اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۷، ۰۶:۴۵ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان
نویسنده: اسماء کرمی پور
آخرین ارسال: اسماء کرمی پور
پاسخ 112
بازدید 1639

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
تو حال و هوای خودم بودم. داشتم تمام تلاشمو می کردم که هر چیزی از ابتدای فراموشیم به یاد آوردم، کنار هم بچینم و مرور کنم. تمام اتفاقات، خاطره ها، اسم ها.
شراره، میثم، میلاد، بهادر، ثریا، پدری که چکمه و لباس سوار کاری به تن داشت و شلاق تربیت اسب توی دستش بود ... و محمد. بین همه ی این ها بیشتر از همه محمد برام مجهول بود. شراره و بهادر خواهر و برادرم بودند. میلاد پسر از دست رفته ام بود. میثم انگار شوهر خواهرم و ثریا ... چیزی به یاد نمی آوردم اما محمد ... مهم ترین شخص توی ذهنم بود. کسی که بیشترین خاطره رو ازش به یاد آورده بودم.
با چیزهایی که از محمد به یاد آورده بودم می تونستم یه روند زندگی رو تصور کنم. احتمالا اولین جایی که همدیگه رو دیده بودیم همون فروشگاه بود. ولی بعد چه طور باز باهاش برخورد کرده بودم؟ اون شبی که پشت شیشه های نمایشگاه اتومبیل، در مورد میثم و شراره حرف می زدیم، به نظر نمی اومد که هنوز رابطه ای بینمون باشه.
یادمه که اون شب با عصبانیت از میثم و ماشین شاسی بلندش حرف زده بودم. جوری که انگار حسرتش رو می خوردم. اگر خانواده ام از لحاظ مالی چندان قوی نبودند، پس اون مردی که حس می کردم پدرمه و سوار کار قابلی هم بود، کی بود؟ اصلا من چه طور سوارکاری بلد بودم؟ ممکن بود که اون مرد پدرشوهرم باشه؟ شوهرم؟ شوهرم یا ... محمد؟ واقعا محمد همسرم بود؟ اگر نبود پس چه طور بهش اجازه دادم ببوسدم و خودم هم لذت می بردم؟ که وارد اتاقم بشه و منو با لباس شنا و موهای پریشون ببینه و من هیچ داد و بیدادی راه نندازم. فقط کمی خجالت کشیده بودم. مگه مردی به غیر از همسرم هم بود که برام لباس زیر بخره و بخواد توی تنم ببیندش؟
حال عجیبی از مرور اون لحظه ها داشتم. دلم می خواست دوباره تو اون خلسه فرو برم و آغوشش رو احساس کنم. بغلم بگیره و سرش رو میون موهام فرو کنه. من هم عطرش رو نفس بکشم و باز توی دلم بخوام بیشتر تو آغوشش بمونم اما به زبون ناز کنم.
با چه شور و حالی برام ترانه می خوند و اسمم رو صدا میزد.
از تصور اون لحظه ها، کم کم لب هام به خنده باز می شد که صدای عباس، از جا پروندم:
- پس عرفان کجاست؟
خان رضا دود قلیـ ـونش رو بیرون فرستاد و گفت:
- این ماسماسک ها برای چی همش پر قدتونه؟ خب یه زنگ بزن ببین کجا مونده.
عماد که گوشیش تو دستش بود سریع شماره رو گرفت و بعد از چند لحظه گوش دادن گفت:
- جواب نمی ده.
مراد با تعجب گفت:
- مگه کجاست که جواب نمی ده؟ تا چند دقیقه پیش که همین اطراف با موبایل حرف می زد.
جعفر شونه ای به شونه ی عارف زد و با خنده گفت:
- این قـُـلت زنگ خورش خیلی زیاده ها. یه آماری بگیر اگه خبریه آستین بالا بزنیم.
عارف محجوبانه لبخند زد:
- نه بابا. اونم مثل خودم بی عرضه است.
و با شیطنت عماد رو نگاه کرد و گفت:
- ما مثل بعضیا تا پشت لبمون سبز شد دستمال دختر مردمو کش نمی ریم.
همه به عماد نگاه کردند و زدند زیر خنده. عماد بیچاره هم حسابی قرمز شد. جای آدینه خالی. عارف از لب تخت بلند شد و کفش هاش رو پوشید:
- برم ببینم کجاست. حتما ترسیده پول شام گردن ش بیفته!
جعفر هم بلند شد و گفت:
- منم میام.
یه لحظه فکری به ذهنم خطور کرد. نکنه باز هم ...
آروم و بدون جلب توجه از روی تخت بلند شدم که مینا گفت:
- کجا میری؟
اونقدر ناگهانی پرسید که سریع لو دادم:
- دسشویی.
- صبر کن منم بیام.
مینا رفت داخل دسشویی خانوم ها و من سرک می کشیدم به قسمت آقایون.
بوی قلیـ ـون و سیـ ـگار که توی هوا پخش بود اذیتم می کرد ولی یکیش انگار زیادی نزدیک بود. به طرف بو چرخیدم و پشت ساختمون دسشویی نیم تنه ی تکیه زده به دیواری دیدم که به شدت آشنا می اومد. ناباورانه چند قدم نزدیک تر رفتم و وقتی چهره ی محو شده میون دودش رو دیدم، صداش زدم:
- عرفان؟
هیچ عکس العملی نشون نداد. انگار که صدام رو نشنیده. رفتم طرفش و دقیقا مقابلش ایستادم ولی بی توجه به حضورم دود سیـ ـگارشو جهت مخالفم بیرون داد و با این وجود باز هم به سرفه افتادم. تکیه اشو از دیوار گرفت و گفت:
- برو پیش بقیه. منم الان میام.
درمونده گفتم:
- تو چته عرفان؟ چرا امروز این جوری شدی؟
- چه جوری؟
با صدای آروم که آدم های دور و بر نشنوند گفتم:
- تازه می پرسی چه جوری؟ تو داری سیـ ـگار می کشی. اون کوفتیا چی بود بعد از ناهار می خوردی؟ از اون موقع هم که مدام میری دسشویی. از قبلِ شام هم که دیگه کلا ریختی به هم. چیکار کردی با خودت؟ می خوای خودتو بکشی؟
پوزخند زد:
- کسی با سیـ ـگار و توالت رفتن نمی میره.
سیـ ـگارو از انگشتش بیرون کشیدم:
- چی توی اینه؟ مواد می کشی؟ معتاد شدی؟ اصلا تو کجا کار می کنی؟ شغلت چیه؟ قاچاقچی؟کی به این راه کشوندت؟ الناز؟ چرا از اون زهر ماریا می خوری؟ چرا از گریه ی زن ها بدت میاد؟ چرا یه گاهی مهربون می شی و یه گاهی بد اخلاقی؟
هر چی علامت سوال تو ذهنم بود پشت سر هم بیرون ریختم و عرفان در سکوت نگاهم می کرد. خوب که غرغر کردم، قدمی عقب رفت و گفت:
- این جا جای این حرف ها نیست. بهتره برگردیم.
پاسخ
قوطی ای که توی دست دیگه اش بود و تا اون لحظه متوجه اش نشده بودم، پرت کرد سمت سطل آشغال که مستقیم افتاد داخلش. با ناراحتی گفتم:
- اون چی بود؟
- حالا کی خوب نیست؟
- یعنی چی؟
- خودت امروز چت شده؟ به همه چیز گیر می دی. به همه چی شک داری. تو هر چیز با ربط و بی ربطی سرک می کشی. تا دیروز این چیزها برات مهم نبود. حالا به یه دلستر که خودت هم لنگه اشو ده دقیقه پیش می خوردی گیر می دی. به سیــگار کشیدنم اعتراض می کنی...
وسط حرفش پریدم:
- ولی تو که سیـ ـگاری نبودی. هیچ وقت ندیدم بکشی.
- چون نبودی که ببینی.
- من دو ماهه که می شناسمت.
- بیست ساله که دیگه کسی منو نمی شناسه. از همون روزی که جدا شدم از خانواده ام. تو که فقط دو ماهه منو دیدی چه طور ادعای شناخت می کنی؟
حرفش درست و به جا بود. لال شدم و حالا نوبت عرفان بود که حرف هاشو بیرون بریزه:
- تا همین چند دقیقه پیش همه ی مردهای اطرافت داشتند قلیـ ـون می کشیدند. حتی عارف که مثلا آقای دکتره. که باید بیشتر از همه به فکر سلامتی خودش و اطرافیانش باشه. نه تنها بقیه رو منع نمی کنه، خودش هم گاهی تفریحی می کشه. چرا اون برات عجیب نبود؟ چرا ناراحتت نکرد؟ قلیـ ـون که از سیـ ـگار هم ضررش بیشتره. چی شده که نگرانم شدی؟ من همون عرفانم. همون که اذیتت می کرد و تو هم کم حرصش ندادی. ملخ انداختی تو لباسمو و آبرومو بردی. تو چرا مهربون شدی؟ نگران سلامتیم هستی؟ چرا؟
- توقع داری بی خیال باشم؟
- چرا نسبت به بقیه این حسو نداری؟ نسبت به بابا ... عماد ... یا حتی آقا معلمت عارف ...هوم؟
- خب ... خب برای اینکه از روز اولی که دیدمشون همه اشون همین طوری بودند. برام عادی شده. اما تو رو هیچ وقت ندیدم لب به چیزی بزنی. حتی وقتی خان رضا کنار دستت می کشه هم ندیدم همراهیش کنی. هر چی چیزهای عجیب غریب بود امروز ازت دیدم و شنیدم. یه دفعه ... یه روزه ... چه می دونم ... شوکه شدم.
- به فرض که تو درست بگی. که من قاچاقچی ام، سیـ ـگار می کشم، معتاد شدم. مشروب می خورم. خــــــب ... به حال تو چه فرقی می کنه؟ تو زندگیتو بکن. مثل قبل. چی عوض شده که نگران شدی؟
- تو عوض شدی. من تو رو این طوری نشناختم.
- مگه به نظرت من چه طوری بودم که حالا دیگه نیستم؟
- من فکر می کردم تو فقط یه کم شیطونی و زبونت نیش داره. همین. نه این جوری ... که سیـ ـگار بکشی ... که شغلتو از بقیه مخفی کنی. از اون زهرماری ها بخوری و الناز هم ...
شرم کردم از ادامه ی حرفم. که چه چیزهایی تو ذهنم می چرخید. ناراحت بودم. خیلی زیاد. نمی خواستم باور کنم که عرفان واقعا همون چیزیه که نشون می ده. که واقعا تمام این کارهارو انجام می ده. واقعا با الناز رابطه داشت؟ چرا هیچ حرفی نمی زد؟ چرا سعی نمی کرد اگر اشتباه می کنم، از اشتباه درم بیاره؟ چرا اجازه می داد اطرافیانش هر حرفی در موردش بزنند و هر طور می خوان قضاوت کنند؟ چرا از خودش دفاع نمی کرد؟ بهش نمی اومد مظلوم باشه. برعکس ... مطمئن بودم توانش رو داره ولی نمی خواد. زندگیش زیادی براش بی اهمیت بود. اصلا براش مهم نبود که دیگرون چه فکری درباره اش می کنند و همین چیزها منو می ترسوند. انگار از زندگی و دنیا دل کنده بود. می ترسیدم که بعد از مرگ مادرش دیگه زندگی براش بی اهمیت شده باشه.
بی حرف نگاهم می کرد و این یعنی که مثل همیشه نمی خواد جواب بده. قصد برگشتن کردم که گوشیش زنگ خورد. کنجکاو شدم. خیلی دوست داشتم از محل کارش باشه و دوباره از اون اصطلاحات علمیش به کار ببره تا به ذهنم بسپرم و از عارف بپرسم که چین.
نگاهی به صفحه گوشی کرد و سریع جواب داد:
- بله سرگرد؟
مات موندم. سرگرد؟ نکنه پلیس مخفی بود که شغلشو نمی گفت؟ ولی برق چه ربطی به پلیس داشت؟ شاید هم برای پلیس کار می کرد. مگه پلیس ها سیـ ـگار می کشند و مشر.وب می خورند و دوسـ ـت دختر دارند؟ ممکن بود شرکتشون زیر نظر پلیس باشه.
نفهمیدم تماسش کی تموم شد. این یه بار هم که جلوی چشم خودم با موبایلش حرف زده بود با فکر و خیال های مسخره ی خودم از دستم رفت. ولی قیافه اش بدجوری تو هم شده بود.
- چیزی شده؟ سرگرد کیه؟
دستی که گوشی توش بود بیشتر مشت کرد و گفت:
- سرگرد پرونده ی خودت بود.
دلم ریخت:
- پرونده ی من؟ چی شده؟
- نیم ساعت پیش باهاش تماس گرفتم و اسمتو بهش گفتم. منظورم اسم بهاره است.
- خب؟
- الان تماس گرفته بود که نتیجه رو بگه.
کم کم داشتم دچار استرس می شدم:
- خب؟
- تو ثبت احوال اسم بهاره صامتی رو بررسی کردند.
- خب؟
- چند نفر با این اسم وجود دارند که البته یکیشون سنش از تو خیلی بیشتره. دو تاشون هم سنشون کمه.
از اینکه با طمانینه حرف می زد و مدام باید " خب" می گفتم تا یه جمله ی دیگه بگه داشتم حرص می خوردم. با عصبانیت گفتم:
- واااااای عرفـــــــــــان ... پول بدم تا حرف بزنی؟
آروم خندید. کلافه شدم:
- به چی می خندی؟
- به حرص خوردن تو.
- حرص دادن من خوشحالت می کنه؟
جدی شد:
- نه.
- پس بگو سرگرد چی گفت که اخم هات رفته بود تو هم؟
خیلی ناگهانی گفت:
- بهاره صامتی، فرزند بهرام صامتی، متولد 1367 شناسنامه صادره از کرمان ... مُرده....
پاسخ
سپاس شده توسط: نیـایــش ، r.kamali ، r.kamali ، r.kamali ، r.kamali ، Kiyana24 ، ملکه برفی ، minaa


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 47 2,817 دیروز، ۰۲:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 38 757 دیروز، ۱۱:۲۵ ق.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 21 990 ۱۹-۱۰-۹۷، ۱۱:۲۵ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 119 5,425 ۰۷-۱۰-۹۷، ۰۶:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 45 3,093 ۰۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان مثل همیشه تنها | Saharnl.ir کاربر انجمن Saharnl.ir 2 162 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۳:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Saharnl.ir
  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ آیداموسوی 32 4,718 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۱:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤ دخترعلی 3 169 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۱:۰۶ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 132 15,270 ۲۲-۰۶-۹۷، ۰۳:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
Rainbow معجزه ای به رنگ عشق|ک.اشرافی(Ms.Kosar) کابر انجمن ایران رمان Ms.Kosar 15 917 ۲۹-۰۳-۹۷، ۰۱:۱۸ ق.ظ
آخرین ارسال: Ms.Kosar

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
46 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (امروز, ۱۲:۳۵ ب.ظ)، sadaf (دیروز, ۰۲:۳۱ ب.ظ)، ملکه برفی (امروز, ۰۴:۳۴ ب.ظ)، خانوم معلم (امروز, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، all4 (۱۹-۱۰-۹۷, ۰۹:۰۶ ب.ظ)، دخترشب (۲۰-۱۰-۹۷, ۰۱:۴۷ ق.ظ)، behnoush (۲۲-۱۰-۹۷, ۱۰:۲۳ ب.ظ)، دخترعلی (۲۴-۱۰-۹۷, ۱۰:۱۹ ق.ظ)، heliya_sh (۱۸-۱۰-۹۷, ۰۱:۲۶ ق.ظ)، ریحان ۷۹۷۹ (۱۹-۱۰-۹۷, ۰۲:۲۲ ق.ظ)، مرادی2 (۱۴-۱۰-۹۷, ۰۲:۴۵ ب.ظ)، ♥هستی♥ (دیروز, ۰۱:۲۷ ق.ظ)، آبشار طلایی (امروز, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، هاموس (امروز, ۰۳:۱۳ ب.ظ)، r.kamali (امروز, ۰۶:۳۴ ب.ظ)، نیـایــش (امروز, ۰۱:۵۸ ب.ظ)، لاچین۹۶ (امروز, ۰۵:۱۲ ب.ظ)، nazli1982 (۱۱-۱۰-۹۷, ۱۱:۳۶ ب.ظ)، صحرا 1374 (۲۵-۱۰-۹۷, ۰۳:۳۶ ب.ظ)، شيرين٢ (۱۵-۱۰-۹۷, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، shfaty (۲۵-۱۰-۹۷, ۰۲:۰۷ ب.ظ)، Maman farzane (۱۱-۱۰-۹۷, ۰۹:۵۶ ب.ظ)، minaa (امروز, ۰۶:۱۱ ب.ظ)، دکی جوووون (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۳:۵۳ ب.ظ)، atefe72 (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۳۲ ب.ظ)، باران555 (۲۴-۱۰-۹۷, ۰۲:۰۲ ب.ظ)، lhmjam (۱۱-۱۰-۹۷, ۰۴:۲۴ ب.ظ)، Z.rad1993 (۲۳-۱۰-۹۷, ۱۱:۰۹ ق.ظ)، دانیلیا (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، Hadadimohadese8 (۱۲-۱۰-۹۷, ۱۰:۴۵ ق.ظ)، lahzent6 (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۳:۰۲ ب.ظ)، Kiyana24 (امروز, ۰۳:۳۸ ب.ظ)، اسماء کرمی پور (امروز, ۰۶:۰۶ ب.ظ)، elijooo (امروز, ۰۶:۳۷ ق.ظ)، Nasrin49 (۱۲-۱۰-۹۷, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، Sarahh (۱۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، Azami jonam (۲۲-۱۰-۹۷, ۰۳:۲۱ ق.ظ)، بهار بهاره (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۲:۰۳ ب.ظ)، mehrnaz jan (۱۶-۱۰-۹۷, ۰۴:۳۹ ب.ظ)، raha1394 (امروز, ۰۲:۴۷ ق.ظ)، نامه (۲۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، نازنی فکور (۲۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۱۱ ب.ظ)، آواشفائي (۲۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، Sama73 (۲۳-۱۰-۹۷, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، fahemehr65 (امروز, ۰۵:۵۹ ب.ظ)، زهرا۱۲۳۴ (امروز, ۰۶:۰۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان