مسابقات انجمن ايران رمان



رمان چشم هایی به رنگ عسل | زهره کلهر
زمان کنونی: ۲۹-۰۶-۹۶، ۰۳:۳۵ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: v.a.y
پاسخ 175
بازدید 9338

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان چشم هایی به رنگ عسل | زهره کلهر
#1
Tongue 
چشمهایی به رنگ عسل فصل 1
گر دو صد منزل افتد میان ما و دوست
همچنانش در میان جان شیرین منزل است
***
پلکهایم را بسختی روی هم فشردم و با عصبانیت ، سعی کردم که بخوابم .دقایق کند و کشدار می گذرند ، سرم به اندازه چند کیلو سنگین شده است! این بی خوابی های شبانه، گاهی گریبانم را می گیرد و بشدت کلافه ام می کند .پلکهای متورمم را به زحمت می گشایم و بساعتی که روی میز کنار تخـ ـت قرار دارد، نگاه می کنم.آه از نهادم بلند میشود ! دو و سی و پنج دقیقه بامداد را نشان می دهد و این به آن معناست که تلاش نفسگیر من برای خوابیدن ، بی نتیجه مانده است!
چاره ای نداشتم، بدن خسته ام را تکانی دادم و از روی میز، بسته قرصی را برداشته و یکی از آنها را از جلد خارج می کنم و با جرعه ای آب ، به زحمت می بلعم . دستی به چشمهای ملتهبم می کشم .صدای نفسهای آرام و منظمی که از کنارم به گوش می رسد ، باعث میشود که با بی حالی غلتی بزنم و به موجودی که در کنارم آرمیده است ، نگاه کنم .دستم را تکیه گاه سر قرار می دهم و به صورت معصومش که زیر تابش اشعه های چراغ،زیباتر به نظر می رسد، خیره میشوم .خدایا! چقدر این موجود پاک و دوست داشتنی برایم عزیز است صورتم را نزدیکش می برم، هرم نفسهای گرم و پر از آرامشش،پوستم را نـ ـوازش میکند و موی رها شده ام را به بازی می گیرد .با خود فکر می کنم:((اگر لحظه ای او را نداشته باشم حتما از غصه خواهم مرد!)) اخمی که از این پندار در ابروهایم گره خورده،خیلی زود با بررسی اجزای صورتش ، تبدیل به لبخند عاشقانه ای میشود.
چشمهای درشت و کشیده که در حصار انبوه مژه های مشکی و در پرتو ابروهای کمانی و خوش حالتش جا خوش کرده است،بینی قلمی و لبـ ـهای فوق العاده زیبایش که در قاب صورت کشیده و پوست گندمی ، تصویری نقاشی شده از قدرت خداوند را به نمایش می گذارد! نیمی از موهای پرپشت و مشکی اش که همیشه به صورت کاملا آراسته از وسط باز میشود به روی پیشانی ریخته و نیمی دیگر لجوجانه روی بالش پخش شده و بهر سویی می رود .هر چه بیشتر نگاه می کنم خداوند را به دلیل داشتنش بیشتر شکر گذار میشوم .با گذشت پنج ماه، هنوز باور این پندار که خداوند او را دوباره به من بخشیده ، اشک شوق را به چشمهایم هدیه می کند .ناخودآگاه ذهنم به گذشته ها پر می کشد، به زمانی که هنوز حضور سبزش در زندگی راکد و دلگیرم ، متولد نشده بود .خاطرات سالهای قبل همچون پرده سیـ ـنما در مقابل چشمایم جان می گیرد و مرا به خلسه ای شیرین می کشاند..........
- شیدا.........شیدا بلند شو دیگه ، لنگ ظهره..........آخه دختر تو چقدر میخوابی!
چشمهایم را به زحمت باز کردم و به مادرم که لجوجانه کنار تخـ ـتم نشسته بود و پتو را از سرم بر می داشت نگاه کردم .
- وای مامان مگه ساعت چنده؟
- بلند شو تنبل ساعت ده شد! مگه نمی خواستی بری مطب دکتر آرمان؟ مثلا قرار بود به اون شرکت هم سری بزنی............تو کی به کارهات می رسی من نمی دونم !
مثل برق گرفته ها از جا پریدم و رختخواب گرم و نرمم را برای شستن دست و صورتم ترک کردم .
- سلام مامان گلم، صبح بخیر!
- علیک سلام دختر خوب.............خوبه صدات کردم! بدون تا زودتر به کارهات برسی .شایان بیدار شده، الان فریادش به آسمون می ره!
شایان برادرم ، سه سال از من بزرگتر است .من در یک خانواده چهار نفری متولد شده ام .پدرم در رشته پزشکی ، موفق به اخذ مدرک دکترای جراحی قلب گردیده و در یکی از بیمارستانهای معروف، مشغول کار است . او قد بلند و درشت هیکل است و رنگ پوست، موها و چشمهای روشنش، طراوت و شادابی جوانی را، همچنان در وجودش حفظ کرده است ، چشمهای درشت و خوش حالت پدرم که از مادرش به ارث برده، و رنگی مابین طوسی و آبی دارد، او را فوق العاده جذاب و زیبا نشان می دهد .
مادرم یک زن فرهنگی به تمام معناست، از خانواده سرشناس ومحترم، او که در دانشگاه موفق به اخذ مدرک فوق لیسانس شیمی شده است، در یکی از دبیرستانهای محل سکونتمان ، به تدریس درس شیمی مشغول است . درست برخلاف پدرم، مادرم زنی است با چشمهای بی نهایت مشکی ، که در بین انبوه مژه های بلند و حالت دارش محاصره شده است و مانند دو ستاره درخشان خودنمایی می کند .بینی و لبـ ـهای خوش ترکیب و موهای صاف و بلندش که همچون آبشاری رها بر روی شانه هایش ریخته است در پس آن اندام ظریف و کشیده، او را بقدری زیبا جلوه می دهد که با گذشت سالیان سال از زندگی مشترکش با پدر، به دخترکی جوان بیشتر شبیه است تا زنی خانه دار و مسئول و متعهد! همین زیبایی خیره کننده اش سبب شده که پدر، گاهی چنان مبهوت به صورت او زل بزند که گویی اولین بار است او را می بیند و آنقدر مات و مبهوت به او خیره میشود که صورت مادر از شرم گلگون میشود و من و شایان موذیانه لبخند می زنیم!
شایان نیز دانشجوی سال سوم مدیریت بازرگانی است .من پس از یکبار شرکت در کنکور و موفق نشدن و کشمکش با آن شرایط بحرانی ، خیال دانشگاه را از سر بیرون کردم و به فکر اشتغال افتادم، البته به پیشنهاد دکتر آرمان!
در حالیکه با حوله صورتم را خشک میکردم وارد آشپزخانه شدم و سلام کردم .شایان با دهان پر، نگاه متعجبی به من انداخت و خندید .
- علیک سلام، صبح بخیر!
پرسیدم:
- چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟! اصلا تو به چی می خندی؟
با حالتی تهدید گرانه اضافه کردم:
- شایان، صبح اول صبحی شروع نکن که اصلا حوصله ندارم!
قهقهه ای زد و جواب داد:
- مامان ببین اونوقت میگی تو همیشه شروع میکنی! نگاه کن خودشو چه شکلی کرده!
این را گفت و باز به خنده افتاد . تازه بیاد آوردم که دیشب موهایم را پیچیده ام و فراموش کردم آن را باز کنم . لیوان شیری را که لا جرعه سر کشیده بودم، روی میز قرار دادم و با نگاهی به چهره خندان او و مادرم گفتم:
- هرهر! بی مزه!
و به اتاقم بازگشتم .هنوز صدای خنده های شایان که مرا مسخره میکرد به گوش می رسید .شایان پسری فوق العاده مهربان و دوست داشتنی بود که از آزار و اذیت من بنحوی عجیب لذت میبرد! این خصلت را از کودکی داشت، حتی وقتی که بزرگتر شده بود هم دست از این عادتش بر نداشته، و از هر وسیله و ترفندی برای حرص دادن من استفاده میکرد و این در حالی بود که پس از پایان شیطنت هایش که کلی مایه تفریح و خنده اش می شد ، مرا محکم در آغـ ـوش می گرفت و صورتم را می بـ ـوسید و عذرخواهی میکرد.گاهی با اعمالش چنان حرص مرا در می آورد که وقتی در آغـ ـوشم می گرفت ، با مشت و لگد به جانش می افتادم و او بیشتر لذت میبرد . چرا که من همیشه در مقابل او طفلی بودم در آغـ ـوش پدر!!!
او قد بلند بود و اندام ورزیده ای داشت که از پدرم به ارث برده بود .من و شایان تلفیقی از چهره های پدر ومادر بودیم .شایان پوستی روشن و ابرهای خوش حالت و قهوه ای داشت و چشمهای درشتی که به رنگ شب می ماند و در پناه موهای خرمایی رنگش، چهره ای جذاب و مردانه برایش رقم زده بود .گاهی در رفتارش چنان جدی و پر جذبه می شد که مرا به خنده می انداخت و همین چهره پر صلابت او باعث شده بود که کمتر دختری در فامیل به صرافت شوخی و خنده با او بیفتد و نوعی احترام خاص برایش قائل باشند . البته خصوصیات اخلاقی او کمی به پدر شبیه بود .جدی و پر صلابت ولی در عین حال مهربان و بذله گو .
و همین خصوصیات سبب شده بود که من همیشه در مقابل اعمال او عاجز باشم .البته ناگفته نماند که من هم به اندازه کافی بدجنس بودم و کارهای او را بنحوی تلافی میکردم!!
بمحض ورود به اتاق، جلوی آیینه ایستادم و از دیدن تصویر خود در آن شکل و قیافه خنده ام گرفت و به شایان حق دادم که آنطور قاه قاه به من بخندد ! شکلکی برای عکس خود در آینه در آوردم و با عجله موهای پیچیده ام را باز کردم .با همان سرعت روسری و پالتویم را برداشتم و از در خارج شدم . با مادر خداحافظی کردم و به حیاط دویدم .صدای بوق ممتد اتومبیل شایان که عجله اش را نشان می داد ، حسابی مرا دستپاچه کرده بود .اوایل فصل زیبا و هزار رنگ پاییز بود و هوا سردی آزار دهنده ای داشت . در حالیکه با زحمت موهایم را زیر روسری آبی ام پنهان میکردم، خود را جلوی اتومبیل جا دادم و با اخم به شایان گفتم:
- چه خبرته؟ خونه رو گذاشتی روی سرت! مگه میخوای سر ببری؟!
مثل همیشه با نگاه تحسین آمیز و لبریز از از شیطنتش جواب داد:
- به به، چه عجب! بابا من سبز شدم اینجا! تازه کلی هم بخاطر تو دیرم شد!
اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد و مجددا نگاهی به جانبم انداخت:
- می گم شیدا ! بازی این روسری آبیه رو سر کردی چشمات خاکستری شده، خوشگل شدی ! می ری پیش این دکتر آرمان خیلی مواظب باش! حیا میا نداره ها! گفته باشم.........
لبخندی زدم:
- دست بردار شایان! خجالت بکش ! دکتر مرد محترم و خوبیه .من هنوز بابت رفتارهای گذشته ام ازش خجالت می کشم .
در حالیکه با سرعت رانندگی میکرد لحن صدایش جدی شد:
- تو کاری نکردی که خجالت بکشی ، تمام برخوردهای تو عادی بوده .اون یه پزشکه و موقعیت تو رو کاملا درک می کنه و از تو ناراحتی به دل نداره ، در ثانی مگه قرار نبود تو دیگه به این چیزها فکر نکنی؟!! اگه اینطوری پیش بری، مجبور می شی دوباره بری سراغ اون قرصها!
با عجله ناراحتی حرفش را قطع کردم :
- نخیر! من دیگه از اون قرصها استفاده نمی کنم .وقتی اونا رو میخورم انگار که می میرم! مثل آدمهای گیج و منگ می شم .یا همه اش خوابم یا در حالت خلسه .مگه دیوونه ام! من هنوز زنده ام و میخوام سعی کنم از زندگی لذت ببرم .
آینه کوچکم را در کیف قرار دادم و مجددا گفتم :
- ولی شایان از وقتی قرصها رو کنار گذاشتم بیخوابی بد جوری می زنه به کله ام ! اصلا دیوونه می شم .
با یک دنیا مهربانی نگاهم کرد و دستهای سرد و یخزده ام را به گرمی فشرد:
- الهی قربون آبجی کوچولوی شجاع خودم برم! خوشحالم که داری سعی میکنی به زندگی لبخند بزنی .تو دختر مقاومی هستی و حتما موفق می شی .فقط باید اراده کنی........... در ضمن در مورد بی خوابی هات با دکتر صحبت کن و ازش کمک بگیر. حالا هم نگران هیچ چیز نباش!
نگاه پر از قدرشناسی و محبتم را حواله لبخند مهربانش کردم و با خودم اندیشیدم:(( چقدر دوستش دارم و به وجودش محتاجم! و قدر مسلم این که هرگز فراموش نمی کنم چقدر به او مدیون هستم!))
خوشبختانه مطب دکتر فاصله چندانی با محل زندگی ما نداشت .هنگامی که از ماشین پیاده می شدم، شایان باز همان لحن پر از شیطنت را به صدا و نگاهش پاشید و گفت:
- ولی شیدا، از شوخی گذشته مراقب خودت باش!
خنده ام گرفت ، سرم را از شیشه ماشین داخل بردم:
- واقعا که لوسی شایان! داری منو می ترسونی ؛ کاری نکن از ملاقات با دکتر صرف نظر کنم!
خنده اش تبدیل به قهقهه شده بود که با خداحافظی کوتاهی از او جدا شدم و به سمت مقصد به راه افتادم .مطب دکتر در خیابانی آرام و زیبا قرار داشت که دو طرفش را انبوهی از درختان خشک و برهـ ـنه پوشانده بود .نگاهی به ساعتم انداختم. احساس کردم برای رفتن به مطب دکتر هنوز کمی زود است .با اتخاذ تصمیمی ناگهانی ، شروع به قدم زدن در پیاده رو کردم .آنقدر در افکارم غرق شده بودم که متوجه نشدم به ابتدای خیابان رسیده ام .هنگامی که به خود آمدم آه عمیقی کشیدم و راه رفته را باز گشتم .
حنجره پر سر و صدای کلاغی، سکوت خیابات را می بلعید .با نگاهی مات و یخزده ؛پرواز کلاغ را از شاخه ای به شاخه دیگر نظاره کردم .هوای تقریبا سرد صبحگاهی را با نفسی عمیق به ریه هایم کشیدم .در همین حین با صدای ساییده شدن لاستیک اتومبیلی در کنار پایم، از جا پریدم. بلافاصله صدای مرد جوانی به گوشم خورد که با لحن ترسناکی گفت:
- عزیزم کجا تشریف می برید؟ اجازه بدید در خدمتتون باشم!
انعکاس صدایش در نظرم چنان رعب انگیز و هراس آور بود که کم مانده بود قالب تهی کنم .در کمتر از چند هزارم ثانیه، خاطراتی در ذهنم جان گرفت که از یادآوری آنها عرق سردی بر سر و رویم نشست . از سکوت و خلوتی خیابان چنان ترسیده بودم که نفس در سیـ ـنه ام حبس شد . پاهایم را که گویی توانی در آنها نبود حرکت دادم و بر سرعت قدمهایم افزودم .شاید هم حالتی شبیه دویدن توام با وحشت داشتم .بسرعت خود را به ساختمان مطب رساندم .لحظه ای همانجا ایستادم و دستم را بر روی قلـ ـبم فشردم. چنان به نفس نفس افتاده بودم که گویی مسافت زیادی را دویده ام! ناله ای عمیق و دردناک وجودم را فرا گرفت .ناله ای که از تداعی خاطراتی زهر آگین نشات می گرفت و به گذشته سیاهم تیغ می کشید .سعی کردم بر خود مسلط باشم .کمی که حالم بهتر شد به راه افتادم .قبل از ورود به مطب، نگاهی به قاب طلایی نصب شده روی دیوار انداختم؛( دکتر مهدی آرامان_ روانشناس)
ضربه ای به در نواختم و وارد شدم .منشی دکتر که دختر مهربان و صبوری بود به استقبالم آمد.
- به به، سلام ، خانم رهای عزیز ، حالتون چطوره ؟ کم پیدا شدید خانم!
لبخندی زدم و در حالیکه از آغـ ـوشش بیرون می آمدم، گفتم:
- مثل همیشه خندان، پر انرژی و پر سر وصدا! حالتون چطوره خانم بهادری؟ کم سعادتی از ماست خانم! با زحمتهای ما؟!!
- اختیار دارید خانم؛ باور کنید که دلم براتون تنگ میشه .شما هم مثل قبل مهربون و آروم و دوست داشتنی هستید ! هر چند کمی رنگ پریده بنظر می آیید . به هر حال بفرمایید ، دکتر مدتیه که منتظر شماست!
دکتر آرمان مثل همیشه آراسته و خندان ، از کنار کتابخانه گذشت و به سمتم آمد و با مهربانی دستم را فشرد .
- علیک سلام دختر گلم ، حالت چطوره؟ خیلی خوش اومدی!..........حالا چرا ایستادی؟ بیا بشین .
تشکر کنان در صندلی نرم و راحت اتاق دکتر فرو رفتم .احساس کردم حتی لحظه ای قادر به ایستادن نیستم . طبق روال معمول ، دکتر احوال تک تک افراد خانواده را جویا شد و من هم توام با تشکر، توضیحاتی دادم.
دکتر آرمان از دوستان قدیم پدر بود که طی سالهای گذشته روابط بسیار صمیمانه و خانوادگی نیز با ما داشت . مردی فوق العاده موقر و متین که هر انسانی را مجبور به احترام گذاشتن به خود میکرد .تقریبا شصت سال سن داشت و حاصل زندگی مشترکش دو دختر بودند که هر دو ازدواج کرده و در خارج از کشور زندگی می کردند .پس از آن اتفاق کذایی و بحران شدید روحی من، ارتباط ما با دکتر، صمیمانه تر از قبل شد . با وجودی که مدتها از آن حادثه می گذرد ولی هنوز از او خجالت می کشم .
دکتر پشت میزش قرار گرفت و در حالیکه دستهایش را در هم قلاب کرده بود، مدتی را در سکوت ، خیره نگاهم کرد .از بدو ورود سرم پایین بود و با گوشه روسری ام بازی میکردم .همیشه از این سکوت دکتر و نگاه خیره و نافذش در عذاب بودم .طوری به من خیره می شد که انگار تا اعماق روحم را می کاوید و پی به حالم می برد .یادآوری حرفهای پایانی شایان در اتومبیل، سبب شد که لبخندی محو بر صورتم بنشیند . دکتر هم که گویی منتظر همین فرصت استثنایی بود، بلافاصله سکوت را شکست:
- شیدا، لطفا چندتا نفس عمیق بکش تا لرزش دستت از بین بره، چرا اینقدر پریشونی؟ رنگتم که پریده! حالا بگو ببینم به چی می خندی؟!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin ، ملکه برفی
#2
به چهره متفکر ولی خندانش نگاه کردم و جواب دادم:
- مشکل خاصی نیست دکتر ، حالم خوبه! فقط چند وقته بیخوابی بد جوری اذیتم می کنه .بغیر از این مورد همیشه حالت نرمالی دارم و بنظر میاد که همه چیز مرتبه .
- اولا که این مساله اصلا خنده نداره .هر چند که می دونم موضوع دیگه ای ذهنت رو مشغول کرده بود ، ولی بهر حال با ترک اون قرصهای قوی ، باید هم دچار اختلال در خواب بشی .طبیعیه و جای نگرانی نیست .ولی با این حال باز هم یک نسخه جدید برات می نویسم تا شبها راحت تر بخوابی . راستی تو گفتی همه چیز خوبه؟!
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- همه چیز بغیر از حالت سرد و غمگین چشمات! تو هنوز داری نقش بازی می کنی شیدا و این مساله رو خودت بهتر از هرکسی می دونی .این موردیه که شاید غیر از من کسی متوجه نباشه .ظاهرا می خندی و به زندگی عادی برگشتی ولی هنوز عمیقا در گیری! سردی وجودت به چشمات زده و انگار که یه جفت سنگ قشنگ توی صورتت کار گذاشتی ......! تو از چی ناراحتی ؟! دیگه هیچ مساله ای برای ناراحتی وجود نداره . همه چیز تموم شده و تو باید این پیشامد رو با تمام وجود درک کنی . باید از اون فصل بد و بحرانی زندگیت فاصله بگیری و این منوط به خواست خودته .باید اون قسمت از افکارت رو مثل یک جسم زاید بکنی و از خودت دور کنی .فقط در اون صورته که موفق می شی .می دونم خیلی سخته ولی تو می تونی! تو اونقدر دختر جسور و مقاومی هستی که با اون شرایط سخت دست و پنجه نرم کردی و سر بلند بیرون اومدی .حالا هم حتما موفق می شی .فقط کافیه خودت رو باور کنی . باید به خودت بگی ،(( من می تونم!)) باید روزی چند بار تکرار کنی،(( من حتما موفق میشم ))، قبوله؟
هنوز سر بزیر بودم و به حرفهای دکتر گوش میکردم .او خودش می دانست چقدر به این اندرزها احتیاج دارم و فقط برای شنیدن همین سخنان امید دهنده به نزدش می روم .همچون مادری مهربان و دلسوز که کودکش را تغذیه می کند ، با حرفهای کار سازش روح مرا تغذیه میکرد و به آرامشی عمیق می رساند . سرم را بلند کردم و لبخند زنان به دکتر اعلام کردم که تمام سعی و تلاشم را به کار خواهم گرفت . او هم با خوشحالی اظهار داشت که شعله های موفقیت و پیشرفت را در نگاهم می بیند و سپس پیشنهادات جالبی برای بی خوابی شبانه ام ارائه داد .
هنگامیکه بخود آمدم و به ساعتم نگاه کردم، با تعجب دریافتم که زمانی طولانی است که نزد دکتر هستم بدون اینکه متوجه گذشت زمان شده باشم ! با عجله ایستادم و در حالیکه در فکر خداحافظی بودم گفتم :
- راستی دکتر، امروز قرار بود برای استخدام به همون شرکتی که در موردش باهاتون صحبت کردم ، برم. البته الان که دیگه نزدیک ظهره ، حتما دیر شده!
- خوشحالم که به پیشنهادم عمل کردی. البته اگر سراغ درس و دانشگاه می رفتی بهتر بود ، ولی بهر حال همین که از لاک تنهایی بیرون بیایی خیلی خوبه ، راستی امروز چند شنبه است؟
- یکشنبه.
- پس لطفا با منزل تماس بگیر و بگو نهار پیش منی .بعدازظهر خودم می رسونمت همون جایی که میخواستی بری .
خواستم که با اظهار شرمندگی ، پیشنهاد دکتر را رد کنم ولی از اصرارهای بیش از حد او گریزی نبود! به ناچار با منزل تماس گرفته و مادر را در جریان قرار دادم .برخلاف تصور ، او با خوشحالی از پیشنهادنم استقبال کرد و من نهار را با دکتر، در فضایی کاملا دوستانه صرف کردم.
بعد از ظهر دکتر، آرمان همانطور که قول داده بود مرا به شرکت بزرگ (( متین)) که آگهی استخدامش را یکی از دوستانم آورده بود، رساند . شرکت ((متین)) در یک برج، واقع در یکی از خیابانهای معروف بالای شهر قرار داشت که خوشبختانه به محل زندگی ما نیز نزدیک بود .چند شرکت با نامهای دیگر نیز در آن ساختمان وجود داشت .از قرار معلوم، شرکت ((متین)) یک شرکت بازرگانی بود که با کشورهای اطراف ایران و چند کشور خارجی نیز روابط کاری داشت . هنوز نمی دانستم این شرکت به چه نیروی کاری و با چه تحصیلاتی نیاز دارد، ولی بهر حال برای شروع بد نبود . حتی اگر در اینجا هم موفق به کار نمی شدم ، برایم فرقی نمیکرد و ناامید نمی شدم ، چرا که من بدون در نظر گرفتن فاکتور نیاز مالی و فقط به صرف پر کردن اوقات فراغتم که غالبا با افکار آزار دهنده و کابـ ـوسهای وهم انگیز در هم می آمیخت ، به دنبال کار می گشتم و اصلا برایم مهم نبود که این اشتغال در کجا و چگونه باشد .جلوی در محوطه ساختمان، از دکتر به پاس تمام محبتها و لطفهایش تشکر کردم و با یک خداحافظی صمیمانه از او جدا شدم .از دیدن آن برج که تماما با سنگهای گرانیت و شیشه های رفلکس پوشانده شده بود، و نمای فوق العاده زیبا و چشمگیری داشت ، به هیجان آمدم.حتی تصور اینکه در چنین محیطی مشغول به کار شوم، انرژی مثبت و خوبی را به زیر پوستم تزریق میکرد . موهایم را که مثل همیشه وحشی و مهار نشدنی از زیر روسری ام بیرون ریخته بود، مرتب کردم و با نفسی عمیق وارد ساختمان شدم .هجوم هوای گرم و مطبوعی که از داخل سالن صورتم را نـ ـوازش میکرد، باعث بوجود آمدن حسی شاد در وجودم شد . پیرمرد سالخورده ای که به نظر مهربان می آمد و کنار در ورودی پشت یک میز نشسته بود ، بمحض دیدن من لبخندی زد و محترمانه پرسید:
- می تونم کمکتون کنم دخترم؟
تحت تاثیر انرژی مثبت وجودم، با شادی لبخندی زدم و در حالیکه بسمت میز می رفتم با متانت گفتم:
- سلام، عصر بخیر! ممنون می شم اگر منو برای رفتن به شرکت((متین)) راهنمایی کنید .
پیرمرد در حالیکه نگاه خیره ای به چشمهایم میکرد . به زحمت سرش را به زیر انداخت و با دست به تابلویی اشاره کرد :
- بفرمایید از اون تابلو استفاده کنید .اگر با مشکلی مواجه شدید من رو صدا کنید .
سری به احترام برایش تکان دادم و بطرف تابلوی درخشان به راه افتادم .راهنمای تمام قسمتهای برج ، با کروکی بسیار جالبی روی تابلو خودنمایی میکرد .راهنما بقدری واضح و شفاف بود که هر شخصی به راحتی می توانست بدون کوچکترین مشکلی به هر قسمت از ساختمان برود .برجی که من واردش شده بودم شامل پنجاه طبقه بود که شرکت بازرگانی ((متین)) در طبقه سی و هشتم آن قرار داشت
با قدمهایی شمره و در حالیکه سعی در پنهان کردن آنهمه هیجان و شادی در وجودم داشتم بسمت آسانسور حرکت کردم .چند نفری هم شامل دو مرد و چهار زن، منتظر ایستاده بودند .هنوز محو محیط اطراف بودم که در آسانسور باز شد و همگی به اتفاق وارد شدیم .آسانسور از قسمت وسط برج می گذشت و با توجه به اینکه فضای آن از شیشه های شفاف و ضخیم تشکیل شده بود، همزمان با بالا رفتن آن، نمایی از شهر که کوچک و کوچکتر می شد مشخص بود . نمی دانم آنهمه اضطراب و دلهره از کجا به دلم راه یافته بود ! انگار هر چه شماره طبقه ها بیشتر می شد و به عدد سی و هشت نزدیکتر می شدیم ، هیجان من نیز افزایش می یافت ! استرس اتفاقاتی که نمی توانستم آنها را پیش بینی کنم، داشت خفه ام میکرد! کیفم را در میان دست فشردم و سعی کردم آرام باشم . با خونسردی نگاهی به آدمهایی که اطرافم بودند انداختم و در کمال تعجب متوجه شدم همگی به من خیره شده اند! حسابی دستپاچه شدم و به تصور اینکه نقصی در ظاهرم دیده اند و یا حرکت ناشایستی را ندانسته انجام داده ام، خود را جمع و جور کردم و نگاهی به سرتاپایم انداختم! اشکالی در کار نبود ، بی اختیار دست بردم و موهایم را از روی صورتم به زیر روسری هدایت کردم و مجددا نگاهشان کردم ، تاز دریافتم نگاه خیره شان به چشمهایم بود .طبق معمول همیشه از حالت و رنگ آنها متعجب شده اند .این اتفاقی بود که در نخستین سالهای ارتباط من با محیط جامعه، برایم به دفعات تکرا می شد .با خیال اسوده نفسی کشیدم و باز نگاهم به مناظر بیرون از آسانسور معطوف شد . آسمان در آن عصر پائیزی ، آرام بنظر می رسید و شعله های کم جان خورشید، جسم شهر را گرم میکرد . هنگامیکه از آسانسور خارج شدم، پا به سالن بسیار بزرگ و زیبایی گذاشتم که مثل دیگر نقاط برج، در کمال تمیزی و سلیقه برق می زد. سکوت آرامش بخشی در همه جا جاری بود و اشخاص کمی در سالن از این اتاق به آن اتاق می رفتند . صدای قدمهایم که به دلیل پاشنه دار بودن کفشهایم، در فضا پیچیده بود ، آرامش خاصی را به وجودم می پاشید .سالن بقدری ساکت بود که دلم میخواست با شیطنت پاهایم را به زمین بکوبم تا آرامش محیط را برهم بزنم! به پشت در که رسیدم ، لحظه ای تعلل و سعی کردم مثل همیشه متانت خود را حفظ کنم . بر روی قاب طلایی نصب شده در کنار در چوبی سالن ، این جمله حک شده بود:« شرکت بازرگانی متین، به مدیریت فرزاد متین »
جمله را از نظر گذراندم و با کشیدن یک نفس عمیق، چند ضربه به در کوبیدم و وارد شدم .بمحض باز کردن در ، موجی از هوای گرم توام با بوی گل و ادکلنهای متفاوت، به طرفم هجوم آورد و سبب شد که بازهم آرامش جای خود را به اضطراب بدهد .با ورودم، همه اشخاص داخل سالن که شامل دو مرد و دو زن بودند، بسمت در برگشته و به من خیره شدند. بسختی لرزش صدایم را مهار کردم و به خانم مسنی که نزدیک تر بود گفتم:
- سلام ، روز بخیر، من در رابطه با آگهی استخدامی که در روزنامه درج شده بود مزاحمتون شدم!
سکوت کردم و نگاه بی قرار و مضطربم را به او دوختم .پس از گذشت لحظاتی که برای من قرنی بطول انجامید ، همان خانم با دستپاچگی از پشت میزش جدا شد و بطرفم آمد:
- آه، بله خیلی خوش اومدید! لطفا بفرمایید اینجا تا من راهنماییتون کنم .
خوشحال از اینکه از زیر فشار نگاههای خیره دیگران خلاص می شوم، دستش را به گرمی فشردم و بسمت صندلی که او پیشنهاد کرده بود، رفتم. در فاصله ای که آن خانم در کشوی میزش به دنبال وسایلی نامعلوم می گشت، فرصتی یافتم تا با آرامشی مصنوعی به محیط پیرامونم نظی بیندازم .من در سالنی بسیار بزرگ و مجلل قرار داشتم که دیوار انتهایی آن ، سراسر شیشه بود و نمای زیبایی از شهر را به نمایش می گذاشت . در سالن ، سه در چوبی با همان نمای در اصلی شرکت وجود داشت که بر روی یکی از آنها که به دیوار شیشه ای نزدیکتر بود، عبارت« دفتر مدیریت » و بر روی در سمت راست عبارت«اتاق آرشیو» و در نهایت بر روی دری که روبروی من قرار داشت و آخرین اتاق محسوب می شد ، عبارت « آبدارخانه» حک شده بود ، در طرف مقابل هم چهار میز قرار داشت که دو خانم و یک آقا پشت آنها مشغول فعالیت بودند .یکی از آقایات که وسط سالن ایستاده و یک سینی هم در دستش بود ، چنان وقیحانه به صورت من زل زده بود، که برای لحظه ای از حالت نگاه و چشمهای بی حیایش دچار تهوع شدم . این نوع نگاه بی اراده مرا بیاد موجودی می انداخت که تک تک سلولهای بدنم از او متنفر بود .حدودا سی و پنج ساله بنظر می رسید . با صورتی سبزه و چشمهای ریز و پفکی ، گونه های استخوانی داشت که با ترکیب لبـ ـهای کبودش چهره اش را وهم انگیز نشان می داد . بسرعت نگاهم را به تابلوها و گلهای زیبایی که در سالن وجود داشت معطوف کردم . چند لحظه بعد، همان خانم به سمتم آمد و با لبخند، اوراقی را به دستم سپرد و گفت:
- خیلی خوش اومدید خانم! من کریمی هستم؛ یکی از کارمندان شرکت .بهتره که قبل از شروع، آشنایی بیشتری در مورد وظایفتون در اینجا داشته باشید ، البته با توضیحاتی که من خدمتتون عرض می کنم!
با یک دنیا تعجب و ناباوری حرفش را قطع کردم :
- مگه من استخدام شدم که شما در مورد نحوه کار و مسئولیتم صحبت می کنید؟! من حتی نمی دونم شما به چه مهره کاری احتیاج دارید!
در حالیکه لبخند صمیمانه ای می زد ، ادامه داد:
- البته من در جریان نبودم که شما خبر ندارید برای چه مسئولیتی به اینجا اومدید، ولی بهر جهت شما رو توجیه می کنم .شرکت ما نیاز مبرم و فوری به یک خانم یا آقا داره که مسئولیت قسمت بایگانی رو به عهده بگیره .برای این کار اصلا به تحصیلات عالی نیاز نیست .سوادی در حد دیپلم و کمی تسلط به زبان خارجه و کامپیوتر کفایت می کنه .متاسفانه متصدی قبلی یک خانم بودن که با ازدواج نابهنگام و بعد هم استعفاشون، حسابی ما رو به زحمت انداختن، در چند هفته اخیر هم در غیاب ایشون من کمی کارها رو سرو سامون می دادم .در ضمن این کار با توجه به کم زحمت بودنش ، حقوق و مزایای عالی داره . میز کار شما هم همین میزیه که کنارش نشستید و اون اتاق روبرو هم اتاق بایگانیه . حالا اگه شما موافق هستید و سوالی ندارید ، این برگه ها رو پر کنید تا با هم بریم خدمت آقای رئیس.
با بهت و گیجی توام پرسیدم:
- یعنی اگر این برگه ها رو امضا کنم استخدام می شم ؟!
خانم کریمی با مهربانی لبخندی تحویلم داد:
- البته عزیزم! ما به قدری منتظر شما بودیم که خودتون باور نمی کنید .اینجا به قدری مسئولیت همه سنگینه که کسی نمی تونه کار دیگه ای رو به عهده بگیره .شاید متوجه شده باشید که چقدر به وجودتون احتیاج داریم! حالا دیگه من تنهاتون می گذارم .
خانم کریمی از کنارم برخاست و به قسمت دیگر سالن رفت و با صدای تقریبا رسایی گفت:
- آقا حیدر ، لطفا برای خانم قهوه بیارید .
از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم .باورم نمی شد به این راحتی و بدون درد سر ایتخدام شوم . در دل صدها بار خدا را شکر کردم و با دقت هر چه تمامتر به سوالات داخل ورقت پاسخ گفتم، در همین حین همان مرد را با چشمهای وقیحش روبروی خود دیدم .با مکثی طولانی و نگاهی خیره ، فنجان قهوه را کنار دستم گذاشت و وقتی با اخم من مواجه شد رفت. از آن سکوت اولیه بدو ورودم ، خبری نبود وحالا صدای قدمها و ورقها و حرف زدنها معمول به گوش می رسید .کار نوشتن و پر کردن اوراق ثبت نام و تشکیل پرونده ، نیمساعت از وقتم را گرفت . به خانم کریمی که شدیدا درگیر وارد کردن مطالبی در کامپیوتر روی میزش بود، نگاهی انداختم .بطرفش رفتم و با صدایی که سعی میکردم آرام باشد تا تمرکز دیگران را برهم نزند گفتم :
- خانم کریمی ! کار من تمام شد
با همان تبسم مهربان و امید دهنده، نگاهی به جانبم انداخت:
- بده ببینم عزیزم! تا من یه مطالعه کوچولو بکنم ، شما هم قهوه تون رو میل کنید تا به اتفاق بریم پیش آقای رئیس
برگه ها را به او سپردم و روی صندلی جا گرفتم .در حالیکه با تمام وجود سعی میکردم با آرامش قهوه ام را بخورم . قلـ ـبم با هیجان شدیدی ، به دیواره سیـ ـنه می کوبید! حسابی هول کرده بودم .نمی دانم از شنیدن کلمه رئیس بود یا نگاه گستاخ مسئول آبدار خانه که سعی میکرد مثلا خود را مشغول گرد گیری نشان دهد، ولی نگاههای گاه و بیگاهش مرا نشانه می رفت! با این اوصاف ، وقتی خانم کریمی صدایم کرد، بشدت منقلب بودم .
- خانم رها، لطفا بفرمایید از اینطرف .
آرام و با طمانینه از جایم برخاستم و به اتفاق خانم کریمی که پرونده صورتی رنگی به دست داشت ، بسمت اتاق رئیس حرکت کردم .طنین کفشهایم که باز بلند شده بود، برخلاف دقایقی قبل ، نه تنها باعث نشاطم نشد بلکه فشار عصبی را به دنبال داشت چرا که بی اراده همه نگاهها را به دنبالم کشید . احساس کردم از گرما در حال خفه شدن هستم ! با ضرباتی که خانم کریمی به در وارد کرد و پس از شنیدن کلمه « بفرمایید» هر دو داخل شدیم و سلام کردیم . خانم کریمی که ظاهرا کمی هول شده بود ، بلافاصله گفت:
- آقای متین ایشون خانم شیدا رها هستند و برای کار در قسمت بایگانی اومدن .اگه لطف کنید و پرونده شون رو امضاء کنید، از فردا مشغول به کار می شن !
قلـ ـبم دیوانه وار به قفسه سیـ ـنه ام می کوبید و صدایش گوشهایم را کر میکرد! گویی التهاب خانم کریمی به من هم سرایت کرده بود .چشمهای بی قرارم به میز روبرو خیره ماند .میزی کاملا شلوغ و مملو از پرونده های رنگارنگ! انباشتگی پرونده ها، بقدری زیاد بود که شخص مخاطب ، اصلا دیده نمی شد! نمی دانم چرا همه چیز آن اتاق، آنقدر به نظرم زیبا می آمد .نمایی از شهر از یک قسمت اتاق که کاملا شیشه ای بود و پشت سر آقای رئیس قرار داشت ، هویدا بود . بوی خوش ادکلنی که در فضا منتشر بود و دکوراسیون صورتی رنگ آنجا، حسابی ذهن مرا متوجه خودش کرد .آقای رئیس چنان در صندلی نرمش فرو رفته و سرگرم وارد کردن ارقامی در ماشین حسابش بود که گویی اصلا متوجه حضور ما نشده است . در همین افکار بودم که صدای رسا و خوش طنینی در فضا پخش شد ، بدون اینکه من صاحب صدا را ببینم!
- خوشحالم که کارها اندکی سروسامون می گیره .به شما هم خوش آمد می گم خانم! اگر مایل هستید ، از فردا کارتون رو شروع کنید .خانم کریمی پرونده رو روی میز بگذارید! شما می تونید به کارهاتون برسید .
خانم کریمی پرونده را روی میز قرار داد و مرا، در حالیکه مبهوت طنین صدای گرم و پر جذبه مخاطب نامشخصم شده بودم، با گفتن جمله« ممنون، پس با اجازه» با خود به بیرون اتاق هدایت کرد .هنگامی که از در خارج شدیم ، همه نگاهها بسمت ما چرخید! پسر جوانی که قیافه جذاب و دوست داشتنی داشت جلو آمد و با لبخندی بر لب و صدایی آهسته پرسید:
- چی شد خانم کریمی؟
خانم کریمی در حالیکه تمام التهابش را با نفسی عمیق به بیرون می فرستاد، جواب داد:
- به خیر گذشت ! بدون کوچکترین دردسری ایشون رو پذیرفتن .یعنی اونقدر درگیر بود که وقت سین جیم کردن نداشت !
پسر جوان با خوشحالی نزدیکتر آمد و گفت:
- اِ چه عالی! پس هفت خوان رستم رو به راحتی پشت سر گذاشتید! بهتون تبریک می گم ، شما دختر خوش شانسی هستید ! من فرشاد صالحی هستم و شغل جدید وورودتون رو به جمع کارمندان شرکت متین خوش آمد می گم .
لبخندی زدم :
- از لطفتون ممنونم . من هم شیدا رها هستم و خوشحالم که در کنار شما مشغول به کار می شم .
دختری زیبا هم با ناز و عشوه از کنارش گذشت و به سمتم آمد و در حالیکه دستش را با بی میلی به سویم دراز میکرد، پشت چشمی نازک کرد و با صدای تیزش گفت :
- منم ورودتون رو تبریک می گم .الهام پناهی هستم .
دستش را به گرمی فشردم و پاسخش را دادم .خانم کریمی در حالیکه مرا همراه خودش می برد گفت:
- بابا ول کنید طفل معصوم رو! هرچی متین حتی یک نگاه هم بهش نکرد، شما حسابی غافلگیرش کردید، آشنایی بیشتر باشه برای بعد .فعلا وقت نداریم! منم که حتما شناختی! من فهیمه کریمی هستم .منشی شرکت و تحت اوامر آقای متین و بزرگترین کارمند اینجا از نظر سنی .این فرشاد شیطون ، من رو « مامان کریمی» صدا می کنه ! اگه به مشکلی برخوردی حتما روی کمکهای من حساب کن .
بعد در حالیکه در اتاق بایگانی را باز میکرد ، ادامه داد:
- این هم اتاق کار شما! تا یه کمی با محیط کارت آشنا می شی ، منم برم به کارهام رسیدگی کنم .اگه سوالی داشتی حتما صدام کن .
این را گفت و با همان لبخند مهربان و صمیمی مرا تنها گذاشت .با قدمهایی شمرده خود را به داخل اتاق کشیدم .با اتاقی بزرگ و تمیز مواجه شدم درست مثل همه جای شرکت .اتاق پر از قفسه و فایل بود و یک میز و تعدادی صندلی در وسط اتاق ، یک قاب عکس زیبا و یک گلدان بزرگ گل مصنوعی ، تنها تزئینات اتاق بودند . به آرامی جلو رفتم و به انبوه پرونده های نامرتبی که روی میز وسط اتاق ولو شده بودند، نگاه کردم .ناگهان احساس مسئولیتی تمام وجودم را پر کرد و با خودم عهد کردم به تمام وظایفم با دقتی مضاعف عمل کنم . و این در حالی بود که قصد داشتم خود را به قدری در کار غرق کنم که دیگر فرصتی برای فکر کردن به گذشته دردناکم نداشته باشم و این موقعیت ایده آلی بود . خوشحال بودم که فصلی تازه و انسانهای نو ظهور، به زندگیم سر کشیده اند . ناخودآگاه پر از شوق و شور شدم و برای آخرین بار نگاهی به دور اتاق و پرونده های بی زبان که مرا صدا می زدند، انداختم و در حالیکه با خنده روی آنها دست می کشیدم ، گفتم :
- بچه های خوبی باشید تا فردا تکلیف شماها رو روشن کنم!
این را گفتم و از اتاق خارج شدم . همه کارمندان بشدت درگیر کارهایشان بودند .یکراست بسمت میزخانم کریمی رفتم و گفتم :
- خانم کریمی! لطفا یه کمی اطلاعات در مورد ساعت کاری شرکت به من بدید .
- البته عزیزم ! شرکت از ساعت 8 صبح باز می شه و شما راس ساعت باید اینجا باشید .آقای متین در این زمینه بسیار سختگیر هستند و کوچکترین بی نظمی رو نمی بخشند .از ساعت 1 الی 2 بعد از ظهر هم ساعت نهار داریم و مجددا تا ساعت 6 بعدازظهر مشغول کار هستیم .اگر هم قصد اضافه کاری داشته باشید ، تا ساعت 30/8 می تونید در شرکت بمونید .سوال دیگه ای هم دارید؟
تشکر کردم و دستش را به گرمی فشردم .با همه اعضاء خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم .خوشحال بودم که کما بیش با محیط کار و همکاران آشنا شدم .موقع خروج از ساختمان، باز همان پیرمرد مهربان را دیدم و در حالیکه خسته نباشید می گفتم ، خداحافظی کردم و رهسپار منزل شدم .
سوز سردی که بیرون می وزید ، وادارم کرد تا یقه پالتویم را دور صورتم بکشم و با عجله سوار بر اولین اتومبیل دربستی شدم . هوا کاملا تاریک شده بود و این فکر را در ذهنم تقویت کرد که با شاغل شدنم ، باید مجددا ماشینم را از پارکینگ خارج کنم و رانندگی را پس از مدتها کنار گذاشتن، از سر بگیرم .چرا که بدون داشتن اتومبیل، کارم حسابی سخت می شد . هنگامیکه به خانه رسیدم ، هم ماشین پدر در حیاط بود و هم ماشین شایان! با عجله طول حیاط را پشت سر گذاشتم و در حالیکه سلام بلند بالایی میکردم ،داخل شدم .پدر با تبسمی مهرابن جوابم را داد:
- سلام دختر گلم! خسته نباشی.
شایان هم با شیطنت ذاتی اش گفت:
- علیک سلام ته تغاری لوس بابا! بدو لباست رو عوض کن و بیا که باید همه چیز رو برامون تعریف کنی .
صورت مادر را بـ ـوسیدم و در حالیکه انگشت اشاره ام را در هوا تکان می دادم با سرخوشی و لحنی تهدید آمیز بسمتش برگشتم :
- شایان، چرا دوست داری وصله لوس بودن رو به من بچسبونی؟! همه می دونن که من هر چی باشم لوس نیستم .میخوای دوباره زمینه دعوا رو فراهم کنی؟
خندید و دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد:
- نه بابا! بنده بیجا می کنم زمینه چینی کنم .اصلا وصله ام رو پس می گیرم . تو رو خدا اینجوری نگام نکن .زهره ترک می شم ها!!
از حالت او همه به خنده افتادند .خم شدم و صورتش را بـ ـوسیدم و برای تعویض لباسهایم ، یکراست به اتاقم رفتم .پلیور آبی رنگ و شلوار جین ، بدنم را حریصانه در بر گرفت .درحالیکه موهایم را می بافتم صدای مادر را شنیدم:
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#3
شیدا جان بدون که شام حاضره
دست و صورتم را شستم و با تعجب دریافتم که پس از مدتها بی اشتهایی، معده ام از گرسنگی مالش می رود و بوی غذا را با ولع می بلعم ! بلافاصله کنار شایان نشستم و گفتم :
- وای داداش باورت نمیشه اگه بگم یه عالم خبرای خوب برات دارم!
شایان با تعجب لیوان آبمیوه را روی میز گذاشت و با حالتی بامزه که به صدا و چشمهایش داده بود گفت:
- به به! از کی تا حالا ما داداش شدیم و خودمون خبر نداریم؟ حاضرم سر انگشت شصت پام شرط ببندم که کارت گیر افتاده که به التماس افتادی !
قیافه مظلومی به خود گرفتم:
- شایان جونم! میشه فردا ماشینم رو یه سرویس کامل و کارواش ببری؟!
پدر که به شیطنتهای ما می خندید ، پرسید:
- ماشین میخوای چکار دخترم؟ تو که مدتهاست ازش استفاده نمی کنی؟!
در حالیکه با ولع غذایم را میخوردم ، درست مثل زمان کودکی ، با دهان پر و هیجان فراوان ، تمامی وقایع آن روز را از صبح تا غروب تعریف کردم .همه را مو به مو . از ملاقات با دکتر و صرف نهار دوستانه تابی توجهی رئیس و مهربانی خانم کریمی و خوش آمد گویی همکارها.........همه را گفتم و در آخر اضافه کردم که ماشینم حسابی احتیاج دارم و باز خواستم شایان را مخاطب قرار دهم که ناگهان غذا به گلویم پرید و به شدت به سرفه افتادم .طوری که اشک از چشمهایم سرازیر شد ! شایان در حالیکه می خندید ضربه های محکمی را به پشتم وارد کرد و گفت:
- الهی قربون چال لپت برم، اینقدر التماس نکن! برات درستش می کنم .اینکه دیگه اینهمه عجز و گریه نمیخواد .
مادر با نگرانی حرفش را قطع کرد:
- اِ شایان بس کن دیگه! بیا دخترم ، این لیوان آبمیوه رو بخور..........چقدر بگم با دهن پر حرف نزن!
در جواب آنها فقط به لبخندی اکتفا کردم و مجددا مشغول شدم .پس از صرف شام، همگی در کنار هم نشستیم .افکارم در سیری مهار نشدنی حول محور وظایف خطیرم می چرخید و من سرسختانه تلاش میکردم تا ابرهای تردید و ناامیدی را از ذهنم دور کنم که پدر روزنامه را کنار نهاد و مرا مخاطب قرار داد:
- شیدا، لازمه که یه مطلبی رو بهت یادآوری کنم .ببین دخترم ، تو خودت بهتر می دونی که برای ما بی نهایت عزیزی .این رو هم می دونی که احتیاجی به کار کردن نداری، چون نیاز مالی نداری، دوست ندارم اونقدر خودت رو در گیر کار کنی از پا بیفتی ، هرچند که ما قبلا صحبتهامون رو در این زمینه کردیم .من و مادرت از اینکه تصمیم عاقلانه ای گرفتی واقعا خوشحالیم ولی با این تفاسیر، دلم میخواد خوب فکرهاتو بکنی و بعد تصمیم بگیری .متوجه هستی که؟
به دلسوزی پدرانه اش لبخند زدم :
- بله پدر جون ، متوجه ام! نگرانی شما کاملا بی مورده ، ولی باز هم چشم ، هرچی که شما امر بفرمایید ! بیشتر فکر میکنم .
چهره پدر با لبخند رضایت شکسته شد . او و مادرم را بـ ـوسیدم و شب بخیر گفتم و در حالیکه بسمت اتاق می رفتم از شایان پرسیدم :
- راستی من فردا باید زود برم .با آژانس برم یا تو منو می رسونی؟
داشتم خمیازه می کشیدم که صدای شایان محکم و پرجذبه در گوشم طنین انداخت:
- خودم می رسونمت .
تبسمم را پشت لب پنهان کردم و با گفتن شب بخیری. روی تخـ ـت ولو شدم .با اینکه خواب چشمهایم را فرا گرفته بود، دیوان حافظ را از کنار تخـ ـت برداشتم . دیوان حافظ تنها کتابی بود که هرگز از دستم خارج نمی شد . پدر از کودکی ما را با اشعار حافظ و مولانا آشنا کرده بود و حتی گاهی که مجال داشت ، قسمتهایی از شاهنامه فردوسی را برایمان میخواند .و در این میان ، من با اشعار حافظ الفتی عجیب داشتم .نیتی کردم و دیوان را گشودم .با لبخندی عمیق و رضایت بخش ، شعر مورد علاقه ام را خواندم و آن را به فال نیک گرفتم .با خود اندیشیدم :« فردا دوشنبه اس و برای شروع کار، روز خوبیه!»
تصور فرداهای بهتر، سبب شد با خیالی آسوده چشمهایم را ببندم .من تصمیم خود را گرفته بودم باید بهر نحوی که می شد مشغول به کار می شدم .این هم به نوعی گریختن از واقعیتهای تلخ و تحمل ناپذیر بود ! از قاطعیت افکارم، بی اراده لبخند زدم و بلافاصله، خواب چشمهایم را در ربود ....
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#4
پلکهایم را با صدای بلند شایان که با سرخوشی، ترانه ای را زمزمه میکرد گشودم .با نگاهی به ساعت، با عجله پائین پریدم .با همان سرعت دست و صورتم را شستم و به آشپزخانه رفتم
- سلام صبح بخیر!
- سلام دختر قشنگم، صبح تو هم بخیر
- درود و سلام بر دوشیزه سحر خیز شاغل! چه عجب امروز بدون اینکه مامان صدات کنه بلند شدی!
سرحالی او به من هم سرایت کرد و شکلکی برایش در آوردم .
- من از اول هم سحرخیز بودم، این تو هستی که همیشه به ضرب کتک از خواب بیدار می شی آقا!
با دهان پر و لبخندی بر لب، سرش را بعلامت تائید چند بار بالا و پائین برد .تذکر مادر ، جلوی حوادث احتمالی را گرفت .
- خیلی خب بچه ها! کمتر سر به سر هم بذارید . شیدا جان تو امروز اولین روز کارته .سعی کن از همین حالا به همه چیز مسلط باشی .در ضمن توکل به خدا رو هم فراموش نکن .یادت باشه پوشش مناسب داشته باشی ، خب منم دیگه باید برم،به چیزی احتیاج نداری؟
- نه مامان جان ، من که بچه نیستم ، حواسم هست .
شایان از پشت میز فاصله گرفت و هنگامی که از کنارم می گذشت .خم شد و آهسته زیر گوشم نجوا کرد:
- بپر حاضر شو ، امروز اگه دیر کنی نمی رسونمت
به حیاط که رسیدم شایان با پارچه ای که در دست داشت ، شیشه های جلوی اتومبیل را تمیز میکرد .لبخند شیطنت آمیزی زدم و بلافاصله سکه ای را از کیفم خارج کردم و گفتم :
- به به، شغل جدیدتون مبارک آقای رها، چقدر هم برازنده شماست!
سکه را کف دستش انداختم و بسرعت داخل ماشین جا گرفتم و از حالت مبهوت و عصبانی شایان، از خنده ریسه رفتم .پس از دقایقی ، کارش به اتمام رسید و داخل ماشین نشست .مدتی در سکوت، خیره نگاهم کرد و بعد بی مقدمه شروع کرد به خندیدن! با اینکه حسابی جا خورده بودم و منتظر تلافی عملم بودم ، ولی سکوت کردم چرا که می دانستم باز دلش هوای شیطنت دارد .وقتی سکوت مرا دید ماشین را به حرکت در آورد و در همان حال گفت :
- به حسابت می رسم شیدا خانم! صبر کن، یکی طلب من!
لبخندی زدم و برای تغییر موضوع گفتم:
- راستی یادت نره ماشین منو امروز ببری وگرنه حسابی اذیت می شم
- چشم دختر خوب .من نه فراموشکارم نه بدقول . حالا فعلا تا وقتی که ماشین روبه راه بشه .نیمساعت قبل از خارج شدن از شرکت با همراهم تماس بگیر تا خودم بیام دنبالت
نگاهی پر محبت بسویش انداختم .
- چشم برادر متعصبم! قول می دم تنها نیام خونه .راستی شایان مساله کارت توی اون شرکت به کجا رسید ؟
- به هیچ جا! منصرف شدم .ترجیحا یک مدتی پیش دایی مشغول می شم ، بعد به امید خدا وقتی یه پولی پس انداز کردم ، خودم یه شرکت کوچولو راه می اندازم .به نظرم این بهتره
- با پدر هم در مورد تصمیمت صحبت کردی؟
- بله که صحبت کردم .اتفاقا از پیشنهادم خوشحال شد و استقبال کرد
- نگران نباش داداش جان! تا چشم روی هم بذاری این چند ماه باقی مونده درست هم تموم میشه و اونوقت دیگه سرت حسابی شلوغ میشه
نگاهی به جانبم انداخت و با لبخندی دلنشین جواب داد:
- رسیدیم، اینم محل کار جنابعالی....... در ضمن من اصلا نگران نیستم دختر خوب!
از ماشین پیاده و برای خداحافظی خم شدم که در کمال تعجب دیدم ، متوجه شدم سوئیچ در دست از ماشین خارج شد .ناباورانه پرسیدم:
- تو کجا؟!
- می دونی که امروز بعد از ظهر کلاس دارم ، میخوام بیام از نزدیک محیط کار جنابعالی رو بررسی کنم .از نظر شما اشکالی داره؟
خندیدم و دستش را گرفتم :
- نه اشکالی نداره ولی کی تو رو دعوت کرده؟
با سرخوشی جواب داد:
- یه خانم موقر، فهمیده و خوشگل بتازگی کارمند این شرکت شده!
خوشحال و سرحال وارد ساختمان شدیم .با پیرمرد نگهبان سلام و احوالپرسی کردم و شایان را بسمت آسانسور کشیدم .او هم درست مثل من، مبهوت نما و زیبایی خیره کننده برج شده بود .هنگام بالا رفتن از آسانسور ، با آرامش و دقت ، توضیحاتی علمی در مورد نحوه ساختن اینگونه برجها و چگونگی پی ریزی فونداسیونهای پیشرفته آنها ارائه کرد که باعث حیرت من شد .گویی سالها کارش همین بوده است !
به پشت در شرکت که رسیدیم ، او هم مثل من نگاهی به قاب طلایی کنار در انداخت و من با انرژی مضاعفی که از حضور او در کنارم نشات می گرفت ، با نواختن چند ضربه به در، وارد شدم .مثل دیروز ، تمام نگاهها بسمت ما چرخید و من با توجه به صمیمیت دیروز، با صدایی رسا ، سلام و صبح بخیر گفتم .باز هم خانم کریمی به استقبالم آمد و دستم را به گرمی فشرد و نگاه پرسشگرش را به همراهم دوخت .شایان را معرفی کردم و دلیل آمدنش را توضیح دادم .خانم کریمی برای سفارش قهوه از ما دور شد و من به فراست دریافتم که خانم پناهی با نگاهی تحسین آمیز ، شایان را برانداز می کند .سلام و علیک دوستانه ای با همکارها انجام دادم و پشت میزم قرار گرفتم . شایان هم دوری در سالن زد و با همکارهایم خوش و بش کرد .هنگامی که عزم رفتن کرد ، تا نزدیک در بدرقه اش کردم و باز تاکید کردم ماشین را درست و حسابی سرویس کند .ضربه آرامی روی بینی ام نواخت و چشم بلند بالایی گفت و رفت .
بلافاصله سرجایم برگشتم و وسایل روی میز را از نظر گذراندم .باید از همان جا شروع میکردم .تمام میز را بهم ریختم و با جدیت شروع به تغییر دادن دکوراسیون آن به سلیقه خودم کردم .
پس از تغییر دکوراسیون که حسابی خسته ام کرد ، متوجه شدم چقدر این تغییرات ملموس و چشمگیر بود! میزم فقط یک گلدان کم داشت که آن را نیز باید از خانه می آوردم .در حالیکه با پشت دست ، پیشانی ام را پاک میکردم ، نگاهی گذرا به همکارهایم انداختم .همگی به سختی در حال فعالیت بودند و دائما یکی از تلفنها صدایش به هوا بر می خاست .خیلی آرام و بی صدا به اتاق بایگانی رفتم .همه چیز مثل روز قبل بود .لازم دیدم که ابتدا اطلاعاتی در مورد پرونده ها به دست آورم .شروع به جستجو در میان فایلها و قفسه ها کردم و در همان حال نگاهی به محتویات داخل پرونده ها انداختم .
خیلی زود دریافتم که شرکت متین ، یک شرکت بازرگانی معتبر و بزرگ است که به داد و ستد در خارج و داخل کشور مشغول است .دو الی سه شرکت بزرگ و معروف خارجی که با این شرکت در ارتباط بودند، فایلهای مخصوص و جداگانه ای داشتند که نام آنها بر روی آن حک شده بود. پرونده ها هم ، شامل اسامی داروها و قیمتهای خرید و فروش و مقدار داروهای مبادله شده و زمان و تاریخ و مکان و تعدادی فاکتور بودند .اوراق دیگری هم در بین پوشه ها قرار داشت که فرصت مطالعه آنها را نداشتم .اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که تمام پرونده های روی میز را در فایلهای مشخص شده جایگذاری کرده و بعد یک فکر اساسی برای آنها کنم .با کشیدن نفسی عمیق و عزمی راسخ دست به کار شدم .
مدتی بود که شدیدا درگیر کار بودم و غرق در افکارم که احساس کردم حضور کسی در اتاق آرامشم را سلب کرده است ، به عقب که برگشتم نگاهم با نگاه خیره مـ ـستخدم شرکت که می دانستم اسمش« آقا حیدر» است تلاقی کرد .وجودم را رعشه ای لرزاند .چقدر نگاه این مرد وقیح و گستاخ بود! با دستپاچگی گفت:
- خانم ببخشید، مثل اینکه مزاحم شدم .براتون قهوه آوردم ، می گن برای رفع خستـ......
با عصبانیت حرفش را قطع کردم:
- بسیار خب! لطفا بگذارید روی میز . در ضمن هرگز برای من قهوه نیارید . من چایی میخورم ، در ثانی هر وقت خواستم، خودم صداتون می کنم!
با ریشخندی چندش آور ، چشمی گفت و خارج شد .چقدر از این مرد وحشت داشتم! باید در مورد او هم یک فکر اساسی میکردم .نفس عمیقی کشیدم و بلافاصله خود را مشغول ادامه کار کردم .
با ضربه ای که به در خورد ، سرم را برگرداندم و با چهره متبسم خانم کریمی مواجه شدم .
- خسته نباشید خانم رها! مثل اینکه حسابی مشغول شدید، قصد رفتن ندارید؟
با ناباوری پرسیدم :
- مگه ساعت چنده؟!
لبخندش پر رنگ تر شد:
- دختر خوب ساعت شش و پنج دقیقه است و همه بچه های شرکت رفتند .اونقدر خودت رو درگیر کار کردی که حتی زمان رو فراموش کردی!
- واقعا متوجه نشدم! ولی در هر صورت باید تا پایان وقت اینجا باشم، نمی تونم این پرونده های نامرتب رو همینطوری رها کنم و برم.
خانم کریمی با تعجب نزدیکم آمد وگفت:
- دخترم ! اصلا نیاز نیست اینقدر خودت رو به زحمت بیندازی. این پرونده ها می تونن تا صبح هم صبر کنن.برای امروز کافیه .خیلی خسته شدی!
ولی من دست بردار نبودم .با محبت از او تشکر کردم و پس از رفتنش دریافتم که غیر از من کسی در شرکت حضور ندارد .یک لحظه از فکر اینکه آقا حیدر در شرکت باشد موهای تنم راست شد .بسرعت به آبدار خانه رفتم و وقتی مطمئن شدم کسی آنجا نیست ، با خیال آسوده به اتاقم برگشتم و مشغول کار شدم .در همان حال بیاد آوردم که از خانم کریمی نپرسیدم در شرکت را چطور باید ببندم .از حواس پرتی خودم حسابی حرصم گرفت .
منظم کردن پرونده ها بشدت مرا خسته کرده بود و من خوشحال از این که به هدفم نزدیک می شدم .با نگاه دیگری به ساعت روی دیوار، با خستگی بلند شدم و پشت میزم در سالن قرار گرفتم و بلافاصله شماره شایان را گرفتم:
- شایان جان سلام......
- .........
- ممنونم تو هم خسته نباشی. اگه زحمتی نیست بیا دنبالم.
- ........
- بله
- .........
- باشه چشم!من منتظرم
- .......
- خداحافظ
کیفم را برداشتم و بسمت در رفتم .باز بخاطر آوردم که نمی دانم در شرکت را چطور باید قفل کنم .نگاهی به اطراف انداختم و پس از اطمینان از اینکه همه چیز مرتب است، با کلافگی پایین آمدم .جلوی در ورودی ساختمان، به نگهبان که حالا احساس نزدیکی بیشتری با او میکردم ، خسته نباشیدی گفتم و پرسیدم:
- ببخشید ، در شرکت قفل نیست ، من هم فراموش کردم از همکارها کلید بگیرم ، حالا باید چکار کنم؟!
نگهبان نگاهی مهربان به چهره مضطربم انداخت و پرسید:
- اگر اشتباه نکنم شما باید کارمند تازه وارد شرکت متین باشید ، درسته؟
لبخندی زدم و جواب مثبت دادم .ادامه داد:
- آقای متین هنوز داخل شرکت هستند .ایشون همیشه آخرین نفری هستند که خارج می شن .خودشون در رو قفل می کنن. تازه اگر هم فراموش کنن که نمی کنن، در شرکت بـ ـوسیله قفل مرکزی ساختمان خود به خود بسته می شه .خیالت راحت باشه دخترم، شما برو منزل!
کم مانده بود از تعجب شاخ در آورم . من که در شرکت تنها بودم .پس رئیس کجا بود؟! با حالتی گیج تشکر کردم و خارج شدم .
در حالیکه هنوز مبهوت گفته های نگهبان بودم ، شایان را منتظر در محوطه برج دیدم .با خستگی سلام کردم و روی صندلی ولو شدم.
- سلام دختر خوب و ساعی! نبینم خسته شده باشی.
با بی حالی نگاهی به سویش انداختم:
- وای شایان اونقدر خسته ام که باورت نمیشه .امروز بقدری درگیر کار بودم که حتی فراموش کردم نهار بخورم!
لبخند مهربانی زد:
- تو نباید خودت رو اینقدر خسته کنی .کار زیاد از تحمل تو خارجه .یادت باشه که تو به اینجور کارها عادت نداری . نباید اونقدر تند بری که وسط راه کم بیاری، باشه؟
سرم را بعلامت تصدیق تکان دادم و کمی هم در مورد نحوه فعالیتم در شرکت صحبت کردم و اینکه همه چیز را به سلیقه خود چیدم .شایان با دقت و حوصله زیاد به حرفهایم گوش کرد و در مواردی هم راهنمایی ام کرد.هنگامی که به خانه رسیدم ، میز شام آماده بود .سلام کردم و از اینکه آنها را تا این ساعت از شب، منتظر گذاشته بودم عذرخواهی کردم .همچنان که با ولع سیری ناپذیری دستپخت مادر را میخوردم ، خیلی خلاصه کارهایم را برایشان توضیح دادم .به راحتی می توانستم شعله های رضایت و امید را در چشمهایشان ببینم .آنها هم درست مثل من خوشحال بودند که از آن فصل بحرانی و عذاب آور قبلی، اثری نیست .
پس از صرف شام، عذرخواهی کردم و خواستم به اتاقم بروم که صدای مادر متوقفم کرد:
- شیدا جان، فردا خونه خاله مهمونیه.طبق روال هر ماه ، می تونی خودتو برسونی یا نه؟
با تعجب نگاهش کردم:
- مامان جان ، من دیگه شاغل شدم.نمی تونم همین اول کاری مرخصی بگیرم! در ضمن من قبلا هم چندان تمایلی برای شرکت توی این جور مهمونی ها نداشتم . از طرف من از خاله تشکر کنید..........راستی شماره تلفن مـ ـستقیم خودم رو توی دفترچه یادداشت کردم، اگه کاری پیش اومد تماس بگیرید........ شب بخیر.
پدر و مادر جوابم را دادند و من به اتاقم پناه بردم و خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم به خواب رفتم
با صدای زنگ ممتد ساعت بیدار شدم و با سستی خاموشش کردم .هنوز خوابم می آمد و دلم نمی خواست رختخواب گرم و نرمم را ترک کنم، ولی چاره ای نبود! لحظه ای از تصور اینکه پس از مدتها راحت و بی دغدغه خوابیده ام، خوشحال شدم .دوش آب گرمی گرفتم و موهایم را مثل همیشه بالای سر جمع کردم .لحظه ای به عکس خود در آینه خیره شدم .من درست بر عکس شایان که قوی و تنومند بنظر می رسید ، بی نهایت ظریف و قد بلند .هیکل متناسبم را از مادر به ارث برده بودم . صورت کردی داشتم .درست مثل یک توپ فوتبال که دو چشم بی نهایت درشت مورب آن را زینت می بخشد ، بطوری که هرکس به صورتم نگاه میکرد ناخودآگاه فقط یک جفت چشم می دید که هرگز نمی توانست بگوید چه رنگی است! حتی گاهی خودم هم در تشخیص رنگ چشمهایم می ماندم! مخلوطی از رنگ طوسی و آبی و سبز و بنفش ! که با تغییر موقعیت مکانی و لباسهایم، هربار به رنگی در می آمد.من رنگ چشمهایم را از عمه ام به ارث برده ام و تا جایی که به یاد دارم ، غیر از ما دو نفر، هیچ کس دیگری در بین اقوام چشمهایی به این رنگ نداشت .البته عمه ناکام من در سنین نوجوانی، در تصادفی هولناک جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و فقط یادش در خاطره ها جاویدان مانده بود. من همیشه خدا را بخاطر داشتن چشمهایی به این زیبایی شکرگزار بودم .چشمهایی که روزی پر از شیطنت و شور زندگی بود و حالا مانند دو تکه سنگ خوش رنگ در صورتم خودنمایی میکرد!
مدتها بود که پس از آن حادثه ناگوار،هرگز چشمهایم حالت خوبی نداشت و همیشه نوعی بی احساسی و غم گنگ در آن موج می زد .بینی خوش فرم و لبـ ـهای سرخ و کوچکم نیز در پوست سفیدم که به قول مادر، مثل گلبرگهای گل لطیف و حساس بود؛ بقیه اجزای صورتم را تشکیل می داد و دو تا چال روی گونه که هنگام حرف زدن و خصوصا خندیدن، خودنمایی میکرد و شایان همیشه به آنها حسادت میکرد! موهای صاف و مژه ها و ابروهای کمانی ام نیز درست مثل مادرم مشکی و براق بود و خصوصیات صورتم را بیشتر به رخ می کشید .پدرم هرگاه که محو زیبایی تحسین برانگیز چهره ام می شد، جمله ای را بیان میکرد که هرگز آن را فراموش نکرده و نخواهم کرد .او می گفت « برای یک خانم، زیبایی به تنهایی ملاک نیست، باید بعلاوه زیبایی ، محجوب و متین و موقر هم باشه تا یک ماه کامل بشه .وقتی که به شخصیت دیگران احترام گذاشتی، وقتی متواضع و فروتن بودی اونوقته که می شی مثل مروارید توی صدف ، می شی یه چیز خواستنی و کمیاب!»
به تصویر خود در آینه با آنهمه زیبایی ، لبخند تلخی زدم و خدا را شکر کردم .
بمحض ورودم به آشپزخانه ، شایان با صدای بلند گفت:
- به به؛ علیک سلام شیدا خانوم! کم پیدایید؟ اومدم خدمت منشی تون گفتن وقت ندارید!
لقمه ای در دهانم جا دادم:
- لوس بازی در نیار ! تو دیشب اولین نفری بودی که غیبت زد! حالا بگو ببینم ماشینم رو درست کردی یا نه؟
- البته ، البته! مگه می شه شیدا خانوم دستور بدن و دیگران سر تسلیم فرود نیارن ؟! ولی باید به عرضتون برسونم که از ماشین خبری نیست .چند روزی کار داره .البته شما نگران نباشید، من در خدمتتون هستم .الان هم یک کمی عجله کن .کلاس دارم ، دیرم میشه .
با بی میلی بلندم شدم و پرسیدم:
- پس مامان کجاست؟
- قبل از اینکه تو بیای رفت .کلی هم سفارش کرد که امشب ما نیستیم مواظب خودتون باشید .شام رو هم آماده کرده .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
بسرعت لباسهایم را پوشیدم و گلدانی را که برای میزم در نظر گرفته بودم ، برداشتم و به شایان که منتظر ایستاده بود پیوستم .در بین راه پرسیدم:
- راستی تو هم شب می ری خونه خاله اینا؟
- آره باید برم .با آقا وحید کارم .........چیه؟ تصمیمت عوض شد؟!
- نخیر! اصلا حوصله مهمونی ندارم .تازه می دونی که وقتی بر میگردم حسابی خسته ام
- باشه. پس خودم میام می رسونمت ، بعد می رم خونه خاله .
از شایان خداحافظی کردم و بسرعت خود را به شرکت رساندم .کاملا به موقع رسیدم و از همه همکارها زودتر وارد شرکت شدم .همانطور که پیرمرد نگهبان گفته بود در شرکت باز بود .گلدان را که روی میز قرار دادم، بخاطر آوردم که گلی برایش تهیه نکرده ام .وای که من چقدر سر به هوا بودم! سکوت جالب و آرامش بخشی بر همه جا حاکم بود و من با استفاده از این موقعیت ایده آل ، بلافاصله مشغول کار شدم تا اینکه همکارها یکی پس از دیگری از راه رسیدند .
*****************
ده روز از آمدن من به شرکت می گذشت . چنان خود را درگیر کار و گرفتاریهای آن کرده بودم که دیگر مجالی برای فکر کردن نداشتم .در میان تعجب همکارها، تنها کارمندی بودم که تا پایان وقت تعیین شده می ماندم و بنوعی اضافه کاری میکردم. در این فاصله هم با همکارها آشنا شدم و روابط بهتری بین ما ایجاد شده بود.کم کم متوجه شدم که روابط در این شرکت چندان رسمی و خشک نیست . و برخلاف تصور من ، بسیار صمیمانه است .آقای صالحی پسری فوق العاده مودب و در عین حال شوخ و بذله گو بود که از هر فرصتی برای شوخی و تفریح استفاده میکرد و بنوعی حضورش در شرکت نعمتی محسوب می شد! حرکات و شیطنتهای او گاهی بقدری بامزه و خنده دار بود که اشک را از چشمهایمان سرازیر میکرد .بعد از خانم کریمی، او تنها عضو متاهل شرکت بود. الهام هم برخلاف تصورم، دختری مهربان و خونگرم بود و خیلی زود، ارتباط صمیمانه ای بین ما برقرار شد .الهام یک سال از من بزرگتر بود ولی مسئولیت سنگینی به عهده داشت .خانم کریمی هم که هر چه از خوبیهاش بگویم، کم گفته ام .انسانی که از هیچ کمکی به دیگران دریغ نمیکرد و بقدری فهمیده و خوش صحبت بود که همه بی نهایت دوستش داشتند .
کارها رفته رفته سبکتر می شد و من می توانستم قسمتی از وقتم را رهم، در کنار همکارهایم بگذارنم، تنها موردی که بشدت مرا متعجب میکرد این بود که در تمام این ده روز ، من شخصی را بعنوان رئیس در شرکت حضور داشت ، ندیدم! و این در حالی بود که به گفته پیرمرد نگهبان او پس از من، از شرکت خارج می شد!
در حالی که فنجان چایم را سر می کشیدم از خانم کریمی پرسیدم:
- راستی فهیمه خانوم! من توی این مدت اصلا آقای رئیس رو ندیدم! ایشون کی میان و می رن که من نمی بینمشون؟!
لبخندی زد و جواب داد:
- باورت میشه شیدا جان اگه بگم ما هم درست نم بینیم؟! زندگی ایشون برای ما هم در هاله ای از ابهامه . آقای متین مردی فوق العاده مرموزیه! کمتر پیش میاد که رفت و آمدش رو ببینیم.گاهی حتی فکر می کنیم همین جا توی شرکت زندگی می کنه .با اینکه چند سال هست که اینجا کار می کنم ولی اطلاعاتم در موردش خیلی ناقصه! فقط می دونم پدرشون یکی از تجار فرش بسیار معروف و به نام شهره. خود آقای متین برای تحصیل رفته انگلیس و چندین سال اونجا زندگی کرده . وقتی هم برگشته ایران ، این شرکت رو خریده و بنوعی روی پای خودش ایستاده .عموما هم در سفرهای خارجیه .البته کاری، کمتر هم توی شرکت آفتابی میشه! وقتی هم می ره سفر بیشتر از یکماه طول نمی کشه ! آدم بسیار جدی و منضبطیه. گاهی چنان پر جذبه به آدم نگاه می کنه که از ترس سکته می کنی. فوق العاده هم مرد محترم و مردمداریه .واقعا که نام فامیل«متین» خیلی برازنده شه .اینو هم بگم خیلی خوشگل و خوش تیپه .درست مثل لردهای انگلیسی!
از ژست فهمیه خانم خنده ام گرفت و با خودم گفتم :« مطمئنم این آقای مرموز و مبهم، جلوی سرش یه کمی ریخته و یه دندون طلا هم داره!»
از این فکر خنده ام شدت گرفت و گفتم:
- در هر حال خوشحالم که اینجا راحتم و هی به دفتر رئیس احضار نمی شم .
این حرف من لبخند را بر لب فهیمه خانم نشاند و باز سرگرم کار شدیم
روزها به همین منوال سپری می شد و دقیقا سه هفته از شروع فعالیت من می گذشت . محیط کار به قدری شیرین و دلچسب بود که حاضر بودم تمام روز را در شرکت بمانم و حتی یک لحظه اش را هم با تنهایی و سکوت مرگ آور اتاقم عوض نکنم . پس از کلی کلنجار رفتن با دفتر بایگانی، به کمک آقا حیدر که حالا بیشتر مراقب نگاههایش بود، وآقای صالحی ، کشوی فایلهای مربوط به شرکتهایی را که بیشتر با آنها سر وکار داشتیم، نزدیک در ورودی قرار دادم و به ترتیب اولویت، بقیه قفسه ها را مرتب کردم . یک بروشور کاملا دقیق و جامع از تمامی فایلها و محتویات داخل آنها تهیه کردم که در صورت لزوم دیگران هم به راحتی از آن استفاده کنند .کارها به قدری سریع پیش می رفت و شکل منسجمی به خود گرفت که ناخودآگاه ، تحسین همه همکارها را برانگیخت .گلدان روی میزم، هر روز با چندد شاخه گل تزئین می شد و طراوت خاصی به محیط کارم می بخشید، بطوریکه فرشاد می گفت:
- خانم رها بقدری با سلیقه و با احساسند که آدم به اون گلها هم حسودیش میشه !
شایان هم این روزها شدیدا درگیر دروس پایان دوره اش بود و سرش حسابی گرم شده بود .با روبه راه شدن اتومبیلم ، دیگر خیالش از بابت رفت و آمدهایم آسوده شد .
دوشنبه ابری و دلگیری بود، مثل دیگر روزهای پائیز!پالتو پوست قهوه ای رنگ بسیار زیبایی را که پدر از سفر سوئیس برایم سوغات آورده بود، به همراه شال کم رنگی به تن داشتم ، ولی باز هم احساس میکردم سرما به داخل بدنم نفوذ می کند! نمی دانم واقعا سرمای هوا بود یا سرمای وجود افسرده ام! همکارها، مدتها بود که خداحافظی کرده و رفته بودند .کش و قوسی به بدنم دادم و از پشت میز اتاق بایگانی بیرون آمدم و بسمت آبدارخانه رفتم . فنجانی چای ریختم و قدم زنان خود را به پشت دیوار شیشه ای کشیدم . در طی این مدت، هرگاه احساس خستگی و کسالت میکردم به آن قسمت از سالن می آمدم و نمای کوچک شده، ولی بسیار زیبای شهر را تماشا میکردم .دیدن شهر با آن مقیاس کوچک ، هیجان کودکانه ای را به زیر پوستم می کشید! آسمان مه آلود بالای شهر، تراژدی غم انگیز گریه پر درد ابرهای تیره را یادآور می شد .نزدیک شیشه ها، با فاصله معینی ایستادم و باز دمم را به آن فوت کردم . آنقدر که جلوی چشمهایم تار شد، سپس عقب آمدم و با سرانگشت ، واژه غریب و گم شده « امید» را بر رویش حک کردم .باران شروع به باریدن کرد .برخورد قطرات ریز باران با شیشه، سمفونی بسیار زیبایی را برایم به ارمغان آورد .چشمهایم را بستم و در حال نوشیدن، به موسیقی باران گوش سپردم .باز آن خاطرات لعنتی در ذهنم تداعی شد و غمی گنگ به دلم چنگ انداخت. صدای باران و رعد و برق مرا بیاد روزهای تلخ و زجر آور می انداخت . همان حـ ـلقه اشک آشنا و صمیمی در چشمهایم نشست و آنقدر بزرگ و بزرگتر شد که دیگر چشمهایم هیچ جا را نمی دید! بی اختیار فنجان را در دستهایم فشردم با صدای بغض آلودی ، زمزمه کردم:« تو برای من مردی!»
- می تونم بپرسم شما اینجا چکار می کنید؟!
ناگهان از شنیدن آن صدای پر جذبه و مردانه، از پشت سرم ، چنان ترسیدم که بی اراده جیغ بلندی کشیدم و به عقب برگشتم! همزمان فنجان چای نیز از دستم رها شد و با صدای ناهنجاری جلوی پاهایم بر زمین افتاد و به هزار تکه تبدیل شد . ناباورانه به چشمهایی که با تعجب به من خیره شده بود نگاه کردم، چشمهایی بی نهایت درشت و مخمور، درست به رنگ عسل! از دیدن آن مرد قوی هیکل و تنومند ، آنهم درست پشت سرم ، آنچنان ترسیدم که کم مانده بود سنگ کوب کنم! در حالیکه هنوز نگاهم مرطوب از نم اشک بود، با صدایی آمیخته به ترس و هیجان پرسیدم:
- شما....... کی.......... هستید؟!
- این دقیقا سوالیه که من میخوام از شما بپرسم! شما اینجا توی شرکت چکار می کنید؟!
چقدر صدایش پر طنین و با صلابت بود .احساس میکردم همین لحظه است که از ترس بیهوش شوم!
- من از کارمندان این شرکت هستم
با همان لحن و نگاه نافذ ادامه داد:
- پس چرا تا این ساعت در شرکت موندید؟
سعی کردم بر خودم مسلط باشم و لرزش صدایم را کنترل نمایم .با ظاهری پر از آرامش و متانت .در حالیکه قیافه حق با جانبی به خود گرفته بودم، پرسیدم:
- اصلا شما کی هستید که اینطور منو سوال پیچ می کنید؟!
دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد . لبخند زیبایی زد و خیلی آرام و شمرده گفت:
- من فرزاد متین ، رئیس این شرکت هستم .
دلم در سیـ ـنه فرو ریخت .تا به حال در عمرم اینقدر غافلگیر نشده بودم .از ناباوری و بهت ، چشمهایم گشاد شده و به دو برابر حد معمول رسیده بود .فرزاد متین در ذهن من مرد کوتاه قد و چاقی بود که شکم فربه اش ، جلوتر از خودش می رفت .موهای سرش کمی ریخته بود و یک دندان طلا هم داشت! این در حالی بود که حالا مردی حدودا سی ساله ، با قدی بلند و اندام ورزیده روبرویم ایستاده بود! پلوور سفید و شلوار طوسی به تن داشت و صورت کشیده اش را دو چشم وحشی عسلی که در انبوه مژه های بلند و سیاه محاصره شده بود، زینت می بخشید .موهای پر پشت و مشکی اش ، از وسط باز شده و سخاوتمندانه روی صورتش ریخته بود .پس آقای متین مرموز این جوان بود!!
در حالی که قلـ ـبم دیوانه وار به سیـ ـنه می کوبید ، با دستپاچگی هرچه تمامتر، روی زمین نشستم و سعی کردم تکه های فنجان شکسته را جمع کنم .او هم جلوی پایم خم شد و نجوا کرد:
- حالا اجازه دارم بپرسم شما کارمند کدوم قسمت از شرکت هستید که من بی اطلاعم؟!
بدون اینکه به صورتش نگاه کنم ، با صدایی مرتعش جواب دادم:
- من متصدی امور بایگانی هستم و الان سه هفته است که اینجا مشغول کار هستم .
- سه هفته؟! پس چرا من متوجه نشدم؟
از ناباوری اش یکه ای خوردم و در حالیکه چند تکه از فنجان در کف دستم بود، با تعجب سرم را بلند کردم:
- شما متوجه نشدید؟! ولی این امکان نداره! من با خانم کریمی به اتاق شما اومدم .خودتون گفتید پرونده من رو مطالعه می کنید و به من اجازه دادید تا از فردای همون روز کارم رو شروع کنم !
هنوز همان لبخند جذاب روی لبش خودنمایی میکرد که با انگشت بسمت چشمهایم اشاره کرد:
- می شه خواهش کنم چشمهاتون رو این شکلی نکنید؟! چرا اینقدر تعجب کردید؟
با یک دنیا شرمی که به صورتم هجوم آورده بود ، سرم را به زیر انداختم؛ در همان لحظه گوشه ای از فنجان شکسته در انگشتم فرو رفت و ناله ام را در آورد:
- آی، دستم!......
دستپاچه و دلواپس پرسید:
- خدای من! زخمی شدید؟ بهتره به این شیشه خورده ها دست نزنید .آقا حیدر تمیزش می کنه .
تکه ای را که در دستش بود به زمین انداخت و با شتابی غیر منتظره از جایش بلند شد و بسمت دفترش که حالا باز بود رفت . از دستپاچگی اش خنده ام گرفت! از روی زمین برخاستم و با دست دیگرم روی انگشتم را فشردم .هنوز صدای قطرات باران می آمد .بلافاصله با یک چسب زخم برگشت و با صدای آمرانه ای گفت:
- لطفا روی زخمتون رو ببندید .اگه لازم می دونید برسونمتون به یک درمانگاه! به هر جهت من واقعا متاسفم که شما رو با حضور بی موقع ام ترسوندم .
با خجالت ، چسب را گرفتم وتشکر کردم .چقدر صدایش گرم و گیرا بود!
- اختیار دارید ! یه بریدگی کوچولو که احتیاجی به درمانگاه نداره! در ضمن این منم که باید از شما معذرت خواهی کنم .
سپس طره موهای پخش شده روی صورتم را کنار زدم و به شلوارش که لکه های چای روی آن پخش شده بود، اشاره کردم:
- لباستون کثیف شده، واقعا شرمنده ام!
بدون اینکه نگاه خیره اش را از چشمهایم بگیرد ، با صدایی آهسته گفت:
- خواهش میکنم، اصلا موردی نداره!
بلافاصله چسب را به دور انگشتم که حالا کمی خون آمده بود بستم و برای فرار از زیر نگاههای کنجکاوش ، با گفتن کلمه« ببخشید» بسمت میزم رفتم .در حالیکه وسایلم را بر می داشتم ، احساس کردم به من نزدیک شده است! باز قلـ ـبم با سرعت هر چه تمامتر ، شروع به تپیدن کرد .با شتاب به عقب برگشتم و بی اختیار گفتم:
- اگر اجازه بدید از حضورتون مرخص می شم، از آشنایی با شما بسیار خوشحالم!
این را گفتم و بسمت در خروجی رفتم .دلیل آنهمه عجله را نمی دانستم .حتی نمی دانستم که چرا از این مرد تنومند و جذاب ، تا به این اندازه وحشت دارم . آیا این مساله به تنفرم از جنس او مربوط می شد؟! در همان حال صدایش را شنیدم که آرام و نـ ـوازشگر ولی پر صلابت گفت:
- من خودم رو معرفی کردم ولی شما این کار رو نکردید!
باز برگشتم و به صورتش نگاه کردم، چقدر دستپاچه بودم! با رعایت کمال احترام گفتم:
- من شیدا رها هستم ، وقتتون بخیر!
به آرامی از شرکت خارج شدم ولی بمحض بیرون آمدن، بی اختیار دویدم! با خود گفتم:« خدایا این دیگه چه موجودی بود؟!»
این را گفتم و سوار اتومبیلم شدم . به آسمان نگاه کردم ، هنوز باران می بارید .
با سرعتی باور نکردنی خود را به خانه رساندم .حال غریبی داشتم .با خستگی مفرطی وارد شدم و با تعجب دریافتم که کسی در خانه نیست .یادداشت مادر که همیشه بر روی در یخچال نصب می شد ، انتظار مرا می کشید .« شیدا جان! ما منزل دایی منصور هستیم .اگر خسته نیستی بیا، در غیر اینصورت با ما تماس بگیر»
شماره منزا دایی را گرفتم . صدای مهران از آنطرف خط به گوش می رسید:
- بله؟!
- سلام مهران، خوبی؟
- سلام از بنده است! جنابعالی؟
- لوس بازی در نیار ، حوصله ندارم .در ضمن کلی هم خسته ام
- اِ...... شیدا تویی؟ به به ، چه عجب! پارسال دوست امسال آشنا! تو معلوم هست کجایی؟
- آره ، خونه مون
- خانم باهوش منظورم اینه که چرا سری به ما نمی زنی ؟ انگار سایه ات خیلی سنگین شده!
همیشه از سر و کله زدن با او لذت می بردم .لبخندی زدم:
- آره، اتفاقا چند تا وزنه بهش آویزونه! حالا به جای این پرحرفی ها گوشی رو بده به دایی ، کارش دارم
مهران با دلخوری گوشی را به دایی داد .بعد از سلام و احوالپرسی ، دایی اصرار کرد و گفت سریع حاضر شوم و به منزلشان بروم ، اما مجبور شدم به دلیل خستگی زیاد، دعوتش را رد و عذرخواهی کنم .بعد هم مامان کلی سفارش کرد و تماس را قطع کرد .شایان هم منزل یکی از دوستانش دعوت داشت . میلی به غذا نداشتم. چند لقمه را به اجبار فرو دادم و خیلی سریع پریدم توی رختخواب!
در حالیکه دستهایم را زیر سر قلاب میکردم ، به وقایع آن روز فکر کردم .بعد غلتی زدم و با سماجت چشمهایم را روی هم فشردم و در سکوت سعی کردم به افکارم اجازه ورود به ذهنم را ندهم !
ولی پس از چند لحظه، با ناتوانی چشم گشودم و به چسب زخم دور انگشتم خیره شدم و با خنده گفتم:« آخی! اگه تو نبودی هیچ بهانه ای برای فکر کردن نداشتم!»
دستم را مشت کردم و به خواب عمیقی فرو رفتم .
بمحض اینکه زنگ ساعت به گوشم رسید .از رختخواب بیرون آمدم .خانه غرق در سکوت بود ، ظاهرا همه از خستگی هنوز در خواب بودند .باز چشمم به چسب زخم افتاد و بی اراده لبخند زدم! با کمترین سر و صدای ممکن، میز صبحانه را آماده کردم و بعد از خوردن، بسرعت آماده و سپس روانه شرکت شدم . بعد از آن حادثه شوم ، مدتها بود رانندگی را کنار گذاشته بودم، ولی مهارتم را از دست نداده و خیلی زود به روال عادی برگشتم . طبق برنامه هر روز ، سر راه گلها را از فروشنده گل فروشی که مرد مهربانی بنظر می رسید گرفتم .
باز هم اولین شخصی بودم که به شرکت رسیدم .گلهای پژمرده قبل را از گلدان خارج کرده و گلهای جدید را با دقت و وسواس بجای آن قرار دادم .گرچه سعی میکردم خود را بی تفاوت نشان دهم ، ولی از لحظه ورود، ترسی مبهم و هیجانی مرموز، تمامی وجودم را در برگرفته بود! بی اراده به قسمتی که دیروز آن حادثه رخ داده بود کشیده شدم . با تعجب مشاهده کردم که همه جا تمیز شده و کوچکترین اثری از شیشه خورده ها باقی نمانده است! با خود فکر کردم:« یعنی آقا حیدر در شرکت است و من او را ندیدم؟!» دلم در سیـ ـنه فرو ریخت .در همین افکار وهم آلود بودم که صدای گیرا و پر طنینش از پشت سر، مرا از جا پراند:
- نگران نباشید ، من اونها رو تمیز کردم!
بازهم با ترس و جیغ خفه ای به عقب برگشتم و بلافاصله با دستپاچگی گفتم:
- آه! شمایید آقای متین؟! سلام، صبحتون بخیر!
به همراه لبخند گرمی سرش را به نشانه احترام تکان داد:
- سلام! صبح شما هم بخیر! مثل اینکه باز شما رو ترسوندم........واقعا معذرت میخوام، ولی تا جایی که من اطلاع دارم خانم پناهی، سحرخیزترین کارمند این شرکت بود .مثل اینکه اشتباه کردم!!
سر به زیر انداختم و پاسخ دادم:
- شما لطف دارید .من بر حسب عادت ، زودتر از همه می رسم شرکت . شاید هم چون مسیر کوتاهی رو طی می کنم!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#6
شاید هم چون خیلی وقت شناس و منظم هستید! راستی دستتون چطوره؟ اذیتتون که نمی کنه؟!
- به لطف شما نه! یه زخم خیلی جزئیه و جای نگرانی نیست .حالا اگه امری دارید من در خدمتتون هستم!
بسمت اتاقش رفت و گفت:
- باز هم از بابت حادثه دیروز معذرت میخوام .حالا لطفا همراه من بیایید .
با خونسردی مصنوعی، به دنبالش راه افتادم .از کجا اینطور ناگهانی پیدایش می شد؟ واقعا که چقدر مرموز بود! به قول خانم کریمی شاید اصلا بیرون نمی رفت! از پشت سر نگاهی به اندام ورزیده وشانه ها ستبرش انداختم. عضله های دستش که تا آرنج مشخص بود ، محکم و پیچ در پیچ بنظر می رسید! پلوور آبی آسمانی و شلوار جینی که پوشیده بود ، بسیار برازنده اش بود .لـ ـبم را به داندان گزیدم و وارد دفتر کارش شدم .دسته ای از پرونده ه را بطرفم گرفت:
- لطفا ترتیب اینها رو بدید و پرونده های شرکت spr رو برام بیارید .با تمام فاکتورهای شش ماهه اول سال که مربوط به همین شرکته .
چنان تحکمی در صدایش بود که ناخودآگاه تپش قلـ ـبم را زیاد کرد .با ظاهری که بسختی سعی در آرام نگه داشتنش کردم گفتم :
- چشم قربان! الان میارم خدمتتون.
نگاه نافذ و خیره اش به صورتم دوخته شده بود.
- من منتظر شما هستم
بسرعت به عقب برگشتم و قصد خروج از اتاق را داشتم که با صدایش متوقف شدم .
- در ضمن خانم رها......... دیگه از لفظ « قربان» استفاده نکنید، اینجا همه من رو متین صدا می کنند، شما هم از این قاعده مـ ـستثنی نیستید!
بلافاصله گفتم :
- بله قربان......... یعنی بله آقای متین!
با عجله از اتاق خارج شدم و این در حالی بود که در آخرین لحظه ، متوجه لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت، شدم .با خروجم از اتاق دریافتم که همه همکارها آمده و با تعجب به من نگاه می کنند .سلام و روز بخیری گفتم و پس از شنیدن جواب، فرشاد پرسید:
- مگه متین توی شرکته؟!
سرم را به نشانه تائید تکان دادم که فهیمه خانم اضافه کرد:
- شیدا جان، ببخشید که زحمت کارهای من به گردن تو افتاد!
لبخندی زدم :
- اختیار دارید ! این حرفها چیه؟ مجازات کارمندی که زودتر از همه میاد اینه که زحمت بقیه رو کم می کنه !
این را گفتم و بلافاصله به اتاق بایگانی رفتم . بسرعت آنچه را که خواسته بود آماده کردم و با کشیدن نفسی عمیق، هیجانم را سرکوب کردم، با شنیدن کلمه « بفرمایید » داخل شدم و در را آهسته بستم .
- آقای متین ! پرونده هایی رو که میخواستید آماده کردم .
پشت به من، درست روبروی دیوار شیشه ای اتاقش که پشت میز قرار داشت، ایستاده بود و هوای ابری دلگیر بیرون را نظاره میکرد .با صدای آرامی که به زحمت به گوشم رسید ، گفت:
- لطفا بذارید روی میز.
خیلی آهسته بسمت میز کارش رفتم و پرونده ها را کناری گذاشتم . در همان لحظه بسمت من چرخید و بی مقدمه پرسید:
- تغییر دکوراسیون اتاق بایگانی و میز کنار در و اون گلهای زیبا، سلیقه و نظر شما بوده، درسته؟
با اینکه از سوال نابهنگام و حرکت غافلگیر کننده اش ، حسابی جا خورده بودم، جواب دادم:
- بله! البته معذرت میخوام که سرخود عمل کردم .ولی اونجا خیلی بهم ریخته و نامنظم بود .حالا اگر این کارم ناراحتتون کرده می تونم همه رو سرجای اولش برگردونم!
نگاهی عمیق به من کرد و گفت:
- ابدا! من فقط خواستم بخاطر حسن سلیقه تون به شما تبریک بگم .به هر جهت اونجا محل کار شماست و مختارید هرطور که دوست دارید عمل کنید .راستی اجازه دارم بپرسم شما از چه گلی بیشتر خوشتون میاد؟!
لبخندی زدم و گفتم:
- من عاشق گل نرگس شهلا هستم .
- چه گل زیبایی! بسیار خب، شما می تونید به کارهاتون برسید. هروقت کارم تموم شد صداتون می کنم تا این پرونده ها رو سرجاشون بذارید.
سرم را به نشانه تائید تکان دادم و بی اختیار از دهانم پرید:
- بله قربان!
نگاه ملامتگرش ، مرا متوجه اشتباهم کرد و بلافاصله با گفتن جمله « آخ! معذرت میخوام» از اتاق خارج شدم و نفس عمیقی کشیدم .توی دلم گفتم :« چه آدم نکته سنجی!»
در تمام مدت اشتغالم در شرکت، هنگام صرف نهار، همه همکارها برای خود غذا می آوردند، ولی من به سالن غذاخوری که در طبقه سی و یکم قرار داشت می رفتم .سالن دنج فوق العاده زیبایی که همیشه تعدادی خانم و آقا در آن دیده می شدند .بلافاصله پس از خوردن غذا ، به شرکت برمی گشتم و همیشه به دلیل اینکه کمتر با آقا حیدر برخورد داشته باشم ، خود چای ام را می ریختم .
الهام و فهیمه خانم سرشان را روی میز گذاشته بودند تا برای دقایقی استراحت کنند و فرشاد هم مشغول کار بود .به اتاق بایگانی رفتم و در حالیکه کیک و چایی می خوردم ، پرونده هایی را که برای برداشتن فاکتورها آورده بودم، جا بجا میکردم .برای اینکه دستم زودتر آزاد شود و هر چه سریعتر کارم را به اتمام برسانم، تمام کیک را یکجا در دهانم فرو کردم . با اینکه خودم خنده ام گرفته بود، تند تند شروع به خوردن کردم ! لپهایم به اندازه دوتا گردو باد شده بود! در همان و دار، تقه ای به در خورد و متعاقب آن، آقای متین وارد اتاق شد! هر دو از دیدن هم در آن صحنه چنان جا خورده وبودیم که ناخودآگاه چشمهایمان گرد شد! من از دیدن او در اتاق بایگانی و او از دیدن دختری با لپهای باد شده!
ناگهان تکه ای از کیک به گلویم پرید و آنچنان به سرفه افتادم که نزدیک بود خفه شوم! دستم را جلوی دهانم گرفتم و تمام کیک را نجویده قورت دادم .اشکم بی اختیار سرازیر شد .آقای متین با دستپاچگی به طرفم آمد و لیوانی آب برایم پر کرد و به دستم داد .
- حالتون خوبه خانم رها؟! خواهش می کنم سعی کنید آروم باشید و نفسهای عمیق بکشید .
آب را به زحمت فرو دادم و در حالیکه صورتم از خجالت و سرفه های مکرر، گلگون شده بود، اشکهایم را پاک کردم و با شرمندگی گفتم:
- واقعا معذرت میخوام آقای متین! اگه امری دارید بفرمایید .
هنوز هم با نگاهی مات و متعجب، در حالیکه لبخند زیبایی روی لبـ ـهایش جا خوش کرده بود، نگاهم کرد. پس از چند لحظه پرسید:
- بهتر شدید؟
با خجالت ،سرم را تکان دادم و او پرونده ها را به دستم سپرد:
- اینها رو مرتب کنید و این لیست رو هم وارد کامپیوتر کنید .در ضمن پرونده های شرکت« مهر پویا» رو هم میخوام .
او به آرامی از اتاق خارج شد و من از دست خودم حرص خوردم .با این اتفاقات مسخره ای که رخ داده بود، حتما پیش خودش فکر میکرد یک دختر بچه لوس و دست و پا چلفتی هستم!
پرونده ها را آماده کردم و بیرون آمدم .با ناراحتی بسمت خانم کریمی رفتم و با لحن پرخواهشی گفتم:
- میشه لطف کنید و این پرونده ها رو به دفتر آقای متین ببرید؟!
با تعجب و کنجکاوی ، صورتم را کاوید و پرسید:
- اتفاقی افتاده؟!
سرم را به نشانه نفی تکان دادم و پشت میزم برگشتم .خانم کریمی هم با تردید راهی شد .سرم را روی دستهایم قرار دادم تا شاید به این طریق بتوانم افکارم را منظم کنم .چند لحظه بیشتر نگذشته بود که فهیمه خانم کنارم ایستاد و هیجان زده پرسید:
- شیدا اگه یه سوالی ازت بپرسم، راستش رو می گی؟!
با تعجب سرم را بعلامت مثبت تکان دادم و او ادامه داد:
- توی این چند سالی که اینجا کار میکنم، هرگز ندیده بودم که آقای متین برای انجام کاری، خودش از دفتر خارج بشه! در ثانی الان که رفتم تو اتاق، اون داشت می خندید! این دیگه واقعا تعجب آوره.چون اون بقدری خشک رفتار میکنه که ما حتی فکر نمیکردیم بلد باشه بخنده؛ اتفاقی افتاده که ما بی خبریم؟!
در حالیکه خودم هم خنده ام گرفته بود، تمام اتفاقات دیروز و امروز را بی کم و کاست برای فهیمه خانم تعریف کردم .حتی تصورم در مورد آقای متین و اینکه او حالا در مورد من چه فکری خواهد کرد، را هم به زبان آوردم.فهیمه خانم که با صدای بلند می خندید، سرش را چند بار تکان داد و گفت:
- که اینطور!
سپس با همان لبخند از من دور شد و مشغول به کار شد .
آقای متین آن روز با چند نفر جلسه داشت و فقط یکبار دیگر از اتاق خارج شد . با دیدنش رنگ از رخسارم پرید و با شتاب ایستادم .چند لیست به دستم داد و با تحکم و بسیار خشن گفت:
- لطفا این لیستها رو هم وارد کنید و از هرکدام دو تا کپی بگیرید.یکیشو به دفتر من بیارید و یکیشو ضمیمه پرونده قرار بدید.لطفا بدون اشتباه و خیلی سریع!
از تحکم و صدای بلندش، تمام اعضای بدنم به لرزه در آمد! لحنش خیلی خشک و دستوری بود ، ولی نگاهش همان رنگ آشنا را داشت .چشمی گفتم و به سرعت لیست را گرفته و مشغول کار شدم . و این در حالی بود که سعی میکردم در مقابلش کاملا خوددار باشم . پس از رفتن او، بسمت خانم کریمی برگشتم و با دیدن لبخند شیطنت آمیزش، جمله در دهانم ماسید! با خجالت سر به زیر انداختم و مشغول شدم. وارد کردن محتویات درج شده، کار سختی بود، چرا که فایلها نامرتب و بهم ریخته بودند و مجبور شدم آنها را هم منظم کنم و به این ترتیب کلی از وقتم تلف شد .
آنقدر مشغول کار بودم که گذر زمان را احساس نمیکردم .هنگامی که به خود آمدم، سه مرد انگلیسی که برای بستن قرارداد، به شرکت آمده بودند ، به همراه آقای متین از اتاق خارج شدند .بمحض دیدنشان برخاستم و به آقای متین که با نگاهی خیره به من، آنها را بدرقه میکرد، روز بخیر گفتم .یکی از مردها که مسن تر از بقیه بنظر می رسید .نگاه کشداری به جانبم انداخت و رو به آقای متین پرسید:
- Dose this lady work in your company?
- این دوشیزه از کارمندان شرکت شما هستند؟!
Yes and of course.she is realy carefully and sedulous
- بله! وبسیار دقیق وکوشا هستند.
مرد انگلیسی باز هم نگاه خیره ای به چشمهایم انداخت و ادامه داد:
I have heard that the easterly women are beautiful but this lady is realy pretty
- من شنیده بودم زنهای شرقی زیبا هستند . ولی این خانم بی نهایت خوشگلند!
و لبخندی به آقای متین زد:
You are a laky man Mr.Matin that she works with you .
- شما مرد خوش شانسی هستید آقای متین که از حضور ایشون در کنارتون استفاده می کنید!
از اینکه آن مرد در مورد زیبایی ام اظهار نظر میکرد ، متنفر بودم! چقدر گستاخ بود که به خودش اجازه چنین جسارتی را می داد! بی اراده اخم کردم و گفتم :
I realy appreciatc you but you should never exprex your idea about the beauty of estern women .
- من واقعا از لطف شما متشکرم ، ولی هرگز نظر خودتون رو در مورد یک زن شرقی به زبون نیارید!
تقریبا همه با تعجب به من نگاه کردند .مرد انگلیسی که از تسلط من به زبان خودشان و حاضر جوابی ام لذت برده بود ، با احترام سری تکان داد:
Oh, good day madam . it is to meet you
- اوه، روز بخیر خانم .از آشنایی با شما خوشحالم!
Thank you,it is nice to meet you.too
- متشکرم، من از آشنایی با شما خوشحالم !
باز با سماجت مرا مخاطب قرار داد:
I don,t think you know our language,but I should say it again that your face is realy admirable.
- من تصور نمیکردم شما به زبان ما آشنایی داشته باشید ، ولی بازم می گم که زیبایی شما ستودنی است .
چقدر حرصم گرفت! دلم میخواست با مشت به دهانش بکوبم! مردک بی ادب پر رو! با خونسردی، حرفش را نادیده گرفتم و گفتم:
However I hope our negotiation will be acceptable.i wish you a good day
- بهر حال امیدوارم نتایج مذاکرات رضایت بخش باشه .براتون روز خوشی رو آرزو می کنم!
مرد باز هم سری بعنوان احترام تکان داد و با نگاهی مشتاق و پر از تحسین جواب داد:
Thank you miss, I have our business relatines will last for ages.
- متشکرم خانم! امیدوارم که روابط کاری ما سالها ادامه داشته باشه .
سپس دست آقای متین را که همچنان مبهوت و متعجب به این گفتگو گوش میکرد، فشرد و از بستن قرار داد با شرکت ما، ابراز خوشحالی کرد و پس از گفتن روز بخیری، شرکت را ترک کرد .آقای متین با همان بهت و ناباوری کنارم ایستاد و گفت:
- بهتون تبریک می گم! شما به زبان انگلیسی بسیار مسلط هستید!
تشکر کردم و توی دلم گفتم: « این مسئله که اینقدر تعجب نداره؛ فکر کرده فقط خودش بلده!»
بعد هم همکارها بودند که بنوعی تحسینشان را ابراز کردند .بلافاصله به انجام کارم مشغول شدم .
همه همکارها یکی یکی خداحافظی کرده و رفتند. الهام هنگام رفتن نگاه عجیبی به من انداخت که از آن سر در نیاوردم .کارم که به اتمام رسید ، نگاهی به ساعتم انداختم .هنوز یکساعت تا پایان وقت مانده بود و من همچنان اضافه کاری میکردم. با عجله چند کپی از لیستها گرفتم و هرکدام را در پرونده مخصوص خود، در اتاق بایگانی قرار دادم و مابقی را در پوشه ای گذاشتم، به اتاق آقای متین رفتم و پس از نواختن چند ضربه به در، وارد شدم .سرش را از روی پرونده زیر دستش بلند کرد و لبخندی بر لب نشاند:
- بفرمایید .
جلو رفتم و پوشه مربوطه را روی میز قرار دادم.
- شبتون بخیر آقای متین .این همون کپی هاییه که میخواستید .اگه امر دیگه ای ندارید من هم مرخص بشم؟
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:
- نه خواهش میکنم
مجددا نگاهی به پوشه انداخت و با لبخندی صمیمی ادامه داد:
- ممنونم که همه رو دقیق و بدون خطا انجام دادید .
تشکر آرامی کردم و با گفتن کلمه« خداحافظ» از در خارج شدم .لحظه ای پشت در ایستادم و نفس عمیقم را بشدت به بیرون فرستادم . از عمق چشمان شفافش ، حسی عجیب و مرموز تراوش می شد که قلـ ـبم را می لرزاند! از تصور نوع نگاهش، با حالتی عصبی، کیفم را برداشتم و زیر لب گفتم:
« از همه تون متنفرم!!»
**************
باران ریزی باریدن گرفته بود و هوا اندکی سوز داشت .بلافاصله خود را به اتومبیلم در پارکینگ رساندم و بسرعت رهسپار خانه شدم و با خود فکر کردم که نباید اجازه دهم این موجود عجیب و غریب با آن چشمهای نافذ مرا عصبانی کند. مسلما اگر دختر دیگری به جای من بود عشق او را می پذیرفت. ظاهر و رفتار و موقعیت او میتوانست به راحتی هر قلبی را به زانو در آورد .اما این امر در مورد من مصداق پیدا نمیکرد .ذهن خسته و درگیرم هنوز آماده پذیرش واقعیتها نبود .با خودم فکر کردم ، شاید الهام آقای متین را دوست دارد که آنطور بخصوص به من نگاه میکرد .چند لحظه تصویر فرزاد متین جلوی چشمم جان گرفت.حالا متوجه شدم چرا حالت نگاهش آنقدر برایم آشناست! غم گنگی که در چشمهای عسلی اش نهفته بود، با من بیگانه نبود .نگاه گذرایی به حیاط انداختم و سلانه سلانه پیش رفتم .بمحض رسیدن به پشت در ساختمان ، متوجه تعداد کفش شدم .سعی کردم حدس بزنم چه کسی به منزلمان آمده که موفق نشدم .با داخل شدنم، شایان بطرفم دوید و با یک دنیا شیطنت که در صدایش موج میزد گفت:
- اگر گفتی کی اومده خونه مون؟!
کفشهایم را از پا خارج کردم و با بی حالی گفتم:
- اولا سلام، دوما خیلی ممنون اصلا خسته نیستم ! سوما مگه من علم غیب دارم که بدونم کی اومده؟!
دستش را سد راهم کرد وگفت:
- خیلی خب! علیک سلام .خسته هم نباشی ! هر چی هم که شما بگی همونه .حالا قول بده مژدگانی من رو فراموش نکنی تا بگم.........خاله مژده و آقا کسری و.........
مکثی کرد و با بدجنسـ ـی ادامه داد :
- کتی و ژاله اومدن!
جیغ بلندی از خوشحالی کشیدم و صورتش را غرق بـ ـوسه کردم .کیفم را به دستش سپردم و بسرعت بسمت پذیرایی دویدم . با ورودم به سالن کتی، ژاله هم فریاد زنان به سمتم دویدند و بی تابانه یکدیگر را در آغـ ـوش کشیدیم .
پدر بزرگ و مادر بزرگ مادری ام سالها بود به رحمت خدا رفته بودند .ثمره زندگیشان سه دختر و یک پسر بود. فرزند اول، خاله مریم بود که متاسفانه از شوهرش هرگز صاحب فرزندی نشد، ولی در عوض با چنان عشق و محبتی در کنار هم زندگی میکردند که پس از سالیان دراز از زندگی مشترکشان، همه به آنها حسادت می ورزیدند! دایی منصور فرزند دوم و تک پسر خانواده بود، اما خودش دو پسر به نامهای مهرداد و مهران و یک دختر کوچک و ملوس بنام مهرناز داشت .مهرداد در شرف ازدواج بود و مهران همسن شایان. فرزند سوم هم خاله مژده بود که تنها دو دختر داشت که البته دو قلو بودند به نامهای کتایون و ژاله .
من و دوقلوهای خاله به فاصله چند هفته از هم متولد شده بودیم .صمیمیت ما بقدری زیاد بود که در کودکی، به ما لقب سه قلوها داده بودند! در تمام طول تحصیل هم با هم بودیم .پس از اتمام دوره راهنمایی ، آقای کسری شوهر خاله، خیلی اتفاقی قصد رفتن به خارج را کرد و به این ترتیب، ما از هم جدا شدیم .هرگز آن صحنه های تلخ و غم انگیز خداحافظی و بعد هم بیماری یک هفته ای ام را فراموش نکردم .البته ژاله و کتی هم پس از رفتن به آلمان و جدایی از من بشدت بیمار شدند و بی تابی میکردند .از آن به بعد هر وقت شرایط مساعد بود چند روزی به ایران می آمدند و همگی برای دید و بازدید دوباره در منزل قدیمی پدربزرگ که بعد از مرگشان با توافق بچه ها فروخته نشده بود، جمع می شدیم.فرزند آخر هم مادر من بود که مینا نام داشت و حاصل زندگی پرشکوهش با پدرم، من و شایان بودیم .
بقدری از آمدن بچه ها خوشحال بودم که سر از پا نمی شناختم .چنان ذوق زده بودیم که با جار و جنجال خانه را روی سرمان گذاشتیم .بسختی از آغـ ـوش دخترها جدا شدم و با خاله و آقاکسری هم سلام و علیک کردم .هنگامی که آرام گرفتیم .کتی با همان ظرافت و شیطنت گذشته گفت:
- وای شیدا تو شاغل شدی؟ چقدر عالی! اتفاقا از شایان شنیدم که جای خوبی هم مشغول هستی .بهت تبریک می گم!
شایان گفت:
- اِ دیگ نشدها! خاله جان لااقل شما یه کمی ما رو تحویل بگیر دلمون نسوزه!!
همه به شیطنت او خندیدند و خاله در حال برداشتن شیرینی جواب داد:
- الهی من فدای هر دوی شما بشم. به اندازه همه دنیا دوستتون دارم .خصوصا تو رو وقتی که اینقدر شیطونی می کنی .فقط جون خاله یه امشب جیغ این دخترها رو در نیار!
شایان خندید و گفت:
- خاله بخدا من کاری به کار اینا ندارم! اینا خودشون با من کار دارند!
رو به خاله گفتم:
- اینو ولش کن خاله .اگه سر به سرش بذاری تا صبح حاضر جوابی می کنه شما کی رسیدید؟
به جای خاله آقا کسری جواب داد:
- همین امروز رسیدیم . اول رفتیم خونه آقاجون وسایلمون رو جابجا کردیم و بعد هم به پیشنهاد بچه ها اومدیم اینجا.
پرسیدم:
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#7
چند روز می مونید؟
- فعلا که هستیم تا هر چی خدا بخواد!
از شیطنت آقا کسری که دلش میخواست مرا در انتظار بگذارد .خنده ام گرفت. با سوالی که پدر از آقا کسری پرسید، آقایان وارد بحثی جداگانه شدند و خانمها به اتفاق به آشپزخانه رفتیم . در حالی که با صدای خنده هایمان خانه را روی سرمان گذاشته بودیم ، در یک چشم بهم زدن میز شام را آماده و همه را به صرف شام دعوت کردیم .در حین خوردن غذا خاله را مخاطب قرار دادم:
- خاله جون اجازه بدید امشب بچه ها پیش من بمونن.آخه من دیگه فرصت زیادی ندارم .صبح زود می رم سرکار و شبم دیر میام .
خاله در حالیکه برای آقا کسری سالاد می ریخت گفت:
- امشب که خسته ای عزیزم، باشه برای یه موقع دیگه
با عجله حرفش را قطع کردم:
- نه، باور کنید فرصت از این بهتر گیر نمیاد .قبول کنید دیگه!
شایان با بدجنسـ ـی وسط حرفم پرید:
- خاله جان قبول کن، گناه داره بیچاره! ببین چقدر التماس می کنه!
از زیر میز لگدی به پایش زدم و با اخم نگاهش کردم .در حالیکه «آخ» بلندی می گفت، دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد .از حالتش همه به خنده افتادند .خاله هم که اصرار من و دختر ها را دید، بناچار تسلیم شد.
پس از صرف غذا، با یک عذرخواهی از جمع خارج شدیم و سه تایی بطرف اتاق من هجوم بردیم . آنقدر بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم که متوجه صدای در نشدیم .با ضربه محکمی که به در خورد ، با تعجب ساکت شدیم .کتی گفت:
- وا! کیه که داره در رو از جا می کنه؟!
شایان در حالیکه صدایش را نازک کرده بود، جواب داد:
- منم منم مادرتون، غذا آوردم براتون!
همگی زدیم زیر خنده ، پرسیدم:
- چیه؟ چی میخوای؟
با همان لحن قبلی گفت:
- وا! چه دختر بی حیایی دارم! این چه طرز حرف زدن با مادرته شنگول؟! می گم یه لقمه کوفتی آوردم بخوریم!
بی صدا خندیدم .این بار ژاله گفت:
- شایان بیخودی خودتو لوس نکن! بگو چی میخوای؟
شایان با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد :
- می شه منم راه بدید؟ بابا دلم آب شد از بس شما خندیدید
مجددا ژاله جواب داد:
- اینجا چیزی نیست که به درد تو بخوره برو توی اتاقت و مثل بچه ها خوب بگیر بخواب!
شایان سرش را به جداره در نزدیک کرد و با حالتی لوس گفت:
- بچه ها تو رو خدا، فقط یه دقیقه! اینقدر بی انصاف نباشید!
- شایان جان برو دیگه داداش.چقدر سمجی تو! من فقط یه امشب وقت دارم
شایان با حالتی قهر آمیز ، نگاهی به در زد و بلند گفت:
- بدجنسها!
نگاهی به دخترها کردم و سه تایی دلمان را گرفتیم و زدیم زیر خنده! مثل همیشه رختخوابمان را روی زمین و کنار هم پهن کردیم .من وسط و کتی و ژاله در طرفینم دراز کشیدند .مدتی را در سکوت ، هرکدام به نقطه ای خیره ماندیم .لبخندی زدم و برای تغییر جو حاکم گفتم:
- کتی تو اصلا تغییر نکردی؛ توی این مدتی که ندیدمت انگار حتی یه ذره هم عوض نشدی ، ولی ژاله یه کمی چاقتر شده .البته نسبت به عکسهایی که می فرستادین
ژاله محجوبانه پرسید:
- به نظرت تناسب اندامم خیلی بهم ریخته؟
- نه عزیزم، تو همیشه زیبا و خوش هیکل بودی!
کتی به میان حرفم پرید و گفت:
- ولی تو روز به روز خوشگلتر میشی ، خدا شانس بده ! من طفلک اگر فقط ده دقیقه دیرتر به دنیا می اومدم جزغاله می شدم! ولی تو عین برف سفیدی! اتفاقا تو عکسهایی که خاله برامون فرستاده بود به این نتیجه رسیدیم که تو نسبت به گذشته ، صدبرابر قشنگتر شدی .اندامت هم که فوق العاده است ، عین مانکنها!
از اینهمه تعریف، توام با شیطنت خنده ام گرفت ، صورتش را بـ ـوسیدم و گفتم:
- دست بردار کتی ، تو با این چشم و ابروی مینیاتوری و مشکی و پوست قشنگ برنزه ات فوق العاده زیبایی! عزیزم مگه تا حالا خودت رو توی آینه نگاه نکردی تا خدا رو صدهزار بار شکر کنی ؟ تو هم خیلی قشنگی! راستی ببینم اون طرف آب چه خبر؟ چکارها می کنید؟
باز کتی جواب داد :
- همه چیز خوبه غیر از غم غربت که گاهی آدم رو دیوونه می کنه ! البته خدا رو شکر که مشغله درس و دانشگاه دیگه وقتی برای فکر کردن برامون نذاشته .راستی شیدا یه خبر خوب بهت بدم!
با هیجان پرسیدم:
- چه خبری؟!
در حالیکه نگاه پر از شیطنتش را به ژاله دوخته بود گفت:
- ژاله...... بزودی ازدواج می کنه.
با خوشحالی فریاد کشیدم:
- وای خدای من! چقدر عالی! حالا کی هست؟
کتی هم با آب و تاب برایم تعریف کرد که ژاله در دانشگاه با پسری ایرانی آشنا شد که هم رشته ای هستند . پسری شایسته و موقر که به همراه خانواده اش در آلمان زندگی می کند. ژاله را در آغـ ـوش گرفتم و با شادی بی حد و مرزی گونه اش را بـ ـوسیدم .ژاله که حسابی خجالت زده شده بود گفت:
- خیلی خوی کتی، اینقدر شلوغش نکن! هنوز که چیزی معلوم نیست!
ژاله برخلاف کتی، دختر آرام و صبور و بسیار مهربانی بود که کمتر از او شیطنتی سر می زد .طبع آرام و مظلومش بی گمان به آقا کسری رفته بود! در حالیکه حسابی خوشحال شده بودم ، پرسیدم:
- حالا اسم این پسر خوشبخت چیه که دل ژاله خجالتی ما رو دزدیده؟!
کتی جواب داد:
- اسمش« محسنه» پسر فوق العاده مهربون و زیبا........
دیگر متوجه ادامه صحبتش نشدم. با شنیدن نام محسن ، انگار که برقی قوی به بدنم وصل کرده باشند ، سر تا پایم شروع به لرزیدن کرد .مات و مبهوت به کتی که تند تند لبـ ـهایش تکان میخورد نگاه کردم .گویی اصلا در این دنیا وجود نداشتم . هیچ صدایی را نمی شنیدم .کتی که انگار تازه متوجه حالم شده بود، با نگرانی سر جایش نشست .
- شیدا حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟!
کتی شانه هایم را تکان داد و ژاله هم چند قطره از آب لیوان را به صورتم پاشید و گفت:
- دیوونه کم حواس ! چرا اسمش رو جلوی این طفلک آوردی؟ حالا چکار کنیم؟
کتی در حالیکه بغض کرده بود و حـ ـلقه اشکی می رفت تا در چشمهایش جا خوش کند، جواب داد:
- من که منظوری نداشتم ! شیدا جان تو رو خدا یه چیزی بگو......... اصلا غلط کردم، خوبه؟
زبانم را که مثل چوب خشک شده بود، بسختی روی لبـ ـهای ملتهبم کشیدم و گفتم:
- من.......حالم خوبه عزیزم...........نگران نباش!
- ببخشید ، نمی دانستم تو رو ناراحت کنم
دستش را گرفتم :
- می دونم ، من اصلا ناراحت نشدم، فقط مدتها بود که دیگه این اسم رو نشنیده بودم. به همین خاطر شوکه شدم!
ژاله با نگرانی پرسید:
- حالت چطوره؟ بهتر شدی؟
- آره خوبم .اصلا ولش کنید ، برگردیم به بحث خودمون
ژاله با دقت بیشتری به صورتم نگاه کرد و پرسید:
- ببینم شیدا، مگه تو هنوز درگیر اون ماجرا هستی؟!
سرم را به زیر انداختم و او ادامه داد:
- تو اصلا نباید واکنش نشون بدی، سعی کن همه چیز رو از درونت بریزی بیرون .اگه بخوای همیشه همینطور عکس العمل نشون بدی .دائما در عذابی.اگه دوست داشته باشی می تونی همه چیز رو برامون تعریف کنی .خیلی دلم میخواست خودت همه چیز رو برامون بگی.
کتی هم در حالی که چشمهایش هنوز مرطوب از نم اشک بود، اضافه کرد:
- آره شیدا! راست می گه ، خودت همه چیز رو تعریف کن
با وحشت گفتم:
- نه خواهش میکنم این یه مورد رو از من نخواهید!
ژاله با تعجب پرسید:
- چرا؟! مگه تو هنوز احساسی نسبت به اون داری؟!
- ابدا! هیچ احساسی ندارم .حتی انتقام !
- پس برای چی نگرانی ؟ تو که دیگه اونو فراموش کردی .حداقل اینو به خودت ثابت کن.
با تردید پرسیدم :
- یعنی شما حوصله شنیدن رنج و عذاب من رو دارید؟
- معلومه که داریم
- یعنی اصلا خوابتون نمیاد؟ خسته هم نیستید؟!
کتی با خنده گفت:
- اگه فکر کردی با این بهونه ها، میتونی از زیرش در بری ، خیال کردی!
لبخند کم جانی ، لبـ ـهای خشکم را از هم باز کرد .از سبد میوه، سیبی برداشتم و بطرف کتی پرت کردم .
- حالا اینو پوست کن تا بگم!
و شروع به بازگویی قسمت هولناکی از زندگی ام کردم که یادآوری خیلی از مطالب آن و مزه مزه کردن خاطراتش ، روحم را آزار می داد .ولی باید ثابت میکردم که او، برای همیشه از ذهنم خارج شده است .لحظه ای از تصور آنچه بر من گذشت و آن حادثه شوم، لرزه ای بر اندامم نشست ! آب دهانم را بسختی قورت دادم و آغاز کردم...........
اواسط سال تحصیلی بود که اون اتفاق کذایی افتاد. من سال آخر دبیرستان بودم و شدیدا در فکر کنکور! مدام با بچه ها، کتابهای مختلف تست می خریدم و درگیر مطالعه و تست زنی بودم. با توجه به اینکه رشته تحصیلی من ریاضی_ فیزیک بود ، کار برام کمی مشکلتر بنظر می رسید ، به همین خاطر تمام فکر و هدفم شده بود درس و دانشگاه! اون زمان ، شایان خودش هر روز، من رو تا مدرسه می رسوند و از این بابت خیالم راحت بود. بعد از رفتن شماها ، اون بیشتر از هرکس ، تنهایی و بهانه گیری های من رو درک میکرد ، به همین خاطر خودش رو به من نزدیک و نزدیکتر کرد .بقدری صمیمی شده بودیم که حتی یک لحظه رو هم برای باهم بودن از دست نمی دادیم .شایان توی درسهام فوق العاده سختگیر بود و از هر روشی برای یادگیری من استفاده میکرد.
اون روز هم در حال رفتن به مدرسه، توی ماشین سر یک مساله شیمی با هم بحث می کردیم که یکدفعه جسمی با ماشین برخورد کرد! بر اثر ترمز شدید، من که بی هوا نشسته بودم، محکم به شیشه ی جلوی اتومبیل خوردم .باز هم جای شکر داشت که کمـ ـربند ایمنی بسته بودیم، وگرنه خدا می دونست چه بلایی سرمون می اومد! بقدری شوکه شده بودیم که زبون هر دومون از ترس بند اومده بود! بیاختیار نگاهی بهم انداختیم ، با چشمهای گرد شده به جمعیتی که دور ماشین حـ ـلقه زده بودند ، نگاه کردم. آخه این اتفاق نزدیک مدرسه رخ داد و در کمتر از چند ثانیه دور ما حسابی شلوغ شد . شایان خیلی زود موقعیت رو درک کرد و از ماشین پیاده شد ، ولی من همچنان گیج و مبهوت نشسته بودم .چند لحظه بیشتر طول نکشید که در عقب ماشین باز شد و شخصی رو روی صندلی قرار دادند . اصلا انگار توی این عالم نبودم! صداها، گنگ و نامفهوم بنظر می رسید. هیچ حسی نداشتم و فقط به روبرو زل زده بودم .شایان با عجله سوار شد و با سرعتی باور نکردنی حرکت کرد. بقدری سریع ، خیابونها و چراغ قرمزها رو رد میکرد که کم کم از حالت بهت بیرون اومدم و ترس وجودم رو گرفت .به شایان نگاه کردم و با صدایی که بر اثر ترس و وحشت ، خش دار بنظر می رسید، پرسیدم:
- شایان! چی شده؟!
به سمتم برگشت و نگاه غمگین و وحشت زده اش رو به من دوخت و با صدایی که به زحمت به گوش می رسید گفت:
- چیزی نشده عزیزم، نگران نباش!
به خیابان نگاه کردم، با تعجب متوجه شدم با سرعتی دیوانه وار حرکت می کنیم .با وحشت بازوش رو گرفتم و تقریبا فریاد زدم:
- شایان یواشتر! دیوونه شدی؟!
نگاهی به من انداخت و سرعتش رو کم کرد .ناخودآگاه به عقب برگشتم پسری تقریبا بیست و سه چهار ساله، با سری خونین و لباسهایی خاکی، عقب ماشین بیهوش افتاده بود! موهای آرایش شده اش با خون آغشته شده بود. توی همون حالت هم کاملا مشخص بود که قیافه زیبایی داره .یکدفعه بغضم ترکید و دقیقا تا خود بیمارستان ، یکریز گریه کردم .بمحض رسیدن به نزدیکترین بیمارستان، شایان پیاده شد و بعد از چند لحظه با چند پرستار و یه تخـ ـت روان برگشت . پرستارها، پسرک رو از عقب ماشین خارج کردند و سراسیمه به داخل ساختمان بردند .من با گیجی مشهودی پیاده شدم و به اطراف نگاه کردم ! شایان چند قدمی جلو رفت و بعد برگشت و با عجله، دست من رو گرفت و با خودش کشید . مصدوم رو خیلی سریع به اورژانس بردند و برای انجام یک سری آزمایش و عکسبرداری، پول خواستند .هرچی که همراه خودم و شایان بود دادیم و بلافاصله پدر رو در جریان گذاشتیم .لحظه ها با دلهره و عذاب سپری می شدند .من روی نیمکت نشسته بودم و شایان هم، با بی قراری قدم میزد ..همزمان با رسیدن پدر و مادر، افسر نیروی انتظامی هم به ما نزدیک شد. شایان و پدر، هر دو بسمت دیگه سالن رفتند تا به سوالهای افسر جواب بدن. مادر هم با مهربونی، در حالیکه چشماش سرخ و متورم بود و کاملا مشخص بود گریه کرده، من رو در آغـ ـوش گرفت و شروع کرد به دلداری دادن من! تازه اون موقع بود که متوجه شدیم پیـ ـشونی منم بر اثر اصابت به شیشه زخمی شده! با کمک مادر و یه پرستار جوان، محل زخم رو شستشو دادیم و با یه چسب بزرگ ، روی اونو بستیم .شایان تا زمان بهوش اومدن اون پسرک، بازداشت و با قرار وثیقه آزاد شد . هیچوقت اونهمه خونسردی و آرامش پدر ومادر رو فراموش نمی کنم .با اینکه کاملا واضح بود از درون منقلب هستند ، ولی مدام با من و شایان صحبت و گاهی حتی شوخی هم میکردند .کم کم دایی منصور و مهرداد و عمو کامران هم از راه رسیدند .
تقریبا اواسطشب بود که اون جوون به هوش اومد . به لطف خدا، تمام اعضای بدنش سالم بود و کوچکترین خونریزی داخلی هم نداشت . فقط قسمتی از سرش به دلیل برخورد با سپر ماشین ، شکسته بودد که حالا بانداژ شده و جای نگرانی نبود . وقتی حالش مساعد شد ، همگی به اتاقش رفتیم . بمحض داخل شدن نگاهی به همه ما کرد و نگاه خیره اش روی من ثابت شد .لبخندی زد و از همه بخاطر حضورشون تشکر وخیلی سریع اعلام کرد که از شایان هیچ شکایتی نداره و این تصادف بخاطر بی احتیاطی خودش بوده .گوشه ی اتاق ایستاده بودم و می دیدم اون پسر، که حالا می دونستم اسمش محسن پارسایی بود گهگاهی با نگاهی خریدارانه، براندازم می کنه .
محسن فردای اون روز ، از بیمارستان مرخص شد. بقدری مودب و مهربون بود که مهرش به دل همه نشست .اونقدر از زحمات پدر و شایان تشکر کرد که همه خجالت زده شدند . حتی چند بار میخواست دست پدر رو ببـ ـوسه که اون مانع می شد .
بعد از اون اتفاق ، همه چیز به روال عادی برگشت و شایان هم با احتیاط بیشتری، رانندگی میکرد .همه ما خدا رو شکر کردیم که این حادثه به سادگی و به خیر و خوشی تموم شد .ولی دقیقا سه روز بعد حادثه دوم رخ داد!
جلوی مدرسه از ماشین پیاده شدم و بعد از خداحافظی با شایان به راه افتادم .هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که متوجه شدم کسی بنام ، صدام می کنه! با تعجب به عقب برگشتم .پسری جذاب با سری بانداژ شده و چهره ای آشنا ، پیش روم ایستاده بود .درحالیکه نفس نفس می زد گفت:
- سلام ، روزتون بخیر! من رو شناختید؟!
با تعجب نگاهی به صورتش انداختم:
- خدای من! آقای پارسایی شما اینجا چکار می کنید؟! حالتون چطوره؟
لحظه ای صبر کرد تا نفسش منظم شد .بعد در حالیکه دستش رو روی قلبش گذاشته بود گفت:
- از لطفتون ممنونم . من رو ببخشید که اینجا مزاحمتون شدم .چون آدرس دیگه ای ازتون نداشتم .مجبور شدم بیام اینجا .حدس زدم شاید بتونم شما رو توی این مدرسه پیدا کنم .الان دو روزه که به اینجا میام و امروز خدا با من بود!
تعجبم بیشتر شد و پرسیدم:
- برای انجام چه کاری این قدر خودتون رو به زحمت انداختین؟!
لبخندی زد:
- میخواستم رسما شما رو به منزلمون دعوت کنم تا هم پدر و مادرم با خانواده تون آشنا بشن و هم به این وسیله از زحماتتون تشکر کرده باشم .
شرمزده از اینهمه محبت و قدر دانی ، سرم رو پائین انداختم:
- خواهش میکنم؛ شما لطف دارید ! نیازی به تشکر نیست.ما که کاری نکردیم! حالا چه کمکی از من ساخته است؟!
لبخندش عمیقتر شد:
- اگه لطف کنید و آدرس منزلتون رو به من بدید تا حضورا خدمت برسم و شما رو دعوت کنم، ممنون می شم .
با عجله آدرس رو نوشتم و اون هم صمیمانه تشکر کرد و توی اوج بهت و ناباوری من، سوار اتومبیلی شیک و گرون قیمت شد و رفت .
بمحض اینکه رسیدم خونه، همه چیز رو تعریف کردم .همونطور که انتظار می رفت، محسن همون شب اومد و ما رو برای پنجشنبه همون هفته، به منزلشون دعوت کرد.موقع رفتن هم خیلی تاکید کرد که خودش، راننده ای به دنبالمون می فرسته که دچار مشکل نشیم .بعد از رفتنش ، من هنوز از حالت نگاه و بوی خوش ادوکلنش گیج بودم و به صحبتهای اعضای خانواده که در موردش اظهار نظر می کردند، گوش می دادم. هرکس یه چیزی می گفت و فقط شایان بود که متفکر به نظر می رسید .ولی در مجموع به این نتیجه رسیدیم که محسن پسر فوق العاده مهربون و متشخصیه و کاملا مشهوده در یک خانواده اصیل و محترم زندگی میکنه.
پدر، فردای اون روز با محسن تماس گرفت و خبر رفتن ما رو اطلاع داد .شوق عجیبی توی دلم بود! اونقدر دلهره و اضطراب داشتم که از درس و مدرسه ، چیزی نفهمیدم .من دختر بی پروا و گستاخی نبودم و همیشه مراقب اعمال و رفتارم بودم، ولی توی عمق چشمهای سیاه و خمـ ـار محسن یه چیزی بود که من رو دیوونه میکرد . یه حس فریبنده که برای دختر کم سن و سال و بی تجربه ای مثل من، دردسر ساز بود!
اون شب، برای اولین بار در زندگیم توی انتخاب لباس درمونده شدم . بالاخره کت و شلوار فوق العاده ساده و زیبایی رو که رنگ آبی آسمانی داشت انتخاب کردم .همونطور که انتظار می رفت ، راننده محسن ، راس ساعت تعیین شده اومد دنبالمون .بین راه شایان سعی میکرد باهام صحبت کنه و یه جورایی سرگرمم کنه، ولی من اصلا توی این دنیا نبودم . وقتی رسیدیم جلوی خونه شون ، دهان همه از تعجب باز مونده بود! خونه ای که ما روبروش قرار داشتیم ، قصری بود که خونه ویلایی و شیک ما در مقابلش ، یه آلونک به حساب می اومد .یه راه باریک، از جلوی در بزرگ حیاط، تا در ورودی ساختمون کشیده شده بود که دو طرفش رو انبوه درختان و گلهای زیبا پوشونده بود و در طرفینش هم، استخر و زمین بازی قرار داشت . راننده محسن، ما رو جلوی در خونه پیاده کرد .من بی اراده و مبهوت اونهمه زیبایی خیره کننده دست شایان رو محکم گرفته بودم که در ساختمون باز شد و محسن با چهره ای آراسته و خندان به استقبالمون اومد .با پدر و شایان به گرمی روبـ ـوسی کرد و محترمانه حال مادر رو پرسید . نمی دونم چرا قلـ ـبم دیوانه وار می زد و حسابی خودم رو باخته بودم! نگاه گرم و خیره کننده محسن که با طنین صدای گیرایش در هم آمیخته بود هم ، حال خرابم رو بدتر کرد .به آرامی سلام کردم و اون هم مثل خودم جواب داد:
- سلام خانم رها؛ خوشحالم که شما رو اینجا می بینم.آخه همه اش نگران بودم که نکنه شما دعوت منو قبول نکنید!
از اینکه نگران نیومدن من بود دچار حال عجیبی شدم. توی دلم غوغایی به پا شده بود که نگو.محسن همه رو به داخل خونه دعوت کرد. بمحض ورود به سالن بزرگ و مجلل خونه، یک زن و مرد با ظاهری فوق العاده آراسته و دختری زیبا و جذاب که ظاهرا خواهر محسن بود، به استقبالمون اومدند . همگی به ما خوش آمد گفتند ومادر محسن که با نگاهی مخصوص سر تا پام رو برانداز میکرد ؛ من رو محکم توی بغـ ـلش فشرد و گفت:
- محسن حق داشت که اینقدر از شما تعریف میکرد! چه دخرت ناز و ملوسی! عین یه بچه گربه، جذاب و دلربا!
از تسبیح مسخره اش اصلا خوشم نیومد ولی به روی خودم نیاوردم .
بعد از احوالپرسی و پذیرایی ها معمول ، همه خیلی زود با هم صمیمی شدند و هرکس، هم صحبتی برای خودش پیدا کرد و من و هانیه هم با هم مشغول صحبت شدیم .توی همون نگاه اول ، آرایش غلیظ و طلاهای هانیه و مادرش، توجه من رو جلب کرد ، ولی من اون موقع کور بودم و چشمام به روی حقایق بسته بود .
هانیه دختر خونگرمی بود که خیلی زود، پایه های صمیمیت بین من و خودش رو پی ریزی کرد .شب آرام و خوبی بود و همه بنوعی، از اون لذت بردیم .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#8
در خلال صحبتهای هانیه، گاهی متوجه نگاههای خیره محسن می شدم و هربار این من بودم که با خجالت سرم رو پایین می انداختم .با هر شعله نگاهش،انگار تمام خون بدنم، به صورتم هجوم می آورد و تنم از حرارت گر می گرفت .هانیه و مادرش هم با نگاههای خریدارانه من رو برانداز میکردند که از چشم پدر ومادر دور نموند .مادر محسن حتی یک لحظه رو هم از تعریف کردن در مورد چهره و اندام من ، از دست نمی داد .قبل از صرف شام ، هانیه گفت:
- شیدا جون ، دوست داری اتاقم رو بهت نشون بدم؟
با خوشحالی ، از پیشنهادش استقبال کردم و زیر فشار نگاههای عاشقانه محسن که به من دوخته شده بود ، به دنبالش رفتم.بعد از رسیدن به انتهای سالن ، از پله های زیبایی به سالن طبقه بالا وارد شدیم .توی لحظه اول کثرت اتاقها برام جالب بود؛ یک سالن مـ ـستطیل شکل که دو طرفش پر از اتاقهای در بسته بود و کف سالن گلهای زینتی قرار داده بودند و به دیوارها، تابلوهای نفیس آویزان بود .دومین اتاق متعلق به هانیه بود .درش رو باز کرد و دست من رو کشید و به داخل هدایتم کرد .اتاق زیبایی بود که با وسایلی لوکس و دیدنی تزئین شده بود .من رو روی تخـ ـت نشوند و چند تا آلبوم به دستم داد و خودش مشغول شد .عکسها مربوط به هانیه و دوستانش بود و هیچ عکس خانوادگی در اون آلبوم وجود نداشت! در حالیکه من بشدت مایل بودم عکسهای محسن رو ببینم .
بعد از دیدن آلبومها، بلند شدیم که به پایین برگردیم .از در اتاق که خارج شدیم، متوجه شدیم که در اتاق بغـ ـلی نیمه بازه! هانیه یک لحظه ایستاد و با هیجان بچه گانه ای گفت:
- شیدا دوست داری یواشکی سری به اتاق محسن بزنیم؟! اتاق قشنگی داره!
با خجالت گفتم:
- وای نه هانیه جون! این کار اصلا درست نیست، بهتره که بریم پایین......
ولی دست بردار نبود .با سماجت دست من رو کشید و بطرف اتاق رفت و گفت:
- بیا فقط یه دقیقه، زود برمی گردیم!
از اینکه بی اجازه وارد اتاقش شده بودم ، بشدت می ترسیدم و دلم نمی خواست زودتر از اونجا فرار کنم . نگاهی اجمالی به اطراف انداختم؛ اتاق بزرگی بود با دکوراسیون کرم و قهوه ای . یه عکس بزرگ از محسن هم به دیوار نصب شده بود . از هانیه پرسیدم:
- چرا این اتاق اینقدر تاریکه ؟ روشنایی دیگه ای نداره؟!
- محسن زیاد از نور خوشش نمیاد . ولی در عوض تا دلت بخواد به نور کم و رمانتیک علاقه داره!
خندیدم:
- چه جالب!
در همین حین در اتاق باز شد و محسن با لبخندی وارد شد:
- جالبتر از این هم هست!
چنان وحشت کردم که نزدیک بود قالب تهی کنم! با چشمهای از حدقه در آمده و بریده بریده گفتم:
- وای......من رو ببخشید.........هانیه گفت که..........یعنی.........اصلا قصد کنجکاوی نداشتم.........
با لبخندی مهربان به سمتم اومد:
- خدای من ! خانم رها اینجا متعلق به خودتونه! من که حرفی نزدم که شما بخواهید توضیح بدید ! فقط اومدم بگم شام حاضره.
این رو گفت و لبه تخـ ـت نشست .هانیه با حالتی نگران گفت:
- محسن جان، واقعا شرمنده ام! همه اش تقصیر من بود .من شیدا رو مجبور کردم .اتفاقا اون گفت که داریم کاری بدی می کنیم .
و با بغض سرش رو به زیر انداخت و ادامه داد:
- واقعا متاسفم !
با بالا رفتن دست محسن بعنوان سکوت، هانیه با ناراحتی و گریه اتاق رو ترک کرد .من بیچاره هاج و واج به حرکات خواهر و برادر نگاه میکردم .هنوز وسط اتاق ایستاده بودم که محسن بلند شد و بطرفم اومد. چشمهای درشت و سیاهش، از اشتیاقی عجیب، برق می زد .اونقدر به من نزدیک شده بود که صدای نفسهای ملتهبش رو بوضوح می شنیدم .شاید اون هم صدای ضربان دیوانه وار قلب منو می شنید .! با صدایی لرزان گفت:
- خدای بزرگ ! کی باورش می شه؟ الهه رویاهام .اینجا، توی اتاق من ایستاده!
بعد از چند لحظه عقب رفت و باز ادامه داد:
- باورت می شه اگه بگم شما اولین خانمی هستید که به اتاق من قدم گذاشتید ؟!
چه جوری باور میکردم؟ محسن به من اظهار علاقه میکرد! چه بی پرده و چه با صراحت! با شناختی که از خودم داشتم باید عصبانی می شدم و حتی به دلیل این گستاخی،سیلی محکمی به صورتش می زدم ولی در کمال ناباوری احساس میکردم که زیاد هم ناراحت نیستم! بدون یانکه حتی یک کلمه حرف زده باشم بسمت در اتاق حرکت کردم. عقل نهیب می زد که هر چه سریعتر از اونجا خارج بشم. وقتی از کنار محسن رد می شدم ، سرش رو انداخت پایین . هنوز دستم دستگیره در رو لمس نکرده بود که صداش گرم و پرحرارت بلند شد:
- شیدا خانم، کاش اون روز شما رو نمی دیدم...........کاش نمی دیدمتون تا با حواس پرتی با ماشین شما تصادف کنم............کاش قلـ ـبم هرگز به تقلا نمی افتاد! ای کاش توی دنیا هزار رنگ چشماتون امید ساختن یه دنیای جدید رو به خودم نمی دادم .......کاش............خدایا! چطوری بگم؟!
هنوز پشتم به او بود .با قدمهای آهسته من رو دور زد و روبروم ایتساد .چشمهام از تعجب و التهاب به دو برابر حد معمول رسیده بود! نگاهی به صورتم انداخت و با بی تابی دستی به موهاش کشید و گفت:
- نمی دونم چی باید بگم! ببخشید!
نتونستم بیشتر از اون شاهد ابراز علاقه و بی تابیش باشم .اومدم بیرون و تمام طول سالن و پله ها رو دویدم! اونقدر دستپاچه و سریع که از نفس افتادم!
سر میز شام ، فقط با غذام بازی میکردم .شوری به دلم افتاده بود که قابل وصف نیست .درگیر احساسات متضادی بودم که ازش سر در نمی آوردم .گاهی احساس خطر میکردم و می ترسیدم؛ گاهی هم از مزه مزه کردن گفته های محسن غرق در لذت می شدم! گاهی هم عصبانی می شدم و فکر میکردم پاش رو از گلیمش درازتر کرده!
بهر حال توی بد مخمصه ای گیر افتاده بودم .از مهمونی هم هیچ چیز نفهمیدم .حتی به نگاههای معنی دار هانیه و مادرش هم توجهی نداشتم و به سوالهای گاه و بی گاهشون، جوابهای مختصر وکوتاه می دادم .
موقع خداحافظی ، باز هم همگی ما رو تا نزدیک در بدرقه کردند و پدرش برای چندمین بار از لطفی که در حق پسرش کرده بودیم، تشکر کرد. در آخرین لحظه، محسن نگاه کوتاه و خجالتزده ای به من انداخت که تمام وجودم رو به آتش کشید .
تمام اون شب رو تا صبح، توی رختخوابم غلت زدم و به این مسافر تازه از راه رسیده فکر کردم .باید تصمیم درستی می گرفتم و هوشیارانه اقدام میکردم ، ولی شاید به دلیل داشتن سن کم و نداشتن تجربه کافی چشمم رو به روی حقایق بستم و احساس کردم این پسر چشم و ابرو مشکی و زیبا رو دوست دارم!
دیدار ما به همون مهمونی ختم نشد، چرا که یک هفته بعد، پدر از خانواده محسن دعوت کرد به منزل ما بیان و این دیدارها سه باره و چهار باره و پنج باره شد! وهر دفعه به یک بهونه،یک بار برای تشکر ، یک برای سلامتی آقا محسن و ختم به خیر شدن این تصادف و غیره..........که البته همه این دعوتها باید از جانب ما جواب داده می شد .نقطه برجسته این رفت و آمدها شناخت هر چه بیشتر محسن بود . این پسر مهربون و جذاب چنان متین و موقر رفتار میکرد و بقدری منش جا افتاده و مبادی آدابی داشت که بسرعت خودش رو توی دل همه جا کرد. اون با زیرکی هر چه تمامتر از بهترین روش برای درست کردم یک سنگر محکم و غیر قابل تخریب توی خانواده ما استفاده کرد که همون شخصیت خوب و متانت بیش از اندازه بود. توی همین مهمونی ها بود که احساس کردم این علاقه شدن بیشتری گرفته و به کلی مجذوب شخصیت به ظاهر منحصر به فرد محسن شده ام.نمی تونستم به خودم دروغ بگم .من محسن رو دوست داشتم واحساسی که می رفت تا در قلـ ـبم پا بگیره عشق نام گذاری کردم .
چند روز بعد از اون مهمونی ها، محسن کمی بالاتر از مدرسه، تو زاویه ای که فقط من متوجه اش می شدم ، توی ماشین بنز بسیار شیکش می نشست و رفت و آمد من رو نگاه میکرد. تمام ساعات مدرسه رو انتظار می کشید تا رفتن من رو هم ببینه! برام عجیب و در عین حال لذت بخش بود که که می دیدم کسی تا این حد دوستم داره! دخترهای شیطون مدرسه هرکدوم بنحوی سعی میکردند با دلبریهاشون، نگاه این پسر جذاب و شیک پوش رو به خودشون جلب کنند، ولی اون همه حواسش به من بود .
روزها همینطور می گذشت و من به دیدنش عادت کرده بودم .محسن بدون کوچکترین حرکتی،فقط با یه لبخند رفت و آمد من رو می پایید.تا اینکه یک روز، فرصتی که به دنبالش می گشت به دست اومد .شایان بعد از اینکه من رو به مدرسه می رسوند ، گفت بعد از ظهر نمی تونه دنبالم بیاد .محسن هم از خدا خواسته، وقتی که دید تنها بر میگردم ، با ماشین جلوی پام ترمز کرد و گفت:
- سلام خانم رها! حالتون چطوره؟ اجازه می دید در خدمتتون باشم؟
- سلام از بنده است؛ ممنونم آقای پارسایی ، مزاحمتون نمی شم
پیاده شد و با تواضع، لبخند زد:
- اختیار دارید! وظیفه است، بفرمایید خواهش می کنم
نمی دونم چرا دلم میخواست دعوتش رو قبول کنم! محسن که تعلل من رو دید، در دیگه ماشین رو باز کرد و بعد از نشستن من، بسرعت به راه افتاد .اضطراب شدیدی داشتم و این در حالی بود که متوجه ضربان ناهماهنگ قلـ ـبم بودم. مدتی از مسیر رو در سکوت سپری کردیم .برای از بین بردن جو سنگینی که به وجود اومده بود ، با لبخند گفتم:
- من رو ببخشید که باعث زحمتتون شدم.
بسمت من برگشت و با نگاهی گرم و مهربون گفت:
- این چه حرفیه ؟ باعث افتخار بنده اس، حالا چرا تنها بر می گشتید؟
چقدر لحن گرم صداش رو دوست داشتم .جواب دادم:
- اخه شایان امروز کار داشت؛ نمی تونست من رو برگردونه .راستی خانواده چطورن؟ حال همگی خوبه؟
- به لطف شما! همه سلام رسوندند .
باز سکوت برقرار شد .خودم رو با تماشای مناظر بیرون سرگرم کردم .نزدیک خونه که رسیدیم، صداش رو صاف کرد و خیلی آهسته گفت:
- شیدا خانم، مدتیه که میخوام یه مطلبی رو با شما در میون بذارم ، ولی راستش موقعیت مناسبی فراهم نشد .می تونم یه خواهش ازتون بکنم؟
برگشتم و با تعجب نگاهش کردم .کمی کلافه بنظر می رسید.
- بفرمایید ، خواهش می کنم!
- می شه..........می شه اجازه بدید از این به بعد بیشتر شما رو ملاقات کنم؟!
دلم هری ریخت پایین! این در خواست چه معنی می داد؟ اونم با این سرعت و اینقدر غیر منتظره! از اینکه سوار ماشین شدم و با این کار اجازه گستاخی بیشتر رو براش فراهم کردم، خودم رو به باد ملامت گرفتم .ولی دیگه خیلی دیر شده بود. هنوز توی همین افکار بودم که بلافاصله گفت:
- البته امیدوارم سوء تفاهم نشه .شما توی قبول این درخواست کاملا صاحب اختیارید.فقط دلم میخواد بدونید که........
با بی تابی دستی به موهایش کشید و نفس عمیقش رو بیرون فرستاد و ادامه داد:
- من به کمی زمان احتیاج دارم تا شما رو بیشتر بشناسم و با عقاید و شخصیت شما بیشتر آشنا بشم .باور کنید این یه ملاقات کاملا دوستانه اس .با رعایت کامل شئونات!
متوجه برق شیطنت آمیز نگاهش شدم .با اینکه کمی خیالم راحت شده بود، ولی باز پرسیدم:
- چرا فکر می کنید باید من رو بیشتر بشناسید؟
- به همون دلیل که فکر می کنم شما نیمه گمشده من هستید! حالا با درخواست من موافقت می کنید؟
خون رگمی بسرعت توی رگهام دوید .سرم رو تا آخرین حد ممکن پایین انداختم و فقط به لبخندی بسنده کردم، که البته محسن جوابش رو از همون لبخند آمیخته به خجالت گرفت .
خلاصه اون روز محسن من رو به خونه رسوند .در روزهای بعد موقعی که شایان نمی اومد، بازهم این عمل تکرار شد .به قول خودش این ملاقاتهای دوستانه ادامه داشت تا فرصتی فراهم بشه و هر دو همدیگه رو بهتر بشناسیم . و من در تعجبم که چرا هرگز مخالفتی نکردم! احساسات و عواطف جوونی، چنان چشمام رو کور کرده بود که پا روی تمام اعتقاداتم گذاشتم . توی یکی از همون رفت و آمدها ، محسن خیلی بی مقدمه گفت که پدرش دو روز پیش دچار عارضه قلبی شده و خیلی ناگهانی و بسرعت همراه مادرش راهی آمریکا شده اند .از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم ولی محسن گفت که منظورش از گفتن این مساله چیز دیگه ای بود! اون گفت که صبرش تموم شده و دیگه حتی یک لحظه هم نمی تونه بدون من تحمل کنه! از من خواست که اجازه بدم با خواهرش به خواستگاری من بیاد تا روابطمون رسمی تر بشه. شاید باور نکنید ولی محسن برام حکم هوا رو داشت .بقدری عاشقش بودم که حتی لحظه ای رو هم نمی تونستم بدون اون سر کنم .اون پسر دلنشین و جذاب، با تمام ادا و اصولها ، شیطنت ها و جمله های عاشقانه اش، بقدری برام ارزش پیدا کرده بود که حتی تصورش هم در باورم نمی گنجید ! با خوشحالی و بدون لحظه ای تعلل، از پیشنهادش استقبال کردم .با هم قرار گذاشتیم که هیچکدوم از روابط پنهانمون با خانواده صحبت نکنیم و آمدن اون رو کاملا اتفاقی جلوه بدیم . وای کاش که همون موقع با شایان، در موردش صحبت می کردم!
قرار بر این بود که فردای اون روز محسن به خواستگاری من بیاد .از صبح دچار اضطراب و وحشت بودم .نمی دونم چرا اونقدر می ترسیدم .همه اش فکر میکردم اگه خانواده مخالفت کنن چی؟! اگه اونا یه چیزی بگن و محسن هم پشیمون بشه چی؟! این فکرها داشت دیوونه ام میکرد .
غروب بود که محسن و خواهرش اومدند . برخلاف تصور من، پدر و مادر با آغـ ـوش باز از اونها پذیرایی کردند .بعد از انجام تشریفات معمول، محسن خیلی شمرده و قاطع، داستان مریضی پدرش و رفتن ناگهانی اش به آمریکا، ومتعقب اون، درخواستش رو مطرح کرد .سکوت سنگینی حکمفرما شد! کم مونده بود از استرس و هیجان بیهوش بشم .
بالاخره پدر سکوت رو شکست و گفت که من فعلا درس می خونم و قصد ادامه تحصیل دارم .محسن هم بدون کوچکترین اعتراضی، با فروتنی خاص خودش که همه رو تحت تاثیر قرار می داد گفت که یه مراسم فوق العاده ساده برای محرمیت بگیریم و عروسی باشه برای بعد از اتمام تحصیلم .در ضمن این اجازه رو به من داد که تا هر مقطع تحصیلی که دلم میخواست پیشرفت کنم و حتی گفت که حاضره من به خارج ببره تا در بهترین دانشگاه ها ادامه تحصیل بدم!
دیگه هیچ عذر و بهانه ای نبود و جواب ما به یک هفته بعد موکول شد .البته این فقط برای انجام دادن رسومات بود وگرنه جواب مثبت ما، همون شب مشخص بود!
محسن درست مثل یه مار خوش خط وخال توی زندگی آروم و بی دغدغه ما خزیده و چنان جایگاهی برای خودش دست و پا کرده بود که حتی پدر و مادر هم گمان میکردند اونو کاملا شناخته اند و نیازی به تحقیقات بیشتر ندارند .اونا از این اتفاق راضی و خوشحال بودند و فقط شایان کمی مخالفت میکرد و دلیلش رو نمی گفت. اونم وقتی شادی من و پدر و مادر رو دید از تصمیمش صرف نظر کرد و محسن رو پذیرفتیم! هفته بعد طی یک مراسم ساده که با حضور عمو و دایی و خاله و خواهر محسن برگزار شد ، ما محرم شدیم و قرار عقد و رعوسی هم برای بعد از اتمام درس من و برگشتن پدر و مادر محسن گذاشته شد.دیگه روی زمین بند نمی شدم و انگار توی آسمونها پرواز میکردم! از شادی حتی یک لحظه هم آروم و قرار نداشتم . مدام با محسن به گردش و تفریح و خوش گذرونی مشغول بودیم و همه از این تغییر روحیه من، راضی خوشحال بودند و بنوعی آینده این زندگی رو روشن می دیدند .
بعد از سپری شدن مدت کوتاهی از محرم شدنمون، یک روز که توی اتاق محسن بودیم ، پرسیدم:
- محسن؟
- جانم!
- چرا پدر و مادرت اصلا با من تماس نگرفتن و به عروسشون تبریک نگفتن؟!
از مقابل کتابخونه گذشت و کنارم نشست:
- الهی قربون شیدای گلم برم که اینقدر حواس پرته! آخه دختر خوب اونا الان درگیر کارهای بابا هستن .تو که می دونی بیماری قلب چقدر خطرناکه!مامان بیچاره هر وقت زنگ می زنه، یک چشمش اشکه و یک چشمش خون! تازه من که گفته بودم صبر و تحملم تموم شده و نمی تونم منتظر باشم تا اونا برگردن و بعد دست تو رو بذارن توی دستهام! مجبور شدم خودم زودتر اقدام کنم . من هنوز حرفی بابت این مساله به اونا نزدم .می دونم مامان ناراحت می شه .آخه اون دلش می خواست خودش تو رو خواستگاری کنه .حالا مجبورم یواش یواش قضیه رو بگم! فقط لازمه یک کمی صبر کنی ، اونوقت خودت متوجه همه چیز می شی.
برای اینکه سر به سرش بذارم، با دلخوری مصنوعی بلند شدم و وسط اتاق ایستادم و گفتم :
- اینا همه اش بهانه اس، با این حرفها نمی تونی منو گول بزنی !
محسن به خیال اینکه حسابی ناراحت شده ام با کلافگی روبروم ایستاد:
- یه کمی واقع بین باش عزیزم.سعی کن موقعیت منو درک کنی .حالا اگه از پرنسس قشنگم طلب عفو کنم چی میشه؟ این بنده حقیر رو ببخشید بانو؛ بخدا من بی تقصیرم!
- حالا اگه من رو برای صرف شام به یه رستوران شیک دعوت کنی شاید از گناهت چشم پوشی کردم!
متوجه حالت شیطنت آمیزم شد و قهقهه ای زد .باز نگاهش همون حالتی رو داشت که ازش سر در نمی آوردم .چیزی شبیه به عشق و شوریدگی در نگاهش موج می زد، یعنی من اینطور فکر میکردم! باز تپش قلـ ـبم زیاد شد .محسن زمزمه وار گفت:
- شیدا ، درست همون جایی ایستادی که برای اولین بار توی اتاقم بودی ، اونشب انگار خواب می دیدم .اصلا باورم نمی شد! اما حالا می دونم که بیدارم و تو ، فرشته قشنگ اینجا ایستادی.
بعد قدمی به من نزدیکتر شد و ادامه داد:
- میخوام باور کنم که خواب نیستم! می تونم بهت نزدیکتر بشم؟!
خنده ام گرفت .محسن چقدر پاک و ساده بود! اون نه تنها حاکم مطلق و بی چون و چرای قلـ ـبم بود، بلکه حالا شوهر قانونی من هم محسوب می شد . ولی در تمام این مدت، کوچکترین حرکتی که نکرد هیچ، حالا برای نزدیک شدن به من اجازه هم می گرفت!
لبخندی بی اراده روی لبهام نشست و قبل از اینکه بتونم جوابی بدم .محسن بی تابانه به من نزدیک شد و زمزمه کرد:
- شیدا خیلی دوستت دارم ، حتی بیشتر از جونم .
در حالیکه از هیجان، نفسم به شماره افتاده بود با لکنت گفتم:
- من............هم...........دوستت دارم محسن
روزها به همین ترتیب سپری می شد و رشته محبت من و محسن ، روز به روز محکمتر می شد .اون با سخاوت تمام برام کادوهای گرون قیمت می خرید و من رو به رستورانهای معروف و مجلل می برد و بهترین خاطرات زندگیم رو رقم می زد .وقتی در قبال خریدن اون جواهرات و کادوهای مختلف، اعتراض می کردم فقط می خندید و می گفت:
- تو ارزشت بیشتر از این چیزهاست!
ولی من چندان راضی به این کار نبودم .هیچوقت از زرق و برق زیور آلات زنونه لذت نبردم و هیچ رغبتی برای استفاده از اونها در خودم نمی دیدم .هدایای محسن هم غالبا بی استفاده بود .توی این فاصله هانیه هم به پدر و مادرش پیوست و دیگه ازش خبری نشد. مادرشم تنها یکبار تلفن زد و مثلا نامزدی ما رو تبریک گفت.کارها و رفتار محسن، همیشه در پرده ای از ابهام قرار داشت، ولی من چون عاشقش بودم هرگز به این مساله اهمیت نمی دادم .فکر میکردم محسن همون مرد ایده آلی بود که همیشه در فکر شبودم .یه مرد روشنفکر و امروزی و فهمیده که می تونم در کنارش یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم .
در همون ایام، من درگیر درس و امتحانهای آخر سال شدم و ذهنم به کلی معطوف این مساله شد .امتحانات رو با موفقیت کامل پشت سر گذاشتم و به ایت ترتیب به دوران پر شکوه و پر خاطره تحصیلاتم پایان دادم .بعد هم کلاسهای کنکورم شروع شد و در تمام رفت و آمدها محسن من رو همراهی میکرد. به تازگی یه سگ هم خریده بود که قوتی برای اولین بار اونو توی ماشینش دیدم، کم مونده بود از ترس سکته کنم! محسن از این حادثه به قهقهه افتاد ولی وقتی فهمید واقعا از سگ وحشت دارم دیگه اونو همراه خودش نیاورد.
اولین حادثه شوم، دقیقا هفت ماه بعد از آشنائیمون رخ داد! یه روز ابری و دلگیر با پریسای عمو قرار گذاشتیم که بریم خرید .اون روز حسابی عصبی و بهانه گیر شده بودم و چون محسن هم نمی تونست ما رو همراهی کنه مجبور شدم با ماشین خودم برم دنبال پریسا.
رانندگی رو از وقتی وارد دبیرستان شده بودم یاد گرفتم و تقریبا یکسالی می شد که پدر بمناسبت سالگرد تولدم، برام ماشین خریده بود. همونطور که داشتیم با پریسا قدم می زدیم ، یکدفعه بارون گرفت و هرکسی به دنبال یه سرپناه به اینطرف و اونطرف می دوید. چون فاصله مون با ماشین زیاد بود ، زیر سایه بون یه مغازه ایستادیم تا خیس نشیم و در همون حال به مردی که دنبال یه سوراخ موش می گشتن تا از اون بارون شدید در امان باشن، می خندیدیم!
همونطور که ایستاده بودیم، در عین ناباوری محسن رو به همراه یک زن زیبا که موهای بلوندش توی چشم می زد .دیدم .سگ محسن هم روی پاهاش بود و با ماشین از کنارم عبور کردند! یک لحظه از صحنه ای که دیدم چنان شوکه شدم که نزدیک بود با سر به داخل جوی آب بیافتم! با خودم گفتم شاید اشتباه کردم ولی این غیرممکن بود . چون من ماشین محسن رو از صد کیلومتری هم می شناختم .تازه پریسا هم متوجه اونها شده بود .چه جوری خودم رو به خونه رسوندم نمی دونم! با خودم تصمیم گرفتم تا صحت این مساله رو نفهمیدم دست به عمل بچگانه ای نزنم .ولی فقط خدا می دونه چه حالی داشتم! اینقدر فکرهای مختلف به سرم هجوم آورده بود که کم مونده بود دیوونه بشم!
شب که محسن اومد خونه مون دل توی دلم نبود .فوری ازش پرسیدم:
- راستی امروز حدود ساعت 11 صبح کجا بودی؟
- خب شرکت دیگه عزیزم!
- کدوم شرکت؟!
- معلومه شرکت خودم دیگه!
- می دونم، ولی منظورم اینه که کجاست؟
با دستپاچگی گفت:
- چه سوالهایی می کنی شیدا! توی خیابون کنار جوب! مثل همه شرکتها دیگه!
باز هم سماجت به خرج دادم:
- آدرس شرکت رو میخوام محسن! ما الان هفت ماهه که نامزد شدیم ولی من آدرس محل کار تو رو بلد نیستم .
چنان جا خورد که کم موند بود استکان چایی از دستش بیافته.عکس العمل هاش برام جای سوال داشت.با ناباوری پرسید:
- میخوای چکار؟!
- هیچی! می خوام اگه دلم برات تنگ شد بیام اونجا ببینمت!
- ولی من که خودم بهت سر می زنم .دائما هم که با هم در تماسیم! یعنی تو اینقدر دلت برام تنگ می شه؟!
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم .اونقدر درگیری فکری داشتم که با عصبانیت فریاد زدم:
- من فقط یک کلمه گفتم آدرس شرکت رو میخوام، چرا اینقدر طفره می ری؟ چرا همیشه می گی صبر کن خودت همه چیز رو می فهمی؟! من چه چیزی رو باید بدونم ؟ نکنه تو مشکلی داری؟ هان؟!
با خونسردی غیر منتظره ای، دستم رو گرفت و بـ ـوسید:
- باشه عزیزم ! هرچی تو بگی! فقط عصبانی نشو .اینم کارت شرکت، هر لحظه از روز که دلت خواست بیا اونجا .مطمئن باش محشن چشماش رو چلوی پات می ذاره . در ضمن بی خبر بیا تا بیشتر خوشحال بشم!
حرفهاش مثل آبی بود به روی آتش افکار من! خیالم راحت شد، چون اگر مشکلی وجود داشت هرگز به این راحتی به من نمی گفت که هر لحظه خواستم به دیدنش بروم! با خودم گفتم « حتما امروز اشتباه دیدم!» با این فکر با بغض سرم ، رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم:
- معذرت میخوام! دست خودم نبود .قول می دم دیگه تکرار نشه! امروز حسابی درگیر بودم...... به اعصابم فشار اومده .
بـ ـوسه ای آروم روی دستم زد و بدون گفتن حتی یک کلمه شروع به نـ ـوازشم کرد .من فکر میکردم همه چیز رو تموم کردم ولی این تازه شروع مشکلات من بود! بعد از اون حادثه، وقتی بیشتر فکر کردم متوجه شدم من به هیچ وجه نمی تونستم اشتباه کرده باشم! اگه به من می گفتن آب آبشار سر بالا بره، شاید باور میکردم ولی باور اینکه اون شخص در کنار اون دختر مو بلوند، محسن نباشه، برام مشکل بود.کم کم شکهای بی اراده من شروع شد:« پس چرا از پدر و مادرش خبری نشد؟ خواهرش کجا غیبش زد؟ چرا محسن به من می گفت فقط روزها و ساعتهای بخصوصی حق رفتن به خونه شون رو دارم؟ اصلا چرا گفته بود بدون حضور خودش هرگز به خونه پدریش نرم؟ چرا من اطلاعاتم اینقدر در مورد اون کم بود؟ اصلا چرا من حرفهاش رو باور میکردم؟! چرا؟ چرا؟ چرا.....؟»
و هزارها«چرا»ی بیجواب دیگه که فکر کردن به اونها دیوونه ام میکرد! از سر وکله زدن با محسن خسته شده بودم .یه روز تصمیم گرفتم بی خبر به شرکت برم و حرفهای آخرم رو به محسن بزنم .دیگه از این وضع به ستوه اومده بودم و میخواستم زودتر تکلیفم رو روشن کنم .کم کم به زمان کنکور هم نزدیک می شدم و اون چند روز باقی مونده حسابی کلافه بودم .
اون روز کذایی هم یک روز ابری و دلگیر مثل دل من بود و درست نه ماه از آشنایی من و محسن می گذشت . اول با مامان تماس گرفتم و گفتم که چون حوصله ام سر رفته، به شرکت محسن می رم .بعد با بی حالی آماده شدم و به آدرسی که روی کارت نوشته شده بود رفتم. نمی دونم چرا هول و ولای عجیبی توی دلم بود! از اینکه نمی دونستم چه اتفاقی میخواد بیافته حسابی ترسیده بودم! توی ذهنم هزار جور دلیل منطقی و غیر منطقی برای رفتنم به شرکت ردیف کردم تا مبادا محسن رو ناراحت کنم .
سر راه طبق عادت همیشگی ، سه تا شاخه گل نرگس خریدم و با استرسی وصف ناشدنی وارد شرکت شدم .محیط شیک و آرومی بود .هر چی به در اتاق نزدیکتر می شدم بی اختیار تپش قلـ ـبم بالاتر می رفت! با دستهای لرزان در زدم و داخل شدم ....
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#9
سه تا شاخه گل نرگس خریدم و با استرسی وصف ناشدنی وارد شرکت شدم .محیط شیک و آرومی بود .هر چی به در اتاق نزدیکتر می شدم بی اختیار تپش قلـ ـبم بالاتر می رفت! با دستهای لرزان در زدم و داخل شدم .دختری که ظاهرا منشی شرکت بود . با دیدنم لبخندی زد و پرسید:
- می تونم کمکتون کنم؟
با دستپاچگی گفتم:
- میخواستم آقای پارسایی رو ملاقات کنم .لطفا بهشون بگید خانمشون منتظرشونه.
توقع داشتم که سریعا از جا بلند بشه و با احترام من رو به اتاقش ببره ، ولی دخترک نگاه متعجبی به من انداخت و گفت :
- خانم عزیز، ما همچین شخصی رو اینجا نداریم! شما رو چه کسی فرستاده؟!
با ناباوری نگاهش کردم:
- خانم محترم، چرا بی ربط حرف می زنید؟! پس رئیس این شرکت کیه؟!
منشی که حالا کمی هم عصبی بنظر می رسید گفت:
- سرکار خانوم، رئیس این شرکت آقای کیوانی هستند و آقایی با نامی که شما گفتید اینجا نیست .
فکر کردم شاید اسم فامیلشو عوض کرده! با ناراحتی عکسشو از توی کیفم در آوردم:
- خانم، تو رو خدا نگاه کنید .ببینید براتون آشنا نیست؟ شاید توی قسمت دیگه ای مشغول به کاره؟!
دخترک با دلسوزی نگاهی به عکس و بعد به من انداخت:
- نه عزیزم ! تا حالا ایشون رو اینجا ندیدم! شاید آدرس رو اشتباهی اومدید!
با بهت و ناباوری نگاهی به آدرس روی کارت انداختم . همه چیز درست بود بغیر از اسم رئیس شرکت ! در حالیکه دیگه توانی در بدنم نمونده بود، از شرکت خارج شدم .منشی طفلکی تا دم در دنبالم اومد و با نگرانی پرسید:
- خانوم حالتون خوبه ؟ رنگتون خیلی پریده! لطفا بیایید بنشینید . شاید اشتباهی رخ داده .
ولی من حتی فکرم درست کار نمیکرد.وقتی توی ماشین نشستم و سرم رو گذاشتم روی فرمون ، از خودم پرسیدم:« آخه چرا؟!! چطور چنین چیزی ممکنه؟! چرا محسن با این حقه کثیف من رو فریب داد؟ پس اون کجا بود؟! وای که من چه سادلوحانه حرفاشو باور کردم!»
باید یک فکر اساسی میکردم .نباید بی گدار به آب می زدم! باید مثل همیشه با آرامش و متانت ، همه چیز رو از خودش می پرسیدم و توضیح میخواستم .حتما محسن هم حرفهایی برای گفتن داشت .سرم رو از روی فرمون بلند کردم و نگاهی به ساعت انداختم .باورم نمی شد! ساعتها بود که به همون صورت اونجا نشسته بودم .اونقدر غرق در افکارم بودم که نفهمیدم کی شب شده! باید خودم رو کنترل میکردم .من همیشه دختر زرنگ و باهوشی بودم .حتما می تونستم یه راه حل پیدا کنم! اشکهام رو که بدون کنترل رها می شدند، پاک کردم و برای پیدا کردن محسن راهی شدم .
اولین مکانی که به ذهنم رسید ، خونه پدرش بود .توی دلم آشوبی بود که مهارش غیر ممکن بنظر می رسید .بارون یکریز و شدید می بارید. صدای برف پاک کن ماشین حالمو بهم می زد .انگار که دلم گواهی بدی می داد .از جلوی شرکت تا خونه شون حدود یکساعت راه بود. نفهمیدم خودم رو چطوری رسوندم اونجا. جلوی در خونه شون رسیدم .با دیدن انبوه ماشینهای شیک و گرون قیمت ، اون هم اون موقع از شب، حسابی غافلگیر شدم! یعنی محسن اونهمه مهمون داشت و من خبر نداشتم؟! شاید هم پدر و مادرش برگشته بودند و این مهمانی به مناسبت سلامتی پدرش بود؟ پس چرا من در جریان نبودم؟! فقط خدا می دونه چه حالی داشتم ! با قلبی لبریز از اندوه و یاس و وحشت، چند تا بوق متوالی زدم و وارد حیاط شدم. جایی برای پارک پیدا کردم و سعی کردم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو برگردونم . ولی چه تلاش بیهوده ای! با دستهایی لرزان در رو باز کردم و از صحنه ای که جلوی چشمهام می دیدم ، چیزی نمونده بود که قالب تهی کنم!
برای یک لحظه احساس تمام انرژی بدنم به زیر صفر رسیده و در حال مرگم!خدایا من چی می دیدم؟! یه کابـ ـوس هولناک که هرگز نتونستم ازش فرار کنم! فضای سالن نیمه تاریک بود و با حرکت چند رقص نور روشن شد. با باز کردن در، حجم وسیعی از بوی نوشیدنی الـ ـکلی و سیـ ـگار و ادوکلنهای مختلف به صورتم خورد. تقریبا حدود پنجاه نفر پسر و دختر جوان و تعدادی زن و مرد مـ ـست، با صدای ناهنجار موسیقی تندی که به گوش می رسید در هم می لولیدند! اکثر ظاهری بسیار نامناسب داشته و تعدادی از اونها هم در گوشه و کنار سالن، با مردها نجوا می کردند .
بقدری از دیدن این صحنه شوکه شده بودم که تمام بدنم بی اختیار می لرزید.برای اینکه با سر زمین نخورم، دستم رو به چارچوب در گرفتم و توی نور ضعیفی که وجود داشت، با وحشت به دنبال محسن گشتم .خیلی زود ، اونو در حالی که مشغول صحبت با دختری بود پیدا کردم .حالا فهمیدم چرا اینهمه اصرار داشت که من هرگز بدون اجازه اون پا به این خونه نگذارم!
در رو به آرومی بستم و با قدمهایی لرزان بسمت محسن رفتم .همه مـ ـست و درگیر رقص و خوشگذرونی بودند و حتی یک نفر هم متوجه ورود من نشد. نزدیک محسن که رسیدم ، با صدایی لرزان و وحشتزده صداش زدم .ولی صدای آروم و مبهوت من که به زحمت از حنجره ام خارج شده بود، بین صدای گوشخراش موسیقی و داد و فریاد جوونها و خنده های مـ ـستانه زنها و مردها گم شد! تمام توانم رو به کمک گرفتم و باز با صدای بلندی اسمش رو تکرار کردم .قهقهه ای زد و دست دختر جوونی رو که بغـ ـل دستش بود، فشرد و با گفتن کلمه ی« بله» به عقب برگشت . چنان از دیدن من تعجب کرد تا چند لحظه بی حرکت موند! با ناباوری دست دخترک رو رها کرد و به سمتم اومد و مبهوت پرسید:
- شیدا...... تو اینجا چکار می کنی.........کی اومدی؟!
با حالتی گیج و نفسی بریده پرسیدم:
- محسن اینجا چه خبره؟! اینا کی اند؟!
بازوهای من رو گرفت و بشدت تکون داد:
- تو چرا اومدی اینجا؟! مگه بهت نگفته بودم هیچوقت بدون اطلاع من نیا؟!
با پریشونی دستی به موهاش کشید و ادامه داد:
- پس بالاخره نوبت تو شد؟!
با تمام شجاعتی که در خودم سراغ داشتم دستم رو بالا بردم وسیلی محکمی به صورتش زدم . حتی دیگه سعی نکردم خوددار و مودب باشم .با همه خشم و عصبانیتم فریاد زدم:
- دروغگوی عوضی! واسه همین کثافت کاریهات بود که نمی خواستی من رو بیاری اینجا، آره؟! بگو چرا اینقدر مرموز و مشکوک بودی! من الان از شرکتتون میام آقای مهندس محسن پارسایی!!
صدام چنان بلند و رسا بود که چند نفری اطرافمون حـ ـلقه زدند و اون دختر لاغر مردنی و زشت هم خودش رو به محسن رسوند و دستش رو دور بازوش حـ ـلقه کرد و با عصبانیت به من نگاه کرد .اونقدر عصبانی بودم که تمام تنم می لرزید .نگاه نفرت انگیزم از چهره دخترک به صورت محسن سر خورد.دستش رو از جای سیلی من برداشت و چنان نگاه غضبناکی به من انداخت که رعشه ای به اندامم نشست! با عصبانیت گفت:
- یادت باشه که با پای خودت اومدی اینجا! خودت خواستی!!
این رو گفت و با حرکتی سریع دست من رو گرفت و با عجله از بین جمعیت مـ ـست و پرهیاهو راهی باز کرد و بسمت سالن بالا کشید .اونقدر تند می رفت که من بی اختیار دنبالش می دویدم ! در حین عبور یکباره چشمم به زنی که زمانی فکر میکردم مادرش بود، افتاد که در کنار مردی نشسته بود و با موهاش بازی میکرد! با دیدن من خنده کریه و چندش آوری سر داد و گفت:
- من می دونستم محسن پسر زرنگیه و می تونه عروسکی مثل تو رو به دام بندازه!
کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم ! اون کی از آمریکا برگشته بود؟ شاید هم هرگز نرفته بود! کمی اونطرفتر خواهرش رو هم در حالی که پسر قد بلند و جذابی کنارش بود، دیدم! اون هم با دیدن من لبخند آشنایی زد. بلافاصله فریاد زدم:
- هانیه اینجا چه خبره؟!
ولی صدام هرگز به گوشش نرسید .خدایا چه بلایی داشت به سرم می اومد .سعی کردم دستم رو از دست محسن جدا کنم ، ولی اون بقدری مچ دست من رو محکم گرفته بود که احساس کردم استخوانهای دستم شکسته! با حرکتی سریع من از پله ها بالا برد و در اتاقش رو باز کرد و روی زمین پرتم کرد! توی آخرین لحظات مردی رو دیدم که از یکی از اتاقهای سالن به همراه زن زیبا و نیمه عریانی بیرون می اومد و هر دو قهقهه زنان بسمت پایین می رفتند!
با ورود محسن ، در اتاق پشت سرش بسته و بعد قفل شد ! در حالیکه روی زمین افتاده بودم با ناباوری به حرکاتش نگاه میکردم .هیچ واژه ای به ذهنم نمی رسید .کلید رو توی جیب شلوارش گذاشت و لحظاتی در سکوت، به سیـ ـگاری که روشن کرده بود پکهای محکمی زد .اون از کی سیـ ـگاری شده بود؟! شایدم از اول بوده و من خبر نداشتم .دستم رو دور مچ پام که در لحظه پرت شدن درد گرفته بود، کشیدم و بدون حرف و با بغض سنگین که توی گلوم کمین کرده بود، به سمتش چرخیدم و نگاهش کردم .دستش رو توی موهاش فرو کرده بود و سرش رو تا آخرین حد ممکن پائین خم کرده بود.
- شیدا! خدا لعنتت کنه! چقدر امشب قشنگ شدی!
از لحن غمگین و بغض آلودش شوکه شدم. اصلا از کارهای این پسر عجیب و غریب سر در نمی آوردم! انگار سنگینی نگاهم درست بر قلبش نشست که ناگهان سرش رو بلند کرد و با نگاهی وحشتناک و متفاوت پرسید:
- چیه؟! چرا اینطوری نگام می کنی؟!
حرفی نزدم .انگار سکوتم خشن ترش کرد! با حرکتی وحشیانه من رو از روی زمین بلند و روی تخـ ـتخواب پرت کرد . در حالیکه یقه پالتوم رو توی دستش می فشرد، من رو بسمت خودش کشید و با صدایی که بیشتر شبیه به خرناسه ببر بود، زمزمه کرد:
- خب خانم شیدا رها! من وقت زیادی ندارم .باید بگم اون لحظه که منتظرش بودی رسید! خودت خواستی که من همه چیز رو برات بگم .پس مثل بچه آدم می شینی و فقط به حرفهای من گوش می دی، فهمیدی؟! یادت باشه که اینجا حتی اگر خودت رو بکشی هم کسی به فریادت نمی رسه! شیر فهم شد؟!
کم مونده بود از ترس سکته کنم . فقط نگاهش کردم .با نعره وحشتناکی پرسید:
- شیر فهم شد؟!
از ترس زبونم باز شد و با صدای ضعیفی گفتم:
- بله!
- خوبه، حالا شد!
یقه لباسم رو رها کرد و از روی تخـ ـت بلند شد .سیـ ـگار دیگه ای روشن کرد و با بی تابی و قدم زنان اونو تا ته کشید .توی این فاصله منم روی تخـ ـت جابجا شدم و سعی کردم با حفظ آرامش ، به حرفهای محسن گوش بدم .مسلما در کنار اون خطری من رو تهدید نمیکرد .بهر حال ما زن و شوهر بودیم و من سعی کردم زن خوبی باشم و افکارم رو متمرکز کنم! محسن بی خبر از حال خراب من، پائین تخـ ـت نشست و شروع به صحبت کرد:
- همراه هانیه بودم که تو رو دیدم، جلوی مدرسه ، به نظرمون کیس خیلی مناسبی بودی! چند هفته ای تو رو زیر نظر داشتیم و در موردت تحقیق کردیم .بعد با یه نقشه حساب شده که از طرف هانیه طرح ریزی شد، اون تصادف مصنوعی به وجود اومد و ما با خانواده تو آشنا شدیم .همه برنامه ها کاملا دقیق و منظم جلو می رفت .بعد از آشنایی ترتیب اون مهمونی ها رو دادیم تا بتونیم قدم بعدی، یعنی راضی کردن تو برای ازدواج با من رو برداریم! در ضمن افسانه، یعنی همون زنی که تو فکر میکردی مادرمه ؛ از نزدیک با تو آشنا بشه .کار کردن روی تو خیلی سخت بود و احتیاج به زمان داشت .تو دختر عاقل و فهمیده ای بودی و به راحتی نمی شد فریبت داد. من حتی توی چندین برخورد متوجه شدم که تو زیرکتر و با هوشتر از اونی هستی که نشون می دی چون طبع آروم و متانت اجازه نمی داد به راحتی به شخصیتت پی برد. البته خانواده ات هم فوق العاده نکته بین و حساس بودند که این، کار منو حسابی سخت میکرد.ولی تمام نقشه ها ما دقیق و حساب شده بود. شاید تو خبر نداشته باشی که پدر محترمت یک نفر رو برای تحقیق از من فرستاده بود .متاسفانه اون آدم چندان درستی نبود ، چون با دیدن چک سفیدی که من براش کشیده بودم دست و دلش لرزید و خیلی زود تسلیم خواسته های من شد! نتایج تحقیقات پوشالی اون دقیقا همون حرفهایی بود که من به اون دیکته کردم .البته تو به دلیل داشتن احساسات پاک و طبع لطیفت، من رو خیلی زود پذیرفتی! فکر کردی من واقعا عاشق تو هستم و تو رو برای خودم میخوام! ولی اینها همه اش نقشه ای بود برای کشیدن تو به اینجا! تمام این اتفاقها هم لازم بود تا تو با مقدمات کار آشنا بشی. اون برخورد شب اول توی اتاق من هم که مثلا تصادفی جلوه داده شد، از قبل هماهنگ شده بود برای پیشبرد نقشه! تمام اون دروغها هم در مورد خواهر و پدر و مادرم فقط جزئی از نقشه بود. اونها اصلاخانواده من نیستند! یعنی هیچکس نیستند .یک مشت انسانهای هویت گم کرده اند که فقط با هم همکارند، همین!
خانواده من سالهاست که منو فراموش کردن و برای خودشون توی کالیفرنیا خوشند! بهر جهت حالا باید بهت بگم که من و تو هیچ نسبتی با هم نداریم .عزیزم، متاسفانه تو بخاطر زیبایی بیش از حدت به بد دردسری افتادی. البته من امیدوارم بودم افسانه هیچوقت تو رو قبول نکنه ولی انگار تور و خیلی بیشتر از اونچه که فکر میکردم پسندید و تمام مسئولیت این کار رو به عهده من گذاشت! حالا خوب گوشهاتو باز کن تا قشنگ متوجه مسئولیتت در اینجا باشی! تو برای انجام کار خاصی در اینجا منظور شدی .البته قبل از اینکه وارد جریان کار بشی، یه دوره چند ماهه زیر نظر افسانه و هانیه می گذرونی .تنها لطفی که تونستم در حقت بکنم این بود که آموزشت رو خودم به عهده بگیرم .در هر صورت تو با من راحت تری تا یه مرد غریبه! از همین امشب هم شروع می کنیم. در ضمن همین فردا تهران رو به مقصد دبی ترک می کنیم .همگی با هم....... شیدا کاش تو امشب نمی اومدی .من با هزار بدبختی ذهن افسانه رو در مورد تو منحرف کردم. من میخواستم تو رو اینجا بذارم و برم .آخه تو خیلی حیفی! ولی حالا دیگه با این کار احمقانه ات، همه چیز رو خراب کردی .حالا دیگه هیچ راه بازگشتی نیست! می دونم که به خانواده ات اطلاع دادی که پیش منی، ولی تا دیگران بخوان متوجه غیبت تو بشن ، ما از مرز خارج شدیم! حالا هم زود آماده شود که وقت زیادی نداریم!
وقتی حرفهای محسن تموم شد ، من به معنای واقعی مرده بودم! خدایا چه می شنیدم؟چه اتفاقی افتاده بود؟ یعنی روزگار به همین زودی اون روی زشت و پلیدش رو به من نشون می داد؟ هر کلمه از حرفهاش مثل پتکی بر سرم فرود می اومد و من هزار بار می مردم و زنده می شدم! یعنی من واقعا بیدار بودم و با گوشهای خودم می شنیدم؟! هر چند که محسن به صراحت نگفت که از من چی میخواد، اما من خوب می فهمیدم که چه بلایی قراره به سرم نازل بشه! ولی خدایا! شاید این یه کابـ ـوس وحشتناک بود و من به زودی بیدار می شدم! شاید فقط یه شوخی بی مزه بود! شاید هم محسن می خواست من رو امتحان کنه ! همونطور مبهوت و مسخ شده نشسته بودم.
محسن نگاهی به من کرد و از جاش بلند شد:
- می دونم که یه کمی تعجب کردی ولی همه چیز درست می شه .نگران نباش عزیزم! من نمی ذارم کسی به تو آسیبی بزنه! خودم همه جا مراقبتم .می دونم اولش یه کمی برات سخته .ولی کم کم عادت می کنی و ترست از بین می ره . حالام زود باش، لحظه ای که مدتهاست انتظارش رو می کشم داره از دست میره!
بسمت میز روبروی تخـ ـت رفت و لیوانی از محتوای یک بطری پر کرد و لاجرعه سر کشید. چند لحظه ای در سکوت نگاهش کردم ، یعنی این قیافه جذاب با اون چشمهای قشنگ و نگاه جادویی، تا این حد پست و رذل بود؟! به لبـ ـهای ملتهبم حرکتی دادم و صدایی به زحمت از حنجره ام خارج شد:
- نه، این امکان نداره! یعنی تو هیچوقت عاشق من نبودی؟! تو اصلا من رو دوست نداشتی؟! همه حرفات دروغ بود، آره؟!
کنارم نشست :
- درست فهمیدی خوشگله! هیچوقت دوستت نداشتم .هیچ زنی رو هیچوقت دوست نداشتم! از همه شما متنفرم، ولی دلم خیلی برات میسوزه.فقط همین! تمام حرفهام هم دروغ بود الا یک مورد..........شیدا تو تنها دختری هستی که به این اتاق اومدی، تنها موجود زنده ای که بعد از من به این چهاردیواری پا گذاشت!
بعد در حالیکه موهای صورتم رو کنار می زد، با چشمهایی دریده و گستاخ به من خیره شد:
- نمیخوای منوبه یه شب خوب و رویایی دعوت کنی عزیزم؟!
پروردگارا! چه بلایی داشت سرم می اومد؟! انگار تازه از خواب بیدار شده بودم .انگار برای اولین بار بود که محسن رو می دیدم .این چهره زشت و نفرت انگیز که به من زل زده بود، کی بود؟ وای بر من! تازه فهمیدم نگاههایی که من همیشه در اونها دنبال عشق و دلدادگی می گشتم چقدر وقیح و بی شرم بود! محسن هرگز با عشق به من نگاه نمیکرد، بلکه همیشه طوری من رو برانداز میکرد که انگار ورای لباسهای من رو می بینه و من احمق تازه متوجه این مساله شده بودم. کاش فقط یه کمی بیشتر دقت میکردم! زمان داشت از دست می رفت .باید هر چه سریعتر برای نجاتم کاری میکردم .با تمام توانی که داشتم بسمت محسن هجوم بردم و سعی کردم با ناخنهایم صورتش رو زخمی کنم .ولی محسن پرقدرت تر از من بود و به آسونی دستهای من رو مهار کرد .توی همون شرایط هم فریادهای گوشخراشم ساختمون رو به لرزه انداخت:
- کثافت هرزه! مگه از روی جنازه من رد بشی که دستت به من برسه! تو فکر کردی من کی هستم؟! محسن تو یه حیوون پستی ، تو از احساسات من سوء استفاده کردی! آخه چطور دلت اومد، هان؟ چطور جرات کردی ؟ مگه من چه بدی در حق تو کرده بودم؟ چرا لال شدی؟ چرا جوابمو نمی دی؟
صدام از حالت فریاد به جبغ تبدیل شده بود .محسن با تقلای زیاد، دستهامو مهار کرد و سیلی محکمی به گوشم زد که ناگهان ساکتم کرد و اشکم بی اختیار سرازیر شد .
- خفه شو شیدا! دیگه حتی یک کلمه هم نمیخوام بشنوم .فهمیدی؟!
صدای لرزان محسن برام غریبه بود.نگاه محزون و لبریز از اشکش این باور رو برام زنده کرد که اون از یه حسی فرار می کنه و تمام تلاشش رو بکار گرفته تا اونو نادیده بگیره . شاید این فرصت خوبی بود و می تونستم با استفاده از همین مساله، شرایط رو تغییر بدم .
گریه ام به هق هق تبدیل شد .آرام و مایوسانه گفتم:
- محسن من تو رو دوست دارم! من عاشقتم! آخه چرا این کار رو با من می کنی؟
به موهاش چنگی زد و با صدایی مرتعش از تاثیر بغض و الـ ـکل جواب داد:
- می دونم ...........لعنت به تو شیدا...........منم تو رو دوست دارم .بخاطر همین هم خواستم تو رو اینجا بذارم و برم! ولی تو همه چیز رو خراب کردی ، همه چیز رو!
احساس کردم چند قدم به موفقیت نزدیک شدم .پس حدسم درست بود؛ قبل از اینکه فکر جدیدم رو به مرحله اجرا بذارم محسن در حرکتی غافلگیر کننده و با خشونتی غیر قابل توصیف، دست برد و پالتو رو از تنم خارج کرد! نمی دونم اون همه نیرو و انرژی رو از کجا آورده بودم. شاید تاثیر ترس از آینده تلخ و هولناکی بود که انتظارم رو می کشید، فقط یادمه که در آخرین لحظه، عاجزانه خدا رو به کمک طلبیدم .موهام در اثر درگیری باز شده بود و آزادانه به هر سویی می ریخت .با تمام تلاشم سعی کردم از زیر دستهای پر قدرتش فرار کنم ، ولی اون با سماجت من رو مثل طفلی در آغـ ـوش گرفته بود و روی تخـ ـت مهار میکرد.هیچوقت فریادهای گوشخراشی رو که می کشیدم فراموش نمی کنم! محسن برای مهار صدای جیغهای ممتدم که کمک میخواستم، لبـ ـهای سردم رو بـ ـوسید ولی من با تلاش فراوون سعی کردم اونو از خود دور کنم .توی همین اوضاع که شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید در اتاق با لگد محکمی باز شد و چند سرباز نیروی انتظامی، اسلحه به دست وارد شدند و بلافاصله محسن رو که از تعجب و وحشت ، بی حس شده بود با دستبند از اتاق خارج کردند .من بی حال و نفس زنان روی تخـ ـت افتاده بودم که مردی بلند قامت با در جه سرهنگی داخل شد و در پی اون ، شایان و بعد پدر وارد شدند .انگار که خواب می دیدم ! با خودم فکر کردم شاید مرده ام که اینقدر خوشحال و سبکم ! ولی وقتی شایان با چشمهای متورم و اشک آلود بغـ ـلم کرد، باورم شد که هنوز زنده ام! سرم رو محکم به سیـ ـنه اش فشردو با صدای بلندی که تا اون لحظه از زندگیم هرگز بیاد نداشتم ، گریه کرد. پدرم هم درست مثل شایان دستهای سرد و لرزانم رو می فشرد و گریه میکرد .با ناله و صدایی که به زحمت شنیده می شد گفتم:
- شایان ، خوشحالم که تو اینجایی!
در حالیکه بـ ـوسه شایان رو روی موهام احساس میکردم، از هوش رفتم .
دقیقا یک هفته تمام توی بیهوشی بودم! در تمام این مدت پدر و مادر و شایان و بقیه اقوام توی بیمارستان بودند .وقتی به هوش اومدم تا مدتها نمی تونستم حرف بزنم .شبها کابـ ـوس های وحشتناک می دیدم و وقتی از خواب می پریدم با جیغ و فریاد، کمک میخواستم .
بعد از یک هفته بستری شدن در بخش مغز و اعصاب بیمارستان، به خونه منتقل شدم .اونقدر آمپولهای آرام بخش قوی تزریق کرده بودم که تمام بدنم سوراخ سوراخ شده بود .تمام این کارها رو شایان و پدر انجام می دادند و من در سکوت می دیدم که چطور اشک می ریزن و ناله می کنن .دیگه هیچ حسی نداشتم، حتی گرسنگی و تشنگی .بخاطر همین روز به روز ضعیفتر می شدم .تا اینکه مجبور شدن من رو برای معالجه به خارج از کشور انتقال بدن و به این ترتیب من و بقیه اعضای خانواده راهی انگلیس شدیم . باورتون نمیشه اگه بگم هیچ چیزی از اون روزها بخاطر ندارم! هیچ چیزی غیر از کابـ ـوسهایی که بسراغم می اومد . کابـ ـوسهایی که حتی از تعریف کردنشون هم وحشت دارم .توی تمام این مدت چند ماه، از من فقط صدای جیغ و فریاد شنیده می شد و نه هیچ صدای دیگری....... حتی یک قطره اشک هم نمی ریختم .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#10
پدر ومادر بیچاره ام توی همون مدت کوتاه به اندازه چند سال پیرتر شده بودند . با نظر دکتر معالجم که همین دکتر آرمان خودمونه، بیماری من حمله عصبی تشخیص داده شد. به پیشنهاد اون و نظر چند تا از پزشکهای انگلیسی، برنامه ای اتخاذ کردند که من رو به زندگی برگردونه . راستی نگفتم که دکتر آرمان از دوستای خانوادگی ماست که توی همون جریان با ما به انگلیس اومد تا من رو توی همون بیمارستانی که خودش سالها اونجا فعالیت کرده بود، بستری کنه و از نزدیک در جریان روند معالجاتم باشه .
برای اجرای نقشه ای که برای من کشیده بودند، شایان در نظر گرفته شد ، چرا که اون تنها کسی بود که قبل از پیشامد این حادثه ارتباط خیلی نزدیکی با من داشت .طفلکی شایان! چه زجری رو تحمل میکرد و به روی خودش هم نمی آورد.
بالاخره اون روز رسید .تمام داروهای من اون روز قطع شدو از صبح هیچکس به دیدنم نیومد .با اینکه بنوعی از صحنه زندگی خارج شده بودم، ولی متوجه شدم که امروز نه دارویی خوردم و نه کسی به اتاقم اومده! حتی پرستار مخصوصم هم برام غذایی نیاورد .غروب بود که شایان در زد و وارد اتاقم شد .من اصلا خبر نداشتم که تمام حرکاتم از طریق دوربین های مدار بسته کنترل می شه .در تمام مدتی که در انگلیس بودم یکریز بارون می بارید .روزها بقدری دلگیر و خفقان آور بود که حتی انسان سالم هم توی محیط بیمارستان احساس کسالت و مرگ میکرد چه برسه به من!
بمحض ورود شایان، بعد از مدتها بی تحرکی، سرم رو به جانب در برگردوندم و این اولین جرقه بود و همه رو که توی اتاق دیگه ای حرکات من رو نگاه می کردند، امیدوار کرد .شایان با چهره ای تکیده و رنجور ولی خندان بطرفم اومد و با صدای بلندی که سعی میکرد خوشحال بنظر برسه ، گفت:
- به به شیدا خانم عزیز!حالت چطوره؟ می بینم که امروز رنگ و روت بهتر شده!
توی سکوت نگاهش کردم .انگار بعد از سالها می دیدمش ، چقدر لاغر شده بود! رفت کنار پنجره ایستاد و به ریزش بارون نگاه کرد .بعد به سمتم برگشت و دستم رو گرفت و با دلواپسی گفت:
- شیدا جان! اومدم اینجا که زات خداحافظی کنم.
لحظه ای قلـ ـبم از حرکت ایستاد و رنگ صورتم پرید .شایان بی خبر از آشوب درونم ادامه داد:
- بابا و مامان هم الان میان که ببیننت؛ ما داریم برمی گردیم ایران، البته فقط برای یه مدت .دوباره همگی برمی گردیم کنارت.فقط تو باید تا ما می ریم و بر می گردیم دختر خوب و صبوری باشی .به من قول می دی؟!
شایان که منتظر عکس العملی از طرف من بود ، به صورتم خیره شد و من مات و مبهوت از گفته هاش به اون نگاه میکردم .بعد از چند دقیقه که سکوت طولانی شد، اشک از چشماش سرازیر شد .دستم رو بـ ـوسید و ناامیدانه بسمت در خروجی رفت .
- باهات خداحافظی نمی کنم شیدا جان .ما زود بر می گردیم!
حسابی با خودم کلنجار رفتم .تمام توانم رو به کار گرفتم و سعی کردم یک کلمه حرف بزنم .اونها نباید من رو ترک میکردند، من بدون اونها می مردم.
چند بار دهانم رو باز و بسته کردم اما صدایی از حنجره ام خارج نشد .درست توی لحظه ای که شایان ناامیدانه دستگیره در رو لمس کرد، لبهام به زحمت لرزید:
- می خوایید...... من رو.....تنـ.....ها بذارید؟!
چقدر صدا بم و خش دار بود! توصیف اون لحظه برام مقدور نیست .شایان با ناباوری و بسرعت بطرف من دوید و با فریاد گفت:
- چی گفتی؟! شیدا یه بار دیگه تکرار کن!
به زحمت روی تخـ ـت نشستم:
- میخوای........کجا........بری؟!
با فریادی خفه من رو در آغـ ـوش گرفت و در حالیکه صدای گریه اش ، روحم رو خراش می داد گفت:
- خدایا شکرت! خیلی دوستت دارم شیدا! من بیجا می کنم تو رو تنها بذارم!!
دستم رو توی موهاش فرو کردم و با دست دیگه ام اشکهاش رو پاک کردم:
- گریه نکن شایان ! گریه تو بیشتر از هرچیزی ناراحتم می کنه ..........
هنوز جمله رو کامل نکرده بودم که مادر و در پی اون، پدر و دکتر دوان دوان به اتاقم اومدند .مادر با شادی و گریه من رو در آغـ ـوش کشید و غرق بـ ـوسه کرد و برای بازگشت دوباره ام به زندگی، خدا رو صد بار شکر گفت .دکتر و پدر هم هر کدوم بنوعی ابراز خوشحالی کردند .بلافاصله برام غذا آوردند .تمام مدتی که غذا می خوردم شایان و مادر با ولع سیری ناپذیری به من نگاه میکردند ومراقب بودند تا همه غذام رو بخورم! از نگاه اونها خنده ام می گرفت و شایان مدام سر به سرم می ذاشت .
بعد از چند ساعت پدر و شایان ودکتر در حالیکه مشغول صحبت بودند از اتاق خارج شدند .مادر با مهربونی نـ ـوازشم میکرد و اصرار داشت که زودتر استراحت کنم .شایان مجددا برگشت و با خوشحالی گفت:
- قربون آبجی کوچولوی گلم برم که اینقدر شجاعه! نمی دونی دکتر چقدر خوشحال و امیدوار بود!
لبخندی زدم و با نگاه، مادر را که از اتاق خارج می شد بدرقه کردم .با صدای خفه و زنگداری که به دلیل ضعف جسمانی ام بود، گفتم:
- خیلی خب، اینقدر لوسم نکن .اگر چندتا سوال ازت بپرسم راستش رو می گی؟!
- تو جون بخواه عزیزم، کیه که بده؟!
به شیطنتش خندیدم و دستش رو گرفتم:
- نترس گدا، جون ازت نمیخوام ، فقط چند تا سوال...........
با محبت بـ ـوسه ای روی موهام گذاشت:
- چی میخوای بدونی؟
- شایان میخوام همه چیز رو برام بگی .نگران نباش . من تحملشو دارم . فقط بگو من رو چطوری پیدا کردید و چی شد که من الان اینجام؟
چند لحظه با تردید به من نگاه کرد و بسرعت از در خارج شد .وقتی برگشت با دلخوری گفتم:
- نمی خواستی بگی خب نمی گفتی،چرا فرار کردی؟ من که زورت نکردن!
خنده ای کرد و نیشگونی از صورتم گرفت:
- من به یه مشورت کوچولو احتیاج داشتم .حالا هم همه چیز رو برات می گم .این حق توئه که بدونی.......... اون شب که تو رفتی دیدن محسن، مادر از تاخیر تو نگران شد. آخه سابقه نداشت شما تا اون موقع شب بیرون باشید .آخر شب که شد، نگرانی و اضطراب ما هم اوج گرفت و بلافاصله به همراه محسن زنگ زدیم ولی خاموش بود .حتی شماره منزل و شرکتش رو هم گرفتیم که کسی جواب نداد .حسابی کلافه و درمونده شده بودیم. وتنها راهی که به ذهنمون رسید این بود که پلیس رو در جریان بذاریم .با توافق پدر، عکس تو و محسن رو بردیم کلانتری و گفتیم ازتون خبری نیست .بمحض اینکه عکس محسن رو دیدند در کمال تعجب گفتند این شخص یه کلاهبردار حرفه ایه که در یک درگیری، یه نفر رو با همدستی دوستاش به قتل رسونده و خیلی ماهرانه به خارج از کشور فرار کرده! الانم چند ساله که پلیس در تعقیبشه .حتی عکسش چندین بار توی روزنامه ها و جراید چاپ شده! ما بلافاصله آدرس منزل پدری محسن رو به کلانتری دادیم و گفتیم که اونجا زندگی می کنه که خبر دیگه شون باعث وحشت بیشتر مون شد! سرهنگ چمنی گفت که اونجا یه خونه فساده که به سرکردگی زنی به اسم افسانه اداره می شه و الان مدتیه تحت مراقبت ویژه پلیسه تا در یه فرصت مناسب همه رو دستگیر کنن! وقتی سرهنگ اینا رو می گفت دستهای پدر آشکارا می لرزید و قلب منم چیزی نمونده بود که سنگ کوب کنه .من مادر رو که هی اسم تو رو صدا میکرد و بیهوش می شد رسوندم خونه خاله مریم و خودم و پدر با مامورهای آگاهی روانه اونجا شدیم .به دستور سرهنگ چمنی یه تیم تشکیل شد و با یه عملیات ضربتی قرار شد که خونه و باند فسادش منحدم بشه .تمام این اتفاقات در عرض چند ساعت رخ داد ولی حتی نمی تونی حدس بزنی که ما چه حالی داشتیم .شاید احساس مرگ کلمه مناسبی باشه! بمحض رسیدن به اونجا با تدابیر شدید امنیتی پلیس، تمام خونه محاصره شد و توی یه چشم به هم زدن تمام مدعوین به اون مهمونی کذایی که حدود پنجاه – شصت نفر بودند ، دستگیر شدند .من ماشین تو رو توی حیاط دیدم و می دونستم که اونجایی. صحنه خیلی دلخراشی بود که هر کسی تحمل دیدنش رو نداره .ما، تو رو در حالیکه با شجاعت از حریم خودت دفاع کرده بودی، پیدا کردیم .چقدر نذر و نیاز کردم که تو رو سالم و سلامت پیدا کنیم .وقتی توی بغـ ـل من بیهوش شدی، درست یک هفته تمام چشمات رو باز نکردی .
وقتی هم بهوش اومدی، فقط کابـ ـوس می دیدی و با داد و فریاد از خواب می پریدی! محسن هم بعد از دستگیر شدن روانه زندان شد.
به پیشنهاد دکتر آرمان تو رو از بیمارستان به خونه انتقال دادیم ولی تغییری در حالت بوجود نیامد .بعد از مدتی همگی روانه انگلیس شدیم و اینجا بستریت کردیم .اینجا یکی از بهترین وپیشرفته ترین بیمارستانهای جهانه ، راستی اینو نگفتم که محسن هم دو سه ماهی توی زندان آب خنک خورد و بعد از اینکه کلی از جرم هاش ثابت شد، حکمش صادر شد! محسن به جرم کلاهبرداری و قتل عمد و مشارکت با خانه فساد که دخترها رو به کشورهای عربی صادر می کردند، به اعدام محکوم شد و درست موقعی که ما به انگلیس اومدیم، اون و افسانه و چندتا از همدستهای ردیف اولش ، اعدام شدند . توی این مدت هم که خودت می دونی چی شد؟ امروز به پیشنهاد یکی از پزشکهای معالجت از این شوک عاطفی استفاده کردیم تا روحت زنده بشه! تمام حرکات تو از طریق دوربین کنترل می شد .ببین چقدر همه نگران بودند! این تمام اون چیزی بود که تو دلت می خواست بشنوی .
بهت زده نگاهش کردم. سرم رو با ناباوری چند بار تکون دادم:
- شایان ، باورم نمیشه! آخه چطور ممکنه؟ چرا این اتفاق برای من افتاد؟ به چه جرم و اشتباهی ؟!
مهربانانه سرم رو بغـ ـل گرفت و نـ ـوازشم کرد:
- عزیز دلم، در این که تو پاک و معصومی اصلا شک نکن . اشتباه از جانب ما که ندونسته دست به این عمل زدیم .من از همون روز اول هم از حالت نگاه این پسرک عوضی چندشم می شد! من خودم یه مردم و نگاه وقیح و بی حیای اون رو درک میکردم ولی با دیدن خوشحالی شماها، با خودم گفتم شاید زیادی روی تو حساس هستم! راستی تو می دونستی که محسن ایدز داشت؟!
کم مونده بود سنگ کوب کنم! با وحشت سرم رو از روی شونه شایان بلند کردم:
- نه! روحم هم خبر نداشت
لبخند اطمینان بخشی زد:
- نترس عزیزم! هیچ خطری تو رو تهدید نمی کنه .همه چیز مرتبه .حالا هم چیزی عوض نشده!
- هیچ چیز غیر از قلب و احساس شیدای بیچاره!
بغضم ترکید و زدم زیر گریه .دونه های اشک بی اختیار راه خودشون رو روی گونه ام باز میکردند و من هیچ ت**** برای مهارشون نمی کردم .چیزی حدود دو ساعت در آغـ ـوش شایان گریه کردم تا اینکه بالاخره خوابم برد . خوابی راحت و سنگین!
بعد از اونشب داروهام بطرز چشمگیری کمتر شد و یک هفته بعد برگشتیم ایران . اوایل هفته ای چند روز می رفتم مطب دکتر آرمان و زیر نظرش بودم . ولی حالا فقط چند وقت یکبار ، یه سری بهش می زنم و از راهنماییهاش استفاده بهینه میکنم . یه مدتی دچار سردردهای شدید می شدم و مجبور بودم قرصهای آرام بخش مصرف کنم . که الان همه رو کنار گذاشتم .از اون حادثه به بعد ، من و شایان دو تا یار جدا نشدنی هستیم به پاس تمام محبتها و رنجهای بابا و مامان تصمیم گرفتم؛هرگز به اون حادثه شوم فکر نکنم و اونا رو مثل یه جسم اضافه بکنم و از روانم دور کنم! با اینکه خیلی سخت بود ولی موفق شدم .حالا همه چیز به روال عادی برگشته ولی انگار توی سیـ ـنه ام جای یه چیزی خالیه! یه چیزی مثل قلب!
آخرین گاز را بهم به سیب زدم و با خنده دستهایم را بهم کوبیدم :
- خب......... قصه ما به سر رسید ، کلاغه به خونه اش نرسید!
کتی و ژاله بدون اینکه به این شیطنت بخندند، اشکهایشان را پاک کردند و یکی یکی گونه ام را بـ ـوسیدند .تازه دریافتم که خودم هم گریه کرده ام! چشمهای هر سه نفرمان حسابی قرمز و و بدرنگ شده بود .مدتی در سکوت به نقطه نامعلومی خیره شدم .هیچکدام حرفی برای تسلی دادن یکدیگر نداشتیم و فقط صدای فین فینمان شنیده می شد. برای از بین بردن جو سنگین بوجود آمده گفتم:
- چیه؟موج غم حادثه شما رو هم گرفته؟! مواظب باشید یک وقتی موجی نشید!
کتی لبخند غمگینی زد و خیاری را بسمت دهانم گرفت:
- خانم شما چه توصیه ای برای جوانهای بیننده این برنامه دارید؟!
خنده ام گرفت:
- اولا صورت من رو شطرنجی کنید! دوما توصیه می کنم که جوانها از سرگذشت من عبرت بگیرن و اسیر عشقهای خیابونی و چشمهای قشنگ افراد ناشناس بشن! خانوم این برنامه رو کی پخش می کنید؟!
این را گفتم و سه تایی به خنده افتادیم .نگاهی به ساعت انداختم:
- آخ آخ ساعت 4 صبحه .بگیرید بخوابید که خیلی پرحرفی کردم! من رو بگو که مثلا میخوام برم شرکت ، امروز همه اش چرت می زنم!
دراز کشیدم و دخترها را هم مجبور به خوابیدن کردم. کتی با صدای گرفته و آرامی گفت:
- شیدا، استقامات تو قابل تحسیـ ـنه، من اگه توی این ماجرا به جای تو بودم، حتما از پا در می اومدم!
ژاله هم با مهربانی دستم را گرفت و اضافه کرد:
- کتی راست میگه .منم بهت تبریک می گم .با اینکه یکسال و نیمه که از اون حادثه می گذره ولی تو عالی جلو رفتی!
کتی مجددا گفت:
- البته خیلی هم بد نشد ، می دونی چرا؟ احساس می کنم این اتفاق ، باعث شده تو خیلی تو دارتر و آرومتر از قبل بشی .رفتار پر از متانت و وقارت آدم رو مجبور می کنه بهت احترام بذار.........
آه به ظاهر پر حسرتی کشید و با قیافه خنده داری که به خود گرفته بود، ادامه داد:
- البته تو قبلا هم دختر خوب و خانومی بودی . من یادمه که اون قدیما همیشه معلمها می گفتند ژاله دختر مظلوم و آرومیه، تو دختر مودب و باهوشی هستی ومنم سرتاپا شیطنت و بی نظمی و بازیگوشی!
در حالیکه به شیطنتهای کتی می خندیدم ، صورت هردویشان را بـ ـوسیدم و بار دیگر از اینکه تا این موقع از شب بیدار نگهشان داشته ام ، عذرخواهی کردم .کتی و ژاله خیلی زود به خواب رفتند ولی من غرق در افکار تیره و درد آلودم ، به آینده ای مبهم و نه چندان روشن می اندیشیدم .
ملودی گوشنواز زنگ ساعت مرا از افکارم بیرون کشید و زمان رفتن به شرکت را یادآور شد!
پاورچین پاورچین از اتاق خارج شدم و بمحض اینکه در را بستم و به عقب برگشتم، محکم به شایان خوردم! نگاهی لبریز از تعجب به صورتش انداختم:
- چه خبرته مثل جن سرراه آدم سبز می شی؟! صبح به این زودی کجا تشریف می بری؟!
خمیازه ای کشید و ضربه ای روی بینی ام زدک
- علیک سلام خوشگل بی تربیت ! امروز کلاس دارم بختک!
این را گفت و از پله ها سرازیر شد . خنده ام گرفت.
- خیلی خب سلام سنگ پا! بختک منم یا تو؟!
سروکله زدن با او را به زمانی دیگر موکول کردم و بلافاصله آماده شدم وقتی به حیاط رسیدم ، متوجه شدم که شایان زودتر اتومبیلش را روشن کرده و قصد خروج دارد .در را برایش باز کردم و بعنوان خداحافظی ، دستی برایش تکان دادم که دیدم به من اشاره می کند .با تعجب سرم را داخل ماشین خم کردم .
- بیا بالا می رسونمت!
لبخندی به رویش زدم .
- زحمت نکش عزیزم! مثل اینکه بنده خودم ماشین دارم!
- بپر بالا خودتو لوس نکن! خودم غروب میام دنبالت .خبرهای خوب و دست اول دارم .بیا بالا
به آرامی داخل اتومبیل جا گرفتم و با کنجکاوی پرسیدم:
- چه خبری؟ اگه الکی گفته باشی وای به حالت!
قهقهه ای زد:
- آخه تو چقدر فضولی دختر! نخیر الکی نگفتم .امشب همگی شام خونه اجدادیمون دعوت داریم!
- وای چقدر عالی ! خیلی خوشحالم که می بینم باز همگی دور هم جمع هستیم .
بقیه مسیر را شایان مدام سر به سرم گذاشت و من با بدجنسـ ـی تلافی کردم. به مقصد که رسیدیم ، سفارش کردم که شب دیر نکند و با سستی بسمت شرکت راه افتادم .هنوز خوابم می آمد و دلم میخواست همانجا روی زمین دراز بکشم .نوعی رخوت و سستی در وجودم احساس میکردم که بی ارتباط به بازگویی حقایق تلخ و دردناک زندگی ام نبود.
بمحض ورود به شرکت بخاطر آوردم که باز حضور شایان و شیطنتهایش، مرا از گل خریدن غافل کرد! زیر لب غریدم:
- خدا بگم چکارت کنه شایان!
این را گفتم و پشت میزم قرار گرفتم .گلهای داخل گلدان کمی پژمرده بنظر می رسیدند .با دلخوری آب گلدان را عوض کردم .سکوت شرکت خواب آلودگی ام را تشدید میکرد. با خودم گفتم:« شاید آقای متین توی شرکت باشه!»
با این فکر و برای فرار از خواب آلودگی، پرونده ای برداشتم و بسمت اتاقش حرکت کردم .چند ضربه به در نواختم و منتظر شدم ولی هیچ صدایی شنیده نشد . این بار چند ضربه محکمتر زدم ولی باز هم خبری نشد. حسابی کلافه شدم چرا که تیرم به سنگ خورده و متین هنوز نیامده بود. با حرص لگد محکمی به در زدم و گفتم:
- معلوم هست کجایی؟ حالا خوابم می بره دیگه!
- دنبال من می گردید خانم رها؟
همچون برق گرفته ها از جا پریدم و با شتاب و خجالت به عقب برگشتم .
- وای آقای متین شمایید؟!سلام؛ صبحتون بخیر!
- سلام ؛ صبح شما هم بخیر .مگه انتظار داشتید شخص دیگه ای رو ببینید؟!
- نه ابدا، فقط تعجب کردم!
- بله البته.از حالت چشمهاتون پیداست! امروز گلدونتون ، گل باطراوت نداشت. فراموش کردید؟
- نه.......یعنی بله........یعنی همه اش تقصیر شایان بود
لبخند عمیقی که از لحظه ورود روی لبش خودنمایی میکرد، جای خود را به اخمی آشکار داد.
- شایان؟!
خنده ام را بسختی مهار کردم.
- بله ، ایشون برادرم هستند .
بازدمش را به بیرون فرستاد و با نوایی پرسشگر گفت:
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان ضربان | mahtab26 sadaf 152 33,746 ۲۵-۰۶-۹۶، ۱۰:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: Behnaz.ph
  رمان استایل | هما پور اصفهانی و Doni.M sadaf 56 23,954 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۷:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان استاد من ،ارباب آن روستاست| baharxx ملکه برفی 53 17,181 ۰۸-۰۶-۹۶، ۰۸:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: حدیث79
  رمان مـ ـستأصل... | yegane☻ sadaf 25 2,789 ۳۰-۰۵-۹۶، ۱۲:۴۸ ق.ظ
آخرین ارسال: rezaie
  رمان من يك مطلقه ام | ياسمن ملکه برفی 71 21,212 ۲۶-۰۵-۹۶، ۰۸:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: Mona133
  رمان دزد خودتی | روژانو محمدی ~ MoOn ~ 109 20,623 ۱۸-۰۵-۹۶، ۰۹:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: SHIRINSH
  رمان ویلای پر دردسر | ayanz.m و Elena.A ملکه برفی 116 11,005 ۱۷-۰۵-۹۶، ۱۲:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: minoo_f
  رمان گوردخمه | مریم موسیوند ملکه برفی 44 9,334 ۱۶-۰۵-۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: z.mohebbi6044
  رمان افسانه ی تِرولد ... | Lord of Fear ملکه برفی 23 4,284 ۰۶-۰۵-۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ
آخرین ارسال: Fatemeh369
  رمان خواب پرنده | پ.غفاری ملکه برفی 66 5,056 ۰۳-۰۵-۹۶، ۰۷:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ساوانا

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
16 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
ملکه برفی (۱۲-۰۵-۹۴, ۱۰:۰۶ ق.ظ)، asali_74 (۱۹-۱۰-۹۴, ۰۴:۳۰ ق.ظ)، iilnaz (۲۶-۰۸-۹۴, ۰۵:۵۷ ب.ظ)، آذرى (۰۴-۰۷-۹۴, ۰۸:۵۱ ب.ظ)، amirreza (۲۶-۰۶-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، هرچی (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۹:۰۵ ب.ظ)، شیشه (۰۴-۰۲-۹۶, ۰۴:۴۵ ب.ظ)، حوال (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۱:۰۷ ب.ظ)، mehrad (۰۶-۰۹-۹۵, ۰۴:۳۰ ب.ظ)، گلمن (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۲:۵۰ ب.ظ)، 1351 (۰۷-۰۱-۹۶, ۱۲:۳۸ ب.ظ)، طلادخت (۱۱-۰۸-۹۵, ۰۹:۲۵ ب.ظ)، Mariam33 (۲۶-۰۸-۹۵, ۰۲:۳۷ ق.ظ)، زهر73 (۱۲-۰۳-۹۶, ۰۱:۱۵ ب.ظ)، الهه مهدی (۱۶-۱۱-۹۵, ۰۱:۳۲ ب.ظ)، Mehrnoushh (۱۹-۰۵-۹۶, ۰۳:۵۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان