصفهانی و Doni.M sadaf 56 25,446 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۷:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 19,943 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۸:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: حدیث79
  رمان مـ ـستأصل... | yegane☻ sadaf 25 3,345 ۳۰-۰۵-۹۶، ۱۲:۴۸ ق.ظ
آخرین ارسال: rezaie
  رمان دزد خودتی | روژانو محمدی ~ MoOn ~ 109 21,891 ۱۸-۰۵-۹۶، ۰۹:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: SHIRINSH
  رمان ویلای پر دردسر | ayanz.m و Elena.A ملکه برفی 116 12,323 ۱۷-۰۵-۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: minoo_f
  رمان گوردخمه | مریم موسیوند ملکه برفی 44 10,321 ۱۶-۰۵-۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: z.mohebbi6044
  رمان افسانه ی تِرولد ... | Lord of Fear ملکه برفی 23 4,824 ۰۶-۰۵-۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ
آخرین ارسال: Fatemeh369

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
22 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
Lisa (۱۵-۰۸-۹۴, ۰۱:۰۷ ب.ظ)، Maei (۲۰-۰۵-۹۴, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، طغیان (۱۸-۰۹-۹۴, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، mermaid (۲۸-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۴ ق.ظ)، مریم74 (۲۶-۰۱-۹۶, ۰۴:۲۷ ب.ظ)، حوال (۲۰-۰۱-۹۶, ۱۲:۵۶ ب.ظ)، mehrad (۲۹-۰۸-۹۵, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۸-۰۸-۹۵, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، panah (۲۱-۰۶-۹۵, ۰۹:۳۴ ب.ظ)، گلمن (۰۲-۱۱-۹۵, ۰۸:۴۰ ق.ظ)، دخترعلی (۰۲-۰۴-۹۶, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، shohreh (۰۹-۰۹-۹۵, ۰۴:۲۱ ب.ظ)، bmbm (۲۹-۰۹-۹۵, ۰۱:۳۹ ق.ظ)، Iliiiiia (۲۷-۰۸-۹۵, ۱۲:۰۸ ق.ظ)، badumzamini80 (۲۳-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۶ ب.ظ)، Mariam33 (۳۰-۰۹-۹۵, ۰۹:۰۰ ب.ظ)، azeeeee (۳۰-۰۸-۹۵, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، anyone (۰۹-۱۰-۹۵, ۰۶:۵۴ ب.ظ)، 7684 (۲۳-۰۹-۹۵, ۱۲:۴۵ ب.ظ)، 2016Romina (۰۷-۰۱-۹۶, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۸-۰۶-۹۶, ۰۳:۱۳ ب.ظ)، marei (۰۱-۰۷-۹۶, ۰۹:۰۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان