امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 4.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان چفیه عشق | زهرا ایزدی
#1
بسم الله الرحمن الرحیم


این رمان موضوعش با تمام رمانایی که نوشتم فرق داره .درباره عشقه ولی نه عشق زمینی.قرار نیست در اون یه دختر و پسر عاشق باشن که جونشون واسه هم در بره،فقط قراره یه جوون عاشق به معشوق واقعیش برسه.



مقدمه:
بیقرار شد
آسمان گریست
زمان برگشت
افتاد بر خاک
سال ها گذشت
پلاک پیدا شد
استخوان را بردند
اشک ها ریختند
مادر به آرزویش رسید

رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#2
روی دو زانو نشستم و مشغول بستن بند های پوتین شدم و در همون حال جواب مامان رو دادم
-مادر من خوب اگه من نرم یکی دیگه میره تازه من مجردم از کجا معلوم اون زن و بچه نداشته باشه؟

مامان جارو رو تو هوا تکون داد و خواست بیار سمت من که سریع بلند شدم و دویدم سمت در.
مامان چادرشو دور کمرش بست و اونم اومد طرفم
-آخه زلیل مرده این همه آدم مجرد تو این مملکت تو بیا برو بشین سر درس و مشقت.
با خنده آروم طوری که مامان نبینه در چوبی حیاط رو باز کردم...خم شدم سریع سرشو بوسیدم و دویدم توی کوچه...مامان چادرشو باز کرد و محکم دور کمرش گرفت و اونم با جارو افتاد دنبالم.
-حسین وایسا بیا برو تو خونه حسین با تو ام پسر الهی بری زیر تانک له شی برو بشین سر درست.
میخندیدم و میدویدم همسایه ها دیگه به این کار ما عادت داشتن هر وقت میخواستم برم همین آشوه همین کاسه تا سر چهار راه دنبالم میومد هر دفعه هم
دست از پا دراز تر بر میگشت.
مامان که دیگه خسته شده بود یه چیزی گفت که نفهمیدم و برگشت توی خونه.
رفتم مغازه بابا. خودش نشسته بود روی صندلی و داشت با رادیوش ور میرفت.صدامو کلفت کردم
-سلام هاشم آقا
-سلام مرد داری میری؟
رفتم طرفش و بغلش کردم.
-آره دیگه مرخصیم تموم شده فقط مواظب مامان باش خیلی داره حرص میخوره
بابا چند تا ضربه به پشتم زد و گفت
-برو خیالت راحت
با،بابا خداحافظی کردم و رفتم بیرون محمد آقا کنار کوچه نشسته بود با اونم خداحافظی کردم و رفتم سمت جایی که قرار بود نیرو ها اعضام بشه.
**********
از چادر بیرون اومدم و رفتم طرف بچه ها که کنار هم نشسته بودند
-خوب میبینم که همگی مشغول خوشگذرونی هستین
محمد گفت-آره تا تو نیستی باید لذت برد
کنارش روی آجر نشستم
-خوب دیگه بی من بودن بسه من اومدم و از فردا همتون بدبختین
محمود-حالا چرا از فردا
-آخه الان خستم
حسین-چیکار کردی که خسته ای؟؟همش که تو اتوبوس بودی راه که نرفتی
عباس-نه این باز ننه اش افتاده دنبالش
بچه ها با این حرفش زدن زیر خنده.بلند شدم وسطشون ایستادم
-چتونه؟این کجاش خنده داشت؟
نشستم رو خاکا و دستامو مشت کردم خاکا رو ریختم هوا
-بدبختی من خنده داره؟کتک خوردن با جارو خنده داره؟
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#3
یه لحظه بچه ها ساکت شدن سرمو بلند کردم دیدم فرمانده بالاسرم ایستاده.کم نیوردم بلند شدم روبه روش ایستادم و گفتم
-شما بگید فرمانده چهار ساله میام جبهه مادرمم عین چهار سالو هر وقت میرم مرخصی میخوام برگردم تا سر چهار راه با جارو دنبالمه به نظرتون این خنده داره؟
فرمانده که ما احمد صداش میکردیم خیلی به تمیز بودن اهمیت میداد به خاطر همین با عصبانیت گفت
-این چه وضعشه حسین؟چرا لباساتو انقدر پر خاک کردی؟
نگاهی به سرتا پام انداختم و با تعجب ساختگی گفتم
-اِ تو همین یک دقیقه انقدر پر خاک شد خب اشکال نداره الان درستش میکنم
بعدم شروع کردم به تکون دادن لباسام و چون از قبل پر خاکشون کرده بودم خاک زیادی توی هوا حرکت کرد و این باعث عصبانیت بیشتر احمد شد.
-اَه نکن حسین پر خاکم کردی.
-ای بابا فرمانده تکلیف ما رو مشخص کن چیکار کنم الان؟
-هیچی تو هیچ کاری نکن این بهترین کاره
اینو گفت و از ما دور شد معلوم بود حوصله کل کل بیشتر با من رو نداره..یکم دیگه با بچه ها نشستیم و بعدم و رفتیم توی چادر ها تا بخوابیم.
**********
اشکایی که روی صورتم ریخته بود رو کنار زدم نماز شبم تموم شده بود و الانم اذان صبح..بیشتر بچه ها بیدار و مشغول نماز بودن بعد تموم شدن نمازم صبح هم بلند شدم
**********
رفتم بالای خاکریز تا چشم کار میکرد زمین خشک.
-سلام برادر حسین
برگشتم احمد کنارم بود بلند شدم خواستم بغلش کنم که دستاشو آرود جلو و گفتم
-نه نه تو رو خدا الان لباسامو عوض کردم
خندیدم و دستمو گرفتم جلوش با هم دست دادیم و نشستیم
احمد-خوب نیومده میبینم دلقک بازی رو شروع کردی
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#4
دلقک بازی چیه برادر؟بده دارم بچه ها رو میخندونم روحیه داشته باشن؟؟
-نه ولی یه کارایی هم نکن که به سالم بودن عقلت شک کنن

خندیدم و خواستم جوابشو بدم که یه دفعه صدای حرکت جت و بعدم انفجار...هر دومون با سرعت از جا بلند شدیم و دویدیم سمت بچه ها..هر کسی به یه سمت میرفت احمد هم ر فت طرف بیسیم چی...به آسمون نگاه کردم سه تا بالگرد بودن..دوباره به بچه ها نگاه کردم داشتن با ضد هوایی میزدنشون...خوب این وسط من چیکرا کنم؟؟صدای تیر و داد و انفجار و همه چیز تو گوشام بود..داشتم فکر میکردم که یکی از بالگرد ها رو زدن با خوشحالی پریدم هوا... سعید زده بودش..همون وسط ایستاده بودم ..سرم رو گرفتم بالا و شروع کردم حرف زدن
-گمشین دیگه آشغالا بیشعورای کثافت
اون دوتا بالگرد راهشونو عوض کردن و رفتن هنوز داشتم حرف میزدم که صدای احمد رو از پشت سرم شنیدم
-برادر حسین خسته نباشی خیلی کمک کردی
برگشتم سمتش با ابروهای در هم کشیده داشت نگاهم میکرد..ادای آدمای خسته رو در آوردم و دستمو کشیدم رو پیـ ـشونیم تا مثلا عرقای نداشته ام رو پاک کنم و در همون حال گفتم
-هی آقا احمد ما در راه خدا حاظریم جونمونو هم بدیم این کارا که چیزی نیست.
با این حرفم احمد پوفی کرد و گفت
-این درصد از پرویی تو تاریخ نبوده و نخواهد بود
-واسه همینه که همه بهم میگن اعجوبه دیگه بعدشم دیدی من بهشون گفتم برید رفتن معلوم میشه خیلی از من حساب میبرن
احمد که دیگه خسته شده بود سری به تاسف واسه من تکون داد و رفت...بی خیال رفتم سمت سعید که روی ضد هوایی نشسته بود
-داداش سعید گل کاشتی البته نه بیشتر از من
سعید خندید و به کنارش اشاره کرد رفتم نشستم اونجا
-بله خیلی زحمت کشیدی فرمانده هم که ازت تشکر میکرد.از تو ترسیدن در رفتن وگرنه تا ما رو نمیکشتن بی خیال نمیشدن
برگشتم سمتش
-دِ من همینا رو به احمد میگم مگه گوش میده؟ تازه میگه خیلی پرو ام
**********
-سلام اعجوبه
سرمو آوردم بالا محمود بود با صورتی خنداد..لبخندی زدم
-سلام آقا محمود چی شده کبکت خروس میخونه؟
اومد کنارم نشست..هیچ کس توی چادر نبود منم داشتم شربت درست میکردم.
-بچم دنیا اومده
لیوان از دستم افتاد سرمو آوردم بالا و با داد گفتم
-واقعا؟ایول اسمش چیه؟
-فاطمه
بلند شدم می پریدم هوا بشکن میزدم و تبریک میگفتم چرخیدم پشت سرم دیدم حاج صادق پشت سرم ایستاده..سریع ایستادم و چفیه ای که تو دستم بود و تکونش میدادم رو انداختم دور گردن م زود تسبیحم رو از جیبم بیرون آوردم مشغول فرستادن صلوات شدم،در همون حال هم سرمو آوردم بالا و گفتم
-سلام حاج آقا بفمایید تو دم در بده
-سلام علیک حسین آقا در حال راز و نیاز هستی دیگه نه؟
آهی کشیدم و تسبیح رو تو دستم چرخوندم
-اگه ریا نباشه آره
حاجی سعی میکرد نخنده...یه روحانی تقریبا 50 ساله با اخلاق عالی و شوخ..اومد نشست کنار قابلمه و کتری رو برداشت تا لیوانا رو شربت جا کنه...به محمود نگاه کردم قرمز شده بود..اونم لیوانا رو از توی سبد بیرون میزاشت..منم رفتم یه لیوان برداشتم دادم به حاج صادق لیوان رو پر کرد بعدم رفتم سمت دیگه چادر ، مواد مورد نظر رو ریختم توش و هم زدم تا حل شد..لیوان رو گذاشتم توی سینی که قرار بود ببریم واسه افرادی که توی جلسه بودن،از چادر بیرون اومدم اطراف رو نگاه کردم محسن داشت کیسه ها رو پر خاک میکرد...صداش زدم و با دست بهش اشاره کردم بیاد طرفم
-جانم حسین؟
سینی رو دادم دستش
-ببین برادر اینو ببر تو چادر فرماندهی این لیوان رو هم حتما بده به احمد منم کیسه ها رو پر میکنم فقط حتما اینو میدی به احمد یادت باشه
-چشم خیالت راحت
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#5
سریع رفتم بیل رو برداشتم و به رحمان هم گفتم کیسه رو بگیره تا خاکا رو بریزم توش
یک کیسه پر کرده بودیم که محسن اومد
-حسین بده من تو برو به کارت برس
-دادی لیوانی رو که گفتم؟
-آره میگم بازم؟
خندیدم و سرمو تکون دادم
-پس زود باش برو یه جایی گم و گور کن خودتو،جلسه تموم شه معلوم نیست چه بلایی سرت بیاره
با خنده رفتم توی چادر تدارکات کمک حاجی و محمود
یه دفعه پرده چادر رفتم کنار و چهره عصبی احمد پیدا شد..اوه اوه معلومه اوضاع خرابتر از اونیه که فکرشو میکردم..همونجور که نگاهش به من بود به حاجی و محمود یه سلام داد..منم بلند شدم
-سلام برادر احمد چیزی شده؟چرا این شکلی شدی؟
-تو آدم نمیشی نه؟اون دفعه دیگه صد تا کلاغ پر رفتی بس نیست؟حتما باید بفرستمت یه گردان دیگه؟مگه مرض داری نمک میریزی تو شربت؟
یه دفعه دوید طرفم منم دویدم بیرون چادر احمد همینجوری تند تند داشت خط و نشون میکشید واسم منم میخندیدم و میدویدم..رفتم بالای خاکریز
-احمد بیای جلو میرم پیش این وحشی ها بگم بخورنم اونوقت بی حسین میشی ها برم؟
احمد عصبانس تر از این حرفا بود..یه چوب برداشت و دوباره افتاد دنبالم...از خاک ریز رفتم پایین بچه ها داشتن میخندیدن.
احمد دیگه خسته شده بود یه جا ایستاد و شروع کرد به نفس نفس زدن
-حسین بیا کاریت ندارم
با شک نگاهش کردم
-نه تو میخوای منو بزنی
-میگم کاریت ندارم بیا دیگه
-خوب اون چوبو بنداز دور
چوب رو انداخت ولی خیلی دور نیوفتاد
-اِ زرنگی؟الان من بیام تو زود برش میداری بنداز دور تر
آهی کشید و پرتش کرد ایندفعه خیلی دور افتاد
با قدم های آروم رفتم سمتش ایستادم رو به روش
من- زود حرفتو بزن کار دارم باید برم
راه افتاد دست منم کشید
-هی نامرد گفتی کاری باهام نداری من نمیام ولم کن
احمد برگشت طرفم
-بیا بریم تو چادر حرف بزنیم
رفتیم توی چادر فرماندهی دست احمد رو ول کردم و گفتم
-داداش عجب جایی داریا خوش به حالت
ایستادم رو به روی نقشه ها و نگاهشون کردم
-حسین اینجا جبهه اس اومدیم بجنگیم اومدیم تا نزاریم حقمون رو بگیرن اومدیم از ناموسمون دفاع کنیم اومدیم از کشورمون دفاع کنیم چرا همش داری دیوونه بازی در میاری؟یه خورده به خودت بیا تو دیگه بزرگ شدی حسین بچه نیستی.
غمگین نگاهش کردم
-خوب دست خودم نیست چیکار کنم؟
اومد بغلم کرد
-میدونم داداشم میدونم یه مدت خودتو کنترل کن ببین چقدر خوبه اونوقت خودت عادت میکنی
-باشه ولی فقط به خاطر تو
با لحن شادی گفت
-قول میدی دیگه خرابکاری نکنی؟
-هر چند سخته ولی آره قول میدم
دستمو گرفت و نشوند روی زمین
-خوب حالا بگو ببینم بچه ها مامان بابا خوب بودن؟عاطفه؟زهرا؟
-آره همه خوبن خیلی هم سلام رسوندن.زهرا یک خانومی شده که بیا و ببین
-الهی بابا فداش بشه دلم براش یه ذره شده
*********
چند روزی بود که دیگه شوخی و خنده رو گذاشته بودم کنار همه تعجب کرده بودن این روی منو هیچ کس تا به حال ندیده بود...شده بودم یه آدم خشک که فقط کار میکرد دیگه مثل قدیم از زیر کار در نمیرفتم...با همه در حد سلام و علیک حرف میزدم و شبام هم بچه ها دور هم بودن نمیرفتم...وقتی درگیری میشد از همه بیشتر فعالیت میکردم.
شب بود با اخم روی تپه نشسته بودم و با چوب تو دستم روی خاک اشکال مختلف میکشیدم امشب رفته بودن عملیات ولی منو با خودشون نبردن یعنی توی این چهار سال هیچ وقت نرفتم عملیات احمد نمی زاشت میگفت تو بمون اینجا و محافظ باش
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#6
به اطراف نگاه کردم امشب عجیب آروم بود ماه توی آسمون میدرخشید و چشم هر بیننده ای رو خیره میکرد یه چیزی توی تاریکی نظرمو جلب کرد یه چیزی مثل برق آینه دقیق نمیدونم فکر کردم حتما یه تیکه شیشه اس بی خیال شدم که یه دفعه صدای ناله ضعیف یه نفر بلند شد
با احتیاط اسلحه رو از دور گردن م بیرون آوردم و گرفتم تو دستم آروم آروم به اونجا نزدیک شدم.
با دیدن حمید که روی زمین افتاده بود دوباره تفنگ رو انداختم دور گردن م و کنارش زانو زدم و با دستم تکونش دادم
-حمید تو کجا بودی؟؟این چه وضعیه؟
یه چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم سرمو بیشتر بهش نزدیک کردم
-چی نشنیدم؟
-گ..گم..ششدمم
-خوب خوب نمیخواد حرف بزنی
توی قرار گاه وسایل مورد نیاز رو نداشتیم و با وضعی هم که حمید داشت مطمئن بودم باید عمل بشه دستمو انداختم دورش و بلندش کردم که صدای آخش در اومد..بردمش سمت آمبولانس و روی صندلی نشوندمش...توی عقب تنها بود و الانم شب خیلی خطرناکه با هم باشیم بهتر بود هر چند واسه اون سخته...سریع آمبولانس رو روشن کردم و حرکت کردم...توی قرارگاه غیر من 5 نفر دیگه هم بودن و نگران اونجا نبودم..به حمید نگاه کردم تیر خورده بود توی پهلو و دستش داشت بیهوش میشد.
-حمید مواظب باش نخوابی ها الان میرسیم تو فقط آروم باش
با درد سرشو تکون داد لبشو به دندون گرفته بود که داد نزنه میدونستم خیلی درد داره داشت اشکم در میومد هیچ وقت توی همچین موقعیتی نبودم
خیلی ترسیدم اصلا وقت نکردم به بچه ها بگم من دارم میرم...با سرعت میروندم و تو دلم آیت الکرسی میخوندم...نگران یه نگاه به جلو مینداختم و یه نگاه هم به حمید که حالا بیهوش شده بود از یه طرف میترسیدم عراقیا ببیننمون از یه طرفم میترسیدم دیر برسیم
*********
با حمید خداحافظی کردم و دوباره سوار آمبولانس شدم با خیال راحت رفتم سمت قرارگاه.
دیگه نمیتونستم خوشحالیمو پنهون کنم و بلند بلند با خودم حرف میزدم و میخندیدم اولین بار بود که بدون کمک کسی جون یه نفر رو نجات میدادم...وسطای راه بودم که یه نفر رو دیدم نشسته وسط جاده زدم رو ترمز و پیاده شدم.از لباساش معلوم بود عراقیه تفنگ هم نداشت.
این اینجا چیکار میکرد
تفنگ رو برداشتم و رفتم طرفش دستاشو آورد بالا و یه چیزایی به عربی بلغور کرد..ای بابا هی این احمد گفت بیا برو عربی یاد بگیر به دردت میخوره گفتم نه ها بیا اینجا گیر کردم
از وجناتشم که معلوم بود انگلیسی بلد نیست ولی خوب یه سوال که چیزی کم نمیکنه
به انگلیسی گفتم
-انگلیسی بلدی؟
همونجور که حدس میزدم بلد نیست ای بابا حالا وسط بیابون با این زبون نفهم چیکار کنم؟
پوفی کردم رفتم طرفش که با ترس رفت عقب و دوباره یه چیزایی گفت
تفنگ رو گرفتم پشتمو و سعی کردم با قاطی کردن فارسی و چند کلمه عربی ای که بلدم بهش بفهمونم
-سیدی بیا مَعَ اَنا بریم
با دستام هم اشاره میکردم و دستشو میکشدیم
-کاری مَعَ اَنت ندارم
بالاخره هرجور بود سوار ماشینش کردم اول که مخالفت کرد ولی بعد مجبور شدم با تفنگ سوارش کنم
در رو بستم و دوباره شروع به حرکت کردم
-یا سیدی از کجا اومدی اینجا؟
با گیجی نگاهم کرد بیخیال حرف زدن باهاش شدم و به راهم ادامه دادم اونم همش حرف میزد عجب فکی داره ها من کف کردم به جای اون برای اینکه نپره پایین تفنگ رو هم به طرفش گرفتم
رسیدیم قرارگاه از صدای نوحه ای که پخش میشد فهمیدم بچه ها برگشتن یک هفته پیش حمید بودم و به کسی هم خبر ندادم خودشون اگه میخوان بیان منو پیدا کنن فکر نمیکردم برگشته باشن
یه گوشه قرارگاه نگه داشتم و پیاده شدم ظهر بود اون منطقه هم خلوت چند نفر تازه وارد اونجا ایستاده بودن و مشغول کار
رفتم در دیگه رو هم باز کردم و بهش اشاره کردم پیاده شه
با ترس و لرز اومد پایین و به اطرافش نگاه کرد و یه چیزایی گفت
-ببین حاجی من نمیفهمم چی میگی بیا ببرمت پیش یکی بفهمه تو چی یه ساعته زر زر میکنی
دستشو گرفتم و رفتم به سمت چادر فرماندهی تفنگ رو هم به طرف اون داشتم همش حرف میزد احمد وسط قرارگاه ایستاده بود و داشت با مش ممد حرف میزد
-آهای بچه ها بیاین قهرمانتونو ببینید
احمد برگشت سمتم و با عصبانیت اومد پیشم..زد تو گوشم و داد کشید
-کجا بودی ها؟
-اِ برادر احمد این کارا چیه؟ببین برات اسیر گرفتم
با دستم به اون عراقیه اشاره کردم ..احمد با تعجب بهش نگاه کرد بچه ها دورمونو گرفته بودن.
احمد-اینو از کجا آوردی؟
-داشتم بر میگشتم قرارگاه دیدمش
محسن-مگه کجا بودی؟
قضیه رو براشون تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد احمد لبخند رضایت بخشی روی لباش جا گرفت..از بین بچه ها رد شدم و رفتم توی چادر..کسی نبود
-وای خسته شدم
خودمو انداختم وسط چادر و اصلا نفهمیدم کی خوابم برد
با احساس کنار زدم موهام از روی پیـ ـشونیم چشمام باز شد صورت احمد چند سانتی صورتم بود
احمد-سلام داداشم
-احمد اینجوری حرف میزنی احساس میکنم بچه اما
خندید و گفت
-اگه بچه نبودی میخواستی بری به یکی خبر میدادی
بلند شدم نشستم سرجام
-داداش حالا که کار خوبی کردم میزاری بیام عملیات
-خرس گنده..نه خیر عملیات بی عملیات
بعدم بلند شد رفت بیرون..منم پشت سری رفتم بیرون..شب بود...وضو گرفتم و نمازم رو خوندم..رفتم پیش بچه ها که نشسته بودند
-یا الله برادرا
حسن-سلام آقا حسین قهرمان بیا برادر کنار خودم بشین از محضرت فیض ببرم
کنارش روی تکه سنگی نشستم..نگاهمو روی صورت همه چرخوندم محمود نبود...اون که همیشه پیش بچه مینشست
-محمود کجاست؟
همشون ساکت بودند
-با شمام محمود کجاست؟
محسن-شهید شد
رفتم تو شک،شهید شد؟به همین راحتی؟اون حتی فاطمشو هم ندید...چشمام پر شد..با صدای بغض آلودی گفتم
-من برم بخوابم خسته شدم
چون خوابم نمیومد رفتم پشت چادر نشستم و اشکام روی صورتم ریخت..کلا همیشه زود گریه ام میگرفت..احمد میگفت خیلی نازک نارنجی ام این یه اخلاق دخترونس.. خوب که اشکامو ریختم و خودمو تخلیه کردم رفتم تو چادر محسن خواب بود...از توی جیب لباسش نامه ای رو که براش اومده بود برداشتم و رفتم بیرون...نامه رو باز کردم و شروع به خودند
-سلام محسن عزیزم خوبی؟من هم خوبم همه چیز اینجا رو به راهه علی میخواد بره خواستگاری عاطفه.اونجا چه خبر؟؟
با صدای مش ممد زود نامه رو گذاشتم تو جیبم
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#7
اینو گفت و رفت ای بابا حالا نمیشه اینو از یکی دیگه بپرسی؟حتما باید من رو تار و مار میکردی؟
سرمو تکون دادم و دوباره نامه رو باز کردم

-محسن مواظب خودت باش ،تو نباشی علی مامان و بابا چیکار کنه؟عزیزم خیلی
با نیش باز نامه رو بستم قضیه داشت به جاهای باریک کشیده میشد...تا همینجا هم خوب بود رفتم وسط قرارگاه و همونجا دراز کشید م دستامو هم گذاشتم زیر سرم و به آسمون خیره شدم ستاره ها داشتن چشمک میزدند...ماه هم وسطشون میدرخشید...عجب آسمونی...حیف نیست بعضی وقتا پر دود و گرد و خاک میشه؟ای تو روحت صدام...مثل همیشه جوش آوردم و شروع کردم به حرف زدن با صدام که توی همین حال خوابم برد
***********
صبح با صدای حرکت ماشین ها و حرف زدن بچه ها بیدار شدم...اولین چیزی که دیدم،تصویر تار یک جفت پوتین تمیز بود..از تمیزیش فهمیدم حتما باید احمد باشه چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد.
سرمو فشار دادم به زمین که آخم در اومد...این که زمینه دوباره سرمو بلند کردم و احمد رو دیدم،اینجا که چادر نیست من اینجا چیکار میکنم؟
-احمد من که کار اشتباهی نکردم چرا منو از چادر بیرون کردین؟
احمد دستمو گرفت و از روی زمین بلندم کرد.
-ما بیرونت کردیم؟دیشب خودت اینجا خوابیدی؟
-آها یادم اومد حالا چرا بیدارم کردی؟
-وای حسین مثلا اومدی جبهه...هیچ کاری نمیکنی تازه از خوابم بیدارت میکنم میگی چرا؟بعدشم خودت بیداره شدی من فقط اینجا ایستاده بودم،الانم بلند شو که باید بریم
با خوشحالی لباسامو تکون دادم که احمد رفت عقب و حرصی نگاهم کرد نیشمو باز کردم و به کارم ادامه دادم.
-ایول برادرم آخرش راضی شدی منو بفرستی عملیات حتما عملیاتش خیلی مهمه که از قبل بهم نگفتی نه؟
-نه
با تعجب برگشتم طرفش
-یعنی چی نه؟
-یعنی بنده و شما میریم مرخصی
-مرسی داداش من رفتم تو خیلی وقته نرفتی برو
-نه خیر تو نباشی نمیشه همین که گفتم
-زور میگی دیگه نمیشه کاریش کرد
**********
رفتم توی چادر محسن،احمد،حاج صادق و مش ممد نشست بودن رفتم کنارشون
-میبینم که جمعتون جمعه
محسن-آره ما تکمیلیم میتونی بری
دستمو کشیدم به چونه ام و حالت متفکری به خودم گرفتم و در همون حال گفتم
-ولی من هر چی فکر میکنم گلتونو نمیبینم
خندیدن و منم کنارشون نشستم.
احمد-ما میخوایم بریم مرخصی مواظب اینجا هستین دیگه؟
حاجی-آره پسر تو برو خیالت راحت
مش ممد-شما هم میری حسین؟
-بله مشتی منم میرم
محسن-تو که تازه اومدی دفعه های قبل چند ماه به چند ماه میرفتی چیزی شده؟
-نه بابا معلوم نیست اینا واسم چه خوابی دیدن
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:
#8
نه بابا معلوم نیست اینا واسم چه خوابی دیدن میگن باید بریم مرخصی
احمد با یه لبخند مرموز گفت

-خواب خوبیه نترس
بیخیال معنی جملش شدم و گفتم
-خوب آقا محسن از منزل چه خبر؟علی آقا خوبه؟
محسن-خوبن سلام دارن علی هم
یه دفعه حرفشو قطع کرد و شک زده منو نگاه کرد هر کار کردم نتونستم نیشمو ببندم دستشو توی جیبش کرد و بیرون آورد سعی کردم خودمو بزنم به اون راه رومو کردم سمت بقیه و گفتم
-حاجی واسه محرم چه برنامه ای دارین؟
-حسین حواست کجاست؟محرم که 4 ماه دیگه هست
محسن-نمیخواد خودتو به اون راه بزنی آقا
بعدم مثل کشتی گیرا خودشو انداخت روی من و گردن م رو گرفت
-نامه رو کجا گزاشتی؟
صدای خنده بقیه که نشسته بودند و ما رو نگاه میکردند به گوشم خورد..دستای محسن رو کنار زدم
-بابا بیاین منو از دست این غول نجات بدین
احمد-حقته از طرف منم اجازه داری بزنیش محسن
با یه حرکت جامونو عوض کردم خواستم بلند شم که یقه ام رو گرفت و دوباره منو کشید روی خودش
-نامه رو بده ببینم.تا کجاش خوندی ها؟
با خنده شدید گفتم
-همشو
سرخ شد وای طفلک..حس شیطانیم می گفت نامه رو ندم بهش و برم بخونم ولی خوب از اونجایی که پسر خوبی بودم شیطونو لعنت کردم و گفتم
-ولم کن تا بدمش
یقه ام رو رها کردم و منم بلند شدم...نامه رو از جیبم در آوردم و دادم بهش..دوباره همه دور هم نشستیم...احمد اصلا حرفی نزد معمولا توی اینجور مواقع نصیحت میکرد
-احمد نمیخوای نصیحتم کنی؟
خندید و گفت
-نه داداش من دیگه از تو قطع امید کردم بعدشم این چند مدت که جدی شده بود انگار قرارگاه روح نداشت
مش ممد-اصلا حسینه و شیطنتاش
***********
سریع سوار آمبولانس شدم و حرکت کردم صدای ناله بچه ها توی گوشم میپیچید محمد عقب پیش زخمیا بود...از زمین و آسمون آتیش میبارید...احمد گفت زخمیارو برگردونم عقب با آخرین سرعت میرفتم گلوله ها اطراف ماشین میخورد و صداهای مهیبی رو ایجاد میکرد هنوز از قرارگاه خارج نشده بودیم که....
**********
35 سال بعد
همشون نشسته بودند...شب یلدا بود و هوا سرد همه در حال بگو و بخند..هنوزم مثل قدیم همشون با هم زندگی میکردن...چهره هاشون شکسته شده بود..بین اونا جای یه نفر خیلی خالی بود...کسی که شادی رو برای همه به ارمغان می آورد...در میون خنده هاشون یهو احمد بغض کرد چشماش لبا لب اشک شد....با یه معذرت خواهی رفت تو حیاط...حیاطی که همه جاش خاطرات حسینشو زنده میکرد...خاطرات داداششو...یاد شیطنتای حسین افتاد...وقتایی که میخواست احمد رو اذیت کنه نشست لب حوض عکس خودش رو توی آب دید..خونشون دیگه اون گرمی همیشگی رو نداشت آروم آروم شروع کرد به حرف زدن
-حسین داداشم میدونم اینجایی میدونم خوشحالی شاد باش داداشی بچه ها پیش تو ان؟به همشون سلام برسون بگو خیلی نامردن رفتن منو تنها گذاشتن هنوزم باهاشون شوخی میکنی؟خوش به حالشون ما دیگه کسی رو نداریم از ته دل بخندیم به کاراش.
صدای زهرا دخترش که حالا خانمی شده بود به گوشش خورد
-بابا بیا تو هوا سرده
احمد بلند شد اشکاشو از روی گونه هاش پاک کرد و با لبخند گفت
-راستی هفته دیگه عروسیه زهراست همونی که میخواستی توی عروسیش باشی میدونی میای اونجا میدونم داداشی
رفت تو...حسین اومد نشست لب حوض درست جایی که احمد بود و با لبخند از پنجره خانوادشو نگاه کرد
پایان
رمز شب ...!
دوست دارم هایت هست
این را که بگویی
خوابم می برد
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
70 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۰-۰۵-۹۷, ۰۷:۲۷ ق.ظ)، sadaf (۲۷-۰۷-۹۴, ۰۷:۵۴ ب.ظ)، hasti.cruel (۲۷-۰۳-۹۵, ۱۱:۳۹ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۷-۰۷-۹۴, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، hadis hpf (۲۷-۰۷-۹۴, ۰۷:۵۹ ب.ظ)، شمیم (۰۹-۰۸-۹۴, ۰۱:۲۷ ب.ظ)، خرزوخان (۰۳-۰۸-۹۴, ۰۹:۵۹ ب.ظ)، avaa (۲۷-۰۷-۹۴, ۰۹:۱۰ ب.ظ)، هورا۱۲۳ (۰۲-۰۸-۹۴, ۱۱:۱۴ ق.ظ)، Serina (۰۲-۰۸-۹۴, ۰۳:۵۴ ب.ظ)، *hasti* (۲۷-۰۷-۹۴, ۰۷:۴۵ ب.ظ)، azade.p (۲۸-۰۷-۹۴, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، asmanabi (۱۲-۰۳-۹۵, ۰۸:۵۲ ب.ظ)، Tabataba (۱۵-۱۱-۹۴, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، ملاك (۱۸-۰۷-۹۵, ۱۱:۵۷ ق.ظ)، candy (۲۳-۱۰-۹۴, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، ساده (۱۶-۰۵-۹۶, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، بهار۲۳h (۲۵-۰۹-۹۴, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، هرچی (۰۹-۰۷-۹۵, ۱۰:۴۸ ب.ظ)، gandom (۳۰-۱۱-۹۵, ۱۱:۰۱ ق.ظ)، عسل6 (۰۸-۰۶-۹۵, ۱۲:۱۵ ب.ظ)، تپش جون (۲۴-۰۹-۹۵, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، zahra_ayyar (۱۹-۰۳-۹۶, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، ariana1365 (۱۴-۰۴-۹۵, ۰۶:۱۵ ب.ظ)، آزاده رضایی (۰۶-۰۴-۹۵, ۰۷:۲۰ ب.ظ)، limit (۱۵-۰۳-۹۵, ۰۹:۲۷ ب.ظ)، بهار خلیلی (۱۶-۰۳-۹۵, ۰۳:۱۳ ب.ظ)، مهزز (۲۶-۰۴-۹۵, ۱۰:۱۵ ب.ظ)، دانيال (۲۵-۱۰-۹۵, ۰۱:۴۹ ب.ظ)، آسمان 56 (۰۹-۰۴-۹۵, ۱۱:۳۳ ق.ظ)، Afi kermani (۲۴-۰۳-۹۵, ۱۱:۴۳ ق.ظ)، raghsepaeiz (۳۱-۰۳-۹۵, ۱۰:۴۰ ب.ظ)، aliasghar 007 (۱۴-۰۴-۹۵, ۱۲:۱۷ ب.ظ)، سهيلا (۲۶-۰۴-۹۵, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، sadeg1378 (۲۶-۰۷-۹۶, ۰۵:۴۰ ب.ظ)، noshin jojoo (۲۱-۰۶-۹۵, ۱۱:۱۹ ق.ظ)، مینوشی (۱۷-۰۹-۹۵, ۰۶:۱۴ ب.ظ)، mz_48 (۰۷-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، azyjon (۱۵-۰۷-۹۵, ۰۵:۰۶ ق.ظ)، Sara2016 (۰۱-۰۷-۹۵, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، کاسپین (۲۰-۰۸-۹۶, ۰۹:۲۶ ق.ظ)، بلتي (۲۸-۰۷-۹۵, ۱۲:۰۵ ق.ظ)، Amir52 (۲۹-۰۱-۹۶, ۱۲:۴۳ ب.ظ)، باران گیلکی (۰۳-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۸ ب.ظ)، roz1375 (۱۱-۰۸-۹۵, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، sohi (۰۵-۰۱-۹۶, ۰۳:۴۸ ق.ظ)، سارا1339 (۰۱-۰۲-۹۸, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، فاطمه نادری (۲۰-۰۳-۹۶, ۰۳:۰۲ ب.ظ)، sa.ka.98 (۰۹-۱۱-۹۵, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، mona39 (۱۳-۰۱-۹۶, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، بانوی یاس (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، setare75 (۱۵-۰۱-۹۶, ۰۹:۰۶ ب.ظ)، Elesa (۲۵-۰۹-۹۶, ۱۱:۴۲ ق.ظ)، Masum khanoom (۲۳-۰۱-۹۶, ۰۷:۳۲ ق.ظ)، مشكات١٢٨ (۰۱-۰۳-۹۶, ۱۲:۱۹ ب.ظ)، taranomi (۱۴-۰۸-۹۶, ۰۵:۴۹ ب.ظ)، هاجر (۱۹-۰۵-۹۶, ۰۶:۵۶ ب.ظ)، fatemeh100 (۰۴-۰۵-۹۶, ۱۱:۱۹ ب.ظ)، vajiheh88888888 (۰۵-۰۶-۹۶, ۰۸:۱۴ ق.ظ)، Malfisent (۲۰-۰۶-۹۶, ۱۲:۰۴ ق.ظ)، هاجر۲ (۱۷-۱۱-۹۶, ۱۲:۳۴ ب.ظ)، khanomi (۱۴-۱۲-۹۶, ۰۸:۱۳ ق.ظ)، نیـایــش (۲۱-۰۵-۹۷, ۱۰:۲۹ ق.ظ)، ثمامشکات (۲۳-۰۶-۹۷, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، shfaty (۰۶-۱۲-۹۷, ۰۹:۴۴ ق.ظ)، h. shefaei (۱۴-۰۶-۹۷, ۰۷:۴۸ ب.ظ)، Didar (۰۷-۱۰-۹۷, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، lady110 (۲۶-۰۷-۹۸, ۰۱:۴۱ ب.ظ)، sarvenazb (۲۹-۱۱-۹۸, ۰۵:۲۲ ب.ظ)، Baharan62 (۲۸-۱۲-۹۸, ۱۱:۱۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان