اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۲۴-۰۶-۹۸، ۱۰:۵۶ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان
نویسنده: اسماء کرمی پور
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 106
بازدید 8192

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
#1
به نام خدایی که همین حوالیست
سلام به دوستان عزیز.
سپاس فراوان از ادمین، صدف و دخترعلی، مدیران این انجمن که برای ایجاد این تاپیک خیلی منو همراهی و کمک کردند.
واقعا خداروشکر میکنم که رمانم توی این سایت موجود بود. چون خیلی از قسمت هارو به صورت آن لاین نوشته بودم و فکر میکردم برای همیشه از دستشون دادم. ولی با موجود بودن رمان در ایران رمان، تونستم دوباره بهش دسترسی پیدا کنم. با امید به خدا و همراهی خوانندگان عزیز انشاءالله رمان رو کامل میکنیم.
نکته: در حال حاضر پستهای قدیمی رو ویرایش میکنم و میذارم. که حدود یک الی دو ماه ممکنه طول بکشه. دوستانی که قبلا رمان رو خوندند می تونند صبر کنند و زمانی که پستهای جدید شروع شد، رمان رو ادامه بدن.
القصه ...
بریم سراغ ییلاق دلپذیر.
داستان دو بخش اصلی داره و هر بخش چند فصل داره. زبان قصه در هر دو بخش، اول شخص مفرد هستش.
خلاصه داستان:
غزال دختری است که در اثر حادثه ای دچار فراموشی شده و در بین عشایری از ایلات لرستان به هوش می آید. عدم آشنایی غزال با پیچ و خم های زندگی عشایری، دردسرهایی به همراه داره که باعث شرمندگی خودش و سرگرمی اهالی میشه.
خان رضا که خان ایل عشایری است، شش فرزند داره. چهار پسر و دو دختر. دو تا از پسران خان رضا در شهر زندگی می کنند و ماجراهای اصلی از جایی شروع می شه که پسران خان رضا برای شرکت در یک مجلس عروسی، از شهر به ایل می آیند.
پیشاپیش از صبر و شکیبایی همه عزیزانی که محبت می کنند و این داستان رو دنبال می کنند، تشکر می کنم.
پاسخ
#2
[عکس: 9eyu_awf.jpg]


لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:

♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید .

برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦برای تهیه ی جلد رمان به این تاپیک برین و درخواست جلد بدین :[درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت]

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]




 
پاسخ
#3
بخش اول: غزال
فصل اول : فراموشی
همه جا سیاه بود. چشمهامو چند بار باز و بسته کردم، اما سیاهی همچنان ادامه داشت. هر طرف نگاه میکردم فقط سیاهی بود و سیاهی. دستمو به سمت سیاهی دراز کردم. نرم بود!سیاهی نرم بود و تکون میخورد!هوای اطرافم سنگین بود و نمی تونستم نفس بکشم. به خودم نگاه کردم؛ روی زمین دراز کشید ه بودم و پارچه ای روم بود كه نقش و نگارهای عجیب و غریبی داشت. اشكالى شبيه گاو و گوسفند و بز و گرگ و ...
ترس بَرَم داشته بود. با وحشت دور و برمو نگاه مى كردم اما هيچى جز سياهى نبود ... سرمو به عقب بردم و پشت سرمو نگاه کردم. چیزی که دیدم، مو به تنم سیخ کرد... یه گرگ با دندون های تیز بالای سرم بود. چیزی نمونده بود از ترس سکته کنم. بلند شدم فرار کنم که پشت سرم تیر کشید.
دستمو بردم پشت سرم و جایی که درد می کرد رو لمس کردم. چیز نرمی دور سرم بود. تو دستم گرفتمش و کشیدمش پایین. افتاد روی چشمام و دیگه همون سیاهی رو هم نمی دیدم. همون لحظه صداهای عجیبی که نمی فهمیدم چی میگن، از دور به گوشم رسید.هر چقدر تلاش می کردم اون چیزی که روی چشم هام افتاده بود، بردارم، نمی تونستم.
حس می کردم مُردم و این هم قبرمه که پر از چیزهای وحشتناکه و الان به من حمله می کنند. تنها کاری که تونستم انجام بدم، این بود که با تمام توانم جیغ بکشم...
صداها نزدیک تر شدند. حضورشونو اطرافم احساس می کردم و بیشتر می ترسیدم. چند تا دست بهـِم چسبید! یکی مچ دست راستمو گرفت و یکی هم دست چپمو، یکی هم شونه هامو گرفت و محکم نگهم داشتند. ترس رو با تك تك سلول هام احساس مى كردم و چنان جيغ مى كشيدم كه احساس كردم، چيزى به پارگى تارهاى صوتيم نمونده. چیزی که روی چشمام بود کنار رفت و تونستم ببینمشون.
چند زن با لباسهایی عجيب ... دامنهای پرچین و بلوزهای منجق دوزی شده. چشم های سورمه کشیده اشون میون صورت های آفتاب سوخته، تو قاب روسری های گل گلی. همه شبيه هم ... تنها تفاوتشون، رنگ لباس هاشون بود!
با هم حرف می زدند و با لبخند سر تکون می دادند. حسابی ترسیده بودم و گیج شده بودم. نمی فهمیدم کجام. این آدم ها کی هستند. خودم کی هستم. عاقبت از سر در موندگی داد کشیدم:
- اینجا چه خبـــــــــره ؟
یک مرتبه همه ساکت شدند و یک نفر به سمت سیاهی دوید! سیاهی باز شد و نوری داخل اومد. اما اون زن سریع از سیاهی رد شد و نور هم از بین رفت.
چند لحظه بعد دوباره سیاهی باز شد و این بار، مردی وارد شد که با دیدن هیبتش گلوم خشک شد.
کفش های نوک تیز، شلوار سیاه نسبتا گشاد، لباس بلندی که تا زانوهاش بود، شالی دور کمرش که شکم بزرگشو بیشتر نمایان می کرد، گردن کوتاه و پهن با صورتی گوشتالو و ... و سیبیل های بلندى که بیشتر از هر چیز دیگه ای تو صورتش به چشم می اومد! چشم های متوسطی داشت که با خشم عجیبی روی من متمرکز شده بودند. ابروهای پرپشت مشکی و پیوسته که با اخمی که کرده بود دیگه حسابی در هم ادغام شده بودند. یه کلاه استوانه ای هم سرش. بدتر از همه تفنگ توی دستش بود!
با لهجه ای که به زور فهمیدم چی میگه تقریبا سرم فریاد کشید:
- چه خبرته ضعیفه. صدات همه ایلو برداشته. جیغات تا چادر بی بی حلیمه رو هم لرزونده. تو این ایل از مادر زاییده نشده، زنی که صدای جیغشو نامحرم بشنوه. دیگه نشنوم صداتو. فهمیدی؟
از شدت ترس، نا خودآگاه دو بار پشت سر هم گفتم:
- فهمیدم. فهمیدم.
مرد که انگار کمی راضی شده بود، دستی به سبیلش کشید و با صدای آرومتری گفت:
- هــــوم، خوبه ... حالت که جا اومد بیا چادر من!!
بعد از این حرف دوباره از سیاهی عبور کرد. زن ها هم پشت سرش از چادر بیرون رفتند. مات و مبهوت به سیاهی زل زده بودم و چیزهایی که دیده و شنیده بودم پیش خودم حلاجی می کردم. بعد از چند دقيقه كه از بهت و حيرت بيرون اومدم، از جام بلند شدم. لباسی مثل لباس اون زن ها تنم بود! اصلا احساس خوبی نسبت به اون لباس نداشتم.
دوروبرمونگاه کردم. دوباره چشمم به اون گرگ افتاد. ولی این بار دقیق تر نگاه كردم؛ فقط سر خشک شده ی گرگ بود و از بدنش خبری نبود. دوباره به سیاهی دست کشیدم. چه قدر ناملموس و ناآشنا بود. بغض بدى توى گلوم نشسته بود و دلم مى خواست زار زار گريه كنم. ولى از ترس اون مرد، جرئت نداشتم. مى ترسيدم صداى گريه هامو بشنوه و بياد سراغم.
نگاه ديگه اى به اطراف انداختم. از اون سياهى یه آینه آویزون بود. به تصویر توی آینه زل زدم...
این دیگه کی بود تو آینه؟؟؟ با دقت تمام اجزای صورتشو زیر و رو کردم. صورتی کشیده و گندمگون ... ابروهای کمونی و مشکی ... چشم های مشکی که نه خیلی درشت بود و نه ریز. متوسط بود ... مژه هایی پرپشت که اون چشمهای مشکی رو درشت تر نشون میداد ... لبهای قیطونی و بینی کوچیک ...
این من بودم توی آینه؟ ... چند دقیقه به عکس خودم توی آینه زل زدم ... پشت سرم می سوخت و درد می کرد... از شدت فکر کردن ابروهام تو هم گره شده بود و شقیقه هام درد گرفته بودن ولی چیزی یادم نمیومد! این دختر کیه توی آینه؟ من کجام؟ این آدم ها کی هستن؟ چرا من چیزی یادم نمیاد ...
سردرگم نگاهمو از آینه به زمین انداختم. چشمم به چند تا لباس افتاد. لباس هارو برداشتم و دونه دونه نگاه کردم : شلوار جین، مانتوی سورمه ای، روسری آبی با گل های ریز سورمه ای، یه لنگه کفش سورمه ای و یه تاپ بنفش ... تمام لباس ها هم بدون استثنا، پارگی هایی داشتند که با ظرافت دوخته شده بود. این لباس های درب و داغون مال من بود؟ لنگه کفش رو برداشتم و نگاهش کردم. پس اون لنگه اش کجا بود؟ حالا چی باید می پوشیدم؟ کفشو روی زمین انداختم و همون جایی که افتاد یه جفت کفش سفید ساده قرار داشت. نگاهی بهشون انداختم. به نظر میومد دست دوز باشه.
بی اراده شروع به عوض کردن لباس های تنم با اون لباس ها کردم. دوباره نگاهی به آینه انداختم. با اون لباس ها احساس بهتری داشتم اما هم چنان تصویر توی آینه برام غریبه بود.
باید یه جوری می فهمیدم چه خبر شده و تنها راهش هم این بود که از اون سياهى عبور كنم کفش های سفید رو که اصلا با لباس هام هماهنگ نبودند پام کردم. بالاخره دلمو به دریا زدم و رفتم سمت همون جایی که زنها ازش رد شده بودند ... دستمو روی سیاهی گذاشتم و کمی هل دادم ... سیاهی باز شد و پرتو نور داخل شد......نفس عمیقی کشیدم و تو یک لحظه دست هامو از دو طرف باز کردم و سیاهی رو کنار زدم. نور خورشید توی چشم هام خورد و مجبور به بستنشون شدم. کم کم چشم هامو باز کردم و به دور و برم نگاه کردم ...
پاسخ
#4
زن ها و مردهایی با همون لباس هایی که دیده بودم، در حال رفت و آمد بودند و زیر چشمی براندازم می کردند ...زنی با کوزه ای روی دوشش لبخندی نثارم کرد و رد شد ... چند قدم دورتر، دو تا زن دو طرف چیزی شبیه مشک نشسته بودند و تکونش می دادند ... آتیش نسبتا بزرگی روشن بود و کتری ای در حال جوشیدن میون شعله ها ... دختری کنار آتیش مشغول ریختن چای بود ... پسر بچه ای زغال گردونی تو دستش بود و تند تند می چرخوند ... مردی روی تخته سنگی نشسته بود و تفنگی رو تمیز می کرد ... صدای شیهه اسب حواسمو به دورتر معطوف کرد ... چند تا اسب میون حصار دایره ای بزرگی دنبال هم می دویدند ... گوسفندهای مشغول چرا، که توی دشت از دور شبیه مورچه های کوچیک بودن ... و دشتی سبز رنگ که جلوی چشمم تا بی نهایت پهن شده بود.
چند قدم جلوتر رفتم و موشکافانه مشغول نگاه کردن به سياهى های دور و برم شدم ... سياهى هايى كه انگار محل زندگى بودند ...چادرهایی مشکی با سقف های شیب دار ... همه در اندازه های یکسان... لبه ی چادر ها بالا زده شده بود و محتویات داخل چادرها مشخص بود ... مردها توی چادر ها به پشتی تکیه داده بودند و آواز قلیـ ـونشون دشت رو پر کرده بود ... چهارده پونزده تا چادر بود که همه یک شکل و هم اندازه بودند به جز یکی ... یکی از چادرها که در مرکز قرار داشت بزرگتر بود و داخلش شش مرد مشغول قلیـ ـون کشیدن بودند و دود توی چادر پیچیده بود... همه لباس هایی شبیه همون مردی که اومد بالای سرم، پوشیده بودند.
سرمو پایین انداختم و با قدم های بلند، خودمو به دو دختری که کنار مشک نشسته بودن رسوندم و سلام کردم. فقط به گفتن جواب سلامم اکتفا کردند و ساکت بهم زل زدند.
کمی من من کردم و گفتم:
- ببخشید ... اینجا کجاست؟ ...من کی هستم؟ ... شما ... شما کی هستید؟
اونا هم چنان با لبخند نگاهم می کردند. از لبخند بی معنیشون تعجب کردم. با درموندگی نگاهی به اطراف کردم ... همه از کارهاشون دست کشیده بودند و منو نگاه می کردند. از خجالت صورتم داغ شد. فقط خدا می دونه چه احساس بدی داشتم. هیچ کسو نمی شناختم. ظاهرا زبون کسیو هم نمی فهمیدم. چون اون دو تا زن داشتند با هم حرف می زدند اما من هیچی نمى فهمیدم. دلم می خواست گریه کنم. با التماس گفتم:
- اینجا کسی نیست که زبون منو بفهمه؟ من نمی فهمم شماها چی میگین... تورو خدا یکی کمکم کنه ... اینجا کجاست؟ من اینجا چی کار می کنم؟ شماها کی هستین؟
باز هم فقط نگاهم می کردند.اشک تو چشمام حلقه بسته بود... یه دختر از بین جمعیت خودشو جلو کشید؛ به من که رسید، دستشو جلو آورد و با خوشرویی گفت:
- سلام ... اسم من زینبه.
با ناباوری از اینکه زبون یه نفرو فهمیدم دستشو گرفتم و تقریبا نالیدم:
- سلام ... واقعا خوشحالم که حرفامو فهمیدی ... زینب.
زینب با لبخند گفت:
- اسمت چیه؟
شادی لحظه ایم خراب شد و اخمام رفت تو هم. سرمو پایین انداختم و با درموندگى و بغضى كه از چند دقيقه ى قبل تو گلوم نشسته بود، گفتم:
- نمی دونم.
صداش پر از تعجب شد و گفت:
- نمی دونی؟ مگه میشه؟
- شده دیگه. هیچی یادم نمیاد. نه اسمم ... نه خانواده ام ... نه هیچ چیز دیگه ای .
صدام مى لرزيد و چيزى نمونده بود كه اشكم سرازير بشه ...
- خدای من ... عارف باید تورو ببینه ... ولی حیف که الان اینجا نیست.
- عارف؟ ... عارف کیه؟
با افتخار سرشو بالا گرفت و گفت:
- داداشمه ... پزشکه ... الان هم رفته شهر كه واسه ایل دارو بیاره.
کمی این پا و اون پا کردم تا بالاخره سوالمو پرسیدم:
- زینب خانوم ... اینا چرا منو این جوری نگاه می کنند؟
زینب نگاهی به دور و برش انداخت ... وقتی دید همه دارن مارو نگاه می کنند ، به زبونی که باز هم نفهمیدم چی می گفت، حرفهایی زد که همه اشون پراکنده شدند. اونا که رفتن دوباره پرسیدم:
- من اینجا چیکار می کنم؟ شماها کی هستین؟
بازومو گرفت و در حالی که منو به سمتی می کشید گفت:
- اول بیا بریم پیش بابام بعد بهت می گم.
با زینب رفتم دم همون چادری که از بقیه بزرگتر بود از بین حلقه های دود تونستم چهره ی همون مردی که به داخل چادرم اومده بود رو بشناسم. مرد از قلیـ ـو.ن کشیدن دست برداشت و گفت:
- ها ... ضعیفه ! ... چه عجب پیدات شد ... خب حالا بگو ببینم این جا چیکار می کنی؟
جا خوردم! ... این چی داره می گه؟ ... مگه قرار نبود اون بهم بگه من اینجا چیکار می کنم؟ جرات نداشتم بگم چیزی یادم نمیاد. از هیبتش می ترسیدم. خیلی پرجذبه بود و آدمو وادار می کرد جلوش درست و حسابی حرف بزنه. داشتم فکر می کردم چه طوری جواب بدم که زینب به دادم رسید. با زبون خودشون شروع کرد به حرف زدن. هر چی زینب بیشتر می گفت، اخم های مرد هم بیشتر میشد . زینب ساکت شد و مرد دستی تکون داد و گفت:
- هر وقت چیزی یادت اومد خبرمون کن.
نفس راحتی کشیدم و بی اراده گفتم:
- چشم!
و زود با زینب از اونجا دور شدم. کمی از چادر فاصله گرفتیم و گفتم:
- زینب ... نمی خوای بگی من کجام؟ چه جوری سر از اینجا درآوردم؟
- خیلی خب الان بهت می گم. بیا بریم یه جایی رو نشونت بدم ، تا به اونجا برسیم همه چیزو برات تعریف می کنم. چند لحظه اینجا صبر کن تا بیام.
زینب رفت و من مسیر رفتنشو دنبال کردم. رفت تو یکی از چادرها و با تفنگ برگشت!! به من که رسید گفت:
- بریم.
با تعجب به تفنگ اشاره کردم و گفتم:
- این چیه آوردی؟ می خوای چی کار کنی؟
- هیچی. جایی که میریم جک و جونور زیاد داره. شاید یه چیزی واسه شام دست و پا کردم!
چشمام از تعجب اندازه تخم مرغ شده بود. تو همین چند دقیقه اون قدر چیزهای تعجب برانگیز دیده بودم که چيزى به ديوونه شدنم نمونده بود. بی صبرانه گفتم:
- خب بگو من منتظرم.
نفس عمیقی کشید و همون طور كه به سمت دشت حركت مى كرد و منو هم دنبال خودش مى كشوند، شروع کرد به تعريف كردن ...
پاسخ
#5
- من زینب سلطانی هستم ... بچه سوم همون مردی که باهات حرف زد ...
باورم نمیشد زینب دختر اون پدر باشه. زینب این قدر خوش برخورد و باباش اینقدر خشن. افکارمو برای خودم نگه داشتم و بقیه حرفهاشو گوش کردم. هر چند ربطی به من نداشت!!
- اسم بابام رضاست. اسم مامانم هم نازخاتون بود که البته خدا رحمتش کنه ... سه سال پیش فوت شد.
- متاسفم.
- ممنون ... ما شش تا بچه ایم. اول عباس که زن گرفته و تو شهر زندگی می کنه. بعد گلی که شوهر کرده و تو چادر سومی زندگی می کنه. بعد منم که یه دونه بچه هم دارم.
باز هم تعجب. اصلا بهش نمیومد که ازدواج کرده باشه ... چه برسه به داشتن بچه.
- بعد از من عارف و عرفان هستن که هر دو مجردن ... اوناهاش رسیدیم.
سمتی رو که زینب نشون میداد نگاه کردم. از دور فقط یه عالمه درخت پیدا بود که تا روی کوه امتداد داشتند. هنوز مسیر زیادی رو توی دشت باید می رفتیم تا به انبوه درختها برسیم. با ناراحتی گفتم:
- هنوز که خیلی مونده ... چه طوری میگی رسیدیم؟
دستشو به تک درختی که اونجا بود گرفت و گفت:
- چادرهای ما تا جنگل خیلی فاصله داره. از کنار چادرها جنگل پیدا نیست، برای اینکه حیوون های وحشی نیان طرف چادرها و اگر هم اومدن قبل از حمله اشون متوجه بشیم. در ضمن وقتی به این درخت رسیدی، بدون که رسیدی به جنگل! این اولین درخت از درختهای جنگله و از همه به ما نزدیکتر ... از اینجا تک و نوک در ختها شروع میشند تا برسیم به عمق جنگل... بیا بریم.
از اسم حیوون های وحشی لرز به تنم افتاده بود. یاد سر اون گرگ توی چادر افتادم. پاها م چسبیده بود به زمین. زینب چند قدم از من دور شد و وقتی دید من نیومدم، برگشت و گفت:
- پس چرا نمیای؟
- من میترسم... تو گفتی حیوون های وحشی داره.
زینب چند لحظه نگاهم کرد و یک مرتبه زد زیر خنده و گفت:
- نترس ... اون قدر ها هم وحشی نیستند ... از هر صد بار که میایم جنگل شاید یه بار مشکل پیش بیاد ... در ضمن ... تا وقتی زینب و تفنگشو داری غم نداری.
باز هم نمی تونستم راضی بشم باهاش برم.
- بیا دیگه مگه نمی خواستی بدونی اینجا چیکار می کنی؟ بیا تا برات بگم دیگه. داریم میریم همونجایی که تو ازش اومدی!
با این حرف، وادارم كرد كه دنبالش برم و اون به حرف هاش ادامه داد:
- - تقریبا سه روز پیش بود که تو اومدی. مردها رفته بودند شکار. معمولا وقتی میرن شکار سه چهار ساعتی تو جنگل می مونند. اما هنوز یه ساعت نشده بود که دیدیم سه نفرشون با سرعت دارن بر می گردن . عماد و عارف و مراد بودند ... مراد شوهر گلی ِ . عماد هم داداش آخریمه ...
کمی مکث کرد، نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:
- روی اسب عارف یه نفر دیگه هم بود ... اون ... تو بودی ...
مشتاقانه نگاهش کردم و زینب ادامه داد:
- بی هوش روی اسب عارف بودی! یه راست بردت به همون چادری که توش بودی. تورو کنار رودخونه پیدا کرده بود.
نگاهی به مانتو و شلواری که با لباس های محلی عوضشون کرده بودم، انداخت و ادامه داد:
- با همین لباس ها بودی. البته خیس آب بودی و لباس هات هم پاره شده بود. مجبور شدیم لباس هاتو عوض کنیم.
خداروشکر که یه دست لباس از خودم داشتم!
- این همه ی چیزیه که ما از تو می دونیم. امیدوار بودیم به هوش بیای و بگی چه اتفاقی برات افتاده و خانواده ات کجان اما با وضعیتی که پیش اومده ...
سری تکون داد و دیگه حرفی نزد. خب ... حداقل می دونستم چه جوری از اونجا سر در آوردم. ولی هنوز یه چیزایی بود که نفهمیده بودم:
- زینب نگفتی اینجا کجاست؟ شما به چه زبونی حرف میزنید؟
زینب خنده ای کرد و گفت:
- اینجا استان لرستانه ... ما هم عشایرش هستیم و لری حرف میزنیم. مردم قدیمی تر که زیاد سواد ندارن و بیشتر هم توی ایل زندگی کردن، چندان زبان فارسی رو بلد نیستند. ولی خب جوون تر ها و بچه ها همه فارسی بلدن.
- شما چه طور بلدین؟ تو؟ بابات؟
- بابای من خان این ایله. واسه همین زیاد میره شهر و ماها هم از بچگی همیشه دنبالش می رفتیم. یه خونه هم تو خرم آباد داریم. واسه همین فارسی یاد گرفتیم. درضمن ... نا سلامتی ما دیپلم داریما!!
خودش خنديد و من هم همراهيش كردم!
به وسط های جنگل رسیده بودیم. نور آفتاب گاه گاهی از لای شاخ و برگ درخت ها سرک می کشید. به جز صدای پای من و زینب، صدای تکون خوردن برگ ها و حرکت جونورهای دیگه هم می اومد. با هر صدایی نا خودآگاه به طرفش برمی گشتم اما چیزی نمی دیدم و فقط داشتم دور خودم می چرخیدم. زینب به کارهام فقط لبخند می زد و چیزی نمی گفت. بالاخره وقتی با رد شدن چیز نرمی از بین پاها م جیغ کشیدم، به حرف اومد:
- چرا اینقدر وول می خورى؟ راهتو برو. این بیچاره ها از ترس تو این جورى فرار می کنند. ما هر وقت میایم جنگل کاری به این زبون بسته ها نداریم. اونا هم به ما کاری ندارند. هر کس میره دنبال کار خودش. حالا دیگه این قدر دور خودت نچرخ.
از حرف زینب خجالت کشیدم. اون خیلی راحت راهشو می رفت و من اینقدر تو سر و مغز خودم می زدم. دیگه با صداها سرمو نمی چرخوندم اما زیر چشمی همه طرفو چک می کردم.
کم کم صدای شرشر آب به گوشم خورد. با خوشحالی سرمو، که تا اون لحظه روی زمین دنبال جک و جونورها بود، آوردم بالا و درست روبه روم، روی برگ درختها، تلالو آب رو دیدم. ولی هنوز رودخونه پیدا نبود.
قدم هامو تند تر کردم و از زینب جلو زدم. بالاخره رسیدم لب آب. آب زلال و شفاف. کف رودخونه پیدا بود و انگار به جای آب، شیشه بود. دستهامو توی آب فرو کردم و مشتی آب پاشیدم به صورتم .. از سردیش لرز کردم اما روحم تازه شد!
زینب پاچه های شلوارشو بالا زد و کنارم نشست. پاها شو فرو کرد توی آب. من هم ازش تقلید کردم . زینب دست هاشو گذاشت زیر سرشو روی علف ها دراز کشید . این کارو دیگه ترجیح دادم تقلید نکنم! حشره هایی که از کنار سر زینب، فرار کردند، واقعا چندش آور بودند.
چند دقیقه ای بود که زینب همون طور دراز کشید ه بود. من که همون اول از شدت سرما، پاها مو از آب درآوردم. ولی زینب انگار پاها ش حس نداشت! چشماشو بسته بود و انگار خوابش برده بود. حوصله ام سر رفته بود و نمی تونستم صبر کنم تا خانوم از خلسه بیرون بیاد. شونه اشو گرفتم و تکون دادم. صدایی شبیه " هوم " از گلوش در اومد ولی چشماشو باز نکرد. داشت خواب می دید؟!
حرصم گرفت و شروع کردم به دری وری گفتن:
- دختره ی دیوونه منو برداشته آورده وسط جنگل پر از جک و جونور و خودش گرفته خوابیده . چه قدر هم که ادعاش میشه ...
و در حالی که صدامو شبیه زینب می کردم و اداشو در می آوردم ادامه دادم:
- " تا زینب و تفنگشو داری غم نداری " ...
- من بیدارما ... اینو گفتم که اگه یه وقت می خوای افکارتو سانسور کنی حواست باشه.
به تته پته افتادم:
- ت .. تو ... مگه ...چیز ... مگه ... خواب نبودی ... تو؟ ببین ... من ... تو ... یعنی ...
نفسی کشیدم و گفتم :
- وااااااای ... ببخشید زینب.
از جاش بلند شد و خنده کنان دستی به شونه ام زد و گفت:
- بی خیال ... راه بیفت بریم ... ظاهرا تو بلد نیستی از طبیعت لذت ببری.
بعد هم عقب گرد که برگرده. معترضانه گفتم:
- کجا میری زینب؟ تو که هنوز جایی که پیدا شدم رو نشونم ندادی.
همون طور که به راهش ادامه میداد گفت:
- یعنی نفهمیدی این رودخونه همون جا بود؟ بهت که گفتم کنار رودخونه پیدا شدی ... خب این هم رودخونه بود دیگه.
برگشتم سمت رودخونه ... زل زدم به آبها ... انگار توقع داشتم توی آب ، فیلم زندگیمو پخش کنند! صدای پای زینب دورتر میشد. به ناچار دنبالش دویدم و گفتم:
- کجای رودخونه پیدا شدم؟
- اینو دیگه باید از اون سه تایی که پیدات کردن بپرسی.
با گیجی گفتم:
- کدوم سه تا؟
زینب ایستاد ... مستقیم تو چشمام نگاه کرد ... انگار می خواست بهم بگه " حافظه که هیچ کلا از مخ تعطیلی " . شمرده شمرده گفت:
- عماد ... عارف ... مراد ... مثل اینکه حافظه کوتاه مدت هم مشکل پیدا کرده.
آخ ... همونو گفت که فکر کرده بودم ... البته یه ذره مودبانه ترش کرد و گفت. سرمو پایین انداختم و گفتم:
- ببخشید حواسم نبود.
- فعلا عذرت موجهه. ولی یادت باشه از الان به بعد به نفعته که به همه چیز خوب دقت کنی و چیزهایی که می بینی و می شنوی به حافظه ات بسپاری. ما اینجا کار زیاد داریم و فکر نکنم کسی اون قدر وقت داشته باشه که مدام همه چیزو بهت یادآوری کنه.
حرف هاش کم کم رنگ عصبانیت می گرفت. مکافاتی بود اگه همین یه هم زبونو هم از دست می دادم. واسه همین بدون هیچ حرف اضافه ای فقط دستشو گرفتم تو دستام. دستمو فشرد و راه افتادیم طرف چادرها.
پاسخ
#6
فصل دوم : گرمابه !
تمام تنم می خارید ... از وقتی از جنگل برگشته بودیم خارشش شروع شده بود و امونمو بریده بود. ولی مجبور بودم به روی خودم نیارم که کسی نفهمه. به خصوص زینب که نمی دونستم عکس العملش چیه؟ می خنده یا عصبانی می شه؟ اون قدر بدنمو خارونده بودم که پوستش قرمز شده بود و حتی بعضی جاها هم خراشیده شده بود. دیگه طاقتم تموم شد و رفتم سراغ زینب.
بیرون چادرها نبود و مجبور شدم از اولین زنی که جلوی روم بود بپرسم. قطعا زبونمو نمی فهمید ولی دیگه اسم زینب رو که بلد بود:
- ببخشید خانوم زینب کجاست؟ زینب ... زینب ...
روی کلمه زینب تاکید کردم تا متوجه بشه دنبال زینب می گردم. با دست چادری رو نشونم داد و منم به سمت همون چادر رفتم. نزدیک چادر ایستادم و صداش زدم:
- زینب ... زینب خانوم اونجایی؟
به جای زینب یه پسر بچه ى شش هفت ساله بیرون اومد وگفت:
- با مامانم چیکار داری؟
چشم هام چهار تا شد ! یعنی زینب پسر به این بزرگی داشت؟ ولی خوبیش به این بود که یه همزبون دیگه پیدا کرده بودم. جلوی پاها ش نشستم، دستمو روی شونه اش گذاشتم و با مهربونی گفتم:
- سلام آقا پسر ... اسمت چیه؟
قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت:
- خودت اسمت چیه؟
دمغ شدم. چقدر احساس بدی بود وقتی ببینی بین یه عالمه آدم غریبه گیر کردی و نه راه پس داری نه راه پيش. دستمو از روی شونه اش برداشتم و بلند شدم. برگشتم طرف چادرم و با بی حالی گفتم:
- من اسمی ندارم.
انگار دلش برام سوخت ؛ چون دنبالم راه افتاد و گفت:
- اسم من امیر ارسلان ِ. بعضی ها امیر صدام می کنند. بعضیا هم ارسلان. تو هر چی دوست داشتی صدام کن.
لبخند زورکی بهش زدم. دستمو کشید و گفت:
- بیا ببرمت پیش مامانی ... پیش اون باشی خوشحال می شی؟
این دفعه لبخندم عمیق شد. دوباره گفت:
- پس چرا هیچی نمیگی؟ چون اسم نداری خیلی ناراحتی؟ می خوای برات اسم انتخاب کنم؟ مثلا ...
انگشت اشاره اشو تو دهنش کرد و با چشم هاش این ور و اون ور و نگاه کرد. خیلی با نمک بود و البته باهوش. ازش خوشم اومد. بعد از کمی فکر کردن گفت:
- آها ... اسمتو بذاریم آهو !!! آخه چشمات شبیه آهوئه !
تعجب کردم. اون چشم هایی که من توی آینه دیده بودم به نظرم شبیه هر چیزی بود جز آهو.
- چشم های من شبیه آهوئه؟ مطمئنی؟
ـ خب آره ... تا حالا کسی بهت نگفته؟
لبخند کجی زدم و گفتم:
- اگر هم گفته باشه من یادم نمیاد.
با انگشت و اشاره ی همزمان سرش، جایی رو نشون داد و گفت:
- مامان اونجاست.
مسیری که اشاره کرده بود رو دنبال کردم. یه چادر بزرگ که دیواره هاش بلندتر از سایر چادرها بود و سقفی هم نداشت. دود و بخار از بالای چادر بیرون میومد رو به امیر گفتم:
- اینجا کجاست؟
نگاه عجیبی بهم کرد و خیلی عادی گفت:
- خب حمومه دیگه ... تا حالا حموم ندیدی؟
انتظار هر چیزی رو داشتم جز این که حموم باشه. فکر می کردم همه میرن تو رودخونه خودشونو میشورن. به امیر گفتم:
- باید صبر کنم تا بیاد بیرون؟
- نه برو تو . همه ی زن ها میرن.
لپشو کشیدم و گفتم:
- خیلی ممنون گل پسر.
خنده ای کرد و با سرعت راه اومده رو برگشت. نگاهمو ازش گرفتم و رفتم طرف چادر. لبه های چادر رو بالا زدم و قدم اول رو که برداشتم ... چـِلـِپ ... پام خیس شد. زیر پامو نگاه کردم ... آب روی زمين ريخته بود و خاک رو گِل کرده بود. کفشم توی گِل ها فرو رفته بود. هنوز سرم پایین بود که صدای داد و هوار بلند شد ...
با ترس سرمو بلند کردم كه ای کاش بلند نکرده بودم. از چیزی که می دیدم وحشت کردم ... چشم هام هر لحظه گشادتر می شد و صدای داد و فریادها هم بلندتر ... اینجا چه خبر بود؟ مگه این جا حموم زنونه نبود؟ پس این مردها این جا چیکار می کردند؟ نکنه ... نکنه اینجا حموم مردونه است؟!
به اینجای فکرم که رسیدم تازه دهنم باز شد و شروع کردم به جیغ کشیدن ... من جیغ می کشیدم و سه مرد داخل چادر هم با داد و هوار سعی می کردند خودشون رو با یه چیزی بپوشونند ... بالاخره مغزم به کار افتاد و لبه های چادرو رها کردم و پا گذاشتم به فرار. کمی که از چادر دور شدم، اطراف رو چک کردم. می خواستم مطمئن بشم که کسی اون اطراف نیست. چه خیال خامی داشتم که فکر می کردم اگر کس دیگه ای منو نبینه، خبر دار هم نمیشه که چه گندی زدم. ولی توی ایل به اون کوچیکی ... چه خیال خامی ...
از ترس، دستگاه گوارشم هم به کار افتاده بود و شده بود قوز بالا قوز! حالا دستشویی رو از کجا پیدا کنم؟ خارش بدنم کم بود، این هم اضافه شد. تنها کسی که می تونست به دادم برسه امیر بود. باید پیداش می کردم و می فهمیدم کجا می تونم خودمو خلاص کنم؟!
پاسخ
#7
چند قدم که برداشتم، خانمی رو دیدم که از چادر خیلی کوچیکی بیرون اومد. دهن باز کردم ازش سوال کنم اما یادم اومد که حرف هاشون رو متوجه نمیشم. دوباره نگاهی به چادر کردم. به اندازه اش میومد همون جایی باشه که دنبالش بودم ! رفتم سمتش... از بویی که همون دم در به دماغم خورد فهمیدم درست اومدم! چادر رو کنار زدم و رفتم داخل. یه توالت صحرایی و کنارش یه دبه آب و آفتابه. سخت بود ولی همین هم عالی بود!
از دسشویی که بیرون اومدم، حیرون و سرگردون اطراف چادر خودم می چرخیدم تا شاید زینب پیداش بشه. بالاخره سرو کله زینب پیدا شد. تا دیدمش دوباره خارش بدنم یادم اومد! همونجور که خودمو می خاروندم رفتم طرفش:
- زینب به دادم برس که بدنم تیکه تیکه شد ... همش دارم خودمو می خارونم.
بدون حرف زل زد به من که داشتم برای خاروندن کمرم جون می کندم. احساس کردم منتظره تا چیز دیگه ای هم بگم، به همین خاطر گفتم:
- تو بساط داداشت پمادی، دارویی چیزی برای رفع خارش پیدا نمی شه؟
نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:
- دوای تو چیز دیگه است. باید بری حموم. چهار پنج روزه حموم نرفتی اونوقت انتظار داری بدنت خارش نیفته؟
- پس چرا قبل از جنگل رفتن نمی خارید؟
- خب اون هم مزید علت شده ... برو تو حموم من برات لباس و وسایل میارم.
مِن من کنان گفتم:
- حموم؟ حموم کجاست؟
با دست به آخرین چادر ایل اشاره کرد که چندان هم دور نبود. مثل همون چادر قبلی بخار از بالای سرش بیرون میومد. نگاهی به پشت سرم، جایی که حموم مردونه بود، انداختم. با چادر زنونه، فاصله تقریبا زیادی داشتند. نمی دونستم ارسلان عمدی منو فرستاد دم چادر آقایون یا سهوی!
همون طور که منو می برد طرف حموم گفت:
- چند دقیقه پیش تو حموم که بودم احساس کردم صدای جیغ شنیدم ... تو نفهمیدی چه خبر بود؟
اوه اوه ... گندش در اومد ... خودمو به گیجی زدم و گفتم:
- صدای جیغ؟ نه ... از موقعی که اینجا منتظرتم چیزی نشنیدم.
همچین دروغ هم نگفتم ... از وقتی که از دسشویی بیرون اومده بودم و منتظر زینب بودم که صدای جیغی نیومده بود!!
نزدیک حموم رسیده بودیم. لبه ی چادر رو بالا زد و باز پام توی گل های دم چادر فرو رفت. سه زن داخل چادر بودند و دبه ای بزرگ و آهنی روی چوب ها و میون آتیش بود که بخار ازش بالا می رفت. با وجود باز بودن سقف چادر، داخلش حسابی گرم بود.
زینب به زبون خودشون چیزی گفت که فقط " بی بی حلیمه " اشو فهمیدم. حرفش که تموم شد، رفت و یه پیرزن تپل و سفید اومد طرفم. دستمو گرفت و اشاره کرد لباس هامو دربیارم. خجالت می کشیدم این کارو بکنم ولی وقتی همه اشون همین طور بودند که دیگه خجالت نداشت. تازه با اون خارشی که به جونم افتاده بود، چاره دیگه ای نداشتم ...
تمام تنم درد می کرد ... حسابی بدنم کوفته شده بود ... هنوز سوزش کیسه رو روی پوستم احساس می کردم ... ولی در عوضش انگار چند کیلویی از وزنم کم شده بود ! لباس هامو که شسته بودم روی بندی که همون نزدیکی ها بود پهن کردم. زینب از بین لباس های خودش یه دست لباس برام آورده بود که البته لباس محلی بود. نمی دونم چرا با اون لباس ها راحت نبودم. حس می کردم با اینکه همه از این لباس ها می پوشند ولی اگر من بپوشم تابلو میشم! به همین خاطر سریع رفتم تو چادری که دیگه حالا متعلق به من بود. آفتاب غروب کرده بود و از دور صدای زوزه گرگ ها شنیده می شد. من اما اون قدر خسته و کوفته بودم که قبل از اینکه وقت کنم بترسم، خوابم برد!
پاسخ
#8
فصل سوم : مشك
بوی نون می اومد. با تمام وجود بو کشیدم و دلم قار و قور کرد.از بیرون صدای بع بع گوسفندها و زنگوله هاشون میومد. سگ ها واق واق مى كردند. خروس قوقولی قوقو مى خوند و اسبها شیهه می کشیدند. صدای حرف زدن زن ها و مردها هم میومد. بیرون چادر حسابی شلوغ بود!
از جام که بلند شدم، با دیدن صبحونه مفصلی که توی سینی چیده شده بود، آب از دهنم راه افتد.
شير داغ، كره و پنير محلى، نون داغ و مربا، ظاهرا هنوز مدت زيادى از آوردن صبحونه نگذشته بود كه شير و نون هنوز داغ بودند. شروع كردم به خوردن. اونقدر خوشمزه بود كه هر چى مى خوردم سير نمى شدم و دلم نميومد از اون صبحونه ى بى نظير دل بكنم. تا تهشو خوردم. هيچى ديگه تو سينى نمونده بود. از خودم تعجب كردم. فكر نمى كردم ظرفيت معده ام اون قدر زياد باشه!
سينى رو برداشتم ببرم بيرون كه چشمم افتاد به به لباس هاى محلى اى كه تنم بود. ياد لباس هاى خودم افتادم. حتما از ديشب تا حالا خشك شده بودند.
بند لباسى پشت چادرها بود. پس اگه مى تونستم يه جورى از پشت چادر برم بيرون و لباس هامو بردارم، بدون اين كه كسى منو با اين لباس ها ببينه و معذب باشم، مى تونستم لباس هامو عوض كنم. با اون دامن بلند و چين دار واقعا راه رفتن سخت بود.
رفتم سمت ديواره ى عقبى چادر. نشستم روى زمين و پارچه ى چادرو دنبال كردم تا بفهمم انتهاى چادر به كجا مى رسه. مقدارى از لبه ى چادر، زير گليم كف چادر بود. لبه ى چادرو از زير گليم درآوردم. چادرو اونقدر جمع كردم تا تونستم سرمو از زير چادر بيرون بيارم. سريع اطرافمو چك كردم كه كسى منو نبينه. خداروشكر كسى نبود. بالا تنه امو از زير چادر بيرون كشيدم ولى لبه ى چادر به يه جايى گير كرده بود و پارچه اش بيشتر از اون بالا نمى رفت. به زور خودمو از زير چادر رد كردم و صداى پاره شدن چادر و خرچ خروچ عجيب غريبى شنيدم!
بالاخره از اون چادر خلاص شدم و نفس راحتى كشيدم. نزديك بند لباسى كه رسيدم، هنوز يه دونه لباس هم برنداشته بودم كه يه دفعه صداى " گرومب " بلندى از پشت سرم بلند شد و بلافاصله صداى جيغ زن ها و داد مردها ... وسط اون داد و هوارهايى كه مفهومشون رو نمى فهميدم، صداى داد زينب رو شناختم:
- آى دختر جون ... حالت خوبه؟ ... سالمى؟ چرا جواب نمى دى؟
يواش يواش چرخيدم پشت سرم تا ببينم چه خبر شده. از چيزى كه ديدم دهنم باز و چشم هام گرد شد...
چادرى كه از زيرش بيرون اومده بودم، پهن زمين شده بود و هر جنبنده اى توى ايل بود، دورش جمع شده بود و مردها تلاش مى كردند تا چادرو بلند كنند. زينب هم كه جوابى از من نشنيده بود، تو سر و صورت خودش مى زد:
- واى خدا مرگم بده ... نكنه يه بلايى سرش اومده ... چرا جواب نمى ده ... نكنه چوب چادر خورده تو سرش ... جواب عارفو چى بدم ...
و ادامه ى حرف هاش به زبون لرى شد ...
آروم آروم رفتم طرف چادر. هيچ كس حواسش به من نبود. شايد هم چون لباسم مثل بقيه بود، جلب توجه نمى كردم. نزديك چادر كه رسيدم با صدايى لرزون و ترسون گفتم:
- زينب ... من اينجام ...
اون قدر سر و صدا بود که صدای ضعیفم به گوشش نرسید. آب دهنم رو قورت دادم و بلندتر گفتم:
- زینب من اینجام.
تو يه لحظه همه ساكت شدند و تمام سرها به سمتم چرخيد. جرئت نداشتم بقيه رو نگاه كنم. مى ترسيدم از اينكه چشم هاشون پر از سرزنش باشه. فقط زل زده بودم تو صورت رنگ پريده ى زينب كه هر لحظه رنگش پر رنگ تر مى شد. بالاخره از شوك دراومد و دويد طرفم. محكم بغلم كرد و گفت:
- خداروشكر كه سالمى. داشتم پَس مى افتادم. تو كه مارو نصف عمر كردى. مونده بودم جواب عارفو چى بدم. آخه عارف تو رو دست من سپرده.
از آغوشش جدام كرد و گفت:
- چی شد؟ چادر چرا افتاد؟
با خجالت ماجرا رو براى زينب تعريف كردم و منتظر توبيخش شد. اما نه تنها توبيخ نشدم، بلکه با خنده اش مواجه شدم!
مردها دوباره چادر رو سرپا كردند و گوشه هاى چادر رو هم با ميخ هاى بزرگى توى زمين ثابت كردند. حالا مى فهميدم گوشه ى چادر به چى گير كرده بود!
چادر كه درست شد رفتم داخل. خوشبختانه ظروف سفالى صبحونه، نشكسته بودند. سينى رو برداشتم و از چادر خارج شدم. نمى دونستم بايد با سينى چى كار كنم، كجا بذارمش و ظرف هاشو كجا بشورم؟ رفتم طرف يكى از خانوم ها. تا دهن باز كردم حرف بزنم، سريع سينى رو از دستم گرفت و با لبخندى ازم دور شد!
رفتم سراغ مانتو و شلوارم و از روى بند برشون داشتم. برگشتم داخل چادر. لباس هامو عوض كردم وخواستم لباس هاى زينب رو براش ببرم كه ياد حرف ديروزش افتادم ...
" اين لباس هارو تا حالا نپوشيدم. خيالت راحت باشه. تميزه تميزه. مال تو باشن. هر موقع هم كه خانواده ات پيدا شد و خواستى برى، اين هارو يادگارى از من داشته باش"
لباس هارو گذاشتم روى پام و رفتم تو فكر. به خانواده ام فكر مى كردم ... اين كه چه شكلى اند؟ چند نفرند؟ چند تا خواهر و برادر دارم؟ بچه ى چندمى هستم؟ اسمم چيه؟ چند سالمه؟ مجردم يا متاهل؟ اصلا شايد مثل زينب بچه هم داشته باشم.
برگشتم طرف ديوار چادر كه روش آينه بود ... اما خبرى از آينه نبود. حتما وقتى چادر افتاده بود، آينه هم افتاده و شكسته. كمى اطرافو نگاه كردم. پشت سر همون كله ى گرگى كه روى زمين بود افتاده بود. خم شدم و آروم برش داشتم. مى ترسيدم دستم به سر گرگ بخوره!
آینه از وسط شكسته بود و دو نيم شده بود. ولی هنوز تو قاب چوبی آینه مونده بود. به دختر تو آينه گفتم:
- تو كى هستى؟ از كجا اومدى؟ چرا از اين جا سر درآوردى؟ تو آب چيكار مى كردى؟
توهمين فكر ها بودم كه صداى زنونه ى غريبه اى از بيرون چادر بلند شد :
- دختر جون بيا بيرون خان رضا كارت داره !
دلم هرى ريخت ... خان رضا؟؟ ... گاوم زاييده بود ... اونم دو قلو ...
پاسخ
#9
حتما به خاطر خراب كردن چادر، قرار بود توبيخ بشم. از چادر بيرون رفتم. دم در يه خانم تقريبا سى و شش هفت ساله منتظرم بود. دست يه دختر پنج شش ساله هم تو دستش بود. يه پسر كوچولو كه يه ساله به نظر مى رسيد هم تو بغلش بود.
سلام كردم. جواب داد و گفت:
- من گلى هستم. خواهر زينب.
گل از گلم شكفت. با لبخند عميقى سر تكون دادم و گفتم:
- خوشبختم.
به دخترش اشاره كرد و گفت:
- دخترم نرجس و اين يكى هم پسرم، على.
و به پسر كوچولوى توى آغوشش اشاره كرد.
- بيا بريم كه همه منتظرتند.
پشت سرش تكرار كردم:
- همه ؟ همه يعنى كيا؟ چه خبر شده؟
- بيا خودت متوجه مى شى.
به چادر بزرگ وسطى كه متعلق به خان رضا بود، نزديك شديم. تعدادى زن و مرد و بچه اونجا بودند. آب دهنم رو قورت دادم و سلام كردم. همه يكى يكى جواب دادند. خان رضا، يا همون باباى زينب و گلى، با همون صداى پر ابهت و تكيه كلامش شروع كرد به حرف زدن:
- آى ضعيفه ... تا وقتى اينجايى بايد يه جورى بشه صدات زد. پس بايد يه اسم داشته باشى. حالا يا خودت يه اسم انتخاب كن يا بقيه انتخاب مى كنند.
نفسى از سر آسودگى كشيدم. خداروشكر انگار كارى به ماجراى چادر وحموم نداشتند!
كمى فكر كردم ولى اسم خاصى به ذهنم نمى رسيد.
- من نظرى ندارم. هر چى شما بگيد.
لبخند رضايتى روى لب خان رضا نشست و سرش رو تكون داد. انگار خوشش اومده بود كه گفتم " هر چى شما بگيد!" ... ولى با لبخند خيلى خوشكل تر مى شدا ... ! ناخودآگاه بهش لبخند زدم كه البته نگاهش جاى ديگه اى بود و نديد!
خان رضا رو كرد سمت بقيه و چيزى به زبون لرى گفت كه ولوله اى بينشون افتاد و همه شروع كردند با هم حرف زدن. انگار با هم مشورت مى كردن براى نام گذارى! اولين كسى كه نظر داد، امير، پسر زينب بود كه با صداى بچه گونه اش گفت:
- آقا جون اسمشو بذاريم آهو؟ نگاه كن چشم هاش مثل آهوئه.
خان رضا ابروهاشو در هم كشيد و بدون اين كه به من نگاه كن گفت:
- نه بچه جون ... يه چيز ديگه بگو ...
امير بيچاره كه انگار غرورش جريحه دار شده بود، قرمز شد و خودشو پشت دامن كلوش زينب قايم كرد! صداى خانومى از بين زن ها بلند شد:
- كژال ...
دوباره سر و صدايى بلند شد و بعضى ها با سر تاييد مى كردند و بعضى هم با اخم نوچ نوچ مى كردند! اين بار زينب گفت:
- غزال ...
و كم كم سيل اسامى بود كه سرازير شد:
- گلاب ...
- گلابتون ...
- گل چهره ...
- ماه خاتون ...
خان رضا نگاهى بهم انداخت و گفت:
- نمى خواى يكى رو انتخاب كنى يا انتخابش هم با ما؟
ابهت كلامش باعث شد، سريع جواب بدم:
- غزال ... دوست دارم غزال صدام كنيد.
زينب لبخندى زد و خان رضا دستى به سبيلش كشيد و گفت:
- خيلي خب ... تا وقتى اسمت يادت بياد، غزال صدات مى كنيم ... مى تونى برى.
همه كسايي كه جمع شده بودند يكى يكى پراكنده شدند. زينب اومد سمتم و گفت:
- از اسمت راضى هستى غزال خانوم؟
لبخندى زدم و گفتم:
- خوبه. ممنون از پيشنهادت.
دستى به شونه ام زد و گفت:
- خب اگه كارى ندارى من برم.
- كجا مى رى؟
- مى رم كمك سُرور كره بگيرم. اگه مى خواى تو هم بيا.
- سرور كيه؟
- دخترعموم ... مياى يا نه؟
قطعا كنار زينب بودن بهتر از بى كارى بود:
- آره ميام.
دنبالش رفتم تا پيش اولين چادر. " سرور " رو صدا زد و چند لحظه بعد دخترى از چادر بيرون اومد. منو كه ديد لبخندى زد و همون طور كه دستش رو به سمتم دراز مى كرد، گفت:
- سلام . من سرور هستم.
دستش رو فشردم و گفتم:
- خوشحالم كه داره به تعداد همزبون ها اضافه مى شه.
پاسخ
#10
زينب و سُرور رفتن طرف همون مشكى كه ديروز دو تا زن ديگه كنارش نشسته بودن. زينب يه سطل دوغ هم همراهش بود. دوغ رو ريخت داخل مشك و گفت:
- به اين مى گن " مشك دوغ زنى " . دوغ رو مى ريزى داخلش و خوب هم مى زنى تا چربى روى دوغ جمع بشه. چربى هارو جمع مى كنيم و آبش رو مى گيريم، مى شه كره.
سرور از سطل، دوغ داخل مشك ريخت و شروع كرد به هم زدن. اون قدر با هيجان اين كارو انجام مى دادن كه دلم مى خواست امتحان كنم.
به زينب گفتم:
- منم مى تونم انجام بدم؟
سرور بلند شد و گفت:
- بيا جاى من بشين.
رفتم سر جاش نشستم و شروع كردم به تكون دادن مشك. با حركت زينب هماهنگ نبودم و صحنه ى خنده دارى ايجاد شده بود. وقتى زينب مشك رو هل مى داد، من هم هل مى دادم و مشك مچاله مى شد. وقتى هم كه زينب مى كشيدش، من هم به سمت خودم مى كشيدم ! سرور خنديد و گفت:
- غزال الان مشك رو پاره مى كنى! بلند شو من بشينم و تو با دقت نگاه كن.
سرور سر جاش برگشت و من بازو به دست از جا بلند شدم! بازوهام با همون چند بار تكون دادن، درد گرفته بود! نحوه ى درست كردن كره رو، همون طور كه انجام مى دادند، براى من هم توضيح مى دادند. عجيب بود كه زينب و سرور اين همه مدت، مشك رو تكون مى دادند و بازوهاشون درد نمى گرفت!
در حين كار، سرور از خانواده اش برام گفت. از پدرش، يار محمد، كه آخرين برادر خان رضا و در واقع عمو كوچيكه ى زينب بود. مادرش گلرخ و برادرهاى دوازده و يازده ساله اش كه اسم هاشون، سردار و سالار بود. خودش هم شونزده سالش بود و عجيب اين كه ... نامزد هم داشت!
زينب سه روز ديگه مى خواست دوباره كره بگيره و قرار شد كه از ابتداى كار منو هم خبر كنه تا همراهيش كنم و دقيقا سه روز بعد اومد سراغم. هر جا زينب مى رفت من هم عين جوجه دنبالش بودم! اول دوغ درست كرد و همون طور كه ماست رو هم مى زد تا دوغ درست كنه، گفت:
- وقتى دوغ رو درست مى كنى، نبايد بهش نمك بزنى، چون بدمزه مى شه. ولى بعد از اينكه كره درست شد، مى تونى خيلى كم، به خود كره نمك بزنى تا بشه نگهداريش كرد و زود فاسد نشه.
- شما هميشه و هر روز اين كار رو انجام مى دين؟ خسته نمى شين هر روز كره بگيريد؟
- هر روز كه اين كارو نمى كنيم، فقط تابستون ها.
- مگه الان تابستونه؟
- واااا ... يعنى نمى دونستى؟
- از كجا بايد بدونم؟
اونقدر مظلومانه اين جمله رو گفتم كه دلم برای خودم سوخت. زينب هم نگاهش پر از مهربونى شد و گفت:
- آخى ... عيب نداره ... خب حالا بدون ... الان تابستونه و تير ماه. كره گرفتن هم فقط تابستون ها انجام مى شه. چون گوسفند ها بايد زايمان كرده باشند تا از شيرشون بشه ماست و دوغ و بعد كره گرفت. تو تابستون هم بايد به اندازه ى يك سالمون كره بگيريم. ولى دوره اى اين كار رو انجام مى ديم. هر چند روز يه بار نوبت به ما مى رسه.
سرمو تكون دادم و گفتم:
- آهان ...
دوغ درست شده بود. خواستم سطل دوغ رو بردارم ولى سنگين بود و بى خيالش شدم! زينب اما خيلى راحت با يه دستش سطل رو برداشت و رفت سمت مشك و گفت:
- وقتى دوغ رو توى مشك ريختى، بايد دهنه ى مشك رو با نخ، خوب سفت كنى كه دوغ بيرون نريزه. هر چند دقيقه هم بايد توش يخ بندازيم كه كره شل نشه و سفت بمونه.
زينب دوغ رو داخل مشك ريخت و دو طرف مشك رو نخ بست كه من ياد بگيرم. بعد هم شروع كرديم به هم زدن و تكون دادن مشك. اين بار حواسم رو جمع كردم كه حركتم با زينب هماهنگ باشه. زينب هم لبخند رضايتى زد و گفت:
- بارك الله. كارت نسبت به چند روز پيش خيلى بهتر شده.
چند دقيقه ى بعد، زينب دهانه ى مشك رو باز كرد و داخلش چند تا قالب يخ انداخت. خم شدم سمت زينب و داخل مشك رو نگاه كردم. تكه هاى كوچيك و سفيد رنگ كره، روى دوغ شناور بودند.
- زينب ... چرا رنگش سفيده؟
- كره ى محلى سفيده. ولى كره اى كه ناخالصى داشته باشه، زرد مى شه. در ضمن، هر چى سفيدتر باشه، خوشمزه تره و نشون دهنده ى تميزى و كدبانويى ِ اون كسيه كه كره رو درست كرده.
بعد هم بادى به غبغب انداخت و به خودش اشاره كرد! هر دومون خنديديم. ياد سرور افتادم و گفتم:
- سرور كجاست؟ پيداش نيست.
- رفته سر تنور. داره نون پختن ياد مى گيره.
- تنور كجاست؟
پشت چادر بى بى حليمه.
از اسم بى بى حليمه تنم سوزش گرفت. ياد حموم افتادم و كيسه هايى كه مى كشيد! گفتم:
- چادر بى بى حليمه كدومه؟
- آخرين چادر. نگاه كن ... مى تونى دود تنور رو ببينى؟
به سمتى كه اشاره كرده بود نگاه كردم. از بالاى آخرين چادر، دود پيدا بود. چادر بى بى حليمه از چادر من خيلى دور بود. حالا مى فهميدم منظور خان رضا چى بود، وقتى روز اول كه به هوش اومده بودم و جيغ مى كشيدم، مى گفت" جيخ هات تا چادر بى بى حليمه رو هم لرزونده! "
پاسخ


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان ماموریت من | Aedan کاربر انجمن ایران رمان Aedan 0 60 ۰۷-۰۶-۹۸، ۰۶:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: Aedan
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 34 1,958 ۲۰-۰۵-۹۸، ۱۱:۱۵ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  از عشق بگو|elham.hکابر انجمن ایران رمان elham.hajizadeh 5 151 ۲۳-۰۴-۹۸، ۰۴:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: elham.hajizadeh
  رمان یگانه ی عشق | nastaran_f sadaf 62 3,050 ۱۲-۰۴-۹۸، ۱۰:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: nastaran_f
Wink پایان تابستان| حبیب آذرگشسب کاربر انجمن ایران رمان حبیب آذرگشسب 2 98 ۲۸-۰۲-۹۸، ۰۹:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: حبیب آذرگشسب
  رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان میلا 18 709 ۲۲-۰۱-۹۸، ۱۲:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  نبرد عشق | کار گروهی کاربران انجمن ایران رمان helia_L 1 91 ۲۵-۱۲-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤ دخترعلی 5 584 ۱۶-۱۱-۹۷، ۰۴:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 45 6,015 ۰۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان مثل همیشه تنها | Saharnl.ir کاربر انجمن Saharnl.ir 2 245 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۳:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Saharnl.ir

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۵-۰۶-۹۸, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، sadaf (۰۵-۰۶-۹۸, ۰۲:۵۷ ب.ظ)، rmina (۳۰-۰۵-۹۸, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، ~ MoOn ~ (۰۸-۱۲-۹۷, ۱۲:۵۸ ق.ظ)، ملکه برفی (۲۷-۰۵-۹۸, ۱۰:۱۲ ب.ظ)، خانوم معلم (۲۷-۱۰-۹۷, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، ARMITA (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، all4 (۲۲-۱۱-۹۷, ۰۸:۱۳ ب.ظ)، soha-akbari (۲۴-۰۴-۹۸, ۱۲:۱۸ ق.ظ)، سونا (۱۰-۰۲-۹۸, ۱۱:۱۱ ق.ظ)، K.asl (۲۰-۰۵-۹۸, ۰۸:۰۹ ق.ظ)، دخترشب (۱۳-۰۵-۹۸, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، ft.samadi (۰۹-۰۵-۹۸, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، sadeg1378 (۱۰-۰۶-۹۸, ۱۱:۳۰ ق.ظ)، منتظر (۲۱-۰۵-۹۸, ۰۳:۰۴ ق.ظ)، behnoush (۱۳-۱۱-۹۷, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، دخترعلی (۳۰-۰۴-۹۸, ۱۲:۴۲ ب.ظ)، چیک چیک (۰۳-۰۵-۹۸, ۰۱:۱۴ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۰۸-۰۶-۹۸, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، barane khazan (۰۹-۰۴-۹۸, ۰۳:۴۶ ب.ظ)، heliya_sh (۲۷-۰۱-۹۸, ۱۱:۲۰ ق.ظ)، سارا1339 (۱۳-۰۵-۹۸, ۱۰:۱۵ ب.ظ)، دختربهار (۲۶-۰۴-۹۸, ۱۱:۵۰ ق.ظ)، Land star (۰۶-۰۵-۹۸, ۱۱:۳۲ ب.ظ)، ریحان ۷۹۷۹ (۱۹-۱۰-۹۷, ۰۲:۲۲ ق.ظ)، ژوان (۲۹-۰۲-۹۸, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، مرادی2 (۲۹-۰۱-۹۸, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، ♥هستی♥ (۲۲-۰۱-۹۸, ۰۱:۱۷ ق.ظ)، fatemeh466 (۲۳-۱۱-۹۷, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، sura (۲۴-۰۳-۹۸, ۰۱:۴۲ ق.ظ)، ماه رو (۰۴-۰۱-۹۸, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، آبشار طلایی (۱۰-۰۶-۹۸, ۰۴:۰۲ ب.ظ)، دخی طلا (۲۱-۰۲-۹۸, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، maryamalikhani (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۴:۲۱ ب.ظ)، zanno (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۴:۵۴ ق.ظ)، ژاله صفری (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۷:۳۵ ب.ظ)، taranomi (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۲:۰۰ ب.ظ)، هاموس (۱۳-۱۱-۹۷, ۰۷:۲۲ ب.ظ)، Baharkazemi (۱۵-۰۵-۹۸, ۱۰:۲۰ ق.ظ)، r.kamali (۰۳-۱۲-۹۷, ۰۵:۲۵ ب.ظ)، rahelehrash (۲۲-۰۶-۹۸, ۰۴:۴۱ ب.ظ)، آدرینا عباسی (۰۶-۱۲-۹۷, ۰۲:۳۲ ق.ظ)، نیـایــش (۲۱-۰۶-۹۸, ۱۱:۱۹ ب.ظ)، لاچین۹۶ (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، Najme (۰۱-۰۳-۹۸, ۰۷:۵۶ ق.ظ)، nazli1982 (۱۱-۱۰-۹۷, ۱۱:۳۶ ب.ظ)، صحرا 1374 (۰۵-۱۱-۹۷, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، مسافر۷ (۰۲-۰۴-۹۸, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، شيرين٢ (۱۵-۱۰-۹۷, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، Mbn97 (۱۸-۰۱-۹۸, ۰۴:۵۵ ب.ظ)، mity (۲۸-۱۱-۹۷, ۰۳:۵۳ ق.ظ)، shfaty (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۱:۵۲ ق.ظ)، Banoo59 (۰۶-۱۲-۹۷, ۰۲:۵۷ ب.ظ)، Maman farzane (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، فروغی (۰۵-۱۲-۹۷, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، Mirka (۰۲-۰۴-۹۸, ۰۵:۵۷ ب.ظ)، minaa (۱۱-۰۶-۹۸, ۱۰:۲۰ ب.ظ)، دکی جوووون (۱۷-۰۱-۹۸, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، atefe72 (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۳۲ ب.ظ)، malehe (۱۷-۱۱-۹۷, ۰۸:۰۵ ب.ظ)، باران555 (۲۴-۱۰-۹۷, ۰۲:۰۲ ب.ظ)، Anis.f (۰۵-۰۲-۹۸, ۰۴:۴۳ ب.ظ)، heaven90 (۲۲-۱۲-۹۷, ۰۸:۳۸ ب.ظ)، عرشیا (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، M@hya (۱۵-۱۱-۹۷, ۰۸:۰۲ ب.ظ)، درخت نخل (۰۲-۱۱-۹۷, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، flora_8991 (۱۶-۰۳-۹۸, ۰۸:۲۷ ق.ظ)، faezeh57 (۱۸-۰۳-۹۸, ۰۶:۲۱ ب.ظ)، flower (۱۸-۰۲-۹۸, ۱۱:۲۵ ق.ظ)، Ben1234 (۱۶-۱۱-۹۷, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، Mrym1570 (۱۲-۰۱-۹۸, ۰۲:۳۵ ق.ظ)، Shaghayegh201 (۰۲-۱۲-۹۷, ۰۲:۴۸ ب.ظ)، lhmjam (۳۰-۰۴-۹۸, ۰۶:۳۲ ب.ظ)، Z.rad1993 (۲۳-۱۰-۹۷, ۱۱:۰۹ ق.ظ)، دانیلیا (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، Hadadimohadese8 (۱۲-۱۰-۹۷, ۱۰:۴۵ ق.ظ)، lahzent6 (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۳:۰۲ ب.ظ)، Kiyana24 (۰۸-۰۶-۹۸, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، Yasamin18 (۲۳-۰۵-۹۸, ۰۸:۵۸ ق.ظ)، اسماء کرمی پور (۲۲-۱۲-۹۷, ۰۹:۳۹ ق.ظ)، elijooo (۱۰-۰۲-۹۸, ۰۴:۰۹ ق.ظ)، Nasrin49 (۱۲-۱۰-۹۷, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، mani67 (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، Sarahh (۱۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، Azami jonam (۲۲-۱۰-۹۷, ۰۳:۲۱ ق.ظ)، بهار بهاره (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۲:۰۳ ب.ظ)، nelli (۲۸-۱۰-۹۷, ۱۱:۵۲ ب.ظ)، mehrnaz jan (۱۶-۱۰-۹۷, ۰۴:۳۹ ب.ظ)، raha1394 (۲۸-۱۰-۹۷, ۰۶:۱۱ ب.ظ)، نامه (۲۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، نازنی فکور (۲۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۱۱ ب.ظ)، آواشفائي (۲۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، Sama73 (۲۳-۱۰-۹۷, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، fahemehr65 (۱۴-۰۴-۹۸, ۰۷:۵۵ ب.ظ)، زهرا۱۲۳۴ (۲۷-۱۰-۹۷, ۰۶:۰۱ ب.ظ)، fatemehslh (۱۹-۱۱-۹۷, ۰۸:۱۹ ق.ظ)، bakooye.bahari (۰۱-۱۱-۹۷, ۱۱:۰۵ ق.ظ)، اریانادخت.ف (۰۵-۱۱-۹۷, ۰۵:۲۵ ب.ظ)، Sayahi (۲۹-۱۰-۹۷, ۰۱:۴۳ ق.ظ)، ۹۸۸۲۶۲۵ (۰۳-۰۳-۹۸, ۰۹:۲۷ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان