انجمن ايران رمان



رمان گندم | م . مودب پور
زمان کنونی: ۲۳-۰۹-۹۶، ۰۲:۲۴ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: MeNa
پاسخ 263
بازدید 16225

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان گندم | م . مودب پور
#1
Tongue 
به نام آفریدگاریکتا

اواخر فروردین بود.یه روز جمعه.تواتاقم که پنجره ش به باغ وامی شد،روتخـ ـتم دراز کشیده بودم وداشتم فکرمی کردم.صدای جیک

جیک گنجیشکاازخواب بیدارم کرده بود.هفت هشت تا گنجیشک روشاخه ها باهم دعواشون شده بودوجیک جیکشون هوابود!رو شا

خه ها این ور واون ور می پریدن وباهم دعوامی کردن.منم دراز کشیده بودم وبهشون نگاه می کردم.

خونه ما،یه خونه قدیمی آجری دوطبقه بودگوشه یه باغ خیلی خیلی بزرگ.یه باغ حدود بیست هزارمتر!

یه گوشش خونه ما بود وسه گوشه دیگه ش خونه عموم ودوتاعمه هام.وسط این باغ بزرگم،یه خونه قدیمی دیگه بود که از بقیه خونه ها بزرگتربود که پدربزرگم توش زندگی می کرد. یه پدربزرگ پیرواخمواما بایه قلب پاک و مهربون! یه پدربزرگ پرجذبه که همه

توخونه ازش حساب می بردن وتااسم آقابزرگ می اومد،نفس همه توسیـ ـنه حبس می شد!

اتاق من طبقه پایین بودکه با باغ همسطح بود و یه پنجره چهارلنگه بزرگ داشت.تموم این باغ پربود ازدرخت و گل و گیاه وسبزه و

چمن.هرجاشوکه نگاه می کردی،یایه بوته نسترن بود ویاگل سرخ ویادرخت مو!دورتادورشمشاد!درختای چناروکاج وسرو قدیمی و

بزرگ! دیوارهای بلندکه بالاشون آجرهای ایستاده مثلثی شکل داشت که قدیم بهشون کلاغ پر می گفتن.

ازدرش که وارد می شدی اول یه هشتی بود که تموم دیوارهاش ازسنگ بود. اونم سنگ قدیمی. وقتی از هشتی وارد باغ می شدی،

انگارواردیه دنیای دیگه می شدی!یه دنیای خیلی قدیمی که با دنیای بیرون صدسال فرق داشت!

تموم خونه ها وباغ،به صورت قدیمی قدیمی حفظ شده بودوپدربزرگم بااصرار جلوی دست خوردنش روگرفته بود!تواین باغ بزرگ

فقط سه نفر بودن که دل شون می خواست این مجموعه به همین صورت بمونه ودست نخوره!اولیش پدربزرگم بود ودو تای دیگه م

من وکامیار.

کامیارپسرعموم بود که ازمن بزرگتر بود. من پسرتک خونواده بودم اما کامیاردوتا خواهر کوچیکتر ازخودشم داشت. یکی شون

تازه رفته بود دانشگاه واون یکی م کلاس اول دبستان بود. اسم یکی شون کتایون بود واون یکی کاملیا.عمه هام ازپدر وعموم، یکی

دوسال کوچیکتر بودن ویکی شون یه دختر داشت واون یکی دوتا. شوهر عمه هام هر دوشون کارمند بازنشسته بودن واز صبح که

چشم وامی کردن،راه می افتادن توباغ وزمین رومتر می کردن وبرای تقسیم کردن وساختنش، نقشه می کشیدن ومرتب زیر گوش

پدروعموم می خوندن که باید زودتر این باغ رو تیکه تیکه کرد وساخت!خلاصه همه باهم متحدشده بودن علیه این باغ بزرگ و

قشنگ.زن ها ودختر های خونواده م همینطور!همه ش غرمی زدن که این باغ وخونه های قدیمی به چه درد می خوره وآدم جلوی

دوستاش خجالت می کشه وجرات نمی کنه یه نفررودعوت کنه اینجاوخلاصه ازاین حرفا!البته این صحبت ها فقط بین خودشون بود

وتاوقتی که پدربزرگ تو جمع نبود!اما تا پدربزرگم وارد می شد همه ماست هارو کیسه می کردن و جلوش جیک نمی زدن!

پدربزرگم خیلی پولدار بود . دوتاکارخونه و یه پاساژ وچند تا خونه قدیمی دیگه تو چند جای شهروهفت هشت تا باغ بزرگ توشمال

که تو یکی ش یه ویلای بزرگ ساخته بود،داشت.این فامیل، همگی سعی می کردن که هرطوری هس خودشونو تو دل پدربزر گم

جا کنن چون تموم این ملک واملاک وثروت، فقط به نام خود پدربزرگم بود!همه این در واون در می زدن که شاید از این نمد یه

کلاهی واسه خودشون جور کنن اما پدربزرگم زرنگ تر از این حرفابود!ازبین تموم این چند تاخونواده ، فقط عاشق من وکامیاربود

یعنی اول کامیار، بعدش من . برای هرکدوم از ماهام ،یکی یه ماشین خریده بود که قیمت هرکدوم پنجاه شصت ملیون بود!

خیلی م اصرار داشت که من وکامیار بادختر عمه هامون عروسی کنیم. سه چهار سالی بود که دانشگاه مون رو تموم کرده بودیم و

مثلا هرکدوم تویکی از کارخونه های پدربزرگم ،پیش پدرامون کار می کردیم. البته اگه بخوام درست بگم،اگه کار می کردیم،هفته ا

ی دوسه روز بیشتر نبود!چون کامیار هر جوری که بوداززیرکار در می رفت ومنم که دنبالش بودم .تو این فامیل همه فکرمیکردن

که پدربزرگ ،مالش به جونش بسته س امااینطوری نبود.واقعادست خیرداشت وکمکهایی که میکرد همیشه ازطریق من وکامیاربود

وماازش خبرداشتیم!اما بهمون گفته بود که به هیچکس نگیم!یه اخلاق بخصوصی داشت!کمترازخونش بیرون می اومد ووقتی م می

اومد فقط توباغ بود وبا باغبونا به باغ می رسید . هیچکسم حق نداشت که همینجوری وارد خونه ش بشه !تنها من وکامیار بودیم که

اجازه داشتیم هروقت خواستیم بریم خونه ش!بقیه بایددرمیزدن.اگه جواب میداد می تونستن وارد بشن اگه نه که باید برمی گشتن ویه

وقت دیگه می اومدن!

خلاصه اون روز صبح،تورختخواب دراز کشیده بودم وداشتم گنجیشکا رونگاه می کردم که ازپشت پنجره صدای کامیارامد.))

-سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسروشیرین آمد

((زودچشمامو بستم که یعنی خوابم!حس کردم که اومده جلوپنجره واستاده وداره منونگاه می کنه!یه خرده صبرکردوبعدش گفت))

-آخیش!مثل فرشته های معصوم خوابیده!دلم نمی آد بیدارش کنم وگرنه بهش می گفتم من رفتم شمال،خداحافظ!

زودازجام پریدم وگفتم:اومدم!

کامیار-خواب بودی،هان؟

-خواب وبیداربودم!

کامیار-آره جون عمه ت!

-جدی می خوای بری شمال؟!

کامیار-آره

-الان همه ش بارونه ها!

کامیار-چه بهتر!

-همین الآن می خوای بریم؟!

کامیار-اومدم ببینم اگه می آی،برم یه ساک وردارم وبریم.

-من هنوز صبحونه نخوردم!

کامیار-عجله نکن.بایداول یه سربریم سراغ دایی جان ناپلئون.

-کی؟!

کامیار-آقابزرگ!

-اگه آقابزرگ بفهمه بهش می گی دایی جان ناپلئون!

کامیار-پاشوراه بیفت.

-صبحونه نخوردم که!

کامیار-بپریه لقمه غازی کن وبیا!

((تااومدم یه چیزی بگم که صدای یه جیغ ازته باغ اومد!))

-کی بود؟!

کامیار-صدا،صدای آفرین بود!حتما یه پدرسوخته ای یه قورباغه انداخته تواتاقش وترسوندتش!

-قورباغه انداختی تواتاقش؟!

کامیار-چرامن؟!

-آخه اینجا وقتی هر دختری بایه لبخند وعشوه می گه ((پدرسوخته))منظورش تویی؟!

کامیار-دستت درد نکنه!بعدازیه عمر پسرعمویی حالا من شدم پدرسوخته؟!

-خب آره دیگه!

کامیار-پاشوکاراتوبکن بریم واینقدر به مردم بهتون ناحق نزن!

((یه دفعه صدای یه جیغ دیگه ازیه طرف دیگه باغ اومد!))

-این یکی کی بود؟!

کامیار-چطورتوصداهارو تشخیص نمی دی؟!این صدای دلارام بود دیگه!حتما یه پدرسوخته دیگه م یه قورباغه دیگه انداخته توتخـ ـتخوابش!

-تواین همه قورباغه ازکجا پیدامی کنی؟!

کامیار-بازمی گه تو!پاشوراه بیفت دیگه!

بلندشدم ورفتم جلوپنجره وبهش گفتم:پیش آقابزرگ میخوای بری چیکار؟

کامیار-براش خبردارم!

-چه خبری؟

کامیار-دیشب ساعت دودوونیم بودکه رفتم پشت دراتاق باباایناواستادم ببینم چه خبره!

-مگه تومی ری پشت دراتاقشون گوش وامی ایستی؟

کامیار-خب آره!مگه تونمی ری؟

-معلومه که نه!اینکارخیلی بده!

کامیار-اتفاقاخیلی م خوبه یه بار بروببین چه کیفی داره!من هروقت بی خواب میشم می رم پشت دراتاقشون گوش وامی ایستم یه تئاتری که نگو!

-واقعا که بی فرهنگی!

کامیار-اتفاقا تئاترش اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی هنریه!اولش بابام شروع می کنه و میگه ((ثری بجون تووضع اقتصادی

مردم خیلی خرابه ها!بعضی ازاین جماعت به نون شب شونم محتاجن !))این از اقتصادی اجتماعی ش بعدمامانم میگه خدارو شکر

که مادستمون به دهنمون می رسه.بعدبابام میگه می دونی ثریا اشکال از فرهنگ مونه!تافرهنگمون درست نشه هیچ کاری نمی شه

کرد!تااینجاش اقتصادی اجتماعی فرهنگی !بعدماانم می گه :آخه فرهنگ مردم رو چه جوری میشه درست کردحسنعلی خان؟ بابام

میگه بایدروش کارکرد یعنی باید دولت سیاست ش روعوض کنه تا فرهنگ مردم جا بیفته!بجون تو اگه این مملکت رو یه شب بدن دست من،صبح بهشون مملکتی تحویل بدم که حظ کنن!بایداززیردرست کرد ورفت بالا!اینم ازسیاسی ش!حالادرمدتی که بابام داره

رومسایل اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی کارمی کنه یه صدایی م میاد! انگاردارن لباساشونو درمیارن که بگیرن بخوابن! بعد

چراغ خاموش میشه وبابام میگه بجون توثریا اگه میکل آنژ الآن زنده بود وترو می دید یه مجسمه ازسنگ مرمر می تراشیدکه...

((دلمو گرفته بودم ومی خندیدم وهمونجور که اشک از چشمام می اومد گفتم :خیلی خب!بسه دیگه!نمی خوام این چیزاروبشنوم!

کامیار-دیگه چیزی نمونده که بشنوی همه روشنیدی که!خلاصه اینم ازقسمت هنری جلسه!

-بالاخره پیش آقابزرگ میخوای بری چیکار؟

کامیار-آخه دیشب بی خوابی زده بودسرم.بلند شدم اومدم اینجا،دیدم چراغت خاموشه وخوابیدی یکی دوبارآروم صدات کردم دیدم

راست راستی خوابی.رفتم دم خونه عمه اینا ببینم آفرین یا دلارام بیدارن یانه.اونام خواب بودن برگشتم توخونه ورفتم پشت دراتاق

بابااینا.

-خب!!

کامیار-اولش مثل همیشه بابحث اقتصادی شروع شد وبعدش اجتماعی وبابام یه گریز دودقیقه ای زدبه فرهنگی ویه نشست نیم دقیقه

ای تومیز گرد سیاسی وهمونجور که داشت می رفت رومعضلات هنری کارکنه،به مامانم گفت که فرداشب یعنی امشب بدون اینکه

آقابزرگه خبرداربشه،همه فامیل روجمع کنه خونه ماکه درمورد فروش باغ صحبت کنن!

-خب بعدش؟!

کامیار-همین دیگه!

-دیگه چی شد؟!یعنی بعدش چی شد؟!

کامیار-بعدش دیگه زهرمار شد!دردبه جون گرفته توکه می گفتی اینکارا بدوزشته!

-اِه...!گم شو!بگودیگه!

کامیار-بعدش دیگه بابام زدبه سبک میکل آنژولئوناردوداوینچی وازاون وریه راست رفت طرف پیکاسوآخرشم داشت درموردسبک

کمال الملک تحقیق می کرد که من دیگه خوابم گرفت ورفتم تواتاقم ونفهمیدم کار به کجاها کشید!

-جون من یه بار منو ببر به این بحث گوش بدم!

کامیار-بدبخت برو به میزگرد ننه بابا ی خودت گوش بده خب!اونام حتما یه همچین نشستهایی دارن دیگه!این همه راه میخوای بیای

که سخنرانی بابای منو گوش بدی؟خب دوقدم برووبشین پای نطق بابای خودت!

داشتیم دوتایی می خندیدیم که از پشت کامیار صدای آفرین دخترعمه م اومد:

-کامیار

کامیار-سلام آفرین خانم!حالت چطوره؟

آفرین-ممنون خوبم.

کامیار-چطورصبح به این زودی اومدی این طرفا؟باسامان کارداری؟

آفرین نگاهی به من کرد وسلام کردکه جوابش رودادم وگفت:نه باتوکاردارم.

کامیار-جونم بگو!

آفرین-اومدم قورباغه توبهت پس بدم!

کامیار-کدوم قورباغه م رو؟

آفرین-همونکه انداختی تواتاقم،شوخی قشنگی نبود!خیلی ترسیدم!

کامیار-توازدیو سه سرم نمی ترسی،چه برسه به یه قورباغه!بعدشم من اینکارونکردم.

آفرین-پس کی کرده؟

کامیار-خب معلومه خود قورباغه هه!

آفرین-آخه قورباغه هه همینجوری خودش از پنجره می پره می آد تو تخـ ـتخواب من؟!

کامیار-پس من همینجوری ازپنجره می پرم میآم توتخـ ـتخواب تو؟خب قورباغه هه می پره دیگه!حالازبون بسته رو چیکارش کردی؟

آفرین-بابام گرفت وانداختش تویه شیشه!

کامیار-اِ...!گناه داره زبون بسته !

آفرین که می خندید گفت:حق شه!تااون باشه دیگه بی اجازه نیادتواتاق دخترخانوما!

کامیار-هرکی بی اجازه بیادتواتاق شما،می گیرین ش ومیندازین ش توشیشه!؟

آفرین که باخنده داشت می رفت گفت:هرکی روکه نه!درهرصورت اگه قورباغه ت روخواستی،بیابگیرش!

کامیار-من اصلا طاقت توشیشه موندن روندارم خیلی ممنون!

آفرین ازهمون دورگفت:شیشه اندازه توندارم نترس!

کامیار-واخدابدور!خاک توگورم کنن که شیشه اندازه من پیدانمیشه !خیرنبینن این شیشه سازا که شیشه اندازه من نمی سازن!

اینارومی گفت وآفرین روکه داشت می خندید ومی رفت نگاه می کرد !منم بهش می خندیدم .توی این فامیل همه اززبون کامیار می

ترسیدن وحریفش نمی شدن !

کامیار-نون به نون شون نرسه این شیشه برها که سایز منوندارن!توروحش سگ... اگه کسی بیاد تواتاق توام بادوتا عشوه،بکنی ش تو شیشه !

بعدبرگشت طرف من ویه نگاه بهم کرد وگفت:به چی میخندی؟

-به تو.

کامیار-پسربرو کاراتوبکن بریم تااون یکی نیمده بگه یه مارمولک انداختی توتخـ ـتخوابم!

-تواین همه جک وجونور ازکجا پیدامی کنی ومیندازی به جون اینا!؟

کامیار-جدی باورکردی که اینا کارمنه؟

-پس کارمنه؟

کامیار-نه!من یکی که روتو قسم میخورم که اینکارا کارتونیس!تواگه ازاین عرضه ها داشتی دلم نمی سوخت اماکارمنم نیس!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin ، maedeh ، ملکه برفی ، saziii4 ، .ShahrzaD.
#2
تندلباسامو پوشیدم ورفتم توآشپزخونه ویه سلام به پدرومادرم که داشتن صبحونه میخوردن کردم ویه لقمه گذاشتم دهنم

وازشون خداحافظی کردم وگفتم دارم میرم شمال پدرم یه خرده غرغر کرد ومنم زودازخونه اومدم بیرون وباکامیارراه

افتادیم طرف وسط باغ که خونه پدربزرگم بود.خونه پدربزرگم که همه جزکامیاربهش آقابزرگه میگفتیم یه خونه قدیمی دوطبقه بود وسط که جلوش یه حوض قدیمی وبزرگ مثل استخرداشت شام ونهار ونظافت این خونه م به عهده زن مش

صفر باغبونمون بودکه تاماها چشم واکرده بودیم دیده بودیم شون.

توخونه آقابزرگه فقط چیزای قدیمی بود وکتاب!ازدرودیوار کتاب بالا می رفت!خودش تویکی از اتاقا که تقریبا به تموم باغ مشرف بود ودیدداشت می نشست وکتاب می خوند دورتادورشم کتاب بود ودفتروقلم خط وربط قشنگی م داشت! یه سماورقدیمی م بغـ ـل دستش،ازصبح تاشب قل قل می کرد ویه قوری ناصرالدین شاهی م روش بود بابهترین چایی که همه

توفامیل آرزوی خوردنش رو داشتن وبهش نمی رسیدن!آخه معلوم نبود که توچاییش چه عطری میریزه که انقدرخوش

طعم میشه به هیچکسم چایی تعارف نمی کردجزکامیارومن!فقط وقتی ماها میرفتیم اونجابهمون چایی میداد یعنی تاکامیار

که تامیرسید ومیرفت سرسماور وواسه خودش چایی میریخت!

خلاصه دوتایی رفتیم طرف خونه آقابزرگه ازخونه ماتاوسط باغ که خونه آقابزرگه بود تقریبا هفتاد هشتاد قدمی می شد!

همه شم درخت وگل وگیاه!وقتی م مش صفر باغ روآب میداد که دیگه محشربود.یه بویی بلند میشد که آدم رو گیج میکرد بوی خاک خیس شده وعطرگل هاوسبزه وچمن تموم هواروپرمیکرد من وکامیارعاشق این باغ بودیم واسه همین م رفته بودیم تو جبهه آقابزرگه ونمیذاشتیم که باغ دست بخوره مخصوصا درختای میوه ش که وقتی شکوفه می کردن از عطرشون آدم گیج میشد ووقتی م میوه میدادن که دیگه هیچی!

چنددقیقه بعدرسیدیم جلوخونه شو ازپله هارفتیم بالا توایوون وازهمونجاکامیاردادزدآقابزرگه روصداکردعادتش همین بود

کامیار-حاج ممصادق!حاج ممصادق!

بعددررو واکردورفت تو.تاآقابزرگه چشمش به مادوتا افتاد،به کامیار گفت:

-پسرتویادنگرفتی اول یه دربزنی بعدبیای تو؟شایدمن لخـ ـت باشم!

کامیار-چه بهتر!من تواین فامیل همه رولخـ ـت دیدم جزشما!

آقابزرگه که داشت میخندیدگفت:زهرمار!کجادوباره دوتایی راه افتادین!؟

کامیار-داریم میریم دانشگاه!

آقابزرگه-آفرین!آفرین!ازدرس غافل نشین که...

یه دفعه مکثی کردوگفت:

امروز که جمعه س!بعدشم،کره خر شماهاکه سه چهارساله دانشگاهتون تموم شده!

سه تایی زدیم زیرخنده وکامیاررفت طرف سماور.آقابزرگه که سرجای همیشگی ش نشسته بودویه کتاب کهنه وقدیمی

که ورقه هاش زردشده بود دستش بودوداشت می خوند.

کامیاراستکانش روورداشت وبراش یه چایی ریخت وهمونجور که میذاشت جلوش گفت:

-حاج ممصادق انقدرکتاب میخونی خسته نمیشی؟نکنه ازاون عکسهای بدبد گذاشتی لای این کتابا ویواشکی دیدمیزنی؟

اینکارا ازشماقبیحه ها!اون دنیاپات می نویسن ها!خلاصه بهت گفته باشم نگی بهم نگفتی!جای اینکه میشینی تنهایی این

عکسارو نگاه میکنی یه روز پاشوباهم بریم واقعی شو بهت نشون بدم حظ کنی!

آقابزرگه که میخندید گفت:لال نشی توپسر!

کامیاردوتا چایی م برای خودش ومن ریخت ونشستیم بغـ ـل آقابزرگه که گفت:

بازچیکارکردی که جیغ این دخترارودرآوردی؟!

کامیار-جیغشون ازشادی وخوشحالی بود!ذوق کرده بودن!

آقابزرگه-من نمی دونم توبه کی رفتی؟نه بابات اینطوری بوده نه عموت!این سامانم بچه س دیگه!آروم،ساکت،نجیب!

کامیار-تره به تخمش میره حسنی به بابابزرگش!

آقابزرگه-خدانکنه توبه من رفته باشی!

کامیار-حاج ممصادق خان دوسه تاپرونده ازشمادستم رسیده که توش پرتشویقی یه!مال دوره جوونی شماس!حالادوست داری یکی دونمونه ازشاهکارهاتو روکنم ؟!

آقابزرگه-لااله الاالله!اصلاشمادوتا صبح به این زودی کجاراه افتادین؟

کامیارکه داشت چایی ش روآروم آروم می خورد گفت:مسافریم!شمال!

آقابزرگه-شمال؟؟

کامیار-بااجازه تون اومدیم دست بـ ـوس وخداحافظی.

آقابزرگه یه نگاهی به ماکرد ولبخندی زدوگفت:جوونی،جوونی،جوونی!

اینوگفت وکتابش روورداشت وعینکش روزدوگفت:

گوش بدین این شعررو براتون بخونم ببینین چقدرقشنگه!

واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبرمی کنند

چون به خلوت می روند آن کاردیگر می کنند

مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چراخود توبه کمتر می کنند

گوئیا باورنمی دارند روز داوری

کاین همه قلب ودغل درکارداور می کنند

کامیار-به به!به به!حاج ممصادق،ازاون عکساشم بهمون نشون بده که که معنی شعروکامل بفهمیم!

آقابزرگه-پسریه دقیقه زبون به کام بگیر یه چیزی یاد بگیری وبفهمی ودستگیرت بشه!

کامیارکه چاییش تموم شده بود همونجورکه داشت یه چایی دیگه برای خودش می ریخت گفت:

-حالا شمایه دقیقه گوش کن ببین چی میگم که خیلی چیزای دیگه دستگیرت بشه وبفهمی تواین خونه زیرگوشت چه خبره!

آقابزرگه اخمهاش رفت توهم وکتابش روگذاشت زمین وعینکش روورداشت وگفت:

-چه خبرشده مگه؟!

کامیار-قراره امشب همه جمع شن خونه ماکه درمورد فروش باغ صحبت کنن ویه کلکی سوارکنن!گفتن که یه جوری جمع بشن که شماخبردارنشین!

آقابزرگه یه فکری کردوسرش روتکون دادوگفت:

-که اینطور!

دوباره یه خرده فکرکرد وگفت:

-شماها چی؟شماهام دلتون می خواد این باغ وخونه ها همینجوری دست نخورده بمونن؟

کامیار-خب معلومه!حیف ازاین باغ نیس!!این درختا الان هرکدوم ارزش چند تا آدمو دارن؟الان هرکدوم چندسالشونه؟

سی سال چهل سال پنجاه سال شایدم بیشتر!بخدااسم فروش باغ می آدمن تنم میلرزه!وقتی فکرمیکنم ممکنه یه روز یکی این درختاروقطع کنه قلـ ـبم تیرمی کشه!

آقابزرگه-درختای باغ روخیلی دوست داری؟

کامیار-خیلی!

آقابزرگه-آفرین می دونی هرکدوم ازاین درختا چقدرهواروتمیز میکنه؟می دونی طبیعت یعنی چی؟می دونی جون آدما بسته به جون طبیعته؟می دونی...

کامیار-من به اوناش کارندارم،فقط اینومیدونم که اگه این درختا نباشن من یه دقیقه م تواین باغ نمی مونم!

آقابزرگه-آفرین!پس خوب فهمیدی!

کامیار-پس چی؟؟اگه این درختانباشن آدم وقتی بایکی میره ته باغ چه جوری قایم بشه؟؟من ازبچگی بادخترعمه هام می رفتیم پشت این درختا قایم می شدیم وانقدربازی های خوب خوب می کردیم که نگو!

آقابزرگه یه نگاهی به کامیارکرد وگفت:

-تف به توبیاد پدرسوخته!توازروی من خجالت نمی کشی؟

کامیار-مگه بازی کردن خجالت داره یه قل دوقل،جومجومک برگ خزون،لی لی لی لی حوضک!

آقابزرگه-آهان نه اینا عیبی نداره .

کامیار-آره کوچیک بودیم میرفتیم پشت درختا ازاین بازیا می کردیم.

آقابزرگه-خیلی ازاین بازیا خاطره داری نه؟

کامیار-آره!مخصوصا بعدازاین بازیا که خسته میشدیم وزن وشوهر بازی می کردیم اونش خیلی خاطره انگیز بود!

من مرده بودم ازخنده!آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد وگفت:

-الآن که دیگه از این بازیا نمی کنین؟!

کامیار-نه بابادیگه!

آقابزرگه-خب،الحمدالله.

کامیار-آره بابا!کی دیگه حوصله داره جومجومک برگ خزون ویه قل دوقل ولی لی لی لی حوضک بازی کنه؟!همون عروس دوماد بازی ازهمه بهتره!

آقابزرگه-ذلیل بشی پسر!آخه توچرااینطوری دراومدی؟

کامیار-اِ...!مگه خودتون همیشه نمی گین ماها بایدبا دخترعمه هامون عروسی کنیم؟!

آقابزرگه-خوب آره امامنظورم عروسی واقعیه!

کامیار-خب منم واقعی واقعی بازی می کنم دیگه!

آقابزرگه-توغلط می کنی پدرسوخته!

کامیار-یعنی شما میگین تمرین نکرده بریم زن بگیریم؟!

آقابزرگه-این چیزا تمرین نمی خواد!

کامیار-اتفاقا این چیزا تمرین می خواد آدم باید قبل ازعروسی اخلاق همدیگرو بفهمه!مثلامن میشم داماد آفرین میشه عر وس!من شب خسته ومرده از سرکار می آم ومثلا آفرین درخونه رو برام وامیکنه!خب!بایدقبلا تمرین کنم که بدونم این جور وقتا چی باید به زنم بگم دیگه!

آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد وبعدروکردبه من وگفت:

-توام ازاین بازیا می کنی؟!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: saziii4
#3
کامیار-نه بابا!این طفلک توبازی همیشه میشه ساقدوش من!

آقابزرگه-همین فردامیدم تموم درختاروقطع کنن که دیگه ازاین بازیا نکنی!فعلا لازم نکرده برین شمال!

کامیار-نری شمال؟

آقابزرگه-نه مگه نمیگی امشب جلسه س خونتون؟

کامیار-چرا!

آقابزرگه-پس شمادوتا حتما باید تواین جلسه باشین!حالام بلند شین برین پی کارتون که کاردارم.

من وکامیار چایی مون روخورده نخورده بلند شدیم وخداحافظی کردیم که دم در کامیار برگشت وبهش گفت:

-حاج ممصادق!راسته که اگه تواین دنیاکاربدی بکنیم تموم تن وبدنمون اون دنیاباید جواب پس بدن؟

آقابزرگه-آره بابا جون اون دنیاتک تک اعضاء بدن مونو مواخذه می کنن و...

بعدیه نگاهی اززیر عینک ش به کامیار کردوگفت:

واسه چی می پرسی؟

کامیار-می خوام بگم که حواس تون باشه که یه جفت چشم تایه اندازه می تونن سوال جواب پس بدن!انقدراز این عکس مکسای بدنذار اون لای کتاب ونگاه کن!

اینوگفت ودررفت،رفت بیرون!تامن اومدم برم بیرون که لنگه کفش آقابزرگه جای کامیار خوردتوسرمن!

آقابزرگه-آخ!!پسربروکناردیگه!طوریت شد؟!

-نه آقابزرگ،طوریم نشد!خداحافظ!

کامیاربیرون داشت می خندید!

-خجالت بکش کامیار

کامیار-چرا؟

-این حرفاچیه به آقابزرگه میزنی؟

کامیار-بجون توعکس میذاره لای کتاباش وهی نگاه میکنه!

-دروغ میگی!

کامیار-میگم بجون تو!

-ازاون عکسا؟

کامیار-نه!فکرنکنم عکس مامان بزرگه س آخه این دوتا همدیگرو خیلی دوست داشتن!

-حالاچیکارکنیم؟

کامیار-چی رو؟

-شمال رودیگه!

کامیار-بذار امشب بگذره بعد میریم شایدفردارفتیم.

-پس بذار برم ساکم روبذارم خونه!

کامیار-فعلا بیابریم یه سرخونه ما ببینیم چه خبره.

-تومطمئنی جلسه امشبه؟

کامیار-بیابریم خونه ما معلوم میشه.

دوتایی راه افتادیم طرف خونه کامیاراینا ازوسط باغ که ردمی شدیم گوجه سبزا که به درخت بودآدمو وسوسه می کرد

عطر شکوفه درختای گیلاس وزردآلو همه جاپیچیده بود!

-واقعا حیفه این باغ دست بخوره!

کامیار-نمیذارم کسی دست بهش بزنه خیالت راحت باشه.

دوتایی ازوسط درختا وگل ها رد میشدیم وفقط بهشون نگاه می کردیم ازهرجای این باغ خاطره داشتیم!هم من هم کامیار

خلاصه یه خرده بعدرسیدیم دم خونه کامیاراینا که یه گوشه دیگه باغ بودودوتایی رفتیم توکه دیدیم خواهر کوچیکه کامیار

که اسمش کتایون بودداره گریه میکنه!

کامیار-چته باز شیونت هواس بچه؟؟

کتایون-درسام مونده داداش!

کامیار-توامسال چندمی؟

کتایون-اول داداش.

کامیار-اول دانشگاه؟

کتایون-نه داداش!اول دبستان!

کامیار-تواول دبستانی؟این بابای ما،سرپیری تروپس نمینداخت نمیشد؟کواون یکیمون؟

کتایون-کی داداش؟

کامیار-مگه ننه بابامون سه تابچه ندارن؟

کتایون-چراداداش

کامیار-خب یکی که منم،یکی م تویی،اون یکی مون کو؟

کتایون-کاملیارومیگی؟

کامیار-مگه توکاملیانیستی؟

کتایون که دیگه گریه ش یادش رفته بود وداشت می خندید گفت:

نه داداش من کتایونم

کامیار-خب،ولش کن حالامن چیکار باید برات بکنم؟

کتایون-یه خرده کمکم کنین.

کامیار-میخوای جات برم مدرسه؟

کتایون غش وریسه رفت وگفت:

خانم معلم مون توکلاس راه تون نمیده!

کامیار-خانم معلمتون پیره یاجوون؟

کتایون-جوون جوونه!انقدرهم خوشگله که نگو!

کامیار-باشه ازفردا نمی خوادتوبری مدرسه من خودم جات میرم!فعلاکاردارم باشه ازفرداکلاس روشروع میکنم.

کتایون که ازخنده اشک ازچشماش می اومد گفت:

داداش هیچ کی بهم دیکته نمیگه!

کامیار-چه بهتر-برخداروشکرکن حالام که آموزش وپرورش یه کارخوب کرده ودیکته رو از برنامه تحصیلی حذف کرده توناراحتی؟؟؟

کتایون-توخونه رومیگم داداش!

کامیار-اهان خب حالامن چیکارکنم؟

کتایون-اگه دیکته ننویسم فرداخانم معلمم دعوام میکنه!

کامیار-تومطمئنی خانم معلمت جوونه وخوشگل؟

کتایون-آره داداش!

کامیار-خب پس عیبی نداره میگه چوب معلم گله-هرکی نخوره خله

کتایون-ترخداداداش یه دیکته بهم بگو!

کامیار-بروکتابت روواکن ازروش بنویس!

کتایون باتعجب گفت:

ازروکتاب دیکته بنویسم؟

کامیار-خب آره!مگه چیه؟تازه همه شم بیست میشی!منکه بچه بودم آ،تموم دیکته هامو ازروکتاب مینوشتم تازه همون سال اولم تودانشگاه قبول شدم!

زدم توپهلوش وگفتم:

-اینا چیه یادبچه میدی؟داری بدآموزی میکنی؟

کامیار-توبی خودی جوش نزن!این بچه روکه میبینی ازصبح تاشب،انقدر ازتوماهواره چیزای خوب خوب یادمیگیره که دوتا چیزبدم من یادش بدم توش اثری نداره!

بعددادزد:

-کاملیا!کاملیا!

کتایون-خونه نیستش بادوستش رفته بیرون!

کامیار-عجب شری گیرکردیم آ!بیاراون کتابت روببینم!

کتایون زودکتابش روداد دست کامیاروخودش دفترش روواکرد وآماده نوشتن شد

کامیار-بهت دیکته میگم اماتندتند بنویسی ها!

کتایون-چشم داداش!

من وکامیارهمونجاجلوی کتایون رودوتامبل نشستیم که کامیارگفت:یه دقیقه ای دیکته شو می گم ومیریم حالابذاردیکته تموم شه بهت میگم چه برنامه ای واسه خودمون جورکردم

همونجور که داشت اینارو به من میگفت کتاب کتایون روواکرد وتایه نگاه بهش انداخت گفت:
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: saziii4
#4
....!!اینارو چراسروته چاپ کردن؟

دوباره کتایون غش کرد ازخنده وگفت:

-داداش کتابو سروته گرفتین!

اِ...!خب،بنویس.ازکجاش بگم؟

کتایون-ازهمه جاش!همه جاشوخوندیم.

کامیار-خب بنویس مامان بادام دارد نه!نه!ننویس!ننویس!بنویس مامان آرزوی بادام دارد!

-چراچرت وپرت می گی پسر!

کامیار-آخه بادوم انقدرگرون شده که فقط میشه مامان آرزوش روداشته باشه!

من وکتایون مرده بودیم ازخنده!

کامیار-بنویس بابانان داد نه نه اینم ننویس بنویس باباومامان هردونان داد!آخه حقوق بابا نرسید،مامان هم مجبوری رفت سرکار کمک بابا کردتابابا نان داد.

-بابا زودتربگوتموم شه دیگه!

کامیار- خب بنویس سارا ودارا باهم به مدرسه می روند نه نه ننویس ننویس!سارا ودارا غلط می کنن باهم به مدرسه بر ند بنویس ساراوداراهرکدام تنهایی به مدرسه می روند اگرم توراه همدیگرو دیدن نه به هم سلام می کنن ونه چیزی!سارا

ازاین ور خیابون به مدرسه میرود ودارا از اون ور خیابون!

من وکتایون دلمونو گرفته بودیم وفقط می خندیدیم

کامیار-نوشتی؟خب بنویس سارا ودارا دوستان خوبی برای همدیگرهستند نه!نه!اینم ننویس ساراودارا خیلی

بیجاکردن که اصلا اسم همدیگررو ببرن.چه برسه به دوستی!اینا چیه یاداین بچه ها می دن!

-بابابگوبریم دیرشد.

کامیار-بچه بنویس زودتردیگه.آهان این خوبه بنویس سارا ودارا درخانه به مادرشان کمک میکنند نوشتی؟

خب.بنویس سارا ودارا درروز های تعطیل باهم به گردش می روند نه نه نه نه!زبونم لال!زبونم لال!خدایا

توبه توبه!نمی دونم کی به این سارا ودارا اجازه داد که باهم ازاین کارا بکنن؟همین کارارو می کنن که به درس ومشق شون نمی رسن دیگه!زمان ما یه اکبربود ویه زهرا!کاری م باکارهمدیگه نداشتن واز صبح تا شب توخونه بودن ودرس می خوندن ازگردش مردشم خبری نبود انگاریه اشتباهی توسیستم آموزشی شده اینکه زندگی سارا ودارا نیس!زندگی مایکل جکسون رو ورداشتن کردن الگوتوکتاب فارسی اول دبستان.

اصلا ولش کن!دیگه م حق نداری این طرفای کتاب روبخونی لای اینجاهاروواکنی پدرت رودرمیآرم بذار

ازاین طرف بهت دیکته بگم!

آهان بنویس آن مرد امد

بعدباخنده برگشت طرف منو نگاه کردوگفت:مگه دیگه مردی م مونده که بیاد؟!

-بابا کلک ش روبکن بریم دیگه!

کامیار-بنویس آن مردداس دارد.نه!نه!چی داری می نویسی؟! الآن می ریزن اینجا و همه مونو می گیرن!آن

مرد که داس دارد کمونیست است!بنویس آن مردبیل دارد!آن مرد کلنگ دارد!آن مرداصلا ایرانی نیس! یه

افغانی است که اینجا کار می کند وپول هایش را می فرستد افغانستان!البته حالا که پول افغانستان شده دلار

آن مردبیل وکلنگش راورمی دارد ومی رود افغانستان هربیل که به زمین بزند ده دلار می گیرد که اگریک ماه آنجا کارکند می تواند یه آپارتمان دراینجابخرد!

-کامیارظهر شدآخه!

کامیار-من چیکارکنم؟تقصیراین وامونده س کتاب فارسی نیس که!مجله جوانان روورداشتن دادن دست بچه ها جای کتاب فارسی!اصلا این کتاب چرااینقدرکهنه س؟مال چه تاریخیه؟

صفحه اول کتاب واکرد ویه نگاهی انداخت وگفت:

-آتیش به جون گرفته این که مال سال پنجاه وچهاره!اینو ازکجا آوردی؟!

کتایون که می خندید گفت:ازتوچمدون بابا پیداش کردم!

کامیار-پس چرا دادیش به من که بهت دیکته بگم؟اینکه مال شماها نیس؟

کتایون-می دونم داداش اما این درساش بهتر چاپ شده!

کامیار-ورپریده چاپش بهتره یاقرطی بازیش؟تروخدانگاه کن!این یه الف بچه چطورنیم ساعت دوتاآدم بزرگ رو مچل کرده؟!

-بالاخره هرچی باشه خواهر توئه دیگه!

کامیار-بلندشودختر کتاب خودتو بیار ببینم!

تاکتایون که همش می خندید ازجاش بلندشد مادرکامیارم اومد تواتاق.دوتایی بهش سلام کردیم که گفت:

-دارین چیکارمیکنین؟

کامیار-بابابگیر یه دیکته به این بچه بگوآخه!ماکارداریم بایدبریم!کارخونه دیرشد!

مادرکامیاربا دست زدتوصورتش واومد جلو وگفت:

-وای خدامرگم بده!بلندشین شماها برین،من خودم بهش دیکته می گم!

تاما بلندشدیم مادرش یه فکری کرد وگفت:

کامیار!امروز جمعه س!

کامیار-کار،جمعه وشنبه نداره!مارفتیم خداحافظ.

تااومدیم راه بیفتیم مادرش گفت:

-حداقل بگو ظهرناهار چی درست کنم به خدادیگه عقلم به هیچی نمی رسه!

کامیار-خورشت بادمجون درست کن.

مادرکامیار-پریروز خوردیم که!

کامیار-فسنجون درست کن.

مادرکامیار-بابات دوست نداره!

کامیار-خوب حلیم بادمجون درست کن!

مادرکامیار-اِ...!بادمجون ندارم!توچرابندکردی به غذاهایی که آخرش جون داره؟؟

کامیار-طبع من اینطوریه!فقط اینجورغذاهارودوست دارم!

مادرکامیار-یه غذای دیگه نمی تونی بگی؟

کامیار-چرا!کوفته دست به گردن!

مامانش همونجوری مات شدبهش!من وکتایون غش کردیم ازخنده!دست شوکشیدم وبردمش بیرون که مامانش گفت:

شب جایی نرین آ!مهمون داریم.

دوتایی ازخونه کامیاراینا اومدیم بیرون ورفتیم طرف باغ.

-خب حالا چیکارکنیم؟

کامیار-چی رو؟

-الآن رودیگه!تاشب که مهمونیه چیکارکنیم؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
کامیار-بهترساکت روبذارخونه وبیاتابهت بگم تامنوداری غم نداشته باش بروزود برگرد.

راه افتادم طرف خونمون امانمی دونم چرا عوض اینکه ازوسط باغ برم که نزدیکتره بی اختیاررفتم خونه عمه کوچیکم که اون گوشه ازباغ بود که گوشه روبروش خونه مابود.

تاوسطای راه که رفتم پشیمون شدم واومدم ازهمون جا میون بربزنم طرف خونه خودمون اما نمی دونم چرا پام پیش نمی رفت !

چشمم به خونه عمه م بود فقط ازاونجایی که من واستاده بودم طبقه دوم خونشون دیده می شد وطبقه اول که هم کف باغ بود پشت شمشاداقایم شده بودودیده نمی شد یه دفعه دلم ریخت پائین!پشت شمشادااتاق گندم بود!گندم!

چندباراین اسم روتودلم گفتم هربار که می گفتم یه جوری می شدم!اومدم ازهمونجا برگردم وبرم خونمون امایه چیزی نمی ذاشت!انگار یکی منو داشت به زورمی برد طرف خونه گندم اینا!

مابچه های فامیل توخونه ها اتاق هایی روواسه خودمون ورداشته بودیم که همشون هم کف باغ بودنویه پنجره بزرگ داشتن که توباغ وامی شد!یعنی اولش تموم دخترعمه هام اتاق های طبقه بالا رو برای خودشون ورداشته بودن اماازبس کامیار ازآب وهوای طبقه پائین براشون حرف زد وازش تعریف کرد همه شون اتاقاشونو عوض کردن!انگارخیلی م از این کار راضی بودن!

خلاصه راه افتادم طرف خونشون ویه خرده بعدرسیدم پشت شمشادا ازبالاشون که چیزی دیده نمی شد!یه خرده بادست لاشون روواکردم .نمی دونم چرااینکارومی کردم امادست خودم نبود!بی اختیارکشیده شده بودم اونجا وخودم نمی دونستم دنبال چی اومدم!ازلای شمشادام چیزی معلوم نبود!

یه دفعه از خودم خجالت کشیدم وراه افتادم که برم خونمون امادوقدم بیشترنرفته بودم که یه دفعه صدای گندم روازتو اتا قش شنیدم.داشت آواز می خوند دیگه پاهام حرکت نکرد!نمی تونستم قدم ازقدم وردارم!هرچی سعی می کردم که ازجلو خونشون ردبشم،نمی تونستم!تاحالاسابقه نداشت که یه همچین احساسی داشته باشم!نمی دونم امروز چه م شده بود!

بالاخره نتونستم جلوخودمو بگیرم.برگشتم وشمشادارودور زدم وازروبروی خونشون رفتم جلو.سعی می کردم که آروم آروم برم که صدای پام بلند نشه.

درخونشون بسته بود وکسی م جلوپنجره ها نبود.منم یواش رفتم طرف اتاق گندم!

دوقدم بیشترباپنجره اتاقش فاصله نداشتم هم دلم میخواست برم جلو وهم دلم نمی خواست برم!باخودم گفتم نکنه لباس تنش نباشه!اگه اینجوری یه دفعه برم وجیغ بکشه چی میشه؟اصلا اگه جیغ م نکشه خودم چی؟؟خودم ازخودم خجالت نمی کشم ؟ازانسانیت وجوونمردی بدوره که یه همچین کاری روبکنم.ازاون گذشته من اصلاآدمی نبودم که اهل اینکاراباشم!حالاا گه کامیار روبگی یه چیزی ولی من تاحالا ازاین کارانکرده بودم!راستش خیلی م می ترسیدم!برعکس کامیارکه اصلا ترس حالیش نبود من خیلی ازآبروریزی می ترسیدم!

توهمین فکرابودم که دیدم جلوپنجره اتاق گندم واستادم ودارم بهش نگاه می کنم !جلوی آینه واستاده بودوپشتش به من بود داشت موهاشوشونه می کرد وآواز می خوند تازگی موهاشوکوتاه کرده بود ازاین مدلای جدید که دخترا موهاشونو تاسر شونه هاشون می زنن!خوشبختانه لباس تنش بود .یه شلوارجین با یه تی شرت خوشرنگ.

برعکس عمه وشوهرعمه م که قدشون نسبتا کوتاه بود گندم قدبلندی داشت وخیلی م خوش اندام بود.یعنی همیشه ورزش می کرد .بیشترم شنا.هفته ای سه روز می رفت استخر.شناش خیلی عالی بود.گاه گداری م که تابستون آب استخر وسط باغ روعوض می کردیم وتاچندروزی تمیز بود وماها همگی می رفتیم توش شنا ازهمه مون بهتر شنامی کرد تازه کلاس ژیمناستیک م می رفت برای همین م اندام خیلی قشنگی داشت.تااون لحظه اصلا به این چیزافکرنکرده بودم.یعنی هرو قت گندم رومی دیدم فقط یه دختر عمه رومی دیدم که ازبچه گی باهم بزرگ شدیم امانمی دونم چراامروز دیگه دخترعمه رونمی دیدم فقط گندم رومیدیدم یه دختربیست ویه ساله به اسم گندم!تاحالا به اسمشم اینجوری دقت نکرده بودم گندم!چه اسم قشنگی!سعی کردم که چهره ش روتوذهنم مجسم کنم اما انگار همه چیز ازیادم رفته بود!انگارتموم خاطراتم پاک شده بودوبرای اولین بار بودکه داشتم این دختر رو می دیدم!

چشم وابروش چه رنگی بود؟صورتش چه جوری بود؟قشنگ بودیانه؟فقط این یادم اومد که هرجاکه مادرم اینا جمع می شدن صحبت ازاین بودکه گندم ازهمه دخترعمه هام ودخترای فامیل خوشگل تره!دلم می خواست همین الآن برگرده طرف من که حداقل یه بارصورتش روببینم درست مثل اینکه برای اولین باره که به این دختربرخوردم هرچی به ذهنم فشارمی آوردم که حداقل یه خرده از صورتش یادم بیاد نمی شدیه دفعه از خودم خجالت کشیدم!واستاده بودم پشت پنجره

ش وداشتم دزدکی نگاهش می کردم خداخدا کردم که کسی منو ندیده باشه!اومدم همونجوری که اومده بودم برگردم که پام رفت رو یه تیکه چوب وقرچی صداداد!درجاخشکم زد!یه دفعه ازصدای چوب گندم برگشت طرف پنجره!دیگه نتونست ازجام تکون بخورم هرلحظه منتظربودم که یاجیغ بزنه ویاباعصبانیت باهام برخوردکنه قدرت هیچ کاری نداشتم حتی نمی تونستم حرف بزنم اونم انگارهمینجوری شده بود!فقط همونجور که شونه تودستش بود ودستش وسط هوامونده بود داشت منو نگاه می کرد حتی اونم نتونسته بود که کاملا به طرف من برگرده فقط صورتش طرف من بود دوتایی مثل مجسمه هاواستاده بودیم وهمدیگه رو نگاه می کردیم نمی دونم چقدرطول کشید که یه دفعه ازپشت سرم صدای کامیار اومد!

کامیار-سامان!سامان!

تاصدای کامیاربلند شد وبی اختیاردوئیدم وازجلودرخونشون اومدم بیرون وخواستم برم طرف خونمون که رفتم توشیکم کامیاراونقدرهول شده بودم که نمی دونستم بایدچی بگم وچیکارکنم!قلـ ـبم مثل چی میزد تموم تنم داغ شده بود کامیار داشت نگاهم می کرد که بیشترهول شدم وزود گفتم:

-اومدم ساکم روبذارم!

کامیاریه نگاهی به ساک که هنوز تودستم بودکرد وآروم گفت:

ساک روبذاری خونه عمه اینا؟

-نه نه ونه خودمون!

کامیار-اِ...!شماها اسباب کشی کردین واومدین خونه عمه اینا؟کی؟چطوراینقدربی خبر؟حداقل می گفتین ماهام می اومدیم کمک!

فقط نگاهش کردم که گفت:

حالا گیرم به سلامتی ومبارکی اسباب کشی کردین وتغییرمکان دادین اولا که منزل نومبارک!ایشاله که براتون اومد داشته باشه !ولی چراهنوز ساک دستته؟

یه نگاه به ساک کردم وگفتم:

-الآن میذارمش!

کامیار-ببین می گم آدرس خونه جدیدتونو به منم بده.یه وقت باهات کارداشتم دیگه نرم خونه قبلی تون!راستی ببینم خونه جدید روباوسایل خریدین؟

-گم شو!چی داری میگی؟

کامیار-می گم وقتی این خونه روخریدین وسایل توش روهم باخونه خریدین؟

-کدوم وسایل رو؟اصلا چی میگی تو؟

کامیار-می خوام بدونم دختر عمه مونم روخونه بود که شما معامله ش کردین؟

-بازشروع کردی؟

کامیار-مرتیکه!من شروع کردم یاتو؟ازپیش من رفتی که سک وامونده ت روبذاری وبیای نیم ساعته منو کاشتی وسط باغ رفتم دم خونتون مادرت می گه ازوقتی باتورفته دیگه برنگشته خونه اومدم اینجا که میبینم شما هراسون داری می دوئی وفرار می کنی !حالا من شروع کردم؟کجابودی؟

-هیچی به جون تو!

کامیار-به جون دوتا عمه هات!راستش روبگو اینجا چیکارمیکردی؟

راه افتادم طرف خونه خودمون که کامیار دنبالم دوئید ودستمو گرفت وگفت:

-اومده بودی اینجاوزده بودی به گندمزار عمه؟بالاخره فصل درووخرمن کوبی رسید؟!

-چی؟

کامیار-رفته بودی گندم دروکنی؟پس داس ت کو؟

-گم شو!شکرخداهمه می دونن که من اهل این چیزا نیستم!

کامیار-پس حتما مادرت فرستاده تت دنبال آرد گندم واسه حلوا!خدابه داد عمه برسه!آن مردآمد!آن مرد باچیز آمد!یعنی آن مردباداس آمد!

-اِ...!هیس.

کامیار-چیه؟می ترسی صدامونو گندم خانم بشنوه؟

-چراداد میزنی پسر؟بیا بریم این ورتا بهت بگم.

کامیار-آفرین چشم اگه قراره راستش روبهم بگی هرجایی بخوای باهات می آم بیا بریم بیاپسرخوب وراستگوودرستکارو درست کردار وصادق که الحق به همون بابابزرگت رفتی!حاج ممصادق صداقت پیشه صدوق زاده مصدق نیای صدق کیا!

دوتایی باهم رفتیم بیست متراون طرف تر ورویه نیمکت نشستیم.کمی آروم شده بودم.کامیاردوتا سیـ ـگارازتوجیبش درآور د وروشن کرد ویکی شوداد به منو گفت:

-ببین!آروم آروم وشمرده هر اتفاقی که افتاده برام بگو هرچی جزئیات روبهتر بگی بارگناهات سبکتر می شه ووجدانت آسوده تر بگو پسرعموجان!بگوعزیزم!بگووخودت روخالی کن می دونم الآن چه حالی داری!تحت فشاری!بریز بیرون وخودتو راحت کن.

-گم شو!

کامیار-نمی خوای بگی؟

-چیزی نیس که بگم!

کامیار-ببین میدونی که من رواین چیزا حساسم تا نفهمم توکجابودی که انقدررنگ وروت پریده وهول شدی ولکن نیستم!

اگه با زبون خوش گفتی که هیچی اگه نگفتی همین الان میرم تحقیقات محل!اونوقت گندش درمیآد ها!خودت مثل آدم همه روبرام بگو!

-به جون توکامیاراصلا دست خودم نبود!

کامیار-کاملا احساست رودرک می کنم منو شریک درد خودت بدون این کاراصلا دست خود آدم نیس!

-به جون تو اصلا نفهمیدم چی شد که اینکاروکردم!

کامیار-اصلا خودتوناراحت نکن من خودم حاضرم برات شهادت بدم که تودراون لحظه هیچ اختیاری از خودت نداشتی!

دیگه هرکی ندونه من میدونم توچه ببویی هستی!احتمالا یکی تحریکت کرده!

-آره بجون تو!ولی توازکجا می دونی؟

کامیار-دفعه اولم که نیس.تجربه دارم دیگه!

-ببین انگاریکی بزور منومی کشوند اونجا!

کامیار-خب!خیلی خوبه این!اگه شکایتی چیزی کردن میشه گفت که یه نفر تروبزور وادار به اینکارکرده جرم میآد پائین

-چه جرمی می آد پائین؟مگه اینکارجرمه؟

کامیار-بابا حالا که اینجا خودمونیم وکس دیگه ای نیس.این کارجرمه دیگه!

-نخیرهیچم جرم نیس ممکنه کار بدی باشه اما جرم نیس!

کامیار-ببینم تومطمئنی؟

-آره که مطمئنم هیچ قانونی نمیگه که اینکارجرمه!

کامیار-جون من راست میگی!؟

-آره به جون تو!

کامیار-ببینم تو میتونی دقیقا بگی که طبق کدوم بند یاتبصره یاماده ازقانونه که جرم نبودن اینکارو ثابت وتاییدمیکنه؟

-اصلا توهیچ قانونی این مسئله نیومده که بخواد جرم باشه یا نباشه؟

کامیار-تروخدا؟پس من بیخودی انقدرتاحالا می ترسیدم!

-اگه فکرمی کنی که من دارم بهت دروغ می گم بروازیه وکیل بپرس!

کامیار-نه!من حرف ترو قبول دارم توآدمی نیستی که بیخودی چیزی رو بگی ازاون گذشته توهم رفیقمی وهم پسرعموم دیگه دلت واسه من ازوکیل که بیشترمی سوزه!مگه نه؟

-خب آره معلومه!

کامیار-اصلا من تاحالاازتو دروغ نشنیدم که این دومیش باشه!

-من اصلا ازدروغ بدم می آد

کامیار-می دونم میشناسمت!

-اماکامیاربرای اینکه بهت دروغ نگفته باشم ته دلم یه خرده می ترسم!

کامیار-ترس واسه چی؟حالام که قانونم پشت مونه!

-آخه می ترسم یکی دیده باشه تم!

کامیار-اِ..!مگه کسی اونجابود؟

-نه!فکرنکنم!

کامیار-خب اول حواست روجمع می کردی واین ورواون ور رو نگاه می کردی بعد!

-نگاه کردم کسی نبود اما...

کامیار-وسواسی شدی به دلت بدنیار!

-اگه کسی دیده باشه چی؟

کامیار-خب اونوقت یه شاهدم هس!کاریه خرده مشکل میشه البته تواین روز وروزگار میشه شاهدم باپول خرید پس پول برای چی خوبه!واسه همین وقتا دیگه اما من یه چیزی برام خیلی عجیبه هرچی م میخوام به خودم بقبولونم نمیتونم!

-چی رو؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#6
کامیار-اینکه تواین بیست،بیست وپنج دقیقه توچه جوری ازپیش من رفتی وامدی اینجا ومحل روبررسی کردی وکشیک طرف روکشیدی وبی سروصدا کارتو کردی واومدی بیرون!!بجون تو هرچی به خودم فشار می آرم که اینو بفهمم نمی تونم!

-خب کاری نداشت که!

کامیار-واسه من که خیلی عجیبه!من با تموم زرنگی م توکمترازیکی دو ساعت نمی تونم تموم کارایی که تودرعرض بیست دقیقه کردی،بکنم!واقعا عجیبه!جداحیرت آوره!اونم ازآدمی مثل تو انقدرشل ووارفته!جداباید بهت تبریک گفت! منو باش تبریک چیه؟بایدبهت نشان افتخارداد!

-گم شوتوام!دیگه اینم کاره که آدم انقدرطولش بده؟!

کامیار-بابادست مریزاد تو چه طوریه شبه انقدرمتحول شدی؟نکنه راه جدیدی پیداکردی؟جون من اگه به سیستم جدیدی برخوردی به منم یادبده!

-سیستم جدیدچی؟

کامیار-همین کاری که کردی وتوقانونم نوشته که جرم نیس دیگه!

-همین که رفتم دزدکی ازپنجره گندم رونگاه کردم؟!

یه آن ساکت شدویه خرده منو نگاه کرد وبعدگفت:

-توازپیش من اومدی اینجا وفقط دزدکی از پنجره گندم رونگاه کردی؟!

-خب،آره.

کامیار-بروگم شو!داری سربه سرم میذاری؟

-نه بجون تو!

کامیار-یعنی توازوقتی که ازمن جداشدی فقط انقدررسیدی که بیای اینجا وبری پشت پنجره و دزدکی گندم رونگاه کنی؟

-آره!

کامیار-توکتاب قانونم هی می گشتی که بفهمی این نگاهی که دزدکی کردی جرمه یاجرم نیس؟!

-آره دیگه!

کامیار-پس انقدر ترست واسه چی بود؟!

-برای همین که یه نفر یه دفعه منو ندیده باشه!

همینطوری مات منو نگاه کرد ویه خرده بعد گفت:

-خاک برسرت کنن سامان!تودوساعته وقت منو تلف کردی واسه یه نگاه دزدکی؟

-یه نگاه که نبود!

یه دفعه خندید وگفت:

کامیار-خب اینو بگودیگه!پس یه نگاه کوچولونبوده؟!ای شیطون!!حالا زودتر بگو دیگه چی بوده؟

-یکی دودقیقه همینجوری واستاده بودم ونگاهش می کردم!

خنده ازرولبش رفت ودوباره مات شدبهم ویه خرده بعدگفت:

-یکی دودقیقه فقط نگاهش می کردی؟

-آره!

کامیار-چیزعجیبی توش دیده بودی که بهش مات شده بودی؟

-یعنی چه چیز عجیبی؟

کامیار-مثلا لباس تنش نبود واین چیزا!

-نه!لباس تنش بود!یه شلوارجین ویه تی شرت!خیلی م بهش می اومد!

کامیار-خب توپس چی روواستاده بودی ونگاه می کردی؟

-خودگندم رودیگه!

کامیار-بذارببینم خوب حالیم شده یانه!تویکی دودقیقه پشت پنجره عمه اینا واستاده بودی وفقط گندم رونگاه می کردی درسته؟

-آره!

کامیار-فقط م همین؟

-آره.

کامیار-بعدگندم چیکارمی کرد؟

-اولش متوجه نبود.بعدمن ازخودم خجالت کشیدم واومدم برم که یه چوب خشک زیر پام صداکرد ومتوجه شد!سرشو بر گردوند طرف منوواونم نگاهم کرد!بعدهمینجوری دوتایی همدیگرونگاه می کردیم!بعدیه دفعه صدای توبلند شد!و منم ترسیدم وفرار کردم!

کامیار-یعنی درواقع من بی موقع سررسیدم!

-آره بابادیگه!

کامیار-یعنی درواقع میشه گفت که من مزاحم نگاه کردنتون شدم؟!

-آره!نمی شدیه خرده دیرترمی اومدی؟!

کامیار-چرا،میشد.الآنم که طوری نشده میشه جبران کرد.

-جون من؟چه طوری؟

کامیار-تویه دقیقه همین جا بشین تامن برگردم!

-باشه اما زود بیا!

کامیار-یه دقیقه ای می آم!

ازرونیمکت بلند شدورفت یه خرده جلوتر وازپای یه درخت یه قلوه سنگ ورداشت واومد طرف من که فهمیدم چه خیا لی داره ودررفتم طرف خونمون اونم دنبالم کرد حالا من هی میدوئیدم واونم پشت سرم!

-چراهمچین می کنی دیوونه؟!

کامیار-صبرکن وقتی بااین قلوه سنگ زدم سرتوشیکوندم می فهمی چراهمچین می کنم دوساعته منو نشوندی اونجاود لمو خوش کردی که چی؟که رفتی دزدکی یه نگاه به گندم کردی؟من تاسرترو نشکونم این جیگرم خنک نمی شه واستا

وگرنه بگیرمت زنده ت نمیذارم!

همونجور که می خندیدم ومی دوئیدم گفتم:

-سنگ روبذارتا واستم.

کامیار-واستا پدرسگ دیوونه خل شل وول!می گم واستا!

به خداداشت جدی می گفت انقدرازدستم عصبانی بود که اگه بهم می رسید یه بلایی سرم می آورد.

-کامیاربه جون تو یه اتفاق بدی می افته ها!ازاین شوخیانکن!

کامیار-یه اتفاق بدمی افته؟بدبخت اگه دستم بهت برسه که زنده ت نمیذارم !واستا می گم!

می خندیدم ومی دوئیدم رسیدم وسط باغ که ازسروصدای ماآفرین ودلارام دوتا دخترای اون یکی عمه م پیداشون شد و همونطوری واستادن ومات به مادوتا نگاه کردن!زودرفتم طرفشون وواستادم!تاکامیاراونا رودیدسنگ روانداخت زمین

واونم واستاد وازهمونجا گفت:

-سامان جون بسه دیگه!خسته شدم.اصلا توبردی!

بعدآروم اومد جلو وتابه آفرین ودلارام رسید گفت:

-به به این غنچه های گل سرخ کی واشدن که من نفهمیدم؟!

هردوخندیدن وبهش سلام کردن.

کامیار-سلام به روی ماهتون کجااین وقت صبحی؟

آفرین-داریم میریم یه گوشه باغ درس بخونیم.

کامیار-آفرین به شماها من همیشه گفتم که توزندگی هیچی مثل درس نیس آفرین!حالا می خواین چی بخونین؟

دلارام-ادبیات
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#7
کامیار-به به فصل بهار وباغ پرازگل ودرس ادبیات!چقدرشاعرانه!

آفرین-شماها داشتین چیکارمی کردین؟

کامیار-داشتیم هفت سنگ بازی می کردیم یعنی فعلا داشتیم بایه سنگش بازی می کردیم حالا دیگه ولش کن!

آفرین-نه بیاین باهم بازی کنیم ماهام هفت سنگ خیلی دوست داریم.

کامیار-اِ...!بازی چیه؟گم شه هفت سنگ!

دلارام-خیلی خوبه که!

کامیار-اصلا م خوب نیس! چیه اون بازی پرسروصدا!

آفرین-پس چی کارکنیم؟

کامیارهمونجورکه وسط آفرین ودلارام واستاده بود دستشونو گرفت وآروم آروم باخودشون برد وبهشون گفت:

-می ریم زیردرختای گوجه یه پتوپهن می کنیم ومی شینیم بعدش یه خرده ادبیات می خونیم ویه خرده گوجه می خوریم یه گوجه هایی به درختاس انقدر!

بادستش یه چیزی اندازه یه پرتغال رونشون دادوگفت:

-بعدش خودم براتون هم ازادبیات معاصر می گم وهم ازادبیات کلاسیک!

آفرین-مگه بلدی؟

کامیار-آره که بلدم همچین ازادبیات انگلیس می آم توادبیات فرانسه که اصلا خودتونم حالیتون نشه!

دلارام –ادبیات عربم بلدی کامیار؟

کامیار-اونو که فوت آبم!ازکجاش می خوای برات بگم؟ادبیات عراق رومیخوای یا شام رو؟عرب روبگم یاعجم رو؟

اصلا براتون ازهمون عربستان شروع می کنم می گم تانزدیکیای لبنان!خوبه؟

آفرین ودلارام همونجور که می خندیدن باهاش می رفتن که کامیاربرگشت طرف منو گفت:

-شازده پسراگه نمیدونی بدون ازپنجره دزدکی نگاه کردن توخونه مردم خودش یه نوع جرمه.برویه فکردیگه واسه خودت بکن!

بعددوباره راه افتادن که دلارام گفت:

-مگه سامان نمی آد؟

کامیار-نه!اون فقط ادبیات کهن روبلده!هنوز داره نثر هفتصدهشتصد سال پیش روبررسی می کنه!حالا خیلی مونده تا به درس مابرسه!بعدشم اون تاچند دقیقه دیگه باید یه درس دیگه روشروع کنه!

آفرین ودلارام زدن زیرخنده ورفتن.واستاده بودم ونگاهشون می کردم که کم کم رفتن طرف آخرباغ وپشت درختا گم شدن !اومدم دوتا فحش به اون کامیاربدم که منو تنها گذاشت که ازپشت صدای پاشنیدم!تابرگشتم دیدم گندم داره می آد طرفم نفسم بند اومد!اومدم ازاین ور برم طرف خونمون که دیدم خیلی بدمیشه!همه ش می ترسیدم که جریان نیم ساعت پیش روبه روم بیاره!نمی دونستم چی جوابشوبدم!ازش خجالت می کشیدم!

یه خرده بعد رسیدبهم وسلام کرد

-سلام

گندم-کامیارایناکجارفتن؟چراصبرنکردن منم بیام؟منوکه دید!

تازه فهمیدم منظورکامیارکه گفت تاچنددقیقه دیگه باید یه درس دیگه روشروع کنه چیه!

-رفتن درس بخونن.

گندم-درس بخونن؟

-نه گوجه بخورن!

گندم-گوجه بخورن؟این وقت صبح؟

-نمی دونمم رفتن هم درس بخونن هم گوجه بخورن!

گندم-چراتوباهاشون نرفتی؟

شونه هاموانداختم بالا که پشتش روبهم کرد ورفت طرف یه بوته گل رز.همون لباس تنش بودکه دیدم موهاش خرمایی خوشرنگ بود تانزدیک شونه ش.حرکاتش خیلی ظریف بود وقتی ازکنارم ردشد یه عطرخوشبویی به مشامم خورد که یه حال عجیبی بهم دست داد!

دولاشدویه گل سرخ کند وبرگشت طرف منو وگفت:

انگارامشب خونه کامیاراینا دعوت شدیم.مامانش همین الآن تلفن کرد خونمون.

سرموتکون دادم.

گندم-خیلی پسر بانمک وبامزه ایه نه؟

-آره،خیلی.

گندم-تمام دوستام عاشقشن همش به من میگن که یه روز باهاش آشناشون کنم!

یه دفعه تودلم نسبت به کامیار احساس حسادت کردم.

گندم-هرجایی پامیذاره همه روشاد می کنه ومی خندونه آفرین ودلارامم عاشق شن البته آفرین بیشتر یعنی یه خیالاییم براش داره!

سرمودوباره تکون دادم .احساسی که توم ایجادشده بود قوی ترشد!ازخودم بدم اومد!داشتم به کامیارحسادت می کردم!و قتی متوجه این حس شدم ازخودم متنفرشدم!یه دفعه صورت کامیارروتوذهنم مجسم کردم تا چهره ش جلونظرم اومد همه اون احساس از بین رفت.یه حال خوبی توخودم دیدم کامیارازبرادر برای من برادرتر بود برای همینم گفتم:

-کامیارواقعا خوش تیپ وخوش قیافه س!تاحالا دختری روندیدم که کامیاررودیده باشه وعاشقش نشده باشه!

گندم-امایه خرده شیطونه!

-نه!کامیار خیلی پسرخوبیه!اگه بشناسیش می فهمی من چی میگم دلی که کامیارداره هیچکس نداره این پسر انقدربامعر فت وخوبه که من افتخارمی کنم که باهاش فامیلم!

گندم-انگارخیلی دوسش داری؟

-خیلی!تونمی دونی اون چه جورآدمیه یه انسان واقعی نگاه به این شوخی هاش نکن توتموم زندگی م کسی رومثل کامیار ندیدم واقعا باگذشت وفداکاره !

گندم-یعنی انقدردوسش داری که توام براش همینجوری باشی؟

-آره

یه خرده نگاهم کردوگفت:

-خوش به حالتون!چقدرخوبه که دونفرباهم اینجوری باشن!

-مرسی.

گندم-راستی حال آقابزرگه چطوره؟

-خوبه.

گندم-شماها هرروز می بینینش؟

-تقریبا

رفت نشست رویه نیمکت که یه خرده اون طرف تربود منم همونجا واستاده بودم ونگاهش می کردم چطورتاحالا متوجه نشده بودم که گندم انقدر خوشگل وقشنگه!

گندم-چراواستادی؟!

-چیکارکنم؟

گندم-خب بیابشین!

-کاردارم بایدبرم.

شونه هاشوانداخت بالا منم زیرلب یه خداحافظی کردم وازاون ور رفتم طرف خونمون یه خرده که راه رفتم برگشتم ونگاهش کردم اون بلندشده بود وداشت می رفت طرف خونشون سرم روانداختم پائین ورفتم وتارسیدم به خونه دیگه در نزدم که ازتوراهرو وارد خونه بشم ازهمون پنجره اتاقم پریدم تووخودمو انداختم روتخـ ـت نمیدونستم باید چیکارکنم

احساس کردم که گندمم ازکامیار خوشش میاد کاشکی امروز کامیارمنو دم خونه گندم اینا ندیده بود!حالا اگه اونم از گندم خوشش اومده باشه چی؟؟اگراینطوری باشه حتما به خاطرمن صداشودرنمی آره وهیچی نمیگه حتما همینطوره!

من کامیاررو می شناسم اگه بفهمه من ازچیزی خوشم میآد امکان نداره طرف اون چیز بره!همیشه همین کارروکرده!

بلندشدم ویه نوارگذاشتم ودوباره دراز کشیدم روتخـ ـت.انقدر ازخودم بدم اومده بودکه نگو!چراباید حتی برای یه ثانیه م که شده یه همچین احساسی نسبت به کامیارپیداکنم دیگه اصلا نمی خواستم به گندم فکرکنم !کامیاربرام خیلی عزیز بود درتموم مدت عمرم برام مثل یه پناهگاه بود چندین باربه خاطر اشتباهاتی که من کرده بودم،اون تنبیه شده بود!وقتی خیلی کوچیک بودیم ومن با توپ یه شیشه روشیکونده بودم وفرار کرده بودم،اون جریان روبه گردن گرفته بود وکتک خورده بود!وقتی ازدرخت زردآلو رفته بودم بالا وشاخه ش شیکسته بود اون گردن گرفته بودوتنبیه شده بود!حالا ممکنه که این خاطرات خیلی بی اهمیت باشه اما درزمان خودش وقتی کوچیک بودیم وهرکدوم ازای کارارو می کردیم وقرارمی شد که تنبیه مون کنن واقعا برامون وحشتناک بود!

یه دفعه انگار که توخواب ازیه جای بلند افتاده باشم پائین دلم یه جوری شد ویه احساس خیلی خیلی عجیب توم ایجادشد

یادم افتاد که کلاس دوم راهنمایی بودیم یه روز که برف اومده بود کامیارباگوله برف زده بود توصورت دخترهمسایمونو وفرار کرده بود پدرومادرش اومدن درخونمون شکایت!کامیارکه اصلا گم شده بود!آقابزرگه وقتی جریان روشنید خیلی عصبانی شد وبرای اینکه کامیاردیگه ازاین کارانکنه ومثلا تربیتش کرده باشه یه ترکه ازدرخت کند وگذاشت لای برف!می خواست وقتی کامیاربرگشت حسابی کتکش بزنه!اون روزوقتی فهمیدم که قراره چه بلایی سر اون بیچاره بیاد براش خیلی نگران شدم!آخه آقابزرگه هیچ وقت کسی روتنبیه نمی کرد اماوقتی می کردبد جوری می کرد!

یادمه خیلی محکم رفتم وجلوآقابزرگه واستادم وگفتم:آقابزرگ!گلوله برف رومن زدم!حالا که یادش می افتم چه قدرخند ه م می گیره !

اون روز یه نگاهی به من کردکه هیچ وقت یادم نمیره!نگاهی همراه با تعجب وناباوری!

ترکه روازلای برف درآورد و به من گفت ه دستامو بیارم بالا منم همین کارروکردم!اما چقدرترسیده بودم خدامی دونه خلاصه همونجورکه دستام بالابود آقابزرگه توچشما وصورتش هم مهربونی بود وهم عصبانیت!آروم بهم گفت می دونم کارتونبوده اماحالا که به خاطررفیقت می خوای فداکاری کنی مردونه فداکاری کن!

چهارتاترکه گذاشت کف دست من هرکدوم روکه می زد وبلندمی کرد جاش خون ازکف دستم می زد بیرون!

ترکه هارو خوردم وبااینکه ازترس بغض توگلوم جمع شده بود وازدرد می خواستم نعره بزنم نه گریه کردم ونه نعره زدم ونه دستمو کشیدم عقب!

وقتی تنبیه تموم شد آقابزرگه که اشک توچشماش جمع شده بود یه نگاهی به من کرد ویه لبخندی بهم زدورفت!حالا چقدرسرزنش ازهمه شنیدم بماند یه ساعت بعدش که کامیار برگشت خونه وجریان روفهمید دوئید خونه ما پیش من!

دستاموگرفت ونگاه کرد وگفت:چرااینکاروکردی؟چرانگفتی که کارمن بوده!؟بهش گفتم:به خاطر گلوله برف که نبود!

سرچیز دیگه بود!وقتی اینو بهش گفتم یه خنده ای کرد ویه دفعه اشک ازچشماش اومد پائین وگفت:پپه!توهیچ وقت نمی تونی یه دروغ حسابی بگی.بعد یه دفعه دولا شدو کف دستاموماچ کرد!

اون لحظه چنان احساسی داشتم که حاضرنبودم با دنیا عوضش کنم حاضربودم صدتا ترکه دیگه بخورم امااین احساس رو داشته باشم!

یادآوری این خاطرات برام خیلی قشنگ بود!یه دفعه دلم برای کامیارتنگ شد!اومدم بلندشم برم ته باغ که دیدم گندم پشت پنجره واستاده وداره منو نگاه می کنه !درجا خشکم زد!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#8
-اینجا چیکارمیکنی؟

بدون حرف یه پاکت روگرفت جلوم

-این چیه؟

گندم-توفرزانه رومیشناسی؟

-نه!

گندم-همون دوستم که باباش دکتره!

-نه،نمی شناسم!

گندم-همونکه اکثرامی اومد اینجا خونه ما!

-آهان!خب!

گندم-این نامه رواون داده.

-برای چی؟

گندم-بگیربخونش خودت می فهمی.

نامه روازش گرفتم وگفتم:

توش چی نوشته؟

گندم-یه شعر!

-شعر؟؟

سرشوتکون داد

-برای چی شعر؟

گندم-باشعرراحت تر میشه حرف زد.

-چه حرفی؟

گندم-حرفای قشنگ اززندگی،عشق!

-عشق؟!به من؟!

گندم-آره...اولش نمی خواستم بهت بدمش امادیدم اینکاردرست نیس!اگه ازش گرفتم بایدبدمش به تو!خیلی وقته که ازم اینو خواسته یعنی قبلش شماره تلفنت روازم گرفت اماچندبارکه بهت زنگ زده روش نشده باهات حرف بزنه وتلفن رو قطع کرده اینه که این دفعه برات نامه نوشته!

-پس خجالتی م هس!

گندم-شاید!

نامه روبرگردوندم بهش وگفتم:

-من ازاینکارا خوشم نمی آد توام اشتباه کردی که اینکارو قبول کردی بگیر!

یه نگاهی بهم کرد و نامه روگرفت وگفت:

-برام خیلی عجیبه!

-چی؟!

گندم-تواین دوروزمونه ویه همچین پسری!

-خب هرکسی یه جوره دیگه!تازه فرزانه م مثل دخترای دیگه نیس!مگه نگفتی که خجالت کشیده که تلفنی باهام حرف بزنه؟پس اونم باجوخودش همراه نیس!

یه دفعه زدزیرخنده

-خنده ت برای چیه؟

گندم-هیچی!

-اگه نگی جداناراحت میشم!

گندم-ناراحت نشو بهت می گم میدونی چرااینکاروکرده؟

نگاهش کردم

گندم-آخه خبرداره که توچه جوراخلاقی داری!برای همینم این کلک روزدکه مثلا توفکرکنی که اون یه دخترمحجوب و خجالتیه !

اینوگفت ودوباره شروع کرد به خندیدن وقتی می خندید وسرش رو می گرفت بالا وموهاش می ریخت عقب به قدری خوشگل ترمی شد که اصلا دلم نمی خواست چشم ازش وردارم امایه دفعه به خودم اومدم واخمهاموکردم توهم وگفتم:

-خب،دیگه برو.

یه دفعه خنده ش قطع شد وصورتش گل انداخت وگفت:

-خداحافظ.

تابرگشت که بره گفتم:

-ازاین به بعدم اینجوری نیاپشت پنجره اتاقم!

واستاد ویه نگاهی بهم کردوگفت:

-این به اون در.

بعدخندیدورفت.

دوباره رفتم روتخـ ـتم ودراز کشیدم.نوارتموم شده بود ااحوصله نداشتم بلند شم برم واون طرفش روبذارم.چشماموبستم و به جیک جیک گنجیشکا گوش کردم اماوقتی کامیارنبود اگارهیچی قشنگ نبود گاهی آدم طوری ازکسی مهربونی و صفا ودوستی ومحبت می بینه که دیگه نمی تونه دل ازش بکنه!تموم بدی های دنیارو به خوبی اون میبخشه!تموم زشتی های دنیارو به قشنگی اون درمی کنه!ازتموم دورنگی آدما به خاطر یکرنگی اون میگذره!به خاطرهمینم میشه که اون آدم براش دیگه فقط یه دوست یایه فامیل نیس!براش میشه ایده آل!براش میشه یه سمبل!

چشماموبسته بودم وداشتم به این چیزافکر میکردم ولذت می بردم که احساس کردم یه سایه افتادروصورتم تاچشمامووا کردم دیدم کامیارجلوپنجره واستاده وداره منو نگاه میکنه!بهش خندیدم که گفت:

-مادربرات بمیره!کسی نبود یه دقیقه بیاد پیش توبخوابه که تنها نباشی!؟

-گم شو یکی می شنوه زشته!

کامیار-غصه نخوری آ!الآن خودم می آم پیشت می خوابم!

باخنده ازجام بلندشدم وازپنجره پریدم بیرون وگفتم:

-گوجه هاتونو خوردین؟!

کامیار-نه بجون تو اصلاوقت نشد!انقدراین دوتا طفل معصوم توادبیات ضعف داشتن که وقت نشد طرف گوجه م بریم همه ش داشتم روضعف شون کارمی کردم که یه خرده تقویت بشه!یعنی میدونی پایه ضعیفه!اصلابه ادبیات انگلیس وفرانسه نرسیدیم که!توهمون ادبیات عرب موندیم انقدرپدرسگ گسترده س که نمیشه ردش کرد!

-حالا بالاخره ضعف شون جبران شد؟

کامیار-کمترازپنج جلسه امکان نداره بشه کاری براشون کرد!اگه یکی بودن،بایکی دوجلسه سروته قضیه روهم می آوردم اماوامونده دوتان وهردوشونم تشنه فراگیری!همون پنج جلسه خوب گفتم!

خنده م گرفت ویه دفعه صورتش روماچ کردم که گفت:

-بی شرف رذل بی حیا این چه کاری بودکه کردی؟!وحشی!حداقل اول ازم اجازه بگیر!

-خب حالااجازه میدی؟

کامیار-گم شوبروته صف !مرتیکه تاتار!حالااین ماچ واسه چی بود؟

-واسه دلتنگی!

کامیار-خداعوضش روبرات توبهشت حواله حوری ها بکنه!خیلی ممنون راستی کلاس توچه جوری گذشت؟راندمان شد؟

-آره،یعنی نه!ولش کن اصلا!

کامیار-چه کلاس مبهمی روگذروندی!آره نه ولش کن این دیگه چه جور جوابیه؟

-آخه منکه خیالی ندارم براش!

کامیار-پس دوساعت پیش پشت پنجره ش چیکارمیکردی؟داشتی میزان جرم دزدکی نگاه کردن روطبق قانون اساسی می سنجیدی؟

-نه خودمم نمی دونم همین جوری رفتم اونجا.

کامیار-بچه جون همین گندم روبچسب که ازهرنظربرای توخوبه.بالاخره که بایدسروسامون بگیری چه کسی بهتراز گندم ؟هم خوشگله وهم دیده شناخته!تروهم که دوست داره!دیگه چی می خوای؟

-توازکجامی دونی؟

کامیار-خبراتواین باغ زودپخش می شه اینادردودل شون پیش همدیگه س!

-راست می گی؟

کامیار-بجون توامروزداشت دلارام می گفت.

خندیدم وگفتم:

-حتماوقتی داشتی زندگینامه هشام عرب روبراشون می گفتی!

کامیار-نه!موقعی که داشتم زندگینامه قطام عرب روبراشون بازسازی می کردم!بیابریم واستادی چرت وپرت می گی!

دوتایی باخنده وشوخی راه افتادیم طرف گاراژکه ماشینامون اون توبود دیگه دلم راحت شده بود.همهش ازکامیاردرمو رد گندم می پرسیدم.دلم می خواست مطمئن مطمئن بشم که چشم کامیاردنبالش نیس!

وقتی دوتایی سوارماشین کامیارشدیم ازش پرسیدم:

-کامیارتوهیچ کدوم ازدخترعمه هارودوست نداری؟

کامیار-نه.

-پس توکی رودوست داری؟

کامیار-من ترودوست داارم که فکرنمی کنم بابات بذاره باهم عروسی کنیم.

-گم شوحالاوقت شوخی کردنه؟

کامیار-پس وقت شوخی کردن کی یه؟تویه ساعتی واسه من معلوم کن که من شوخی کنم ساعت 2تا4خوبه؟

-دارم جدی باهات حرف می زنم!

کامیار-اصلا من آدمم که توبخوای باهام جدی صحبت کنی؟!توتاحالا یه کلمه حرف حسابی ازدهن من شنیدی؟!

-بروبابا نخواستیم روشن کن بریم!حالا کجا میخوای بریم؟

کامیار-وقتی جایی قراره بامن بیای سوال نکن بذاربریم!اگه بدبود اون وقت اعتراض کن.

ماشین روروشن کردوازگاراژاومدیم بیرون وقتی مش صفرداشت درگاراژروپشت سرمون می بست کامیاربهش گفت:

-های مش صفر!

مش صفر-بله آقا!

کامیار-اگه کسی پرسید این دوتا کجارفتن چی میگی؟

مش صفرکه می خندید گفت:

-چی بایدبگم آقا؟

کامیار-میگی آقاکامیار و آقاسامان تاازگاراژاومدن بیرون یه پیرزن رودیدن که یه عالمه باردستشه اونام سوارش کردن وبردنش برسوننش خونه ش ملتفت شدی؟

مش صفر-بله آقا!

کامیار-آفرین یادت نره که جاسوسی بی جاسوسی!

مش صفر-آخه آقا ما سختمونه که دروغ بگیم!

کامیار-چطورموقعی که زنبیل کلفت این خونه بغـ ـلی روبراش تاتوی خونه شون میبری وبه کوکب خانم میگی پاهام درد میکنه وجون دوتا قدم راه رفتن روندارم سختت نیست که دروغ بگی!

مش صفرکه یه دفعه رنگش پرید گفت:

-اِ..!چراداد میزنی آقاکامیار!

کامیار-خب جوابم روبده دیگه!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#9
مش صفر-تروخدا دادنزن الآن این ضعیفه میشنوه ویه الم شنگه به پامیکنه!چشم چشم هرچی شمابگین منم همونو میگم خوبه؟!

کامیار-آفرین حالا دیدی دروغ گفتن زیادم سخت نیست!!!

اینوگفت وپاش روگذاشت روگاز وحرکت کردیم.

-کامیارتواین چیزاروازکجا می فهمی؟!

کامیار-تو این باغ اگه یه نفر آب بخوره آنی خبرش به من میرسه!

-غلط کردی خیلی چیزا م هس که ازش بی خبری!

کامیار-چه چیزایی؟مثلااون نامه که گندم دادبهت!

-اِ...!توازکجا میدونی؟

کامیار-حالا خودت مثل آدم جریان روبرام تعریف کن!ببینم جریان اون نامه چی بود!!!!!!

خندیدم وجریان نامه رو بهش گفتم که گفت:

-خب خره چرا نامه رو بهش پس دادی؟!

-ازاینکارا بدم میآد!

کامیار-جدی؟؟؟؟یعنی ازاینکارا ازطریق نامه بدت می آد؟ازطریق دیگه بی میل نیستی؟؟

-گم شو!بالاخره کجاداری میری؟

کامیار-بشین و حرف نزن!الآن دیگه میرسیم!

تقریبا نزدیک ساعت8بود که برگشتیم خونه ومـ ـستقیم رفتیم خونه ی کامیاراینا نزدیک خونشون که رسیدیم صدای نوار وکف زدن رو شنیدیم معلوم شدکه همه ی مهمونا اونجاجمن!دروواکردیم ورفتیم تو وازراهرو که ردشدیم ورسیدیم به مهمونخونه که مادرکامیار اومد جلوویه خرده باهامون دعواکرد وبعد هولمون داد طرف مهمونخونه تادرمهمونخونه رو واکردیم یه دفعه همه ساکت شدن وبرگشتن طرف ما!وچپ چپ بهمون نگاه کردن که کامیار ومن سلام کردیم همه یه سری بهمون تکون دادن که کاملیا خواهر کامیار ازجاش بلند شد واومد طرف ما وتارسید یه سلامی کرد وآروم گفت:

-داداش حواست باشه اوضاع خرابه !

اینوگفت ورفت اروم به کامیارگفتم:

-هی بهت می گم بلند شوکامیار هی میگی زوده!دیدی حالا الآن یه چیزی بهمون میگن اینا!

کامیاریه نگاهی به من کرد وگفت:

-بیابریم نترس!

دوتایی راه افتادیم وسط مهمونخونه که تابه مبل ها رسیدیم پدرکامیار که خیلی عصبانی بود گفت:

-معلوم هس تاحالا کجایی؟

کامیارهمونجور که روی مبل می نشست خیلی آروم گفت:

-معلومیش که معلومه باید مواظب مهمونی یه شما باشم که لونره!

یه دفعه گوشای همه تیز شد عباس آقا شوهر عمه ی بزرگم که دبیرباز نشسته بودگفت:

-کامیارخان لونره یعنی چی؟

کامیار-یعنی این که دایی جان ناپلئون خبردار نشه !که اینجا مهمونی گرفتن واونو دعوت نکردن!

یک دفعه همه باهم گفتن:

-دایی جان ناپلئون؟

کامیارخیلی آروم یه خیار ورداشت بایه زیردستی وگذاشت روپاش وگفت:

-حاج ممصادق خان رومیگم آقابزرگ روکه میشناسین !

تااینوگفت همه ازجاشون نیم خیز شدن که بلندشن.

کامیار-نترسین بشینین درسته دیراومدیم اما باهربدبختی بود درستش کردیم !

همه یه نفسی کشیدن ودوباره نشستن وعباس آقادرحالی که یه چاقوگرفته بودجلوی کامیار باخنده گفت:

-بگیر کامیارجون پوست بکن گلوت تازه بشه!ببینم جریان آقابزرگ چیه عزیزم!

کامیارچاقوروازش گرفت وگفت:

-ماتقریبا یه ساعت پیش رسیدیم خونه تاپامونو گذاشتیم توباغ که حاج ممصادق خان صدامون کرد

اینو گفت وشروع کرد به پوست کندن خیار حالا ایناکه دورتادور کامیارنشسته بودن دل تودلشون نبود وکامیارم داشت آروم آروم خیارپوست می کند خونه های ماها همه دوطبقه ی آجری بود وخیلی خیلی قدیمی اتاقای بزرگ باسقف های بلند وگچ کاری شده!مهمونخونه یه سالن خیلی بزرگ بود که ازدوقسمت تشکیل شده بود یه قسمت این طرف ویه قسمت اون طرف ووسطش مثل یه پارتیشن نرده های آهنی خیلی قشنگی بود که تقریبا دوقسمت روازهم جدامی کرد اما ازهر طرف میشد طرف دیگرو دید بین این نرده ها روهم ازاین گیاه های رونده پیچیده بودن که سالن روخیلی قشنگ کرده بود خونه ی اونای دیگه م همینطور بود همه دوطبقه مثل هم واقعا قشنگ بودن هرکدوم یه گوشه ی این باغ بزرگ وباصفا وپرگل وگیاه ودرخت امامن نمی دونستم که اینا چرا میخوان یه کاری بکنن که آقابزرگ همه رو بفروشه خلاصه همونجور که کامیار خیارش روپوست می کند وهمه منتظربودن که بقیه ی ماجرارو بفهمن پدرم بلند شد ویه نمک دون ازرومیز ورداشت ورفت طرف کامیار وداد بهش وبعد باخنده گفت:

-عموجون آقابزرگه چیکارتون داشتن؟؟؟

کامیارنمکدون رو ازپدرم گرفت وباخنده گفت:

-باماکارنداشتن باشماها کارداشتن !!!

یک دفعه رنگ از صورت پدرم پرید وآروم برگشت سرجاش .

اونجایی که ماها بودیم این قسمت مهمونخونه بود که مثلا بزرگترها نشسته بودن وجوون های فامیلم رفته بودن اون یکی قسمت!همیشه همین طوربود وقتی یه مهمونی می گرفتن بزرگترا این طرف میشستن وماهام میرفتیم اون طرف نرده ها!

عموم که پدرکامیارباشه وقتی اینو شنید گفت:

-باماکارداشتن؟یعنی چی درست حرف بزن ببینم.

کامیار-درست درست نمی تونم حرف بزنم یعنی همه چی رونمی تونم بگم.

پدرکامیار-یعنی چی؟

کامیار-یعنی بعضی چیزارونمی تونم بگم.

کامیار-بایدکلمه به کلمه شوبگی.

کاممیارکه خیاررو درست گذاشته بودتودهنش برگشت یه نگاهی به پدرش کرد وبعدیه نگاهی به پدرمن که پدرم بهش گفت:

-آره عموجون هر چی آقابزرگه گفتن بایدشمام به مابگی.

کامیارخیارروازتودهنش درآوردوگفت:

-آخه اینکارزشته!

یه دفعه همه شروع کردن باهم حرف زدن وهرکدوم یه چیزی می گفتن وکامیارم مرتب سرش رومی چرخوند طرف کسی که حرف میزد!

عمه بزرگم-بگوعمه!چی ش زشته!!

عمه کوچیکم-زشت اون که به مانگی!

عباس آقا-بگو کامیار جون!مطمئن باش حرف ازاینجابیرون نمیره!

مادرم-بگوکامیارجون ازهیچی م نترس!

پدرگندم که اونم بازنشسته بود گفت:

-بابابذارین بچه حرفشوبزنه آخه!

کامیارکه خیاردرسته هنوز دستش بود برگشت طرف یه خانم وآقا که ماها تاحالا ندیده بودیمشونو ودفعه اولی بود که تومهمونی شرکت میکردن البته بی سابقه نبود!هرکدوم ازماها گاهی یه فامیل یه یه دوست روباخودمون به مهمونی اون یکی می بردیم خلاصه کامیاریه اشاره ای به اونا کرد وگفت:

-جلومهمونا بگم زشت نیس؟!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#10
عباس آقا-نه کامیارجون!ایناکه غریبه نیستن!آقای فتحی ن با خانم شون!ازاقوام منن!راحت حرفت روبزن!

کامیارخیارش رودوباره نمک زد ودرسته گذاشت تودهنش وشروع کرد به خوردن!صداازصدادرنمی اومد ازهمونجا که واستاده بودم گندم وآفرین ودلارام وکاملیا وکتایون ویه دختردیگه روکه هم سن وسال گندم اینا بود می دیدم که اونام ساکت وبی صداداشتن ازپشت نرده ها این طرف رونگاه می کردن یعنی چشم همه شون به به کامیاربود که پشت به اونا نشسته بود.

بالاخره کامیار همونجورکه داشت بقیه رونگاه میکرد خیارش روقورت دادکه پدرش گفت:

-بالاخره میگی آقابزرگ چی گفتن یانه؟!

کامیارسرشو تکون داد وگفت:

-حاج ممصادق توایوون خونه ش واستاده بودکه مارسیدیم اشاره کردبه ما که بریم خونه ش !من وسامانم رفتیم طرف خونه ش!ازپله هارفتیم بالا توایوون!بعدرفتیم توخونه!دیدیم سرجای همیشگی ش نشسته!

کامیاراینارو آروم آروم می گفت واونای دیگه م هی سرشون روتکون تکون می دادن ومی گفتن خب!!!

کامیار-رفتیم جلوش نشستیم!یه نگاهی به مادونفر کرد وگفت:این کره خرا کجان؟!

یه لحظه سکوت کامل برقرار شد ویه دفعه گندم اینا ازاون طرف مهمونخونه زدن زیر خنده!حالا نخند کی بخند!خود من که این طرف داشتم ازخنده می ترکیدم!امابه زور جلوخودمو گرفته بودم.کامیارکه جدی جدی داشت به عمو وبابا وعمه هام نگاه می کرد اونام یه خرده خودشونو جمع وجور کردن وبعد شروع کردن به زور خندیدن که عموم گفت:

-آقابزرگ حتما شمادوتا رومی گفتن!

کامیار-نه اتفاقا شماچهار تارومی گفتن یعنی شما وعمو وعمه جون بزرگه وعمه جون کوچیکه!ببخشین ها!

پدرکامیار-اِ...!کره خر معلوم هس چی داری میگی ؟!

کامیار-من چیکارکنم باباجون؟!

پدرکامیار-آخه این چه حرفیه که تومیزنی ؟!

کامیار-به من چه مربوطه ؟!حاج ممصادق اینو گفت!

پدرکامیار-هرحرفی روکه نباید گفت!

کامیار-منم که نمی خواستم بگم!شما به زور مجبورم کردین!

یه دفعه همه شروع کردن به رفع ورجوع کردن وهرکی یه چیزی می گفت.

عباس آقا-عیبی نداره بابا!آقابزرگ شوخی می فرماین!

عمه کوچیکه-الهی قربون آقابزرگ برم من !چقدربانمکن!

پدرم-آقابزرگ گاهی ازاین شوخی ها میکنن!

عمه بزرگه-خدا نگهدارش باشه آقابزرگ رو!ازبس که دوست مون داره باهامون اینطوری شوخی می کنه!

اینا همینطوری داشتن هرکدوم یه چیزی می گفتن که پدرکامیارگفت:

-بالاخره تو چی گفتی؟؟

کامیار-هیچی!واسه هرکدوم یه بهانه آوردم.یکی روگفتم رفته خرید،اون یکی روگفتم رفته گردش،اون یکی روگفتم توخونه س!خلاصه یه جوری درستش کردم دیگه!

دوباره همه شروع کردن به حرف زدن وشکرخداروکردن!

پدرم-خب،شکرخدابه خیر گذشته!

عمه کوچیکه-الحمدالله!

عمه بزرگه-آفرین به این بچه!

عباس آقا-واقعا آفرین به موقع به دادمون رسیده!

کامیار-حالا تا گندش درنیومده زودتر بحث روشروع کنیم بره پی کارش!

پدرگندم-راست میگه!

عموم دوسه تاسرفه کرد وهمه ساکت شدن ویه خرده بعد گفت:

-شماها چه نظری درمورد این باغ دارین؟هرکی نظر خودشوبگه!

اول همه ساکت شدن که پدرم گفت:

-خان داداش شما خودتون چی میگین؟

پدرکامیار-واله چی بگم؟بالاخره یه سرمایه ای اینجا افتاده که خیلی م زیاده بایدیه فکری براش کرد دیگه!شما چی میگین؟

پدرم-به نظر منم همینطوره! می شه این سرمایه بلااستفاده،تبدیل بشه به یه چیزی که بشه ازش استفاده کرد!

عمه بزرگه-آره بابا آخه این همه زمین به چه درد می خوره؟

عمه کوچیکه – اونم این همه درخت!ازصبح باید جارو دستم باشه واین برگ هارو جارو کنم!ازاین ور جارو میکنی یه ساعت دیگه یه کوت برگ میریزه زمین!

پدرکامیار- پس شماها همه موافقین؟

همه شروع کردن به تصدیق کردن.

عباس آقا-فقط باید عجله کرد اگه شهرداری بوببره که قراره یه درخت قطع بشه جلو کارو میگیره!

پدرگندم-اونم راه داره این همه باغ روچه جوری ساختن باپول دیگه!پول باشه همه چی جور میشه!مگه نه جناب فتحی؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان کشته عشق | اسماعیل فصیح taranomi 32 42 دیروز، ۰۷:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان ابلیس تنهایی | رویا سیناپور taranomi 96 579 ۱۴-۰۹-۹۶، ۱۱:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بازی عشق | دیبا محمودی taranomi 126 575 ۰۷-۰۹-۹۶، ۰۱:۵۰ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان ریان | زینت حسنی (با خدا) taranomi 67 369 ۰۶-۰۹-۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان خیـال عـشق | حسن کریم پور taranomi 86 500 ۰۳-۰۹-۹۶، ۰۲:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان بادیگارد | Shaloliz taranomi 80 852 ۳۰-۰۸-۹۶، ۰۱:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تائیس | منوچهر مطیعی AsαNα 183 587 ۲۷-۰۸-۹۶، ۱۰:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان کوچه باغ آرزوها | سهیلا بارگام taranomi 48 478 ۲۵-۰۸-۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان سالار | لادن نابغ بختیاری AsαNα 172 1,186 ۲۳-۰۸-۹۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان حقیقت پنهان | الهام نادری taranomi 44 557 ۲۳-۰۸-۹۶، ۱۱:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
48 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۱-۰۲-۹۵, ۰۸:۳۲ ب.ظ)، sadaf (۱۴-۰۱-۹۵, ۰۲:۱۳ ق.ظ)، N!rvana (۱۱-۰۲-۹۵, ۰۸:۳۱ ب.ظ)، .ShahrzaD. (۱۵-۰۵-۹۵, ۱۱:۵۹ ق.ظ)، سمیرا (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۲-۹۵, ۰۸:۱۱ ب.ظ)، _Helia (۲۷-۰۲-۹۵, ۰۹:۰۷ ب.ظ)، فهیم (۳۱-۰۳-۹۵, ۰۳:۴۸ ق.ظ)، Saffa (۲۵-۰۲-۹۵, ۰۸:۲۵ ب.ظ)، Hadadian (۰۳-۰۸-۹۶, ۰۳:۲۷ ب.ظ)، Nay46 (۱۰-۰۸-۹۵, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، hanane (۱۱-۰۳-۹۵, ۰۵:۰۴ ق.ظ)، saminjjjj (۱۱-۰۲-۹۵, ۱۱:۱۳ ب.ظ)، برف سیاه (۱۳-۰۲-۹۵, ۰۹:۵۲ ب.ظ)، Fatima:D (۰۱-۰۸-۹۵, ۰۵:۰۸ ب.ظ)، Kourd74 (۱۸-۰۳-۹۵, ۰۹:۵۶ ق.ظ)، گل زیبا (۱۰-۰۴-۹۵, ۰۳:۰۹ ب.ظ)، bahana61 (۱۳-۰۲-۹۵, ۰۵:۵۸ ب.ظ)، ASRA* (۱۲-۰۲-۹۵, ۰۲:۴۹ ب.ظ)، trooska (۱۲-۰۲-۹۵, ۰۵:۴۴ ب.ظ)، B@H@R* (۱۳-۰۲-۹۵, ۰۲:۱۳ ق.ظ)، Saghar1099 (۱۵-۰۲-۹۵, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، parmiss13 (۲۹-۰۲-۹۵, ۱۰:۳۴ ق.ظ)، زهرا 145 (۱۲-۰۱-۹۶, ۰۵:۳۴ ب.ظ)، n.r30 (۲۴-۰۲-۹۵, ۰۱:۰۲ ق.ظ)، saziii4 (۱۱-۰۳-۹۵, ۰۵:۳۴ ب.ظ)، Maman ali (۰۲-۰۹-۹۶, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، mohady (۳۱-۰۲-۹۵, ۰۳:۴۸ ب.ظ)، abaszadeh.ma (۲۹-۰۳-۹۵, ۱۱:۵۶ ق.ظ)، خخخخ (۱۷-۰۳-۹۵, ۰۹:۴۰ ب.ظ)، atashak (۱۵-۰۴-۹۵, ۰۴:۳۳ ق.ظ)، mahyaaaaaa (۲۵-۰۳-۹۵, ۰۴:۳۲ ب.ظ)، Mahtab1373 (۱۸-۰۳-۹۶, ۰۳:۵۷ ب.ظ)، ثـمین (۱۷-۰۶-۹۵, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، دانیار (۲۱-۰۵-۹۵, ۰۱:۳۰ ق.ظ)، gol_9982 (۲۴-۰۴-۹۵, ۰۵:۴۷ ب.ظ)، یاسر مهری (۱۱-۰۸-۹۵, ۰۳:۱۱ ق.ظ)، haniezeinali72 (۲۸-۰۵-۹۵, ۰۵:۵۱ ب.ظ)، نرمين (۱۰-۰۵-۹۵, ۱۱:۳۹ ب.ظ)، Niloofar53 (۰۹-۰۷-۹۵, ۱۱:۵۰ ق.ظ)، 1351 (۱۴-۰۷-۹۵, ۰۸:۱۱ ق.ظ)، سایه1998 (۰۷-۱۰-۹۵, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، Person1 (۲۴-۰۹-۹۵, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، Black_rose (۱۲-۰۹-۹۶, ۱۱:۱۰ ق.ظ)، Arghavan 80 (۲۸-۱۱-۹۵, ۱۲:۵۱ ق.ظ)، taranomi (۱۳-۰۸-۹۶, ۱۰:۴۰ ق.ظ)، maTisA (۰۵-۰۴-۹۶, ۰۲:۴۱ ق.ظ)، دلناز (۰۵-۰۴-۹۶, ۰۲:۴۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان