انجمن ايران رمان



رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه | ariel کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۳۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ariel
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 96
بازدید 16124

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه | ariel کاربر انجمن ایران رمان
#41
شاهزده کوچلوگفت:پی دوست میکردم
اهلی کردن یعنی چی
روباه گفت :چیزیه که پاک فراموش شده
منعیش ایجادعلاقه کردن است







-نیما:چی آرش داییته .؟..من
نیلوفر:آره فکرنمی کردی ....!اره آرش داییمه خیلی هم دوستش دارم...........
-نیما:پس چرادایی صداش نمی کنی ؟
-نیلوفر:چون آرش قبل از اینکه دایی باشه ..برام مثل داداشم بزرگترمه ..برای من جای برادروخواهرنداشتمه پرکرده ...چون باهاش راحتم
-نیما:هیچ فکرنمیکردم ..توخواهرزاده آرش باشی!
-مگه توآرش چندساله میشناسی ؟
نیما:منو آرش باهم همکلاسی بودیم .....برای هم مثل رقیب..توی کلاس ازهمه بهتربودیم منم مثل همیشه به خاطربهتربودنم مغروروخودخواه...ولی آرش خیلی مهربون بود به همه کمک میکرد..حتی توی قیافه هم باهم فرقی زیاد نداشتم ..
ماهیچوقت باهم خوب نبودیم ......هنوزم همین طوریم....
وقتی دیدم تو بااون به راحتی گذاشتی که صورتتو بـ *ـو*ست کنه ....فکر کردم شماعاشق هم دیگه هستین
نمیخواستم آرش برات مهم عزیزباشه ..نمیخواستم حالاهم من واون تورابشناسیم .....نمیخواستم تو بااون صمیمی باشی
-نیلوفر:واقعا مات بودم این حرفهاداره نیمامیزنه ....!یعنی من برای اون مهمم ؟..نگاش گردم .
دیدم توی چشماش اشک جمع شده بود....قرمزشده بود......چرانیمااینطوری شده ؟
که یکدفعه راه افتاد رفت ...
مات این کارش بودم آخه دلیلی نمبینم ..چرانیما براش رابطه من وآرش مهمه .؟
من همون جاایستاده بودم ..که نیماماشین کنارمن نگه داشت .... سوارشدم ....دوست نداشتم بعدازاون اتفاقی که بینمون افتاده نزدیکش باشم ...شاید یه جور ازش میترسیدم ..اماچاره ای نداشتم
وقتی به شهررسیدم .....بهش گفتم همین جانگه داره....
-نیما:کجانمیخواد.؟
میخوام برم به کارم برسم...
-نیما:نیلوفراعصاب منو خوردنکن..میگم میرسونمت ...
-نیلوفر:اره توکه همیشه زورمیگی اینم باشه ....دیگه حرف نزد ..که رسیدم به بیمارستان ..ازماشین پیاده شدم
-نیما:کوتشکرت ..خداحافظت ...
چی ؟..باشه خداحافظ
-نیما: نیلوفر..عصبانیم نکن..
- نیلوفر :من نمیدونم عصبانی بشی میخواهی چطوری بشی ...مگه الان ..یااصلا همیشه عصبانی نیستی ؟
-نیما:نیلوفربامن جروبحث نکن...باشه بعدشم نبینم که دوربراون جوجه دکتر بگردی ...
چی این از کی تاحالابرای من تعیین تکلیف میکنه!
- اگه بگردم ..؟میخوام ببینم دقیقا چی میشه اصلا من کی دوربراون گشتم ..!دوماً به توربطی نداره
-نیما:خوددانی ...اگه آقا دکترت باصورت درب وداغون دیدی .......اون وقت بدون تومقصری ..
خیلی عصبانی شدم بهش گفتم ..توخیلی آدمه..
-نیما:آره خیلی پستم..ولی بهت گفتم ...
اصلا دلیل این کارشو نمیدوم !
که همون موقعه ماشینشو روشن کرد رفت
خدامن چکارکردم که گیراین افتادم؟ ..اصلا نمیدونم منظورش ازاین کارها چیه .؟من هنوزبه خاطر اون کارش از دستش عصبانی بودم ........نمیدونم از روی انتقام داره منو بازی میده ؟...بهتربرم به کارم برسم ...سردرد شدم از این فکرها
سپاس شده توسط: admin ، sadaf ، سرنای را ، آیداموسوی ، نويد ، fatemeh . R
#42
-مثل همیشه داشتم به مریضام سرمیزدم ....یکی از مریضاهمو خیلی دوست دارم یه دختر بچه شیرین ...مهربون
چون من همیشه تنها بودم به این خاطر بچه هارادوست دارم ..همیشه دوست داشتم یه خواهرکوچکتراز خودم داشته باشم
رفتم توی اتاقش ...... که روی تخـ ـتش دراز کشیده بود....تامنو دید ..زودلبخندزد ..بهم سلام کردسلام فرشته خانوم خوبی عزیزم ؟
-فرشته:مرسی خانم دکتر...
راستی یه هفته دیگه مرخص میشی ..میری خونه
فرشته :واقعا خانم دکتر !
خیلی خوشحال شد دوتا دستاشوزدبهم گفت ...آخ جون ..
روکردم طرفشو گفت اره عزیرم
فرشته:ولی دلم برای شما تنگ میشه ...
منم همینطورعزیزم
فرشته :شمامثل فرشته ها میمونین خانم ..دکترخوشگل مهربون . هستید .خیلی دوستون دارم خوش بحال ... بچه ای که شمامامان او میشین..
چقدر مهربو ن......مرسی عزیزم .....توخودت فرشته زمینی هستی
فرشته:هروقت دلم براتون تنگ شد میتونم بیام دیدنتون.؟
اره عزیزم میدونی چقدر خوشحال میشم از دیدنت ...
که همون موقعه صدای سلام کردن کسی امد روبرگردونم دکترآرشامه
برام سرشوتکون دادسلام کرد..
-نیلوفر:سلام آقای دکتر
فرشته :سلام آقای دکتر
آرشام :سلام فرشته جون خوبی .....
فرشته :مرسی آقای دکتر .....خوبم میخواستم بگم من .شماوخانم دکترخیلی دوستدارم .هفته دیگه که از اینجابرم...دلم براتون تنگ میشه .
آرشام :منم همینطور ....فرشته خانم ..مهربون
داشتم به حرفهای اینهاگوش میدادم که همون موقعه موبایلم زنگ خورد...
بله دیدم که آقا نیما است ..... دوست نداشتم جواب بدم ....ولی دیدم که این آرشام داره نگاه میکنه ...به این خاطرجواب دادم ..
-سلام.همون موقعه روگردم یه ببخشیدبه آرشام گفتم ..چون نمیخواستم اونجا حرف بزنم ....دکترآرشامم هم گفت خواهش میکنم....
بله ..
-نیما:اون کی بود که گفت خواهش میکنم
توهمیشه به جای سلام کردن اول باید منو بازجویی کنی
-نیما:تواول بگو..
نمیگم الانم دارم به مریضام میرسم ......کاری نداری خداحافظ ..
-نیما:ای واقعا تواون جوجه دکترباهم به مریضهاسرمیزنید ؟
وای این ازکجافهمید آرشامه!....این چرااینقدرروی این حساسه
نیلوفر:اره مشکلی هست..؟
نیما:معلومه که هست .مگه من همین چندساعت پیش بهت چی گفتم نیلوفر.؟
خیلی حرصی شدم..عصبانی بهش گفتم .منو اون باهم همکاریم نمیتونم که باههاش حرف نزنم .
نیما:اگه تو تحویلش نگیری اون دیگه سراغت نمیادخانم دکتر..............
-نیلوفر:مجبورنیستم به حرفهای تو گوش بدم الان میخوام قطع کنم .....مثل اینکه آقای مهندس خیلی باتجربه ای ؟
-نیما:اره خیلی هامیخواستن خودشون به من بچسبونن.....
سپاس شده توسط: سرنای را ، آیداموسوی ، نويد ، fatemeh . R
#43
اون که بله آخه میدونی شمااینقدر مغروروخودخواه هستید که هیچ کسی درحد خودتون نمببینین ..............راست نمیگم؟
-نیما:من ازآدمهای که خودشون به زور به آدم میچسبنن ..خوشم نمیادفهمیدی.؟
-آره فهمیدم جناب مهندس کیان ..دیگه فرمایشتون تمام شد..مامن امری ندارین ؟ ..برم به کارم برسم ........
- نیما:اون حرفی که بهت گفتم یادت نرفته ...که
-بایددربارش فکرکنم ببینم چی میشه ....خوب خداحافظ...
-نیما:باشه من که تورا مبینم
باشه خداحافظ جناب مهندس ....وای چکارکنم از دست این .؟
آرشام :چیزی شدخانم دکتر..؟.....یکدفعه ترسیدم آخه توفکربودم ....نه چیزی نیست ..بااجازتون من برم به مریضها سربزنم....آرشام پس من مزاحمتون نمیشم...
-نه این چه حرفیه خواهش میکنم ...
آرشام:فعلاً
فعلا!
دکترآرشام واقعا پسرخوبیه ...چندسال که میدونم منو دوست داره....از همون زمانی که وارددانشگاه شدم ...تاحالا نسبت به من خطایی ازش سرنزده ..من هیچ وفت به پسری روندادم ....امانسبت به دکترآرشام اینطوری نیستم ..
به نظرم اون آدم خوبی وباشخصیته..همیشه توکارهابهم کمک کرده
به این خاطرنمیخوام ازدستم ناراحت بشه
نمیدونم چراین نیما اینقدر به این گیرداده ؟...اره اون انگارفهمیده که آرشام بهم علاقه داره...
خدابخیربگذرونه ......اون که فقط میخوادمنو اذیت کنه
سپاس شده توسط: سرنای را ، آیداموسوی ، نويد ، fatemeh . R
#44
-اون که بله آخه میدونی شمااینقدر مغروروخودخواه هستید که هیچ کس ی درحد خودتون نمببینین ..............راست نمیگم؟
-نیما:من ازآدمهای که خودشون ببه زور به آدم مچسببن ..خوشم نمیادفهمیدی.؟
-آره فهمیدم جناب مهندس کیان ..دیگه فرمایشتون تمام شد..مامن امری ندارین ؟ ..برم به کارم برسم ........
- نیما:اون حرفی که بهت گفتم یادت نرقته ...که
-بایددربارش فکرکنم ببینم چی میشه ....خوب خداحافظ...
-نیما:باشه من که تورا مبیننم
باشه خداحافظ جناب مهندس ....وای چکارکنم از دست این .؟
آرشام :چیزی شدخانم دکتر..؟.....یکدفعه ترسیدم آخه توفکربودم ....
نه چیزی نیست ..بااجازتون من برم به مریضها سربزنم....
آرشام :پس من مزاحمتون نمیشم...
-نه اینچه حرفیه خواهش میکنم ...
آرشام:فعلا"
فعلا"
دکترآرشام واقعا پسرخوبیه ...چندسال که میدونم منو دوست داره....از همون زمانی که وارددانشگاه شدم ...تاحالا نسبت به من خطیایی ازش سرنزده ..من هیچ وفت به پسری روندادم ....امانسبت به دکترآرشام اینطوری نیستم ..
به نظرم اون آدم خوبی وباشخصیته هست ..همیشه توکارهابهم کمک کرده
به این خاطرنمیخوام ازدستم ناراحت بشه
نمیدونم چراین نیما اینقدر به این گیرداده ؟...اره اون انگارفهمیده که آرشام بهم علاقه داره...
خدابخیربگذرونه ......اون که فقط میخوادمنو اذیت کنه
سپاس شده توسط: سرنای را ، آیداموسوی ، نويد ، fatemeh . R
#45
-صبح شده ..بود شیفتم تموم شد ...داشتم آماده می شدم هرچی زودتربرم خونه ...
که همون موقعه نیما بهم زنگ گفت دم در بیمارستان منتظرمه.....
وای خدایا معلوم نیست ایندفعه چکارداره بامن بدبخت...؟
از دیروز که این اتقاق افتاده بود بیننمون ....احساس خوبی نداشتم ......یه جوری جلوش معذب بودم...
رسیدم دم در بیمارستان ....که ماشینشو دیدم ....
زودسوارشدم ....
روکردم طرفشو بهش گفتم شمااین اول صبحی دقیقا اینجاوبامن چه کاردارید.؟
-نیما:سلامت کوخانم دکتر..؟
سوال منو جواب بده....
-نیما:امدم به خانم دکتربداخلاق سربزنم...
اِه توبه من میگی بداخلاق ...!اون وقت خودت حتماًفرشته ای...به من سربزنی که چی بشه...
-نیما:اون که توش شک نکن .....
مبینی که خسته ام پس برو سراصل مطلب میخوام زودی برم خونه....
-نیما:اون که دارم میرسونمت....خانم
اِه واقعا مزاحمتون نمیشم......
-اون پوزخندزد گفت شما مراحمین....
بریم سراصل مطلب ....
-نیما:باشه ....تودیشب چی میگفتی ..؟
دیشب من چی میگفتم! ..مگه من چیزی گفتم...!
-نیما:یعنی میخوای بگی یادت نیست...؟
من که چیزخاصی یادم نمیاد...
-نیما:دیشب اون دکتره پیشت بود...؟
چی ...انگار میگه پیشت بود ..مثلاً ماکجابودیم......
روبرگردونم سمت شیشه گفتم همین جانگه دارم پیاده شم...
-نیما:اون وقت چرا.؟
چرانداره میخوام برم ...تااین حرفها نشنوم....
-مگه من چی گفتم یه سوال پرسیدم ...!
روکردم طرفشو باعصبانیت گفتم....رفتم به یکی ا زمریضام سربزنم ...اونم اتفاقی امداونجا ..چون اونم مریض میشناسه.....
-نیما:یعنی میخواهی بگی به خاطرمریضه امد نه تو...؟
اصلاًمن کاری ندارم به خاطرکی امده...همین جانگه دار...
یعنی تواین همه راهو امدی که اینو از من بپرسی!
که یکدفعه نگه داشت.....فاصله بینمون کم کرد..
-نیما:برای یک ماه به خاطریه پروژه دارم میرم ترکیه ....
نبیننم نشنوم....تونبودمن بادکتره بچرخی ...بخندی حرف بزنی ............. ...شیرفهم شدی.؟
توچرااینقدربرای من تایین تکلیف میکنی.....اصلا چراباید به حرفهاتوگوش بدم.....؟
توازکجامیدونی ..که من به حرفات گوش میدم ؟...توکه نیستی...!
-نیما:توبه این کارها....کارنداشته باش.....پس یه دخترخوب حرف گوش کن میشی .....هرچی گفتم گوش میدی
اون وقت اگه ندم مثلاً چی میشه ؟
-نیما:اون وقت خودت میدنی چی میشه...........پس الکی بامن لج نکن...
سپاس شده توسط: سرنای را ، آیداموسوی ، نويد ، fatemeh . R


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اولین پرونده ما سه نفر | سه تفنگ دار | کاربر ایران رمان M_Rرسولی 61 6,145 ۰۸-۰۱-۹۷، ۰۷:۲۱ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان مبهم | ايانا كاربر انجمن ايران رمان ایانا 147 4,426 ۲۱-۱۱-۹۶، ۱۰:۲۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  سرنوشت |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 107 3,265 ۲۰-۱۰-۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  پشت یک دیوار سنگی | aram-anid کاربر انجمن aram-anid 220 5,910 ۲۷-۰۹-۹۶، ۱۲:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان اتاق دريا|maryamalikani كاربر انجمن ايران رمان maryamalikhani 158 6,336 ۰۶-۰۸-۹۶، ۰۲:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: Elesa
  رمان من وبقچه ى ارزشمندم| دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 180 17,927 ۰۳-۰۷-۹۶، ۰۴:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  ماه طلعت _ |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 90 4,454 ۳۱-۰۶-۹۶، ۰۸:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  رمان تو کی هستی | Mahsa.s کاربر انجمن ایران رمان Mahsa.s 130 3,130 ۲۱-۰۶-۹۶، ۱۲:۴۳ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تظاهر | mahsa.s(مهسا صفری)کاربر انجمن ایران رمان AsαNα 111 4,756 ۲۴-۰۳-۹۶، ۰۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Mahsa.s
  رمان فاصله ها | _AYNAZ_ |كاربر انجمن ايران رمان _AYNAZ_ 88 12,879 ۱۹-۰۳-۹۶، ۱۲:۲۳ ق.ظ
آخرین ارسال: admin

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۳-۰۷-۹۵, ۰۳:۲۶ ق.ظ)، sadaf (۲۱-۰۷-۹۶, ۰۷:۵۷ ب.ظ)، فرشته معنوي (۰۷-۱۱-۹۶, ۱۰:۳۲ ق.ظ)، mahmonir11 (۰۸-۰۲-۹۶, ۰۳:۰۵ ق.ظ)، hadis hpf (۲۹-۱۱-۹۵, ۰۱:۴۸ ق.ظ)، نويد (۱۵-۰۵-۹۵, ۰۷:۳۴ ب.ظ)، rm_mahmoodi (۰۴-۰۶-۹۵, ۰۹:۰۱ ق.ظ)، سرنای را (۳۰-۰۳-۹۵, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، Death (۲۷-۰۳-۹۵, ۰۵:۵۲ ب.ظ)، آیداموسوی (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۳:۴۷ ب.ظ)، Azadeh_m (۲۴-۰۳-۹۵, ۱۲:۳۵ ق.ظ)، sarika (۲۵-۱۲-۹۵, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، mahsa2014 (۱۸-۰۹-۹۶, ۰۲:۰۸ ق.ظ)، fatemeh . R (۱۳-۰۵-۹۵, ۱۲:۱۸ ب.ظ)، asmanabi (۰۲-۰۴-۹۵, ۱۱:۲۲ ق.ظ)، barooni (۲۱-۰۷-۹۵, ۰۱:۳۹ ب.ظ)، شقایق سرخ (۱۱-۱۱-۹۶, ۰۱:۵۷ ق.ظ)، مرمر (۲۹-۰۷-۹۵, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، فائزه 2 (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۲:۱۳ ق.ظ)، candy (۰۴-۱۲-۹۵, ۱۱:۱۴ ب.ظ)، ليلا محمد (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، hanane (۰۳-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، Alan (۲۵-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۹ ب.ظ)، برف سیاه (۰۶-۰۸-۹۵, ۰۳:۴۱ ق.ظ)، شایان (۰۶-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۴ ب.ظ)، sepideh53 (۱۷-۰۹-۹۵, ۰۲:۵۲ ق.ظ)، artamis (۱۸-۰۴-۹۵, ۱۲:۳۶ ب.ظ)، Ros abi (۲۶-۰۷-۹۵, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، Ayat (۱۰-۰۹-۹۵, ۰۹:۰۱ ق.ظ)، zahra_ayyar (۳۰-۰۳-۹۶, ۰۱:۱۹ ق.ظ)، samanehjoon (۲۵-۰۸-۹۵, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، 1386fatima (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۷:۳۶ ب.ظ)، زهرا 145 (۰۶-۰۸-۹۵, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، رویا آزادی خواه (۲۰-۰۹-۹۵, ۱۱:۵۵ ب.ظ)، Fereshteh-a (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۹:۱۰ ب.ظ)، sanakarimi (۱۲-۰۴-۹۵, ۰۵:۲۸ ب.ظ)، golijoon (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، Baekhyun (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۴:۴۰ ب.ظ)، kia77 (۲۹-۰۳-۹۵, ۰۱:۱۱ ق.ظ)، blossom93 (۱۲-۱۲-۹۵, ۰۲:۲۸ ب.ظ)، مهناز 45 (۲۳-۰۳-۹۵, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، Mdhkchkzd (۲۷-۰۵-۹۵, ۰۵:۲۷ ق.ظ)، Fatemekkkkkkkk (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۳:۳۴ ب.ظ)، mahisa (۰۳-۰۴-۹۵, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، ماه شب (۲۶-۰۵-۹۵, ۰۹:۳۵ ق.ظ)، رهاگلی (۲۱-۰۷-۹۵, ۰۸:۲۱ ب.ظ)، sana_jv (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۳:۱۹ ب.ظ)، شیشه (۰۴-۰۸-۹۵, ۰۱:۵۵ ب.ظ)، محـmahyaـیا (۲۴-۰۳-۹۵, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، بهار خلیلی (۲۶-۱۱-۹۵, ۱۱:۵۹ ق.ظ)، M@rzi (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۳:۳۵ ق.ظ)، "fatemeh" (۲۶-۰۳-۹۵, ۱۱:۰۱ ب.ظ)، iFatima (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۵:۴۹ ب.ظ)، زينال (۰۳-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، sara1 (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۵:۲۰ ب.ظ)، سی ستاره (۰۴-۱۱-۹۵, ۰۱:۵۶ ب.ظ)، دانيال (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۱:۰۷ ب.ظ)، طلا بانو (۲۸-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، eliya (۰۴-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۳ ب.ظ)، ariel (۲۸-۰۷-۹۶, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، sagharrrrr (۲۶-۰۳-۹۵, ۱۰:۴۸ ب.ظ)، پرند30 (۳۰-۰۷-۹۵, ۱۲:۵۵ ق.ظ)، نازنين (۳۰-۰۷-۹۵, ۰۱:۱۰ ق.ظ)، rania (۰۳-۰۹-۹۵, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، Reyha (۲۷-۰۳-۹۵, ۰۷:۳۶ ب.ظ)، s_eskandary (۰۴-۱۲-۹۵, ۰۳:۱۲ ب.ظ)، ثـمین (۲۲-۰۸-۹۵, ۰۶:۵۱ ب.ظ)، Josh (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۵:۴۰ ب.ظ)، Makan (۰۷-۰۴-۹۵, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، پرنس (۰۷-۰۴-۹۵, ۰۵:۲۴ ب.ظ)، الهه ی ناز (۰۵-۰۴-۹۵, ۱۲:۰۰ ب.ظ)، حوال (۰۱-۰۹-۹۵, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، Fatima78 (۰۶-۰۴-۹۵, ۰۲:۳۵ ق.ظ)، کوبان (۲۹-۰۷-۹۵, ۰۲:۱۳ ب.ظ)، 1232Tarannom (۰۵-۰۴-۹۵, ۰۷:۳۶ ب.ظ)، maro48 (۱۷-۱۰-۹۵, ۰۲:۵۶ ق.ظ)، paarmiss (۰۳-۰۴-۹۵, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، fs.ferial (۳۱-۰۴-۹۵, ۱۲:۰۱ ب.ظ)، haski (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۶:۵۵ ب.ظ)، زهرا1375 (۰۹-۰۴-۹۵, ۰۶:۳۱ ب.ظ)، sedi (۰۳-۰۸-۹۵, ۰۱:۲۷ ق.ظ)، خیال (۰۴-۰۴-۹۵, ۰۳:۳۷ ق.ظ)، tabarakrayaneh (۰۹-۰۴-۹۶, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، hadis112244 (۱۶-۰۶-۹۶, ۰۶:۰۷ ب.ظ)، فاطمهر (۰۳-۰۶-۹۵, ۰۱:۱۰ ق.ظ)، rezvan2000 (۱۹-۱۰-۹۵, ۰۸:۵۹ ق.ظ)، دخترشب (۲۳-۰۴-۹۵, ۰۴:۳۱ ب.ظ)، leila.mehrban (۱۱-۱۱-۹۵, ۰۳:۳۸ ب.ظ)، زینبم (۰۱-۰۶-۹۵, ۰۴:۲۳ ق.ظ)، s33s (۰۵-۰۸-۹۵, ۰۵:۱۸ ق.ظ)، vs.badri (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۸:۲۹ ب.ظ)، maryamb72 (۲۶-۰۵-۹۵, ۰۵:۴۸ ق.ظ)، bina (۱۸-۰۱-۹۶, ۰۴:۲۲ ب.ظ)، narjes127360 (۲۴-۱۰-۹۵, ۰۱:۳۵ ق.ظ)، masfa (۰۱-۰۶-۹۵, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، AsαNα (۱۲-۰۸-۹۵, ۰۹:۴۴ ب.ظ)، ft.samadi (۱۶-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۷ ب.ظ)، mkarimi (۱۴-۰۴-۹۶, ۰۱:۵۶ ق.ظ)، لاوین (۲۰-۰۴-۹۵, ۰۹:۳۰ ق.ظ)، NARCISSUS.97 (۲۷-۰۸-۹۵, ۰۷:۱۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان