اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


رمان گنهكار بی گناه | *تاراج زمان*
زمان کنونی: ۳۰-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 39

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان گنهكار بی گناه | *تاراج زمان*
#1
به نامش و به يادش
 
نام رمان: گنهكار بيگناه
نويسنده: تاراج زمان
ژانر: عاشقانه و هيجاني
راوي: سوم شخص، داناي كل
خلاصه:
مردی که توي اين دنيا هيچ انگيزه اي براي بهتر بودن و جنگيدن نداره...  و فقط روزهاي و ساعتها رو ميكشه تا زندگيش تموم بشه...





توي اين مسير يه اتفاق ناباورانه پيش مياد...
اتفاق ...


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
با اينكه هيچ دلش نميخواست از رخت خواب دل بكند اما صداي آلارم گوشي به او مي گفت كه بايد بيدار شود. كش و قوسي به بدنش داد و سعي كرد چشمهايش را باز كند بعد از مدتها در خانه خودش از خواب بيدار شده بود هر چند معتقد بود در غربت هيچ جا خانه آدم نيست اما خب اينجا يه جورهايي حكم خانهاش را داشت ساعت شش بود با خودش گفت كاش امروز مامورتي نداشت مي توانست بيشتر بخوابد اما چه ميشد كرد دستور بود و بايدا نجامش ميداد.
از رخت خواب بلند شد بايد سريع دوشي مي گرفت و خود را به تيم تحويل ميرساند. وقتي در آيينه حمام صورتش را ديد واقعا جا خورد البته بعد از يك هفته طولاني مسافرت آن هم با اتومبيل حال و روز بهتري هم نميتوانست داشته باشدآنهم باآنهمه تنش و درگيري! ته ريش نامرتبي صورتش را گرفته و بود وهاله سياهي كه در اثر كم خوابي بوجود امده بود زير چشمانش ديده ميشد. او دستانش را روي لبه روشويي گذاشت و به طرف آيينه خم شد و صورتش را با دقت بيشتر نگاه كرد عجيب بود اما احساس ميكرد با مرد درون آيينه غريبه است. با تصويري كه با چشماني خسته قهوهاي رنگ تماشايش ميكرد هيچ حس مشتركي نداشت. اما اينطور كه به نظر ميرسيد اين خودش بود مردي تنها كه كم كم داشت در غربتش غرق مي شد. و خود را نميشناخت ياد يك ترانه قديمي افتاد كه خودش هم نمي دانست چطوري آمده بود و كنج حافظهاش جا خوش كرده بود:
من نشانيهاي خود را مي دهم
يك نفر بايد مرا پيدا كند
او نفسش را با صدا بيرون داد بعدانگشتانش را در موهاي سياه و چربش فرو برد و در كمد بالاي روشويي را باز كرد و خمير ريش و فرچه اش را برداشت و همانطور كه صورتش را كف مالي ميكرد به اين فكر ميكرد كه چطور بعضي زنها عاشق اين ته ريش ميشوند؟
ساعتي بعد او در حاليكه يك جين آبي و تيشرت سورمه اي رنگ و يك كاپشن بادي سياه به تن داشت از خانه خارج شد هواي تقريبا سردي بود آسمان خاكستري رنگ خبر از بارش زودهنگاهي را مي داد اما هنوز برفهاي هفته پيش در گوشه و كنار ديده ميشدند. او عاشق اين فصل بود.
دينو و جِيجِي در لكسوز سياهرنگي كه آنسوي خيابان پارك بود منتظرش بودند و با ديدن او تك بوقي زدند تا او را متوجه خود كنند. دينو راننده بود و جِيجِي با ديدن او پياده شد و سوار صندلي عقب شد و صندلي جلو را براي او خالي كرد.
دينو مثل هميشه يك آبنبات چوبي در دهانش بود و با ديدن اوآنرا در دهانش جابهجا كرد و گفت: چطوري «شاين»؟!
جِيجِي به جاي او جواب داد: عاليه؟! مگه نميبيني تر و تميزه و مثل هميشه با حالت مسخرهاي خنديد.
شاين بدون اينكه به رفيق الكي خوش نگاه كند گفت: عالي كه نيستم... ولي خوبم!
دينو اتومبيل را روشن كرد و گفت: من به رئيس گفتم لازم نيست تو بيايي اما اصرار داشت تو هم باشي و البته گفت به خاطر اينكه با وجود خستگي اينكار رو هم انجام دادي يه جايزه خوب برات كنار ميذاره! و چشمكي از آيينه به جيجي زد.
جيجي آرنجهايش را روي دو صندلي راننده و شاگرد گذاشت و گفت: خوش به حالت شاين، من آرزومه كه يه روز رئيس بهم از اون جايزههاش بده... من نميدونم تو كه هيچوقت قبول نميكني اما چرا باز هم رئيس برات ميفرسته.
شاين خوب منظور از جايزه را مي دانست و هيچوقت هم زير بار قبول كردن آنها نميرفت اما باز رئيس برايش جايزه ميفرستاد و اين جايزهها دختراني بودند كه او براي شاين ميفرستاد تا با آنها خوشگذراني كند.
شاين آرنجش را روي لبه پنجره گذاشت و گفت: برنامه امروز چيه؟
جيجي گفت: بايد بچههاي كريستال رو تا ويلاي خارج از شهر اسكورت كنيم.
شاين دستي به صورت تازه اصلاح شدهاش كشيد و گفت: از كي تا حالا كريستال اينقدر مهم شده؟ حالا مگه دارن چيكار ميكنن؟
دينو گفت: مثل اينكه خيلي محرمانهاس حتي به ما هم چيزي نگفتن! باورت مي شه؟! ما هم نميدونيم! ديروز كريستال مي گفت عمليات مهمي دارن اما خودت كه ميشناسيش دهنش مثل در يه گاوصندق قديمي سفته...
جيجي از پشت با لحن بامزهاي گفت: فكر كن يه زن دهنش لق نباشه... خيلي ترسناكه... من كه ازش مي ترسم.
شاين خنده اش را خورد و به چهره جيجي از داخل آينه نگاه كرد و گفت: چون دقن لق نيست ازش مي ترسي يا...
شاين مي خواست خاطره آن لگد كذايي را به ياد جيجي بياورد هماني كه تا مدتها بساط خنده افراد «دون سالياري» را جور كرده بود!
دينو با صداي بلندي زد زير خنده و گفت: راست ميگه جي بگو چرا ازش ميترسي!
جيجي چيني به چهره انداخت و گفت: اَه اَه يادم نياندازيد دوباره جاش درد گرفت.
قضيه اين بود كه جيجي يك بار يك كتك حسابي از كريستال خورده بود تا ديگر به سرش نزند به او نزديك شود.
دينو گفت: هر وقت پاي اين دختره كريستال وسط ماجراس مطمئن باش قضيه آدم ربايي و اينجور چيزاس... با اينكه ميگن محرمانه اس اما مطمئنم يه ادم مهم رو دزديدن... وقتي رئيس تو رو براي همراهي مي فرسته ديگه نميشه شك نكرد.
شاين چشمانش را تنگ كرد و گفت: يعني واقعا قضيه اينه؟!
ساعتي بعدآنها به محل قرار رسيدند كريستال با آن موهاي بلوند كه روي صندلي جلو نسشته بود از همين فاصله نه چندان نزديك قابل شناسايي بود.
دينو سوتي كشيد و گفت: اين دختره عجب تيكه ايه! هر دفعه كه ميبينمش خواستنيتر از قبله!
جيجي گفت: كاملا مخالفم... نفرت انگيزه!
شاين بدون توجه به بحث ميان آندو از اتومبيل پياده شد و به سمت هيونداي شاسي بلند سياهرنگي كه منتظر ايستاده بود رفت و همانطور كه به آنها نزديك ميشد در دل حرف دينو را تاييد كرد چون «كريستال سانتيني» واقعا براي شغلي كه داشت زيادي جذاب بود.
در اتوبيل باز شد و كريستال ازآن پياده شد موهاي بلوندش را از بالاي سرش دم اسبي بسته بود و پيشاني خوشتراشش را به رخ بيننده مي كشيد يه پالتوي چرم كوتاهي كه تا زير باسنش ميرسيد به تن داشت و پوتينهاي بلند بدون پاشنه اي كه معلوم بود صاحبش خيلي به آنها ميرسد. او با قدمهاي بلندي به سمت شاين ميآمد و اخم محسوسي به چهره داشت. وقتي آندو به هم رسيدند كريستال با لحني كه دلخوري درآن موج ميزد گفت: دون با خودش چي فكركرده براي من همراه فرستاده؟! تمام كاراي سخت رو من انجام مي دم و اونوقت... يعني من اينقدر بي دست و پام؟! از اون دوتا احمق هم موندم؟!
او اينرا در حالي گفت كه به اتومبيل دينو و جيجي اشاره ميكرد.
شاين شانهاش را بالا انداخت و گفت: من در جريان نيستم... ديشب رسيدم!
كريستال چشمان آبياش را تنگ كرد و گفت: واي به حالت شاين اگه تو موش دوونده باشي!
شاين بدون اينكه هيچ عكس العملي در چهره اش نمايان شود گفت: تو در جايگاهي نيستي كه من رو تهديد كني... و ثانيهاي مكث كرد و تمام اجزاي صورت كريستال را از نظر گذراند و ادامه داد: و اطمينان داشته باش من هم مشتاق نيستم كه توي كارهاي احمقانه تو دخالت كنم. پس برو سوار ماشينت شو تا قال قضيه رو بكنيم همگي بريم پي كارمون!
كريستال نگاه پر از خشمي به شاين كرد و گفت: ما جلوتر ميريم. و به سمت اتومبيلش حركت كرد. و شاين همانطور كه داشت به سمت اتومبيل ميرفت به اين فكر ميكرد كه چقدر از اين دختر مغرور متنفر است. كريستال دختر خوانده دون سالياري بود و از كودكي تحت تعليم او قرار داشت و حالا جزء يكي از مهمترين افراد او محسوب ميشد و در بسياري از عملياتهاي تبهكارانه آنها نقش مهمي را ايفا ميكرد شاين به جرات مي توانست بگويد او فقط نام زن بودن را به دنبال خود مي كشد وگرنه از هر مردي سختتر و سنگدلتر است.
دينو با ترديد گفت: چي داشت ميگفت ؟ چهرهاش نشون مي داد كه الان تيربارونت ميكنه!
شاين پوزخندي زد و گفت: حرف اضافه نزن فقط دنبالش برو بزار اين ماموريتو تموم كنيم كه اصلا حوصله اين دخترهِ از خود راضي رو ندارم!
آنها بايد كريستال و اتومبيلش را تا ويلاي خارج از شهر سالياري همراهي ميكردند وقتي جلوي ويلاي بزرگ و مجلل سالياري ايستادند شاين از اتومبيل پياده نشد اما خوب همه جا را زير نظر داشت كريستال سريع از اتومبيل بيرون پريد از حركاتش مشخص بود كه درحال دستور دادن است شاين هميشه با خودش ميگفت: اين اندام ظريف واقعا غلط انداز است. در واقع كريستال اژدهايي بود در جلد يك پروانه.
حدس دينو درست بود قضيه آدم ربايي بود شاين اينرا از كيسه اي كه از پشت اتومبيل خارج شد و با احتياط به داخل ساختمان منتقل شد فهميد اما هيچ كنجكاو نبود كه بداند ماجرا چيست و چه كسي را دزديدهاند. شاين دلش مي خواست باقي روز را براي خودش باشد اما مي دانست كه دون هيچ خوشش نميآمد كه شاين بدون ديدن اوآنجا را ترك كند پس از اتومبيل پياده شد و به طرف عمارت رفت. كريستال جلوي در ايستاده بود و او را با غيظ تماشا ميكرد و با ديدن او كه به سمت عمارت ميرفت جلوتر از او داخل شد. شاين هيچوقت از كريستال خوشش نميآمد چون او به طرز احمقانهاي به شاين حسادت ميورزيد و اين حسادت از حس مالكيتي كه او نسبت به دون كه دايياش هم ميشد نشئت مي گرفت و از اينكه دون نسبت به شاين كه هيچ وابستگي به خانواده نداشت اينقدر مهربان است و شاين اينقدر مورد توجه دون است عصباني ميشد.


 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 12 9,620 ۲۵-۰۸-۹۷، ۱۰:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: T@r@n€
  رمان پناه اجباری | thunder kiz & ayda m sadaf 3 59 ۲۵-۰۸-۹۷، ۰۷:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: f_fatemeh_h
  رمان عشقم رو نادیده نگیر | mina-flame girl .ShahrzaD. 3 49 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان blue_prince2 | عسل sadaf 2 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik sadaf 2 30 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پايان بازی | mahtab26 sadaf 1 48 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 37 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان محیا | thunder kiz sadaf 4 24,265 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 2 25,433 ۱۵-۰۷-۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 26,009 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
3 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۰-۰۶-۹۷, ۱۲:۵۰ ب.ظ)، xzahrax (۰۸-۰۸-۹۷, ۰۴:۳۲ ب.ظ)، مریم 00 (۳۰-۰۷-۹۷, ۱۲:۱۴ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان