انجمن ايران رمان



رمان پیراهن تنهایی| حنا الهیان کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۰۶-۰۲-۹۷، ۱۰:۰۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: hananee
آخرین ارسال: hananee
پاسخ 9
بازدید 150

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پیراهن تنهایی| حنا الهیان کاربر انجمن ایران رمان
#1
Rainbow 
من اومدم با یه رمان جذاب و متفاوت maraxcvb

xcvl ‌ ‌رمان :پیراهن تنهایی
xcvkنویسنده:حنا الهیان
Angelژانر:عاشقانه_اجتماعی_پلیسی

خلاصه :
{ آرمان} پسری از جنس تنهایی.. پسری که همیشه دلگرمی ای بوده که دیگران بر آن تکیه میکردند اما خودش بیشتر از هر کس به تکیه گاهی نیار دارد..
همیشه با درد نداری سر کرده اما با غرور سرش را بالا گرفته ؛
حتی اگر تنها پس انداز اینده اش کلیه هایش بوده است ..
و اما در آن ور داستان ادم هایی ک همه چیز دارند.. پیراهن.. پول..زیبایی..اما..
عشق را دارا نیستند..
و حال اینگونه است که یکی پیراهن و دیگری تنهایی اش را تقسیم میکند و پیراهنی از تنهایی رقم میخورد..ارمانی که زندگی اش با عشق رقم خورده است
ارمانی که در منجلاب مشکلات اش غرق است و تلاش در بیرون امدن از ان دارد.
متفاوت با هر رمانی که هست....
ما را به نیمه پر لیوان چه کار ¿?
این باقی سمیست که پیشتر خورده ام..
 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf ، admin ، ملکه برفی ، taranomi
#2
[عکس: 9eyu_awf.jpg]
 
لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:

♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید .

برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 30 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦برای تهیه ی جلد رمان به این تاپیک برین و درخواست جلد بدین :[درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت]

♦عکس شخصیتهای رمان در بخش مخصوص خودش قرار داده بشه :[عکس شخصیت رمان کاربران سایت]

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، hananee ، admin ، ملکه برفی
#3
سلام دوستان گلم ieir ‌میخوام توی این تاپیک رمان پیراهن تنهایی رو بزارم xcvl ‌که واسه نوشتنش از گوشت و پوست و استخونم مایه گذاشتم. میخوام مثل همیشه پشتم باشید azsx ‌..تجربه های زندگی ادما توی متناشون میاد، باور کنید خوندن تجربه دیگران هیچکسو بازنده نکرده.. zaps ‌.اول بگم، خیلیا بهم گفتن چرا رمانتو عامیانه ننوشتی؟ چرا اصلا اولش عاشقانه نیست و زندگی یه پسره؟؟؟ همیشه قرار نیست یه دختر شر و شیطون با صدای موبایلش بیدار شه ببینه تو قصره.. و قرار نیست من واسه راحتی خودمو شما گلای قلـ ـبم، ادبیاتو زیر سوال ببرم..من یه متن با قلم قوی ‌، دل صاف و حرفای دل همتون نوشتم که اروم شید‌، من نوشتم ولی چشمامو نبستم از تک شاخا بگم، من واقعیتو نوشتم.اول داستان عاشقونه شروع نمیشه و اجتماعیه، عشق نمه نمه میاد تو زندگی ادم دیگه نه؟؟
صبر داشته باشید پس و همراهیم کنید‌  xcvb
بریم با یه رمان متفاوت شروع کنیم   xcvlTongue

مقدمه :
من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم ..
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود..
کسی از دیدن باغچه مجذوب نشد ..
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت..
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد ..
و شبی از شب ها مردی از من پرسید :
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم ،
باید امشب چمدانی که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست ..
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند...
یک نفر باز صدایم میزند:
کفش هایم کو ؟ پیراهن تنهایی کو؟
&*سهراب سپهری *&
ما را به نیمه پر لیوان چه کار ¿?
این باقی سمیست که پیشتر خورده ام..
 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، admin ، ملکه برفی ، taranomi ، sadaf
#4
( (به اسم حق))

 نگاهی به ساعت اش انداخت.
ساعت از سه شب گذشته بود،ساعت استیل قدیمی اش بهترین دلیل برای فهمیدن زمان بود .
خستگی و بی حوصلگی امانش را بریده بود با اینکه تازه موهای قهوه ایش را کوتاه کرده بود، مو های ریز اطراف گردنش هنوز ازارش میداد .
حال خوشی نداشت و دیر وقت بود .
مثل همیشه سویشرتی را که خیلی دوست میداشت به تن کرده بود، دستانش را درون جیبش فرو برده بود و طبق عادت همیشگی اش کلاه را روی سرش کشیده بود.
چشمان ابی اش به دلیل استحمـ ـام بیشتر ابی شده بود و سفیدی پوستش بیشتر خودنمایی میکرد و اندام نحیفش را پیش از قبل به چشم میکشاند .
تیپ اش با انکه ساده بود اما جذبه و مردانگی خودش را داشت .
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود ..
چشمان پر اشک کودکان دست فروش را..
لرزش نامحسوس دست های زن لیف فروش را ؛نور بی رنگ چراغ راهنمایی رانندگی را ..
گریه های شبانه دخترکی که دیگر دختر نبود.
سیاهی حتی صدای تلق تلق کفش های شیطان که در کوچه های شهر قدم میزد را لاپوشانی میکرد .
سیاهی خوب بلد بود کثیف کاری انسان هارا بپوشاند و چه خوب مانند مادری وقت شناس همه را به خواب دعوت میکرد.
اما ارمان مطمئن بود که آوید همه جوره برایش وقت دارد.
تا به حال توی زندگی اش کسی را به بامرامی آن ندیده بود. کسی که همجوره کنارش باشد و تنها در یک فکر غوطه ور باشد:
((دوستی بی ریا)).
در میان هجوم درد هایی که داشت و بغضی که مانند سیانور راه نفسش را گرفته بود تنها مسکنی که میتوانست مرحمی برای درد هایش باشد .. او بود.. یک دختر نبود و یا حتی مادرش ، نه ارزو و نه هزاران دخترو زنی که با انها بود و با انها سرکار داشت .
تنها خود اوید قِلِقَش را میدانست.
برایش عجیب بود!!!چطور هیچ دختری نمیتوانست به درستی قلبش را تسخیر کند؟!
مگر کم و کاستی ای داشت ؟
تنها مشکلش بی کسی اش بود ..
تنها مشکلش فقیری و دارا نبودنش بود ..
تنها مشکلش..
حالا که خاطراتش را مانند البومی ورق میزد و دانه دانه عکس هایش را میدید؛ کم مشکل و کاستی نداشت. مجبور بود به اوید دل ببندد ؛ اوید تنها کسی بود که داشت !! تنها کسش..
با باریدن قطره های باران بر روی صورتش افکار لجوج و بی پروا را پس زد. پس زد تمام پستی ها را.پس زد و سعی کرد ذهنش را اشفته چیزی نکند ،اشفته درد هایش .دلش گرفت ..
بغض به گلوی بی نوایش چنگی عمیق انداخت ؛جوری که مزه ی خون را در انتهای دهانش احساس کرد.هرگاه باران میبارید و مانند نـ ـوازش دست های زنانه ای به صورتش میخورد ،احساس غم میکرد .احساس میکرد شخصی در ان سر دنیا اشک میریزد و اشک میریزد و تمام غم ها و درد هایش باران میشود و بر سر انها میبارد. رویای کوتاهی بود .. اما او این را با تمام وجودش باور داشت.دست اش را روی زنگ فشرد و میخ نگاهش را به ایفون کوبید ، انگار همه چیز به او دهن کجی میکرد.از 4 سالگی خوب دنیا را شناخته بود، دنیای بی رحمی که به سن ، قد ، چهره ، درد و نداشته ها کاری ندارد.!!نابود میکند و میرود ، خراب میکند و کاری به ارزوهای رنگی ای که در سرت است ندارد.دنیایی که برای خودت ساخته ای برایش مهم نیست . خراب میکند چون رسمش همین است، رسمش این است که عذابت بدهد ؛ داغونت کند و در اخر که رمقی برایت نمانده ؛ دستت را بگیرد و در گوشت داد بزند :
(( اینقدر ترسویی؟ اینقدر زود کم اوردی ؟ پاشو .. میتونی ..))
و تا امید تازه ای میگیری ، جان میگیری ؛ دوباره به کار دیرینش ادامه میدهد . به بی رحمیش..صدای خواب الود آوید توی ایفون اکو شد و اروم به گوشش رسید :
– بله؟ کیه؟
- منم اوید ..
میتوانست چهره اوید را به درستی تجسم کند.ان چشمان درشت و مشکی متعجب شرقی را و ان موهای اشفته که از هر چیز در دنیا نرم تر است.
همیشه به چهره ای که او داشت غبطه میخورد..اوید متعجب گفت :
- تویی ارمان ؟ بیا تو، اومدم.
و بلافاصله بعد از پایان حرفش در را باز کرد و صدای تلیک در بود که بهترین بهانه شد که ارمان قدمی بردارد و وارد خانه بهترین رفیق اش بشود. انقدر ناشکر نبود که نداند اوید نعمتی بزرگ است برایش. اوید درحالی که شلوارک خیلی کوتاهی پایش بود و لباسش تقریبا برعکس شده بود و موهایش حالتی اشفته داشت ؛ درست همانطور که ارمان مجسمش کرده بود هراسان به سمت ارمان دوید و پس از رسیدن ، بدون توجه به خنده های ارمان دهانش را به گفتن باز کرد :
- چی شده ارمان ؟ چیزی شده ؟ حالت بده داداش ؟ نکنه رفتی سمته اون کوفتیا ؟ نکنــه..
- وایـــســا بابا . کجا میری ؟ راستش .. دلم هواتو کرد گفتم بیام پیشت.!!
نگاه متعجبش را به ارمان دوخت و با رگه های از عصبانیت مانند ببری گرسنه غرید:
اوید – نگفتی ساعت سه نصفه شب یک پسر 22 ساله ممکنه چه بلا های سرش بیاد ؟ نگفتی خِفتت میکنن بدبخت ؟ اگه.. اگه طوری میشد من چیکار میکردم ؟
- بسه بابا ، شلوغش میکنه.. خوبه میدونی همیشه شبا تا صب بیرون پلاسما. درضمن خودت چی؟ تا 5 صب اینور اونوره چیزی نیست . بعد همچین میگه 22 ساله انگار خودش فسیله ، بابا 26 سالته..
ما را به نیمه پر لیوان چه کار ¿?
این باقی سمیست که پیشتر خورده ام..
 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، sadaf
#5
#رمان_پیراهن_تنهایی #2 
 اوید اخمش را غلیظ و محکم تر کرد ، خوش نداشت ارمان مظلوم را اینگونه بی پروا و زبان باز ببیند. زبان قرمزش را روی لبانی که ارمان مطمئن بود خواهان زیادی دارند کشید و ادامه داد :
– اولا بیشتر اوقات یا با خودمی یا ایلیا و بردیا ، دوما من موضوم با تو خیلی فرق داره .. 
ارمان از او ترسی نداشت ؛ چون تمام تمام اخلاقیات و لِم هایش را میدانست . پسری که تمام شادی اش به خنده ای بلند و اغـ ـوش کشیدن خلاصه میشد ، جوری که یخ قلب دختران را اب میکرد و دوست داشتن و علاقه اش به حمایت و محافظت کردن بی منت و پنهانی ، و غم اش به حـ ـلقه زدن اشک در چشمان درشت اش و چرخاندن چهره اش و بلافاصله پس از ان ،به زدن لبخندی گریه اور ختم میشد، جوری که هق هق ادم را در میاورد و ادم را جوری به گریستن وا میداشت که درست نمیدانستی تو دچار غمی بزرگ هستی یا اوید ؟همیشه غرور مردانه او را ، که میتوانست با ان قلب مهربانش را پنهان کند دوست میداشت و تحسین میکرد . چیزی که خودش هرگز نمیتوانست ان را داشته باشد . وبیش از همه ، ان حمایت ها و دل مشغولی های گاه و بی گاهش بود که ارمان را اینقدر پایبند خودش کرده بود !اما باز هم با همان نزدیکی و رفاقت ؛ جذبه خاصی داشت . جذبه ای که در هنگام اخم کردن .. ارمان خدارا شکر میکرد که دختر نیست تا هر روز ان اخم را ببیند.اوید دست هایش را در جیب شلوار گرمکن طوسیش فرو برده بود و با لبخند ، نخ چشمانش را به ارمان و حرکاتش میدوخت.جوری که انگار هیچ بحثی در میان نیست ، از بی تفاوتی های اوید ؛ خون در رگ های ارمان جریان پیدا کرد و حرف را پیش کشید :
 - ببین اوید ، داری عصبیم میکنی ، جوری حرف میزنی که انگار تو داری بزرگم میکنی،در ضمن اون دوتا هم همسن منن ؛ هر چی بوده و هست ؛ خودت میدونی از 4 سالگی تنهایی تو همین خرابه ها بزرگ شدم . تو خونه ی ته بن بستی که فرقی با خرابه نداره ؛ خونه ای که وقتی واسه بار اول اومدی توش نگاهت رنگ درد گرفت ؛ رنگ غم و ترحم گرفت و بعد از اون حتی تا با گذشت 5 سال هر وقت منو میبینی اون درد و ترحم میاد تو چشمات.. ببخشید که دارم اینهمه بهت زحمت میدم . جوری که با دیدن من توی ساعت نامناسب هزارتا فکر ذهنتو احاطه میکنه.. ببخشید .. 
چقدر شرمنده بود !! از دوستی اش با اوید پنج سال میگذشت . اما این پنج سال تنها برایش پنج سال نبود .بهترین سال های زندگی اش بود . پنج سالی که هر روزش به تنهایی هزارسال را رقم میزد. نمیخواست به کسی وابسته شود ، که خوب میدانست اگر دلش جایی گیر باشد ؛ به کسی ، به چیزی ، به روز و زمانی ؛ دلگیر میشود .هیچوقت نمیخواست به کسی زحمت بدهد و بار عظیم مشکلاتش بر دوش کسی بی افتد و ان را هم خم کند.اما دست خودش نبود . اوید ناخوداگاه تنها کَسش توی این دنیا شده بود. رفیقی که از هر کسی که در دنیایش بود هزاران برابر عزیز تر بود.. هزاران برابر.و ارشاد برادر بیچاره ای که به پایش نشسته بود . دلش چقدر برای ارشاد و اوید میسوخت. چقدر ارشاد را دوست میداشت،چقدر چایی هایی که از دست او میخورد مزه میداد و چقدر نگاهش ارامش بخش روزهای سخت زندگی اش بود . مطمئن بود که نمیتواند ان را خوشبخت کند .. وگرنه چه کسی از ان فرشته زمینی بدش میامد؟به ثانیه ای نکشید که درون آغـ ـوش اوید بود . ارمان با سن کمش عقیده های خاصی داشت. اغـ ـوش حتما نباید اغـ ـوش گرم دوتا عاشق و مجنون باشد تا ارامش دهد .. گاهی وقت ها همان یک اغـ ـوش صمیمی رفیقت ارامش بخش ترین اغـ ـوش دنیاست .اغویشی که دل کندن از ان سخت است. اوید ان را تنگ به خودش فشرد. انگار ارمان مجرمی است که قصد فرار و ترک کشور را دارد.و حالا پلیس ماجرا نجوا داد :
اوید – هیچ وقت اینجوری نگو ارمان تو همیشه رفیق خودم هستی و تا اخرین لحظه نوکریتو میکنم..درضمن منو ترحم؟ اصلا به هم میایم داداش؟
ارمان خودش را از بین بازو های عضلانی اوید بیرون کشید و سعی کرد روی افکارش مسلط باشد . بعد از یک لبخند کوتاه ؛دستی به سرش کشید و از شوق به یاد افتادن موضوعی که تقریبا برایش انجا بود فریاد زد :
- داش اوید بگو چی شده؟
اوید – چی شده؟
- حدس بزن ..
ما را به نیمه پر لیوان چه کار ¿?
این باقی سمیست که پیشتر خورده ام..
 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، sadaf
#6
#رمان_پیراهن_تنهایی #3

– از کسی خاستگاری کردی ؟- نه بابا توام . خوبه میدونی که من خودمم نمیتونم جمع کنم
– وای ، نکنه حامله ای ؟ دارم عمو میشم ؟
ارمان خنده اش را فرو خورد و محکم توی سر اوید کوبید و گفت :
- خیلی داری زر زر میکنیا اوید. حالا واسه من شیرین شدی؟؟ صبر کن فردا میبینمت دیگه..
انگار وقتی کنار اوید بود تمام خستگی هایش ، غم هایش ، نداشته هایش و دردهایش نابود میشد و تنها یک چیز میماند..انرژیی که نمیدانست از کجا بوجود میاید و حتی چگونه تخلیه میشود؟اوید حالت خاصی به ابرویش داد .– دقیقا کجا منو میبینی ؟ارمان با شیطنتی که در وجودش ریشه عمیقی داشت ابرویی بالا انداخت و ادامه داد :
- سرکارت..
اوید با هیرت سرش را خاراند .
– سرکار؟
انگار تازه متوجه حرف ارمان شد :
– صبر کن ببینم ..سرکار .. یعنی کار خودتو کردی؟ بالاخره قربانی گذاشت بری رستورانش کار کنی؟ وای
 - پس چی ؟؟ منو دست کم گرفتی اقا اوید ؟ از فردا به عنوان گارسونش شروع به کار میکنم..
– خب خداروشکر, مبارکه. ولی راستش اصلا راضی نیستم اونجا با اون بردیا کار کنی.پسر ناجوری میزنه باشه . اگه یکم دیگه صبر میکردی واست کار جور میکردم.
 ارمان بعد از خنده کوتاه و دلنشینی که مانند لبخند ارامش بخش کشیش کلیسا مایه طمانینه گرفتن دیگران بود ، گفت :
- بدبخت بردیا ، مدلشه بابا، غیبتشو نکن . منو همون تو رستوران راه میدن بسه. بازم جای شکرش باقیه رستوران کنار محل کارته..
اوید نگاهش را قاب عکسی کرد و به میخ نگاه ارمان زد.
– والا نمیدونم شاید مدلش باشه. چته تو ؟مردم از خداشونم باشه پسر به این خوشگلی و خوش هیکلی وردستشون بیاد. بخدا اگه دختر بودم بیخیالت نمیشدم.
هردو خندیدند ..ارمان در حالی که قلب منقلبش ارام گرفته بود نجوا داد:
-کاری چیزی نداری من برم ؟
اوید محکم دستش را چسبید .
- کجا ؟ فک کردی میزارم ساعت 4 صبح اونم تو این بارون که هی شدید تر میشه بزاری بری بچه ؟ بدو تو خونه تا نفلت نکردم.
ارمان خندید ، چه کاری میتوانست بکند جز خنده ؟ تنها میتوانست در برابر کارهایشان بخندد و به قول ناظم دوره دبیرستانش نیشش را باز کند. چه ناظم بد دهن و چغری بود. یاد ناظم باعث شد که دوستان دوره دبیرستانش را جز به جز به یاد بیارد .. احسان ، اراش، ارمیا..دلش برای تک تکشان لک زده بود .نقش نگاه همه اشان را بر تندیس دلش حکاکی کرده بود .بعد از انها ، زمان شروع بارش فصل های تنهایی بود .بعد از انها درد بود که بر سر قلبش میبارید.
- تو رو جون ارمان بزار برم کار و زندگی دارم ؛ ارشاد تنهاست خونه.
اما او بی توجه به حرف های ارمان به کشیدن دستش ادامه داد . درست مثل اسمان که سهم خود را بیدار کردن باران میداند و کاری به کس دیگری ندارد .
– کل زندگیت منم‌، منم که اینجام . بیا برو تو تا یک شبو با هم باشیم عشقم.
و چشمکی حواله نگاه ارمان کرد . ارمان یکی توی موهای پر پشت مشکی اوید خواباند و گفت :
- منحرف ، بیست ساعت دارم با کی بحث میکنم اخه ؟ ولم کن بابا دلم پیش ارشاده ؛ دلم شور بچه رو میزنه ، میدونی که بدون من درست خوابش نمیره .
اوید در فکر فرو رفت ، مکثی کرد و افزود
:- گفتی ارشاد ،چرا نیاوردیش اون پدر سوخته رو ؟ بعد مگه سمیه خانم پیشش نیست ؟ یک شب که چیزی نمیشه . خیلی بهت وابسته شده . باید یاد بگیره مـ ـستقل باشه‌، مثلا پسره ها.
اما ارمان این را نمیخواست . نمیخواست که ارشاد ، برادر هفت سال وچندین ماهه اش طعم مـ ـستقل بودن را بچشد . این طعم را مزه مزه کند و پس از چشیدنش ، همانند ارمان شود . ارمان میخواست یک تنه ، تمام تمام غم های ارشاد را به دوش بکشد . میخواست ارشاد به او تکیه کند و برایش فرقی نمیکرد که تاوان این کار چقدر سنگین و سخت باشد !!! . حتی اگر احساساتش از ریشه در میامد و کوک های قلبش از هم میشکافت ؛ حاضر نمیشد طعم بـ ـوسه های ارشاد که مثل حریر ابی عشق بود و رویاهایی که نرمی واژگانش روی شانه های ارمان ، هنگام شب گسترانده میشد و یا لطافتی که در سخن گفتن کودکانه اش بود را با هیچ چیز پوچ و یا مغتنمی تعویض کند .اصل الفبای حرف هایش یک چیز بود ؛ نمیخواست ارشاد خلاءایی را در زندگی اش احساس کند ، میخواست همه کمبود هایش را با دریافت ها و احساساتش پر کند . میخواست پدر و مادر نداشته اش باشد ، میخواست جز به جز ارزوهایش را براورده کند و نمیخواست ارشاد را به همسایگان بسپارد و خودش ،پی یللی تللی اش باشد.اما با وجود تمام این ها اوید راست میگفت ؛ ارشاد در دوره زمانی خیلی بدی در حال وابسته شدن به ارمان بود . چیزی که ارمان نیز از ان مـ ـستثنی نبود . باید ارشاد را جوری بزرگ میکرد که کمبودی نداشته باشد ؛ و در کنار بی خیال بودن به نداشته هایش ؛ به کسی دل نبندد.
- باشه، فقط من باید به سمیه خانم خبر بدم. گفته بودم دیر میام ؛ ولی نگفتم امشب نمیرم خونه .
اوید سری تکون داد و زیر لب به گفتن یک حله اکتفا کرد و با دستانش ارمان را به سمت خانه هدایت کرد .
ما را به نیمه پر لیوان چه کار ¿?
این باقی سمیست که پیشتر خورده ام..
 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، taranomi ، sadaf
#7
#رمان_پیراهن_تنهایی #4 
هر دو وارد خانه کلاسیک و شیک اوید شدند. ارمان احساس اضافی بودن میکرد . با اینکه او و اوید تنها بودند احساس غریبی میکرد ، وسایل و سبک زندگی اوید به او دهن کجی میکرد و او را به تمسخر میگرفت ، کاری که این روزا همه خوب ان را بلد بودند.. همه..احساس میکرد تیکه اشغالی است که ان لا لوها وُل میخورد و سعی در جاخوش کردن دارد .اوید پسر پولداری نبود و از دار دنیا همین خانه 80 متری که درش محبت بیداد میکرد و یک ماشین ساده را دارا بود .اما برای ارمان هیچ کدام این ها مهم نبود . تنها برایش این مهم بود که اوید پسر مـ ـستقلی است که با وجود خر پولی پدرش روی پای خودش ایستاده و متکی به کسی نیست چیزی که ارمان سعی میکرد انجامش دهد .او خوب میدانست اوید بعد از سال ها سختی تازه دارد رونق میگیرید و حال نمیخواست مانند افت به زندگی اش بیو افتد و چشمان اشنایش را خالی از لطافت عاشقانه باران کند.پسری که با وجود تمام دل مشغولی ها و کارهایش همیشه برای دوستانش وقت داشت.حتی برای مـ ـستقل بودن با خانوادش دعوایی اساسی کرد و نزدیک به سه سال میشد که خودش را از همه چیز ان ها کنده بود.از محبت هایشان ؛ از لحظه لحظه در کنارشان بودن ؛ از نگاه مادش ؛ از دستان پدرش ، از حرف زدن ها و شام های دورهمی ، از لباس های بافتنی ای که مادرش برایش میبافت و دستای خواهرش که دور گردنش حـ ـلقه میشد ؛ از نگاه مغرور پدرش و از جر و بحث سر کجا رفتن در تعطیلات .. از همه گذشته بود .این گذشتن ها در زندگی سخت است ..خیلی سخت..حتی میتواند سخت ترین لحظه ها را برای ادم رقم بزند . روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند ؛ روز و شب دارد ، روشنی دارد ، تاریکی دارد ؛ کم دارد و بیش .. دیگر چیزی از بهار زندگی ها باقی نمانده .. همین تصمیمات سخت است که باعث شروع فصل سرد زمـ ـستان قلب هایمان میشود .. درست مثل شروع زمـ ـستان در قلب اوید .نباید تصمیم سخت میگرفت .. نباید بهانه چشمان مادرش ؛ گیسوان خواهرش و لرزش دستان پدرش را به مـ ـستقل بودن ترجیح میداد .لاعقل نباید با ان ها نزاع و دعوا میکرد . نباید داد میکشید و حرف های سنگین میشنود . نباید دفتر روز هایش را در کنار انها بی هیچ تاملی ورق میزد . نباید میشکوند دل انها را .. و ان ها هم نباید هیچ چیزی میگرفتند .. نباید از اوید ؛ تنها پسرشان کینه ای به دل میگرفتند. نباید درد میگرفتند .. نباید دعوا را از سر میگرفتند .. نباید اشکی را که به انتها رسیده بود دوباره فرا میخواندند .. نباید ..در زندگی اوید باید ها و نباید های زیادی بود و ارمان جزی از ان نباید ها بود . نباید در کار اوید دخالت میکرد .تمام این سه سال که اوید حتی یک سر به انها نزده بود ؛ ارمان به این فکر میکرد که چه میشد اگر پدرش فرهاد و مادر واقعیش ارام و یا حتی مامان دنیا زنده بودند و حتی ثانیه ای کنارش مینشستند .. خود خدا میداند که بـ ـوسه بارانشان میکرد ، بـ ـوسه باران که سهل است ؛ رهایشان نمیکرد .ارمان محو در دنیا خودش مشغول انالیز خانه بود . با اینکه چندین هزار بار این خانه را دیده بود و براندازش کرده بود . روز اولی که اینجا را دیده بود هرگز از خاطرش پاک نمیشد .چقدر برای اوید خوشحال بود ؛ چقدر از سر و کول هم بالا رفتند و خندیدند.
ما را به نیمه پر لیوان چه کار ¿?
این باقی سمیست که پیشتر خورده ام..
 
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf
#8
#رمان_پیراهن_تنهایی #5
 نگاهی گذرا به خانه انداخت؛ اشپزخانه کنار در ورودی قرار داشت.اشپزخانه کلاسیک مشکی سفیدی که توسط اهورا دوست و همکار هر دوتای انها درست شده بود و درست در چندین قدمی از اشپزخانه شومینه ای قرار داشت. تابلوای از چهره زنی زیبا که برای ارمان اشنا بود درست در بالای شومینه نقش بسته بود و به گفته ایلیا و بردیا؛ دو برادر با اخلاق و رفتاری بسیار متفاوت ؛ اوید ان را درحالی کشیده بود که تازه با ارمان اشنا شده بود.ارمان با صدای اوید به جسمش برگشت:- ارمان من که دیگه خوابم پرید. به نظرت چیکار کنیم یکم بهمون خوش بگذره؟ارمان مثل همیشه لبخندی که روی صورتش حک شده بود و با هجوم تمام درد ها به دیگران میزد را به سمت اوید پرتاب کرد.- هنوز اون پلی استیشنو داری؟- جونم به اون بسته اس؛ ولش کنم؟ چه بازی میخوای؟- مگه به جز کشتی کج چیزی حال میده؟- ای به چمش-چشم بی سواد-همون حالاارمان در حالی که روی کاناپه مشکی چرمی جلوی tv ولو میشد و لباساشو کم میکردغرید:- حالم داره از این زندگی کوفتی یک نواخت بهم میخوره- ارمان جان عمه خوبن؟ حوصله داریاارمان با جدیت و اخمی ریز گفت:- راستش از چهارسالگی دیگه مرحمتش نکردم. فکر کنم بتونی روحشو که سرگردونه تو خواب ببینیو پوزخندی کـش دار کنار لبش جا خوش کرد.- ارمان- بله؟- میگم اون یارو که ادعا میکرد خانوادتو میشناسه چی شد؟!- هیچی ؛ یسری چرندیات میگفت- حالا بگو بد نیست بدونم همون چرندیاتو!- ولش کن اوید؛ برو اون خوراکیا رو بیار بخوریم.و به کاسه چیپس و پفکی که درون دستان اوید جا خوش کرده بود اشاره کرد.نمیتوانست به حرف های ان مرد فکر نکند.تا به حال فکر میکرد پدر مادرش زندگی خوبی داشته اند؛ اما حال مردی پیدا شده بود و ادعاهایی چرند میکرد.ادعاهایی که ارمان از ته ته وجودش میخواست حقیقی نباشند و تقریبا مطمئن بود ان مرد درست نمیگفته استـ مرد معتاد تـ ـریاکی حتی درست نمیدانست کجاست ؟ چه برسد زندگی این پسر را به خاطر داشته باشد.فقط حاظر بود برای پول مواد هر عراجیفی را بهم ببافد.چقدر بدش میامد از ادمانی که بی توجه به مشغول کردن ذهن دیگران و بازی گرفتن احساسات ان ها حرف هایی را مانند بافتنی مادربزرگان به هم میبافند و گردن ادم می اندازند و با همان شال گردن خفه ات میکنند!‌ارمان حال مانند ادمان دیگر بود؛ ادمی که میدانست از چه کسانی تنفر دارد؛ از افراد معتاد؛ از کسانی که مواد میفروشند؛ از.. از خود مواد.. نمیدانست ان لامصب چیست که زندگی هزاران نفر را در لجن فرو میکشد. کسانی که میخواهند از غم ها؛ دردها؛ نداشته ها و بغض هایشان فرار کنندو چندین ساعت در اسمان ها سیر کنند. اما غافل از اینکه برعکس در منجلاب مشکلات فرو میروند!اوید درگیر گذاشتن سی دی بازی بود.ان هم مشکلات خودش را داشت که در انها غرق شود- اوید ؟- هوم؟- هوم چیه بی شخصیت باید جان؟ وقتی کَک افتاد تو شلوارت میفهمی- اه بابا بگو ببینم چی میگی؟ - میگم از این چیپسا چندتا باز کردی؟اوید درحالی که با سیمای دسته ور میرفت و زیر لب غرغر میکرد گفت:- سه تا..چطور؟- هیچی میترسم تا چند سال دیگه چیپسو که باز میکنیم فقط بوش بیاد.. اندازه عوروق بچه گربه اس لاکرداراوید خنده ای کرد که با آخی کوتاه در امیخته شد.- ارمان خدانکشتت برق گرفتم بازارمان چشم غره ای رفت و با عصبانیت و غر نالید:-باز چیکار کردی با خودت؟ یعنی خوشم میاد یه سیم لخـ ـتو درست نمیکنی؛ حتما باید یکی جزغاله شه به عنوان زغال بفروشیش تا اونو درست کنی فکر خودت که نیستی ؛ حتما بعدشم میخای از ما تنباکو درست کنی.نگاهی به دست اوید کرد؛ عمیق سوخته بود ولی مگر اوید به روی خودش میاورد؟ نمیدانست این سرتقی را از کی به ارث برده بود؟!
ما را به نیمه پر لیوان چه کار ¿?
این باقی سمیست که پیشتر خورده ام..
 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf
#9
#رمان_پیراهن_تنهایی#6 - پاشو ؛ پاشو داداچ تو از پس این برنمیای قلقش دست خوده بندمه؛ تو برو یه چسب به دستت بزنو در حالی که با پاش اوید را به طرف دیگر هال پرتاب میکرد شروع به ور رفتن با سیم ها کرد. اوید نگاهی گذرا به ارمان انداخت و دنبال چسب زخم گشت.اوید از ان پسر ۲۲ دوساله عجیب میترسید! چقدر وابسته اش شده بود.. وابستگی ترس داشت دیگر!؟بیخیال چسب شد و به سمت اتاقش به راه افتاد و لباس راحت برای ارمان اورد.ارمان دوتا دسته را پایین مبل گذاشته بود و خیلی ریلکس سوت میزد. اوید افکارشو کنترل کرد.حقا که این پسر از یک مارمولکم مارمولک تر بود..!- بیا اینو بپوش مارمولک؛ من که میدونم تو اون لباسا داری زجر کُش میشی.ارمان به سمت اوید دوید و لباس ها را از دستش قاپید و با خوشحالی گفت:- ای قربون دستت برم من ؛ داشتم تجزیه میشدمبعد چندین دیقه و چندین دست بازی زبانشان به گفتن باز شد- اوید اگه اون دماغ گندهه رو برداری خیلی بدی- چرا اونوقت؟- چون من میخام برش دارم- عجب روی داره ها؛ به تو چه؟؟!- هیچی دارم واست- خفه شو بابا‌- ای نامرد باز که انتخابش کردی؛ ایشاالله بچت شبیه کپکه روی سیب شه- شبیه عمو ارمانش میشه- من خواهر ندارم که باهات وصلت کنه که شبیهم شه- عهه از اون فنه نزن- به تو چه!؟اوید پوفی کشید و همراه با اون کمی از توفش ریخته شد روی صورت ارمان- اه اههه توفیم کردی بی فرهنگ ؛ چرا مثل غارنشینا بازی میکنی؟- از خداتم باشه اوید مهران فـــــر تفیت کنه .- بابا اون دختران ؛ اه اه .نگا توروخدا ؛ کل بزاق دهنتو روی من خالی کردی.چی خوردی چسبندگیشم بالاس..!اوید قهقه ای سر داد و حواسشو روی بازی متمرکز کرد.- قدر این فرشته رو نمیدونی دیگهچند دیقه ای از پایان بازیشون و برد اوید نگذشته بود که اوید درخواست کرد که ارمان بخونه و خودش گیتار بزنه !اوید رفت تا گیتارشو بیاره ؛ ارمان دستی به پیـ ـشونیش کشید؛ عرق سردر را احساس کرد. حال مساعدی نداشت اما نمیتوانست شادی دوستش را خراب کند؛ در حالی که سرش را ماساژ میداد با خودش تنها چیزی که از بچگی یادش بود را زمزمه کرد:- لالالالا گل ریحون دوتا فال و دوتا فنجون؛ توی فنجون تو لیلی تو خط فال من مجنون ..لالالالا گل خشخاش چه نازی داره تو چشماش..پر از نقاشیه خوابت تو تنها فکر اونا باش..لالالالا گل پونه گل خوش رنگ بابونه..دیگه هیچکس تو این دنیا سر قولش نمیمونه..لالالالا شبه دیره ببین ماهو داره میره ..هزارتا قصه هم گفتم چرا خوابت نمیگیره؟ لالالالا گل لاله نبینم رویاهات کاله.. فرشته مثل تو پاکه فقط فرقش دوتا باله..لالالالا گل رعنا میخواد بارون بیاد اینجا.. کی گفته تو ازم دوری؟ ببین نزدیکتم حالا.. لالالالا گل پسته نشی از این روزا خسته ..چقد خوابی که میشینه توی چشمای تو خوشبخته.. لالالالا گل مریم نشینه تو چشات شبنم..یه عمره من فقط هر شب واسه تو ارزو کردم ..لالالالا گل پونه کلاغ اخر رسید خونه ..یکی پیدا میشع یه شب سر هر قولی میمونه ..لالالالا گل زردم چراغارم خاموش کردم..بخواب که مثل پروانه خودم دور تو میگردم..!
ما را به نیمه پر لیوان چه کار ¿?
این باقی سمیست که پیشتر خورده ام..
 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی کاربر انجمن ایران رمان الی نجفی 50 11,254 8 ساعت قبل
آخرین ارسال: الی نجفی
  رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 81 2,716 دیروز، ۰۹:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان قاصدك من|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلی 84 3,898 دیروز، ۱۱:۵۰ ق.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Exclamation و تنت را وطنم خواهم کرد | فرزانه نصيرى كاربر انجمن ايران رمان فرزانه نصیری 37 2,837 دیروز، ۱۰:۴۶ ق.ظ
آخرین ارسال: فرزانه نصیری
Rainbow معجزه ای به رنگ عشق|ک.اشرافی(Ms.Kosar) کابر انجمن ایران رمان Ms.Kosar 12 389 ۰۳-۰۲-۹۷، ۱۰:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: Ms.Kosar
  سه ضلع مثلث عشق|دختر ستاره کاربر انجمن ایران رمان دختر ستاره 8 219 ۰۲-۰۲-۹۷، ۰۷:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دختر ستاره
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 8 252 ۰۲-۰۲-۹۷، ۱۰:۴۸ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 9 242 ۳۰-۰۱-۹۷، ۰۷:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 128 10,440 ۲۴-۰۱-۹۷، ۱۱:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ آیداموسوی 29 1,912 ۲۰-۰۱-۹۷، ۱۰:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
9 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۵-۰۱-۹۷, ۰۹:۲۴ ق.ظ)، sadaf (۳۰-۰۱-۹۷, ۰۳:۴۰ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۷-۰۱-۹۷, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، hananee (۰۳-۰۲-۹۷, ۰۶:۱۲ ب.ظ)، اسمانی ها (۰۳-۰۲-۹۷, ۰۹:۱۵ ب.ظ)، Juli (۲۸-۰۱-۹۷, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، دخترعلی (۰۳-۰۲-۹۷, ۰۶:۵۱ ب.ظ)، taranomi (امروز, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، moyan (۲۷-۰۱-۹۷, ۱۲:۲۲ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان