انجمن ايران رمان



رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه | ariel کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۰۴-۱۲-۹۶، ۰۹:۴۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ariel
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 96
بازدید 15835

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه | ariel کاربر انجمن ایران رمان
#81
-اصلاً دوست نداشتم بچه هابرن من بازم تنهابشم ..فکرمی کنم اگه برنن باز اتفاقهای بدی برام میفته.
همه تو فرودگاه امده بودیم بدرقه بچها مامان وبابا وخاله نرگس عموامیر دکترآرشام وشبنم.
من ناراحت بودم... آرتا امد کنارم گفت نیلوی من چراناراحتی ...نبینم اشکتو.
بینمو کشیدم بالا گفتم. ارتا دلم براتون تنگ میشه...
-آرتا: ماهم عزیزم دلتنگی نکن بعداز چندماه دیگه کارمو راست ریس می کنیم برمیکردیم..
دستمو ..گرفت جلوی لبـ ـاش بـ ـوسش کرد....
ارتا....!
-آرتا:نیلو مواظب خودت باش ..من بی خبر نزاری ...بدون یه کسی هست که همیشه میتونی باهاش حرف بزنی .همیشه پشتته..
با محبت توی چشمای خوشگل عسلیش نگاه کردم..گفت چقدرخوبه که داریمت آرتا..
بازم رفت توی جلدشوخی گفت اون که بله ... من افتخاردادم که شمامنودارین..
باشوخی یه مشت زد م به بازو ش..اون دست انداخت دور شونم..
-سارا:پس نیلوفرخانم ماچی..
رفتم طرف سارا چقدردلم برای مهربونیاش تنگ میشه ...سفت گرفتمش توی بغـ ـلم ..گفتم دلم برات تنگ میشه..
- سارا: .... نیلوفر گریه کنی نه من نه تو.
سارا طاقت نداره کسی جلوش گریه کنه..زود اشکامو پاک کردم از بغـ ـلشو امدم بیرون
رفتی یادت نری اینجایه نیلوفرم داری..
-سارا: بامحبت نگاهم کرد مگه میشه...قربونت برم این چندوقت بهتر روزهای زندگیم بود .. باتو مثل قدیما...
تو یاد نره مارا همیشه از احوالت باخبرکن..توکه میدونی چقدرعزیزی برام..
حتماً مگه میشه شماهمینطور ..منتظرم زودبرگردین..
- سارا:قربونت...منم همینطور
حالا وقت خداحافظ با پنداربود....پنداری که میدونم ...مثل دوتا چشماش مواظب ساراو آرتا هسته....
-پندار:خوبی نیلوفرجان..
خوبم پندار.. اماازهمین حالا دلم تنگتونه... میدونم حواست به سارا هسته آرتا همینطور... لازم به گفت نیست ...وقتی میدونم مثل کوه پشتشونی.
پندار دستمو گرفت گفت... ممنون ازت نیلوفر که همیشه منو میفهمی ..
توکه میدونی جونم به ساراو آرتا بنده...سعی میکنیم زود کارمون انجام بدیم برگردیم..
امیدوارم. یواش بهش گفتم .. چقدربدکه به سارا نمگیی...
-پندار: برام سخته ..اینکه با عشقت زیریه سقف باشی ولی جراتشو نداشته باشی بهش اعتراف کنی..
پندارباید بتونی ...
-پندار:میترسم...نیلوفر از جوابش ..
نترس ..من میدونم سارا تورادوست ..میخوام وقتی امدین ..همه چی گفته باشی ..
پنداردستمو فشرد........ممنون که به فکرمی ..خواهری ..
بالبخند بهش گفتم قابل نداشت داداشی ..
بلاخره ازشون دل کندم...
آرشام وشبنم خداحافظی کردن وبابا ومامان همینطور ...
خاله نرگس داشت گریه می کرد عمو گرفته بودش توبغـ ـلش ...
خاله قربون صدفشون میرفت .. گفت که چند هفته دیگر باعموامیر میایم بهتون سرمیزنیم
بلاخره راهی شدن رفتن...
من بادلی غصه داربرگشیم خونه ...
بازم همون روزهای سابق تکرار میشه
یه هفته از رفته بچهاگذشته بود سعی می کردم هرروز یه بارباهم حرف بزنیم...
بازم فقط درگیر بیمارستان بودم..
انگارکه نیما ی توی زندگیم نبود...
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R
#82
-توسالن بودم بی حوصله داشتم کانالهای تلویزیون بالا پایین می کردم...
مامان امدکنارنشست گفت راستی نیلوفری یه خبری مریم خانم یادته؟ زن دوست بابات یه چندساله اون موقعه که تو خیلی کوچولو بودی چندسالی همسایمون بود ن
منم بی حوصله به حرف مامان... خیلی مگه خبرمهمه ای اونم دیدن همسایه که من اصلا یادم نمیادکی بود.؟.. الان دراین لحظه
شاید اگه چندماه پیش بود برام مهم بود نه الان..
مامان بازم گفت خیلی خوشحال شدم دیدمش هنوز مثل قبل خوشگل بود...تومراسم خیریه دیدمش ..بعدم پسرش امددنبالشو خیلی باشخصیت بود مثل همون بچگیاش ...
مریم خانم گفت خیلی خوشحال که بعد از این چندسال دوباره ما رادیده..دعوتم کرد... من قبول نکردم...
هنوز زوده ....راستی مراسم دعاوکمکهای به آدمهای نیازمنده هرماه توی خونه یکی ازخانمهای موسسه بزگزارمیشه ایندفعه خونه مریم خانمه..
بابا ت اگه بشنوه خوشحال میشه....ولی وقتی بفهمه آقا علی چندسال که فوت کرد خیلی ناراحت میشه..
بابا ت خیلی باشوهره مریم خانم دوست بودن یعنی دوست دوران بچگی هم بودن ...یادته برای کار بابات ..رفته بودیم اصفهان؟..آقا علی خانواده اونها برای کار علی امده بودن اصفهان ..اونجا باهم صمیمی شدیم..تنها دوستم مریم خانم بوداونم همینطور..
بعد برگشتم تهران...یه جوری گمشون کردیم..مریم خانم گفت بعد فوت علی آقا رفته بوده شمال پیش باباش زندگی میکرده..
دیگه برای اینده پیشرفت بچهاش امدن ..همون خونه قبلیشون...
منم بی حوصله فقط سرتکون میدادم...
دوست دارم دعوتشون کنیم دوباره رابطمون مثل قبل بشه...
مامان توی چه فکری من توچه فکریم.
روکردم بهش گفتم خوبه کارخوبی میکنی..
من که اصلاً تو فکرخودم بودم..
روزهای مثل هم می گذشت منم خودم چسبیده بودم به کارم ....
یکه هفته ای گذشته ..
از سرکارامدم خونه رفتم توی سالن یکم خستگی در کردم..
مامان ازاشپزخانه امد بیرون..
بهش سلام کردم ..اونم با دستمال دست هاشو خشک کرد ...
علیک سلام دخترم خوبی
مرسی مامان خوبید.خسته نباشد
مامان امد کنارم نشست
-مامان: ممنون عزیزم توهم همینطور...راستی امروز خونه مریم خانم برای مراسم خیریه رفته بودم....
ندیدی سنگ تموم گذاشته بود چقدربا سلیقه بودن.ب..ا دخترشم آشناشدم خیلی ماه بود...
بعد از مراسم خیلی اصرارکردن بمونم بعدش پسرشون امد اونم همینطور ...خیلی باشخصیت رفتارمی کرد..
بازم فکرکنم مامان برام خواب دیده
روکردم طرفشو گفتم خوبه..
این هفته قراره مراسم بگیرم مریم خانم دعوت کردم...
کارخوبیه
کاشکی توهم بودی کمک دستم
ببینم چی میشه مامان..با اجازتون برم اتاقم استراحت..کنم
باشه عزیزم برو
یکراست رفتم تواتاقم شالم از سرم دراوردم کیفمو بی حوصله انداختم روی تخـ ـتم..
نشستم رویتخـ ـت نمیدونم چرااینقدردلم گرفته..؟
این حالمو خودمودوست ندارم..
اون روزی که قراربودمامان مراسم بگیره من شیفت داشتم نتوستم کمکش کنم....
شب رسیدم خونه مامان وبابا نشسته بودن داشتن چای میخوردن..سلام کردم رفتم کناربابا نشستم..
بابا دست انداخت دورشونم..
-بابا: سلام دخترگلم خوبی خسته نباشی..
مامان :خوبی دخترم..
ممنون بابای مرسی ای گفتین امروز خیلی خسته شدم..ممنون مامان جون
بابا من به خودش فشرد یه بـ ـوسی زد به پیـ ـشونیم
-بابا: فدات بشم خانم دکترکوچولو من .
-مامان:برم برات شربت بیارم....
خدانکنه بابا جون نه مامان مرسی ..نمیخورم خسته نباشی چه خبراز مراسم امروز؟
خیلی خوب بود ..مریم خانم تا اخرش موندبنده خدا کمک دستم شده . بود..
-بابا:اره بند ه خدا منم وقتی امدم که پسرشون امده بوده دنبالشون...میدونی چقدرخوشحالم که پسرشون دیدم یه جوون رعنا با شخصیت هرچی بگم کم گفتم مثل بابا خدا بیامرش بود....
خیلی به دلم نشست..
وای حالا دیگه باباهم ازش تعریف .کرد...ولی من اصلاً کنجکاو نبودم که این اقای پسرببینم...
همون موقع گوشی بابا زنگ خوردبابا بلند شدتا بره حرف برنه..
راستی مریم خانم عکس تو دید خیلی ازت تعریف کردگفت خیلی دلم میخوا دنیلوفرجان ببینم..
یادمه من اون موقع سرکارکه میرفتم اگه مریم خانم بیکاربود تو همیشه پیش اون میزاشتم...
نمیدونم دوست نداشتم اصلاً به هیچی فکرکنم..
-مامان:راستی بابات دعوتشون کرده برای آخراین هفته شب میگه دوست دارم با خانواده دوستم که چندسالی ازشون خبری نداشتم رفت و امدداشته باشیم دینمو به خانوادهش مخصوصاً به پسرش ادا کنم.
بابات انگارخیلی از پسره خوشش امده ...مریم خانم میگفت پسرش شرکت داره...
انگارادم موفقیه توی این سن کمش هنوزم ازدواج نکرده ..مریم خانم میگفت دنبال یه دخترخوب میگرده برای پسرش..
دقیقاً میدونستم به اینجا ختم میشه...
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R
#83
یکم دیگه پیش مامان بابا ماندم ..رفتم اتاقم .. روی تخـ ـت درازکشیده بودم که همون موقع موبایلم زنگ خورد ..
موبایلم از توی کیفم درآورده .. جواب دادم...
سلام نیلوفرخودم...
سلام آرش خوبی دایی..
-خوبم عزیزم...چیزی شده نیلوفرم صدات گرفته..
نه چیزی نیست تازه از سرکارم امدم..
خسته نباشی ..پس بی موقع زنگ زدم.
-نه این چه حرفیه آرش تو عزیزمی..چکارامیکنی ..؟
هیچی بابا درگیر کلاس وکارهستم...
آرش پس این درس ات کی تموم میشه جناب مهندس ..
-چندماه دیگه مونده تموم بشه راحت شم برگرم سرکارزندگی خودم..
اره دایی امیدوارم باموفقیت تمومش کنی
نمیدونم چرا مثل سابق از حرف زدن با آرش هیجان زده نمیشدم سربه سرش نمیزاشتم...!
انگار این نیلوفر قبلی بردن .یکی دیگه به جاش اورده بودن
انگار آرش فهمیده بود من حالم زیاد خوب نیست
-خوب نیلو فرم استراحت کن دایی یه بار زنگ میزنم سر فرصت باهم حرف میزنیم..
نه دایی راحت باش ..زود این دکتراتو بگیری ....
-ممنون شبت خوش عزیزم بای
بای
گوشی گذاشتم روی تخـ ـتم...
قراربوداخراین هفتگی خانواده مریم خانم بیان خونه امون ولی نمیدونم دوست ندارم توی خونه باشم ..دوست ندارم به زودی راجب به ازدواج با یه پسره دیگه فکرمنم...
این چند روزهمش درگیربودم...بلاخره اون روزی که قراربود بیان مهمونی فرارسید
مامان خلیی اصرارداشت که منم باشم ولی من دوست نداشتم اصلا اونجا باشم اینقدربهونه اورده..که دیگه مامان اصرا رنکرد
میدونم چرا مامان اصرا می کنه ..میخوام یه جورایی من با اون پسره آشنا بشم... باهاش ازدواج کنم..
اون شب شیفت بودم صبح رفتم خونه هنوز همه خواب بود ن رفتم اتاقم لباسو عوض کردم داشتم از خستگی پس می افتادم.. نزدیکهای ساعت دو بیدارشدم.. رفتم پایین .. بابا انگارنبود رفتم آشپزخونه...
مامان کبری خانم داشتن حرف میزندن .بهشون سلام کردم.تا من دیدن حرفشون قطع کردن مامان روش کرد طرفم گفت خوب خوابیدی دخترم.....
اره مامان جون..خوبید چه خبر ببخشید دیشب نبودم
نه عزیزم بیا بشین یه چیز بیارم بخوری براتم از دیشب تعریف کنم..
مرسی باشه...
دیشب خیلی خوب بود مریم دخترش پسرشم امده بودن.اصلاً هرچی از این خانواده گفتم کم گفتم...
بابات باپسر مریم خانم درحال حرف زدن بود...انگارازشون خوشش امده
بعد روکرد طرفم گفت وقتی رفتن بابات گفته پسره من یاد باباش میندازه....
مریم خانم همش از تو سوال می کرد...
چرا؟
انگار خیلی ازت خوششون امده
چی اونها که من هنوز ندیدن...؟
وقتی فهمیدن تو کجا کارمی کنی ..مریم خانم گفت پسرش انگار تو دیده ..وقتی مشخصاتو گفت ..فهمیده تو را میگه....
بعدشم مریم خانم اجازه گرفتن یه شب بیان خواستگاری..
چی ....!
وای نیلوفرم تو چرا همش میگی چی امروز
خوب توقع دارین تعجب نکنم اونم از همسایه که من ندیدن بعد الان میخوان بیان خواستگاری کسی که درست از نزدیک ندیدنش باهاش حرف نزدن
خیلی دلشون بخواد ... مگه تو چی کم داری از زییایی وتحصیلات .ثروث ...
درسته مامان جون اما من هنوز آمادگی خواستگارندارم...
چی امادگی میخواد عزیزم یه تک پا میان خواستگاری حرف میزن ببین به درد هم میخوردن یانه
دقیقاً میدونم که حرف زدم الگی بود.... مامان دلیلهای خودشو میگه...ولی من اصلاً حس وحال خواستگاری این چیزهاندارم..
روکردم طرف مامان گفتم درست مامان جون اما نمیخوام
-مامان:بابات از پسره خوشش امده مخصوصاً اینکه دوست خدا بیامرزشه..
نمیدوم چرا بایدهمیشه پسرهای دوستایی بابا برام بیان خواستگاری ؟
نیلوفر پسره سرش به تنش می ارزه همه چیز تمومه.... خانواده اش که عالین
دقیقاً مامان اینها سر خواستگاری آرین بهم گفت ...
حوصله جروبحث های الکی نداشتم فوقش میان بهشون جواب رد میدم اینجوری همه چیز تمو م میشه
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R
#84
-من که بارآولم نبودکه برام قراربود خواستگاربیاد این مثل بقیه اونها ...نمیخواستم با جروبحثهای الکی دل پدومادرم بشکنم...
شاید کسی بودکه بدردم خورد تونستم با اون زندگی جدیدیم بسازم نمیدونم...شاید
داشت به روز خواستگاری نزدیک میشود .کبری خانم رفته بودمشهد منم عجیب دلم میخواست برم..
کبری خانم برام یه چادرسفید خوشگل آورد ا زاون چادر برای عروسها میخرن.انگارکبری خانم دوست داشت من به این پسره جواب مثبت بدم ..گفت
این توی خواستگاریت بنداز روی سرت انشاالله سفید بخت بشی خودم خیلی خوشم امده بودممیخواسم بندازم روی سرم...
مامان خودش برام لباس خریده بود...چون میدونست من حتما یه بهونه میارم ..حوصله خرید ندارم..برام یه دست کت وشلوار زرشکی .بانوارهای طلایی دورش خریده بود شال همون رنگ کفش هم رنگ چون من ست شدن لباسم کفشامو خیلی دوست داشتم..
امشب شب خواستگاری بود نمیدونستم چراهمش دلشوره داشتم معده ام از صبحی شروع کرده بود به درد گرفت حالت تهوع داشتم !توی اتاقم بودم لباس از توی کمدم درآوردم گذاشتم روی تخـ ـتم
مامان امد گفت نیلوفر تو هنوزحاضرنشدی عزیزم زود باش الان که برسن!
باشه مامان جان هنوز که خیلی مونده اینقدرنگران نباش شمابرو قول می دم زود امده بشم..
باشه عزیزم..
مامان انگارخیلی خوشحاله... بایدم خوشحال باشه هرپدرومادری دوست دارن بچها ازدواج کن بایه آدم درست حسابی..
یه دوش سری گرفتم زود موهامو خشک کردم شونه زدم ساده جمع اشون کردم با کلیپس بستم..
کت وشلوارپوشیدم یکم آرایش کردم درآخرم یه رزلب زرشکی زدم ..شالمو انداختم روی سرم رفتم پایین
مامان که توی آشپزخونه بود بابا حاضر آماده داشت میامد ازپله ها پایین رفتم طرفش گفتم به به جناب فرهمند چه خوشتپ کردن
بابا با لبخند نگاه می کرد گفتم مرسی عزیزم تو خیلی ماه شدی ..داشتیم حرف میزدیم که صدایاف اف بلندشد
مامان امدگفت چراشماتو تا اینجا ایستادین نیلوفرتو برو آشپزخونه .رضاجان جان بریم به مهمونها خوش امد بگیم..
مامان وبابا رفتن منم چادرم انداختم روی سرم رفتم توی آشپزخونه
صدای احوال پرسیشون می امد بلاخره رفتن نشستن
درحال حرف زدن بودن انگارمن فراموش کرده بودن..
بلاخره مریم خانم باعث شد من یادشون بیاد باید چای می بردم..
کبری خانم از قبل همه چیز اماده کرده بود داددستم..
نمیدونم چرا همش استرس داشتم...؟
بلاخره رسیدم به سالن همه نشسته بودن .یه خانم روبه روم کنارمامان نشسته بود انگار مریم خانم بود.. آقای داماد روی مبلی نشسته بود که پشتش به من بود نمی تونستم درست ببینمش ...
یه سلام آرام کردم بابا نزدیک ترمبل نشسته بود بهش تعارف کردم..اونم اشاره به مریم خانم کرد .. رفتم طرفش اصلاً حواسم به اطراف نبودمریم خانم با مهربونی بهم لبخند زد احوالم پرسید چای برداشت ..تشکرکرد...بعدم مامان برداشت یکم انطورطرف تر یه دخترجون نشسته بودکه خیلی برام قیافش اشنا بود نمیدونستم کجادیدمش اونم مثل مامانش خیلی با محبت به نظر میرسید حالا نوبت آقا داماد بودنمیدونستم چرا استرس پیداکرده بودم؟ زیاد رفتم طرفش سرم گرفتم بالا یه دفعه اون کسی که جلوی میدم اصلاً باور نمی کردم این اینجا چکارا می کرد! ا ز استرس سینی چای میخواست از دستم بیفته که زود بلند شدگرفتش ..حالا که دقیقاً کنارم بود دیگه باورش کردم .این اینجابرای چی .چطور ..!
همون موقع کنارگوشم گفت مواظب باش عروس خانم
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R
#85
نمیتونستم باورکنم که پسرهمسایه قبلیمو ن همون نیما باشه ...چطور من اصلا نفهمیدم؟ الان همه چیز مثل پلی بک امد جلوی چشمم از بچگی ...همون چشمای آبی ...
من بی حرکت مات زده همون جا ایستاده بودم...
مامان گفت چیزی شده نیلوفرجان؟
که همون موقع نیما جواب دادن نه مهری خانم انگار چادرشون رفته بودزیرگفششون میخواستن خدانکرده بخورن زمین
منم مات بی صدا چیزی نمی گفتم که نیما گفت درست نمیگم نیلوفرخانم؟
اون موقع بود به خودم امدم..ببخشید گفتم ..اصلاً دوست نداشتم اونجا باشم امٌا میترسیدم که مامان وباباوبقیه ناراحت بشن مریم خانم بهم اشاره کرد کنارشون بشینم من بی صدا رفتم نشستم .الان که فکرمی کنم این دختره همون دختری بود که اون روز با نیماتوپاساژدیده بودم.بگو چرا قیافش شبیه نیمابود.! توذهنم شده بودپرسوال ..دستا مو با عصبانیت مشت کردم ...چرا نباید میفهمیدم که نیما دست بردارنیست..؟
من احمق فکرمیکردم حتماً همه چیز فراموش کرده نه بگویه راه دیگه برای زجردادن من پیداکرده ..
اصلاً صدای مامان که چندبار صدام زده بودنشنیدم ..سرم گرفتم بالا مامان گفت دخترم حواست کجاست ؟مریم خانم با شمابودن حالت پرسیدن
ببخشید ممنون خوبم شما خوبید
مریم خانم گفت عزیزمی چقدربرای خودت خانم شدی برازدنده زیبا ...حتماً من یادت نیست تو اون موقع ها خیلی بچه بودی
یه لبخندتصعنی زدم ..چیزی نگفتم..
بعدروکرد طرف مامان گفت خوشحالم که بعد از چندسال دوباره دورهم جمع شدیم اونم برای امرخیر..
مریم خانم روکرد طرف بابا گفت پدرم خیلی دوست داشت که بیان ...براشون کسالتی به وجودامد نتونستن حضورداشته باشن گفتن ازطرفشون معذرت خواهی کنم
-بابا : نه خواهش می کنم مریم خانم انشااله آقای بزرگمهر زودتر بهبودیشون به دست بیارنند...
مرسی آقا رضا خوب اگه اجازه بدین بریم سر اصل مطلب
-بابا:بفرمایید
خوب ما که دیگه همد یگر میشناسیم... چیزها لازم بایدبگم گفت شده ...
هرخانواده آرزو داره با خانواده خوبی مثل شما وصلت کنه.. وهرپسری باید آرزو داشته باشه با دختر عزیزم نیلوفرجان ازدواج کنه .. از کمالات نیلوفرجان که معلومه ... همه چیزتمومه
آقا رضا ومهری جون تواین چندوقت فکرکنم دیگه تحقیقاتو راجب نیما کرده باشید ...
چون پسرمه ازش تعریف نمی کنم..نیماواقعاً یه آدمیه که بعد از فوت باباش روی پای خودش ایستاد والانم که به اینجا رسیده فقط با تلاشهای خودش هسته آدمی نیست که حرف پشتش باشه ..خانواده دوسته جونش برای من خواهرش نگین درمیره...
ب_ابا: اون که بله مریم خانم از پسره علی خدابیامرزم کمتر از این نباید توقع داشت باشیم ...
هرچی نظر دخترگلم نیلوفرجان باشه ..
یکدفعه مریم خانم گفت پس آقا رضا اگراجازه بدین این دوتا جون برن حرف هاشون بزنند تا ببینم قسمت چی باشه
-بابا: خواهش می کنم..نیلوفردخترم آقا نیما راهنمایی کن اتاقت باهم حرف بزنید
من تو حالم خودم بود اصلاً دلم نمی خواست برم آخه من چه حرفی بااین آدم داشتم؟
آقا نیما زود از جاش بلندشد گفت بااجازتون ..
تودلم گفتم نگاهشون کن چطورنفش بازی میکنه چقدرخودش با شخصیت با متانت نشون میده یه طوررفتارمیکنه اولین باره من میبینه ..
ناچار ازجام بلندشدم که زودتر این قضیه تموم کنم..
رفتم زودتربالا وارداتاقم شدم نیماامد تو دربست من دربالکن بازکردم رفتم بیرون یه نفس عمیق کشیدم امدبه در بالکن تکیه زد دست به سیـ ـنه نگاهم می کرد روکردم طرفش گفتم این چه مسخره بازیه که راه انداختی ؟
-نیما:من نمی دونم درمورد کدوم مسخره بازی حرف میزنی عزیزم.؟
به من نگو عزیزم نمیدونی یا خودت زدی به اون راه.. درباره خواستگاری می گم میخوای بگی می تونی هرکاری کنی چیه نکنه راه دیگه ای برای اذیت کردنم پیداکردی ..من احمق با یدمیفهمیدم که یه همسایه قدیمی چطوربعد سالها یکدفعه پیداشده زودقراره بیاد خواستگاریم..همش کارت تونه..؟
-نیما: چی کارمنه ... اینکه باباهامون دوستهای دوران بچگی هستن یه روزی باهم همسایه بودیم من تاز فهمید اصلاً فکرنمی کردم تو اون تودختره لوس که همیشه اشکت لب مشک بودهستی ..
من بازی نده من که میدونم کار خودته ...فکر کردی اون روزیادم رفته می خواستی چکارکنی .مگه نگفتم دلم نمی خواد دوباره ببینمت پس باکدوم حقی پاشوی امدی اینجا ...نه تو نمیدونی چند وقت طول کشید تو کارات فراموش کنم ولی هنوز نمی تونم اون کارت فراموش کنم هنو زم بعضی وقتهاکابـ ـوس اون روز می بینم ..اصلاً خانواد ت می فهمند چطورآدمی هستی؟ معلومه که نمی دونند بیچاره مادرت چقدرازت تعریف می کرد ولی نمی دونه چطورپسری تربیت کرده که توآزاردادن دیگران کم نمیاره ..تو میدونی اگه بابام می دونست چطورآدمی هستی یه لحظه نمیذاره اینجاباشی ی....کدفعه پرید وسط حرفم گفت بسه چقدرمی خوای اون موضوع بزنی توسرم اون روزم گفتم منظوری نداشتم یکدفعه شد بس کن اینقدرمنو عصبانی نکن چراباورنمی کنی به کی قسم بخورم اون چیزی که تو فکرمی کنی نبود ه خسته شدم این قدراین موضوع به روم نیار
-با عصبانیت بهش گفتم حالم دیگه از این حرفات بهم میخوره واسم مهم نیست زودتراین بازی مسخره تموم کن.. تاهمه چیز فراوش کنم.. می خواستم برم از اتاق بیرون که راهم جلوی درسد کرد
-نیما: یه لحظه خانم دکتر اینقدرزودتصمیم نگیر فکرکردی خودت کی هستی ...باهمه گرم می گیری ناز عشوه میایی واسه ماکه میرسه جانماز آب می کشی نه خانم فکرکنم خانواد ت تو تربیت تو باید تجدید نظرکنند ..آخه چی شدداری عصبانی میشی میخوای برم بگم من پسرعمه میترابودم خانوادت که میتراخوب می شناسن دیگه... اینکه بعد رفتنش باهم آشنا شدیم بعد ذوست دخترم شدی یا می خوای بیشترتوضیح بدم ؟
خیلی عصبانی شدم از حرف هاشودست خودم نبود یه سیلی بهش زدم به دستم زدم روسیـ ـنه اش گفتم کارای خودت به من انگ نزن واسه من هیچ کدوم از حرفات مهم نیست توآدم عوضی هستی آروم ترگفتم فکرکرد ی بااین کارات وحرفات من تهدیدی می کنی نه آقا اشتباه می کنی خانواده من به این سادگی حرفهای یه غریبه باورنمی کنند
-نیما:هرجورراحتی عزیزم ..
من که هنوز کناردرایستاده بودم ولی اون رفت روی صندلی نشست پاش انداخت روی پاش گفت ...من امدم خواستگاری گرچه برای تو مسخره بازیه وای ازنظرمن نیست کاربدی هم نکردم.مادرم خیلی آرزو داره من ازدواج کنم سروسامون بگیرم منم قبول کردم
پریدم وسط حرفش گفتم یعنی تو الان به حرف مادرت اینجایی این حرفنزن که باورنمی کنم من توراخوب می شناسم حرف کسی رابه این راحتی قبول نمی کنی
-آفرین کوچولو مثل اینکه خوب من می شناسی
بعدم باشیطنت گفت خب این بیرون رفتنهای ما باید به دردی می خورد خب بگذریم به خودگفتم من که قراره دوریا زود ازدواج کنم گفتم خواستگاری کسی برم که خوب می شناسمش درضمن می دونم می خوای چی بگی اینکه علاقهای به من نداری ازاین حرفها ولی عزیزم زمان که بگذره توهم عاشقم می شی نمی تونی یه لحظه دوریم تحمل کنی
رفتم نزدیکش خم شدم تو چشماش نگاه کردم
نه بابا چه اعتماد به نفسی یه دفعه رودل نکنی کورخوندی جناب که یه روز عاشق شماشم واز دوریت دیونه بشم من نمی تونم تورایه لحظه تحمل کنم چه برسه به عاشقی ...بااجازه آقای خوش خیال
می خواستم ازدربرم بیرون
راستی خیلی خوشگل شدی چادرخیلی بهت میاد نکنه خواستگاری اون مرتیکه همینقدربه خودت رسیده بودی؟ .دیگه واقعاً نمی تونستم تحملش کنم زودتراز اتاق امدم بیرون من از دست این دیونه نشم خوبه..
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R
#86
سریع از پله ها امدم پایین نیما پشت سرم بود .زودرفتم سرجای قبلیم نشستم..اصلاًنمی تونستم این فضا تحمل کنم سرم گرفتم بالا نگین بامهربونی بهم لبخندزد ..منم درجوابش لبخندزدم دخترمهربون دوست داشتی به نظرمیامد مریم خانم خیلی مهربون دلنشین..بود
مریم روکرد طرفم گفت بچه ها به نتیجهای خوبی رسیدن ..؟
میخواستم چیزی بگم نیمازودترگفت مادرجان نیلوفرخانم یه هفته فرصت خواستن تا فکراشون کنند جواب بدن.
مادرشم لبخندی زد گفت انشالله بعد از یک هفته جوابت بله باشه عزیزم..
من نمیدونستم چی بگم فقط یه لبخند از روی ناچاری زدم..
-مریم خانم : پس بااجازتون دیگه رفع زحمت کنیم
-مامان: کجامریم جان هنوزکه سرشبه ... شام تدارک دیدم...
-بابا: .زوده برای رفتن
-مریم خانم :مرسی مهری جون اتشالله دفعه بعد شماتشریف بیارید منزل ما ...دیگه بهتررفع زحمت کنیم نیلوفرجانم استراحت کنه .... بلندشدن برای رفتن ...اینم اشارهای نیمابود .. میدونم میخوادزودتربره تا یکدفعه من چیزی نگم تا نقشهاش خراب نشن
چیزی نگفتم پاشدم..رفتیم بدرقه اشون...مریم خانم من گرفت توی بغـ ـلش گفت انشلاله که عروس خودم میشی . نگین با محبت ازم خداحافظی کرد ..همه زودتررفتم ..نیماآخری بود طوری که کسی نشنوه کنارگوشم گفت..تو زن خودمی .. با عصبانیت نگاهش کردم چقدردوست داشتم یه سیلی دیگه بهش بزنم .. فقط برای خالی شدن عصبانیتم دستمو مشت کردم.. وقتی رفتن.بدون هیچ حرفی از پله ها داشتم میرفتم بالا که صدای مامان شنیدم به بابا میگفت اینها همون خانواده هستن که همیشه میخواستیم نیماپسر خیلی خوبیه همه چیزتمومه بابا گفت درباره اش تحقیق کردم . هیچ چیزی بدی ازش نشنیدم.
یه پوزخندزدم رفتم توی اتاقم چادر از سرم درآوردم گذاشتم روی تخـ ـت شالم از سرم درآوردم احساس خفگی میگردم هنوز بوی عطرش توی فضای اتاقم بود باعث میشود من عصبانی کنه هرچندکه همیشه عاشق این بوعطربودم
حالم اصلاً خوب نبود ...چطور این اتفاق افتاد ؟ باورم نمیشه که نیما امده خواستگاریم
خداباید چکارکنم.؟ من چطورمیتونم بامردی مثل نیما ازدواج کنم کسی که ازش متنفرم... نامزده سابق دوستمه زندگی با نیمایعنی جهنم
من نمیتونم باید مخالفت کنم چطورمی تونم اصلاً فکرکردن بهش دیونه ام می کنه.؟
خداچکارکنم ؟ کاش یه راهی پیدامی کردم ..هرکاری کردم خوابم نمی برد احساس خفگی می کردم دربالکن باز کردم رفتم بیرون شاید یه کم هوای آزاد بتونه آرومم کنه ..ولی اینجا هم آروم نشدم حولم برداشتم رفتم حموم شیر آب گرم باز کردم صورتم توی آینه دیدم بخارآب همه جا گرفته بود آینه با دستم پاک کردم باخودم گفت نیلوفر چه کارمی خوای بکنی ؟ تصمیم بگیر رفتم زیردوش اشکام سرازیرشدن..
صبح زودتر از خواب بیدارشدم چون دیشب اصلاً نخـ ـوابیده بودم توی آشپزخونه داشتم صبحونه آماده می کردم که مامان امدداخل گفت چه زود بیدارشدی ؟
گفتم صبح بخیرمامان جان همون لحظه باباامد به اونم صبح بخیرگفتم نشستم دورمیز داشتیم صبحونه میخوردیم که مامان گفت نظرت درباره آقا نیما چیه .؟.خودت دیدی دیگه خیلی پسرخوبیه درضمن مادرش که زن خوبیه آشناهم هستند
- مامان نمی دونم.
-مامان : یعنی چی نیلوفر؟ اصلاً فکرش نمی تونی بکنی به این یکی جواب ردبدی .
-بابا :آروم خانم .نیلوفرمادرت راست می گه دخترم... هرچی نظر خودته
من نمیدونستم چیزی بگم برای فرار از اون جو گفتم هنوز نمی دونم دیرم شده بایدزود برم
مامان:نیلوفر پس بهتر درست فکرکنی یه جواب درست بدی ..
رفتم اتاقم آماده شدم مامانم درکم نمی کنه خب بنده خدا حق داره مگه اون از نیماچی میدونه از نظرمامان نیمایه پسر خوب که همه چیزتمومه .خب از هر طرف بگیریم باید بهشون حق بدم ولی من که خودم میدونم نیماچطورآدمیه اون که به من علاقه ای نداره فقط اینجوری می خوادمن اذیت کنه آماده شدم رفتم بیمارستان اصلاً حواسم به کارنبود شبنم چنددفعه گفت نیلوفر چیه چرااز وقتی امدی توفکری چیزی شده ؟ گفتم نه عزیزم مسئله نگران کننده ای نیست ..
از دربیمارستان خارج شدم که نیما دیدم به ماشینش تکیه داده بود من نگاه می کرد بی توجه بهش راهم کشیدم رفتم طرف ماشینم رسید بهم گفت کجا سرت انداختی پایین میری؟ باحالت تعجب برگشتم طرفش گفتم آخه ببخشید اصلاً شماراندیدم
-نیما: اره تو گفتی من باورکردم
نیلوفرواسه من مهم نیست حالا برید اونطرف می خوام برم
-نیما:حالا کجابااین عجله خانم باهم میریم ..درضمن من خیلی گرسنه ام امدم باهم بریم نهاربخوریم از بس صبرکردم دارم از گرسنگی می میرم
به من چه حالا من مقصر شدم که آقا از نهارشون موندن درضمن من گرسنه ام نیستم شماخودت تنهایی برو بخور
-نیما:دنه د امدم باهمسرآیندم هم نهاربخورم تنهای از گلوم پایین نمیره
روکردم طرفش گفتم ببین داری منو عصبی می کنی من باتو بهشتم نمیایم ..حالا برو اونطرف دیرم شده می خوام برم درثانی کی من جواب مثبت دادم که خودم خبرندارم؟ رفتم سوارماشینم شدم که زد به شیشه مجبورشدم شیشه بکشم پایین ببینم چی میگه
+گفت فکرنکن عزیزم اینکارت نادیده بگیرم به هم می رسیم
تند رفت سوارماشیتش شد عصبانیتش روی لاستیکهای ماشینش خالی کرد طوری رفت که رد شون روی آسفالت موند..سرم گذاسشتم روی فرمون چرامن یه روز آرامش ندارم؟
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R
#87
-گوشیم زنگ خورد دیدم دلارامه.
-دلارام : سلام عزیزم خوبی ..
خوبم تو خوبی دلارام..
-دلارام:مرسی منم خوبم
چه عجب یاد از ماکردی کجای تو ؟خبری ازت نشد یکدفعه زنگ زدم در دسترس نبودی
-دلارم : ببخشید عزیزم این چندوقته سرم خیلی شلوغ بود باید گالرایم راه می انداختم راستی من الان گالری هستم خوشحال میشم بیای .
-چراکه نه عزیزم الان وقتم آزاده حتما میام
-دلارام:پست آدرس بهت میفرستم پس می بینمت خداحافظ..
باشه عزیزم گوشی قطع کردم دلارام آدرس فرستاد خیلی خوبه شاید رفتن به اونجا حال هوامو عوض کنه.. .از فکرنیمابیام بیرون رفتم گل فروشی یه دست گل رزگرفتم رسیدم اونجا ماشین پارک کردم نگاهی به اطراف انداختم جای قشنگی بود رفتم داخل نگاهم چرخوندم تا دلارام پیداکنم بلاخره دیدمش داشت بایکی حرف می زدنگاهم به تابلوها افتاد خیلی قشنگ بودن واقعا کارش عالی بودرفتم نزدیکتر گفتم سلام. دلارام با خوش رویی گفت
-دلارام: سلام عزیزم خوش امدی
ممنون عزیزم ......دسته گل گرفتم طرفش دلارام با خوشحالی
-دلارام: ممنون عزیزم خودت گلی چرازحمت کشیدی وایی چه گلهای خوشگلی هستن..
بعد روکرد طرف دوستش من معرفی کرد....
-دلارام: این خانم خوشگله نیلوفر دوست خوبم هستند ..خوب نیلوفرجون دوست گلم مونا
-مونا:سلام عزیزم ازآشناییتون خوشبختم دلارام خیلی ازشما تعریف می کرد
براش لبخند زدم گفتم ممنون دلارام جون به من لطف دارن ..دوستش همون موقعه موبایلش زنگ خورد معذرت خواست رفت..
دلارام روکرد طرفم گفت خیلی خوشحالم که امدی ..لبخندی زدم دستشو گرفتم ممنون از تو که گفتی بیام اینجا واقعاًکارت عالیه تابلوهای قشنگی کشیدی
-دلارام : مرسی عزیزم
بادلارام رفتیم نزدیک تابلوها حالا که از نزدیک میدیدم خیلی قشنگ تربودن از تابلو که دختر روی تپه ایستادی بودی موهاشو باد تو هوا پخش کرده بود چهره ناراحتی داشت خیلی خوش امد ... راه می رفتیم باهم حرف می زدیم
-دلارام :عزیزم بیابریم پیش بچه ها
رفتیم پیش اونا من به دوستاش معرفی کرد دوستاش خیلی آدم گرم با محبت به نظ میرسیدن بابقیه مشغول حرف زدن بودیم نمیدونم احساس کردم یکی شبیه نیمادیدم باخودم گفتم شاید خیالاتی شدم آخه نیما اینجاچکارمیکنه؟ یکی امد برای پذیرایی یه لیوان آبمیوه برداشتم همون موقعه یکی دلارام صدازد دلارام گفت ببخشید عزیزم الان میایم..منم رفتم به تابلوکه روبه روم بودنگاه کردم مشغول دیدن تابلو بودم یکی کنارگوشم گفت سلام خانم دکتر ..باورم نمی شد صدای نیمابود باعجله برگشتم طرفش آب میوه ریخت روی پراهنش
-نیما:آخ چه کارمی کنی خانم دکترمواظب باش آخ ببین پیراهنم کثیف کردی ..حالا اینکه لکش پاک نمیشه .آی ببین چقدراین پیراهنم دوست داشتم ..
-به درک خوب کاری کردم ببینم تو از کجامیدونستی من اینجام؟ آه من چقدراحمقم این میگم آخه غیرممکنه آدم تصادفی همدیگر اینجاببینه ومن تعقیب می کنی جواب بده واسه چی این کارا می کنی؟ ..که همون لحظه دلارام امد پیشمون گفت ببخشید عزیزم تنهات گذاشتم نگاهش به نیماافتاد میخواست چیزی بگم که آقازودترگفت من نامزد نیلوفرجان نیماکیان هستم خوشبختم از آشناییتون بعدشم روش کردطرف من
-نیما: ببخشید دیگه عزیزم گفتم معذرت می خوام وقتی آدرس بهم دادی توجلسه بودم تا برسم اینجاتو ترافیک گیرم کردم گفتم که معذرت می خوام من که اون لحظه نمی دونستم چی بگم فقط ازحرفاش شوکه شدم م ..
-دلارام :خیلی خوش امدید جناب کیان
من که اخم کرده بودم
-دلارام : چرا ناراحتی عزیزم معذرت خواهی که کردن ..
من فقط اون لحظه دلم می خواست تنها باشیم اون موهاش دونه دونه از سرش بکنم..
-نیما:خب عزیزم تورابا دوست تنهامیذارم خیلی خوشحال شدم ازدیدنتون الان که می بینم واقعاً کارتون عالیه
-دلارام:مرسی شما لطف داریدخوشحال شدم تشریف آوردن
-نیما:خب عزیزم بعداًمی بینمت... بعدم رفت
اعصابم بهم ریخت بااینکاراش می خواست قضیه نهار تلافی کنه که همراهش نرفتم موفق شد اینقدرتو فکربودم که صدای دلارام که صدام می کردنشنیدم دستشوگذاشت روی شونه ام
-دلارام: نیلوفرچیزی شده؟ ..
-نه عزیزم چیزی نیست بریم..
-دلارام:فکرنمی کردم نامزدکردی خیلی بهم میان تبریک می گم
همون لحظه یکی از دوستاش امد پیشمون من نتوستم جوابش بدم بهتر.چیزی هم برای گفتن نداشتم دلم می خواست برم حالا که نیمااینجابود ولی نمیشد یه کم دیگه موندم بادلارام خداحافظی میکردم کردم بله آقا دارن تشریف میارن امدجلو گفت بریم عزیزم یه کارمهم برام پیش امده باید زودتربرم روش کردطرف دلارام
-نیما: خیلی وقت بود اینجور جاهانیامده بودم خوشحال شدم امدم اینجا....ازدید ن کاراتون لذت بردم ...
-دلارام:خواهش می کنم خوشحال شدم خوشتون امده چندلحظه صبرکنیدالان برمی گردم
روکردم طرفش گفتم واقعاً تو دیگه کی هستی !یعنی تو حرف زدن کم نمیاری .
-نیما:خوب ما اینم دیگه خانم ....
دلارام برگشت یه تابلو دستش بودگرفت طرفم گفت قابل نداره عزیزم این هدیه ای از طرف من به شما امیدوارم خوشتون بیاد
ممنون عزیزم این چکاریه واقعاً قشنگه مرسی !
-دلارام:بگیرش دیگه دستم خسته شد نکنه نمی خوای قبولش کنی
- نه اصلا اینطورنیست باکمال میال قبولش می کنم مگه تابلو به این قشنگی می تونی ردش کنی بازم ممنون..
بادلارام روبـ ـوسی کردم دوباره تشکرکردم خداحافظی کردیم ..رفتیم بیرون نیمارفت سوارماشینش بشه
- ببخشید جناب
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R
#88
-نیمابرگشت طرفم گفت بله عزیزم کارم داشتی ..راستی من اسم دارم نکنه یادت نرفته من نیمام راحت باش
باعصبانیت بهش گفتم دیگه شورش درآوردی فکرمی کنی خیلی بامزه ای اون حرفا چی بود به دلارام گفتی؟ فکرکردی یادم رفته چیزی نمیگم واسه چی گفتی نامزدمی اصلاًواسه چی امدی؟ اینجا فکرنمیکردم همچین آدمی باشی به خاطراین که نیومدم ...امدی تلافی کنی !واقعاً برات متاسفم تو یه آدم اوغده ایی تویه دیونه ای که فقط فکر آزاردادن توفکرته ..چیه چراساکتی ؟ ..معلومه حق بامنه آره دیگه این آخرین بارت باشه من تعقیب می کنی فهمیدی ..
امد نزدیکتر چیزی نمی گفت فقط میامد جلو منم می رفتم عقب تر که خوردم به دیوار امدروبه روم ایستاد دستم گرفت
بهش گفتم چکارمی کنی دستم دردگرفت لعنتی ولم کن ولی اون فقط خیره نگاهم می کرد
- مگه باتو نیستم ؟ولم کن الان کسی می بینه
-نیما:برام مهم نیست بعد اینجاخلوته کسی نیست عزیزم
صورتش آورد جلو نفساش می خورد تو صورتم
-نیما:خب می شنوم راستی داشتی چی میگفتی ؟ که من یه دیونه یه آدم اوغده ای دیگه چی عزیزم خجالت نکش یه آدم مریض فقط به فکر آزار دادن تو سرمه دیگه؟
- ولم کن آره راست می گم الان داری اذیتم می کنی بروعقب
خودم تکون دادم ازدستش خلاص بشم
-نیما:نچ نچ عزیزم تا من نخوام نمی تونی از دستم خلاص بشی خب کجابودیم ؟..آهان درباره نامزدی که به دوستت گفتم دروغ نگفتم توچی بخوای چه نخوای زن خودمی فقط مال خودم میشی پس زودترجواب مثبت بده وگرنه می دونه چی میشه الان گفتی من یه آدم دیونه اوغده ایم؟ پس یه دیونه خیلی کارا ازدستش برمیاد زودفکرات کن.
- فکرکردی ازت می ترسم خیال کردی من هیچ وقت زن تو عوضی نمیشم فهمیدی
-نیما:می بینیم خانم کوچولو
خیلی عوضی هستی برو عقب ولم کن دیونه
نیماخب دیگه ما رفتیم به حرفام خوب فکر کن..
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R
#89
خیلی عصبانی بودم نمیدونستم چطورباید از دستش راحت بشم دیگه از این بازی مسخره خسته شدم خدایا.
سوارماشینم شدم یک راست رفتم خونه به کبری خانم سلام کردم رفتم توی اتاق دوست داشتنیم.. نمیدونم چرا همش حرفها ی نیمامیامدتوی ذهنم ؟ نمیخواستم فکرکنم...
من چطور میتونم باکسی ازدواج کنم که مطمئم هیچ علاقه ای به من نداره ؟.چطورمیتونم باکسی ازدواج کنم که دوستم عاشقش بود اگریه روزمیترابرگرده یابفهمه چه فکری میکنه؟.اینطوری فکرمیکنه من بهش خیانت کردم باید هرطوری شد مامان وباباراضی کنم. تابه نیماجواب رد بدم امامیدونم به این راحتی دست از سرم برنمیداره میخواد آبروی من جلوی خانوادم ببره ..نمیتونم راجب این موضوع به کسی بگم من نباید بزارم کسی بفهمه نیماآماده خواستگاریم..
بااون کاراون دفعه اش دیگه حتی اعتماد م نسبت بهش از دست دادم.دیگه هیچ جای تو ی قلب من نداشته .نداره الان فقط ازش متنفرم حالافقط میخوام ازم دورباشه...
تاشب از اتاقم بیرون نیامدم ...رفتم پایین .مامان باکبری خانم تو آشپزخونه بود بابا داشت چای میخورد رفتم کناربابا نشستم..
سلام بابایی
سلام دخترم خوبی
می خواستم درمورداین بابابا حرف بزنم ولی نمی دونستم ازکجاباید شروع کنم..گفتم بابامی خواستم درمورد.که همون لحظه -مامان :شام حاضره
- بابا: چی شده دخترم می خواستی درمورد چی بهم بگی؟..
بعداًصحبت می کنیم الان بریم شام بخوریم باهم رفتیم سرمیز
-مامان : نیلوفر مامان برو سالاد ازآشپزخونه بیار
-چشم..
تصمیم گرفتم بعد از شام حرف بزنم ..
وقتی شام خوردیم ظرف ها راجمع کردم بردم آشپزخونه ظرفها داشتم میشستم داشتم به این فکرمی کردم چطور بگم؟ این قدرحواسم به این موضوع بود که نفهمیدم چطوری دستم بریدم آخم درامد باصدای من مامان امد تو آشپزخونه
- چی شده نیلوفر؟
اشکام در آمده بود فقط گریه می کردم
-مامان :عزیزم چی شده؟ .
-بابا: چی شد بابا جان چراگریه می کنی؟ ببینم دست چی شده قربونت برم دست بردار .
بابا دستم گرفت تو دستش گفت باباجان چراحواست نبوده ببین با دست چکارکردی ؟
-مامان: رضاببین زیادعمق نباشه ...
مامان چراگریه می کنی دست بریدگی دیگه؟ ..
ولی دلیل گریه من زخم دستم نبود یه مسئله دیگه بود خدالعنت کنه نیما که واسم آرامش نذاشتی من که اینطوری نبودم از وقتی تو زندگیم امده فقط از طرفش بهم آسیب رسیده رفتیم تو سالن مامان رفت چسب زخم بیاره روی دستم بزنه دستم توی دست بابا بود
-بابای خوبه دردنمی کنه عمیق هم نیست
مامان امد چسب زخم زد روی دستم
-مامان: آخه مامان چراحواست نبود خداشکرکه زیا دنبریده ؟
-بابا: چی شده دخترم همش توفکری... یه چیزی میخواستی بگی که نشد.؟
من که اون موقع سرم پایین بود ساکت بودم سرم گرفت بالا
می خواستم درمورد آقانیما حرف بزنیم..
-مامان : نکنه دخترم جوابت مثبته ؟.می فهمیدم قبول می کنی آخه نیماپسر خیلی خوبیه خیلی آقا با ادبه خودت که می دونی خانوادش هم خوبن
مامان که از خدا شه که من زن نیماشم... رو کردم طرفش گفتم مامان ولی منظور من این نبود
-مامان : پس چی نکنه میخوای این یکی رد کنی یه دلیل بیار که نمی خوایش..؟
مامان از ظاهر که نمی تونی درموردکسی چیزی بفهمی می خواستم بگم بیشترتحقیق کنیم بابا منظورم می فهمین ما اصلاً زیاد نمی شناسیمشون؟ قبول دارم قبلاً همسایه بودیم پسردوستتون بوده خانواده خوبین ولی بازم بایددرمورد آقا نیما بیشتر تحقیق کنیم..
-بابا : باشه دخترم هرچی توبخوای بازم تحقیق می کنم گرچه قبلاً کردم .چیزی بدی پیدانکردم
باشه بابای ممنون
-بابا: برودخترم باخیال راحت استراحت کن نمی خواد فکرکنی کسی اجبارت نمی کنه ..
به بابا مامان که تو اون لحظه ساکت بودن شب بخیرگفتم رفتم اتاقم ..ولی من این خوب میدونم نیماهمون فرد موردنظر وتایید مامان وباباست
نمیونستم راحت بشیم هی از این وراتاق به اون ور اتاقم میرفتم آروم قرارنداشتم چطورنیماهمون نیماهمسایه قدیمیمون درآمد ؟چطوربعد اینهمه سال یکدفعه پیداشدن ؟..چرااصلاً وقتی باهم آشنا شده بودم این نفهمیدم ولی الان که ازش متنفرم باید این بدونم.؟
معلومه کار خودشه باید از این موضوع سردربیارم ..اینطوری نمیشه بابدبگم خودش این موضوع تموم کنه تاچیزی هنوزشروع نشده موبایلم برداشتم با این که دوست نداشتم باهاش حرف بزنم زودشمارشوگرفتم هنوزچندتا بوق نخورده بود جواب داد..من نه گذاشتم نه برداشتم گفتم کارخودته نه.؟
-نیما:اول سلام خانم دکتربعدش چه کاری من انجام دادم که خودم نمیدونم ؟
نمیخوادنقش بازی کنی من دیگه توراخوب شناختم یه آدم روانی که برای رسیدن به خواسته هات هرکاری میکنی ..اینکه ازکجا یکدفعه شدیم همسایه قدیممون ؟
-نیما:اوه خانم دکتر یواش تر چرااینقدر به من جرم اضافه میکنی ؟..من کاری نکردم وقتی همسایه قدیمی هستیم بابات دوست دوران بچگی بابام بوده ...
باشه چراالان باید این اتفاق بیفته من میدونم کارخودته ..خودتم تمومش کن بهتر این موضوع کش ندی چون من حاضر نیستم بامردی مثل تو ازدواج کنم که هنوز فرق بین دوست داشتم ونداشتن نمیدونه من ازت متنفرم ..
پرید توی حرفم
-نیما: بامن لج نکن آره من مردموردنظرت نیستم حتمااون دوستای دکترت هست نه ؟..به خاطراون کارات باید حسابی جواب پس بدی وقتی زنم شدی نمیزارم به خاطرحرصهای به من دادی راحت ازت نمیگذرم
دیگه نمیتونستم به حرفهای مسخره اش گوش بذم بدون هیچ حرفی قطعش کردم..انگارخیلی بهش برخورده بودچندبار دوباره بهم زنگ زدولی من جواب ندادم روی تخـ ـتم دراز کشیدم فکرم هنوز درگیر این موضوع بود خداچکارت کنه؟ نیما که آرامشم ازم گرفتی چرامن باید تاوان کار میترابدم ؟با این کارهای نیما میترا دیگه برام کم رنگ میشود که من بااین پسرعمه اش تنهاگذاشت
میتراچطور بدونی که به من بگه این کارکرد هنوز توش موندم....
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R
#90
سرم دردمی کرد خوابم نمی برد یادگذشته ها افتادم حالا که یادم میاد اون پسری که همسایمونه بود نیمابود
ازهمون اول اخمو بداخلاق بود بامن همش دعوا می کرد یادم میاد وقتی مامان وبابام نبودن خونشون بودم به خاطر اینکه من باخودشون نبره بودن گریه می کردم به نیمامی گفتم بیاباهم بازی کنیم ولی اون می گفت وقت بازی کردن بایه بچه کوچولو نداره درس داره یه روزبه این خاطر دفترش خط خطی کردم اونم من تواتاق زندانی کرد به خاطراینکه دفترش خط خطی کرده بودم اینقدرگریه کردم تا مریم خانم درروم بازکرد بعدنیمادعواکرد حالا که یادم می افته آدم به خاطر یه خط خطی کردن یه دفتر آدم زندانی می کنه؟ کلاً از همون بچگیش بدجنس بود کاش یکم اخلاق به باباش رفته بود که هنوزمریم خانم ازشوهرش خیلی تعریف می کنه خوابم نمی بردمجبورشدم یه قرص بخورم بخوابم.
بیمارستان توی اتاقم بودم داشتم پرونده یه مریض نگاه می کردم که دراتاقم زده شد گفتم بفرماید
سلام خانم دکتر
من که سرم هنوز پایین بود ولی دیگه اون صدای خوب می شناختم دیگه از دیدنش شوکه نمی شدم..چون به کاراش عادت کرده بودم که یهو ظاهربشه .باهمون حالت گفتم اینجا چه کارمی کنی ؟
-نیما:اوه می بینم ازدیدنم شوکه نمیشی خیلی خوبه درضمن این برخورد بایه مریض صحیح نیست خانم دکتر .
- ا ولاً من باظاهرشدن یکدفعه شما دیگه عادت کردم دوماًمن که مریضی اینجا نمی بینم آقا؟
-نیما:پس من الان چی هستم؟ بهتره یه معاینه کنید بعد تشخیص بدید که من مریض هستم یانه بدون معاینه که نمی شه
نیازی به این کارنیست
-نیما:اوه چه دکترحاذقی که بدون معاینه هم می فهمه خوب من کاری به این حرفها ندارم من گلوم درد می کنه سرمم همینطور.. تبم خیلی بالاست فکرکنم سرماخوردم درضمن من پول ویزیتم پرداخت کردم شماالان وظیفه دارید به من رسیدگی کنید
- ای که اینطور شماکه که خودتون تشخیص داین چطورتون هست دیگه نیازی به این کارنیست درضمن باید عرض کنم پولتون هدردادین چون بنده تخصصم یه چیز دیگه هست شماباید برید پیش یه دکتردیگه که معاینتون کنه بهتون دارو بدن متاسفم
-نیما:که اینطور....
نیماازجاش بلندشد امد طرفم روی میز نشست ..
- چکارمی کنی واسه چی اینجا نشستی؟ ولی اون حرفی نزد میخواستم از روی صندلی بلندشم که صندلی محکم گرفت چرخوند طرف خودش بعدم گوشی پزشکی از روی میز برداشت گذاشت توی گوشم بعد گذاشت روی قلبش ...
-چکارمی کنی؟ معنی این کارت چیه؟
می خواستم گوشی ازگوشم دربیارم که بادستش مانع شد بعددوباره گذاشت روی قلبش گفت بعضی وقتهافکرمی کنم طپش قلب دارم میخواستم معاینه ام کنی
گفتم دستم ول کن ..ولی اون اصلا براش مهم نبود دستم ول نکرد برد بالا گذاشت روی صورتش گفت ببین به نظرت تب ندارم میخواستم دستم بکشم که محکم گرفت توی دستش
- دستم درد گرفت ولش کن
-نیما:باشه عزیزم ببخشید که دستت درد گرفت تو که معاینه ام نمی کنی فقط خواستم بگم دروغ نگفتم حالا فهمیدی اصلاً حالم خوب نیست دیدی چقدرتب دارم...؟
با اخم بهش گفتم با این کارا چی میخوای ثابت کنی .هان؟ فکرکردی من اونکار اون روزت فراموش می کنم تو من چی فرض کردی هان یه دختره ساده که هرکاری دلت خواست انجام بدی منم فراموش کنم.؟
اون نیلوفرمرد ه اون روز تو اون خونه ..تومقصری دوست ندارم هیچ وقت ببینمت فهمیدیدی اینقدر اینو با عصبانیت گفتم که خودم تعجب کردم..
نیماه چشماش از عصبانیت قرمز شده بود دستاش مشت کرده بودداشت نگاهم می کرد با عصبانیت ازجاش بلندشد
-نیما:نیلوفر فقط میخوام یکدفعه دیگه این حرف تکرارکننی خودت میدونی چی میشه فهمیدی اون وقته ببین چگار می کنم
بعد مشتش محکم کوبوند روی میز با عجله رفت طرف درمحکم کوبد بهم رفت باعث شده من از ترس بمیرم دستم گذاشتم روی قلـ ـبم.
سپاس شده توسط: نويد ، fatemeh . R


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان مبهم | ايانا كاربر انجمن ايران رمان ایانا 147 3,721 ۲۱-۱۱-۹۶، ۰۹:۲۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  سرنوشت |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 107 2,908 ۲۰-۱۰-۹۶، ۰۶:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  پشت یک دیوار سنگی | aram-anid کاربر انجمن aram-anid 220 5,371 ۲۷-۰۹-۹۶، ۱۱:۲۵ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان اتاق دريا|maryamalikani كاربر انجمن ايران رمان maryamalikhani 158 5,443 ۰۶-۰۸-۹۶، ۰۱:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: Elesa
  رمان من وبقچه ى ارزشمندم| دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 188 16,718 ۰۳-۰۷-۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  ماه طلعت _ |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 90 4,158 ۳۱-۰۶-۹۶، ۰۷:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  رمان تو کی هستی | Mahsa.s کاربر انجمن ایران رمان Mahsa.s 130 2,483 ۲۰-۰۶-۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تظاهر | mahsa.s(مهسا صفری)کاربر انجمن ایران رمان AsαNα 111 4,352 ۲۴-۰۳-۹۶، ۰۱:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Mahsa.s
  رمان فاصله ها | _AYNAZ_ |كاربر انجمن ايران رمان _AYNAZ_ 88 12,291 ۱۸-۰۳-۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: admin
Exclamation من عصبانی نیستم|NaFaS.A کاربر انجمن ایران رمان Ms.Kosar 65 3,856 ۰۲-۰۳-۹۶، ۰۴:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: admin

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۳-۰۷-۹۵, ۰۲:۲۶ ق.ظ)، sadaf (۲۱-۰۷-۹۶, ۰۶:۵۷ ب.ظ)، فرشته معنوي (۰۷-۱۱-۹۶, ۰۹:۳۲ ق.ظ)، mahmonir11 (۰۸-۰۲-۹۶, ۰۲:۰۵ ق.ظ)، hadis hpf (۲۹-۱۱-۹۵, ۱۲:۴۸ ق.ظ)، نويد (۱۵-۰۵-۹۵, ۰۶:۳۴ ب.ظ)، rm_mahmoodi (۰۴-۰۶-۹۵, ۰۸:۰۱ ق.ظ)، سرنای را (۳۰-۰۳-۹۵, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، Death (۲۷-۰۳-۹۵, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، آیداموسوی (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۲:۴۷ ب.ظ)، Azadeh_m (۲۳-۰۳-۹۵, ۱۱:۳۵ ب.ظ)، sarika (۲۵-۱۲-۹۵, ۱۰:۴۹ ب.ظ)، mahsa2014 (۱۸-۰۹-۹۶, ۰۱:۰۸ ق.ظ)، fatemeh . R (۱۳-۰۵-۹۵, ۱۱:۱۸ ق.ظ)، asmanabi (۰۲-۰۴-۹۵, ۱۰:۲۲ ق.ظ)، barooni (۲۱-۰۷-۹۵, ۱۲:۳۹ ب.ظ)، شقایق سرخ (۱۱-۱۱-۹۶, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، مرمر (۲۹-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۶ ب.ظ)، فائزه 2 (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۱:۱۳ ق.ظ)، candy (۰۴-۱۲-۹۵, ۱۰:۱۴ ب.ظ)، ليلا محمد (۳۱-۰۵-۹۵, ۱۲:۲۰ ق.ظ)، hanane (۰۲-۰۴-۹۵, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، Alan (۲۵-۰۴-۹۵, ۱۲:۲۹ ب.ظ)، برف سیاه (۰۶-۰۸-۹۵, ۰۲:۴۱ ق.ظ)، شایان (۰۶-۰۴-۹۵, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، sepideh53 (۱۷-۰۹-۹۵, ۰۱:۵۲ ق.ظ)، artamis (۱۸-۰۴-۹۵, ۱۱:۳۶ ق.ظ)، Ros abi (۲۶-۰۷-۹۵, ۰۳:۵۰ ب.ظ)، Ayat (۱۰-۰۹-۹۵, ۰۸:۰۱ ق.ظ)، zahra_ayyar (۳۰-۰۳-۹۶, ۱۲:۱۹ ق.ظ)، samanehjoon (۲۵-۰۸-۹۵, ۰۲:۳۹ ب.ظ)، 1386fatima (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۶:۳۶ ب.ظ)، زهرا 145 (۰۶-۰۸-۹۵, ۱۲:۰۰ ق.ظ)، رویا آزادی خواه (۲۰-۰۹-۹۵, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، Fereshteh-a (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۸:۱۰ ب.ظ)، sanakarimi (۱۲-۰۴-۹۵, ۰۴:۲۸ ب.ظ)، golijoon (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۲:۰۸ ب.ظ)، Baekhyun (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۳:۴۰ ب.ظ)، kia77 (۲۹-۰۳-۹۵, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، blossom93 (۱۲-۱۲-۹۵, ۰۱:۲۸ ب.ظ)، مهناز 45 (۲۳-۰۳-۹۵, ۱۰:۴۹ ب.ظ)، Mdhkchkzd (۲۷-۰۵-۹۵, ۰۴:۲۷ ق.ظ)، Fatemekkkkkkkk (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۲:۳۴ ب.ظ)، mahisa (۰۲-۰۴-۹۵, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، ماه شب (۲۶-۰۵-۹۵, ۰۸:۳۵ ق.ظ)، رهاگلی (۲۱-۰۷-۹۵, ۰۷:۲۱ ب.ظ)، sana_jv (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، شیشه (۰۴-۰۸-۹۵, ۱۲:۵۵ ب.ظ)، محـmahyaـیا (۲۳-۰۳-۹۵, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، بهار خلیلی (۲۶-۱۱-۹۵, ۱۰:۵۹ ق.ظ)، M@rzi (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۲:۳۵ ق.ظ)، "fatemeh" (۲۶-۰۳-۹۵, ۱۰:۰۱ ب.ظ)، iFatima (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۴:۴۹ ب.ظ)، زينال (۰۲-۰۴-۹۵, ۱۱:۴۲ ب.ظ)، sara1 (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۴:۲۰ ب.ظ)، سی ستاره (۰۴-۱۱-۹۵, ۱۲:۵۶ ب.ظ)، دانيال (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، طلا بانو (۲۷-۰۴-۹۵, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، eliya (۰۴-۰۸-۹۵, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، ariel (۲۷-۰۷-۹۶, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، sagharrrrr (۲۶-۰۳-۹۵, ۰۹:۴۸ ب.ظ)، پرند30 (۲۹-۰۷-۹۵, ۱۱:۵۵ ب.ظ)، نازنين (۳۰-۰۷-۹۵, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، rania (۰۳-۰۹-۹۵, ۰۳:۵۳ ب.ظ)، Reyha (۲۷-۰۳-۹۵, ۰۶:۳۶ ب.ظ)، s_eskandary (۰۴-۱۲-۹۵, ۰۲:۱۲ ب.ظ)، ثـمین (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۵:۵۱ ب.ظ)، Josh (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۴:۴۰ ب.ظ)، Makan (۰۷-۰۴-۹۵, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، پرنس (۰۷-۰۴-۹۵, ۰۴:۲۴ ب.ظ)، الهه ی ناز (۰۵-۰۴-۹۵, ۱۱:۰۰ ق.ظ)، حوال (۰۱-۰۹-۹۵, ۱۰:۴۱ ب.ظ)، Fatima78 (۰۶-۰۴-۹۵, ۰۱:۳۵ ق.ظ)، کوبان (۲۹-۰۷-۹۵, ۰۱:۱۳ ب.ظ)، 1232Tarannom (۰۵-۰۴-۹۵, ۰۶:۳۶ ب.ظ)، maro48 (۱۷-۱۰-۹۵, ۰۱:۵۶ ق.ظ)، paarmiss (۰۳-۰۴-۹۵, ۱۰:۴۱ ب.ظ)، fs.ferial (۳۱-۰۴-۹۵, ۱۱:۰۱ ق.ظ)، haski (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۵:۵۵ ب.ظ)، زهرا1375 (۰۹-۰۴-۹۵, ۰۵:۳۱ ب.ظ)، sedi (۰۳-۰۸-۹۵, ۱۲:۲۷ ق.ظ)، خیال (۰۴-۰۴-۹۵, ۰۲:۳۷ ق.ظ)، tabarakrayaneh (۰۹-۰۴-۹۶, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، hadis112244 (۱۶-۰۶-۹۶, ۰۵:۰۷ ب.ظ)، فاطمهر (۰۳-۰۶-۹۵, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، rezvan2000 (۱۹-۱۰-۹۵, ۰۷:۵۹ ق.ظ)، دخترشب (۲۳-۰۴-۹۵, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، leila.mehrban (۱۱-۱۱-۹۵, ۰۲:۳۸ ب.ظ)، زینبم (۰۱-۰۶-۹۵, ۰۳:۲۳ ق.ظ)، s33s (۰۵-۰۸-۹۵, ۰۴:۱۸ ق.ظ)، vs.badri (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۷:۲۹ ب.ظ)، maryamb72 (۲۶-۰۵-۹۵, ۰۴:۴۸ ق.ظ)، bina (۱۸-۰۱-۹۶, ۰۳:۲۲ ب.ظ)، narjes127360 (۲۴-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۵ ق.ظ)، masfa (۰۱-۰۶-۹۵, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، AsαNα (۱۲-۰۸-۹۵, ۰۸:۴۴ ب.ظ)، ft.samadi (۱۶-۰۷-۹۵, ۱۱:۲۷ ق.ظ)، mkarimi (۱۴-۰۴-۹۶, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، لاوین (۲۰-۰۴-۹۵, ۰۸:۳۰ ق.ظ)، NARCISSUS.97 (۲۷-۰۸-۹۵, ۰۶:۱۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان