انجمن ايران رمان



رمان یاغی عشق|لیلین پیک
زمان کنونی: ۰۶-۱۲-۹۶، ۰۹:۰۴ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Tasnim
آخرین ارسال: Tasnim
پاسخ 26
بازدید 229

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان یاغی عشق|لیلین پیک
#21
فصل چهارم-قسمت چهارم:

روز بعد کاترین آرام تر شده بود،با این که راب باوز موقع صرف قهوه در زنگ تفریح در اتاق مطالعه گهگاه کنجکاوانه نگاهی به او می انداخت،حرفی نمی زد.
آن شب راب او را بیرون برد. با تردید از او خواسته بود برای شام با هم بیرون بروند و انتظار داشت کاترین جواب منفی دهد اما کاترین با پذیرفتن دعوت او را غافل گیر کرده بود.آنان در بهترین هتل یکی از شهر های نزدیک شام خوردند. در طول صرف غذا راب احساس کرده بود اگر سکوت را نشکند، شبشان به شکستی کامل تبدیل خواهد شد.
او در حالی که دستش را روی دست بی روح کاترین قرار می داد پرسید:مشکل چیه کاترین؟
کاترین چطور می توانست به او بگوید که درباره خیلی چیزها نگران است؟ مثلا این که با مردی که همچون عروسک گردان زندگی آنان و آینده مدرسه دهکده در دستانش قرار دارد،چقدر بی ادبانه رفتار کرده است و این که چطور توهین و ناسزا نثار مردی کرده که توسط مردم منطقه انتخاب شده است تا نماینده ی مردم در شورای استان باشد و بیشتر از همه از این که مدام یاد و خاطره ی آن لحظه به خصوص با لکس موران و پاسخ مثبت به خواسته او و تمایل به تداوم آن ،تا ابد دست از سرش برنمی داشت.
او به دست راب که روی دستش قرار داشت نگاه کرد و آهی کشید.

_ من دارم کارها رو خراب می کنم. نمی تونم جلوی زبونم رو بگیرم و خودمو کنترل کنم. اگه ما در مبارزه شکست بخوریم همه ش تقصیر منه. من چطور می تونم یاد بگیرم کمی سنجیده و مودبانه رفتار کنم؟

_ به نظرم تو داری درباره ی مشاجرت با لکس موران اشاره می کنی؟

کاترین از سر درماندگی سرش را تکان داد.

_ خوب، این کاملا قابل درکه. تو احساس می کنی که اون مقصره اصلی و تهدید بزرگ برای تمام امید های ماست...

او اخمی کرد و فشار دستش بر روی دست کاترین بیشتر شد.

_ حتما آرزو داشتی اون این جا باشه،چون همین الان وارد شد.

کاترین از بالای شانه اش به در دو سویه نگاه کرد.همین که کاترین رویش را بر گرداند تا به لکس موران نگاه کند،لکس نگاهش را از او بر گرفت.لکس حتما متوجه شده بود که دست راب به گونه ای اطمینان بخش روی دست او قرار دارد. بی شک لکس این حرکت راب را حرکتی عاشقانه تعبیر می کرد.
کاترین به تلخی گفت:با یه همراه زیبا و چسبیده به هم.

_ اون لارا هالند نیست؟ دختری که توی داروخونه کار میکنه؟

کاترین گفت:خودشه.
سپس رویش را به طرف کاترین برگرداند، قاشق قهوه اش را برداشت و نام هتل را که روی آن حک شده بود بررسی کرد. بعد ادامه داد:دختر مو بور باهوش و شوخ و زیبایی که اسمش لاراس. و واضحه که دوسـ ـت دختر رسمی لکس موران باید به همون نسبت خودش باهوش و خوش قیافه و شوخ باشه.
کاترین دید که راب به گونه ای معذب اخم کرد و خیال کرد دلیلش این است که دوباره بیش از حد گستاخی کرده و یا شاید هم راب تصور می کرد او به لارا حسادت می کند. و به تلخی جمله اش را به پایان رساند.

_ اونا زوج مناسبی هستن،نه؟

_ البته که هستیم،دوشیزه هیوم،نیستیم؟

کاترین چشمانش را بست و فکر کرد: اوه نه نه دوباره.
او بار دیگر هشدارهای راب را نادیده گرفته بود و بدون توجه به صحبت ادامه داد.
کاترین چشمانش را به سمت بالا چرخاند و به چشمان خاکستری سرد بالای سرش نگاه کرد.
بله واضح بود که لکس موران قصد داشت سر به سر او بگذارد و با او مثل سگی که بیسکویتی را در هوا می گیرد و خرد می کند تفریح کند.

_ من خوشحالم که شما معتقدین من جدا از خوش تیپی،باهوش و شوخ هستم دوشیزه هیوم، اگه من لحن تمسخر آمیز صداتون رو نشنیده بودم می گفتم اینا اولین لغات خوشایندیه که تا به حال در باره ی خودم از زبون شما شنیدم.

لبخندی که لبان موران را پوشانده بود ظاهری بود. او رو به راب گفت:راب امیدوارم شب دل پذیری داشته باشی؟

_ خوبه ممنونم.

_ خوشحالم که اینو می شنوم.اگه تمام ثروت دنیا رو به من می دادن تا جای تو باشم قبول نمی کردم.

او تعظیمی سریع و تمسخرآمیز تحویل کاترین داد و آنان را ترک کرد تا به همراهش که در حال لبخند زدن بود بپیوندد.
راب نگاهی سرزنش آمیز به کاترین انداخت و زمزمه کرد:وای،وقتی تو می خوای زخم زبون بزنی واقعا این کار رو به نحو احسن انجام میدی.نه؟
کاترین گفت:تقصیر منه که لکس موران عادت داره مثل جن ظاهر بشه و استراق سمع کنه؟

_ به سختی می شد گفت اون استراق سمع می کرد. صدای تو اون قدر بلند بود که به تمام سالن می رسید.

کاترین با یاد آوری بـ ـوسه ی لکس موران و سپس توهین او گفت:من خوشحالم.
من خوشحالم خوشحال خوش حال.
راب به چشمان بی هدف و نگاه سرگردان کاترین نگریست و حدس زد چیزی نمانده که اشک کاترین سرازیر شود.
گفت:وقتی امشب تو رو آوردم اینجا امیدوار بودم بتونیم مشکلاتمون رو برای مدتی فراموش کنیم.
کاترین لب زیرینش را محکم به دندان گزید و گفت:متاسفم راب،من نمی دونم تو چطوری منو تحمل می کنی.
بعد لبخندی زد و دستش را روی دست راب گذاشت.
راب گفت:خودمم نمی دونم.
و سرش را با لبخندی اندوه بار و در عین حال پاسخ گویانه تکان داد.

                                                                          ****
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، دخترعلی
#22
‌دو روز بعد راب به دنبال کاترین و پدربزرگش رفت تا آنان را برای شرکت در جلسه ی عمومی به سالن دهکده ببرد.
سالن پر از جمعیت و همهمه بود،اما وقتی راب به عنوان رییس جلسه از روی صندلی اش بر خاست و بالای سکو رفت،همهمه و هیاهو قطع شد.بعد از تو ضیح مختصری او کاترین را فرا خواند تا گزارش دهد.
کاترین با قامت جوان و خوش تراش مبارزه طلبش ایستاد و به حضار گفت که متاسفانه پیشرفت کمی برای گزارش وجود دارد.آنان نامه های متعددی برای کمیته آموزشی نوشته بودند ولی متاسفانه موضوع کم اهمیت تلقی شده بود چرا که از نظر کمیته،دهکده ی چارتن به زودی از بین می رفت.
زنی از حضار پرسید که آیا هیچ یک از مقامات طرف آنان نیست؟
کاترین پاسخ داد:تا جایی که من میدونم هیچ کس. همون طور که تا به حال فهمیدین رییس کمیته آموزشی از سفر خارجش برگشته. من...
کاترین گلویش را برای این که صدایش نلرزد صاف کرد:من ایشون رو ملاقات کردم و با هم صحبت کردیم.متاسفم که باید گزارش بدم نظر ایشون باز دارنده و انعطاف نا پذیر و ...
راب باوز که در کنار او نشسته بود به پهلوی او زد و باعث شد کاترین مواظب حرف زدنش باشد.
را ب با سر به یکی از حضار در انتهای سالن اشاره می کرد. لکس موران حتی در حالت نشسته هم پر ابهت و خوفناک به نظر می رسید.
او دست به سـ ـینه نشسته و پاهایش را روی هم قرار داده بود.سرش را بالا گرفته بود و چشمانش همان طور که خورشید عصرگاه به آن می تابید تیره رنگ و خصمانه به نظر می رسید.
کاترین نفسی عمیق کشید و با صدایی لرزان ادامه داد:و...و من امید چندانی به ...به کمیته آموزشی ندارم. تنها راه ما اینه که مبارزمون رو ادامه بدیم.
کاترین نا خود اگاه به چشمان تیره ی خاکستری رنگی که هنوز در حال بررسی او بود،نگاه کرد و سپس با صدایی که طنین در سالن می افکند گفت:ما باید به مبارزه ادامه بدیم.ما نباید تحت هیچ شرایطی عزم و ارادمون رو از دست بدیم. ما باید مدرسمون رو که چندین دهه به دهکده چارتن خدمت کرده حفظ کنیم.
تشویق و کف زدن حضار پاسخی بود به شور و نشاط و جذابیت کلمات مبارزه طلبانه ی دختری که چند لحظه قبل آنان را مورد خطاب قرار داده بود.
راب در حالی که برمی خاست پرسید:هیچ سوالی نیست؟
چندین سوال مطرح شد که کاترین و او به نوبه خودشان به آن پاسخ دادند.
سپس مردی که در انتهای سالن بود برخاست. ضربان قلب کاترین با مشاهده ی لباس غیر رسمی او که بر فراخی شانه های او و هیکل کشیده و خوش ترکیبش می افزود،شدت یافت. پیراهن قهوه ای رنگ او آستین کوتاه بود و ساعت مچی طلای او زیر نور خورشید که از پنجره ها نفوذ می کرد می درخشید.

فصل چهارم-قسمت پنجم:

وقتی حضار مردی را که کاترین درباره اش صحبت کرده بود، شناختند،در میان جمعیت زمزمه هایی در گرفت.
لکس موران با صدایی بم که در آن سالن سقف بلند منعکس میشد گفت:من مایلم از خانم سخنران بپرسم چرا ایشون و دوستان معترضشون...
کاترین بدون توجه به سعی و تلاش راب و پدربزرگش برای ساکت کردن او، رو به حضار کرد و گفت:منظور ایشون شما هستین.
لکس موران انگار نه انگار که کاترین حرفی زده است به آرامی ادامه داد:انقدر مشتاقن مدرسه ی دهکده رو نگه دارن،در حالی که مدرسه ی نوساز و امروزی تر در دهکده ی همسایه هست که می تونه به آسونی پذیرای بچه های دهکده باشه،و مهم تر از اون...
او در حالی که می نشست مکثی کرد و بعد ادامه داد:اون جا دارای فضا و محیطی بهتر برای درس دادنه.
زمزمه ای در سالن پیچید،اما چه در حمایت از لکس موران بود یا مخالفت با او، منتظر نماند تا بفهمد.
در یک چشم بر هم زدن ، کاترین در حالی که خشم و عصبانیت باعث گلگون شدن چهره اش شده بود،روی پاهایش ایستاد و بار دیگر بدون توجه به خواهش های راب گفت:با توجه به قدمت خونه ای که سوال کننده در بیرون دهکده خریده و بهش افتخار می کنه،حتما قدرش رو می دونه،چرا که هر چیزی که کهنه و قدیمیه الزاما به این معنا نیست که به طور خودکار آشغال و به درد نخور در نظر گرفته بشه.
راب به جلو خم شد و زمزمه کرد:کاترین،تو واقعا باید بس کنی.
کاترین بدون توجه به خواهش و در خواست او،مصرانه ادامه داد:همچنین ایشون حتما می دونن اگه نوعی حس شادی و خوشبختی بر ساختمون حاکم باشه،همین طور که در مورد این مدرسه هست،اون حس خوشبختی تا حدودی به افرادی که چه در اون زندگی می کنن یا قسمت عمده ی زندگی شون رو در اون سپری می کنن، منتقل میشه. نسل های متوالی کودکان شاد و خوشبخت توی این مدرسه درس خوندن و رضایت و لذت سال هایی رو که در این جا سپری کردن،پشت سر باقی گذاشتن.
به محض این که لکس موران از جا بلند شد،ع راب سریع از او دعوت کرد صحبت کند.
مطمئنا راب در این فکر بود که ممانعت از ادامه ی صحبت دختری که در کنارش قرار دارد،خوشایند و مفید است.

_ ممکنه خانم سخنران که روی سکو وایسادن،واقع بینانه تر حرف بزنن و از احساساتی شدن دست بردارن و با حقایق دشوار اقتصادی مواجه بشن؟ نگه داشتن این مدرسه با تعداد اندک بچه هایی که توش درس می خونن هدر دادن پول عامه ی مردمه.

کاترین فریاد زد:واقع بینانه؟ نه من نمی تونم به مشکلات بشر مثل این مورد که یه مشت بچه رو به زور از دهکده ی خودشون به دهکده ی ناآشنای همسایه بفرستن، واقع بینانه نگاه کنم. اگه سوال کننده به جای داشتن دیدگاه یاس آور و غیر بشری مال پرستی،با همدردی و دلسوزی به این موضوع...
لکس موران دوباره ايستاد.

_ می تونم چند حقیقت رو بیان کنم،آقای مدیر؟

بعد با تعظیمی تمسخر آمیز ادامه داد:البته اگه خانم سخنران اجازه بدن. این مدرسه بیش از صد سال قدمت داره . کلاس هاش باد گیره و زمـ ـستونا خیلی سرد میشه و چون پنجره هاش بالا قراردارن تابستونا هم نور خورشید به داخل نمی تابه. اتاق کارکنان کمی بزرگ تر از یه قفسه ست. زمانی که این مدرسه ساخته شد، مثل امروز نه چیزی به نام گروه های فشار وجود داشت...
او به اطراف نگاه کرد و ادامه داد:نه سخنرانان پر حرارت و جنجالی که برای شرایط کاری بهتر کارکنان یا دانش آموزان تلاش کنن.
کلمات انتقاد آمیز او باعث شد هیاهو و زمزمه هایی در بگیرد.
لکس موران به اطراف نگاه کرد و نگاهش بر روی دختری که به تندی نفس می کشید و به سختی برای به دست آوردن آرامش و خونسردی اش تلاش می کرد،ثابت ماند.

_اجازه هست به اطلاع برسونم که علی رغم اون چه که دوشیزه هیوم درباره ی احساس خوشبختی و خشنودی این مدرسه...
"او به تقلید از کاترین به مسخره عینا لغات او را تکرار کرد."
_ در روزهای شکوه و جلالش، البته اگه اصلا چنین روزهایی وجود داشته، بیان داشتن ، مدت ها از اون زمان گذشته و به دست فراموشی سپرده شده؟

در سکوتی که بر سالن حکم فرما شده بود،لکس سر جایش نشست.اگر هم کسی با سخنان او موافق بود، جرات نمی کرد موافقت خود را در کشاکش چنین خصومتی،با تشویق و کف زدن ابراز کند.
کاترین احساس کرد پاهایش سست شده است و روی صندلی اش افتاد. مشاجره ی خصوصی و انفرادی با آن مرد یک چیز بود و مشاجره و نزاع با او در انظارعمومی و به عنوان رییس کمیته ی آموزشی به طور قطع چیزی دیگر. در ذهن کاترین هیچ شکی وجود نداشت که امروز او خصومت و دشمنی لکس موران را بیشتر از قبل برانگیخته است.
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، دخترعلی
#23
‌زنی دستش را بلند کرد و راب از او دعوت کرد تا صحبت کند.او گفت:من به اطلاع حضار می رسونم که ما به مبارزمون ادامه می دیم.
با بالا بردن دست ها و شمارش آرا مشخص شد که توافقی یکپارچه بین گروه وجود دارد و چشمان کاترین همان طور که به لکس موران که به تنهایی در انتهای سالن نشسته بود نگاه می کرد، پیروز مندانه رقصید.
مردی برخاست و گفت:مایلم بگم من از دهکده ای میام که کیلومترها با این جا فاصله داره اما منم از مبارزه حمایت می کنم. باید به شما بگم که ما هم مثل شما برای نجات مدرسمون مبازره کردیم. ما بی هیچ خشونتی،به طور قانونی و منطقی مبارزه کردیم و در نتیجه مبارزه رو باختیم.از اون چه امشب اینجا پیش اومد واضحه که شما باید اقدام محکم تر و موثرتری کنین، حتی اگه به معنی زیر پا گذاشتن قانون باشه.
همان طور که مرد می نشست، صدای تشویق و کف زدن،سالن را فرا گرفت. لکس موران ایستاد و ضربان نبض کاترین شدت گرفت. کاترین نا امیدانه فکر کرد: حالا چی می شد ؟اگه اون اون جا نبود. اگر فقط اونا می تونستن آزادانه بین خودشون صحبت کنن، بدون حضور یک مزاحم...
لکس موران گفت:احساس می کنم وظیفه دارم به افرادی که در این جا جمع شده اند ، یادآوری کنم که اقدامات قاطعانه و موثری که توسط اخرین سخنگو پیشنهاد شد ،اجرا بشه و همون طور ک ایشون بیان کردن قوانین زیر پا گذاشته بشه، هر کسی که مرتکب این جرم بشه،در خطر اتهام شکستن قوانین قرار می گیره و باید منتظر پیامدهای قانونی و دادگاهی اون باشه.
کاترین بلا فاصله از جا بلند شد. چشمانش از شدت خشم می درخشید.

_ می شه از آقای لکس موران بپرسم به چه علت ایشون در جلسه ی اهالی دهکده حاضر شده ن؟

لکس موران فورا برخاست.

_ می شه به دوشیزه کاترین هیوم یادآوری کنم که منم یکی از اهالی این دهکده هستم و به همین دلیل هم اینجام؟ طبیعتا منافع منم به عنوان یکی از اهالی این دهکده در گرو منافع کسانیه که با اونا زندگی می کنم.

_ شما دروغ می گین.

سخنان کاترین در سالن طنین انداخت و نفس حضار از بی پروایی او بند آمد. اما کاترین از هدفش منصرف نشد.

_ شما این جا هستین آقای موران تا به عنوان رییس کمیته آموزشی برای مسئولان محلی جاسوسی کنین. شما اینجایین تا به نقشه های ما گوش بدین و اگه تونستین ما رو از هر اقدامی منصرف کنین و تشویق یا وادارمون کنین بسته شدن مدرسه رو بپذیریم.

کاترین تصور کرد که به زودی شدت ضربان قلبش باعث خفه شدنش خواهد شد. بعد لبـ ـانش را با زبانش مرطوب کرد گفت:
می شه لطف کنین و این سالن رو ترک کنین و اجازه بدین در آزادی کامل و به دور از مراقبت های کنجکاوانه،در مورد نقشه هامون بحث کنیم؟
راب وزوزکنان گفت:کاترین،تو داری شورش رو در میاری.
از ردیف جلو صدای نگران پدربزرگش آمد:اون مرد رو بیرون نکن کاترین.این کار عواقب خوبی نداره.
اما به نظر می رسید روحی شیطانی وجود کاترین را تسخیر کرده است و او را وا می دارد جماعت حاضر در سالن و خودش را از شر آن شخص ازار دهنده و دیوانه کننده خلاص کند.
کاترین بی اراده و ناخوداگاه از پله های کنار سکو پایین رفت. لحظاتی بعد،او در مقابل لکس موران که در ردیف آخر بود،ایستاده بود.
او دوباره با لحنی متکبرو مـ ـستبدانه تکرار کرد:می شه لطفا این سالن رو ترک کنین؟ ما مسئول و ماموری برای انجام این کار نداریم ،و گرنه از اون می خواستم شما رو بیرون کنه.
لبان لکس از هم گشوده شد و دندان های سفید و به هم فشرده اش نمایان شد.

_ من به عنوان شهروند دارای حقوقی هستم دوشیزه هیوم، و یکی از اونا اینه که می تونم در جلسات عمومی این دهکده حاضر بشم.

کاترین کاملا از این موضوع آگاه بود،اما میل و اشتیاق او برای زهر چشم گرفتن از لکس موران چنان وجودش را فرا گرفته بود که عقل سلیم او را تحت الشعاع قرار می داد.
گفت:منم که به عنوان یکی از سازمان دهندگان و بانیان این مبارزه حقوقی دارم،و یکی از اونا اینه که از هر کسی که من...
او به سرعت حرفش را اصلاح کرد و گفت:...که ما به حضورش اعتراض داریم، بخوایم این جا رو ترک کنه و من از شما می خوام اینجا رو ترک کنین.
توماس لرزان گفت:کاترین، اجازه بده اون بمونه.
کاترین دستانش را بالا برد،آن ها را روی روی سـ ـینه ی محکم و سخت لکس موران گذاشت و بعد با تمام قوا او را به عقب هل داد و فریاد زد:برو بیرون.
لکس پنجه های آهنینش را دور مچ دستان کاترین حـ ـلقه کرد و چنان آن ها را کنار زد که دستان کاترین هنگام پایین افتادن از روی سـ ـینه او ،به پشت ردیف صندلی ها برخورد کرد. فریادی تند و تیز از دهان کاترین خارج شد،اما به خود اجازه نداد اشک هایش ظاهر شود.
خون از اطراف دهان لکس موران رخت بر بست و آن نقطه را سفید کرد.چشمان او سخت و خشن شد و همچون شیشه در نور افتاب درخشید.نفس هایش عمیق و کوتاه بود و سپس خشمگینانه گفت:تو تاوان این کارت رو پس می دی بانوی من.
وچنان این حرف را زد که تنها کاترین توانست آن را بشنود. سپس برگشت و از سالن خارج شد.

فصل پنجم- قسمت اول:

کاترین خود را روی یکی از صندلی ها انداخت و انگشتانش را محکم روی چشمانش فشار داد. او مرتکب اشتباه اجتماعی و تاکتیکی بزرگی شده بود که مجبور بود استعفا کند.مردم دور او جمع شدند و با او ابراز همدردی کردند.
یک نفر گفت:حقش بود.
دیگری گفت:منم اگه جای تو بودم، همین کارو می کردم.
راب از میان جمعیت گذشت،کنار او نشست و پرسید:حالت خوبه کاترین؟
کاترین زیر لب گفت:فقط کمی شوکه شده ام.
او می بایست می گفت: دنیای من کاملا زیر و رو شده. من همین الان مردی رو که الان می فهمم بیشتر از هر کس دیگه ای برام اهمیت داره، کاملا بی ادبانه و به طرزی ناشایست بیرون انداختم.

_ یه فنجون قهوه می خوای عزیزم؟

این صدای پدربزرگش بود، و کاترین سرش را به نشانه تایید کان داد.
راب گفت:من درست می کنم. توی اتاق کارکنان یه قوری هست. البته فقط دو تا فنجون دارن .باید از بقیه تون معذرت بخوام.
زمزمه هایی در گرفت:نگران نباش... عیب نداره... تا وقتی خونه برسیم صبر می کنیم.

_ به جلسه ادامه بدین. ما زود بر می گردیم. بیا کاترین.
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی
#24
‌در اتاق کارکنان ،راب خودش را با درست کردن چای مشغول کرد. او چیزی نمی گفت ، ولی کاترین اصلا تعجب نمی کرد. می توانست حدس بزند راب چه احساسی دارد.
کاترین همان طور که چای داغ را می نوشید گفت:متاسفم راب.
راب روبرویش نشسته بود و از یک فنجان لب پریده چای می نوشید، شانه هایش را بالا انداخت. کاترین ادامه داد:من از سمت منشی کمیته مبارزاتی استعفا میدم. بعد از کاری که امروز کردم، چاره دیگه ای ندارم.

_ احمق نشو.

کاترین فنجان خالی را پایین گذاشت و گفت:راب، می شه به سالن بری و تصمیم منو به اونا بگی. من دیگه بر نمی گردم.مجبورشون کن یه نفر دیگه رو انتخاب کنن.
راب آهی کشید.

_ اگه این همون چیزیه که تو می خوای،باشه.

سپس فنجانش را روی میز قرار داد و کاترین را تنها گذاشت. برای لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت. سپس کاترین صدای راب را شنید که با صدای بلند و واضح با حضار صحبت می کرد. کاترین بی توجه فکر کرد: اون مدیر خوبیه و آینده خوبی داشت...البته اگه بهش اجازه می دادن. دستم درد نکنه. کاترین مشتش را در هم گره کرد.
احتمالا اونم دیگه کارش رو از دست داده.
راب بازگشت.

_ اونا میگن مایل نیستن استعفای تو رو بپذیرن. همشون گفتن کاملا به تو اعتماد دارن.

کاترین موهایش را عقب زد و از جا بلند شد.

_ این نظر لطف اوناس. اما من دیگه به خودم اعتماد ندارم.

جلسه ادامه پیدا کرد و کاترین از بالای سکو از حضار پرسید که چه پیشنهادی برای اقدام بعدی شان دارند.
مادر جوانی پیشنهاد کرد:ما می تونیم مدرسه رو اشغال کنیم.
راب سرش را به علامت نفی تکان داد.

_ ما با این کار عملا مدرسه رو با دستای خودمون می بندیم. رییس کمیته آموزشی و دوستای عضو شوراش بی هیچ تردیدی از این کار ما خوشحال میشن.

یک نفر گفت:اونا احتمالا حتی برای بیرون کردن ما از مدرسه به خودشون زحمت هم نخواهند داد.
و صدای خنده سالن را گرفت.
کاترین بلند شد و گفت:من فکر ی به ذهنم رسید.ما می تونیم خونه چارتن رو تصرف کنیم.
توماس هیوم جواب نوه اش را داد:اما اون جا محل زندگی آقای مورانه. ما نمی تونیم این کارو بکنیم.
مردی جوان که کاترین تصور کرد برادر یکی از دانش آموزان است پرسید:چرا نکنیم؟ مگه نه این که کسی که ما واقعا باهاش می جنگیم و طرف حساب ماست،اونه؟ اون به عنوان رییس کمیته می تونه کمیته رو به هر طرفی که می خواد سوق بده. اعضای کمیته رو متقاعد کنه که بهترین راه حل بسته شدن مدرسه ست. موافقت اونا رو به دست میاره و در نتیجه مدرسه بسته میشه،این طور نیست؟ پس این پیشنهاد چه اشکالی داره؟
توماس هیوم اعتراض کرد.

_ ما هیچی درباره خونه اون نمی دونیم.

_ من میدونم پدربزرگ. یادتون نیست ...که وقتی پاهام آسیب دیده بود اون منو برد اون جا؟ تنها مسئله اینه که چطوری بفهمیم کی اون خونه نیست، چون وقتی خودش خونه باشه غیر ممکنه بتونیم وارد اون جا بشیم.
توماس پرسید:اگه اون مرد خونه نباشه ما چطوری می تونیم وارد بشیم؟
حضار خندیدند و کاترین پاسخ داد:این که آسونه. ما به خدمتکارش می گیم برای کار خیلی مهمی به دیدن اون اومدیم و مایلیم همون جا منتظر بمونیم تا برگرده.
مرد جوان گفت:من در روزنامه فروشی مجاور داروخونه کار میکنم. آقای موران اغلب اونجاست. لارا هالند دوسـ ـت دختر فعلی اونه. من از پت که اونم توی داروخونه کار میکنه می خوام که به حرفای اونا گوش کنه و به ما اطلاع بده آیا موران بروز میده که مثلا قرار ملاقاتی جلسه ای چیزی داره.
بعد راب اعلام کرد که جلسه به پایان رسیده است و حضار متفرق شدند. وسط سالن زنی جوان و مو بور و متکی به نفس،لبخند زنان به طرف کاترین و راب به راه افتاد.
او دستش را به طرف راب دراز کرد و گفت:من ان تالی هستم، مدیر جدید مدرسه ای که اونا می خوان بچه های شمارو به اون جا بفرستن و من به هر طریقی که بتونم خوشحال می شم که به شما کمک کنم. البته این معنیش این نیست که من شاگردان شما رو نمی خوام، اما من معتقدم حق با شماست.
کاترین بلافاصله متوجه ی علاقه ی راب به تازه وارد شد چرا که او قبلا هرگز چشمان راب را آن قدر مشتاق و پراحساس ندیده بود.
کاترین با شیطنت فکر کرد:این نشون میده که من چقدر در تشویق راب به این که وقتش رو به امید روزی که بهش علاقه مند بشم و باهاش ازدواج کنم، هدر نده،حق داشتم.
 او این اواخر متوجه شده بود که رفتارش نسبت به لکس موران چقدر راب را نگران و گیج کرده است. این باعث تعجب خودش هم شده بود؛اما متوجه نشده بود که عکس العمل هایش نسبت به لکس موران چطور به گونه ای موثر به راب فهمانده بود او آن دختری نیست که خواهان ازدواج با وی باشد.
کاترین به دستان آن تالی نگاهی انداخت. در انگشتش حـ ـلقه ای به چشم نمی خورد.
گفت:این نظر لطف شماس،دوشیزه...خانم تالی.
زن جوان گفت:دوشیزه تالی ، اما لطفا منو آن صدا کنین. شما...؟
راب گفت:من راب هستم، راب باوز. ببینین نشونی تون رو به من بدین. نه،نه نشونی مدرسه رو می خوام... خودم اونو می دونم. نشونی خونه تون رو بدین.
آن نشانی اش را گفت.
راب آن را یادداشت کرد و گفت:شماره تلفن؟
کاترین در حالی که به شدت جلوی دهانش را گرفته بود تا نخندد،فکر کرد:راب واقعا علاقه مند شده. و اون طوری که آن به او نگاه می کنه، به نظر می رسه اونم از راب خوشش اومده. کاش مشکلات منم به همین راحتی حل می شد.
آهی از دهان او خارج شد، اما راب و دوست جدیدش آن تالی، حتی متوجه نشدند.

فصل پنجم-قسمت دوم:

شب بعد مرد جوانی که در جلسه صحبت کرده بود و معلوم شد نامش جیم ری برن است،به سراغ کاترین در خانه ی پدربزرگش رفت.
او هیجان زده گفت:توی روزنامه محلی آگهی جلسه اعضای کمیته آموزشی رو دیدم. پس فردا در سالن کمیته استان برگزار می شه. شرکت در جلسه برای عموم آزاده. ساعت سه بعد از ظهر تشکیل میشه. نظرتون درباره این که چند تا از والدین رو جمع کنیم ودر اون جا حاضر بشیم چیه؟
کاترین می دانست که راب مسئولیت کار او را در مدرسه به عهده خواهد گرفت و به جای او درس خواهد داد. بنابراین فورا موافقت کرد.

_ چطوری می تونیم بریم اونجا؟ با ماشین حدود نیم ساعت طول می کشه.

_ بستگی به این داره که چند نفر بیان. می تونیم با چند تا ماشین بریم. من میام دنبال شما،باشه؟

_ خوبه. امیدوارم بتونی مردم رو بسیج کنی.

کاترین موضوع شرکت در جلسه کمیته آموزشی را به راب اطلاع داد ولی دراین مورد چیزی به پدربزرگش نگفت. مطمئنا پدر بزرگش تصور می کرد که او در آن ساعت در مدرسه در حال تدریس است و بعد از زمان تعطیل شدن مدرسه هم تصور می کرد همراه راب بیرون رفته است.
روز بعد کاترین در زمین بازی مدرسه مشغول بود که اندی براون دوان دوان به طرفش آمد. از روزی که او به کاترین حمله کرده و کاترین به جای سرزنش او، او را در آغـ ـوش گرفته بود،او اغلب در زنگ تفریح به طرف کاترین می دوید و لحظه ای دستش را در دست کاترین قرار می داد. کاترین می دانست که او در پی اطمینان خاطر و قوت قلب در دنیای غمگینانه اش است.
او دست کاترین را گرفت.آن را فشرد و به او لبخندی زد. کاترین هم به او لبخند زد و بعد اندی براون به طرف دوستانش دوید.
کاترین در حالی که پیوستن او را به دوستانش می نگریست با خود گفت:روابط انسانی و عاطفی بیشتر از هر چیزی توی دنیا اهمیت داره.
و ناگهان به این فکر افتاد که چرا خود چنین روشی را در زندگی و کارهایش اعمال نمی کند؟ چرا او دیدش را نسبت به لکس موران ملایم تر نمی کند و سعی نمی کند با او شیوه ای بهتر و دوستانه تر رفتار کند؟ بعد در حالی که خودش را سرزنش می کرد به خود گفت دیگر در مورد لکس موران فکر نخواهد کرد...
درست در همان لحظه ای که در فکر لکس موران بود،اتومبیل سفید رنگ مجللی جلوی مدرسه توقف کرد. دو مرد از آن خارج شدند و به طرف در مدرسه که از سر احتیاط قفل شده بود تا بچه ها به سمت خیابان ندوند،به راه افتادند.
از آن جا که نوبت کاری کاترین بود،می دانست که او باید قفل را باز کند و به خود گفت که این بهترین فرصت است تا سعی کند رفتار اخیرش را نسبت به لکس موران جبران کند.
کاترین کلید را از جیبش در آورد و آن را در قفل چرخاند.

_ صبح بخیر دوشیزه هیوم.

صدای لکس موران سرد و بی اعتنا بود. انگار کاترین غریبه ای بیش نیست. انگار او هرگز کاترین را در میان بازوان خود نگرفته و صمیمانه با او به گفتگو ننشسته بود.
کاترین از صمیم قلب لبخندی زد،و آن لبخند چنان جذاب و خیره کننده بود که مرد کوتاه قد و چاقی که کنار لکس ایستاده بود،فورا با لبخند بشاش به آن پاسخ داد.

_ از دیدنتون خوشحالم دوشیزه هیوم. آوازه ی شما به همه جا پیچیده.

کاترین سرخ شد و بعد با شنیدن بقیه حرف های او مات ومبهوت اخم کرد.

_ این همون دختر خانم آتشین مزاج و...

مرد گلویش را صاف کرد و ادامه داد:این همون خانم جوونیه که تو در بارش با من صحبت کردی لکس؟ من نمی تونم باور کنم.
سپس نگاهی گذرا به موهای قرمز آتشین و چشمان درخشان و لبان بی عیب کاترین کرد.

_ دیدن ایشون فقط شکر و عسل و نور سوزنده ی خورشید رو واسه من تداعی می کنه نه یه...

_ آقای باوز تشریف دارن دوشیزه هیوم؟

لحن تند لکس موران حرف همراهش را قطع کرد،گرچه  کاترین به راحتی می توانست حدس بزند که لکس موران در موردش چه گفته بود.
کاترین در حالی که دوباره لبخند می زد و چشمانش با حالتی خوشامد گویانه و به گونه ای خیره کننده می درخشید ،گفت:می خواین شما رو تا اون جا راهنمایی کنم؟
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی
#25
_‌ من راه رو بلدم.

بعد رویش را به کاترین کرد و با نگاهی تمسخر و کنایه آمیز به او نگریست.

_ شما همین جا بمونین تا بتونین اندی براون رو در اغـ ـوش بگیرین. بیا استیو. از این طرف.

کاترین لبخندش را تا زمانی که آن دو مرد به ساختمان مدرسه رسیدند حفظ کرد . سپس لبخندش کاملا محو شد. تلاش های او برای بهبود رابطه میان خودش و رییس کمیته آموزشی چقدر نتیجه بخش بود.
مشخص بود که مدت زمان زیادی طول می کشد تا لکس موران بتواند او را بابت توهینی که به او کرده است ببخشد. اگر او...
وقت ناهار راب درباره ی ملاقات لکس موران و همراهش حرفی نزد و رفتارش مبهم بود.
کاترین پرسید:حرفاتون درباره ی بسته شدن مدرسه بود؟

_ بله، این یکی از موضوعاتی بود که ما راجع بهش صحبت کردیم.

کاترین منتظر ماند،اما راب پاسخ بیشتر نداد. البته راب به عنوان مدیر مدرسه حق داشت درباره ی موضوعی که مایل به مطرح کردنش نبود،سکوت اختیار کند. کاترین علی رغم دوستی شان حق نداشت درمورد موضوعی که راب آشکارا مایل به صحبت کردن درباره اش نبود،او را تحت فشار قرار دهد. کاترین می دانست اگر خبری خوب یا هر امیدی برای باز ماندن مدرسه وجود داشت راب فورا به او می گفت.
راب هیچ اعتراضی به این که کاترین مرخصی بگیرد و با دیگران در جلسه کمیته آموزشی حاضر شود نکرد.

_ من امشب بهت زنگ می زنم و خبر می دم که...

راب حرف او را قطع کرد:اِ...نه،من امشب با یه نفر قرار دارم. منظورم اینه که با یه ...
کاترین لبخند زد و گفت:یه دوست؟ ممکنه اون آن تالی باشه؟
راب سرخ شد.

_ امید وارم از نظر تو اشکالی نداشته باشه کاترین.

_ من خوشحالم،و اینو جدی میگم. من مدتهاست که به تو می گم فکر منو از ذهنت بیرون کن . اون...اون دختر خیلی خوبیه راب.

راب مدادی را که در دستش بود چرخاند و گفت:ممنونم.منم همین عقیده رو دارم.
کاترین همان طور که می رفت تا به جیم ری برن که اتومبیلش را بیرون از مدرسه پارک کرده بود بپیوندد،فکر کرد که دو انسان در راه رفتن به سمت آینده روشن هستند. او با خود گفت که خود نیز خوشبخت است؛چرا که اگر می خواست دیگران را متقاعد کند که کارش همه ی زندگی اوست و ازدواج برایش اهمیتی ندارد،می بایست ابتدا خودش این را باور می کرد.
جیم سر راهش سه نفر دیگر را سوار کرد. مادر یکی از دختران خردسال مدرسه و مادران دو بچه ی دیگر. خارج از ساختمانی باشکوه و تحسین برانگیز از بتن و شیشه که تالار استان محسوب می شد، گروهی هیجان زده جمع شده بودند. کاترین به عنوان منشی مبارزه،ریاست گروه را به عهده گرفت.

_ اولش ما فقط گوش می دیم. بعد...

مردی که بن نامیده می شد،گفت:همه فقط می تونن گوش بدن. هیچ کی اجازه نداره صحبت کنه یا حرف اونا رو قطع کنه . اگه ما مقررات رو رعایت نکنیم اونا می تونن از ما بخوان که جلسه رو ترک کنیم.
کاترین شانه هایش را بالا انداخت. از قبل این را می دانست. به آنان گفت:چند نفر از اعضای کمیته آموزشی، نماینده ی معلم ها هستن. دو تا از اونا مربوط به مدارس ابتدایی هستن. اگه اونا مشکلات ما رو بدونن، از ما حمایت می کنن.
طولی نکشید جمعیت کوچک وارد ساختمان شدند.
مامور امنیتی آنان را به طرف پله هایی پیچ در پیچ راهنمایی کرد و در تالار عمومی نیم دایره ای شکلی را گشود. محوطه ی مشرف به آن با عظمت و تحسین بر انگیز بود.
تالار نیم دایره ای شکل انجمن دارای صندلی هایی بود که هر ردیف آن بالا تر از ردیف ی دیگر قرار داشت و از سطح زمین به طرف بالا می رفت. در مرکز نیم دایره میزی طویل با شش - هفت صندلی به دور آن قرار داشت. صندلی ها دارای پشتی بلند بود و ظاهرا برای افرادی مهم در نظر گرفته شده بود. صندلی های میانی که با صلابت تر و پر نقش و نگارتر از بقیه صندلی ها بود،کنده کاری شده و مخملین بود.
وقتی تمام اعضای کمیته آموزشی روی صندلی خود نشستند، تعدادشان بیش از آن بود که کاترین تصور کرده بود؛آنان بیش از چهل تن بودند و چشمان مشتاق کاترین بیهوده در جستجوی هیات مـ ـستبدانه و کمی ترسناک اما به شدت جذاب لکس موران می گشت.
زمانی که کاترین مایوس و ناامید به این نتیجه رسید که آن روز معاون لکس موران ریاست جلسه را بر عهده خواهد گرفت،اودر حالی که پیشاپیش سه -چهار نفر دیگر حرکت می کرد،وارد شد.

فصل پنجم-قسمت سوم:

او کت و شلواری سیاه رنگ و راه راه پوشیده و کراوات سیاه و قرمز رنگش با سلیقه ای بی عیب و نقص با پیراهن سفیدش هماهنگی داشت. رفتارش مغرورانه بود و موهای سیاهش بر روی پیشانی اش ریخته بود. بینی اش ترکیبی کلاسیک داشت و لبان خوش ترکیبش آدم را به یاد مردان یونان قدیم می انداخت.
کاترین چنان در بررسی چهره لکس موران غرق شده بود که متوجه نشد او ابتدا تالارعمومی را بررسی کرد و نگاهش بر روی چهره ی با نشاط و جذاب کاترین ثابت ماند و وقتی کاترین متوجه ابروان بالا رفته ی او شد، به خود آمد و تا بنا گوش سرخ شد. به نظر می رسید هیچ گذشتی در آن مرد وجود ندارد. زمانی که کاترین به او دستور داده بود سالن مدرسه را ترک کند،لکس گفته بود او تاوان این کارش را پس خواهد داد.
لکس موران روی صندلی اشرافی نشست. در یک طرف او کارمند ارشد آموزش نشسته بود،مرد میانسالی که کاترین قبلا او را دیده بود. در طرف دیگر او مردی نشسته بود که کاترین می دانست دستیار آموزشی مدارس ابتدایی است. به نظر می رسید همگی آنان مصمم هستند که حمله شان را علیه مدرسه دهکده چارتن شروع کنند.
یکی دیگر از کسانی که پشت صندلی مرکزی نشسته بود،زنی بود با مو های جوگندمی که به محض آغاز جلسه شروع به یادداشت برداری کرد. به نظر می رسید منشی کمیته است.
جلسه به آرامی شروع شد. کاترین در ردیف جلوی تالار عمومی نشسته بود و بدون توجه و با حواس پرتی گوش می داد. دوازده نفر از حامیان و طرفدارانش در مبارزه "مدرسه مان را نجات دهیم"،پشت سر و اطراف او نشسته بودند.
پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، دخترعلی
#26
‌زمانی که عاقبت کارمند ارشد آموزش ایستاد و گفت:من مایلم در این جلسه مسایلی مربوط به بسته شدن مدرسه ابتدایی چارتن رو به اطلاع برسونم،کاترین صاف نشست و دستانش را که بر پاهایش قرار داشت،به هم فشرد.مرد گفت:ابتدا و مهم تر از هر چیز دیگه ای، مسئله ی مالی حائز اهمیته.اگه مدرسه بسته بشه،به معنی صرفه جویی در هزینه هاست.کاترین در حالی که به خشم آمده بود،فریاد زد:مگه اجاره ی اتوبـ ـوس و هزینه رفت و برگشت بچه ها هزینه نداره؟
زنی که کنار او نشسته بود،گفت:ما اجازه نداریم چیزی بگیم.رییس کمیته برخاست ،سرش را به عقب برد و مـ ـستقیم به کاترین نگاه کرد.عصبانیت باعث شده بود لبـ ـانش به هم فشرده شود و فرو رفتگی چانه اش بیشتر.

_ اگه در سالن عمومی سکوت برقرار نباشه،مردم باید جلسه رو ترک کنن.

و دوباره نشست.کارمند انجمن ادامه داد:مسئله ی بعد قدمت و موقعیت بد ساختمون اون مدرسه است.
کاترین که دیگر نمی توانست سکوت کند و اجازه دهد آنان به اظهارات غلط و اشتباه شان ادامه دهند بی توجه به زمزمه های اطرافش و نگاه خشمناک رییس جلسه برخاست و فریاد زد:شاید ساختمون اون جا کهنه و قدیمی باشه،اما حسابی تعمیر شده.با کمی رنگ...
لکس موران رویش را به او کرد.

_ اگه یکی از شما علی رغم هشدارهای من دائم حرف سخنران رو قطع کنه و یه بار دیگه مقررات رو زیر پا بذاره،مجبوره با عواقب اون مواجه بشه.

سکوتی نفس گیر حکمفرما شد. کاترین نشست و فکر کرد خدا را شکر که هیچ کس نمی تواند صدای ضربان قلب او را بشنود و شدت جریان خونی را که در رگ هایش می جوشید، ببینید و ترسی را که وجودش را فرا گرفته بود،حس کند.گوینده ادامه داد:مسئله بعدی کاهش میزان ثبت نام شاگردانه. ما از طریق آمارگیری سر شماری خونه به خونه ای که در اون منطقه انجام دادیم، تعداد دانش آموزانی رو که کمتر از سن مدرسه هستن و انتظار میره در چند سال آینده در مدرسه ثبت نام کنن،تخمین زدیم. تعداد حساب شده نشون میده ادامه ی تامین بودجه ی مدرسه ای که تعداد دانش آموزانش روزبه روز کمتر می شه ،عاقلانه نیست.کاترین دیگر نمی توانست ساکت بماند، می بایست حرفش را می زد. با ناراحتی فریاد زد:البته که جمعیت در حال افزایش نیست. کمیته ی برنامه ریزی اجازه ساخت ده-دوازده خونه رو...

_ رییس کمیته دستور داد:اون دختر رو بیرون کنین.نه،بهتره همه تالار عمومی رو ترک کنن.

جیم ری برن گفت:این عادلانه نیست. ما که حرفی نزدیم، چرا ما نمی تونیم بمونیم؟
رییس کمیته اصرار کرد:تالار رو ترک کنین.
یکی دیگر از معترضان گفت:این دموکراتیک نیست. ما کاملا حق داریم...
لکس موران حرف او را قطع کرد و گفت:اگه من به عنوان رییس جلسه دستور بدم تالار باید خالی بشه، باید خالی بشه. سر کرده تون رو سرزنش کنین. تقصیر اونه. شما ها می بایست اونو کنترل می کردین.
منشی جلسه در حالی که مخصوصا صدایش را بالا می برد، پرسید:پلیس رو خبر کنیم قربان؟
پاسخ تند این بود:اگه لازم شد،دوشیزه وایت، اگه لازم شد.
سپس او سرش را بالا کرد و به گروه مبارز که به آرامی سالن را ترک می کرد، نگاه کرد.صدایی جسورانه در تالار کمیته طنین افکند.

_ من می مونم.

و زمزمه های خشمگین اعضای کمیته آموزشی شنیده شد.دست منشی جلسه به طرف تلفن رفت.

_ پلیس،قربان؟پلیس؟

_ نه خودم از عهده اش برمیام.

لکس موران کاغذهایی را که در دست داشت روی میز انداخت،صندلی اش را عقب کشید و به طرف پله هایی رفت که به تالار عمومی منتهی می شد.کاترین دید که لکس موران به طرف او می آید. نمی دانست چه هدفی دارد و شروع به لرزیدن کرد. وقتی عاقبت مقابل یکدیگر قرار گرفتند، کاترین می توانست خشمی را که او احساس می کرد، حس کند. اما عصبانیت و خشم خودش تبدیل به ترسی مایوس کننده شده بود.او دستانش را روی بازوان کاترین قرار داد و کاترین با وجود درد شدیدی که از فشار انگشتان دست او احساس می کرد، متوجه ی زمزمه ها و چهره های بهت زده ی حضار شد. بالای سرش چانه ای خشن می دید و چشمانی خشمگین که همچون الماسی تراش خورده برق می زد و ذره ای مهر یا گذشت و بخشش در آن ها دیده نمی شد.لکس از میان دندان های به هم فشرده اش گفت:تو خودت اینو خواستی و به خدا که بهش می رسی.
او شانه های کاترین را گرفت و روی او را برگرداند،به طوری که پشتش به لکس بود. سپس بازوانش را دور کمـ ـر کاترین حـ ـلقه کرد و اورا به راحتی و به گونه ای تحقیر آمیز از سالن عمومی بیرون کرد.کاترین تا جایی که می توانست تقلا کرد و پاها و بدنش را تکان داد،اما تقلا هایش فقط باعث محکم تر شدن و فشار خفه کننده ی آن بازوان قوی می شد. کاترین فریاد می زد که منو بذار زمین. ولم کن. اذیتم می کنی.

_ وقتش رسیده یکی تو روسر عقل بیاره. تو به یه دست قوی نیاز داری که از قضا من صاحب دو تای اون هستم. و قسم می خورم که اگه لازم باشه،حسابی از اونا استفاده می کنم.

وقتی آنان به سرسرا و در ورودی شیشه ای رسیدند،لکس او را روی زمین گذاشت، کاترین از نفس افتاده بود و از شدت درد ناشی از فشار بازوان او به دور بدنش،دولا ماند
پاسخ
سپاس شده توسط: ملکه برفی ، دخترعلی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  بازگرد به من ، مترجم صحرا و افرا |کاربر ایران رمان ebrahime 3 264 ۰۷-۰۴-۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ebrahime
  بیا پیدام کن | نویسنده هارلی جین _مترجمان افرا و صحرا | کاربر ایران رمان ebrahime 3 311 ۱۸-۰۳-۹۶، ۰۹:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ebrahime
  رمان برنامه ریزی شده از کیتی وونگ hadis hpf 1 278 ۲۷-۱۲-۹۵، ۱۲:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: hadis hpf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
8 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۰۲-۱۲-۹۶, ۰۷:۳۲ ب.ظ)، Tasnim (۰۳-۱۲-۹۶, ۰۹:۱۲ ب.ظ)، ملکه برفی (۰۳-۱۲-۹۶, ۰۹:۵۶ ب.ظ)، دخترعلی (۰۴-۱۲-۹۶, ۰۶:۲۶ ق.ظ)، شانه (۰۱-۱۲-۹۶, ۱۱:۱۱ ب.ظ)، taranomi (۲۵-۱۱-۹۶, ۰۸:۲۸ ب.ظ)، author (۲۴-۱۱-۹۶, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، لیلا درویش (۰۱-۱۲-۹۶, ۰۶:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان